رفتن به مطلب

جاده خلوت| DARYAFARAHMAND کاربر انجمن نودهشتادیا


DARYAFARAHMAND
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام  رمان: جاده خلوت

نویسنده:  دریا فرهمند(DARYAFARAHMAND)

ژانر: عاشقانه_ترسناک_تخیلی

خلاصه: آزاده  دختر مستندسازی که بعد از شکست در کار قبلیش در آسایشگاه روانی دوباره به همان‌جا برمی‌گردد، و این بار قصد دارد وارد سرگذشت زنی بشود که هیچ شباهتی به دیوانه‌های آنجا ندارد. شروع این کار، او را وارد اتفاقاتی می‌کند که جان‌باخته های زیادی دارد.

مقدمه:

- چطوری منو می‌بینی؟!
گنگ جلو رفتم. کاش می‌تونستم لمسش کنم.
- نمی‌دونم.
یک قدم عقب رفت و گفت:
- از اینجا برو! اتفاقای خوبی در انتظارت نیست.
- با هم بریم...
- تو باید تنها بری! اگه نمی‌خوای انتقالت بدن به اون سرزمین، باید بری!
- کجا برم؟
- باید الهه نور رو پیدا کنی! کمکت می‌کنه!
با هر حرفی که میزد دورتر میشد.
تا اومدم بپرسم از کجا باید پیداش کنم کلا ناپدید شد.

ویراستار: @ nzdark

ناظر: @ Torkan dori

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

⇶𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥: 𝐉𝐀𝐃𝐄 𝐊𝐇𝐀𝐋𝐕𝐀𝐓
🌳⌇ #𝐏𝐚𝐫𝐭1
-----------------------------❦♡︎
مقدمه:
- چطوری منو می‌بینی؟!
گنگ جلو رفتم. کاش می‌تونستم لمسش کنم.
- نمی‌دونم.
یک قدم عقب رفت و گفت:
- از اینجا برو! اتفاقای خوبی در انتظارت نیست.
- با هم بریم...
- تو باید تنها بری! اگه نمی‌خوای انتقالت بدن به اون سرزمین، باید بری!
- کجا برم؟
- باید الهه نور رو پیدا کنی! کمکت می‌کنه!
با هر حرفی که میزد دکتر میشد.
تا اومدم بپرسم از کجا باید پیداش کنم کلا ناپدید شد.
***
• شروع رمان •
سوار ماشین شدم و برگه‌ای که خانم اکبری واسم آدرس رو نوشته بود، به دست راننده دادم.
اونم سری تکون داد و حرکت کرد.
یکبار دیگه کیفم رو چک کردم تا چیزی رو جا نزاشته باشم.
یه استرس خیلی کمی داشتم.
خانم اکبری کلی تشویقم کرده بود اما هنوزم تردید داشتم. هنوز دفعه‌ی‌قبلی از یادم نرفته!
یادش که میوفتم حسابی گر می‌گیرم.
لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
ماشین که ایست کرد، جا خوردم. فکر نمی‌کردم انقدر زود برسیم.
از شیشه سردرشون رو دیدم و زیر لب یا خدایی زمزمه کردم.
- خانم پیاده نمی‌شید؟!
نگاهم رو به راننده دادم و با شرمندگی سرم رو تکون دادم.
پولش رو حساب کردم و با برداشتن وسایلم از ماشین پیاده شدم.
حس می‌کردم پاهام می‌لرزه و توان ایستادن ندارم. اما یاد حرفای دکتر که می‌افتادم، سعی می‌کردم آروم باشم.
کیف رو، توی دستم فشردم و آروم در نیمه باز رو فشار دادم و وارد شدم.
آفتاب محکم به صورتم می‌تابید و قدرتش رو، به رخ می‌کشید.
حال و هوای عجیبی داشتم. درختای بلند و سربه فلک کشیده واقعا ترس رو تو دل آدم می‌انداخت.
اینجا همیشه من رو به چالش می‌کشوند.
پارسال که برای اولین‌بار وارد اینجا می‌شدم، حس غریبی داشتم.
نمی‌دونستم قراره با چی رو‌به رو بشم و برعکس امروز واقعا هیجان داشتم و چیزی از استرس نمی‌فهمیدم.
با صدایی از فکر و خیال بیرون اومدم.
- فکر نمی‌کردم باز اینجا ببینمت!
برگشتم و لبخند دستپاچه‌ای زدم. لبخند رو لبش حرصم رو در‌می‌آورد.
- خودمم فکر نمی‌کردم.
لبخندش رو حفظ کرد و به راه افتاد.
دنبالش راه افتادم تا وارد ساختمون شدیم.
ساختمون خیلی تاریک بود، جوری که کمتر کسی شک می‌کرد ممکنه اینجا یه دیوونه‌خونه نباشه!
از پله‌ها بالا رفت و منم همچنان دنبالش بودم.
صدای کفشاش روی پله‌ها تضاد عجیبی رو با سکوت اینجا، ایجاد کرده بود.
- چرا چراغی روشن نمی‌کنید؟!
احساس می‌کردم داره لبخند می‌زنه اما محکم گفت:
- اینجا کسی از چراغ خوشش نمیاد.
یکدفعه به سمتم برگشت که هینی کشیدم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
- روحشون رو آزار میده!
بعد هم با پوزخند نگاهش رو ازم گرفت و رفت.
نفسم رو بیرون فرستادم و زیر لب گفتم:
- روانی!
دنبالش رفتم و به اتاقش رسیدم.
وارد شدم که نگاهی به من کرد و پشت میزش نشست.
با دستش اشاره‌ای به مبل رو‌به روش کرد.
جلو رفتم و روی مبل نشستم.
- حالت بهتره؟!
- ممنونم.
کمی صندلیش رو عقب داد و گفت:
- چیشد که دوباره به اینجا اومدی؟! فکر کردم این کار رو ول می‌کنی یا حداقل به اینجا برنمی‌گردی!
بعد هم لبخند عجیبی زد.
- فکر کردم شاید باید از جایی شروع کنم که من رو شکست.
- تفکر عجیبی داری. ازش خوشم میاد. اما واقعا فکر می‌کنی کار سازه؟!
با اینکه تردید داشتم اما سرم رو تکون دادم.
لبخندی زد.
- خوبه! 
یکم‌مکث کرد و ادامه داد:
- نمی‌دونم تو و امثال تو چی از جون اینجا می‌خواید. هیچ‌وقت هیچ‌کدوم جواب نمی‌گیرید اما نمی‌‌دونم دنبال چی می‌گردید.
- من یه چیزی پیدا می‌کنم.
- زیادی مطمئن نباش! از این حرفا زیاد شنیدم. تجربه‌ی قبلیت رو که یادت نرفته؟
چشمام رو، روی هم فشردم. مگه میشد یادم بره؟
- چه هدفی از یادآوریش دارید؟
- هدفی ندارم. اما خواستم بهت نشون بدم که فکر نکنی با یکبار برنده شدن مستندت، همه تن حریفی! اینجا خبری نیست. آب رو داری تو هاون می‌‌کوبی!
از لحن کلامش خوشم نمی‌اومد. شاید چون حرفاش رو قبول داشتم و نمی‌خواستم باور کنم.
از پنجره نگاهی به حیاط انداختم و زمزمه کردم:
- اما یه چیزی من رو به اینجا می‌کشونه!
- این یه تلقینه!اینجا همه یه دیوونن! یا خدادادی دیوونه بودن و یا شدن! چه فرقی می‌کنه؟ وقتی الان همه دیوونه خطابشون می‌کنن، گذشته چه دردی رو دوا می‌کنه؟!
از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت.
چشمام حرکاتش رو دنبال می‌کرد.
منم بلند شدم و به طرفش رفتم.
- اما من حس متفاوتی نسبت به این آدما دارم.
- خودت رو گول نزن! اینجا که باشی خودتم دیوونه میشی.
- چطوره که شما نشدید؟!
نیشخندی زد.
- از کجا می‌دونی نیستم؟!

لحنش یکم من رو ترسوند. اما به روی خودم نیاوردم.
فضای تاریک اینجا باعث شده بود یکم سردرد بگیرم.
- باشه. معلومه خیلی تخسی! جلوت رو نمی گیرم چون مطمئنم توم به اون چیزی که بقیه رسیدن، می‌رسی!
با نگاهم ازش تشکر  کردم.
- حالا کدوم مد نظرته؟
یکم من و من کردم.
- اون خانوم که اتاقش...ته سالنه!
- ماریا؟!
خندید و گفت:
- اون یه دیوونه‌ تمام عیاره!
اخمام رو تو هم کشیدم که خندش رو قطع کرد:
- می‌تونی بری ببینیش!
تشکری کردم و بعد برداشتن وسایلم به سمت در قدم برداشتم و خارج شدم اما صداش اومد:
- امیدوارم سربلند از این کار بیرون بیای.
و بعد صدای خندش بود که سکوت سالن رو می‌شکست.


@ Torkan dori

@ مدیر ویراستار

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 ساعت قبل، DARYAFARAHMAND گفته است:

⇶𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥: 𝐉𝐀𝐃𝐄 𝐊𝐇𝐀𝐋𝐕𝐀𝐓
🌳⌇ #𝐏𝐚𝐫𝐭1
-----------------------------❦♡︎
مقدمه:
- چطوری منو می‌بینی؟!
گنگ جلو رفتم. کاش می‌تونستم لمسش کنم.
- نمی‌دونم.
یک قدم عقب رفت و گفت:
- از اینجا برو! اتفاقای خوبی در انتظارت نیست.
- با هم بریم...
- تو باید تنها بری! اگه نمی‌خوای انتقالت بدن به اون سرزمین، باید بری!
- کجا برم؟
- باید الهه نور رو پیدا کنی! کمکت می‌کنه!
با هر حرفی که میزد دکتر میشد.
تا اومدم بپرسم از کجا باید پیداش کنم کلا ناپدید شد.
***
• شروع رمان •
سوار ماشین شدم و برگه‌ای که خانم اکبری واسم آدرس رو نوشته بود، به دست راننده دادم.
اونم سری تکون داد و حرکت کرد.
یکبار دیگه کیفم رو چک کردم تا چیزی رو جا نزاشته باشم.
یه استرس خیلی کمی داشتم.
خانم اکبری کلی تشویقم کرده بود اما هنوزم تردید داشتم. هنوز دفعه‌ی‌قبلی از یادم نرفته!
یادش که میوفتم حسابی گر می‌گیرم.
لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
ماشین که ایست کرد، جا خوردم. فکر نمی‌کردم انقدر زود برسیم.
از شیشه سردرشون رو دیدم و زیر لب یا خدایی زمزمه کردم.
- خانم پیاده نمی‌شید؟!
نگاهم رو به راننده دادم و با شرمندگی سرم رو تکون دادم.
پولش رو حساب کردم و با برداشتن وسایلم از ماشین پیاده شدم.
حس می‌کردم پاهام می‌لرزه و توان ایستادن ندارم. اما یاد حرفای دکتر که می‌افتادم، سعی می‌کردم آروم باشم.
کیف رو، توی دستم فشردم و آروم در نیمه باز رو فشار دادم و وارد شدم.
آفتاب محکم به صورتم می‌تابید و قدرتش رو، به رخ می‌کشید.
حال و هوای عجیبی داشتم. درختای بلند و سربه فلک کشیده واقعا ترس رو تو دل آدم می‌انداخت.
اینجا همیشه من رو به چالش می‌کشوند.
پارسال که برای اولین‌بار وارد اینجا می‌شدم، حس غریبی داشتم.
نمی‌دونستم قراره با چی رو‌به رو بشم و برعکس امروز واقعا هیجان داشتم و چیزی از استرس نمی‌فهمیدم.
با صدایی از فکر و خیال بیرون اومدم.
- فکر نمی‌کردم باز اینجا ببینمت!
برگشتم و لبخند دستپاچه‌ای زدم. لبخند رو لبش حرصم رو در‌می‌آورد.
- خودمم فکر نمی‌کردم.
لبخندش رو حفظ کرد و به راه افتاد.
دنبالش راه افتادم تا وارد ساختمون شدیم.
ساختمون خیلی تاریک بود، جوری که کمتر کسی شک می‌کرد ممکنه اینجا یه دیوونه‌خونه نباشه!
از پله‌ها بالا رفت و منم همچنان دنبالش بودم.
صدای کفشاش روی پله‌ها تضاد عجیبی رو با سکوت اینجا، ایجاد کرده بود.
- چرا چراغی روشن نمی‌کنید؟!
احساس می‌کردم داره لبخند می‌زنه اما محکم گفت:
- اینجا کسی از چراغ خوشش نمیاد.
یکدفعه به سمتم برگشت که هینی کشیدم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
- روحشون رو آزار میده!
بعد هم با پوزخند نگاهش رو ازم گرفت و رفت.
نفسم رو بیرون فرستادم و زیر لب گفتم:
- روانی!
دنبالش رفتم و به اتاقش رسیدم.
وارد شدم که نگاهی به من کرد و پشت میزش نشست.
با دستش اشاره‌ای به مبل رو‌به روش کرد.
جلو رفتم و روی مبل نشستم.
- حالت بهتره؟!
- ممنونم.
کمی صندلیش رو عقب داد و گفت:
- چیشد که دوباره به اینجا اومدی؟! فکر کردم این کار رو ول می‌کنی یا حداقل به اینجا برنمی‌گردی!
بعد هم لبخند عجیبی زد.
- فکر کردم شاید باید از جایی شروع کنم که من رو شکست.
- تفکر عجیبی داری. ازش خوشم میاد. اما واقعا فکر می‌کنی کار سازه؟!
با اینکه تردید داشتم اما سرم رو تکون دادم.
لبخندی زد.
- خوبه! 
یکم‌مکث کرد و ادامه داد:
- نمی‌دونم تو و امثال تو چی از جون اینجا می‌خواید. هیچ‌وقت هیچ‌کدوم جواب نمی‌گیرید اما نمی‌‌دونم دنبال چی می‌گردید.
- من یه چیزی پیدا می‌کنم.
- زیادی مطمئن نباش! از این حرفا زیاد شنیدم. تجربه‌ی قبلیت رو که یادت نرفته؟
چشمام رو، روی هم فشردم. مگه میشد یادم بره؟
- چه هدفی از یادآوریش دارید؟
- هدفی ندارم. اما خواستم بهت نشون بدم که فکر نکنی با یکبار برنده شدن مستندت، همه تن حریفی! اینجا خبری نیست. آب رو داری تو هاون می‌‌کوبی!
از لحن کلامش خوشم نمی‌اومد. شاید چون حرفاش رو قبول داشتم و نمی‌خواستم باور کنم.
از پنجره نگاهی به حیاط انداختم و زمزمه کردم:
- اما یه چیزی من رو به اینجا می‌کشونه!
- این یه تلقینه!اینجا همه یه دیوونن! یا خدادادی دیوونه بودن و یا شدن! چه فرقی می‌کنه؟ وقتی الان همه دیوونه خطابشون می‌کنن، گذشته چه دردی رو دوا می‌کنه؟!
از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت.
چشمام حرکاتش رو دنبال می‌کرد.
منم بلند شدم و به طرفش رفتم.
- اما من حس متفاوتی نسبت به این آدما دارم.
- خودت رو گول نزن! اینجا که باشی خودتم دیوونه میشی.
- چطوره که شما نشدید؟!
نیشخندی زد.
- از کجا می‌دونی نیستم؟!

لحنش یکم من رو ترسوند. اما به روی خودم نیاوردم.
فضای تاریک اینجا باعث شده بود یکم سردرد بگیرم.
- باشه. معلومه خیلی تخسی! جلوت رو نمی گیرم چون مطمئنم توم به اون چیزی که بقیه رسیدن، می‌رسی!
با نگاهم ازش تشکر  کردم.
- حالا کدوم مد نظرته؟
یکم من و من کردم.
- اون خانوم که اتاقش...ته سالنه!
- ماریا؟!
خندید و گفت:
- اون یه دیوونه‌ تمام عیاره!
اخمام رو تو هم کشیدم که خندش رو قطع کرد:
- می‌تونی بری ببینیش!
تشکری کردم و بعد برداشتن وسایلم به سمت در قدم برداشتم و خارج شدم اما صداش اومد:
- امیدوارم سربلند از این کار بیرون بیای.
و بعد صدای خندش بود که سکوت سالن رو می‌شکست.


@ Torkan dori

@ مدیر ویراستار

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#𝐏𝐚𝐫𝐭2

آروم به سمت ته سالن قدم برداشتم.
عجیب بود که هیچ صدایی توی ساختمون پیچیده نمیشد.
دستام ناخودآگاه می‌لرزید.
هیچ پرستار یا کارمندی رو نمی‌دیدم. فکر کردم نکنه اتفاقی افتاده؟
از فکرم، خندم گرفت. مثلا چه اتفاقی؟ یکدفعه کل بیمار‌ها رو قتل‌عام کنن؟!
خندیدم‌. خدا منو ببخشه!
به ته سالن که رسیدم، در باز بود.
از همونجا نگاهی به داخل اتاق انداختم. جز یه تخت و کمد و قالیچه‌ی قرمز رنگ چیز خاصی  پیدا نمیشد.
چشمام رو ریز کردم و بیشتر سرک کشیدم.
تمام اتاق سفید رنگ بود و پنجره‌‌ای که روی دیوار مقابل بود، باز بود و اون خانم جلوی پنجره نشسته بود.
اون قسمت از اتاق سایه افتاده بود و اون خانم فقط به شکل یه سایه دیده میشد. تصمیم گرفتم بیشتر از این معطل نکنم و داخل برم.
آروم تقه‌ای به در زدم. جوابی نشنیدم، به ناچار وارد اتاق شدم و وسایلم رو همونجا جلوی در گذاشتم.
جلوتر رفتم به طوری که تنها چند قدم با اون خانم فاصله داشتم‌.
روی صندلی نشسته بود و احساس کردم کت سیاه‌رنگی پوشیده! 
انگار اصلا متوجه حضور من نشده بود.
با اینکه تابستون بود، اما نسیم خنکی می‌وزید.
چند قدم دیگه جلو رفتم و دقیقا روبه‌روش ایستادم.
سرش رو پایین گرفته بود.
 یکدفعه سرش بالا اومد و بهم زل زد.
نفس تو سینم حبس شد.
نمی‌دونم چی تو چشماش بود که بی‌حرکت بهش زل زده بودم.
حس می‌کردم مسخ شدم و هیچ‌ توانایی برای حرکت و عقب کشیدن خودم ندارم.
انگار انرژی بدنم داشت تحلیل می‌رفت.
بعد از تقریبا دو دقیقه نگاهش رو ازم گرفت که احساس کردم آزاد شدم.
سرفه‌ی کوتاهی کردم و با تعجب بهش زل زدم.
آروم زمزمه کردم:
- سلام.
حتی بهم نگاه هم نکرد.
به پنجره خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.
تعجبی هم نداشت. تو پروندش نوشته شده بود که نمی‌تونست حرف بزنه!
یعنی حتی نمی‌تونست حرفام رو بشنوه؟ نمی‌دونستم چرا حس عجیبی نسبت بهش داشتم.
دقیقا از همون روزایی که برای مصاحبه با دانیال به اینجا می‌اومدم.
یه چیزی من رو سمتش می‌کشوند.
با اینکه می‌دونستم تواناییِ حرف زدن نداره اما یه حسی بهم می‌گفت دروغه!
شاید خودش نمی‌خواست حرف بزنه!
همچنان با تعجب بهش نگاه می‌کردم.
چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کرد؟ اون که متوجه من شده بود.
اخم کردم و نگاهی به دور و بر انداختم.
یه صندلی خاک‌خورده گوشه اتاق پیدا کردم و به سمتش رفتم.
برش داشتم و روشو فوت کردم. با اینکه زیاد موثر نبود اما چاره‌ای نداشتم.
به سمت پنجره بردم و روش نشستم. فوقش تو خونه لباسام رو می‌شستم.
تخته شاسی که دستم بود رو، روی پام گذاشتم و دقیق‌تر نگاهش کردم. همه‌ی افراد اینجا بهش ماریا می‌گفتن!
صورت ساده‌ای داشت و چشماش خاکستری بودن! 
اما من حس می‌کردم تیله‌ای هستن!
دماغش یه انحراف ریز داشت و یه خط‌خوردگی روی پیشونیش داشت، یه چیزی شبیه یه زخم!
موهاش سیاه خالص بود اما میشد چند تار سفید هم توی موهاش دید.
لبخندی زدم. با تموم این اوصاف زیبا بود.
بهش نمی‌خورد دیوانه باشه یا شاید من اینجوری حس می‌کردم.
حس می‌کردم سرگذشت جالبی داره که مشتاق دونستنش بودم.
- خانم؟
بهم نگاه نمی‌‌کرد. یعنی نمی‌شنید؟ به افکارم اعتمادی نداشتم. می‌دونستم که می‌شنوه! این رو قلبم بهم می‌گفت. بهش مطمئن بودم.
- بهم گفتن شما حرف نمی‌زنید اما یه حسی مانع این میشه که باور کنم. حرف می‌زنید! درسته؟!
آروم سرش رو بلند کرد و به چشمام خیره شد.
افزایش ضربان قلبم رو حس می‌کردم. انگار با نگاهش باهام حرف می‌زد. احساس ضعف داشتم.
آروم گفتم:
- درسته؟!
- از اینجا برو!
به گوشام اعتماد نداشتم. این صدای ماریا بود؟ پژواک صداش تو گوشام اکو شد.
قلبم تند تند میزد. بدون اینکه دلیلش رو بدونم.
- برم؟ کجا برم؟! 
منتظر به چشماش خیره شدم.
تو همین لحظه یکدفعه باد وحشتناکی اومد و پنجره‌ها به دیوار کوبیده شدن!
جیغی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم.
- از اینجا برو!
وحشت‌زده به دور و اطراف خیره شدم.
دوباره و دوباره صداش بلند شد و پنجره‌ها دوباره کوبیده شدن!
نمی‌دونستم داره چی میشه. انگار طلسم شده بود.
ساختمون از هر وقت دیگه‌ای ساکت تر بود.
آروم  آروم عقب عقب رفتم و جلوی در خم شدم و بعد برداشتن وسایلم سریعا از اتاق بیرون زدم و تو طول راهرو شروع به دوئیدم کردم.

@ Torkan dori

@ مدیر ویراستار

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...