رفتن به مطلب

رمان سجده شیطان𒀱سایکو کاربر نودهشتیا


...p𝐒ycho...
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال

1648283017984_pxdj.jpg

📓 عنوان رمان: "دودمان شاه دوزخ"
📓نویسنده: سایکو
🏴روزهای پارت‌گذاری: نامعلوم.
ژانر: فانتزی- جنایی- رمانتیک- تراژدی✒
مکتب: سورئالیسم
شخصیت: خاکستری
🖊خلاصه:
سالها پیش سه فرزند از قعر آتش در جهنم متولد شدند اما بهشت و معبود ابدی پذیرای آنها بودند.
زمان گذشت و آینده‌ای خوفناک برای سه نفر رقم خورد! اما آن آینده چه بود؟
پس از موج سهمگین تقدیر برادر بزرگ برروی تخت پادشاهی دوزخ نشست، لیکن حال چه شده که زاده‌ی آتش در قالب اسطوره‌ای زنده به نام اوریا اودیگار، بر خاندان اربابی اودیگار حکومت می‌کند و راس هرم قدرت را از آن خود کرده؟
همه در حسرت زاده‌ی آتش‌اند و زاده‌ی آتش در حسرت شعله‌های تخت پادشاهی‌اش!
او چگونه می‌خواهد وداع همسر فرشته‌اش را به جا آورده و برای بهشت و جهنم قدرت‌نمایی کند؟ نزدیکی به قلمرو خداوند کار درستی خواهد بود؟


🖋مقدمه:

ما نه چهار سوارکار قیامت بودیم، نه آدمِ لایقِ سجده و نه ابلیسِ قیام کرده، ما "من" بودیم!
منی که یک‌بار باختم؛ لیکن این‌بار ناپاکی خالص را بر رخ هستی می‌کشانم.
پادشاهی سقوط کرده و بال‌هایی خونین،
چند مخلوق ناخواسته از قعر جهنم و در غایت کینه‌ی عالم!
بوی آتش مشام همه را نوازش می‌کند و دل‌ها را به وحشت وا می‌دارد.
المپ، شیاطین جهنم، فرشتگان منفور بهشت، تمامی‌شان دست بر پرستشش می‌زنند؛ اما این‌بار جای بخششی نیست، آتش سوزان عزرائیل² را هم خاکستر خواهد کرد!
________

1.آگاپه: یکی از پنج واژه‌ای که یونانیان برای عشق به کار می‌برند
2.عزرائیل: فرشته‌ی مرگ
○سخن نویسنده: توجه کنید که  رمان با وجود این‌ که فانتزی هست و ازشون اسم برده شده به لوسیفر یا شیطان چندان ربطی نداره.

♠️عکس شخصیت‌های رمان♠️

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ناظر: @ نویسنده خموش

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Im Psycho
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • غمگین 1

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

1645721833983_hzji.jpg

فصل اول(1) 

"سقوط شاه دوزخ"

'تمامی اتفاقات زاده‌ی ذهن نویسنده هستند'

.

.

.

- مرا ببخش پدر؛ اما جهنمیانت را گناهکار می‌کنند، آن‌ها در ابتدا روحی سفید داشتند!
|| گتسبی، باب اول آیه‌ی ۱ ||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕺𝖓𝖊    پارت  یک
۱۸ مارس ۲۰۲۱
خون سرخ‌ فامی که بر روی مچ دستان کشیده و شیری رنگش به جا مانده بود به شکلی که گویی حالش را خراب می‌کرد به سوی بینی‌اش برد و یاخته‌های تیز مشامش فوراً بوی آن مایع قرمز را تشخیص دادند.
پوزخندی کم‌رنگ در انحنای لب‌هایش جا داد، رایحه‌ی لاشه‌ی حیوانات را می‌داد!
به یقه‌ی جنازه‌ای که پشت سرش بر کف زمین سرد کلیسا می‌کشید سفت‌تر از قبل چنگ زد.
- هفت، عدد مقدسی هست. من گفته بودم هفت روز مهلت زندگی داری.
او کسی نبود که از حرف‌هایش پا پس بکشد، حرف مساوی بود با عمل و هیچ بشر خاک عنصری نمی‌توانست در مقابل عملش بایستد!
مقابل ده‌‌ها چشم مزاحم که می‌توانست شمیم تعجب نگاه‌های‌شان را احساس کند جسد را دو دستی چسبید و روی تابوت بزرگ انداخت.
در آن میان تنها زمزمه‌ای جذاب به گوشش خورد:
- اوه مریم مقدس! اون پسر یک عزرائیل زمینی هست.
جانشین و فرزند تازه از راه رسیده‌‌ی مادام آلیس خوب سخنان قبل مرگ او را اثبات کرده بود:
- هیولا بعد از من همه رو به آتیش می‌کشه.
نقره‌ای و البته بزرگ‌ترین صلیب را از میان دو صلیب آویزان از گردن تراش‌ خورده‌اش به دست میکل‌ آنژ¹ مقابل لب‌های بی‌رنگ و رویش برد و بوسه‌ای رویش کاشت.
زمزمه‌وار لب زد:
- توی طبقه‌ی سوم جهنم در آرامش زجر بکش ماما.
نگاه بی‌اعتنایش به موج جمعیت پشت سرش سر خورد. 

 تمام یاغی‌ها، نوچه‌ها، شرکا، زیر دست‌ها و حتی چند تا از غول‌های اقتصادی هم در مراسم حضور داشتند.
نیشخندی تیز میان لب‌هایش نشاند و با صدای بلندی تقریباً فریاد کشید:
- در ابتدا از تمامی افراد... البته عذرمی‌خوام نمی‌دونم برای جمع بستن سگ‌ها از چه صفتی استفاده می‌کنن، بگذریم! متشکرم که در مراسم بیست و پنجمین اودیگار حاضر شدید؛ اما اصل حرف من تقدیر از شماها نیست.
کلیسا داشت آلوده می‌شد،
در مکان مقدس حرمت‌ها را می‌شکاند و این اعمال گستاخانه چندان به مذاق حاضرین نمی‌نشست؛ اما خب چه کسی اهمیت می‌داد، فعلاً در حضور مومن‌نماها تنها قدرت مرد جوان بر روحشان تازیانه می‌زد و چه کسی از کافران خفته در پوسته به خداوندی که قابل دیدن نبود اهمیت می‌داد؟
- تمامی خائن‌ها موقع مرگ تنها مزه‌ی خون خودشون رو می‌چشن درست مثل الان.
پشت‌بند سخن وهم‌آورش تنش را مقابل جنازه قرار داد، انگشت اشاره‌اش را برروی فرورفتگی عمیق میان دو ابرویش که اثر به‌ جا مانده از گلوله‌ی کلتش بود فشرد.
انگشت آغشته‌ به خون سرد مرد را از تیغه‌ی بینی‌اش آرام سوق داد، لب‌های رنگ پریده‌اش را کمی رنگی کرد و حرکت آخر را زد. کاری کرد که مرد مرده در اعزای خیانت طعم خون خود را با چاشنی مرگ بچشد!
نگاه‌ها... از نگاه جمعیت وحشت و ترس می‌چکید!
سه ارزش برای خاندان اودیگار وجود داشت:
یک، هیچ‌ چیزی جز حکومت مهم نیست.
دو، راه باید همیشه و تا ابدیت برای خاندان باز و قابل عبور باشد
سه،    شاه بازی نباید سقوط کند به هر قیمتی هم که شده!
____
- لندن جای قشنگیه.
مرد جوان تک‌خنده‌ای پر معنا زد و جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.
- اما نه به اندازه‌ی زیر زمین آکادمی مادام الیویا!
- شاید!
***
۶ اکتبر سال ۲۰۰۸ | آکادمی
سینه‌اش به تندی بالا پایین می‌شد؛ اما هیچ‌چیزی جلودار او نبود حتی سمی که به خواست رهبر فعلی خاندان به رگ‌هایش تزریق شده بود. نسل بعدی را حتماً او باید به دست می‌گرفت، همان شکارچی که نگاهش روح آدمی را دید می‌زد.
۱۹ مارس ۲۰۲۱، لندن | کلبه‌ی‌ جنگلی 
- کی میتونه حدس بزنه رهبر نسل الان و آینده‌ی خاندان توی یک جنگل داخل کلبه‌ی کوچیکشه؟
هیچ‌چیز دیگری جز "رهبر نسل آینده" برایش مهم نبود.
- نسل آینده‌ای وجود نخواهد داشت.
مرد میانسال از حرف پسر بیست و دو ساله‌ی مقابلش برای لحظه‌ای جا خورد.
- م... منظورت چیه؟
- نه گوش‌هات مشکل دارن و نه مشکل عقلانی داری نواده‌ی سی و یکم کُنت! پس نیازی به تکرار دوباره نمی‌بینم.
جورج نمی‌توانست حرف پسرک را هضم و تحلیل کند.
بی‌مهابا غرید:
- خودت متوجه کلمات احمقانه‌ای که از دهنت بیرون پرت می‌کنی هستی؟!
بی‌هیچ حرفی دو بشکن در هوا زد و چهار بادیگارد هیکلیِ حاضر در کلبه جوری مرد بیچاره را بیرون پرت کردند که گویا از ابتدا هم در آن‌جا نبوده.
حتی زبان بدنش هم حرف خاصی را برای زیردستانش دیکته می‌کرد و به نوعی حرکات آن پسر  گویا یک نوع دیگری از کد مورس² بودند.
کتابش را از روی میز چوبی بغل دستش که با رومیز بافت سفیدی تزئین شده بود برداشت و مشغول مطالعه شد.
- نبرد من!
نام کتاب را زیرلب نجواگونه گفت و از صفحه‌ی هشتاد و سوم مشغول مطالعه شد.
همه‌چیز آرام بود، معاملات به لطف حرفه‌ای بودنش بهتر از قبل پیش می‌رفتند، هر شب یکی از دستگاه‌های کشتارش شرکای خیانتکار را در سکوت به قتل می‌رساند، در اروپا و خاورمیانه حرف اول را می‌زد و قهوه‌هایش همراه با مقداری کوکائین سر ساعت معین در کنارش قرار می‌گرفتند؛ اما خیال آسوده برای اوریا اودیگار سرابی بیش نبود.
_______
1. میکل‌آنژ: پیکرتراش دور‌ه‌ی رنساس که از شهرت بالایی برخوردار هست.
2. کدمورس: زبانی رمزی متشکل از نمادهای کوتاه و طولانی.

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ناظر راهنما: @ Parya

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 20
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

1645847643503_49em.jpg

آن گاه که شیاطین نه در مقابلمان، بلکه در رگ‌هایمان در عوض خون جریان داشتند ما عاجزانه فرار کردیم، بی‌خبر از تسخیر شدن!
- شیاطین خودِ ما بودیم پدر، اهریمن تنها نجوایی نواخت!
|| گتسبی، باب اول آیه‌ی ۷ ||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕿𝖜𝖔   پارت دو
مهمانی | ساعت ۰۱:۳۴ شب
پوزخند هم‌زمان با بوسه‌ی پیرمرد روبرویش که روی دستش نشست میان لب‌هایش جا گرفت.
- از دیدار با شما خوشحالم مستر...؟
با دیدن نگاه پرسشگرانه‌ی ویلیام والتر پوزخندش محو شد و سخنانی بی‌کلام در چشمانش نمایان شدند؛ نگاه مرد جوان کلمات بسیاری را می‌گفتند، واقعاً گویا آن‌ها در سکوت سخن می‌گفتند اما درک حروف ناممکن بود!
از روی صندلی بزرگ زرشکی‌اش که دسته‌ها و تاجش طلایی بودند جوری در چشم‌های پیرمرد خیره بود که گویا ژرفای روح او را نظاره می‌کرد!
پیرمرد شهامت قطع آن تماس چشمی را نداشت؛ تاریک، سیاه، عمیق و محسورکننده!
صدای موسیقی کلاسیک مهمانیِ نسبتاً شلوغ شنیده نمی‌شد و تنها صداهایی ناواضح به گوش می‌خوردند.
با گذشت هر ثانیه دوز شدیدتری از وحشتی لذت‌بخش وارد تنش می‌شد و مرد مسن از این تناقض شیرین کمی می‌ترسید.
"هیولا"
تنها یک کلمه‌ای که در سرش می‌پیچید؛ واژه‌ای که رهبر قبلی خاندان اودیگار قبل از مرگ، رهبر بعدی یعنی پسر روبرویش را مخاطب قرار می‌داد!
- آقای والتر! فهمیدید؟
با سمفونی صدای بم و گرم پسرک به خودش آمد و با لکنتی که نمیدانست از چه نشات می‌گیرد گفت:
- ب... بل... بله!
و اودیگار با لب‌هایی که این‌بار نه لبخند و نه پوزخندی در رویشان وجود داشت پلک‌هایش را روی هم فشرد.
_______
۹ سپتامبر ۲۰۱۰ میلادی |  ...
"خاندان اودیگار."
طایفه‌ای نفرین شده که مبدا مشخصی نداشتند.
اروپا، آسیا، وجب به وجب خاورمیانه؛ همه‌جا قلمرو آن‌ها بود اما پایگذار این پادشاهی؟
هیچ‌کس خبر نداشت.
تمامی آن‌ها هم‌خون بودند؟
نه، قطعاً نه! جانشینان تنها 'به ظاهر' فرزند رئیس قبلی بودند.
از نظر اذهان بیمارگونه‌شان بهترین امپراطوری‌ای که می‌تواند پایدار بماند آنی هست که جانشینانش غیر هم‌خون و با لیاقتی فقیرانه باشند.
فقیرها در سن کم پیر می‌شدند و گاهاً هوشی غیرقابل باور داشتند و فقط نیاز بود تا به درستی تربیت‌شان کنی؛ آن موقع کابوسی دهشتناک و بنا شده از عقده از آن‌ها می‌سازی!
"اودیگار" نامی پر عظمت اما ساده بود که از فردی ساده به فرد ساده‌ی دیگری انتقال میافت اما واقعاً آن افراد ساده بودند؟ شاید در گذشته‌شان بله، اما بعد از زدن برند "اودیگار" بر روح خود، دیگر آن فرد معمولی نبودند.
زن جوان که سی و پنج سال داشت پسر ده ساله را کمی به جلو هل داد و در گوشش گفت:
- برو جلو و به ایشون احترام بذار عزیزم!
پسرک قد کوتاه قدمی به جلو برداشت؛ بله او هم دیگر به کلکسیون عروسک‌های سرامیکی آن خاندان نحس پیوسته بود.
- یه شیطان قراردادی هستی نه؟
چشمان آلیس گرد شدند و با خشم در صورت بی‌احساس پسر چشم دوخت.
- من قرار نیست باهات قرارداد ببندم.
《او داشت چه می‌گفت؟ اصلا چطور از این‌چیزها خبر داشت؟》
این‌ها سوالاتی بودند که در سر آلیس می‌چرخیدند.
- شماها دنبال آدم اشتباهی اومدید.
آخرین جمله‌ای بود که مرد کوچک قبل بیهوشی گفت.
_________
مهمانی
خدمتکار به ظاهر وفاداری که در اصل کنترل‌گر و مخبر اهریمن کل نسل بود زنگوله‌ای نقره‌ای به دست گرفت.
حال توجه تمامی مهمان‌ها به تخت پادشاهی او جلب شده بود.
"اوریا اودیگار"
مرد جوان مجهولی در راس قدرت، کسی که به عنوان "هیولا" شناخته می‌شد و هیچ‌کس از هویت او خبری نداشت.
- مهمان‌های گران‌قدر خیلی ممنونیم که امشب در این مهمانی حضور پیدا کردید تا رهبر نسل اودیگارها اعلام بشه.
بنابر شرایطی هویت اصلی رهبر این نسل اعلام نخواهد شد اما ایشون مقابل چشمان شما قرار دارند و...
تک‌خنده‌ای مصلحتی زد و با لحن زهرداری که سعی در شوخ نشان دادنش داشت ادامه داد:
- و به نفع همه‌ی حاضرین هست که سعی در دونستن نداشته باشن.
تیر آخر را زد.
پسر جوانی که در حال حاضر حکم پادشاه را داشت با لمس دستان بادیگاردها از جا برخاست و بی‌هیچ حرفی مهمانی مجلل را با آن تن رنگ‌ پریده‌اش ترک کرد.
نگاهش نفرت عمیقی را نمایان می‌کرد، گویا که ناچار دهان بسته و سکوت کرده!
پرده‌های سلطنتی‌ سرخ از جنس ابریشم، لوستر چند میلیون دلاری‌ای که جنس طلا داشت، نوشیدنی‌های گران‌ قیمت، کت و شلوار قرمزش با شنلی زرشکی، صندلی‌ای که بیشتر به یک تخت پادشاهی شباهت داشت... اینجا با وجود تمام زرق و برقش هولناک بود!
خدمتکار وفادار خود را با قدم‌ هایی فروتن به سوی اربابش کشید و او را مانند عروسکی مطیع به سمت در خروجی هدایت کرد.
در آن میان مغز حاضرین از شدت صداهای داخل ذهن‌شان کم- کم به مرز سکته نزدیک میشد!
《واقعاً این همان پسری بود که دو روز قبل آنچنان طوفانی در کلیسا بر پا کرد؟ همینی که الان مانند عروسک گوشتی بی‌روح بود؟》
***
ارورا، جوان‌ترین خدمتکار عمارت اودیگارها تقه‌ای به در زد و پس از شنیدن اجازه‌ی ورود از جانب اربابش وارد شد.
دیگر زمان پادشاهان و اربابان به سر رسیده بود نه؟
نه!
هنوز پادشاه و ارباب‌هایی که با ذهن غیرقابل پیش‌بینی و ماورایی‌شان حکومت می‌کردند وجود داشتند و یکی از آن‌ها مانند الهه‌های یونان با لباس خوابی که یقه‌اش با چین‌‌هایی ظریف به بالا کشیده شده و کمی پایین‌تر یقه‌اش به نخ‌هایی با بافت مخصوصی آراسته و تقریباً پوشانده شده بود، مقابلش قرار داشت!
فنجان سفیدی که حاوی قهوه‌ی ترک بود و رویش نقاشی‌هایی با سبک باروک¹ خودنمایی می‌کردند به همراه مقداری کوکائین روی تخت‌خواب قرار داد.
احتمالاً قهوه نوشیدن آن هم روی تخت‌خواب و قبل از خواب یکی دیگر از رفتارهای عجیب اربابش بود.
در این چند روز درک نکرد که پسر جوان چگونه قبل خواب قهوه می‌نوشید و بعد به راحتی در خواب غرق می‌شود، بی‌خبر از این‌که او تا ساعت شش و بیداری خدمتکارها بیدار می‌ماند و پس از آن‌هم سه ساعت بیشتر نمی‌خوابد!
_____
1. باروک روشی است در هنرهای معماری، نقاشی، موسیقی و مجسمه‌سازی که از اواخر سده ۱۶ در ایتالیا آغاز شد؛ داخل این بخش به عنوان سبک نقاشی اسم برده شده.

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ناظر: @ Parya

@ Night Shadow  @ شکوفه کی  @ روژینا مرادی   @ شکیبا   @ روح مرحوم Prometa    @ Nazaninxxxx   @ الهه شرجی   @ نیکتوفیلیا   @ ELFLokee  @ ماهی  @ hosna  @ faeze  @ Farinaz  @ Heart

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1646204344169_kkur.jpg

و او آهن تیزی را به سوی من گرفت غافل از این‌که پسران زنده‌ی پدر هرگز طعم مرگ را نمی‌چشند.¹
تو بار‌ها زندگی را بر من هدیه می‌دهی و من در این کالبد فانی آن را هدر می‌دهم، بی‌اعتنا به وحی‌های در سکوتت پدر!
|| گتسبی، باب اول آیه‌ی ۳ ||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕿𝖍𝖗𝖊𝖊   پارت سه
عمارت اودیگارها پس از مهمانی | ساعت ۰۲:۵۶
پس از هم زدن پودر کوکائین درون قهوه‌اش در مقابل چشمان خدمتکارش اجازه داد تا لبه‌ی فنجان لب‌ های قلوه‌ایش را لمس کند.
در آرامش، جرعه- جرعه می‌نوشید و هیچ اهمیتی به آرورا نمی‌داد.
جز سوسوی بادی که از پنجره‌ی باز اتاق مانند مهمانی ناخوانده اما عزیز به داخل هجوم می‌آورد صدای دیگری به گوش نمی‌خورد.
پس از تمام کردن قهوه‌اش بی‌حرف لیسی به لبهایش زد و فنجانش را در هوا به سوی خدمتکارش گرفت.
دختر جوان جلو رفت و دست دراز کرد تا فنجان را بگیرد اما کارش مساوی شد با عقب رفتن فنجان و کشیده شدن نگاه گنگش به سوی اوریایی که همه او را با نام هیولا می‌شناختند.
غرق شد!
در دریای سیاه چشمان پسرک غرق شد!
حتی یک ساعت و چهل دقیقه پیش وقتی با خدمتکار های دیگر در آن تالار حضور داشت متوجه نگاه عجیب پیرمردی که گویا ویلیام والتر نام داشت به چشمان اربابش شد اما در ذهنش از آن پیرمرد منحرفی ساخت که نمی‌توانست از ارباب جوان و زیبایش چشم بردارد ولی الان می‌توانست علت آن نگاه را بداند؛ خودش هم نمی‌توانست از چشمان سیاه‌فام او چشم بردارد، قطرات ریز و درشت عرق سرد را روی پیشانی و تیره کمرش احساس می‌کرد و لب‌هایش را از شدت اضطراب روی هم می‌فشرد اما نه می‌توانست چیزی بگوید و نه توان این را داشت که از پسر چشم بگیرد!
انگاری مردمک‌ها و زبانش هر دو کاملاً و تا ابد فلج شده بودند!
- نمی‌خوای فنجان رو ببری؟
صدایش همچون شوک الکتریکی‌‌ای بود که در ژرفای وجودش زده شد!
فوراً خودش را جمع و جور کرد و لب گشود:
- اوه عذرمی‌خوام! فکر کردم امر دیگه‌ای داشتید!
یک تای ابروان مشکی پسرک بالا پرید و پاهای کشیده‌اش را با کاریزمای عجیبی روی هم انداخت که دختر را به عقب رفتن وا داشت.
بالا تنه‌اش را روی تخت‌خواب عقب کشید، دسته‌ی فنجان را در نوک انگشت اشاره‌اش گرفت و در هوا معلق نگه داشت که باعث شد چند قطره از ته مانده‌ی قهوه کف زمین بریزد!
رخسار پسر هیچ حالتی را بیان نمی‌کرد و این اوضاع را برای ارورا نه تنها آزاردهنده بلکه آزاردهنده"تر" می‌کرد!
- لالایی مادام اولیویا رو به یاد داری؟
آرورا با ترسی غیرقابل وصف تند عقب رفت که گلدان عتیقه‌ی کنارش با صدای بدی برروی زمین فرود آمد و درهم شکست!
او چند دقیقه پیش کوکائین مصرف کرده بود و این امکان وجود داشت که آن ماده داشت عوارضش را نشان می‌داد!
بدون در نظر گرفتن گذشت زمان در ذهنش نقشه‌اش را چید؛ او یک خدمتکار بود و می‌توانست بدون جلب توجه محافظ‌ها از این جهنم بیرون برود، می‌دانست که نمی‌تواند مشکل را از ریشه حل کند و کار مرد جوان را یکسره کند اما به طور حتم باید از این اتاق خلاص می‌شد و مصرف آن پسرک یک پوعن بود!
- من هیچ مشکلی ندارم که گلدان چند میلیونیم به دست لیدی زیبایی مثل تو بشکنه آرورا!
نجوای بم و لحن خونسرد مرد با کلمات جنتلمن مانندش او را به رقصی در تیغه‌ی مرگ دعوت می‌کرد و افکارش را به جایی تاریک می‌کشاند.
تمام شهامتش را در پاهایش ریخت و قدمی جلو آمد، پس او ارورا را به رقص مرگ دعوت می‌کرد؟
شاید می‌توانست به معشوق خیانتکار مرگ که حال همان "هیولا" بود تبدیل شود... بی‌خبر از این‌که مرگ رقصی جز رقص خون بلد نیست!
آغوشی که باز شد، دخترکی که به آغوش کشیده شد، خنجر نقره‌ای که از آستین هیولا خارج شد؛ همگی دست به دست داده بودند تا زمان مرگ دختر جوان زودتر از زمان موعود فرا برسد‌‌.
یک،
دو،
سه!
خنجر زیبا در شانه‌اش فرو رفت و زمزمه‌ی مرگ در گوشش به صدا در آمد:
- من هرگز هوشیاریم رو از دست نمیدم!
هنوز می‌توانست نفس بکشد اما خیلی دردناک!
در آغوش سرد پسرک دست و پا می‌زد تا آزاد شود اما غیر ممکن بود.
این‌بار خنجر در قلبش فرو رفت و دردی طاقت‌فرسا در تمام تنش پیچید!
نبضش کم- کم داشت آرام می‌گرفت و آخرین نجوایی که به گوشش خورد این بود:
"- تو متعلق به کدوم طبقه‌ای زیبای خفته؟!"
هیچ اهمیتی نداشت که یک جنازه با خونش تخت‌خوابش را کثیف کرده بود، او این خونها را دوست داشت‌.
دختر جوان را که در آغوش سردش ولو بود با اکراه و لگدی آرام زمین انداخت.
خنجر تنش را آراسته بود و خون هم با آن رنگ دلنشینش به کلکسیون زیبایی وجودش می‌افزود.
به آرامی خزید و زیر پتوی نرم و سردش جا گرفت.
باد نسبتاً سردی در اتاق می‌پیچید و این روی سرد شدن اشیا از جمله پتو هم تاثیر می‌گذاشت.
دقایق به آرامی سپری می‌شدند و اوریا بدون از دست دادن هوشیاری‌اش چشمانش را بسته و به ظاهر خواب بود.
________
۲۰ مارس ۲۰۲۱ | صبح ساعت ۹:۰۰
با محافظ‌ هایی که دورتادورش را احاطه کرده بودند وارد شرکت شد.
تمامی کارمند‌ها با لباس فرم مخصوصِ طلایی و گردنبندهایی که بیشتر به قلاده شباهت داشتند و روی‌شان حرف "A" خودنمایی می‌کرد  که نشان‌دهنده‌ی نام آلیس یا رهبر قبلی بود، کنار هم جای گرفته بودند.
سرش را به سمت دستیار سیاه پوشش چرخاند و ابرویی بالا انداخت که او منظورش را خوب می‌فهمید.
دستیارش با صدایی که تنها مطیع بودن درش مشهود بود لب زد:
- بادیگاردها! برید کنار.
افراد سیاه پوش بی‌حرف کنار رفتند که اوریای جوان به تنهایی قدم برداشت.
برخی مو های بلوند و چشمانی آبی یا قهوه‌ای داشتند و بعضی‌ها هم مو هایی سیاه یا قهوه‌ای با هر رنگ چشمی.
نگاه عجیب چشمان ترسناکش طوری بود که گویا اعماق روح افراد را می‌دید!
تا که پس از یک دقیقه و سی و دو ثانیه بالاخره دست از نظاره کشید.
________
1. تلفیقی از آیه‌ی ۱ و ۳ انجیل توماس

ناظر: @ Parya

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ ملکه مردگان-nazi nim  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ TiiilA  @ زری گل🌻  @ faezeh1380  @ Beretta   @ yasi_79  @ masoo  @ هرمیون  @ Mobi 87  @ ماهی   @ Morganit   @ Kimia

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1646377193669_7tb.jpg

مردم لعنش می‌کنند و از تو برای او جهنم می‌خواهند لیکن خبر از این ندارند که تو خود یکی از دو راهی‌ های سرنوشتش را چنین نوشتی پدر!
پسرک زنده‌ات را ببخش که میان دو راهی قدم برمی‌دارد!¹
||گتسبی، باب دوم آیه‌ی ۱||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕱𝖔𝖚𝖗   پارت چهار
با صدایی رسا غرید:
- این‌جا از این به بعد متعلق به اودیگار های تقلبی نیست و منم از اودیگار های دروغی نیستم پس برید و به کسی که شما رو به‌ عنوان کلاغ برای من استخدام کرده خبر بدین پایگذار نسل اومده!
برای چند ثانیه حتی صدای نفس کشیدنی هم به گوش نمی‌رسید و لحظاتی دیگر سکوت کمر شکن را نفس‌ هایی عمیق و کشدار می‌شکندند.
با قدم‌ هایی محکم و بدون کوچک‌ترین قوز کمری جسم تاریکش را به سوی اتاق انتهای شرکت کشاند.
دستیارش هم به تقلید از او با اربابش همراه شد.
کف دستش را بالا گرفت و کمی بعد کلیدی در دستش داشت.
کلید انداخت و قفل در را گشود، دری که برای برخی حکم معما، برخی دردسر و برخی هم حکم گنج سلیمان را داشت! یعنی چه کسی نمی‌خواست از اسرار آن پسر مرموز سر در بیاورد؟ همه! اما چرا کسی اقدام نمی‌کرد؟ بسیار ساده است، چون کسی نمی‌خواست جانش را به الهه‌ی مرگ بسپارد!
اتاق فضایی بزرگ اما خالی داشت.
دستیارش جی‌جی جلو رفت، خم شد و دری که به کف زمین چسبیده بود باز کرد؛ کمر خم کردن در شان اودیگار بزرگ نبود!
از پله‌ هایی که به ناکجا آباد منتهی می‌شدند پایین رفت.
حالا در سالنی با فضایی تاریک که تنها به لطف چراغ مطالعه‌ای که برروی میز بزرگ قرار داشت روشن می‌شد ایستاده بود.
روی صندلی بزرگ چرمی‌اش جا خوش کرد.
- لباس کارمندها رو به رنگ خاکستری تغییر بده، گردنبندای سیاه نخی رو با آهنی نقره‌ای تعویض کن و به‌جای (A)، اُ(O) بذار.
جی‌جی: امر دیگه‌ای دارید؟
- لیست کارمندها رو برام بیار، خودت یه هفته بعد به سانفرانسیسکو برو و در عرض سی و هفت ساعت ازت انتظار دارم تیارا مورفی رو برام بیاری، فئودور جانسون رو هم به دبی بفرست، ماموریتش شخصاً از طرف خودم بهش اطلاع داده میشه.
جی‌جی: تفهیم شدم؛ اما ارباب مورفی شدیداً از طرف چندین چهره‌ی سیاسی تحت حفاظته!
بدون خم ابرو با همان صدای نافذش لب‌هایش را از هم فاصله داد:
- من، خود سیاستم جکسون جونز!
جکسون جونز، کسی که از ابتدای شروع کارش با هویت جی‌جی و سگ وفادار اودیگار بزرگ شناخته می‌شد تعظیم نود درجه‌ای کرد و کوتاه گفت:
- متوجه شدم ارباب!
و سپس بی‌هیچ حرف اضافه‌‌‌‌ای روح سیاه اربابش را در فضای تاریک سالن رها کرد.
_________
- م... می‌خواستم... خودکشی... کنم!
و بالاخره گفت.
بعد از بیست جلسه‌ی کلافه کننده که همراه با پدر و مادر طلاق گرفته‌اش به مشاور رفته بود بالاخره توانست حرف اصلی را بزند!
- کارن! عزیزم می‌تونی تا حدودی علتش رو بگی؟
با جوشش اسید معده‌اش که با گذشت هر ثانیه‌ی طاقت‌فرسا حالش را خراب‌تر می‌کرد بی‌توجه به سوال مشاور برخاست و از آن فضای خفقان‌آور بیرون زد.
سرش را به سمت پدر بی‌حوصله‌اش برگرداند و لب گشود:
- حالم بده.
همین حرف کافی بود تا مادرش نگران شود و پدرش بدون اتلاف وقت او را از آن مکان خوفناک خارج کند.
هجده سال داشت و درمان اضطراب اجتماعی در این سن در نظرش واقعاً احمقانه به نظر می‌رسید!
__________
پودر بانوی سفید² را روی اسکناس ریخت، اسکناس را لوله  و اسنیف کرد.
پس از پایان کارش دو طرف هندزفری‌اش را در گوشش چپاند و با فشردن دکمه‌ی مخصوص، آهنگ قدیمی ژاپنی را پلی کرد.
فندک سفیدش را از جیبش در آورد و سیگار آماده‌ی میان لب هایش را آتش زد.
کام عمیقی گرفت و دود مسموم حاصل از سوختن نیکوتین را از طریق سوراخ‌ های بینی‌اش بیرون فرستاد.
روی فرش سفید دراز کشید، نخ سیگار را میان انگشتانش گرفت و به حالت گنگی آرام خندید.
نمی‌دانست چند دقیقه است که به سقف رنگ و رو رفته‌ی خانه خیره شده اما ملودی که در گوشش‌ هایش می‌پیچید اوج می‌گرفت و او سر خوردن قطرات عرق سرد را روی شقیقه‌ هایش احساس می‌کرد.
افسردگی‌اش به آرامی مانند همان سیگاری که دود می‌کرد دود می‌شد، از بین می‌رفت و جایش را به سرخوشی کوتاه مدتی می‌سپرد.
مردمک‌ چشمانش گشاد شده و ضربان قلبش هم همراه با ریتم موسیقی در اوج بود.
و کسی جز خدایان خفته در آسمان خبری از سه اهریمن پریشان نداشت!
______________________________________
1. سخن نویسنده: خب شاید این یکم عجیب باشه که چرا دو راهی؟ شخصاً اعتقاد بر این دارم که سرنوشت به دو صورت خوب و بد هست که بسته به عقل و نفسِ هر کسی، یکی از این دو زندگی رو پیش می‌برن و همیشه به هم دیگه راه دارن؛ از بد به خوب و از خوب به بد، در کل از نظر خودم هیچ‌چیز پایدار و قطعی نیست که انسان توی شرایط خوب و بد بگه تا ابد زندگی و سرنوشت همین‌طوری پیش میره در نهایت هم امیدوارم منظور متن رو فهمیده باشید.
2. بانوی سفید: از اسامی دیگر کوکائین

ناظر: @ نهنگ قاتل

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ هرمیون  @ کوسه   @ سانازم  @ Ava. A  @ Nazmieh  @ Holocaust_.  @ Sogol  @ Z.mim   @ Sibel   @ Prometa Anatelo

ویرایش شده توسط Psycho.K

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1646585377729_bx8z.jpg

پدر قصه‌ای برای فرزندش خواند:
- مردم ادعای خدا بودن دارند بی‌خبر از سور خشم پادشاه آسمانها!
و فرزند گفت:
- اما من ابلیسم پدر!
||گتسبی، باب دوم آیه‌ی ۷||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕱𝖎𝖛𝖊 پارت پنج
۲۰ مارس ۲۰۲۱ | ساعت ۱۹:۲۰
کارن: اسمش چارلیه؟!
با تعجب گفت و در نیم‌رخ کارل خیره شد.
- نه درواقع، این‌ انگار یه چیزی مثل اسم استیج یا همچین چیزیه؛ زیاد کوکائین مصرف می‌کنه و چارلی هم یکی از اسمای کوکائینه!
مشتش را با پاپ‌کورن پر کرد و قبل از خوردنش لب زد:
- مثل این‌که زیاد پایه‌ی کارای خلافی برادر!
به وضوح نیشخند دندان‌نمای برادر بزرگ‌ترش را دید، بدون چشم گرفتن از زمین مخصوص موتورسواری لب گشود:
- نیازی نیست چون سیزده سال ندیدمت انقدر خجالت بکشی، در هرصورت من یه زمان پوشکات رو عوض می‌کردم!
با چهره‌ای حق به جانب به سوی برادر هجده ساله‌اش چرخید و برای چند ثانیه لبخند پرغروری میان لب‌هایش نشاند.
بدون در نظر گرفتن خجالت هرچند کمش شانه‌ای بالا انداخت و به پیست چشم دوخت.
چند دقیقه بعد پسر جوانی قدم در پیست گذاشت و با اولین قدم محکمش صدای همهمه‌ای آزاردهنده به هوا رفت!
از نظر کارن با آن لباس‌های چرمیِ سیاهِ براق و پیکسل‌های سرخ در میان نورهای قرمزی که دقیقاً روی او افتاده بودند بیشتر از شعبده‌بازها به گنگسترهای هالیوودی و یا مافیا‌های نئونی شباهت داشت!
حالت تهوع امانش را می‌برید، هرچقدر هم سعی می‌کرد آن حس بد را با سوال پرسیدن از برادر بیست و هفت ساله‌اش تقریباً نابود کند باز هم تشدید می‌شد.
ناچار در یک حرکت آنی و بی‌توجه به نمایش پسرِ به اصطلاح شعبده‌باز نیشگونی از بازوی عضلانی برادرش گرفت و گفت:
- کارل! پسر من حالم واقعاً بده!
برادر جوانش با توجه به تحقیقاتی که درباره‌ی سوشیال فوبیای¹ برادرش کرده بود خوب می‌دانست اگر تا چند دقیقه‌ی دیگر بیرون از این جو متشنج نباشند امکان تشنج آن پسر جوان وجود دارد!
پس به سرعت از بازوی برادر کوچک‌ترش گرفت و از روی صندلی‌های قهوه‌ایِ رنگ و رو رفته برخواستند اما گویا آن صداهای مضحک دست‌بردار نبودند چون چند مرد هیکلی پشت‌سرشان با چند فحش رکیک مبنی بر این‌که چرا از جا بلند شدند نثارشان کردند.
اما در این بین کارن تنها به حالت گنگی قدم برمی‌داشت تا از آن جهنم شلوغ و پرسر و صدا بیرون بزند، می‌خواست برای آخرین‌بار سر برگرداند و آن فرد را که به اصطلاح شعبده باز بود میان نورهای سرخ در زمین خاکی ببیند اما برگرداندن سرش مساوی شد با تاریکی کامل فضا!
آخرین‌ تصویری که قبل از تاریکی دید کارت‌های پاسور در دست چارلی بود!
صداها رفته- رفته بالاتر می‌رفتند و فحش‌های رکیکی که نثار کسی که برق‌ها را قطع کرده بود در گوش می‌پیچیدند!
از شدت ترس و اضطراب دیگر فقط عذرخواهی برادر بزرگش را می‌شنید و زانو‌هایی که با آن‌ها برخورد داشت را احساس می‌کرد.
همه‌ی صداها وقتی خوابید که صدای شلیک بُرَنده‌ی چندین اسلحه در فصای متشنج طنین‌انداز شد!
خیسی ناشی از ترس را در کف دستش احساس می‌کرد!
در دل به خودش تشر زد:
《هی پسر! به این فکر کن الان کسی تو رو نمیبینه! تو وجود نداری! آره همینه!》
نفس‌های عمیق و کشدار می‌کشید.
صدای گلوله‌هایی که از بند اسلحه‌های اعصاب خردکن خارج می‌شدند پایان نداشت.
هر لحظه و هر ثانیه انگشتان سرد افراد مجهول ماشه را نوازش و چندین گلوله آزاد می‌شد!
کارل با صدایی بلند از سر کلافگی تقریباً غرید:
- آروم باش کارن تقریباً ته راهیم!
و پشت‌بند حرفش در یک حرکت برادر کوچک‌ترش را محکم به دنبال خود کشید.
پس از چند قدم طاقت‌فرسا بالاخره متوجه شد در فضایی بازتر قرار دارد.
صدای گوش‌خراش گلوله‌ برید و فریادی با نجوایی خشن در کل محل مسابقات موتورسواری پیچید:
- ارباب اودیگار اومده!
این‌بار تمام صداها خوابید.
نور پردازهای عادی روشن شدند.
مرد جوانی که بیست و هشت یا بیست و نه ساله به‌نظر می‌آمد با قدم‌هایی استوار به وسط پیست نزدیک می‌شد.
موهایی قهوه‌ای رنگ با چشمان سیاه داشت، کتی شکلاتی روی شانه‌های پهنش خودنمایی می‌کرد؛ بینی کشیده‌ی قو‌س‌دار با پوستی شیری، چشمانی گرد اما کمی کشیده، قدی حدود صد و هشتاد و پنج یا صد و هشتاد، شلوار پارچه‌ای تقریباً گشاد قهوه‌ای سوخته همراه با پیراهن مردانه‌ی همرنگ و در نهایت گوشواره‌ی صلیب شکل بزرگِ نقره‌ای!
《من فکر می‌کردم فقط توی فیلما گنگسترها در این حد کاریزماتیکن!》
کارن نمی‌توانست نگاهش را از آن‌ها بگیرد؛ البته این حال تنها متعلق به نبود، همه و همه مسخ آن پسرک بودند.
در کنار چارلی یا همان شعبده‌باز ایستاد، با نگاهی عمیق در چهره‌اش خیره شد.
آرام دستش را جلوتر برد و پشت گوشش کشید اما شعبده‌باز همچنان بی‌حرکت در حال حس لمس‌های آن موجود گستاخی که به‌نظر می‌رسید از سران اصیل‌زادگان است ایستاده بود!
پس از این‌که گوشش کاملاً سرخ شد، دست کشید و در یک حرکت آنی با لگدی از سرش روی زمین پهنش کرد.
- کار بدی کردی که تو صحنه‌ی اودیگار حاضر شدی!
در هوا دو بشکن زد و سپس از وحشتناک‌ترین صحنه‌ی نمایش پرده برداشت!
تیر نگاه عمیق و خنثی‌اش را کشید و بی‌رحمانه برروی کارن فرود آورد!
《طعمه‌ منم؟ منی که از ترس اینجا ایستادم و می‌لرزم؟!》
***
دو پسر هم‌زمان با دید تار و سرگیجه‌‌ی مضحکی چشم گشودند.
صدای عجیبی در سرشان به‌طرز نامفهومی اکو می‌شد.
چارلی با "نوچ" کلافه‌ای که شنید متوجه شخص دیگری در اتاق شد.
برگرداندن گردن دردمندش مصادف بود با قفل شدن نگاهش با آن پسر؛ همانی که چند دقیقه قبل از خودش در میان تمام نگاه‌های تماشاچیان بی‌هوش کرده بودند.

ناظر: @ Parya

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ Z.A.D  @ Negin Yazdani99  @ ...Kimia...  @ _rozhina_  @ نارسیس بانو.arabzade   @ Hony.m @ Paradise @ erwin    @ p8366y  @ شکیبا   @ M.gh  @ 15Bita  @ Melika.Y  @ BaMEshI   @ سانازم  

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1646673118119_e72u.jpg

اهریمنان واقعی هیچ‌گاه خود را بر رخ نمی‌کشند؛ آنها بسیار زیبا، خوش خط و خال و دارای چشمانی افسونگر از شعله‌های جهنم‌اند زیرا همانا که از آتش آفریده شده‌اند، هم‌جنس با شیطان!
||گتسبی، باب دوم آیه‌ی ۳||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕾𝖎𝖝 پارت شش
قرصی که روکش سیاهی داشت مقابل تن دردمند کارن گرفت و آرام لب زد:
- بخورش.
بی‌اعتنا با اخمی غلیظ در چشمان اوریا خیره شد اما با دیدن دو مردمک وحشتناک فوراً گارد نه چندان محکمش را شکست.
کارن: من حق دارم بدون می‌خوای چی بهم بدی!
- این رو هرکسی بهت نمیده که از هرچیزی مطلع باشی، پس فقط اطاعت کن.
برای دومین‌بار ابروانش را در هم گره زد اما ناچار قرص را در دست گرفت و بدون آب به سختی فرو داد.
مزه‌ی خاصی نداشت و بیشتر از قرص و پسر روبرویش این چشم می‌زد که او اصلاً دست و پاهایش بسته نشده‌اند و اتفاقاً در جایی مجلل قرار دارد، یعنی برخلاف تمام گروگان‌ های کل جهان!
اوریا دستش را به معنای بیرون رفتن گارد ویژه‌ی اودیگار که متشکل از هفت بادیگارد درشت هیکل بودند در هوا تکان داد.
در سکوت اتاق را ترک کردند و آن‌قدر آرام و بی‌سر و صدا بودند که کارن لحظه‌ای به انسان بودن آن‌ها شک کرد!
چارلی: من می‌خوام به زندگی عادیم ادامه بدم اودیگار بزرگ!
***
کارن:
دوباره نگاهش کردم، همان شعبده‌باز بود و اتفاقاً یک لگد از طرف شخصی که "اودیگار بزرگ" مخاطب قرارش می‌دادند نوش کرده بود!
- پس بیا حرفت رو اصلاح کنیم 'می‌خوام تا چهار روز آینده موقع مصرف کوکائین بمیرم'!
مرگ؟ اما چرا؟!
نوک دستانم باز هم داشت یخ می‌زد.
صدای قلبم را به وضوح می‌شنیدم و وحشت در رگ‌هایم جریان داشت.
- ما چرا ای... من چرا اینجام؟!
- چون من برادر بزرگ‌تر تو و آرمیا یعنی چارلیم.
موج عظیمی از تعجب به مغزم هجوم آورد!
قطعاً چشم‌هایم بزرگ‌تر از این نمی‌شدند!
- غیر ممکنه؛ من حتی تو رو نمی‌شناسم، من هیچ‌کس رو نمی‌شناسم! اصلاً نمی‌دونم الان تو این خراب شده و داخل این اتاق لوکس دارم چه گوهی می‌خورم!
رشته‌ی کلامم کم‌- کم از دستم در می‌رفت.
- حرفت درسته، از نطر جسمی هیچ‌کدوم از ما برادر نیستیم اما روح‌مون چرا!
- الان مطمئنم شدم که تو، یه، دیوونه‌ای!
شمرده- شمرده اما با غیظ حرف‌هایم را در صورتش می‌کوباندم.
اوضاع دیوانه‌وار بود!
مردی که با خونسردی از برادر و روح حرف می‌زد؟!
《 این احمقانه‌ست!》
با احساس نزدیکی کسی به خودم آمدم، چارلی یا شعبده‌بازی که در این چند ثانیه متوجه آرمیا بودن نامش شده بودم در چند میلی‌متری صورتم براندازم می‌کرد!
آرمیا: من اگه جای تو بودم اصلاً اون رو مفرد صدا نمی‌زدم چون اون بیرون یه لشکر سگ آموزش دیده هستش که می‌تونن همین الان بریزن رو سرت و تو رو از به دنیای اومدنت تا آخر عمرت پشیمون کنن اودیگار کوچولو! و اون تمام حرف‌هاش حقیقته!
***
سوم شخص:
سرش را عقب‌ برد و روی زمین مقابل کوچک‌ترین برادرش نشست.
- جی‌جی بیا داخل.
با این حرف نگاه دو جفت چشم میان اودیگار و در چرخید.
در چند ثانیه مردی اتوکشیده که عینک به چشم داشت وارد شد.
با انگشت وسطش عینک گردش را لحظه‌ای بالا انداخت و بسیار مطیع اما وحشی آرام لب گشود:
- بله ارباب اودیگار؟!
اودیگار بزرگ در حالی که روی تخت‌خواب سرمه‌ای جا خوش می‌کرد گفت:
- از زبونت کار بکشی ماشین کشتار!
جی‌جی بدون چون و چرا حرف‌هایش را آغاز کرد:
- قبل از هرچیزی آقایون من جی‌جی، جکسون جونز یا خیلی ساده جک قاتل هستم، یه خون‌آشام از رده‌ی سوم خاندان سلطنتی خون‌آشامها و در مدتی که همراه ارباب هستید بنده دست راست همه‌تونم.
نفس در سینه‌ی هردوشان حبس شد و آرمیا هم گویا همراه با کارن به وضوح در شگفت بود!
شعبده‌باز جوان قبول داشت که اودیگار بزرگ شوخی‌ بردار نیست اما چطور یک قاتل را از قرن نوزدهم به این قرن آورده و واو! آن هم یک خون‌آشام سلطنتی!
جی‌جی خیسی به لبانش زد و ادامه داد:
- زادگان آتش؛ چیزی درباره‌اش شنیدین؟
پس از دریافت نکردن پاسخی از جانب آرمیا کوچکترین برادر یعنی کارن ساده "نه"ای گفت.
گوشه‌ی لب های جی‌جی بالا رفت و تبدیل به پوزخندی کم‌رنگ شد!
- خب پس شروع کنیم سگای اودیگار!
آرمیا با شنیدن این حرف محکم غرید:
- اما قلاده‌ات حرف دیگه‌ای می‌زنه جنازه‌ی سلطنتی! یک‌بار دیگه به من بگو سگ تا به موناد¹ قسم فکت رو از دو طرف محکم پاره کنم و بعد بدوزم تا افسانه‌های ژاپنی رو توی طایفه‌ی اودیگار رو صحنه بیارم!²
- آروم بگیر شعبده‌باز، این‌جا اگه ارباب هم مقامی نداشته باشه باهاش مثل سگ رفتار میشه، این قانونیه که خودِ اودیگار بزرگ نوشتن؛ بی‌نشانها مقام سگ دارن!عقب نکشید و محکم‌تر توپید:
- پس بیا این آلفا³ نشونت بده چه دندون های تیزی داره توله سگ!
- متاسفم اما گرگها از سگها می‌ترسن!
آرمیا این‌بار دیگر می‌خواست صبر انباشته شده در کاسه‌ی صبرش را با مشتی ارغوانی زیر چشم مرد بالا بیاورد پس بی‌صبر از جا برخاست تا کارش را انجام دهد ولی با سمفونی دردناکی نفسش با خشم در سینه‌اش برید:
- بشین سر جات.
اودیگار عادت داشت که در همه‌چیز رئیس باشد؟ حتی در میان دعوا؟
اما... اما با حرف بعد اودیگار این‌بار نوبت خودش بود که پوزخندی بزند:
- حرفی نزن که از زبونت برای خوراکم استفاده کنم، خودت که می‌دونی اجزای بدنت دوباره رشد می‌کنه و از بابتش نگران نیستم جکسون جونز!
گله‌ی گرگ‌ها!
رئیس گروه همیشه هوای توله‌‌هایش را داشت تنها می‌خواست جدال میان آنها را ببیند.
_________
1. موناد: در مونادولوژی از لایب نیتس، موناد همان خداست.
2. افسانه‌ی ژاپنی: این بخش به افسانه‌ی کوچیساکه اونا اشاره داره.
3. آلفا: رهبر گله‌ی گرگها

ناظر: @ Parya

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Psycho.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1646804490797_nhqq.jpg
"خوبی و بدی"
دو آرمان ابدی هستی پروردگار؛ مردمان بسیاری یا خوبند یا بد لیکن خاکسترفامها رستگار سیرک جهان خواهند شد!
||گتسبی، باب دوم آیه‌ی ۸||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕾𝖊𝖛𝖊𝖓  پارت هفت
جی‌جی تک سرفه‌ای زد و تلاش کرد به هوای حرف اودیگار بزرگ اخمی روی پیشانی‌اش جا ندهد.
جی‌جی: هردو وظیفه‌ی خاص خودتون رو دارید و تا زمانی که لایق نبودید قرار نیست شهرت اودیگار رو حمل کنید.
در طول تاریخچه‌ی خاندان اودیگار اولین‌باری بود که سه فرد هم‌زمان شهرت منحوس اودیگار را بر دوش می‌کشیدند اما طبق معمول دستور این را هم اودیگار بزرگ داده بود پس جایی برای حرف اضافه وجود نداشت.
کارن هنوز هم دست بردار نبود پس لب گشود:
- خونواده‌ام چی؟ زندگی ما خارج از اینجا هنوز جریان داره!
اودیگار بزرگ چشمانش را با اطمینان روی هم فشرد و گفت:
- اون بیرون شما دوتا دیگه هیچ وجود خارجی‌ای ندارین، هیچ شناسنامه‌ای، پاسپورت و هرچیزی که زنده بودن شما رو اثبات می‌کنه.
در آن لحظه نمی‌دانست به لطف لحن آرام اوریا یا کشش عجیب خودش نسبت به او آرام گرفته یا نه اما یک چیز قطعی بود؛ "فردی که ارباب و یا اودیگار مخاطب قرار داده می‌شد قدرتی غیر قابل اندازه‌گیری داشت!"
- 《اسمش چیه؟》
متوجه شد فکر یک‌دفعه‌ایش را با صدایی بلند بیان کرده و در کمال تعجب اودیگار بزرگ با لحنی محکم لب زد:
- برو بیرون.
جی‌جی از اتاق بیرون رفت و حال سه برادر داخل اتاق حاضر بودند.
از روی تخت‌خواب برخاست و کنار برادرهایش روی زمین زانو زد:
- اوریا، اوریا اودیگار اسم منه.
با این حرف نیشخندی که در نظر اوریا مضحک بود میان لب‌های پهن و نسبتاً برجسته‌ی آرمیا نقش بست و کمی بعد زمزمه‌وار گفت:
- به معنای زاده‌ی آتش، برازنده‌تونه اودیگار بزرگ!
تکه‌ی آخر کلامش را بلندتر گفت و زبانش را با ولعی عجیب روی دندان‌های جلویی‌اش کشید.
اوریا به خوبی می‌دانست، می‌دانست که برادرش به‌طور غریزی خوی شکارچی‌ها را دارد و حال نگاهش همچون گرگی بود که به طعمه‌اش می‌نگرد!
لیکن اودیگار چگونه شکاری برای او بود؟
- اون‌طوری نگاهم نکن، طمع از گناه‌های کبیره‌ست.
آرمیا با تمسخر لب گشود:
- معمولاً شیاطین گناهکارها رو دوست دارن و شما هم یه شیطان هستید اودیگار بزرگ...
سوتی آرام کشید و ادامه داد:
- چرا به کوچیک‌ترین برادرمون نمیگیم که شما چی هستین؟
اوریا بلند شد و از بالا نگاهی تحقیر آمیز نصیب آرمیا کرد.
- به‌خاطر همینه که همیشه از بالا بهت نگاه می‌کنم آرمیا!
قدم از قدم برداشت و به سوی در چوبی سفید رفت.
قبل از گشودن در لب زد:
- ساعت ده جی‌جی میاد دنبال‌تون و آخر ماه باهم صحبت می‌کنیم.
پس از خروج اودیگار سکوتی لبریز از فریاد و پرسش در اتاق میان دو برادر حکومتش را آغا کرد.
کارن: اون چی هست؟
آرمیا برخلاف لحن متمسخری که با اوریا داشت بسیار خونسرد خطاب به کارن پاسخ داد:
- روح ما توی عمق آتیش آفریده شده، بعد از هجده سالگی یسری از دردهامون شروع میشه که داروش عنصر اضافی وجود اوریا یا همون اودیگار بزرگه؛ به گفته‌ی خودش میشه گفت از شیاطینه.
زبان کارن در دهانش نمی‌چرخید، طبق معمول ساکت ماند، این حرفها به یک تحلیل اساسی نیاز داشتند!
***
۴ ساعت بعد | عمارت اودیگار
پس از ورود به کتابخانه‌ی بزرگ همراه با جی‌جی به سوی در کوچکی رفتند و با ورودشان گلخانه‌ای شیشه‌ای در مقابل چشمان‌شان نمایان شد!
گلخانه‌ای که درش به لطف شاخه‌های درهم پیچیده‌ی شیشه‌ای تزیین شده بود و از بیرون تنها رنگ‌های سبز و سرخ چشم می‌زدند.
به محض ورود متوجه راهی عریض و نه چندان طولانی شدند، در جای- جای گلخانه گل‌های رز کاشته شده بودند و انتهای راه مردی بلند قامت با بالا تنه‌ای برهنه پشت به آنها ایستاده بود.
متوجه اوریا شدند، اودیگار بزرگ تنها شلوار گشاد سیاهی در تن داشت و روبروی مردِ نشسته بر روی صندلی در چشمانش خیره بود... نه مرد آزاد نبود، دستانش با قفل‌های طلایی بر دسته‌های صندلی قفل شده بودند!
- کارن! با من آشنایی داری؟
کارن بی‌درنگ ساده گفت:
- نه.
از پاسخ سریعش لحظه‌ای متعجب ماند!
- پس آشنا شو؛ کاغذ بده.
جی‌جی مهلتی برای اندیشه‌ی اضافه به کارن نداد، برگه‌ای سفید و صاف را از روی میز آهنی کنارش برداشته و به دست اودیگار سپرد.
کارن پس از سکوت مرد در دریایی از ابهام و تعجب سر می‌برد و همین هم باعث نشستن اخمی میان ابروانش بود!
آن بین آرمیا با نگاهی سرگرم در چشم راست مرد خیره بود؛ قربانیان اودیگار فریاد نمی‌کشیدند، تقلا نمی‌کردند، فقط سکوت، در سکوت روح و جان‌شان رنگ می‌باخت!
اودیگار بدون چشم برداشتن از قربانی لب‌هایش را از هم فاصله داد:
- برو بیرون جکسون جونز و برای ماموریتت آماده شو، باید زودتر از زمان موعود بری.
جی‌جی سوالات و "اما"های بسیاری داشت لیکن توان بر زبان آوردن نداشت پس آرام خم شده و از آن مکان بیرون رفت.
اودیگار از گوشه‌ی چشمان گرگ‌نمایش نگاهی تند و تیز نثار خروج جی‌جی کرد.
- اسمم اوریاست، بالای یک میلیون سن دارم که البته این برای شما دوتا هم صدق می‌کنه؛ عجول نباشید هرچیزی...
کاغذ را به سمت چشم راست مرد روبرویش برد و آرام‌تر ادامه داد:
- پروسه‌ای داره و...
مردمک‌های چشمان مرد قربانی با وحشت می‌لرزیدند.
- و شماها هم...
از بالا و پایین چشم مرد گرفت و کامل بازش کرد.
نفس‌های سوزاننده‌اش در رخسار مرد پخش می‌شدند و قلبش بی‌مهابا بر بند سینه‌اش می‌کوبید!
- طی‌اش می‌کنین.
بلافاصله طول برنده‌ی برگه را تند و دردناک در سفیدی چشم قربانی کشید!
خون یک‌مرتبه با شدت هجوم آورد و رخسار مرد را رنگی کرد، سرخ به رنگ خون! کاغد قطعاً دردناک‌ترین بود آن هم برای چشم!
بالاخره سمفونی فریاد وهم‌آور و دهشتناک مرد در فضا درهم پیچید و اودیگار آهی از لذت سر داد!

ناظر: @ Parya

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ Torkan dori  @ Night Shadow  @ arisky  @ Negin Yazdani99   @ Z.mim  @ Fate736meh   @ Niyayesh_khatib  @ آفتابگردون  @ hany.rS  @ Bhreh_rah  @ Niayesh1389   @ هرمیون  @ شکیبا  @ erwin  @ Z.A.D  @ Z.B  @ ناز بانو  @ لاوین  @ Maryam.73   @ atena-bk87

ویرایش شده توسط Psycho.V
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1647303514133_3a6z.jpg

و اهریمن زانو می‌زند در ژرفای جهنم و دست بر توبه می‌زند میان گمراهانی که روزی از خاک عنصران بودند!
لیکن در دوزخ بخششی از خداوند بخشنده نیست!
شیطان هم روزی در سیاهی چشمان گناه‌آلود مار افعی طمع گم گشته شد، در خواستن سیب سرخ ممنوعه‌ای که او را از عرش بر فرش می‌زد، در خواستن مقامی والاتر!
||گتسبی، باب دوم آیه‌ی ۹||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕰𝖎𝖌𝖍𝖙 پارت هشت
چشم مرد را طوری ظریف و وهم‌آور برش زد که کارن و آرمیا نیز درد را لحظه‌ای در چشمان‌شان حس کردند!
فریادِ لبریز از نفرتِ اودیگار لحظه‌ای در تمام فضای گلخانه طنین انداخت:
- حالا مثل همیشه از هلفدون‌تون بیرون بزنین و من رو به زنجیر بکشین!
خون در رگ‌های کارن از جریان دست کشید، با سقوط اوریا آرمیا شتاب‌زده به سوی برادر بزرگ‌ترش رفت و بلند گفت:
- کارن بیا کمکم!
دستش را برروی کمر اودیگار کشید و کلمات نافهومی را زمزمه کرد.
کارن نمی‌دانست چند ثانیه، دقیقه، ساعت، روز یا حتی قرن گذشته اما با ظاهر شدن هاله‌ی آتشین در اطراف اودیگار چشم‌هایش تا حد ممکن گرد شدند، اسید معده‌اش رسماً در حلقش بود و سرش سنگینی می‌کرد.
دانه‌های درشت عرق سرد برروی کمر و پیشانی آرمیا جا خوش کرده و سرازیر می‌شدند.
اودیگار دم‌های عمیقی از فضای مسموم گلخانه به شش‌هایش هدیه می‌داد.
خنجر طلایی‌اش را از روی سطح میز به دست گرفت و با نگاهی عجیب مشغول رصد اطرافش شد.
ثانیه‌ها هولناک می‌دویند و زمان را به سوی آینده می‌کشیدند، یک‌مرتبه زمینِ زیرِ پای‌شان لرزید!
هاله‌ی آتشینِ اطراف اوریا هر لحظه واضح‌تر و وحشتنا‌تر می‌شد.
زمین تکانِ شدیدِ دیگری خورد و کارن برروی آرنج روی زمین فرود آمد، حتی آرمیا هم در دریای تعجب غوطه‌ور بود لیکن اودیگار تنها نظاره می‌کرد.
چندی بعد اتفاق سهمگینی افتاد!
《اوریا بال داره؟!》
فکری بود که در اذهان دو پسر پیچید.
گل‌های سرخ از ریشه کنده شده و بر کف زمین سقوط کردند.
چندی بعد پسرکی سیاه‌پوش در مقابل‌شان سر پا ایستاده و پوزخندی بر لب داشت!
- مشتاق دیدار زاده‌ی آتش!
دستانم را مشت کردم و بر زمین خاکی کوباندم.
درد عذاب‌آوری در کتفم جریان داشت و لعنت! زبانم برای کلمه‌ای یاری نمی‌کرد!
"آه"ای هرچند آرام بازیگوشانه از میان لبانم فرار کرد.
خفه غریدم:
- اما من اصلاً از دیدن روی نحست خوشم نمیاد نواده‌ی لوسیفر!
بی‌رحمانه قهقهه‌ای سر داد، نجوای خنده‌اش چنگ بر پرده‌ی گوش‌هایم می‌زد.
نفس سوزانم را پر سر و صدا بیرون فرستادم.
می‌خواستم، طبق معمول می‌خواستم، می‌خواستم تا برای اولین و آخرین‌بار با یک، آرزو از این درد هولناک خلاص شوم!
- این‌بار من می‌خوام شکارت کنم زاده‌ی آتش!
- مثل... مثل جد احمقت تیرت داره... داره خطا می... ره!
رنج و درد تا مغزم در حال رسوخ بود و سلول‌های تنم را هم بی‌نصیب نمی‌گذاشت!
دردناک فریاد کشیدم:
- دستاتون رو بذارین روی بال‌هام...
با ته مانده‌ی نیروی از دست رفته‌ام عاجزانه آهسته لب زدم:
- کارن رو بیار.
آه از نهادم برخواست.
با نشستن دو دست برروی بال‌هایی که روزی بیشتر از جانم دوست داشتم کمی آرام گرفتم، پس حقیقت داشت!
از جا برخواست لیکن یک‌دفعه با تازیانه‌ی سرخی که برروی بالش فرود آمد لحظه‌ای متعجب ماند و سپس او بود که قهقهه می‌زد، خنده‌‌ای تمسخرآمیز از قعر جهنم!
- شاه جدید جهنم نمی‌دونه اسباب‌بازی‌هاش روی من تاثیر نمی‌ذارن؟!
او اودیگار بزرگ بود، با تلاش خودش در میان خاکیان به این مقام دست یافته بود، با تلاش خودش زمانی شیاطین را در نوک انگشتانش می‌رقصاند، با تلاش خودش فرشتگان را زمین می‌زد و حال در مقابل یک شاه قلابی کمر خم می‌کرد؟
زیر لبان سرخش نجواگونه لب زد:
- مسخره‌ست!
بال‌های آتشینش را که مخلوطی از رنگ‌های نارنجی و قهوه‌ای سوخته بودند کمی تکاند.
- امروز می‌برمت به جایی که ازش اومدی مرد!
دیگر هیچ اثری از آن درد نفس‌گیر در تنش احساس نمی‌کرد.
کمی از زمین فاصله گرفت، دستانش را داخل جیب شلوار پارچه‌ای مشکی‌فامش قرار داد و با اخمی وحشتناک غرید:
- چیکار می‌کنی؟ جهنم؟!
بال‌هایش را بازتر کرد و با ابهتی غیرقابل وصف به سوی نواده‌ی لوسیفر رفت، چنگی به موهای سیاهش زد و نیشخندی زهردار میان لب‌هایش جای داد.
- به امپراتوری اودیگار خوش اومدی!
موهایش را رها کرده و انگشت اشاره‌‌اش را آرام از قوس گردن نواده‌ی هفتاد و هفتم لوسیفر به سوی کتفش سوق داد.
- کت و پیرهن قشنگت نمی‌ذاره کارم رو بکنم.
نواده‌ی لوسیفر که گویا به خود آمده باشد تند عقب کشید و اخمی میان ابروانش نشاند، تهدیدوارانه دستش را بلند کرده و توپید:
- شاید نتونم بهت آسیبی بزنم اما نماینده‌ها و خود عزرائیل الان از عرش‌ها می‌رسن، حتی فکرشم نکن مثل مادربزرگم خرم کنی!
اودیگار تک‌خند جذابی زد و نزدیک‌تر شد.
- مادربزرگت؟ خر شدن؟ همچین حرفایی نزن شکوفه‌ی جهنمی، حالا هم فقط به من نگاه کن...
نواده‌ی لوسیفر خشمگین مردمک‌هایش را به سوی رخسار مرد جوان روبه‌رویش راند تا مقاومت آهنینش در مقابل انحصارطلبی او را بر رخش بکشد.
- خوبن نه؟ جهنم رو میبینی؟ شعله‌ای که می‌خوای رو توشون می‌بینی؟
کلمات آتشینش را با حوصله و زمزمه‌وار همچون ماری افعی خوش خط و خالی ادا می‌کرد.
دستش را آهسته برروی شانه‌ی پسرک مقابلش گذاشت.
- یه قدرت خاکستری و سیاه هوم؟
حال دو دستی کت سیاه او را از تنش می‌کند!
کت آهسته برروی زمین خاکی فرود آمد.
صدای نفس‌های سنگین دو برادر کوچک‌ترش را هم می‌شنید اما اهمیتی نداد و خیره در چشمان نوه‌ی لوسیفر به کارش ادامه داد.

ناظر:  @ _rozhina_

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ .Mermaid.  @ Torkan dori  @ VampirE  @ ماهی  @ khakestar  @ Sanaz87  @ arisky  @ Night Shadow  @ Negin jamali☆ویژه☆   @ Atefeh L  @ Z.mim  @ Ghazal

ویرایش شده توسط سایکو.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1648212353875_2ypo.jpg

من رو ببر بالا،
من خواهم خواند؛
تو همه‌چیز رو درست می‌کنی!
|| My Demons ||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖓𝖎𝖓𝖊   پارت نُه
دستش را بی‌رحمانه در کتف نواده‌ی لوسیفر فرو برد و استخوان‌های بالش را شکست!
با این کارش اپرایی نابلد و غیرقابل تحمل از طرف انبوهی از کلاغها بر پا شد.
《تنها راه مرگ و کشتار فرزندان شر!》
اوریا نعره‌ای کشید و خنده‌ای کرد!
- مهم نیست توی چه جایگاهی باشم، من همیشه برنده‌ام!
قلب نواده‌ی لوسیفر که با نام لیکوریس شناخته می‌شد از حرکت ایستاد.
هیچ فریاد یا دردی در کنار نبود؛ او به پوچی می‌پیوست!
نغمه‌ی آذرخشی که با خشم در کهکشان به قصد بر فلاکت نشاندن زمین و زمان می‌تاخت درون گوشها طنین انداخت.
ابرهای سیاه بساط خود را بر سر آسمان بیچاره پهن کردند و قهقهه‌ی اوریا با کلاغها همراه شد.
فرزندان ققنوس؛ کلاغ‌های منحوس، موسیقیِ پایکوبیِ زاده‌ی آتش را می‌نواختند.
تک- تک گل‌های سرخ خشکیدند و سایه‌های ناموزون در جای- جای گلخانه انسان را به وحشت وا می‌داشتند!
لیکوریس با چشمانی که درد و غمی سنگین را زمزمه می‌کردند تبدیل به خاکستری، خاکستری شد!
بال‌های اوریا هر لحظه بزرگ‌تر از پیش می‌شدند.
چندین پرستوی سفید در اسمان بال می‌زدند و نکته‌ی تعجب برانگیز نگاه آنها بود، نگاهی آلوده بر گناهِ خشم داشتند!
گرمایی فجیع در اعماق تن اوریا رسوخ کرد.
هر آن بیشتر و بیشتر می‌شد، گویا که آتشی از قعر جهنم قصد بلعیدن او را داشت؛ چنین داغی‌ای نشان از مرگش می‌داد و او خوشنود بود به این مرگ!
چندی بعد دو مرد با اخمی غلیظ در مقابلش جا خوش کرده و بی‌حرکت وجب به وجب او را رصد می‌کردند لیکن اهمیتی نمی‌داد.
قدمی به عقب برداشت، ناخودآگاه دستش را برروی قلب خود گذاشت و لبخندی آرام و محو میان لب‌هایش جا داد.
پا و دستان کارن و آرمیا فلج شده و نمی‌توانستند تکان بخورند.
سوالها سعی می‌کرد مغزهای دو برادر را منفجر کند!
اوریا از سر درد دندان قروچه‌ کرد و کمی بعد سیاهی نیمی از صورتش را پوشاند!
موهایش تبدیل به خاکستر می‌شدند گویی که آتش می‌گیرند!
سرفه‌های پیاپی‌اش آغاز شده و خون قابل توجهی از دهانش بیرون زد!
عاجزانه هوای بی‌اثر را در شش‌هایش فرستاد اما فایده‌ای نداشت.
کم- کم زیر پایش جرقه‌ای از آتش به‌وجود آمد و سپس جرقه تبدیل به آتش کوچک شد.
آتش انگاری از وجود اوریا تغذیه می‌کرد چون شعله‌های در حال رشدش خود را به سمت زاده‌ی آتش خم کرده و هر ثانیه بزرگتر می‌شدند!
اوریا اخمی غلیظ از سر درد میان ابروانش نشاند اما آه نگفت، عادت کرده بود به مرگ!
آتش حال حکم ریشه‌ی بی‌رحم گل سرخی را داشت که با شعله‌های تیز و برنده‌اش همچون مار افعی به دور طعمه‌اش می‌پیچید.
چشم‌هایش را از شدت گرما بست و هیسی کشید.
آتش غول‌پیکرتر شد و او در ثانیه‌ای مانند مادر در آغوش گرفت، آغوشی وحشتناک!
زمان تند می‌گذشت.
دو مرد سفید پوش که نماینده‌های عزرائیل بودند در سکوت با نگاهی عمیق صحنه‌ی مقابل‌شان را رصد می‌کردند.
حال هیولایی در مرکز توجه‌ قرار گرفته بود!
جانوار عجیبی که تنها متشکل از شعله‌های آتش بود خرناس می‌کشید؛ در لحظه‌ای لباس‌های دو مرد سفیدپوش از جنس نقره شده و زنجیرهایی بلند و عریض در دست گرفتند.
با جدیت تمام هیولای آتشین را که چشمانش آبی رنگ بودند به بند کشیدند، جانوار ناآشنا آرام گرفت لیکن لحظه‌ای بعد تمام هر دو زنجیر تکه- تکه شدند.
در جای هیولا اوریا، زاده‌ی آتشی قرار گرفته بود که نیشخندی لبریز از غرور بر لب داشت.
بار دیگر آواز زیبای کلاغها و هجوم سیاهی‌هایی به سوی گلخانه!
شیشه‌ها فرو پاشیدند و کلاغها با وحشی‌گری به سوی اوریا هجوم آوردند، به محض نزدیک شدن به او بر روی زمین فرود آمدند و آرام گرفتند.
زاده‌ی آتش شنلی سیاه بر تن داشت و همراه با پیراهن بلندِ ساده اما مخملی و پر اصالتش از او تندیسی زنده می‌ساختند!
سمفونی سوری بلند در فضا پیچید!
آرام با تحکم لب گشود:
-  به تمام  مخلوقات  سور جنگ بدین، جهنمم رو پس می‌گیرم!

ناظر:  @ _rozhina_

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1648281618606_wmdk.jpg

"مردم آخرالزمان پاکها را گناهکار و گناهکاران را کافر می‌شمارند زیرا که چشم در دل ندارند!
چنگ بر شر می‌زنند و به دنبال بصیرت می‌دوند بی‌خبر از خدای درون خویش و بصیرت روح!"
||گتسبی، باب سوم آیه‌ی ۱||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕿𝖊𝖓 پارت ده
۲۱ مارس ۲۰۲۱ | ساعت ۱۶:۳۴
"اوریا"
آتش‌زاده‌ای که قدرت مطلق را بر دوش می‌کشید!
روی تخت پادشاهی‌ای نشسته و اخمی میان ابروانش به چشم می‌خورد.
- دوربین و شنود به سرتاسر اتاق‌های دو اودیگار وصل بشه، دیوارها، درها... همه‌جا از آهن باشه، ضد گلوله و امن! به تمام گاردها توی آسیا، آمریکا، آفریقا یا هرجای دیگه خبر بدید به این‌جا بیان.
لوتوس با تمسخر گفت:
- قصدت از این کارها محفاظت از چیه اودیگار؟!
- یادم نمیاد چیزی به تو ربط داشته باشه فقط دستورات رو برسون.
- اگه می‌خوای جهنم رو پس بگیری باید بگم تو دیگه چیزی نداری!
بی‌‌اعتنا لب زد:
- خوب می‌دونی که وقتی به ماهیتم برمی‌گردم چقدر به چشیدن هم‌نوع‌هام علاقه‌مند میشم نه؟ اون تمایلات دارن درونم بیدار میشن!
لوتوس که برده‌ی اهریمن دیگری بود خواست غرشی سر دهد که شیطان سایه‌ لب گشود:
- جنگت رو چطور شروع می‌کنی زاده‌ی آتش؟!
- چیزی درباره‌ی تغذیه‌ی یه عده از پریزادها رو می‌دونی؟
شیطان سایه پر از شک و تردید "نه"ای گفت.
- انسانها! انرژی‌شون غیرقابل وصفه، توی این دنیای لعنتی هر چه‌قدر اوضاع خوب باشه اونها بیشتر تقویت میشن.
شیطان سایه که اهریمنی تیز بود فوراً پرسید:
- تو که نمی‌خوای با آسیب به اونها ارتش بهشت رو مقابل خودت قرار بدی؟ تو دست تنهایی اوریا!
با زبانش خیسی بر لبانش زد، نگاه معنادار و عمیقش را تقدیم شیطانِ سایه کرده و لب گشود:
- مطمئنم که حداکثر دویست سال داشته باشی! برخلاف تصور بقیه که با گذشت هزاران سال از یاد بردن، من نفوذ به‌شدت عمیقی توی بهشت دارم البته این نکته یاد نره تمام چیزهایی که از دور سفید به‌نظر می‌رسن سفید نیستن؛ گاهی اوقات لکه دارن! و من به عنوان شاهِ قلمرو گناه و عذاب با لکه‌دارها کار دارم!
با درنگی کم و ولوم صدای آرام‌تری مرموز ادامه داد:
- اوه! و شاه پسند من رو همراهی می‌کنه.
- فکر نمی‌کنی این برحمی برای اونها زیاده و درهرصورت می‌تونه باعث عصبانیت فرشته‌ها و الهه‌ها بشه؟
- توی زندگی جز خودت برای کس دیگه‌ای دل‌رحم نباش شیطانِ سایه، حالا هم برو و خبرها رو برسون.
با محو شدنِ در سکوتِ شیطان سایه لوتوسی که تا به الان سخنی بر زبان نیاورده بود و گفت و گوی میان آنها را نظاره می‌کرد پرسید:
- مسئله چیه اودیگار؟!
تیر نگاهش را کشید و برروی او فرود آورد.
زبانش را با لحنی که آغشته بر زهر بود پاسخ داد:
- من توازن پنبه و آهنم، پاکی و ناپاکی خالص، می‌تونم باعث حسادت هر مخلوقی بشم لوتوس!
- می‌تونم علت رو بدونم؟
اوریا با ولعی عجیب زبان خیسش را برروی دندان‌های نیشش کشید.
- فهمیدی که نمی‌تونی مقابلم بایستی؟
خنده‌ای بلند کرد که در فضای بزرگ و تهی اکو شد.
لبریز از تمسخر لب زد:
- اهریمنی که به یه سگ شباهت داره؟ اولین‌باره که چنین خلقِ رقت‌باری رو می‌بینم! داری با حرف‌های نرم سعی می‌کنی اعتمادم رو جذب کنی تا برای ارباب بی‌مصرفت کلاغ‌‌بازی در بیاری؟ چرا مقابل اربابِ اربابت می‌ایستی؟ حداقل با این حیله‌ها پیش نرو، به ظاهر عزیز کرده‌ی من رو مقابل چشم‌هام آتیش زدن!
لوتوس با دیدگانی که به سوی او توپ‌های آتشین پرتاب می‌کردند در ثانیه‌ای محو شد.
حال اوریا می‌توانست در پوسته‌اش فرو برود، بی‌هیچ مزاحمی.
تاریکی را دوست داشت و خلوت کردن با خودش از علایقش.
گرمایی را در اطراف خود لمس می‌کرد.
شعله‌ها، شعله‌های عجیبِ پادشاه دوزخ، دوباره برمی‌گشتند و این نشان از به دست آوردن کماکان مقامش می‌داد!
از سرما تنفری عمیق داشت و این گرما که گویی روحش را هم پوشش می‌داد برایش خوشایند بود.
موسیقی تکان شعله‌ها گوش‌هایش را نوازش می‌کرد.
"آه"ای کشیده و گردنش را به نقش‌های سفت تخت پادشاهی‌اش تکیه داد؛ جایی که تمام رهبران اودیگار بررویش می‌نشستند لیکن این اولین‌باری بود که اودیگاری نشسته برروی این تخت با اهل ماورا صحبت می‌کرد.
ذهنش را به سمت اعماق مشکی‌فام وجودش هل داد.
افکار تلخش آزارش می‌دادند اما مانند مازوخیسمی‌ها دوست‌شان داشت؛ آنها را همچون مارهایی خوش خط و خال لیکن زهرآگین بر هم گره می‌زد و در نهایت با گرهی کور مغز خود را از شدت فشار عصبی آتش میزد!

ناظر: @ _rozhina_

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1648401380102_dbz0.jpg

- سرنوشت یک خرافه از طرف عفریت‌های بی‌استعداده پدر!
||گتسبی، باب سوم آیه‌ی ۴||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕰𝖑𝖊𝖛𝖊𝖓  پارت یازده

۲۱  مارس ۲۰۲۱ | ساعت  ۱۹:۳۶

برادرهایش مقابلش قرار گرفتند.
بی‌اعتنا نیم‌نگاهی به آنها انداخت و مشغول ادامه‌ی کارش شد.
دستان کشیده‌اش را به دور کلاغ زیر دستش می‌پیچید و آرام نوازشش می‌کرد.
- هفت و هفت دقیقه‌ست لوتوس! باید اونها رو برای دعا می‌بردی.
لوتوس پشت چشمی برای اوریا نازک کرد و از پوسته‌ی خود که به ظاهر دستیار موقتش بود بیرون آمد.
شکل هیولایی با پنج شاخ داشت و شاخ پنجم در میان پیشانی‌اش قرار گرفته بود.
بدنش دو رنگ بنفش و آبی داشت و البته نمی‌توان این را هم نادیده گرفت که مخلوط این دو رنگ برروی تن برهنه‌اش همانند تولد یک ستاره بود!
لوتوس: من یه اهریمنم اوریا!
اوریا، معنای زاده‌ی آتش را می‌داد و زمانی تمامی اهل ماورا او را زاده‌ی آتش خطاب می‌کردند!
کلاغ را از روی میز فاصله داد.
- ولی تو دستور می‌گیری لوتوس!
لوتوس ابروانش را درهم گره زد و لب گشود:
- خب الان ببرم‌شون؟
اوریا تیر نگاهش را کشید و برروی ساعت مچی‌اش فرود آورد.
- هفت و نُه دقیقه شد لوتوس! به‌نظرت این فایده‌ای داره؟
لوتوس از لحن غریب و ناآشنای او در تعجب سر می‌کرد، ناچار سری به نشانه‌ی منفی بودن پاسخ تکان داد.
اوریا کلاغ را نزدیک صورت خودش کرد.
- چه مخلوق بدی! من که نمی‌بینمت لوتوس از کلمات کار بکش!
سخنانش را در رخسار لوتوس کوباند و در چشمان کلاغ خیره شد.
با نگاه خیره و عجیب اوریا که تن آرمیای سرکش را هم می‌لرزند مردمک‌های کلاغ حالت لرزانی به خود گرفتند.
- چی شده اودیگار؟
جوابی به برادر کوچک‌ترش آرمیا نداد، با دیدن تیله‌های سیاه کلاغ لبخندی زد و بوسه‌ی آرامش را بالای نوک او نشاند.
کارن در دریایی از تعجب بود که آن موجود چرا تا این حد مطیع اوریاست و از همه مهم‌تر چرا اوریا با یک کلاغ مهربان است؟!
آرمیا با نگرفتن جواب و دیدن حرکات مهربان برادر بزرگترش غرید:
- لعنت بهت جوابم رو بده!
تک‌خندی زد و این‌بار سرش را به سوی برادرهایش چرخاند.
- نمی‌خواید همه‌چیز رو بفهمید؟ این‌که دستیارم یه شیطان شده، دیروز من یه هیولا شدم و...
حرفش با صدای بلند کارن که همراه آرمیا اعتصابی علیه اوریا راه انداخته بودند قطع شد:
- هیچی به هیچی ما رو وارد این بازی‌های کثیف کردی اودیگار! باید بگی که داره چه بلای...
اوریا آرام‌تر از قبل لیکن دهشتنا‌ک‌تر گفت:
- داد نکش کارن!
سرش را نزدیک کلاغ کرده و زمزمه‌ای را دیکته کرد که برای دو برادر کوچک‌ترش ناواضح بود.
- وقتشه یکم بمیری پسر خوب!
کلاغ کمی ناآرامی کرد اما با نگاه خیره‌ و معنادار اوریا آرام گرفت.
دستانش به دور گلوی کلاغ حلقه شدند و ثانیه‌هایی بعد آن پرنده‌ی سیاه هوا را پس می‌زد!
کارن و آرمیا از صحنه‌هایی که دیده بودند می‌ترسیدند، در چند متری‌شان یک اهریمن قرار داشت و شخصی که ادعای برادری داشت مقابل چشمان‌شان حیوانی را با دست خالی کشته بود!
اوریا "نوچ"ای گفت و خنجر طلایی‌اش را از آستینش بیرون کشید.
- من توی کشتن با خنجر حرفه‌ایم ولی به‌نظرتون پرتابش چطور در میاد؟
خون در رگ‌های کارن و آرمیا یخ زد.
اوریا خندید و لب گشود:
- اولش کارن هوم؟ بعد بین کار براتون توضیح هم میدم؛ عزیزم وایسا اونجا!
خطاب به کارن دستش را به سمت کتابخانه‌ی بزرگ اتاقش گرفت.
آرمیا بازوی کارن را چنگ زد و گفت:
- باهامون بازی نکن اودیگار!
اوریا در حالی که با یک چشم بسته خنجر را به سوی جایی نشانه می‌رفت لب گشود:
- اگه عصبانی بشم بد تموم میشه، کارن وایسا اونجا!
بخش آخر جمله‌اش را فریاد زد و کارن با نگاهی که سعی داشت به آرمیای نگران آرامش خاطر دهد به سوی کتابخانه‌ی متشکل از چندین کتاب قطور رفت.
- چند قرن قبل که شمارشون از دستم در رفته...
با درنگ در دیالوگش خنجر ظریف و کوچک را پرتاب کرد.
"چند میلی‌متر از گوشش فاصله داشت؟"
سوال آزاردهنده‌ای که از ذهن کارن می‌گذشت.

ناظر: @ _rozhina_

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ Negin Yazdani99  @ N1389   @ Boray   @ Sepii  @ آلفای نقره ای  @ آفتابگردون  @ دارثی نایت  @ arisky  @ Sanaz87   @ .Aseman.  @ Ayda rashid☆ویژه☆  @ M.M☆ویژه☆    @ Parisa.r   @ جانان بانو

ویرایش شده توسط Psycho.VA

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%

برای خودت فرزندی نمی‌خواهی اما ما را بیشتر از پدر و مادرمان دوست داری!
تو شخصی را می‌خواستی تا با وجود انحراف احساسات عزیز کرده‌ات شود لیکن این‌جا قانون‌شکنی فانی شیطان جذاب‌تر به‌نظر می‌آید پدر!
|| گتسبی، باب سوم آیه‌ی ۳||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕿𝖜𝖊𝖑𝖛𝖊  پارت دوازده
با چشم به آرمیا اشاره زدم:
- حالا تو جای کارن عزیزم بایست برادر!
لوتوس که گویا حوصله‌اش سر رفته بود گفت:
- من می‌تونم برم؟
ساده "نه"ای گفتم.
- خب داشتم می‌گفتم، چندین سال قبل که حتی تعدادشون رو یادم رفته بعد از طرد حوا و آدم از بهشت، جهنم خلق شد! خدا خوب می‌دونست فرزندان آدم جوری گناه می‌کنن و با شیطان معشوق میشن که لایق آتش باشن!
مکثی کردم و قوطی چرمی خنجر دیگرم را از داخل کشوی میز مشکی‌فامم برداشتم.
- هفت روز از خلق جهنم گذشت اما کی خبر داشت که...
زبانم را با ولع روی لبانم کشیدم که یک‌دفعه کمی درازتر از حالت عادی شد!
این قطعاً برای آن دو پسر وهم‌آور بود!
تک‌خندی زدم.
- ما سه‌تا خلق شدیم، شما دوتا...
خنجرم این‌بار کنار دست آرمیا فرود آمد و او لحظه‌ای از جا پرید!
- جهنم ساکنی نداشت تا از سه‌تا بچه‌ی عجیب و ناآشنا پرستاری بکنه، خدا هم انقدر بخشنده بود که نذاره همون‌طوری بمونیم پس اهل بهشت بزرگ‌مون کردن؛ همه‌چیز خوب بود اما "خوب" دوروعه! شر از هجده سالگی توی بدن و روح شما ریشه انداخت، روی من علائمی نبود، کسی جلوه داده شدم که نبودم، یه پاکی! کسی که شر رو تونسته دفع کنه اما درواقع...
نگاهم را میان هردوشان گرداندم.
- ولی درواقع من هم‌زمان پاکی و ناپاکی خالص بودم!
نفس‌هایم با گذشت هر ثانیه‌ی طاقت‌فرسا تندتر می‌شد‌.
- شدم شاه جهنم، نشستم روی تخت پادشاهی دوزخ، شدین همراهام، ازدواج کردم با دختر یکی از فرشته‌ها...
تلخندی زدم.
《هزاران ساله که این درد رو تنهایی روی شونه‌هام نگه داشتم!》
- اونها مهربون بودن... به ظاهر! اما کی از ناپاکی خوشش میاد؟ بیشتر از تنفر حس وحشت استشمام می‌شد؛ با تمام ابعاد قرارداد بستم تا هیچ احمقی فکر جنگ به سرش نزنه! ولی الان چی شده؟
دستم را مستاصل در اطراف اتاق چرخاندم و زهرخندی ناهنجار از تارهای صوتی‌ام خارج شد.
- از دست دادم، طرد شدم، سقوط کردم! سقوط لوسیفر افسانه بود اما زاده‌ی آتش حتی به چشم هم نیومد!
***
جام‌ها بالا رفتند.
شاه جهنم همراه همسر زیبایش در راس میز نقره قرار داشت و از جام طلایی‌اش می‌نوشید.
سمفونی ویولنی در گوشها طنین انداخت.
- وقت بستن صلح‌نامه‌ست پادشاه!
زاده‌ی آتش با تحکم برگه‌ای را برروی میز نمایان ساخت.
همسرش با تنفر شعله‌های خاکستری‌اش را می‌نگرید، واقعاً چه کسی یک ناپاکی را دوست داشت غیر از ناپاکها؟
شاه صدایش را بلند کرد:
- به نام عنصر آتش، به نام ناپاکی خالص و پاکی خالص، توازن پنبه و آهن، برابری و برادری میان شر و معصومیت، به نام سیب سرخ حوا سوگند می‌خوریم تا بر پاکی و ناپاکی متعهد بمانیم و مرزها را نشکانیم جز آن‌که...
و سپس پیشروان طبقات عرش با خوی اهریمنانه‌ی خود خرناسی کشیدند:
- آن‌که از آتش زاده شد!
فرزند ارشد لوسیفر لبخندی زد و جامش را بار دیگر بالا برد:
- به نام شاه اوریا قسمی از جنس حاکمان تاریکی در روح‌مون می‌بلعیم!
***
انگشتان مشت شده‌اش را آن‌قدر بر کف دستش فشرد تا که سفید شدند.
- برای امروز کافیه!

@ Negin Yazdani99  @ MCH  @ Artemis.T  @ zhdart0_0    @ Negin jamali☆ویژه☆  @ Li_liumღ  @ Ayda rashid☆ویژه☆  @ M.M☆ویژه☆  @ جانان بانو   @ .Aseman.  @ آلفای نقره ای   @ Sepii  @ N1389   @ هلیا بانو  @ Rastaa  @ ترانه.   @ VAHID  @ VampirE   @ مخری  @ stayshadgy  @ arisky  

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1648648178175_jiv2.jpg

- اهالی بهشتت در جهنمی فانی در بندند پدر!
|| گتسبی، باب چهارم آیه ۱||
𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕿𝖍𝖎𝖗𝖙𝖊𝖊𝖓 پارت سیزده
"جهنم | بخش تاریک"
***_گذشته_***

- تو قراره باهاش چیکار کنی اوریا؟!
به تازگی از مهمانیِ صلح ابعاد برگشته بودند و همسرش مدام سین‌جیمش می‌کرد؛ گردنش را به سویش برگرداند، نگاه آتشینش را قفل مردمک‌های لاجوردی او کرده و لبخندی زد.
- من سیاست‌های خودم رو دارم عزیزم!
در طول این پنج سال حکومت و دو سال ازدواج احساس کسی را داشت که مار در آستین پرورش می‌دهد، چون محض رضای خدا آن فرشته که نام همسرش را به دوش می‌کشید مدام در تلاش بود تا از زیر زبان اوریا حرف بکشد!
- بهتره بری بخوابی چون شما فرشته‌ها بیشتر از ماه من به خورشید نیاز دارین، درست نمیگم؟
همسرش با موهای بلوندش ساده سری به معنای مثبت بودن پاسخ تکان داد؛ پس از گفتن "شب‌بخیری" با لبان سرخش از پشتش رد شد تا وارد بخش اصلی جهنم شده و به قصر برود.
اوریا زیر لب زمزمه کرد:
- "می‌خوام با یکی از عفریتها مزدوج بشم پدر فقط از شرش خلاصم کن!"
کاغذ را دوباره نمایان کرد و پوزخندی به روی کلمات ورق پاشید.
- "به نام شاه اوریا قسمی از جنس حاکمان تاریکی در روح‌مون می‌بلعیم!"
دیالوگی که فرزند ارشد لوسیفر در مهمانی بیان کرد برای دومین‌بار پس از جشن در ذهنش پیچید.
زیر لب زمزمه‌وار گفت:
- از جنس حاکمان تاریکی، ها؟!
نگاهش را در دور تا دورش گرداند.
《حاکمان تاریکی صداقتی هم دارن آمور؟!》
با سخاوت اخمی عمیق و دهشتناک میان ابروانش جای داد.
او هرگز اجازه خنجر از غلاف در آوردن به آنها نمی‌داد!
کاغذ را با آتشی خاکستری سوزاند، آتشی که نابودی و ابدی شدن را هم‌زمان هدیه می‌داد!
لحظه‌ای نگاهش را در اطرافش گرداند و اخمش محوتر شد.
تاریکی مطلق بی‌هیچ آتشی از جهنم، بی‌هیچ پاکی‌ای، بی‌هیچ ناپاکی‌ای، بی‌هیچ تبعیض و موجود زنده‌ای جز خودش.
تاریک و خلائی از سیاهیِ خوش‌یمن!
رنگ‌های دیگر همیشه در نظر پادشاه جهنم منحوس بودند.
"آه"ای از آسودگی به‌وسیله‌ی لب‌های سرخش کشید. هوای نسبتاً مسموم جهنم را به سوی شش‌هایش راند.
شنل سیاه‌فامش که در انتهایش آتش آرام و مطیعانه شعله می‌کشید دیدگان هر حضاری را محو خود می‌کرد لیکن زیبایی آتشِ ققنوس هم نمی‌توانست با رخسار آتش‌زاده دست و پنجه نرم کند!
تاجش برروی موهای پرکلاغی‌ او با این‌که بر الماس و سنگ‌های قیمتی آراسته نبود، ستودنی به نظر می‌آمد.
پیراهن بلند خوش‌دوختش با زنجیری نقره‌ای به زیبایی در تنش می‌نشست.
انعکاسی از شعله‌های خاکستری رنگِ ظریف، عجیب و در عین حال زیبایی داخل چشمان مشکی‌اش نمایان بودند.
در خلا برروی پایش به سادگی چرخید تا کارش را انجام دهد‌.
- زاده‌ی آتش تو را می‌خواند مادر، من به اندازه‌ی ایوب صبور نیستم طلوع و غروب را هرچه زودتر می‌طلبم، ظهور ستارگان در آسمان خداوند و تولد یک ستاره.
خنجر طلایی‌اش را از آستین بیرون کشید و بی‌هیچ‌گونه تردیدی زخمی عمیق در کف دستش ایجاد کرد.
- سه، پنج، چهل، پنجاه.
خونی سیاه از کف دست و میان انگشتان کشیده‌اش آرام سرازیر شد.
با ظرافت خاصی قدم از قدم برداشت، دستش را مشت کرده و انگشتانش را دردمند، بیش از پیش فشرد تا خون بیشتر بیرون بریزد.
- نهصد، پنج، شش، دویست.
دایره‌ای ناموزون ساخت.
- شصت، چهارصد، یک، دویست، پنج.

_________
سخن نویسنده: احتمالاً براتون سواله که چرا از اعداد استفاده کردم؛ درواقع اینها حروف ابجد هستن و امیدوارم درست نوشته باشم!
برای علتش هم، حروف و کلمات به منزله‌ی جسم و اعداد به منزله‌ی روحن.

ناظر: @ Ario

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Psycho.VA

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

1649096723208_3rcb.jpg

- از دوزخ پدرم افسانه نسازید چون مشتاق همان شعله‌های آتشم!
|| گتسبی، باب چهارم آیه‌ی ۳||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕱𝖔𝖚𝖗𝖙𝖊𝖊𝖓 پارت چهارده
کارن  یکدنده لب گشود:
- باید بهمون بگی!
با نغمه‌ی دیالوگ کارن اوریا از گذشته‌ بیرون کشیده شد، عصبی اخم‌هایش را درهم کشید و بالاخره مشتش را برروی میز فرود آورد که صدای ترسناکی تولید شد.
- می‌خوای بیشتر بدونی کارن اودیگار؟!
- درسته، می‌خوام بیشتر بدونم.
اوریا بازدمش را محکم از دهانش فوت کرد و غرید:
- گورت رو گم کن لوتوس!
لوتوس هم که گویی به بدترین شکل ممکنه حوصله‌اش سر رفته بود بی‌هیچ اعتراضی نسبت به توهین اوریا و عکس‌العمل اضافه‌ای ناپدید شد.
بوی تند و خاصی که اصلاً خوشایند نبود در فضای اتاق پیچید.
آرمیا دستش را به منظور از بین بردن بو که البته فایده‌ای هم نداشت در هوا تکان داد، زیر لب با انزجار گفت:
- وقتی اولین‌بار دیدمش هم بوی گوه می‌داد مردک نامعلوم الجنسه!
کارن و اوریا هیچ‌کدام به لحن مزه‌دار آرمیا اهمیت ندادند.
آرمیا نگاهش را در دور تا دور اتاق مخصوص اودیگار بزرگ چرخاند.
حدودی هفتاد متری می‌شد؛ کتابخانه‌ای پر از کتابهای قطور رنگارنگ و چندین با پرونده و در نهایت میز ریاست با طرح‌های ماندلا و شیشه‌ای که برروی سطح ام‌دی‌افش قرار داشت.
آرمیا در غایت مردمک‌‌هایش را به سوی سقف سوق داد و چراغی ساده دید، گویا اوریا تنها به اتاقش اندازه‌ی باقی فضای عمارت اهمیتی نداده بود!
خنجر که درست کنار دست راستش فرود آمده و با ایجاد شکافی در کتاب قطور آبی رنگ فرو رفته بود پس از گذشت دقایقی باز هم باعث بالا رفتن ضربان قلب کارن می‌شد.
《اگه به سرم می‌خورد داخل بدنم یه سوراخ ایجاد می‌شد! از جهنم اسلحه هم آورده؟!》
- از جهنم اسلحه هم آوردم کارن!
اوریا جدی گفت، با اخم به کارن چشم دوخت و چند ثانیه بعد لب گشود:
- اسم پسر ارشد لوسیفر آمور بود؛ نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد، چطور و چرا اما بعد از این‌که یک ماه از پیمان می‌گذشت ابلیس، لوسیفر و در نهایت هم آمور با حمایت سه‌تا از سران اهریمنها و پنج پریزاد برتر...
سخت بود، سخت بود تعریف سقوط از دهان شاه دوزخ!
فریاد زد:
- بهم حمله کردن!
رنگ گردنش به وضوح دیده می‌شد و اخمی دهشتناک میان ابروانش جا خوش کرده بود.
فک تیزش انگاری قفل شده بود و موهای نسبتاً بلندش پریشان بودند.
چشمان تاریکش برقی زدند و با حالتی که گویی در حال خودش نبود زمزمه‌وار لب زد:
- هیچ‌کس به شاه جهنم کمکی نکرد؛ هیچ مخلوقی پشت شاهی که براش قسم خورده بود نایستاد!
اون جهنم به قدری مسموم شد که شر کاملاً به روح شما رسوخ کرد و بعدش...
زیر لب "لعنت"ای گفت و ادامه داد:
- بدن‌تون طاقت نیاورد و مردین!
عصبانیت در وجود اوریا مشهود بود و از کلماتش گناه خشم و کینه‌ای هزارساله چکه می‌کرد!
- ارتش شیاطین منفور اون جهنم باعث سقوطم شد؛ همراهی نداشتم، برادری نداشتم تا کنارم بجنگه؛ توی جنگل آتیش داشتم با اون فرشته‌ی لعنتی که اسم همسرم با دنبالش میومد می‌گشتم که گیرم انداختن، ده هزار شیطان با هم حمله کردن!
نتوانست بقیه‌اش را اعتراف کند.
شاه توان گفتن چنین حقیقتی که حتی استخوان‌های خودش را هم می‌لرزاند نداشت!
از جایش برخاست و بی‌توجه به دو برادرش سمت در خروج قدم از قدم برداشت.
- برای شام به جای خاصی میریم.
زمان شام | ساعت 23:32 شب
با کاردش برشی به گوشت سرخ شده‌ی مقابلش زد.
- چرا نمی‌خورین؟
چنگال را به سوی دهانش برد.
- این بوی عجیبی داره و این‌جا کجاست؟
کارن گفت، اوریا بی‌تفاوت تکه‌ای از آن گوشت را در دهان گذاشت.
داخل اتاقی عجیب قرار داشتند، میز برخلاف تصورشان بزرگ نبود و بلکه یک میز سه نفره بود.
در دور تا دور اتاق میزهای آهنی با طول دو یا یک و نیم متری و عرض حدود پنجاه سانتی چیده شده بودند، برروی هرکدام کپسول‌های شیشه‌ای خودنمایی می‌کردند و دیوارها کاملاً رنگ سیاه داشتند!
آرمیا سه سال سریع‌تر از کارن هجده ساله شده بود و زودتر از کارن مسائل را می‌دانست اما با اتفاقات روز قبل متوجه شد که همه‌چیز را نمی‌داند، خب این یعنی برای آن موجود افسرده و به ظاهر سرخوش یک سرگرمی فوق بازی طلب پیدا شده و آرمیا چه کسی بود که بخواهد ردش کند؟
اوریا پس از فرو دادن گوشت موجود در دهانش خونسرد لب گشود:
- گوشت یکی از شیاطینه و این‌جا هم جای خاصه، وقتی شکاری انجام میدم این‌جا مهر و مومش می‌کنم.
حال اوریا اودیگار، زاده‌ی آتش با آن کت و شلوار سیاه و خوش دوختش نه تنها ابهتی نداشت بلکه به‌شدت اعصاب خردکن بود!
- قرار نیست بخو...
آرمیا میان حرفش با هیجان لب‌هایش را از هم فاصله داد:
- اگه قرار نیست بالا بیارم شخصاً دوستش دارم...
و با هیجانی بیش از پیش در دنباله‌ی حرفش گفت:
- مرسی داداش!
اوریا تک‌خندی کرد و گفت:
- الحق که تو یکی رو می‌خواستن طرد کنن!
پس از پایان جمله‌اش نگاهش را آرام به سوی چشمان برادر وسطی‌اش سوق داد، دیگر آن نگاه شکارچی را نداشت، آرام و رام بدون این‌که میلی به دریدن داشته باشد؛ چنین مسئله‌ای مهم و صدالبته خوب بود.
یک‌دفعه چنگال آرمیا با صدای ناهنجار برروی ظرف سفید مقابلش فرود آمد.
- کدوم احمقی عرضه‌ی همچین کاری رو داشت؟!
اوریا با شنیدن لحن و دیدن رخسار جنگ طلب برادرش ابرویی بالا انداخت.
لب گشود:
- یکی از فرشته‌ها آرمیا!
- برام فرقی نداره یه جنازه‌ی منفور باشه یا یه کفتر سفید!

ناظر: @ Ario

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Psycho.VA

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

- پدر حتی من هم نمی‌دانم که شیاطینت معتقدند یا معتقدانت شیطان!
||گتسبی، باب چهارم آیه‌ی ۴||
𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕱𝖎𝖋𝖙𝖊𝖊𝖓 پارت پانزده
۲۴ مارس ۲۰۲۱

میزی همراه با سیزده صندلی‌ از جنس طلا.
در مقابل هر فرد که گویی از افسانه‌های یونان باستان بیرون زده بودند پاکت کوچکی قرار داشت.
افراد آن میهمانی شیطانی زیبا نبودند تا نارسیس یونان برای‌شان تشبیه شود لیکن لباس‌های‌شان مانند همان دوره بود، ماسک‌های طلایی بر چشم داشتند و طرح ماسک‌های تمامی‌شان به ظاهر یکسان طراحی شده بودند اما هیچ‌کس خبری از کدهای روی طرح‌های ظریف خبری نداشت!
تنها صدای تیک تاک ساعت نقره‌ای که آن سوی سالن بزرگ به چشم می‌خورد در گوشها طنین می‌انداخت.
دیوارها سیاه‌فام بودند و پرده‌های ضخیم پنجره اجازه‌ی ورود پرتوهای نور ماه را صادر نمی‌کردند.
چندی بعد نغمه‌ی قدم‌های محکم و استوار شخصی مجهول که قطعاً اوریا اودیگار بود تا پوست و استخوان حاضرین آن جو سنگین نفوذ کرد!
تمام دوازده فرد از جای خود برخاستند.
کفش‌های ورنی مشکی‌اش برق می‌زدند، اورکت بلند و سیاهش رنگی ساده ولی چشم‌گیر داشت و با پیراهن مردانه‌ی تنگ و شلوار پارچه‌ای خوش‌دوختش هم‌رنگ بود.
ماسکی روی رخسارش به چشم نمی‌خورد و نبود هیچ امنیت و سخت‌گیری‌ای مهمانها را متعجب و شاید خوشحال می‌کرد!
به آرامی در جای مخصوص خود جا خوش کرد.
لب گشود:
- نمایش جذابی داریم.
حضار در سکوت سر تکان دادند.
و کمی بعد یک‌دفعه سه کلت برروی شقیقه‌اش قرار گرفتند!
ابرویی بالا انداخت و اخمی به ظرافت رفتار‌هایش مهمان ابروانش کرد.
و سپس این شش خنجری بودند که زیر گلوی مردان خیانتکار می‌نشستند.
زیرلب زمزمه‌وار لب زد:
- نُه عدد منجیه نه؟
از گوشه‌ی چشم به سه مرد چشم دوخت که گلوله‌ها بی‌وقفه حرام وجود اهریمن معتقد شدند!
در ثانیه برای هر سه فرد دو خنجر قیچی‌وار رقصیدند و سه سر برروی ظروف غلتیدند!
خون سرخ‌فام یکی از آن افراد منفور برروی فک زیبای اوریا پاشیده شد.
با انزجار دستش را عذرخواهانه بالا برد و گردن کشیده و شیری‌اش را روی ظرف مقابلش خم کرد.
لب‌هایش از هم فاصله گرفتند و سه گلوله داخل بشقاب افتادند.
دستمال طلایی تا شده را به دست گرفت و به رسم ادب و نمایشی، دور دهانش را پاک کرد.
- نگه داشتن سه‌تا گلوله داخل دهنت چندش‌آوره پس همچین کاری انجام ندید.
پس از پایان حرفش پاهایش را روی هم انداخت، سمت راست کتش را آرام جلو داد و شش خنجر نقره‌فام را به ترتیب روی میز چید.
دست چپش را به سوی شانه‌ی پهنش برد، خنجر دیگری با احتیاط به دست گرفت و آن را هم کنار بقیه‌شان قرار داد.
دو انگشتش را داخل دهانش فرو برد و از جای سومین دندان عقلش که قبلاً کشیده شده بود، گلوله‌ای با جنس نقره بیرون کشید.
گلوله‌ی نقره را با انگشت شتستش بالا انداخت و گلوله کف زمین پرتاب شد.
نگاه مرگبارش را به سوی مهمان‌هایش راند و با لحنی آرام برخلاف کلمات پرخروشش غرید:
- اوریا اودیگار با کسی شوخی نداره پس بازی رو تموم کنید احمقها!
همه ترسیده بودند.
سلطنت نامشروع اودیگار سالها حکم رانده بود، تمامی مافیاها و هرنوع گناهکارِ باخبر از اودیگارها چنین فکری را در سر می‌پروراند که اهریمنی سر دسته‌ی آنهاست ولیکن چنین چیزی غیر ممکن بود نه؟
اما شاید با دیدن چنین نمایشی به آن تئوری ایمان می‌آوردند!

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

حوا و سیب سرخ بهانه بود پدر! همان دم که تو روح خود را که زمانی لبریز بود از عشق ابلیس، بر انس دمیدی شیطان به دور طعمه‌اش پیله کرد!
||گتسبی، باب چهارم آیه‌ی ۶||

𝕻𝖆𝖗𝖙 𝕾𝖎𝖝𝖙𝖊𝖊𝖓 پارت شانزده
جنون همچون خون در رگ‌های دیوانه جاری‌ست، مردم نباید کاری به مجنون داشته باشند زیرا زخم او حتی عمیق‌تر از جنونش است!
.
.
.
مهمانها ترسیده بودند، اوریا اودیگار واقعاً یک هیولا بود؟!
پس از سکوتی سنگین رضایت داد تا لب برچیند:
- من وارث‌هاتون رو می‌خوام.
مردی که ریش‌ بلند و سفیدش با همراهی ماسک مخصوصش کمی ترسناک جلوه‌ می‌کرد، آرام لب گشود:
- جانشین من آماده‌ست.
مرد جوانی هم که خامی سنش در اصوات حنجره‌‌ی مردانه‌اش هم مشهود بود لب زد:
- شخصاً جانشین جدیدم.
صدای مرد جوان اصالتی زیبا و لبریز از قدرت در گوش‌های اوریا جاری می‌کرد.
نیشخندی برروی چهره‌اش نشاند، خیره به داخل چشمان لاجوردی مرد جوان که برایش چشم‌های همسر فرشته‌اش را تداعی می‌کردند، در پاسخ گفت:
- فبوس؛ بهت میگن پدرخوانده، درسته؟
فبوس، همان مرد جوان لبخند دندان‌نمایی تقدیم چشمان حاضرین کرد.
- درسته اما اسمم فبوس نیست آتش‌زاده!
به محض شنیدن معنای اسمش با تعجب و سرگرمی ابرویی بالا انداخت.
بدون آنکه نیشخندش را در مقابل آن ماف جوان ببلعد لب زد:
- پس خودت اون تراشه‌ی مخصوص رو توی بدنت جا میدی.
به وضوح پوزخند بی‌صدای مرد جوان را دید و خودش هم نیشخندش را عریض‌تر کرد.
- دوازده نفر قبلاً این‌جا بودن، سه نفر آدم‌های منن و سه نفر خائن، در حال حاضر من شیش خاندان توی دستم دارم.
زنی که دارای موهای جوگندمی بود پس از اتمام سخن اوریا گفت:
- ارباب اودیگار، ریسک کار بالاست و...
مِن- مِنی کرد و به حالتی که گویا با افکارش درگیر است ادامه داد:
- اطمینانی هست که... که شما نمی‌خواید جانشین‌های ما رو بکشید؟
اخم‌آلود، آرام از جا برخاست.
با قدم‌های سنگین و محکم، پشت هفتمین صندلی که همان زن نشسته بود ایستاد.
خم شد و در گوشش گفت:
- با جنون من بازی نکن اسمیت.
بالافاصله تیزی خنجری با یاقوت سبز بود که روی نبض زن میانسال جولان می‌داد!
قلب زن تند می‌تپید، سینه‌اش به صبرانه بالا پایین می‌شد و انگاری قلبش برای رهایی از بند سینه‌اش اشتیاق عجیبی داشت!
دست‌هایش سرد شده بودند و توان تکان خوردن نداشت.
اوریا با دیدن حال دلخواهش در خانم اسمیت این‌بار کمر راست کرد و خطاب به حاضرین لب گشود:
- راضی کردن سگ‌های مافیا چه‌قدر سخته، واو!
تک‌خندی زد و در دنباله‌ی دیالوگش گفت:
- ساده بگم، مادام اولیویا مورفی توی چنگ منه و در کنار اون نقطه ضعفش...
مکثی کرد و جلو رفت.
مشتش را بر میز کوباند و غرید:
- فکر کردین با محافظت چندتا چهره‌ی سیاسی ساختگی، می‌تونین کسی رو از شر من امن و امان نگه دارین؟ صندوقچه‌ی اسرار مافیا و مربی همون جانشین‌های بی‌عرضه‌تون الان توی دست منه پس مواظب کلمات و کارهاتون باشین.
صاف ایستاد و نگاهش را تهدیدوارانه چرخاند.
- جلسه‌ی امروز کافیه، فردا جانشین‌هاتون به تنهایی، تاکید می‌کنم "به تنهایی" مقابلم حاضر میشن؛ جی‌جی بهتون همه‌چیز رو اطلاع میده.
او اصلاً نپرسید که راضی هستند یا خیر؛ اوریا اودیگار نمی‌پرسید، دستور می‌داد!

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

من بدم، من مرگِ مرگم، من قاتل عزرائیلم، من آتش جهنمم، من تمام شرم، من قلاده‌ای دارم لیکن آن در دست خودم پیچ و تاب می‌خورد!
هیچ فلسفه‌ای در ذهنم نیست، هر منطقی را احمقانه می‌شمرم!
من اینم پدر، نه مال زمین و نه آسمانها؛ خارج از هر بندی... طرد شده از فضا و زمان؛ بی‌هیچ ترسی.
||گتسبی، باب پنجم آیه‌ی ۱||
𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖘𝖊𝖛𝖊𝖓𝖙𝖊𝖊𝖓   پارت هفده

درد؟
ترس؟
ایمان؟
تکامل؟
شکرگزاری؟
عشق؟
ستایش؟
کدام؟ کدام را می‌خواهد؟ او چه چیزی می‌خواهد؟
او را برای چه می‌خواهد؟ ما را برای چه می‌خواهد؟
ایمان واقعی مال کیست؟ چه کسی شیطان است؟ چه کسی معتقد؟ خوب کیست و بد چه کسی؟
چه چیزی واقعی‌ست و چه چیزی دروغ؟
اوه! در تعبیری کوتاه همه‌چیز شوخی‌ای مسخره‌ست، یک مشت پانتومیم‌باز پر سر و صدا با رمزگذاری‌های لال.
اگر احمق باشی به دیگران گوش می‌دهی و نگاهت مدام دور دهان بقیه‌ی احمقها می‌چرخد اما اگر تو انسانی واقعی باشی در خاکسترفام کارت‌های حقیقت را بر می‌زنی.
اوریا هم با آس پیک‌های خودش بازی می‌کند.
دل‌های سیاه را بر میز می‌پاشد و قوانینش را بی‌رحمانه بر سر هرکس و ناکسی پیاده می‌کند.
این‌جا هرچیزی و هیچ‌چیزی سلطنت می‌کند، هرکس می‌تواند با قوانین خودش بازی کند.

زاده‌ی آتش با ابهت همیشگی‌اش برروی تخت پادشاهی‌اش نشسته و پوزخند میزد.
ابتدا خاکی‌ها را گرفتار خود می‌کرد، بعد قدرت، سپس تخت پادشاهی و قدرت‌هایش را می‌گرفت و در نهایت جهنم را از آن خودش می‌کرد.
این‌بار حتی عزرائیل و پدران شیاطین هم نمی‌توانستند جلودار او شوند چرا که خود اوریا دیگر پدر شر بود!
با لبخندی رضایتمند رو به آرمیا پرسید:
- کارن چطوره؟
آرمیای سرکش اخمی کرد.
- از وقتی برگشتیم داره بالا میاره.
از مدتی که شر وجودش در آغوشش گرفته قدرت‌هایش را به او پس داده بود بهتر می‌توانست مردم را آنالیز کند حتی روح‌شان!
آرمیا روحی سیاه داشت، سرکش و آزادی طلب لیکن همیشه دنبال منفعتش می‌رفت و این اوریا اودیگار تجسم ارزشی کثیف برای او بود.
و البته زاده‌ی آتش خواب نقش‌های زیبایی برای آن بازیگر جوان دیده بود!
هر شخصی نیاز به زمانی مشخص برای رام شدن داشت و زمان دقیق قرار گرفتنِ آرمیا اودیگار زیر پر و بال سرد اوریا اودیگار شانزده دقیقه و سی و دو ثانیه طول می‌کشید!
کمی به جلو خم شد و آرمیای اخمو را صدا زد:
- تا ابد قراره به این دیوارای بی‌رنگ و رو تکیه بدی و با اخم کردن اعتصابت رو بهم نشون بدی؟ دیروز که تشکر می‌کردی!
نیشخندی در پاسخ برادر بزرگترش میان لبانش نشاند.
- یادت باشه اوریا اودیگار! کسی که اون رو دومین برادرت می‌دونی، یه آفتاب‌پرست واقعیه!
لحظه‌ای چشمان اوریا سرخوشانه برقی زد.
همچون بچه‌ها پایین پرید و با لبخندی به سوی برادرش قدم از قدم برداشت.
- خوب کالبد من رو نگاه کن، یه جوونِ پر از سیاست که یه دنیا مافیا رو بین انگشتاش می‌چرخونه ولی...
قدم‌هایش را تندتر از پیش برداشت.

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • کاربر فعال

- ولی من حتی بیشتر از مسیح و ضد مسیح سن دارم! چندین زندگی رو گذروندم و هزاران تناسخ داشتم تا بتونم به چیزی برسم که پر از خالیه، آرمیا باور کن من چیزایی رو می‌دونم که شما دوتا اگه از الان متوجه‌شون بشین ماجرا فقط به عصبانیت تو و تشنج پیاپی کارن ختم نمیشه.
من به بی‌اعتمادی آن‌قدر عادت کرده بودم که سخنانم را لبریز از تحکم بر رخسار مخاطبم بکوبانم ولیکن در اعماق این سخنان معمایی، هزاران نشخوار فکری و ترس از اعتماد همانند یک بیماری خفته بود!
من حتی نمی‌دانم ریشه‌ام از کجاست، تنها می‌دانم که می‌بایست زندگی را ادامه بدهم و برای هدفی بجنگم تا مبادا از شدت بی‌هدفی و ناامیدی پس بیوفتم.
بی‌توجه به آرمیا اجازه می‌دادم تا در افکار بی‌پایانم غرق شوم چون... لعنت! تاریکی و عمیق بودن افکارم و بلعیده شدن وجودم لذت‌بخش است!
خاطرات مانند زهری مرگ‌آور در ذهنم پیچیدند؛ خداوندی که ندیده بودم و پدر خطابش می‌کردم چرا که گویی فرشتگان به دستور او خوب بزرگ‌مان می‌کردند، همه‌چیز خوب بود تا این‌که شر و نحسی شیطانی درون برادرانم ریشه ‌انداخت، من سفید و قدرتمند خوانده شدم زیرا گویا شر را مهار می‌کردم لیکن این‌چنین نبود، درواقع من خود نحسی و شر بودم، پدر هیولاها و شیاطین، خود سیب سرخ!
فرشته‌ها از ما می‌ترسیدند پس پدر جهنم را برای‌مان بخشید، من پادشاه بودم، همسری زیبا از طرف بهشت داشتم که از قضا یک فرشته بود برخلاف منه شیطان!
با تمام ابعاد در صلح بودم ولیکن چرا یک‌دفعه همه‌چیز از هم پاشید؟ چه کسی دست بر شکارم زد؟
اوه حالا باز هم به یاد می‌آورم، من و او داخل جنگل‌ بودیم، سه‌هزار شیطان به فرمان شخصی نامعلوم دست بر شکارم زدند، من جنگیدم!
جنگیدم و جنگیدم؛ زخمی شدم، شاه دوزخ و شر ازلی آسیب دید!
آرمیا و کارن... آرمیا و کارن هم سر رسیدند، این‌بار جنگیدیم.
همسرم دیگر در آن‌جا نبود، او در هیچ‌جا نبود!
جهنمم خاموش بود و مردمم دیگر وفادار نبودند، برادرهایم را نداشتم، ابلیس و نوه‌اش، لوسیفر دوم، مقابلم ایستادند.
دیگر دوزخم را نداشتم، بهشت کمک نرساند، فرزند لوسفیر و نوه‌ی ابلیس، لوسفر دوم، تاج بر سر گذاشت و من با ترک دروازه‌ها به سادگی خود را در هوا معلق ساختم!
***

جهنم | جنگل آتش

شاه آتش، خنجر طلایش به دست گرفت و از گلو غرید.
انتهای پیراهن مردانه‌ی سیاهش که آستین‌های گشاد و چا‌ک‌دار داشت شعله می‌کشیدند!
- موجودات حقیر!
زیر لب زمزمه‌کرد و با گذاشتن قدمی ظریف به عقب برروی پاشنه‌ی پا چرخید و اطرافش را نظاره کرد، لعنت! آنها زیاد بودند، خیلی زیاد!
جنگل آتش که درختان باشکوهش تنه، شاخه و برگ‌های سیه رنگ داشتند این‌بار پذیرای خائنان بود.
با وجود گرمای سوزان و غیر عادی‌ای که از چند دقیقه پیش حاکم شده بود، جنگل بوی خاک باران‌خورده می‌داد و به همراه رایحه‌ی آتش تضاد زیبایی ساخته بودند.
شکاف‌هایی که می‌شد جوشش مذاب را در درون‌شان دید، بیش از هرموقعی داغ بودند و این یعنی طبیعت جهنم هم پادشاه خود، زاده‌ی آتش را همراهی می‌کرد.

 

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر فعال


𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖊𝖎𝖌𝖍𝖙𝖊𝖊𝖓  پارت هجده
"کتاب مقدس جهنم/رده‌بندی، ماده‌ی اول:
آتش آبی؛ نشان خاندان سلطنتی جهنم، مقام شاه دوزخ(توصیه می‌شود در هنگاه مبارزه با آتش آبی مبارزه را ادامه ندهید چرا که قابلیت سوزاندن اروح شر را نیز دارد.)
'مهر و امضا: شاه‌پسند.' "

"کتاب مقدس جهنم/طبیعت موجودات سایه، ماده نه:
قد متوسط در اهریمن‌های عادی از صد و پنجاه سامتی‌متر شروع شده و قد بلند نیز صد شصت سانتی‌متر می‌باشد، در اهریمن‌هایی که دارای مقام بالاتری هستند قد متوسط از صد و شصت تا قد بلند با صد و هفتاد سانتی‌متر می‌باشد.
(توجه: اندازه‌ی خاصی برای قد کوتاه، موجود نیست چرا که شیاطین برخلاف فرشتگان در هر قدی می‌توانند متولد شده و رشد کنند)
'مهر و امضا: شاه‌پسند' "

"کتاب مقدس جهنم/آتشزادگان، طبقه‌ی شاه:
این قانون به دست خود شاه و امر فرشته‌ی وحی نوشته می‌شد.
من، اوریا، قسم یاد می‌کنم بر نام افسونگر او.

شی مقدس پادشاه یعنی عصا هیچ‌گاه به دست شخصی سپرده نخواهد شد یا در دسترس نخواهد بود حتی در نبودم.
خود شخص هم به دلیل زیان‌آور بودن قدرت خالص تنها به تعداد انگشت سه شیطان محافظ، حق استفاده دارم.
مهر و امضا: سلطنتی، شخص خود آتش‌زاده' "

_____________
حلقه‌ای از آتش آبی‌فام به دور خود می‌کشد.
شیاطینی که رده‌ی پایینی دارند به قصد حمله هجوم می‌برند که با سوختن تن‌شان فریادی از سر درد سر می‌دهند!
برخی تنها یک چشم دارند، بعضی دیگر هم دو چشم دارند ولیکن طرفداران ابلیس یک چشم خود را دریده‌اند!
پس ابلیس در این دسیسه دست دارد؟ اما چطور؟!
اهریمن‌های مقام‌دار از جمله دوک‌ و سه فرمانده‌ به سوی آتش آسمان رنگِ پادشاه می‌روند ولیکن با شعله کشیدن آتش عقب رانده می‌شوند.
شعله‌ها، دهشتناک و زمزمه‌وار لب می‌زنند:
- طبیعت دوزخ به مادر طبیعت جهنم دستور حمله می‌دهد!
و سپس زمین دوزخ آتش می‌گیرد.
زاده‌ی آتش خنجر دست چپش را در هوا می‌چرخاند و خنجر قد می‌کشد!
تبدیل به عصایی یک متر و هفتاد سانتی می‌شود.
با بریده شدن کف دستش به وسیله‌ی لبه‌های سرتاسر تیز عصا، شاه همانند شیر می‌غرد!
آتش پادشاه حکم مادر را دارد، به ظاهر ملایم لیکن بی‌رحم!
- عصا رو بزن زمین و جهنم رو پس بده زاده‌ی آتش.
کنت فریاد سر داد.
- چرا خودتون جهنمی که برای خودتون ساختین رو پس نمی‌گیرین؟
این صدای...
نه، برادرش نباید می‌جنگید.
برادرهایش نباید می‌جنگیدند!
برای دومین‌بار محکم غرید:
- با کارن، فقط برو آرمیا! برو و هیچ‌وقت...
دوید و عصایش را بالا گرفت.
- پشت سرت رو هم نگاه نکن.

@ همکار راهنما♥️

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

*پارت ادیت    نشده! *

بهشت یا جهنم تفاوتی ندارد، هر دنیایی خوب‌های بد و بدهای خوبِ خود را دارد.
||گستبی، باب هفتم آیه‌ی ۱۰||
𝖕𝖆𝖗𝖙 𝖓𝖎𝖓𝖊𝖙𝖊𝖊𝖓    پارت نوزده

("هشدار: به هیچ‌وجه با آتش آبی درگیر نشوید.
'کتاب مقدس جهنم.' ")


رنگ سبز، آبی و بنفشِ شیاطین در حال حاضر محرک خشم اوریا بود!
خون سیاه‌فام دستش، سرتاسر عصایش را رنگین کرده و درد زهرآگینش با گذشت هر ثانیه‌ی جهنمی، بی‌رحمانه بیشتر و بیشتر می‌شد.
آرمیا به حرفش گوش نداده و حال پشت سرش می‌جنگید!
آرمیا فقط می‌ترسید به برادر بزرگش از پشت شمشیر بزنن چون همین‌ که خنجر زدند، برای اوریا کافی بود!
برادر کوچکتر نعره‌ای سر داد:
- کارن، خودت رو برسون!
کلاغ‌هایی که در کمال آرامش ناظر چنگ بودند با فریاد آرمیا تند پر کشیدند، آرمیا، برادر مورد پسند پادشاه یعنی ملقب به شاه‌پسند، همیشه کلاغ‌ها را در چنگ داشت!
- لعنت بهشون هنوز نُه هزارتاشون موندن!
کنار برادر بزرگش ایستاد:
- نمی‌تونیم اوریا، برنده‌ی این جنگ ما نیستیم!
لحظه‌ای دستان زاده‌ی آتش ایستاد ولیکن برادر کوچک و لجوجش خم به ابرو نیاورد حتی هنگام گفتن آن جمله.
- فقط محض این گفتم که اگه باختیم زیاد به غرورت برنخوره.
آرمیا خندید، شمشیرش را که جنس شهاب سنگ داشت بازی داد و حریفش را به کام مرگ کشاند!
مایع‌های زرد رنگ که حکم خون را داشتند زمین جنگل را به تندی کثیف می‌کردند.
عصایش را افقی گرفت و یک‌دفعه چرخاند.
- من نمی‌بازم آرمیا!
غرید و بار دیگر ضربه زد.
گام‌هایش را از زمین زغالی زیر پایش کند و جلوتر رفت.
- تو یه دوک از مقام بالا هستی نه؟
خطاب به اهریمن گفت که شیطان هجوم آورد!
- چه رقت‌انگیز!
و خنجرش را با همان دست خونین در شکم هیولا فرو برد.
چشمان یخی ولیکن کلاغ‌فامِ اوریا، دهشتناک بود!
فک تیز و زاویه‌دارش تحت فشار دندان‌هایش قرار داشت و چهره‌ی خشمگینش او را ترسناکتر جلوه می‌داد.
برروی پاشنه‌ی پا چرخید تا به آن‌هایی که جرات کرده بودند تا به شاه جهنم آسیب برسانند، حمله کند لیکن با فریادی ایستاد:
- من، جانشین سلیمان و فرمانده سپاه شیاطین زیرین حق جنگ رو از هرکس که به پادشاهم سوگند خورده سلب می‌کنم.
و سپس، این هزار اهریمن دیگر بودند که با ضجه بر زمین می‌افتادند!
کارن لحظه‌ای با دیدن تمامی افراد تحت فرمانش که از قضا خائن بودند، بهت‌زده ایستاد.
یعنی برادرشان اوریا، تخت پادشاهی‌اش را از دست می‌داد؟
کارن با شمشیر نقره و پیراهن مردانه خاکسری‌اش قدم برداشت، شمشیرش را بالا گرفت و با همان حرکت هم نشان که طرف چه کسی را گرفته! او برادر عزیزش را برگزیده بود!
اوریا عصایش را پرتاب کرد، دیگر تحمل آن حجم از قدرت را نداشت.
زمین در آنی شکافته شد و عصا را بلعید لیکن آیا تنها عصا؟
این‌بار اوریا بود که پوزخند میان لب‌هایش جای می‌داد!
- چندتا شیطان باقی موندن مادر طبیعت؟
زمین، هولناک به رنگ باشکوه آبی شعله کشید و با تکانی شدید همچون زلزله غرید:
- هیچ شیطانی زنده نخواهد موند!

@ همکار راهنما♥️

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)
Zahra.bm
post توسط Zahra.bm بررسی شد!

"تبریک! شما در ساعت امتیازی، پارت گذاشتید و 350 امتیاز کسب کردید🌻"

...p𝐒ycho... امتیاز 350 اهدا شد.

   𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖙 𝖜𝖊𝖓𝖙𝖞      پارت بیست
[ترس (تَ) حالتی هیجانی است که به علت ایجاد یا پیش‌بینی محرک مضر و خطرناک پیش می‌آید."
ویکی پدیا]
.
.
.
تنها دو اهریمن سر پا بودند، ترسی در ظاهرشان مشهود نبود!
اوریا نگاه تیزی حواله‌شان کرد که هردو هم‌زمان نیشخندی بر لب آوردند.
انگاری که کنجکاوی شاهِ غیرقابل نفوذ را از چشم‌هایش خوانده باشند، لب زدند:
- ما قسم خورده‌های عنصر آتشیم!
پادشاه دوزخ جلوتر رفت و آرام پرسید:
- و خائن؟
ظاهر عجیبی نداشتند، برحسب دو خالی که در قرنیه‌ی هرکدام از چشم‌هایشان دیده می‌شد دارای جنسیت مذکر بودند.
یکی لباس آبی و شیطان کنارش هم پیراهن بلند بنفش داشت؛ مردمک چشمان آبی‌پوش زرد به نظر می‌آمد و قرنیه‌های بغلی دستی‌اش به سفیدی میزد!
بینی‌های ناموزون داشتند و لب‌های درشت و قهوه‌‌ای... لعنت! حقیقتاً آنها تهوع‌آور بودند!
- آدما بهش چی میگن؟
آبی پوش دست زمختش را زیر چانه‌اش قرار داد و با تمسخر و به حالت نمایشی فکر کرد.
- اوه... انقلابی، آره ما فقط خواستیم انقلاب کنیم!
طبق پیش‌بینی هردو در یک حرکت، به حالتی که می‌شد نام 'چندش‌آور' را برروی آن گذاشت، دست‌هایشان را تا آرنج داخل حلق خود کردند و مقابل دیدگان خشمگین سه برادر شمشیرهای آتشین‌شان را بیرون کشیدند!
اوریا با قدم‌های ظریف و آهسته جلو رفت.
- نمی‌دونم پشت این ماجرای لعنتی، ابلیس، شیطان شیاطین هست یا یه شیطان متفاوت اما این انقلاب تاوان ابدی به دنبال خواهد.
شمشیر توسط اهریمنی که چشمان سفیدش رعشه به تن می‌انداخت، در بدن اوریا فرو رفت!
خون مشکی‌فام باشدت روی رخسار اهریمنها پاشید.
- بیا فکر کنیم تاثیرگذاره!
حالا نوبت اهریمن‌های مقابلش بود تا خشمگین شوند، آن دو شمشیر از جنس آتش خالص و بدون دود ساخته شده بودند!
دو قدم عقب رفت و شمشیر از تنش خارج شد، پادشاه دوزخ یا همان زاده‌ی آتش این‌بار هم حتی تکانی به مردمک‌هایش نداد آوردن خم بر ابرو هم از محالات محسوب می‌شد.
- کل جهنم رو از بین می‌برم!
آرمیا فریاد کشید و اوریا در حرکت جلو رفت و پیشانه‌اش را به پیشانی آبی‌پوش چسباند.
- چه سعادتی که شیاطین هم باسواد شدن!
و پس از آن دیالوگ لگدش بود که مانند حرفش همچون پوتک روی سر اهریمن فرود آمد!
خنجرش را به دست گرفت و از شقیقه داخل پیشانی اهریمن فرو برد!
عصا همان خنجر بود و خنجر در هر ناکجا آبادی ‌که باید باز هم به اراده‌ی شاه در دستش پیدا می‌شد.
پس از خنجر شمشیرهای آرمیا و کارن بودند که اهریمن بنفش‌پوش را به چهار قسمت تقسیم کردند!
زاده‌ی آتش بار دیگر قصد کشتار کرد و دو دستش را به قصد جدا کردن سر اهریمنی که در حال مرگ بود، به دور گلویش پیچید!
- به امر پادشاه دوزخ...
- به امر پادشاه دوزخ...
آرمیا و کارن شمشیرهایشان را زمین انداختند.
- Spirit
- Spirit¹
_________
1. Spirit: روح

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

بترسید از آن روز که فرزند پس از ظلمت چشم بر جایگاه پدر بدوزد!
||گتسبی، باب آخر آیه‌ی ۹۹۶||
𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖙𝖜𝖊𝖓𝖙𝖞 𝖔𝖓𝖊   پارت بیست و یک

یک‌دفعه آذرخشی در کهکشان دوزخ غرید و درختان عبارتی آشنا بر زبان آوردند:
- زاده‌ی آتش، طرد شد!
برگ‌های سیاه که دارای رگه‌های آتشین بودند به همراه زغالِ زمینِ دوزخ از جا برخاسته و به دور برادران زاده شده از آتش حلقه شدند.
سه برادر ذهن‌شان تنها سیاهی را لمس می‌کرد، چشم‌هایشان احساس خطر را می‌دید و رایحه‌ی شکست به طرز خفقان‌آوری قابل استشمام بود!
زاده‌ی آتش زیر لب گفت:
- غیرممکنه.
و کسی که غیرممکنه را بر زبان می‌آورد از غیرممکن‌ها بود! یعنی در چند سال یک‌بار، فرزندی از جنس آتش در جهنم چشم می‌گشود و داخل بهشت برای پادشاهی دوزخ آماده می‌شد تا شاه و برادرانش دومی باشند؟
زمین زیر پایشان برای بار دوم لرزید و این‌بار همه‌چیز یک‌دفعه تبدیل به خلائی سفیدفام شد!
اوریا که نام شاه و برادر بزرگ را به دوش می‌کشید به‌طور غریزی غرشی کرد و فریاد زد:
- دستم رو بگیرین.
- نگران نباش پسرم!
به تندی مردمک‌هایش را همراه گردنش چرخاند و چشم‌هایش شکارچی زنی سفیدپوش شدند!
او فرشته‌ی محافظ عنصر آتش و نمایندگانش بودند، کسی که من را فرزند خود می‌خواند.
غریدم:
- داری چی کار می‌کنی فرشته!
نپرسیدم، دستور دادم او باید خودش را توجیه کند.
خنده‌ای مضحک از لبانش گریخت و در پاسخم لب زد:
- انقدر به ژنتیک نابت نناز پسرم!
پس متوجه تاکیدم برروی واژه‌ی "فرشته" شده بود.
پوزخندی عصبی به سوی چشمان منحوسش فرستادم.
متوجه دمای بیش از حد پایینِ تنِ کارن و آرمیا شده بودم!
- کاری نکن آتیش رو از کیهان محو کنم پس توضیح بده!
یک‌دفعه دست کارن لرزید و سپس نوبت آرمیا بود!
- داره چه بلای لعنتی‌ای سرشون میاد؟
شوکی از جنس دهشت به‌وسیله‌ی ضجه‌‌های پر سر و صدای کنار گوشم، در وجودم طنین انداخت.
این‌بار حتی جرات نداشتم با انزجار از آن زن زیبا ولیکن آزاردهنده چشم بردارم تا مبادا با چیزی روبه‌رو شوم که طاقتش را ندارم!
فرشته‌ی آتش اوج گرفت و بال‌های سیاهش را به رخم کشید، پیراهن سفیدش در هوا معلق بود و پارچه‌ی گیپوری که برروی رخسارش قرار داشت او را مرموز جلوه می‌داد، البته برای من با یه صفت اضافی مرموز، و منزجرکننده!
فریادها بلندتر شدند، فریادهای کریح و اهریمنی... شر ازلی از راه رسیده بود و تخم‌هایش به سرعت در وجود برادرهایم در حال رشد بودند!
- تو، پادشاه دوزخ و زاده‌ی آتش اوریا! تو قسم خورده‌های آتش رو کشتی و تاوانش رو میدی!
و من با تیر آخر و زهرآگینی که آن زن تنفربرانگیز از جنس کلمات بر وجودم زد سرم را برگرداندم؛ پشت گوشم نبودند، آن‌قدر غرق همان چند کلمه شده بودم که متوجه نشدم برادرهایم خاکستر شدند!
.

.

.

[پدر. [ پ ِ دَ ] مردی که از او دیگری بوجود آمده است.]

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

تو فقط می‌خواهی به من بد بودن را بیاموزی در حالی که خوبی درون گوشم می‌خوانی!
||گتسبی، باب پنجم آیه‌ی ۷||
𝕻𝖆𝖗𝖙 𝖙𝖜𝖊𝖓𝖙𝖞 𝖙𝖜𝖔     پارت بیست و دو

حال:
با فریاد آرمیا به خودم آمدم!
برای چند ثانیه چشم‌هایم گرد شدند، من داشتم برادرم را خفه می‌کرد؟!
تند عقب رفتم.
سنگ‌‌های سه لوستر غول‌پیکر سیاه، سطح شیشه‌ای مشکی‌فام زمین زیر پایم و دیوارها، رخسار رقت‌بارم را نشان می‌دادند.
با کفش‌های ورنی‌ام تند، دو قدم عقب رفتم و دستم را پس کشیدم.
اما نه، نباید بی‌دست و پا بازی درمیاوردم؛ دوباره جلو رفتم و ضربه‌ای به کمرش زدم که یک‌دفعه بی‌اعتنا نسبت به سرفه‌هایش، تیله‌های زغالی‌اش را درون چشمانم دوخت.
- من دیدم... از چشم‌هات دیدم!
صدایش بوی جنون می‌داد!
- تو گفته بودی لوسیفر دوم ولی...
باید توضیح می‌دادم؟ زود هضم نکرده بود؟
- آروم باش.
با لحن پوچی گفتم که درش امیدی هم به آرامش نبود.
- ولی اونا سه هزارتا بودن، فرشته؟ خدای من! یه فرشته تو رو... یعنی ما رو به‌خاطر دوتا شیطان بدبخت کردن؟! این دیگه چه کوفتیه اوریا اودیگار؟ ها؟
چند سال پیش تو من رو وقتی یه ماه به تولد هجده سالگیم آوردی تو این خراب شده و برادریت رو با زور بهم چپوندی، یه چیز سیاه که اسمش رو گذاشته بودی 'عنصر وجودت' بالا آوردی و به خوردم دادی که مرض نگیرم و حالا هم، همچین جهنمی رو در حالی که خفه‌ام می‌کردی از توی چشم‌هات نشونم دادی؟
بی‌نفس و پیاپی کلمات را کنار هم چید، خشم در سلول‌هایم جا باز کرد و با دستان لرزان بر اثر آدرنالینی که از عصبانیتم نشات می‌گرفت لب برچیدم:
- تمام حرف‌های من درست بودن احمق! اونا سه‌هزار شیطان لعنتی بودن که به دستور لوسیفر دوم و ابلیس برای جنگ اومده بودن، کشتن اونها خسارت بزرگی به نیمه‌ی شر دنیا و توازن خوب و بد میزد اما برای احتیاط دوتا قسم خورده‌ی آتش هم فرستادن تا فرشته‌ی عنصر آتیش رو تحریک کنن، به‌خاطر این علت لعنتی هم که ما از خود عنصر لعنتی آتیش توی جهنم زاده شده بودیم اون می‌تونست افسارمون رو به دست بگیره!
صدایم خش برداشت و آرامتر شدم، ادامه دادم:
- به‌خاطر این‌که من شر خالص بودم نمی‌تونستن باهام کاری کنن پس دست روی نقطه ضعفم گذاشت، انقدر به ریشه اهریمنی شما دوتا فشار آورد که تهش خاکستر شدین اما می‌دونی بعدش چی شد؟
اوریا اودیگار این‌بار به طرز هولناکی، قهقهه‌ای دیوانه‌وار به کمک تارهای صوتی‌اش در فضا دواند.
- بعدش طردم کرد، توی همون جنگل افتادم و ثانیه نگذشته نواده‌ی ابلیس و بچه‌ی لوسیفر دوم، جلوی چشمام وحشیانه از شکم زنم بیرون کشیده شد!
من به‌خاطر شما و اون جهنم و تخت از همسرم غافل شده بودم!

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...