رفتن به مطلب

رمان زیر نوار مرگ | فائزه متش کاربر انجمن نودوهشتیا


faezeh1380
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

نام رمان: زیر نوار مرگ

نام نویسنده: فائزه متش

ژانر: جنایی،  پلیسی

 

خلاصه:

گاه باید انسانی را کشت؛ تا انسانیت زنده بماند!

گاهی باید کشت؛ تا دیگری نمیرد!

قربانی‌ها همیشه "قربانی" نیستند‌. گاهی فقط خون را باید با خون شست.

عدالت همیشه برقرار نمی‌شود و باید آن را برقرار کرد‌.

پس در میان این همه نسل کشی خاموش، بلند فریاد بزن:

من یک قاتلم! 

 

سخن نویسنده:

خواننده‌ی عزیز!

این‌ها تنها اعتقادات نادرست یک قاتل است. کسی که گمان می‌کند مامور برقراری عدالت است. بنابراین لطفاً ایده نگیرید!

و این‌که این رمان به علت داشتن صحنه‌های خشونت آمیز، مناسب افراد بالای ۱۶ سال است.

 

مقدمه: 

امان، امان از این جنون و دیوانگی و خشمی که گرد و خاک به پا کرده!

دیدگانم کور، سرفه پشت سرفه، بی‌نفس.

آه که بوی خاک و خون می‌آید.

جسد معصوم کودکی که دفن نشده! و آه که بوی خاک می‌آید؛

و آه که بوی خون می‌آید‌.

خانه را گورستان شهر کردم! مرده پشت مرده جمع می‌شود.

با دست‌های خودم گور می‌کنم؛ دفن می‌‌کنم و قهقهه می‌زنم و پاک می‌شوم.

پوست انگشتان دستم را خراشیده و تراشیده‌ام.

قهقهه می‌زنم؛ و من هیچ‌‌گاه مجرم شناخته نمی‌شوم و پاک می‌شوم.

و آه که بوی خون می‌آید!

شکاک، پارانویید، متوهم، نام‌های دیگر من‌اند!

آیا مردم تا ابد می‌خواهند کور بمانند و با دست‌های خود گوش‌شان را بگیرند و از حقیقت فرار کنند؟!

من دروغ را می‌بینم و اشک می‌ریزم.

بوی خیانت را می‌شنوم و تهوع می‌گیرم.

در ذهن خود حکم می‌دهم و "دار" می‌زنم!

و بوی خاک می‌آید؛

و بوی خون می‌آید!

پ.ن: متن از الهام فرجی، با اندکی تخلیص و تغییر

ساعت  پارت گذاری: ۲۰:۰۰

ویراستار: @ یگانه جان

ناظر: @ نویسنده خموش

ویرایش شده توسط faezeh1380
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرام و با خونسردی تمام دستکش‌های چرم سیاه رنگش را بالاتر کشید.

با لذت به اویی که روی زمین می‌خزید؛ خیره شد. ردِ خونِ بدنش، تمام زمینی که رویش خزیده بود را؛ رنگین کرده بود. خاک و سنگ‌ریزه‌های روی زمین، لای زخم‌هایش فرو رفته بود و سوزش آن را بیش‌تر می‌کرد.

گویا به جالب‌ترین کمدی سال می‌نگرید؛ قهقهه‌ای مستانه سر داد و به سویش گام برداشت.

تنها صدای قدم‌های او سکوت حاکم بر فضای سرد و تاریک را می‌شکست.

مرد که فرشته‌ی مرگش را نزدیک می‌دید؛ از در التماس وارد شد شاید کارساز باشد:

- تو رو خدا بهم رحم کن؛  فقط، فقط همین یه بار رو! قسم می‌خورم که دیگه.

حرفش را با بی‌خیالی قطع کرد:

- من قبلاً یه راه نجات برات فرستادم. ولی خودت ردش کردی.

سپس به زجه‌های مرد میان‌سال و نسبتاً چاقی که روی زمین خانه‌ی مخروبه کز کرده بود؛ خیره شد و با لحنی که تمسخر از آن می‌بارید؛ گفت:

- آخی، تو که می‌دونی آدم دل‌رحمی نیستم. پس چرا سعی می‌کنی با اشک‌هات دل من رو به درد بیاری؟

مرد ناامیدانه زمزمه کرد:

- التماس می‌کنم، التماس.

به سوی گوشه‌ی خانه گام برداشت و از روی میز زهوار در رفته‌ی فلزی زنگ زده، دبه‌ی سفید رنگی را برداشت. سپس به طرف مرد برگشت و تمام محتوای آن را روی تنش خالی کرد‌.

مرد که زخم‌هایی که با چاقو روی تنش حک شده بود، می‌سوخت؛ با ناباوری فریاد زد:

- چه غلطی داری می‌کنی کثافت آشغال؟!

او اما بی‌خیال به داد و فریادهای مرد، بوی پیچیده در فضا را با تمام وجودش به ریه کشید و با لحنی عاری از هرگونه احساس گفت:

- می‌دونستی من عاشق بوی بنزینم؟ مخصوصاً وقتی با بوی بدن آدم قاطی بشه.

مرد زبانش بند آمده بود. تا سر حد مرگ ترسیده و گویا به دیوانه‌ای می‌نگرد؛ لب گشود تا آخرین شانس‌اش را هم امتحان کند. اما پیش از این‌که مرد فرصت کند تا سخنی بگوید؛

فندک اتمی نقره‌ای را از جیب شلوار مشکی رنگش بیرون کشید و به شعله‌ی آن خیره شد.

- میگن آتیش پاک کننده‌ست. نظرت چیه یه کم از بار گناهات رو کم کنم؛ هوم؟

 @ نویسنده خموش

 

ویرایش شده توسط faezeh1380
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بدون معطلی فندک را به طرف مرد پرتاب کرد.
در صدم ثانیه تمام پیکر مرد به آتش کشیده شد و شروع به دویدن و فریاد کرد.
چند ثانیه‌ای را با لذت به عذاب کشیدن مرد خیره شد و سپس کپسول آتش‌نشانی را برداشت و با یک فشار، آتش را خاموش کرد.
مرد روی زمین از درد به خودش می‌پیچید.
بوی گوشت و موی سوخته با گرد و خاک قاطی شده و تمام فضا را پر کرده بود.
یقه‌ی جسم نیمه سوخته که از پوست جزغاله‌اش خون می‌چکید و از درد به خودش می‌پیچید را گرفت و با نفرت لب زد:
- تو باید بمیری. همه‌تون باید بمیرید. اون هم نه یه مرگ ساده! زجرکش‌تون می‌کنم.
بدون توجه به ناله‌های مرد، چاقوی نوک سوزنی‌اش را بیرون آورد و چانه‌ی مرد را محکم فشرد که انگشتش پوست کباب شده را در نوردید و به استخوان فک بیرون زده‌اش خیره شد:
- تکون نخور.
کنار گردنش زیاد نسوخته بود و این کار را برای او آسان‌تر می‌کرد.
چاقوی مخصوص‌اش که روی دسته‌اش نقش یک مار حکاکی شده بود را روی شاهرگ او گذاشت و با ظرافت تمام، کارش را تمام کرد.
مرد چند ثانیه‌ای را در خون خود غلتید و خِرخِر کنان، پس از لحظه‌ای جان داد.
لبخندی به شاهکارش زد و گفت:
- چه تابلوی زیبایی!
حیفش آمد قبل از این‌که نقاشی‌اش به دست پلیس بیفتد؛ خودش از آن نصیبی نبرد.
پس موبایلش را از جیب کت چرم مشکی رنگش بیرون کشید و از زاویه‌ای مناسب، عکسی برای گذاشتن در بردش گرفت.
وقتی که داشت جسم نیم سوخته را درون کیسه‌ی پلاستیکی می‌گذاشت؛ پایش جدا شد که پوفی کرد و آن را نیز درون کیسه انداخت.
از بوی گوشت و موی کز گرفته، نه تنها حالش بد نمی‌شد؛ بلکه با تمام وجود لذت می‌برد.
به خون ریخته شده روی زمین نگاهی کرد و در حالی که چشمانش برق می‌زد؛ گفت:
- این تازه شروع راهه!

 

و قهقهه‌ای بلند سر داد و کیسه‌ی حامل جسد را روی دوش انداخت و سپس درون صندوق عقب گذاشت.
پس از این‌که در صندوق را بست؛ سوار خودروی مشکی رنگش شد و به راه افتاد. موزیک تندی گذاشت و درحالی‌که لبخند از لبانش پاک نمی‌شد؛ زمزمه کرد:
- حالا وقت نمایشه!

 @ نویسنده خموش

 

ویرایش شده توسط faezeh1380
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
برای بار سوم پرونده را زیر و رو کرد‌ و مانند تمام روز، هیچ نقطه‌ی ابهامی در ذهنش حل نشد‌.
کلافه دستی میان موهای نه‌چندان بلند مشکی‌اش کشید و سعی کرد تمرکز کند.‌ بار دیگر شروع به خواندن پرونده‌ی گروگان‌گیری در کرج کرد و کم‌کم به نتیجه‌هایی می‌رسید که ناگهان در با شتاب باز شد و تمام افکارش را به هوا فرستاد‌. خشمگین به دخترک چادری رنگ پریده نگاهی انداخت و گفت:
- این چه طرز وارد شدن به اتاق مافوقته موسوی؟ مثل این‌که باید امشب رو تو بازداشتگاه سر کنی تا بفهمی احترام گذاشتن به مافوقت یعنی چی!
سروان موسوی، دستی به لبه‌ی چادرش کشید و مِن مِن کنان گفت:
- من واقعاً معذرت می‌خوام جناب سرگرد. اما همین چند لحظه پیش یکی از شهروندها تماس گرفت و گفت یه جسد رو اطراف تهرانپارس پیدا کردن. موضوع به بیرون درز پیدا کرده و خبرنگارها قبل از پلیس به اون‌جا رسیدن! سرهنگ شجری تماس گرفتن و گفتن فوراً خودتون رو به محل پیدا شدن جسد برسونید.
سبحان که ذره‌ای از خشمش کم نشده بود؛ غرید:
- تو دایره‌ی جنایی قتل چیز خیلی عجیبیه که باعث بشه ان‌قدر سراسیمه وارد اتاق من بشی و هرچی از پرونده فهمیده بودم رو دود کنی بفرستی هوا؟
سروان موسوی سرش را پایین انداخت و گفت:
- معذرت می‌خوام قربان‌. شما می‌تونید همین الآن دستور بدین من رو ببرن بازداشت. اما این قتل فرق داره. خیلی وحشیانه انجام شده و خبرش داره تو فضای مجازی می‌پیچه قبل این‌که دایره جنایی وارد کار بشن‌.
ذره‌ای از خشمش فروکش کرد و گفت:
- دفعه‌ی دیگه تکرار بشه بی برو برگرد بازداشتی. تیم حاضرن؟
ترنج با صدایی رسا بله‌ای گفت و پس از احترام نظامی، از اتاق خارج شد‌.
سبحان که تمام خشمش از گره خوردن پرونده را سر سروان موسوی خالی کرده بود؛ آن هم تنها به خاطر یک احترام نظامی، اعصابش مشوش‌تر شد‌.
کلت‌اش را برداشت و از اتاق خارج شد‌. با تیم جنایی که شامل هفت نفر بود؛ سوار ون مشکی رنگ ضد گلوله که با رنگ سفید روی آن کلمه‌ی دایره‌ی جنایی حک شده بود؛ شدند و با سرعت به سمت صحنه‌ی پیدا شدن جسد رفتند‌.
به محض رسیدن ون، سرگرد سبحان خدری و تیمش از ون پیاده شده و با محلی که آماج سیلی از خبرنگاران و مردم بود؛ رفتند‌. به زور عکاسان و مردم را کنار زدند که در همین حین، فلاش چند دوربین روی اعصابش خط انداخت‌.

 @ نویسنده خموش

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به محض رسیدن به نوارهای زرد رنگ، آن‌ها را کنار زد و درحالی‌که دستکش‌های سفید رنگ را از یکی از اعضای تیم تحقیق می‌گرفت؛ وارد منطقه‌ی حصار کشیده شد‌.
با دیدن دکتر محمود پسیانی، به طرفش رفت و گفت:
- سلام دکتر! چی شده؟
دکتر پسیانی لبخندی زد و گفت:
- چه عجب! می‌زاشتی کرکس‌ها بخورنش بعد می‌رسیدی! هرچند الان هم چیز چندان قابلی نیست.
سبحان اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- تیکه ننداز دکتر! برو سر اصل مطلب.
دکتر درحالی‌که او را به سمت جسد همراهی می‌کرد؛ شروع به توضیح دادن کرد:
- مرد، حدوداً چهل و پنج تا پنجاه ساله. ظاهراً قبل این‌که کشته بشه؛ به طرز وحشتناکی شکنجه شده‌. چون دوتا از انگشت‌هاش نبود که با بررسی استخونش فهمیدیم با یه چیزی مثل اره قطع شده. روی باقی مونده بدنش، اثراتی از زخم‌های عمیقی با چاقو هست که قبل مرگ اتفاق افتاده‌.
سرگرد خدری اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- منظورت از باقی مونده‌ی بدنش دقیقاً چی بود؟
با رسیدن به جسد، دکتر پارچه را از روی آن برداشت و گفت:
- مرگ حدود ساعت سه صبح اتفاق افتاده‌. و این‌جا هم نبوده‌. ظاهراً قاتل بعد شکنجه، رو تن مقتول بنزین ریخته و آتیشش زده‌. اما نه کامل! روی بدنش ترکیباتی شبیه کپسول آتش‌نشانی پیدا شده. انگار می‌خواسته زجرکشش کنه. وقتی پوستش نیمه سوخته شده؛ خاموشش کرده و بعد با چاقو شاهرگش رو زده‌.
بوی گوشت و موی کز گرفته‌ی جسدی که چندین ساعت از مرگش می‌گذشت؛ باعث چین خوردن بینی‌اش شد و با احتیاط، بدن او را وارسی کرد‌:
- چیز دیگه‌ای هم مونده دکتر؟
دکتر دستانش را به سمت گردن مرد برد و گفت:
- نگاه کن‌. شاهرگش رو به یه طرز خاصی بریده. انگار یه علامته؛ هر چند با این جسد نصفه نیمه که یه پاش هم جدا شده؛ زیاد نمیشه چیزی ازش فهمید‌.
به نقطه‌ای که دکتر اشاره می‌کرد؛ نگاه کرد‌. درست روی شاهرگ! پوست گردن تا حد زیادی سوخته بود؛ اما با پاک کردن خون‌های روی گردنش، کاملاً جای زخمی عجیب و به شکل مثلثی که یکی از ضلع‌های آن نصفه بود؛ مشخص بود‌.
از کنار جسد بلند شد و در حالی که دستکش‌هایش را در می‌آورد؛ گفت:
- انگار خصومت شخصی باهاش داشته. یا مشکل روانی داشته.
و با در آوردن دستکش‌ها، ادامه داد:
- جسد رو انتقال بدین پزشکی قانونی‌. دکتر سریع می‌خوام هویتش پیدا بشه. و اثر انگشت یا ردی از قاتل.
و رو به افرادش ادامه داد:
- اون کسی هم که جسد رو پیدا کرده، به علاوه اولین نفرات حاضر در صحنه رو بیارید اداره برای بازپرسی‌.

 @ نویسنده خموش

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس از میان انبوه خبرنگارانی که اصرار به دانستن جزئیات بیشتر داشتند؛ گذر کرد:
- نظر دایره‌ی جنایی درباره‌ی این قتل چیه؟
- شنیدم شما معمولاً پرونده‌ها رو تو کم‌تر از یک هفته حل می‌کنید؛ نظرتون درباره‌ی این یکی چیه؟
- سرگرد خدری، چه چیزی باعث این قتل وحشیانه شده؟
اما او بدون توجه به آن‌ها، سوار ون شد و به سمت اداره به راه افتادند‌.
اداره‌ی پلیس برای بخش دایره‌ی جنایی، ساختمانی مجهز در نظر گرفته بود که شامل بخش سایبری، تیم تجسس، تیم عملیات و اتاق فکر بود که اداره‌ی کل بخش زیر نظر سرهنگ شجری و بعد از او سرگرد سبحان خدری بود.
او کارآگاه زبده‌ای نیز بود که به سرعت حل پرونده‌های پیچیده مشهور بود.
به محض رسیدن به اتاقش، تلفن را برداشت و با شماره‌گیری عدد چهار، گفت:
- سروان معظمی، در رابطه با پرونده‌ی قتل امروز، دوربین‌های کنترل سرعت اطراف تهرانپارس رو چک کنید ببینید دوربین‌ها تصاویری از قاتل ثبت کرده یا نه. تا نیم ساعت دیگه اتاق فکر باشید.
سپس بدون حرف دیگری قطع کرد و این‌بار با بخش تجسس تماس گرفت:
- تا نیم ساعت دیگه، هر چیزی رو که توی صحنه‌ی جرم پیدا کردین؛ جمع کنید و بیاید اتاق فکر.
اعضای اتاق فکر، شامل سروان معظمی، سرپرست بخش سایبری، سروان راغب، سرپرست تیم تجسس، سروان هادی، سرپرست تیم عملیات و خود او به همراه دست راستش، سرگرد دوم سینا شافعی بودند که مجموعه‌ای کامل را تحت نظر سرهنگ شجری تشکیل می‌دادند‌.
قبل از همه به اتاق فکر رفت و با چسباندن عکس‌هایی که حین بازرسی جسد گرفته بودند؛ روی برد شروع به نوشتن اطلاعات کرد.
با صدای در بیاین توی محکمی گفت و به دنبال حرفش، اعضا همگی وارد اتاق شدند‌.
بعد از احترام نظامی، آن‌ها را دعوت به نشستن کرد و رو به سروان راغب گفت:
- تمام چیزهایی رو که توی صحنه قتل پیدا کردین و فهمیدین؛ شرح بده.
سروان راغب کاغذهای میان دستش را مرتب کرد و شروع به دادن اطلاعات کرد:
- مقتول مرد، سن بین پنجاه و پنج تا شصت، قد حدود صد و هشتاد و سه بوده. با توجه به شواهد اولیه، روی جسد اون زخم‌های عمیقی از چاقو روی پوست شکم، کمر، بازو و ران‌هاش بوده که قبل مرگ اتفاق افتاده.
انگار قاتل بعد از قطع کردن دو تا از انگشت‌های دست راست مقتول با چیزی مثل اره، روی مقتول بنزین ریخته و آتیشش زده. اما قبل از سوختن کامل اون، طبق حدس اولیه دکتر پسیانی، با کپسول آتش‌نشانی خاموشش کرده و بعد درست روی شاهرگش رو با چاقویی مخصوص که خیلی نوک ظریفی داشته، علامتی شبیه مثلثی با یک ضلع ناقص گذاشته که همون باعث مرگ مقتول شده.
مرگ حدود ساعت‌های سه تا چهار صبح اتفاق افتاده و انگار حین جابجایی جسد، پای مقتول که دارای سوختگی زیاد بوده؛ جدا شده و همه رو توی یه کیسه‌ی پلاستیکی ریخته و نزدیک بزرگراه تهرانپارس، رها کرده.

 @ یگانه جان

  @ منونوکه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سبحان به طرف سروان معظمی چرخید و گفت:
- دوربین‌های کنترل سرعت و کنترل ترافیک، چیزی ضبط نکردن؟
سروان معظمی دستی به چادرش کشید و گفت:
- نه. اون اطراف هیچ دوربینی نیست. نقطه‌ی کوره، فقط چندتا خونه‌ی حاشیه‌شهر هست که حداقل چهارصد متر با محل پیدا شدن جسد فاصله داره. ما تموم دوربین‌های ترافیک تا شعاع یک کیلومتری رو چک کردیم؛ اما رفت و آمد مشکوکی ندیدیم.
سرگرد دوم سینا شافعی رو به سروان راغب کرد:
- چیزی تو صحنه‌ی قتل پیدا نشده؟ چیزی که سرنخی از قاتل یا هویت مقتول باشه؟
سروان راغب: نه قربان. هیچی! امیدمون به اثر انگشته که دکتر پسیانی گفتن جواب پزشکی قانونی رو تا یک ساعت دیگه می‌فرسته. هرچند بعید می‌دونم روی اون جسم چیزی باقی مونده باشه. مگه کیسه‌ای که جسد توش بوده؛ که همه‌ی امیدمون به اونه.
سبحان ویدئو پرژکتور را روشن کرد و هم‌زمان که عکس‌های مختلف از صحنه جرم پخش می‌شد؛ گفت:
- این نوع قتل‌های وحشیانه معمولاً یا به دلیل خصومت شخصی رخ میدن؛ یا بیمارهای روانی دارای اختلال.
فکر نمی‌کنم انقدر احمق بوده باشه که اثری از خودش به جا گذاشته باشه. هرچند امیدوارم بوده باشه. اما خب، ما باید هرطوری که شده پیداش کنیم. اینم یکی مثل همیشه‌ است؛ نباید بزاریم یه قاتل اون بیرون بین مردم بچرخه. باید پیداش کنیم‌!
***
رگال لباس‌هایش را از نظر گذراند. نیشخندی به آن همه تنوع زد‌. تنوعی یک‌نواخت برای او. هر چه بود؛ امروز باید نفر بعدی را پیدا می‌کرد. پس به پوشیدن لباسی سرمه‌ای رنگ قناعت کرد و کفش‌های اسپرت سفید رنگش را به پا کرد.
کلاه مشکی رنگش را روی سرش گذاشت و از پله‌ها پایین آمد. مادرش همان‌طور که به گل‌های گوشه‌ی سالن رسیدگی می‌کرد؛ گفت:
- میری بیرون عزیزم؟
لبخندی از ته دل زد:
- آره مامان‌جون. کاری بیرون نداری؟‌
- نه عزیزم، برو به سلامت. مواظب خودت باش.
نگاهی سراسر عشق به مادرش انداخت و با خداحافظی آرامی از در خانه بیرون زد‌.
درحالی‌که با ریموت، در پارکینگ را باز می‌کرد؛ با موبایل آخرین مدلش صفحه‌ی اخبار روز را باز کرد و با دیدن نوشته‌ها ابروهایش بالا پرید:
- قتل شبانه در تهرانپارس؛ قاتل بی‌رحمی که تنها به قتل اکتفا نکرد.
- جزئیات قتل اخیر در اطراف تهرانپارس. دایره‌ی جنایی وارد موضوع شد.
- آیا خدری این‌بار هم موفق به دام انداختن مجرم می‌شود؟!
تک خنده‌ای کرد و گفت:
- نه نمی‌شود! دایره‌ی جنایی؟ کارشون بد نیست اما وقتی سرنخی ندارن؛ چه‌کار کنن؟ منتظرتم سرگرد خدری. ببینم با این همه جنازه چه می‌کنی!

 @ یگانه جان

 @ منونوکه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...