رفتن به مطلب

رمان نائیریکا، سرنوشت خونین | فائزه متش کاربر انجمن نودوهشتیا


faezeh1380
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

نام رمان:  نائیریکا، سرنوشت خونین

نام نویسنده: فائزه متش

ژانر: فانتزی،  ماجراجویی، اکشن

 

خلاصه:

و هنگام نبرد خون و شمشیر، تبرها به پا خیزید؛

آسمان‌ها غرش کنید؛

سواران بتازید که عصر شمشیر فرا رسیده؛

در قلمرو تاریکی نور به پا می‌خیزد و خون قیام می‌کند.

پایانی که آغاز می‌شود؛ و مرواریدی طلوع خواهد کرد.

در لبه‌ی دنیای مردگان،

دنیای جادو،

اهریمنان و آدمیان

افسانه‌ای به پا‌می‌خیزد.

افسانه‌ی: نائیریکا، سرنوشت خونین! 

 

مقدمه:

آشوب، هرج‌ومرج، بیماری و جنگ دنیا را فرا گرفته است!

اهریمنان به پاخاسته‌اند و جادوگران طغیان؛

آب‌ها دیگر امن نیست‌؛ سرزمین‌ها درحال فروپاشی است و قدرت‌ها رو به زوال.

جدال بر سر قدرت؛ طمع‌کاران به دنبال آن، روح خود را به شیطان فروخته‌اند!

مرزها ناامن و دنیای مردگان به هم ریخته است.

دنیایی به وجود آمده از:

•سامانترا(سرزمین الف‌ها)

•نیوانیا(سرزمین جادوگران)

•آمانترا(سرزمین آب، پریان)

•ریندرا(سرزمین کوتوله‌ها)

•تاماندا(سرزمین هیولاها و اهریمنان)

•دیمارینا(سرزمین انسان‌ها)

•اِستافنترا(دنیای مردگان)

فرمانروایان هر سرزمین با یکدیگر می‌جنگند؛ دنیا پر از اهریمن و هیولا شده است و در این میان طوفانی در راه است!

هزار سال پیش، آماندا، پیشگوی اعظم طوفانی را پیش‌بینی کرده بود. نبردی از خون و آتش!

شمشیرها به پا خیزید؛

آسمان‌ها غرش کنید؛

سواران بتازید که عصر خون و شمشیر فرا رسیده!

برگزیده‌ای پاک‌سرشت، خالی از آز و حرص

هشت قلمرو را متحد خواهد کرد.

سرور الف‌ها و جادوگران و انسان‌ها!

دارای قدرت و درایت،

فرزند زمین، رام کننده‌ی آتش و آب

به پا خواهد خاست؛ شمشیر نیکانِ والاها در دستان او خواهد درخشید و مروارید طلوع خواهد کرد... . 

 

•سخن نویسنده•

دنیای خیال، حد و مرزی ندارد. این رمان برداشتی آزاد از افسانه‌ها و داستان‌هاست. اسامی و مکان‌ها زاده‌ی خیال.

کسی که کتاب نمی‌خواند تنها یک‌بار زندگی می‌کند؛

و کسی که می‌خواند هزار بار!

با نائیریکا، درهای خیال به روی شما باز است.

 

ساعت پارت گذاری: ۱۲:۰۰

ویراستار: @ ملکه سکوت

ناظر: @ Torkan dori

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل اول: آشوب

دیمارینا، سرزمین انسان‌ها

بادهای سرد شمالی، سرزمین برف گرفته را می‌نوردید. شاخه‌ی درختان بی‌برگ، زیر بار آن حجم از برف خم شده بود. سطح رودخانه‌ی کنار دهکده، یخ بسته بود و سرما به عمق زمین نفوذ کرده بود. گهگاهی صدای پارس چندین سگ، سکوت کوچه‌های خلوت دهکده را می‌شکست.
در یکی از خانه‌های دهکده که شیروانی آن درحال فرو ریختن بود؛ زنی در حال جیغ کشیدن بود.
صدای دایه ناجه، درمیان جیغ‌های زن به گوش می‌رسید:
- ناهیرا، سعی‌ات رو بکن؛ باید بچه رو سالم به دنیا بیاری.
ناهیرا جیغی از سر درد کشید که کوبار همسرِ ناهیرا، به حرف آمد:
- ناجه، این بچه داره ناهیرا رو می‌کشه. یه کاری بکن!
ناجه خواست چیزی بگوید که بلافاصله صدای گریه‌ی نوزادی در اتاقی که با نور آتش‌دانِ گوشه‌ی دیوار روشن شده بود؛ پیچید.
ناجه بندناف کودک را بلافاصله با چاقوی کنارش، برید:
- ناهیرا، صاحب یه دختر شدی! پروردگار بهت دختری عطا کرده.
اما پلک‌های ناهیرا روی هم افتاده بود و صورتش از هر زمانی مهتابی‌تر بود. کوبار فوراً به سمت همسرش دوید و بازوهایش را گرفت و شروع به تکان دادن او کرد:
- ناهیرا، ناهیرا! چشمات رو باز کن.
و سپس فریادش چندین کلاغ روی درخت سیب بی‌برگ حیاط را پراند:
- ناهیرا!
ناجه درحالی‌که پارچه‌ی سفید کهنه را دور نوزاد می‌پیچاند؛ رو به کوباری که مشغول اشک ریختن بود کرد و گفت:
- ناهیرا دیگه مرده کوبار! تو که می‌دونستی اون چه‌قدر عاشق این بچه بود. باید واسه‌ش نامی انتخاب کنی. نامی شایسته برای دختر ناهیرا.
کوبار دست بی‌جان ناهیرا را فشرد و با چشمانی اشک‌آلود، پیشانی او را بوسید.
سپس بلند شد و به سمت ناجه رفت. نوزاد را از آغوش او گرفت و در حصار بازوانِ ستبرش که نتیجه‌ی سال‌ها کار سخت و طاقت‌فرسا در مزرعه بود؛ گرفت.
صورت سرخ و سفید نوزادی که چشمانش را بسته بود و تند نفس می‌کشید؛ او را به یاد همسرش ناهیرا انداخت. همان‌قدر زیبا. بوسه‌ای روی پیشانی نوزاد نشاند و درحالی‌که خیره به جسد همسرش بود؛ زمزمه کرد:
- نائیریکا، دختری زیبا و دانا که پس از مرگ بر شخص نیک‌گفتار، نیک پندار و نیک کردار ظاهر شده و او را از پل چینوت(صراط) می‌گذراند. باشد که همسرم ناهیرا، در آرامش ابدی باشد!

 @ Torkan dori

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس نوزاد را به دایه ناجه سپرد:
- لطفاً اون رو به یه زن بده تا شیرش بده. می‌خوام امشب رو برای همسرم عزاداری کنم.
ناجه نائیریکای کوچک را از کوبار گرفت و پارچه‌ی ضخیمی را دور او پیچاند. سپس شمع‌دان را برداشت و با باز کردن در چوبی که صدای لولاهایش خیلی وقت بود در آمده بود؛ کوبار را تنها گذاشت.
کوبار ظرف چوبی بزرگی را پر از آب کرد و از عرق گل‌های بهاری که همسرش در فصل بهار گرفته بود؛ داخل آب ریخت.
پارچه‌ی سفید رنگ نرم را با آب خیس کرد و شروع به پاک کردن دست‌های ناهیرا کرد. موهای بلند طلایی رنگش را شانه زد و صورتش را با آب عطرآگین تمیز کرد. پیراهن سپید رنگی را به همسرش پوشاند و سپس کنار جسد او زانو زد. دمدمه‌های سپیده‌ای دیگر بود و کوبار تا صبح به یاد همسرش اشک ریخته بود.
سرش را به تخت چوبی کهنه که جسد ناهیرا روی آن بود؛ تکیه داده بود که صدای کوبش در او را به خود آورد. نفس عمیقی کشید و از روی زمین بلند شد. از کنار قفسه‌ی ظروفی که هنوز باقی مانده‌ی غذای دیشب در آن به چشم می‌خورد؛ گذشت و با رسیدن به در چوبی، آن را باز کرد.
مردم دهکده پشت در خانه‌ی او جمع شده بودند و بنابر رسم همیشگی، خواستار دفن کردن او شدند.
اَرد: کوبار، باید ناهیرا رو دفن کنیم.
کوبار نگاهی خسته به ارد انداخت و از جلوی در کنار رفت. چند تن از اهالی دهکده، جسد ناهیرا را به آن‌سوی دریاچه‌ی یخ‌زده که مخصوص دفن مردگان بود و به اعتقاد مردم ارواح پس از آن به اِستافنترا(دنیای مردگان) می‌رفتند؛ منتقل کردند.
کوبار به رسم صاحبان عزا، پیراهنی سفید رنگ و بلند به تن داشت و نائیریکای کوچک را هم در آغوش گرفته بود.
پس از کنار زدن برف‌های زمین، گودالی برای دفن ناهیرا کندند و کوبار برای آخرین خداحافظی بالای سر همسر زیبایش رفت.
دستی روی موهای طلایی‌اش کشید و به صورت مهتابی رنگش خیره شد:
- ناهیرا، می‌دونم که فرزندمون چقدر برات عزیز بود. مثل همون روزی که وسط برف‌ها بی‌جون پیدات کردم؛ امروز هم وسط برف‌ها رهات می‌کنم. اون روز لرزان و یخ‌زده بودی و هیچکس نمی‌فهمید دختری به اون زیبایی چرا باید وسط برف‌ها توی دهکده‌ای به این دورافتادگی باشه. وقتی گفتی از جنگ فرار کردی؛ همه با آغوش باز تو رو پذیرفتن و بعد از چند سال، قبول کردی با یه کشاورز ساده ازدواج کنی. با این‌که زیبایی تو در حد شاهدخت‌های قصرهای دیمارینا بود.
همسر عزیزم، با آرامش بخواب. فرزندمون رو به بهترین شیوه بزرگ می‌کنم. نمی‌ذارم دست باپوک یا هرکَس دیگه‌ای بیفته. مواظبش هستم. در آرامش باش.
سپس از او فاصله گرفت و مردم او را دفن کردند. هنگامی که روی پیکر بی‌جان ناهیرا خاک می‌ریختند؛ نائیریکا به شدت شروع به گریه کردن کرد. هرچه ناجه سعی در آرام کردن او داشت؛ بی‌فایده بود. کوبار او را از آغوش ناجه بیرون کشید و بغل کرد. با دیدن چشمان دخترکش، خشکش زد. نباید کسی همچین چیزی را می‌دید. بنابراین او را محکم به خود فشرد و در گوشش لالایی که ناهیرا در زمان بارداری‌اش برای فرزندشان می‌خواند؛ زمزمه کرد. پس از دقایقی کودک آرام شد و به خواب فرو رفت.
کوبار نوزادش را به خودش فشرد و زمزمه کرد:
- تو در امانی دخترکم؛ در امان!

 @ Torkan dori

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*۱۲ سال بعد، دیمارینا*

صدای فلوت چندین نوازنده که کنار دکه‌ی گوشت ‌فروشی ایستاده بودند و می‌نواختند و چندین زن و مرد دوره‌شان کرده بودند؛ در میان هیاهوی بازار گم می‌شد. بازارچه‌ی شهر از میوه‌های رسیده‌ی کشاورزان پر شده بود. عطر گل‌های تابستانه در همه‌ی شهر پیچیده بود و فروشنده‌ای کمی آن‌طرف‌تر فریاد سر می‌داد و ماهی‌هایش را عرضه می‌کرد.
کودکان در میان بازار می‌دویدند و صدای خنده‌شان در بازار می‌پیچید.
آفتاب گرم تابستان هم مانع شور و نشاط مردم شهر کوچکِ آلارا نمی‌شد.
کوبار درحالی که سبدهای چوبی پر از سیب و گلابی را از گاری کهنه‌ای که اسبِ پیرشان به آن بسته شده بود پایین می‌گذاشت، با زنِ دکه‌دار که اصرار داشت پنج سکه کمتر برای میوه‌ها بپردازد چانه می‌زد.
بالاخره با گذشت از دو سکه، باهم به توافق رسیدند و کوبار پس از گرفتن کیسه‌ی سکه‌ها روی گاری نشست. با آستین پیراهن کهنه‌ی لاجوردی رنگش عرق‌های روی پیشانی آفتاب سوخته‌اش را پاک کرد و گردنِ خشک شده‌اش را به چپ و راست تکان داد تا از درد آن بکاهد.
خورشید به وسط آسمان رسیده بود و وقت بازگشت به مزرعه بود. به سمت کوچه‌ی اسب‌ها قدم برداشت و دختری با موهای مواج طلایی که به آرنج‌هایش می‌رسید و پیراهنی شیری به تن داشت و از گردن اسبِ قهوه‌ای رنگی آویزان شده بود را خطاب قرار داد:
- نائیریکا، وقت رفتنه. بیا دختر.
نائیریکا لبخندش را عریض‌تر کرد و پیشانی اسب را بوسید:
- خیلی زود برمی‌گردم پیشت. باشه؟
سپس آبشار موهایش را پشت گوشش زد و به سمت پدرش دوید.
کوبار نگاهی به دخترکش که رنگ پوست سفیدش و موهایش را از مادرش به ارث برده بود و چشمان قهوه‌ای روشنش را از خودش، انداخت و گفت:
- بازم رفتی پیش اون اسب؟
نائیریکا خنده‌ی بلندی سر داد که گونه‌های آفتاب‌سوخته‌اش را برجسته‌تر کرد:
- من خیلی از روچ خوشم میاد پدر. کاش می‌شد اون رو پیش خودمون ببریم. از خیلی آدم‌ها بیشتر من رو درک می‌کنه.
کوبار هم لبخند عریضی زد:
- امسال محصول خوبی به دست اوردیم. اگه تو کار مزرعه هم کمکم کنی؛ قول میدم پاییز روچ پیشت باشه. خوبه؟
نائیریکا چشمان درشتش را گرد کرد:
- واقعاً؟
سپس از خوشحالی چرخی زد و با گذاشتن پایش روی چرخ گاری، بالا رفت.
کوبار هم روی گاری پشت اسبِ پیرش نشست و افسارش را به دست گرفت و با گفتن هِی، گاری را به حرکت درآورد.

 @ ملکه سکوت

 @ ملکه خون _Torkan do_

 

ویرایش شده توسط faezeh1380
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهر آلارا از دهکده‌ی کوچک فانِست که محل زندگی آن‌ها بود؛ فاصله‌ی زیادی نداشت. برای همین کوبار به‌جای این‌که با سرعت گرفتن خود و اسب پیرش را خسته کند، سعی می‌کرد همراه دخترکش از مناظر زیبای تابستانی لذت ببرد.
جاده‌ی خاکی باریک از میان باغ‌های میوه‌‌های گوناگونی مثل سیب و گلابی و هلو که کشاورزان مشغول چیدن آن‌ها و همسران‌شان مشغول گذاشتن آن‌ها در سبدهای کوچک چوبی بودند؛ می‌گذشت. نسیم خنکی از سمت شرق می‌وزید و عطر گل‌های مزرعه آفتابگردانی که در سمت چپ جاده قرار داشت را به مایل‌ها آن‌طرف‌تر می‌رساند.
نائیریکا پاهایش را از پشت گاری آویزان کرده بود و زیر لب شعری از شاعر معروف هِلا زمزمه می‌کرد.
صدای گنجشک‌ها و چلچله‌هایی که روی درختان میوه نغمه‌سرایی می‌کردند و گهگاه دور از چشم کشاورزان به میوه‌های رسیده و شیرین نوک می‌زدند؛ به زمزمه‌اش زیبایی می‌بخشید.
کوبار کلاه حصیری‌اش را بالاتر داد و بدون این‌که سرش را برگرداند، خطاب به نائیریکا گفت:
- صدای قشنگت رو هم از مادرت به ارث بردی.
نائیریکا با شنیدن نام مادر که حتی لحظه‌ای از درک آغوشش بی‌بهره بود، آه بی‌صدایی کشید تا پدرش را ناراحت نکند. سپس به سمت پدرش رفت و کنار او نشست:
- رامیلا می‌خواد با قایقی که پدرش داره آخر هفته برن ماهیگیری. میشه منم باهاشون برم؟
کوبار درحالی که سعی می‌کرد اسب را به پیچ چپ هدایت کند؛ پاسخ داد:
- تا کجای رودخونه پیش میرن؟
نائیریکا دستانش را درهم قفل کرد و با لحنی که ذوق‌زدگی‌اش را فریاد می‌زد؛ پاسخ داد:
- تا پیش دریاچه. اجازه میدی منم برم؟
کوبار دستش را میان موهای طلایی رنگ او فرو برد:
- با اَرد حرف می‌زنم. میگم تو رو هم با خودشون ببرن.
نائیریکا جیغی از سر خوشحالی کشید و پدرش را در آغوش کشید. کوبار که برخورد موهای دخترش با گردنش باعث قلقلک آمدنش شده بود، سعی کرد او را از خود دور کند اما نائیریکا بیش‌تر خودش را به او چسباند.
لبخندهایشان در انعکاس نور خورشید روی رودخانه‌ی کنار دهکده، طنین‌انداز می‌شد.
کوبار احساس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست.

 @ ملکه خون _Torkan do_

  @ ملکه سکوت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...