رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

نام رمان: عصیانگر قرن _ جلد دوم

جلد  اول رمان _ جهت مطالعه کلیک کنید.

نویسندگان: پردیس نیساری @ همکار سایت1 _ فاطمه السادات هاشمی نسب @ سادات.82

ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی

خلاصه:

در دنیایی که جنگ و خون ریزی حد و مرز نداشت، تنفر از من و نژادم بیشتر از دریاچه‌های خون جاری شده در زیر پاهایشان، به چشم می‌خورد! به لطف آن‌ها در جهنمی سقوط کرده‌ام که راه بازگشتی نخواهد داشت، در واقع، من دیگر باز نمی‌گردم. می‌خواهم ثابت کنم، برای اولین‌بار، اون شیاطینی که از من و نژادم ساخته  و به آن پر و بال داده‌اند، حقیقتی بیش نیست، این‌بار دیگر دوره صلح‌های نمادین، دوره‌ی تحقیر و تحمل به پایان رسیده است. این‌بار قدرت برتر، قدرت مطلق امگاورس من هستم، من، ملکه ببرینه‌ها آدریانا، شاید هم به عبارتی همان کارول!

پس خبرها را منتقل کنید، او باز می‌گردد، همان عصیانگری که ازش می‌ترسیدید!

صفحه نقد رمان

صفحه شخصیت ها

تیزر رمان

ویراستار: @ Rozhin☆ویژه☆

ناظر: @ منیع

ویرایش شده توسط Rozhin
ویراستاری | Rozhin

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت   یک

 

فلش بک به فصل اول (بعد از جلسه‌ی الفاها برای دورگه‌ای که  الفا واران دیده بود)

 

کارانوس

 

با عصبانیت از غار خارج شدم و ابروهام رو بهم رسوندم. روی صورتم اخم وحشتناکی شکل گرفته بود، بقیه‌ی افرادم پشت سرم بودن و سعی می‌کردن فاصله‌شون رو باهام بیشتر کنن. کاملاً از این موضوع اطلاع داشتن که زمان‌هایی که اخم و خشم زیادی رو در درونم دارم  فقط منتظر یه تلنگرم تا خشم سرکوب شدم رو خالی کنم. البته چرا باید به اعضای قبیله‌ی خودم آسیب بزنم وقتی می‌دونم دشمن من اون‌ها نیستن بلکه کسایی دیگه‌ای؟ همه این اتفاقات رو از چشم توماس و قبیله‌ی احمقش می‌دونستم!

 

اگه فقط یکی از اون‌ها به احمقی آلفاشون نبود الآن من مجبور نبودم با این وضعیت روبه‌رو بشم. امیدوارم واران برای اولین‌بار توی زندگیش اشتباه کرده باشه و اون چیزی که ذهنم رو مشغول کرده نباشه!

 

همه‌ی افرادم رو مرخص کردم و به سمت غار اصلیم رفتم. روی جایگاهم نشستم و نفس عمیقی کشیدم. صدای خش- خش برگ‌ها به خاطر بادی که می‌وزید باعث حساسیت بیشترم شده بود. از این صدا خوشم نمی‌اومد، باعث می‌شد یاد روزی بیوفتم که آلفای ببرینه‌ها رو کشتم. اون نگاه آخرش  و حرفی که بهم زد هنوزم جلوی چشم‌هام هست. نگاهش بدون هیچ التماسی برای زنده موندن و ترسی از کشته شدن بود فقط یه چیز توی نگاهش بود، نگرانی!

 

نگرانی برای مردم قبیلش و افرادش بود. درست مثل نگرانی یه پدر دلسوز برای بچه‌هاش! دقیقاً حسی که من بعدها نسبت به هکتور پیدا کردم. هیچ‌وقت این رو پیش هیچ‌کس اعتراف نکردم، ولی تمام حس‌هایی که سعی می‌کنم همیشه به افراد قبیله‌ام داشته باشم، دقیقاً همون چیزیه که بعدها با یادآوریش از اون نگاه یاد گرفتم؛ و البته جمله‌ای که توی ذهنم اکو شد. تنها کابوس من توی تمام زندگیمه با این‌که پنجم رو توی قلبش فرو کرده  بودم به خاطر قدرت زیادش مدتی بعد از اون زنده موند، دقیقاً تک به تک کلماتی رو که گفت بدون هیچ اشتباهی یادمه. با اون نگاه توی چشم‌هام زل زد و توی ذهنم گفت:

 

- هیچ‌وقت این رو یادت نره! ما اگه می‌خواستیم می‌تونستیم همه‌تون رو بکشیم. ولی فقط به خاطر این‌که اگه این‌کار رو می‌کردیم بعدش هیچ‌کس جز نژاد برتر زنده نمی‌موند این‌کار رو نکردیم! و همه‌مون سوگند خورده بودیم که ازش استفاده نکنیم، ولی بعد از مرگ من این سوگند شکسته میشه و بالأخره روزی می‌رسه که یکی از ما  انتقاممون رو بگیره و اون‌موقع هیچ سوگندی وجود نداره که بخواد بهش عمل کنه. و تو بترس از اون‌روز! 

 

این جملات رو با آخرین توانش توی ذهنم می‌گفت ولی نذاشتم بیشتر از این حرف بزنه و با یه حرکت قلبش رو از سینه‌اش بیرون کشیدم. وبعد از اون تصمیم گرفتم که نذارم هیچ ببرینه‌ای زنده بمونه پس تموم ببرینه‌ها رو کشتن. حتی نذاشتم یه بچه‌ هم جون سالم به در ببره، اما حالا دیگه مطمئن نبودم که چه اتفاقی قراره بیوفته. شرایط از دستم در رفته بود.

 

 دوباره با یادآوری اتفاقی که افتاده بود عصبی شدم. باتوجه به چیزهایی  که واران تعریف کرده بود و اون دورگه چشم سبزی که من هم قبلاً دیدمش، یعنی اون آتنا بود؟ اگه حقیقت داشته باشه چه اتفاقی برامون می‌افته؟ اگه زئوس بفهمه آتنا زندست! نه، باید به همه‌شون خبر بدم که اگه حرفی از اتفاقی که افتاده به بیرون درز کنه مجبور میشم همه‌شون رو بکشم. به افراد قبیله‌ی خودم هم همون موقع دستور دادم که به هیچ‌کس حرفی نزنن. و از بابت افراد خودم مطمئن بودم، اما اون‌ها تنها کسایی نیستن که حالا از این موضوع خبر دارن. اون آتنای مکار چه‌جوری تونسته زنده بمونه؟ حتماً حالا که زنده مونده می‌خواد اول از همه از من و هادس و بعد بقیه به خاطر خودش و نژاد برتر انتقام بگیره.

 

 فکر می‌کردم خودم می‌تونم اوضاع رو بدون این‌که به هادس بگم درست کنم، اما الآن باید دهن بقیه آلفاها رو ببندم. غیر حرفه‌ای عمل کردم، نباید این‌قدر زود به بقیه‌ خبر می‌دادم. ولی الآن نمی‌تونم کاریش کنم، فعلاً باید در اولین مرحله آلفاها رو ساکت کنم تا شایعه‌های مختلف رواج پیدا نکنند.

 

 از روی سنگم بلند شدم و به سمت بیرون غار رفتم و از بالای کوه که غارم توش بود به محوطه‌ی داخل دشت نگاه کردم. تا این‌که تونستم یکی از افرادم رو که توی جلسه‌ی‌ امروز همراهیم می‌کرد رو پیدا کنم. داشت به سمت توله‌های قهوه‌ای و طوسی رنگ پنج ماهش که داشتن باهم بازی می‌کردن می‌رفت، توی دهنش هم مقداری گوشت بود که معلوم بود برای اون‌ها می‌بره. صداش زدم که به سرعت سرش رو بالا آورد و با دیدن من بالای کوه با عجله گوشت رو همون‌جا که بود رها کرد و خواست به سمت بالای کوه بیاد که توی ذهنم بهش گفتم:

 

- اول غذای بچه‌هات رو بهشون بده و بعد سریع بیا بالا. 

 

دوباره گوشت رو از روی زمین برداشت و به سمت توله‌هاش رفت و گفت:

 

- بله آلفا، خیلی زود میام پیشتون!

 

بهشون رسید و گوشت رو با دندون‌هاش به چند تیکه تبدیل کرد. همه‌شون دورش رو گرفته بود و با چشم‌هاشون منتظر اتمام کار پدرشون بودن.

 

من چه‌طور می‌تونستم اجازه بدم که تموم این خانواده‌ها از بین برن؟ این چشم‌های مشتاق توله‌های کوچیک  قبیلم رو چه‌طور می‌تونم بدون اشتیاق و خانواده ببینم؟ و علاوه بر اون نمی‌تونم روزی رو تصور کنم که دیگه اقتدار و  جاودانگیم رو نداشته باشم. به سرعت به سمت بالای کوه اومد، وقتی بهم رسید؛ سرش رو خم کرد و منتظر دستورم بود. باجدیت بهش گفتم:

 

- به تموم قبیله‌هایی که توی جلسه امروز بودن نامه‌ای بنویس  که اگه حرف‌هایی رو که امروز زدم به جایی درز کنه، حتی اگر اون یک نفر باشه تمام قبیله‌شون رو از بین میبرم.

 

سرش رو بالا پایین کرد و مطیعانه توی ذهنم گفت:

 

- بله، الفا. 

@ MONIE

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Rozhin
ویراستاری | Rozhin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
در ۱۴۰۱/۱/۱۶ در 17:02، Pardis گفته است:

پارت   یک

فلش بک به فصل اول ( بعد ازجلسه الفا ها برای دورگه ای که  الفا واران دیده بود)

کارانوس

با عصبانیت از غار خارج شدم و ابرو هام رو بهم رسونده بودم روی صورتم اخم وحشتناکی شکل گرفته بود بقیه افرادم پشت سرم بودن و سعی می‌کردن فاصله شون رو باهام بیشتر کنن کاملا از این موضوع اطلاع داشتن که زمان هایی که اخم و خشم زیادی رو در درونم دارم  فقط منتظر یه تلنگرم تا خشم سرکوب شدم رو خالی کنم البته چرا باید به اعضای قبیله خودم اسیب بزنم وقتی می‌دونم دشمن من اونا نیستن بلکه کسایی دیگه ای ان  همه این اتفاقات رو از چشم توماس و قبیله احمقش میدونستم!

اگه فقط یکی از اون ها به احمقی الفاشون نبود الان من مجبور نبودم با این وضعیت روبرو بشم امیدوارم واران برای اولین بار توی زندگیش اشتباه کرده باشه و اون چیزی که ذهنم رو مشغول کرده نباشه!

همه افرادم رو مرخص کردم و به سمت غار اصلیم رفتم روی جایگاهم نشستم و نفس عمیقی کشیدم صدای خشخش برگ های بخاطر بادی که می‌وزید باعث حساسیت بیشترم شده بود از این صدا خوشم نمیومد باعث میشد یاد روزی بیفتم که الفای ببرینه ها رو کشتم اون نگاه اخرش  و حرفی که بهم زد هنوزم جلوی چشم هام هست نگاهش بدون هیچ التماسی برای زنده موندن و ترسی از کشته شدن بود فقط یه چیز توی نگاهش بود نگرانی!

نگرانی برای مردم قبیلش و افرادش بود. درست مثل نگرانی یه پدر دلسوز برای بچه هاش! دقیقا حسی که من بعد ها نسبت به هکتور پیدا کردم . هیچ وقت این رو پیش هیچکس اعتراف نکردم ولی تمام حس هایی که سعی می‌کنم همیشه به افراد قبیله ام داشته باشم دقیقا همون چیزیه که بعدها با یاداوریش از اون نگاه یاد گرفتم! و البته جمله ای که توی ذهنم اکو شد تنها کابوس من توی تمام زندگیمه با اینکه پنجم رو توی قلبش فرو کرده  بودم بخاطر قدرت زیادش مدتی بعد از اون زنده موند ، دقیقا تک به تک کلماتی رو که گفت بدون هیچ اشتباهی یادمه ! با اون نگاه توی چشم هام زل زد و توی ذهنم گفت :

"هیچوقت اینو یادت نره! ما اگه میخواستیم می‌تونستیم همتون رو بکشیم. ولی فقط بخاطر اینکه اگه اینکارو میکردیم بعدش هیچکس جز نژاد برتر زنده نمیموند اینکارو نکردیم! و هممون سوگند خورده بودیم که ازش استفاده نکنیم ولی بعد از مرگ من این سوگند شکسته میشه و بالاخره روزی میرسه که یکی ازما  انتقاممون رو بگیره و اون موقع هیچ سوگندی وجود نداره که بخواد بهش عمل کنه !و تو بترس از اون روز..."

این جملات رو با اخرین توانش توی ذهنم می‌گفت ولی نذاشتم بیشتر از این حرف بزنه و با یه حرکت قلبش رو از سینه اش بیرون کشیدم. وبعد از اون تصمیم گرفتم که نذارم هیچ ببرینه ای زنده بمونه پس تموم ببرینه ها رو کشتن حتی نذاشتم یه بچه هم جون سالم یه در ببره اما حالا دیگه مطمئن نبودم که چه اتفاقی قراره بیفته شرایط از دستم در رفته بود .

 دوباره با یاداوری اتفاقی که افتاده بود عصبی شدم . با توجه به چیزایی  که واران تعریف کرده بود و اون دورگه چشم سبزی که منم قبلا دیدمش .... یعنی اون اتنا بود ؟ اگه حقیقت داشته باشه چه اتفاقی برامون میفته اگه زئوس بفهمه اتنا زندست .... نه باید به همشون خبر بدم که اگه حرفی از اتفاقی که افتاده به بیرون درز کنه مجبور میشم همشون رو بکشم به افراد قبیله خودم رو همون موقع دستور دادم که به هیچ کس حرفی نزنن. و از بابت افراد خودم مطمئن بودم اما اون ها تنها کسایی نیستن که حالا از این موضوع خبر دارن . اون اتنای مکار چجوری تونسته زنده بمونه حتما حالا که زنده مونده میخواد اول از همه از من و هادس و بعد بقیه بخاطر خودش و نژاد برتر انتقام بگیره.

 فکر میکردم خودم میتونم اوضاع رو بدون اینکه به هادس بگم درست کنم اما الان باید دهن بقیه الفا ها رو ببندم غیر حرفه ای عمل کردم نباید انقدر زود به بقیه خبر میدادم ولی الان نمیتونم کاریش کنم فعلا باید در اولین مرحله الفا ها رو ساکت کنم تا شایعه های مختلف رواج پیدا نکنند.

 از روی سنگم بلند شدم و به سمت بیرون غار رفتم و از بالای کوه که غارم توش بود به محوطه داخل دشت نگاه کردم. تا اینکه تونستم یکی از افرادم رو که توی جلسه امروز همراهیم میکرد رو پیدا کنم داشت به سمت توله های قهوه ای و طوسی رنگ پنج ماهش که داشتن باهم بازی میکردن می‌رفت توی دهنش هم مقداری گوشت بود که معلوم بود برای اونا میبرده صداش زدم که به سرعت سرش رو بالا اورد و با دیدن من بالای کوه با عجله گوشت رو همونجا که بود رها کرد و خواست به سمت بالای کوه بیاد که توی ذهنم بهش گفتم:

"اول غذای بچه هات رو بهشون بده و بعد سریع بیا بالا "

دوباره گوشت رو از روی زمین برداشت و به سمت توله هاش رفت و گفت:

"بله الفا خیلی زود میام پیشتون!"

بهشون رسید و گوشت رو با دندون هاش به چند تیکه تبدیل کرد همشون دورش رو گرفته بود و با چشم هاشون منتظر اتمام کار پدرشون بودن.

من چطور میتونستم اجازه بدم که تموم این خانواده ها از بین برن این چشم های مشتاق توله های کوچیک  قبیلم رو چطور میتونم بدون اشتیاق و خانواده ببینم؟ و علاوه بر اون نمیتونم روزی رو تصور کنم که دیگه اقتدار و جاودانگیم رو نداشته باشم . به سرعت به سمت بالای کوه اومد وقتی بهم رسید؛ سرش رو خم کرد و منتظر دستورم بود با جدیت بهش گفتم:

" به تموم قبیله هایی که توی جلسه امروز بودن نامه ای بنویس  که اگه حرف هایی رو که امروز زدم به جایی درز کنه حتی اگر اون یک نفر باشه تمام قبیلشون رو از بین میبرم."

سرش رو بالا پایین کرد و مطیعانه توی ذهنم گفت:

"بله، الفا"

@ Gisoo_f☆ویژه☆

رمانتون خیلی  جالبه با این حال چرا پارت گذاری نمیکنید من خیلی وقته منتظر  پارت دومم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 دقیقه قبل، مری مهمان گفته است:

رمانتون خیلی  جالبه با این حال چرا پارت گذاری نمیکنید من خیلی وقته منتظر  پارت دومم

@ مدیر اسپم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای
در ۱۴۰۱/۲/۴ در 22:01، مری مهمان گفته است:

رمانتون خیلی  جالبه با این حال چرا پارت گذاری نمیکنید من خیلی وقته منتظر  پارت دومم

عذر می خوایم یکم پردیس درگیره پارت گذاری با اونه ولی می زاره💙

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
در ۱۴۰۱/۲/۴ در 22:07، N.ia گفته است:

لازم نیست حذف بشه

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دو

به آسمون نگاه کردم و با صدایی آروم گفتم:

- بیشتر مراقب بچه‌هات باش و وقت بیشتری رو باهاشون بگذرون.

با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از چند لحظه با سردرگمی سرش رو بالا پایین کرد و گفت:

- از توجه‌ای که همیشه نسبت به ما دارین ممنونم، حتماً به کارهایی که گفتید عمل می‌کنم.

بعد از تعظیم کردن بهم، دور شد. اجازه نمی‌دادم هیچ اتفاقی برای قدرت جاودانه‌ی خودم و قبیله‌ام بیوفته. من از همش محافظت می‌کنم. باد شدت گرفته بود و آسمون داشت تاریک می‌شد و ابرهای سیاه بارونی نزدیک دشت شده بودن؛ بارون شدیدی تو راه بود.

یاد روزی افتادم که آتنا رو بعد از هزار سال به شکل یک دورگه بیرون از دشت دیدم. تموم آسمون اول  سیاه شدن و بعد سبز شد،  اون هاله‌ی سیاهی که اون روز دورمون رو گرفته بود هاله‌ی انرژی هادس بود، که به معنای اینه که هنوزم طلسم شیطانی هادس روش هست و اون‌موقع که آسمون سبز شد در واقع نیروی اون داشت با طلسمی که هادس روش گذاشته بود مبارزه می‌کرد.

 طلسم هادس باعث می‌شد نتونه مبارزه بکنه و اگه بخواد این‌کار رو بکنه روحش شیطانی بشه و اون‌روز که سعی داشت با من مبارزه کنه در واقع روحش داشت به سمت شیطانی شدن می‌رفت و اون با تموم نیروش داشت با طلسم مبارزه می‌کرد. شاید اگه با ما هم پیمان می‌شد الآن مجبور نبود با بدن یک دورگه زندگی کنه.

به داخل غارم برگشتم، نیاز داشتم که بیشتر از این‌ها به این‌قضیه فکر کنم. آتنا تو چه‌جوری تونستی زنده بمونی؟ اصلاً چرا برای ادامه‌ی زندگی یک دورگه رو انتخاب کرد؟ باید به هادس خبر می‌دادم. این قضیه بزرگ‌تر از اون‌چیزی بود که فکر می‌کردم! هر چه زودتر باید آماده می‌شدم . چون نمی‌تونم وارد دنیای زیرین بشم، باید برم پشت دروازه دنیای زیرین تا بتونم باهاش ملاقات کنم.

نمی‌تونستم هیچ‌ کدوم از افرادم رو ببرم، باید تنها می‌رفتم. اگه هکتور الآن این‌جا بود،  اون‌هکتور احمق! نه، اون‌احمق رو فراموش کرده بودم. اون‌احمق به خاطر آتنا به من حمله کرد، چرا زودتر یادم نیومد؟ من هم وقتی برای اولین‌بار دیدمش فقط شک کردم بهش و تصمیم داشتم بکشمش و بعدش توی بیرون دشت و اون هاله‌ی سیاه...  . 

 اون همراه با هکتور تلپورت کرد؛ و غیب شد. پس اگه هنوز هکتور رو زنده گذاشته باشه اون هم باید باهاش باشه. اگه زنده  نذاشته باشه چی؟  اگه بلایی سر هکتور آورده باشه خودم شخصاً تیکه-  تیکش می‌کنم.

لعنتی! نمی‌تونستم بشینم و مدام طول عرض غار رو طی می‌کردم. اگه هکتورم باهاش بوده، پس واران باید بهم خبر می‌داده. اول باید از واران راجع به هکتور بپرسم و بعد برم سراغ هادس. 

در ورودی غار بسته نبود و صدام می‌تونست رد بشه. سد ذهنیم رو برداشتم تا بقیه هم بتونن صدام رو بشنون. 

- کسی این‌نزدیکی هست؟

چند ثانیه صبر کردم، وقتی کسی جوابم رو نداد خواستم با عصبانیت بیشتری داد بزنم. حالا جواب من رو نمی‌دادن؟! حتی اگه اوایل دشت بودن صدام اون‌قدر بلند بود که توی ذهن تک- تک‌شون اکو بشه  و علاوه بر اون، چون من آلفاشونم وقتی صداشون می‌کنم حتی با وجود سد ذهنی‌شون صدام رو می‌شنون.

 با شنیدن صدای  الینا، که می‌گفت:

- بله پدربزرگ، من پشت در غارتون هستم.

تن صدام رو پایین آوردم و و با صدای به نسبت آروم‌تری بدون این‌که اجازه بدم بیاد داخل گفتم:

- الینا، برو و  نماینده‌ی  آلفا واران رو صدا بزن. بگو بیاد پیش من. 

صدای پاهاش که  روی زمین می‌کشید رو می‌شنیدم. انگار قصد رفتن نداشت! آهسته گفت:

- پدربزگ فکر کنم فراموش  کردید!

چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:

@ MONIE

@ Gisoo_f

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Rozhin
ویراستاری | Rozhin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت سه

چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:

- نماینده‌ی آلفا واران گرگینه است و ما نمی‌تونیم باهاش صحبت کنیم. تنها کسی که می‌تونه باهاش حرف بزنه شما هستین، که به درجه‌ی ویژه رسیدید.

سرم رو به چپ و راست چرخوندم تا بتونم خودم رو کنترل کنم. این‌قدر غرق افکارم شدم که حتی ابتدایی‌ترین چیزها رو هم یادم رفته!

همه‌ی کارهام به‌هم ریخته شده بود. با قدم‌هایی بلند و محکم از غار خارج شدم و به الینا که بعد از غیب شدن هکتور ساکت‌تر از همیشه شده بود بود نگاه کردم.

 به سن جفت‌گیری رسیده بود. در واقع هم هکتور و هم الینا به این سن رسیده بودن، ولی من بهشون اجازه‌ی این‌که جفت‌گیری کنن رو نداده بودم و حالا با نبود هکتور، الینا که در حالت عادی هم آروم بود و خیلی کم صحبت می‌کرد  حالا با تنها شدنش بیشتر از قبل ساکت شده. 

  شاید بهتر بود براش جفتی انتخاب می‌کردم. اما هیچ‌کس رو، مناسبش نمی‌دونستم. رو بهش گفتم:

- تو هم اگه بخوای می‌تونی باهام بیای!

و بعد به راهم ادامه دادم و به سمت غاری که نماینده‌ی واران اون‌جا بود رفتم. پشت سرم الینا داشت به آرومی همراهیم می‌کرد. هیچ‌وقت محبتی رو که به هکتور ابراز می‌کردم، به الینا ابرازش نکردم.

 چون نیازی نمی‌دیدم! به‌هرحال کسی که قرار بود مشاورم باشه و حتی با وجود جاودانه بودنم می‌خواستم جانشینش کنم هکتور بود نه الینا؛ و علاوه بر این‌ها کسی که ضربه‌ی روحی خیلی بدی از بچگیش خورده بود هکتور بود. اما حالا چی؟ چه‌جوری تونست بهم خیانت کنه؟! اون بچه، شاید چون زیادی بهش محبت کردم  فکر می‌کرد اگه مرتکب هر اشتباهی بشه باز هم می‌بخشمش.

 هکتور! من با تو باید چی‌کار می‌کردم؟ می‌خواستم بدونم چی توی ذهن الینا می‌گذره. خیلی پیش نمی‌اومد از این‌قدرت که وقتی سی سال از آلفا بودنم گذشت به دست آوردم استفاده کنم. 

 اما به‌هرحال، با کمی مکث وارد ذهن الینا شدم. اما چرا این‌جوری بود؟ به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد. هیچ صدایی توی ذهنش نبود! یعنی به هیچی فکر نمی‌کرد؟ یکهو صدای ذهنش رو شنیدم. اون داشت به من فکر می‌کرد!

"پدربزرگ این‌روزها خیلی عصبی و ناراحته، قلبم درد می‌گیره هربار که این‌جوری می‌بینمش. قلبم فشرده میشه و درد می‌گیره، اما نمی‌تونم کاری براش بکنم. امیدوارم هکتور هرجا که هست،  سالم باشه و زودتر برگرده تا حدأقل خیال پدربزرگ از بابت اون آروم بشه. تا باخیال راحت‌تری بتونه تصمیماتش رو بگیره!

همین‌طور که به راهم ادامه می‌دادم بیشتر توی افکار الینا غرق می‌شدم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم الینا چنین احساسی رو نسبت به من داشته باشه! وقتی دیدم دوباره داره بهم فکر می‌کنه با دقت بیشتری به افکارش گوش کردم:

" حیف که نمی‌تونم به پدربزرگ پیشنهادهایی که توی ذهنمه رو بدم، هرچند ممکنه که خود پدربزرگ هم بهشون فکر کرده باشه. اما شاید به خاطر این‌که اصلاً از اون‌ها استفاده نمی‌‎کنه یادش رفته باشه! به همین جهت سعی می‌کنم همیشه نزدیکش باشم تا اگه کاری داشت انجام بدم."

با رسیدن به غار نماینده‌ی واران از افکار الینا بیرون اومدم، الینا ورودم رو اعلام کرد؛ و بیرون از غار صبر کرد و داخل نیومد. با ورودم به غار نماینده‌ی واران از روی تخته سنگ بلند شد و بهم تعظیم کرد. تموم مدتی که وارد منطقه‌ی ما شده بود از حالت گرگینه بیرون نیومده بود. انگار واران خوب بهش اداب احترام به آلفاها رو یاد داده بود. بعد از تعظیم سرش رو بالا آورد و محترمانه گفت:

- چی شما رو به این‌جا کشونده آلفا کارانوس؟ کافی بود صدام بزنین تا خودم برای خدمت‌رسانی به شما بیام. 

سرم رو بالا گرفتن و توی ذهنش گفتم:

- چندتا سؤال ازت دارم که لازم می‌دونم محرمانه بمونن و البته پیامی دارم که باید به آلفات برسونی. 

- متوجهم! 

روی تخته سنگ نشستم و پنجه‌هام رو روی هم گذاشتم:

- بشین!

مطیعانه روی زمین روبه‌روی من نشست و من ادامه دادم:

- تو دورگه‌ای که آلفا واران ازش حرف زد رو دیدی؟ 

توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

- بله، دیدمشون.

با تحکم گفتم:

- اون‌دوتا  چه شکلی بودن؟

- البته ما فکر می‌کردیم که اون‌ها دوتا گرگن تا این‌که آلفا پیغامشون رو بهم دادن و گفتن که به شما برسونم. 

نفسی عمیقی از آسودگی نسبی کشیدم و گفتم:

@ SADAT.82   @ MONIE  @ Gisoo_f

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Rozhin
ویراستاری | Rozhin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
۱ ساعت قبل، سبا غفاری گفته است:

وای رمانتون خیلی خوبه کاش تند تند پارت بزارید +_+

مرسی عزیزم، پردیس یکم کار داره برای همین دیر به دیر پارت می زاره ببخشید 💙

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
۱ ساعت قبل، farzanh zare گفته است:

رمانتون خیای عالیه لطفا پارت های بیشتری بگزارید

مرسی گلی حتما💙

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمانتون خیلی قشنگه موفق باشید اما لطف کنید سریع پارت بزارین پارت اول رو فروردین گذاشته بودین بعد پارت  دوم رو ماه بعدی گذاشته بودین  پارت  سوم روهم این ماه گذاشته بودین اینطوری خوب نیست  ماه به ماه پارت میزارین اگه میخواین  رمان انلاین بدین بیرون اول یکم فکر کنید  اینطوری کسی دنبال نمیکنه رمانتون رو 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۳ در 16:26، مدیر راهنما گفته است:

 

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

اصلاً پارت گذاری  خوب نیست سریع پارت نمیزارن  یکم پیگیری کنید 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 دقیقه قبل، niayesh گفته است:

اصلاً پارت گذاری  خوب نیست سریع پارت نمیزارن  یکم پیگیری کنید 

@ زری گل🌻 اسپم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)
31 دقیقه قبل، niayesh گفته است:

اصلاً پارت گذاری  خوب نیست سریع پارت نمیزارن  یکم پیگیری کنید 

عزیزم پردیس یکم درگیره برای همین دیر پارت می زاره عذر می خوام ازت

ویرایش شده توسط SADAT.82

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
8 دقیقه قبل، مدیر راهنما گفته است:

مشکلی نداره

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای
در ۱۴۰۱/۳/۱۱ در 15:09، Tyana گفته است:

سلام لطفا زودتر پارت بذارید

 

 

2 ساعت قبل، farzanh zare گفته است:

چرا دیگه پارت نمیدی

عزیزان پردیس عزیز امتحان داره تموم که بشه پارت های زیادی در راهه

خوشحال میشم تا  اون موقع رمان کابوس افعی که تخیلیه رو بخونید💙

ویرایش شده توسط SADAT.82

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۲۰ در 12:06، حسن ریشو گفته است:

 

عزیزان پردیس عزیز امتحان داره تموم که بشه پارت های زیادی در راهه

خوشحال میشم تا  اون موقع رمان کابوس افعی که تخیلیه رو بخونید💙

کابوس افعی کامله  دیگه 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
30 دقیقه قبل، niayesh گفته است:

کابوس افعی کامله  دیگه 

بله و پارت گذاریش منظمه هر روز یکی و اخراشه

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...