رفتن به مطلب

نقد و معرفی رمان چادر خونین| زهرا عاشقی کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: چادرخونین

نویسنده: زهرا عاشقی 

ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی

مقدمه

در زندگی خودتان بیشتر به “نبایدها" توجه کنید.
مثلا نباید به او دل ببندم.
نباید کاری را انجام دهم که پشیمانی به بار بیاورد.
نباید این کار را انجام دهم.
نباید وارد زندگی‌اش بشوم!
و این نباید‌ها اگر نادیده گرفته شوند؛
پشیمانی به دنبال می‌آورند.
به هشدارهایی که عقلتان در خصوص این نبایدها می‌دهد، بیشتر اهمیت دهید!
زندگی عاطفی شما تا حد زیادی تحت تاثیر همین هشـــدارها است!

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

با صدای جیر- جیر دری که نمی‌دانستم باید اتاق خطابش کنم یا سلول کمی هوشیاری‌‌ام را به دست آوردم.
چشمانم از فرط خستگی و سوزش اجازه باز شدن نمی‌دادند، با برخورد پای کسی با شکمم از درد آخی زیر لب زمزمه کردم که صدایش به گوشم رسید. پلکم را تا نیمه باز کردم و متوجه صدای برخورد ظرف فلزی غذا با زمین شدم، اتاق در سکوت مطلق به سر می‌برد که این کنار آن مرد باعث ایجاد صدای ناهنجاری شد. کمی که گذشت او با یکی از پاهایش آن را به سمتم هول داد. چند هفته‌ای از بودنم در این اتاق می‌گذشت و همین آش بود و همین کاسه!
دیگر برایم مهم نبود پاهایم در معرض دید باشد یا نه، دیگر برایم آبرو مهم نبود، دیگر برایم آرزویی نمانده بود که بتوانم به خودم اهمیت دهم! زندگیم شده بود گذراندن وقت و رسیدگی به عیش و نوش مردان داعشی داداشی و اگر به مراد دلشان می‌رسیدند که رهایم می‌کردند وگرنه شکنجه‌های بعدش تمامی نداشت‌.
با به یادآوری اتفاقات این مدت حتی توان جیغ زدن را هم نداشتم، آن‌قدر جیغ کشیده بودم و فهمیده بودم جیغ‌هایم خریداری ندارد و من یک بازنده‌ام. 
آن‌قدر بدنم به خاطر دلایل مختلف متورم شده بود که نمی‌دانستم به درد کدام قسمت از بدنم برسم، به پاهای زخمی و سوخته‌ام یا به گلوی بریده شده‌ام که تازه خونش بند آمده‌است.
دوباره چشم‌هایم را بستم، توان باز کردن چشم‌هایم را نداشتم، تلاش هر چند کوتاهی برای صحبت کردن کردم تا شاید از دهانم حداقل ناله‌ای خارج شود، اما...

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم 

کمی در همان حال باقی‌ماندم و تکان نخوردم. امیدوار شده بودم که به حال خودم رهایم کرده بودند تا با درد خودم به استقبال مرگ بروم، اما با ریخته شدن ناگهانی آب سرد روی صورتم کمرم را بالا برده و مانند افرادی که انگار جانش دوباره برگشته باشد نفسی گرفتم.
پوست صورت زخمی‌ام به خاطر سردی آب به سوز و گداز افتاد. آرام لای پلک سمت راستم را باز کردم و سعی کردم با دستم خودم را کمی تکان بدهم. مانند جنین تازه متولد شده پاهایم را کمی جمع کردم تا روی زمین بشینم‌.
مرد نگهبان که حالم را دید به سمتم آمد؛ فکر کنم شاید دلش به حالم سوخته است که می‌خواهد کمکم کند، اما با خوردن نفس‌های سردش کنار گلویم از ترس در خودم جمع شدم‌. واقعا دیگر نمی‌توانستم‌‌‌! فکر این‌که قرار است دوباره چه بلایی سرم بیاید اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید؛ اما با شنیدن فریاد بلند ابو سلمان شکنجه‌گر روحم ترس تمامی وجودم را فرا گرفت.
- داشتی چه غلطی می‌کردی مردک؟ باید سرت رو از تنت جدا کنم؟ مگه نمی‌دونی این دختره‌ رو به آویدخان فروختیم؟ هان؟!
مرد نگهبان از ترس به پای ابو سلمان افتاده بود و التماس می‌کرد که ببخشدش، اما مگر داعشی جماعت دل داشت؟ جدای از حرف‌های قبلیش در ادامه چه گفت؟ درست شنیده‌ام؟ فروختیم؟ مگر به همین راحتی بود؟ حتی کالایی که داخل بازار می‌رفت فروشش چند روز و چند ماه طول می‌کشد! 
خدایا این چه طالع شومی بود که در زندگیم انداختی؟!

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

عزیزم بسی رمانت و ایده ایز که داری قشنگ و زیباست!

اسم رمانت به موضوع میاد و کاملا برازنده هستش، خلاصه و مقدمه ات رو وقتی خوندم متوجه شدم که میخوای از سختی زندگی بگی و اینکه باید جلوی مشکلات صبرکرد، وقتی که وارد ماجرا شدم متوجه شدم که میتونی مقدمه و خلاصه  رو بیشتر به ایده تو ذهنت ربط بدی خصوصا خلاصه رو که وقتی خواننده ای که موضوعات داعشی و ...  و  دوست داره با خوندن خلاصه ات سریع جذب بشه و ادامه رو بخونه. 

وصفیاتت رو به عالی به کار برده بودی و من تا پارت نه مطالعه کردم و وقتی دیدم که از پارت بعدی به ایران میریم صبرکردم تا فعلا با اون صحنه زجرآور و ترسناک کنار بیام و بعد ببینم چرا و چطور حورا به دست داعشی جماعت افتاده.

با همین فرمون جلو برو که موفقی و موفق تر هم میشی🌼

@ زهراعاشقی

و اینکه جانکم لازم نیست تو تاپیک نقد پارت گذاری کنی عزیزم این تاپیک مخصوص نقد و نظرات خواننده هاست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 ساعت قبل، زری گل گفته است:

عزیزم بسی رمانت و ایده ایز که داری قشنگ و زیباست!

اسم رمانت به موضوع میاد و کاملا برازنده هستش، خلاصه و مقدمه ات رو وقتی خوندم متوجه شدم که میخوای از سختی زندگی بگی و اینکه باید جلوی مشکلات صبرکرد، وقتی که وارد ماجرا شدم متوجه شدم که میتونی مقدمه و خلاصه  رو بیشتر به ایده تو ذهنت ربط بدی خصوصا خلاصه رو که وقتی خواننده ای که موضوعات داعشی و ...  و  دوست داره با خوندن خلاصه ات سریع جذب بشه و ادامه رو بخونه. 

وصفیاتت رو به عالی به کار برده بودی و من تا پارت نه مطالعه کردم و وقتی دیدم که از پارت بعدی به ایران میریم صبرکردم تا فعلا با اون صحنه زجرآور و ترسناک کنار بیام و بعد ببینم چرا و چطور حورا به دست داعشی جماعت افتاده.

با همین فرمون جلو برو که موفقی و موفق تر هم میشی🌼

@ زهراعاشقی

و اینکه جانکم لازم نیست تو تاپیک نقد پارت گذاری کنی عزیزم این تاپیک مخصوص نقد و نظرات خواننده هاست.

اها چشم خیلی ممنون از نظر خیلی قشنگت به نظارت قلمم خوب بود؟ خودم که احساس میکنم جای کار داره صد در صد 

به نظرت اگه برای تعیین سطح بفرستم b میشم نه؟ خودم نظرم اینه😅

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، زهراعاشقی گفته است:

اها چشم خیلی ممنون از نظر خیلی قشنگت به نظارت قلمم خوب بود؟ خودم که احساس میکنم جای کار داره صد در صد 

به نظرت اگه برای تعیین سطح بفرستم b میشم نه؟ خودم نظرم اینه😅

از نظر من سطحت A🌼

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، زری گل گفته است:

از نظر من سطحت A🌼

چون در اون حدی که باید وصف میکردی تا تصویری که میخوای تو ذهن خواننده زنده بشه برای من شد.

چون که موضوع کلیشه‌ای نیست چوم در این صورت داعش هم  وجود نداره، این اتفاقات برای خیلیا افتاده و میفته.

پس دلیلی نمیبینم که بخوام سطح کامل رو بهت ندم💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، زری گل گفته است:

چون در اون حدی که باید وصف میکردی تا تصویری که میخوای تو ذهن خواننده زنده بشه برای من شد.

چون که موضوع کلیشه‌ای نیست چوم در این صورت داعش هم  وجود نداره، این اتفاقات برای خیلیا افتاده و میفته.

پس دلیلی نمیبینم که بخوام سطح کامل رو بهت ندم💛

😍😍😍😍😍😍

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • mahdi

خب خبب ومپایر اومده حمله کته به صفحه نقدتتتت

رمانتو خوندم خیلییییی قشنگ بود

اسم کاملا مربوط و زیاد از مقدمه و خلاصه هم ک نگم همون اول خوندمش جذبش شدم. بسیار عالی. قلمت عالیه شرح اتفاقات و توصیفاتت خیلییی خوبن. از این ب ببعد منو هم تگ کن زیر پارتا

موفق باشییی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، VampirE گفته است:

خب خبب ومپایر اومده حمله کته به صفحه نقدتتتت

رمانتو خوندم خیلییییی قشنگ بود

اسم کاملا مربوط و زیاد از مقدمه و خلاصه هم ک نگم همون اول خوندمش جذبش شدم. بسیار عالی. قلمت عالیه شرح اتفاقات و توصیفاتت خیلییی خوبن. از این ب ببعد منو هم تگ کن زیر پارتا

موفق باشییی

فدات بشم لطف داری😍 چشم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...