رفتن به مطلب

رمان باطله| آریانا خوشکام کاربر انجمن نودهشتیا


Aryana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

picsart_22-02-22_15-33-45-916_r7ga.jpg

نام رمان: باطله

نويسنده: آریانا خوشکام

ژانر: جنایی_عاشقانه

هدف  از نوشتن:   علاقه به نویسندگی

《خلاصه》

باطله، روایت عشقی است که زخم بر جان و دل می‌‌زند. جانی که زخم خورده برای درمان، اسیر بیماری‌‌ای می‌شود به نام انسان‌‌ های سپید.‌ انسان‌ های سپید رنگی که از تاریکی شب هم، سیاه تر و خوفناک ترند. آشپزی که گوشت آدمیزاد را به خورد آدمی می‌‌هد؛ پزشکی که قلب بیمار‌ش را از سینه بیرون می‌کشد؛ پدری که با دست‌‌های خودش فرزندانش را غرق در مرداب مرگ می‌‌کند. در بازی باطله، همگان باطلند. گاه به این خاطر که محتاج یک نان شب نباشند، گاه به این خاطر که معتاد یک محبت دروغین نباشند!

《مقدمه》

 من از داشتن قدرت، تنها ادعایش را داشتم

اسیر کردم تا ثابت کنم من  می‌‌توانم

کشتم تا ثابت کنم من لایق قدرت هستم

روزگار همگان را سیاه کردم تا ثابت کنم من ترسناک ترین موجود روی زمین هستم

خانواده‌‌ام بزرگترین دارایی‌ام از دنیا بودند اما حیف که دیر به این نتیجه رسیدم

حیف که بجای در آغوش کشیدن فرزندانم، سر بریده‌‌شان را در بغل گرفتم

حیف که با چشم‌‌های بسته، به دنبال قدرت بی‌‌نهایت دویدم و در آخر، اسیر یک چاه عمیق به نام پشیمانی شدم

پشیمانم از اینکه به اروَند قصه بد کردم

او آدم بدی نبود

فقط نمی‌‌دانست چگونه باید از آن همه توان وصف ناپذیر، استفاده کند!

  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

به چهارچوب در تکیه دادم و دستم را بر روی بازوی زخمی و خونی‌‌ام فشردم. چشمانم را محکم بستم و نفسی گرفتم تا شاید سوزش دستانم کمتر شود؛ اما فایده ای نداشت.

سرم را به پشت سر برگرداندم و به او که در گوشه اتاق کز کرده بود، چشم دوختم. این برای بار اول نبود که ناخواسته حمله می‌‌کرد و من هم اختیاری از خود نشان نمی‌دادم. با اینکه درد را هنگام شکنجه شدن از عمق وجود حس می‌کردم و لذتی نمی‌بردم، اما نمی‌دانم چرا هرگز نتوانستم از خود محافظت کنم و مانع او شوم. 

نگاه سنگینم را بر روی خود حس کرد، سرش را بالا گرفت و مانند یک گربه ملوس به من زل زد. این پیشی کوچک، هیچ شباهتی به آن گربه وحشی چند دقیقه پیش نداشت. کنترل و تعادلی هم از رفتارهایش نداشت، اما هر چه که او هست را قلب من دیوانه‌وار می‌پرستد. 

صدایم را که از شدت درد تحلیل یافته بود را جان بخشیدم و گفتم:

- زکیه؟ نمی‌خوای از جات بلند شی؟

نگاهش را با ناراحتی از من گرفت و به نقطه نامعلومی خیره شد. کم مانده بود از شدت درد، از حال روم اما با این حال به سمتش قدم برداشتم و کنارش روی کاشی سرد اتاق نشستم.

سرم را به دیوار تکیه دادم و لب زدم:

- بیشتر از این دردی که می‌کشم، این وضع تو حالم رو داغون می‌کنه.

تنها واکنشی که نشان داد، سکوت بود.

لبخند مصنوعی ای بر روی لبانم نشاندم و دستانم را نوازش‌وار بر روی شانه‌های ظریفش حرکت دادم. مانند همیشه برای عذاب وجدان نداشتن تنها عشق زندگی‌ام، لب به سخنان مزخرف و دروغی باز کردم که باعث رنجاندن تمام اطرافیانم شده بود.

- باور کن من دوست دارم آزار ببینم. لذت می‌برم از اینکه شکنجم می‌کنی دیگه این ریختت برای چیه؟

نیم نگاهی به دستان زخمی‌ام انداخت و با بغض گفت:

- من می‌دونم اینهایی که میگی چرت و پرتایی هستن که برای عذاب وجدان نکشیدن من به زبون میاری.

کلافه نفسم را به بیرون هدایت کردم و گفتم:

- عزیزم اگه اینطور بود که اصلا اجازه نمی‌دادم بهم صدمه بزنی.

پوزخندی زد.

- بیخیال! نمی‌خواد من رو خر کنی.

قبل از اینکه صدایی از حنجره‌ام بلند شود، گفت:

- البته خودت هم مقصر بودی. تو بهتر از هرکسی میدونی من مریض نیستم که بخوام درمان بشم‌، میدونی متنفرم از آدم هایی که به خودشون میگن پزشک و به ما انگ روانی بودن می‌زنن. میدونی طاقت دیدن اینکه دست و پاهام رو ببندن به یه تخت ندارم. با این اوصاف تو بازم میگی باید درمان بشی؟ اصلا نمی‌فهمم این همه اصرارت برای چیه!

همانطور که با زخم خشک شده‌ی مچ دستم بازی می‌کردم، گفتم:

- من فقط می‌خوام درمان بشی چون...

قبل از اینکه سخنم کامل شود، ناگهانی به سمتم چرخید. با دیدن چشم‌های به خون نشسته‌اش، حرفم را خوردم و به صدای عصبی و لرزانش گوش سپردم.

- از من خسته شدی؟ می‌خوای یه مدت نباشم که یه نفس راحت بکشی، آره؟

کلافه دستی لای موهایم کشیدم و هیچ نگفتم که ادامه داد:

- لازم به این همه بهونه الکی نیست کایان؛ می‌خوای از زندگیت گم شم بیرون فقط کافیه بگی هِری!

بی توجه به حال خرابم از اتاق بیرون رفت. دستان بی‌جانم را پایین انداختم و پاهایم را دراز کردم. سعی کردم سوزش دستانم را تحمل کنم. نگاهم را از مسیر دور شدنش گرفتم و به تیغ خونی و زنجیری که روی زمین افتاده بود، دوختم. دلیل اینکه چگونه تا به الآن از حال نرفتم را نمی‌دانستم. شاید دلیلش این است که انقدر زجرهای بد و وحشتناکی را تحمل کرده‌ام، این درد هارا نادیده می‌گیرم. پوزخندی به حال خود و رابطه مثلاً عاشقانه‌ام زدم.

دیگر حتی مهربانی‌های زکیه، بوی تحقیر و تهدید می‌داد. روش ثابت کردن عشقمان، دقیقاً همین‌گونه بود. او بجای در آغوش کشیدنم، شکنجه‌ام می‌داد و بجای بالا کشیدنم، مانند یک تکه شیشه بدرد نخور از آینه‌ی شکسته، خوردم می‌کرد. من هم... مگر منی هم وجود دارد؟ تمام من فدای تک ماهِ آسمانِ قلبم شده بود. با این وجود که خودمم دل به باور کردن بیمار بودن زکیه نمی‌دادم، اما هردومان باید قبول می‌کردیم سادیسم شوخی ندارد و می‌تواند باعث مرگ این عشق شود. مهم عشق بین‌مان بود نه چیز دیگری! او باید بپذیرد یک بیمار است و یک بیمار باید درمان شود. هر چقدر به سازش رقصیدم و چیزی نگفتم، بیشتر به ضرر خودش تمام شد، من به درک! باید یک فکری به حال خودم و خودش و این رابطه ناخوش می‌کردم.

با شنیدن صدای پچ- پچی که از سالن می‌آمد، ریشه افکارم پاره شد. گوش‌هایم را تا حد امکان تیز کردم تا صداها را بهتر بشنوم. صدا برایم ناواضح بود و این یعنی چیزی نمانده تا سیاهی، جلوی دیدم قرار بگیرد. بیخیال شنیدن صدا شدم و تا خواستم بر روی زمین دراز بکشم، شاهروز را دیدم که نگران و آشفته به سمتم آمد.

تک رفیق و شریک غم‌هایم، روبه‌رویم زانو زد و گفت: 

- باز بهش اجازه دادی هر بلایی می‌خواد سرت بیاره؟

نگاهی به لباس سفید رنگم که با رد خون طراحی شده بود، انداخت و مشتش را آرام بر سرم کوبید. تقریباً داد زد:

- احمق مگه عقلت رو از دست دادی؟ نمیگی می‌زنه می‌کشتت. این دختره روانی که هست تو چرا گاو بازی در میاری؟

لحنش طوری بود که بی‌اراده، لب‌های خشک‌ شده‌ام کش آمد. لبخندی زدم که سری به نشانه تاسف تکان داد و غرید:

- تو که جون خودت عاشقی بیش نیستی، ولی من اگه این روانی رو راهی تیمارستان نکنم شاهروز نیستم!

تک‌خنده‌ای کردم و گفتم:

- باشه حالا تو انقدر حرص نخور.

فحش بدی نثارم کرد و خطاب به زکیه با صدای بلندی که به گوش برسد، گفت:

- جعبه کمک‌های اولیه رو بیار اینجا وحشی خانوم!

@ Parya @ روح مرحوم Prometa @ Torkan dori @ khakestar @ Beretta @ Masoome @ masoo @ زری گل🌻 @ نیکتوفیلیا @ .Murphy. @ arisky @ Amitist.98ia @ آیلار مومنی @ آلفای نقره ای @ Holocaust_. @ ...Kimia... @ زهرارمضانی🌻 @ reyyan☆ویژه☆ @ M.M☆ویژه☆ @ m.azimi @ niayesh1389 @ Gh.azal @ Gh.a29 @ Ghazal @ Qazal @ Masi.fardi @ Shadow @ MMMahdis @ آفتابگردون @ هرمیون @ Neda @ Ayda rashid

  • لایک 14
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_دوم

***
از پشت شیشه ماشین، به ساختمان دو طبقه و بزرگی که تیمارستان نام داشت، نگاه کردم. پنجره های بلند و رنگ سفید آجرهای ساختمان، کمی از بی روح بودن یک تیمارستان می‌کاست، اما باز هم من‌ حس خوبی به آنجا نداشتم. مادرم سال ها است که صاحب این بیمارستان روان‌پزشکی شده و به همین دلیل، غریبگی خاصی با این مکان و آدم‌هایش نداشتم. آهی کشیدم و با دستانم، چشمان خسته‌ام که در این چند شب گذشته یک خواب راحت نداشتند، ماساژ کوتاهی دادم.

دست گل را از روی صندلی شاگرد ماشین برداشتم و نگاهی به رز های درون دسته، انداختم. لبخندی زدم و از ماشین سمند طلایی رنگم که تنها دار و ندارم از آن همه دارایی بود، پیاده شدم و جلوی دروازه مشکی رنگ تیمارستان ایستادم. چند تقه‌ای به در زدم که چند لحظه بعد، در توسط علی آقا،‌ نگهبانِ مسن سال تیمارستان، باز‌ شد. مرد خون گرم و مهربانی بود و از آنجایی که به خوبی من را می‌شناخت، لبخندی بر روی لبان باریکش نشاند و گفت:

- به به پسر گلم آقا کایان! خوش اومدی، بفرما داخل.

در دل پوزخندی به سخنش زدم. تیمارستان هم مگر نیاز به خوشامد گویی داشت؟ 

به اجبار لبخندی مصنوعی ای زدم و سرم را به نشانه تشکر تکان دادم و گفتم:

- ممنونم، چخبر خوب هستی شما؟

علی آقا دستانش را پشت کمرش، در هم قفل کرد و با لبخند تلخی گفت:

- هِعی پسر، می‌گذره دیگه! بدک نیستم.

سری به نشانه تایید برایش تکان دادم و عزم رفتن کردم که گفت:

- راستی پسرم تو که زیاد اینورا نمیای، خانم مرادی هم که نیستن، اتفاقی افتاده؟

دستی به پشت گردنم کشیدم و تا خواستم جواب سوالش را بدهم، به یاد آوردم که برای ملاقات زکیه آمدم و اگر حرفی بزنم، مطمئنن علی آقا تا شب مرا همینجا، سرپا نگه می‌دارد و خیالِ بیخیالی به سرش نمی‌زند. پس سخن اصلی را بر زبان نیاوردم و تنها برای اینکه سکوت نکرده باشم، جواب دادم:

- نه چیزی نیست، مامانم گفت بیام اینجا برای انجام یه کاری.

علی آقا سری به نشانه‌ تایید تکان داد و گفت:

- خب پس برو به کارت برس پسرم.

لبخند محوی زدم. از او دور شدم و به سمت ساختمان قدم برداشتم. همانطور که قدم می‌زدم، نگاهی به اطراف انداختم. دو طرف محوطه پر بود از گل های رنگارنگ و درختان تازه کاشت که حتم داشتم بیشترشان را بیماران در اینجا کاشته‌اند. زیبایی یک بوته گل‌ هفت رنگ، مرا جذب خودش کرد و به طرف بوته کشاندم. سرم را به سمت گل ها خم کردم و با لذت، رایحه خوششان را به مشام کشیدم. با اینکه مرد بودم اما شرط می‌بندم بیشتر از زن‌ها، عاشق گل و گیاه بودم. غرق لذت بوییدن عطر گل‌ها بودم که با شنیدن صدای جیغی آشنا، دسته گل درون دستانم را بی‌اختیار به زمین انداختم و بدون معطلی وارد ساختمان شدم. 

با حیرت و ترس، به صحنه ی مقابلم خیره شدم. چه می‌دیدم؟ یعنی هرچه در این ذهن ناقص‌‌ام می‌گذرد، باید حتما اتفاق بیفتد؟ از هرچه می‌ترسیدم باید سرم می‌آمد؟ 

نگاه را از دکتر اسماعیلی که روی کاشی سفید رنگ سالن نشسته بود و با دستان خونینش، چشم سمت چپش را می‌فشرد، گرفتم. به بیماران که با تعجب، مانند من به صحنه مقابلشان خیره بودند و پرستارانی که سعی می‌کردند جلوی زکیه را برای حمله‌ای دوباره به دکتر، بگیرند، چشم دوختم. زکیه به بازو پرستاران چنگ می‌زد و موهایشان که از زیر مقنعه بیرون زده بودند را می‌کشید تا به سمت دکتر حمله کند. 

با داد دیگر زکیه و جیغ‌های پرستاران، به خود آمدم و بی درنگ به سمتشان گام برداشتم. پرستارهای بیچاره را کنار زدم و جثه کوچک و استخوانی، اما دردسرساز زکیه را در دستانم اسیر کردم. شانه‌‌ام را با چنگال های تیزش چنگ می‌زد و‌ صورتم را با دست دیگر، مورد عنایت ناخن‌هایش قرار می‌داد. تمام تلاشم را کردم تا از دکتر اسماعیلی دورش کنم اما انگار او قصد بیخیالی نداشت. حلقه دستانم را دور کمرش محکم تر کردم و رو‌به یکی از پرستاران قدیمی که بابهت من را نگاه می‌کرد، با صدای بلند گفت:

- خانم رستمی چرا وایسادی؟ برو یه کپسول آرامشبخشی چیزی بیار.

خانم رستمی، به خودش مسلط شد و زیرلب چشم ای گفت و از بین پرستاران عبور کرد. زکیه هنوز هم آرام نمی‌گرفت، به این خاطر خطاب به پرستارهای دیگر، داد زدم:

- بیاین کمک‌ کنید دیگه!

دوتا از پرستاران، به سمت من آمدند و از پشت، کمر زکیه را گرفتند و به عقب کشیدنش. طولی‌‌ نکشید تا خانم رستمی آمد و از پشت، کپسول آرامشبخش که در سرنگ‌ جا داشت را با سرسوزن تیز، از شانه زکیه به کل بدنش تزریق کرد و به سرعت عقب رفت. 

لحظه‌ای نفسش برید و حس کردم در آغوشم، تنش کم- کم شل شد. دستانم را به آرامی از روی کمرش برداشتم و به صورت رنگ پریده‌اش خیره شدم. عقب- عقب رفت و به کمک خانم رستمی، روی صندلی آبی رنگ سالن تیمارستان نشست. نفس آسوده‌ای کشیدم. برعکس چند مین پیش، آرام گرفته بود و مظلومانه تر از هر لحظه‌ای به من خیره بود. نگاهش را می‌خواندم. می‌دانستم بازهم می‌خواهد ‌که بگوید تقصیر دیگری بود و الکی عصبی‌اش کردند.

با اینکه‌ هرکس جای من بود، به سمتش‌ حمله‌ور می‌شد و هرچه سرزنش بود را نثارش می‌کرد، اما من تنها‌ لبخندی زدم و چشمانم را آرام باز و بسته کردم تا ترس به جانش نیفتد. 

با صدای گریه یکی از بیماران که هنوز آنجا ایستاده بودند، رویم را از زکیه گرفتم و به دکتر اسماعیلی که به آرامی ناله می‌کرد و بیماری که کنارش نشسته و زار می‌زد، چشم دوختم. دستانش تا این هنگام هم،‌ چشمانش را پوشانده بودند و رد خون روی دستانش‌ کمی خشک شده بودند. به طرفش رفتم و کنارش نشستم. با آن چشم‌ سالمش،‌ نگاه از دختری که کنارش نشسته بود گرفت و به من دوخت. سرم را با‌ شرمندگی به پایین خم کردم و گفتم:

- خیلی متاسفم بخاطر اتفاقی که پیش اومد. باور کنید اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم زکیه بخواد...

دکتر اسماعیلی با‌‌‌ بالا آوردن دستش به نشانه سکوت، مرا ساکت کرد و خودش لب گشود.

- این‌ حمله ها عادیه. زکیه مریضه و ناخواسته حمله کرده پس نیاز نیست شما متاسف باشی.

لبخند‌ تلخی زدم‌ ۱و‌ سرم را به معنی تایید سخنش تکان دادم. دکتر رو به پرستار کرد و گفت:

- خانم رستمی لطفا به برادرم زنگ بزن و بگو هرچه زودتر خودش رو به اینجا برسونه.

رستمی، سری به نشانه تایید تکان داد و از ما دور شد. رو به دکتر کردم تا بازهم عذر خواهی کنم که از جایش به سختی بلند شده و بدون هیچ حرفی، به سمت اتاق کارش که آن طرف سالن بود، گام برداشت و رفت. 

@ Masoome @ masoo @ Parya @ Beretta @ زری گل🌻 @ arisky @ Torkan dori @ melika_sh @ reyyan☆ویژه☆ @ M.M☆ویژه☆ @ mahdiyeh @ Gh.azal @ Gh.a29 @ Ghazal @ Niayesh1389 @ Ayda rashid @ Holocaust_. @ ...Kimia... @ MMMahdis @ Atria @ Shadow.rh

  • لایک 10
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

بعد از چند دقیقه که همگی از آرام گرفتن زکیه اطمینان حاصل کردند، بیماران توسط چندتا پرستار به حیاط رفتند و بقیه کارکنان آنجا، مشغول کارشان شدند. از روی زمین بلند شدم و کنار زکیه، روی صندلی نشستم. نگاه عاشقم را به رگ‌هایی که روی پلک‌هایش خودنمایی می‌کردند دوختم و بی‌اراده، لبخندی زدم. همه‌‌ فکر می‌کردند من به اجبار، یا به دلیل مازوخیسم داشتنی که تنها ادعای داشتنش را می‌کردم است که با زکیه رابطه عاشقانه دارم. اما تمام اینها تصورات مسخره‌ی مردمی است که از عشق واقعی بین من و زکیه خبر ندارند. هیچکس نمی‌توانست مرا درک کند که چرا دل به کسی دادم که دل ندارد، حتی خودم!

با باز شدن چشم‌هایش، از فکر بیرون آمدم و با همان لبخند، کل اجزای صورتش را از نظر گذراندم. دو هفته‌ای میشد که به اجبار شاهروز، نتوانسته بودم به دیدارش بیایم و یک دل سیر، نگاهش کنم.

دستم را روی دستانش که از شدت عرق سرد، خیس شده بودند، نهادم و گفتم:

- نمی‌دونی چقدر دلم برای نگاه کردنت تنگ شده بود.

هیچ‌ نگفت و تنها با همان چهره‌ای که سعی می‌کرد مظلوم باشد، خیره‌ام شد. لبخند دندان نمایی بر روی لبم نشاندم و ادامه دادم:

- بلاخره از شر شاهروز خلاص شدم و مخفیانه اومدم.

پوزخندی زد و آرام، اما طوری که از گوش‌هایم دور نماند، گفت:

- آخه اون همه کاره زندگیته!

لبخند تلخی روی لبانم نشست و نگاهم را از زکیه گرفتم و به کاشی های سفید رنگ زیر پاهایم، دوختم. گفتم:

- رفیقِ دیگه، نگرانمه بخاطر همین‌ می‌خواد ازت دور باشم.

چیزی نگفت و تنها پوزخندی حواله‌ام کرد. نمی‌دانستم باید چه بگویم؛ یا شاید هم می‌ترسیدم حرفی بزنم که باعث آزارش شود و به این دلیل، سکوت را ترجیح دادم.

وقتی سکوت من را دید، کلافه نفسش را فوت کرد و گفت:

- الکی اومدی اینجا که فقط بگی اون رفیق بی مصرفت همه جوره محدودت کرده؟ اومدی فقط سکوت کنی و به در و دیوار این زندان نگاه کنی؟

به سمتش چرخیدم و با همان لبخند همیشگی‌ام، نگاهش کردم و گفتم:

- اومدم که با حال خوبت مواجه بشم اما ظاهرا...

اخم غلیظی بین ابروان باریکش نشاند و مانع ادامه داشتن سخنم شد. زیر لب، آهسته اما با حرص و خشم غرید:

- آره کایان، همینیِ که هست! من هرگز خوب نمیشم، من هرگز اون دختر لوس و مهربونی که تو میخوای نمیشم، من همین دختره ی مریض و وحشی میمونم. توام بیخود امیدوار نباش، الکی خودت رو گول نزن‌.

گفته‌هایش، همه و همه کبریتی شدند و با کمک حرارتِ حقیقت‌های تلخ، قلبم عاشقم را آتش زدند. همان‌قدر که حرف‌هایش برایم دردناک است، طنز هم بود! او چه می‌دانست با احساس و منطقم چه کرده است. چه می‌دانست این دل احمق من، احمقانه عاشق دختری شده که بجز نشاندن زخم بر جان، هنر دیگری ندارد.

بغض بدی درون سینه‌ام سنگینی می‌کرد، اما به روی خود نیاوردم و سعی کردم شکستنم را پنهان کنم. دستان ظریفش که بر روی پاهایش بودند را در دست گرفتم و فشردم. گرمای دست‌هایم با حال و هوای دست‌های او کاملا در تضاد بود و سردی‌اش، از زیر پوستم گذر کرد و تنم را به لرزش خفیفی وا داشت. توجهی نکردم و با لحنی که سعی می‌کرد امید را به جانش تزریق کند، گفتم:

- کی همچین حرفی زده که تو قرار نیست خوب بشی؟ تو همین الانشم هیچ مشکلی نداری و از خیلی از دخترا سر تری زکیه، انقدر انرژی منفی به خودت نده قربونت برم. همه چیز به مرور زمان درست میشه، فقط کافیه یکم اینجا رو تحمل کنی.

بدون هیچ حرفی، دستانش را از دستانم بیرون کشید و به آرامی از جایش برخاست. دستش را به دیوار گرفت تا نقش بر زمین نشود. سرش را پایین گرفته بود اما می‌توانستم بغض کردنش را ببینم. حال دل او هم دست کمی از دل من نداشت. هردو، در این عشق می‌سوختیم و می‌ساختیم. ما همان عاشق‌هایی هستیم که پنج سال پیش، به یکدیگر قول مردانه دادیم که تا آخرین لحظه‌ای که زندگی می‌کنیم، کنار هم بمانیم. این یک قول بود و یک مرد، زیر قول و قرارهایش نمی‌زند!

سرش را که بالا گرفت، اشک‌هایی که گونه‌اش را نوازش می‌‌کرد دیدم و اگر بگویم دلم مرگ می‌خواست اما دیدن قطره‌هایی که از چشمان سیاه او می‌ریختند نه، دروغ نگفته‌ام. من باعث گریه‌اش شدم مگر نه؟ لعنت بر منی که بجای لبخند، خم به لبانش میاورم.

از جایم بلند شدم و رو‌به‌رویش ایستادم. با سر انگشت اشاره، اشک‌ را از روی گونه‌اش ربودم. نگاهم که به چشمانش افتاد، بی‌اختیار حلقه‌ اشکی درون مردمک‌هایم بوجود آمد. نمی‌دانستم دلیلش چیست اما حس می‌کردم هر روز بیشتر از قبل، برای این دختر و این زندگی، ضعیف می‌شدم. تا تقی به توقی می‌‌خورد، از خود ضعف نشان می‌دهم و می‌شکنم.

@ زری گل🌻 @ masoo @ Masoome @ آتریا🌻 @ Torkan dori @ Beretta @ Parya @ Ayda rashid @ reyyan☆ویژه☆ @ Holocaust_. @ MMMahdis @ mahdiyeh @ Ghazal

  • لایک 6
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

《پامچال》

خیره به شعله‌های آتش بخاری هیزمی، فنجان قهوه را از روی میز نسکافه‌ای رنگ برداشتم و قهوه را مزه- مزه کردم. به تلخی قهوه، همانند تلخی زندگی‌ام عادت کرده‌ بودم. تلخی‌ای که نمی‌دانم با اتفاقاتی که در این چند روز افتاده، شیرین شده یا باز هم همان مزه بد را دارد. کاش می‌توانستم مانند مادرانی که بعد از سال‌ها دوباره فرزندشان را در آغوش می‌گیرند، فرزند گم شده‌‌ام را در آغوش بگیرم و از ته دل، اشک شوق بریزم. اما مگر میشد؟ مگر من توان و اجازه به مشام کشیدن عطر تن دختر‌کم را داشتم؟ 

دریایی از اشک، درون چشم‌هایم جریان داشت و التماسم می‌کرد تا با یک پلک بهم زدن، خلاصشان کنم. انقدر به آتش نگاه کردم که سوزش بدی چشمانم را مورد آزار قرار داد و مجبور به بسته کردنشان شدم. اشک از گوشه چشمانم بر روی لباس جگری رنگم چکید و خشک شد. قطره‌های دیگر، پشت سر هم از روی گونه‌ام عبور کردند و یقه‌ام را خیس کردند. قبل از اینکه به خود مسلط شوم و اشک‌هایم را پاک کنم، در اتاق باز شد. هینی کشیدم و سرم را به سمت در چرخاندم که قامت اروند، جلوی چشمانم نقش بست. مانند همیشه کت و شلوار شیک سیاهی به تن داشت و موهایش مرتب به سمت بالا شانه شده بود. احتمالاً متوجه اشک‌هایم شد که تای ابرویی بالا انداخت و دست به سینه، به طرفم آمد و روی مبل طلایی رنگ،‌ روبه‌رویم نشست. پاهایش را بر روی هم انداخت و دستی به ته ریشش کشید. از آنجایی که من بهش‌ گفته بودم قرار است چیز مهمی را با او درمیان بگذارم، حال که سکوت بینمان رد و بدل می‌شد،‌ کمی کلافه‌اش کرد. دستی درون موهایش کشید و با صدای بم و‌ دورگه‌اش، گفت:

- نمی‌خوای‌ بگی چیشده؟

سرم را پایین انداختم و اشک‌هایم را با دست پاک کردم.  به چطور مطرح کردن این موضوع فکر نکرده بودم. مقدمه چینی را بلد نبودم و از آن طرف بی مقدمه هم نمیشد حرفی به زبان آورد. بازهم سکوت، باعث شد تا صدای اروند بلند شود.

- پامچال من رو از مهمونی‌ای به اون مهمی کشوندی اینجا که سکوتت رو بشنوم؟ دِ بگو چته دیگه.

سرم را‌ بالا گرفتم و به چشمان آسمانی رنگش خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- چیزی که‌ می‌خوام بگم، چیزی نیست که بشه به راحتی به زبون آورد. 

بدون اینکه در چهره‌ خونسردش‌ تغییری ایجاد کند،‌‌ همان‌طور منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:

- اروند، من‌ نمی‌دونم‌ چطوری باید‌ شروع کنم. حقیقتا برای خودمم هنوز باورش سخته که بعد چند سال انتظار، بلاخره خیال‌‌هامون به واقعیت تبدیل شد.

دستانش را روی پاهایش درهم مشت کرد و به سمتم متمایل شد و با حرکت سر، خواستار شنیدن ادامه حرف‌هایم‌ شد.

- راستش... خبر خوشیه که با‌‌ خودش یه خبر بد‌‌ هم‌ همراه داره.

رد نگاهش را‌ از روی چهره‌ام به سمت شعله‌های قرمز رنگ آتش تغییر داد و گفت:

- جمال چیزی فهمیده؟

سرم را به نشانه "خیر" بالا انداختم و گفتم:

- نه، اون بیچاره که هرگز نفهمید زنش...

با برگشتن نگاهش به سمتم‌ و دیدن‌ چشمان وحشی‌اش، آب دهنم را قورت دادم و سخنم را تغییر دادم.

- موضوع هیچ ربطی به جمال و کایان یا هیچکس دیگه‌ای نداره.

تردید را کنار گذاشتم و رد کلامم را در پیش گرفتم.

- حاصل عشقمون...

به چشمان دو- دو زنش زل زده و با بغضی که از سر شوق صدایم را می‌لرزاند، گفتم:

- حاصل عشقمون برگشته!

هیچ نگفت و تنها با چشم‌هایی گرد شده، خیره به من شد. اول لبخند محوی بر روی لبانش شکل گرفت و بعد کم- کم همان لبخند به قهقهه‌ای بلند تبدیل شد. در دل پوزخندی به خنده‌اش زدم. حق هم داشت که حرفم را باور نکند و یک شوخی در نظر بگیرتش. خنده‌هایش که تمام شد، با همان ته مایه خنده گفت:

- شوخی طنز و بامزه‌ای بود.

کمی مکث کرد و بعد، نفسش را آه مانند به بیرون فرستاد و لبخند تلخی زد و گفت:

- و یادآور خاطرات تلخ و شیرین!

من اما بی‌توجه به حرف او، با ذوق و شوقی که در چهره‌ و صدایم موج می‌زد، گفتم:

- شوخی نیست اروند؛ دخترمون برگشته، زکیه برگشته!  @ reyyan☆ویژه☆

  • لایک 3
  • سردرگم 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_پنجم

لبخند‌ تلخی بر روی لبانم نشاندم و گفتم:

- حق میدم‌ بخندی، حق میدم‌ باور نکنی‌ اما اروند، با خودت فکر کردی که چه دلیلی داره بخوام باهات شوخی کنم؟

حال که رد خنده از روی لبانش کاملاً پاک شده بود، با همان چهره‌ی خونسرد و جدی همیشگی‌اش خیره ام شد. شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم؛ اما این رو خوب میدونم که امکان نداره دخترمون...

نفس عمیقی کشید و دقیق به چشم‌هایم خیره شد. 

- زکیه هرگز برنمی‌گرده پامچال، اون کنار کسی که دوستش داره خوشحاله.

با صدایی که لرزش خفیفی را درونش حس می‌کردم، ادامه داد:

- چرا باید برگرده پیش پدر و مادری که براش پدر و مادری نکردن؟

با حرف‌هایش، باعث گیر کردن بغضی درون گلویم شد؛ اما انگار که قصد نداشت دل خودم و خودش را بیشتر از این خون نکند. سرش را بین‌ دستانش اسیر کرد و گفت:

-‌ چرا باید برگرده پیش من و تویی که با تموم داشته‌هامون، هیچی براش نذاشتیم؟

چشمانم را با درد، محکم روی هم فشردم و لب زدم:

-‌ بسه، بس کن.

سکوت که کرد، چشمانم را باز کردم که قطره اشکی از چشم‌هایم گذر کرد و گونه‌ام را نوازش کرد. با صدای گرفته، بی‌حال گفتم:

- همه این‌ حرف‌هارو قبول دارم، می‌دونم من و تو تا تونستیم فقط کم گذاشتیم برای بچه‌مون و این رو هم خوب می‌دونم زکیه هرگز پیشمون برنمی‌گرده، اما من دیدمش.

هین اشک ریختن، با شوق و ذوق گفتم:

- من دیدمش، اروند من زکیه رو دیدم. اون همین‌جاست، نزدیکمونه، کنارمونه!

ادامه دادم:

- من که می‌دونم تو دلت به دیدنش از دور هم راضیه، مگه نه؟

اروند پوزخند صدا داری زد و گفت:

- واقعا‌ فکر کردی حرف‌هات رو می‌تونم باور کنم؟ فکرکردی می‌تونم بگم آره تو زکیه رو دیدی و توهم یا اشتباهی در کار نبوده؟

سرش را بالا گرفت. تک‌خنده‌ای کرد و با لحن ملتمسی گفت:

- بیخیال پامچال، بیخیال!

دستانش را روی پاهایش گذاشت و از روی مبل بلند شد. نیم‌ نگاهی به منی که آرام و بی‌صدا اشک می‌ریختم، انداخت و بدون هیچ حرف دیگری، به سمت در قدم برداشت. چیزی نمانده بود به رفتنش که از جایم بلند شدم. با همان صوت لرزان و گرفته‌ام، اسمش را صدا زدم. ایستاد و بعد از کمی ماساژ دادن شقیقه‌هایش با دو انگشت، به طرفم برگشت و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد. منتظر نگاهم کرد که گفتم:

- نه توهم بود، نه اشتباه. من مطمئنم اون دختر، دخترِ من بود!

به سمتش قدم برداشتم و بی هیچ فاصله‌ای رو‌به‌رویش استادم. سرم را بالا گرفتم و با چشمانی که از شدت اشک درونش تار می‌دید، خیره‌اش شدم و ادامه دادم:

- بخدا، به جون تو، به جون کایان قسم می‌خورم من با‌ چشم‌های خودم دیدمش.

می‌دانستم او هرگز مردی نیست که از واقعیت فرار کند و خودش را به نفهمیدن بزند، خوب می‌دانستم تمام حرف‌هایم را ته دلش باور کرده و فقط نمی‌تواند بپذیرد که پیدا شدن فرزندش، حقیقت محض است. خنثی نگاهم می‌کرد، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ اما من که مانند کف دستم این مرد را می‌شناختم. همیشه اشک غم یا شوقش را درون چشم‌هایش اسیر می‌کرد و اجازه خودنمایی به آنها نمی‌داد. با‌ بغض مردانه‌ای که سعی در پنهان کردنش داشت، گفت:

- پامچال!

اشکانم را با‌ پشت دست پس زدم و لب‌ زدم:

- جانم.

لبانش محکم گزید و با بالا گرفتن سرش، تلاش کرد تا جلوی شکستن بغضش شود. گفت:

- واقعا دیدیش؟

سرم را بدون هیچ تردیدی، به نشانه تایید تکان دادم. چشمانم را محکم باز و بسته کرد و قدمی رو به عقب رفت. با دستانش محکم گلویش را فشرد و نفس عمیقی کشید تا اکسیژن از دست رفته‌اش را بدست بیاورد. بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد، آرام روی مبل نشست و با چشم‌های گرد شده‌اش به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. کنارش نشستم و بازویش را در دست گرفتم. قطره اشک سمجی را دیدم که از چشمانش چکید و روی زمین نشست. 

لبانم را محکم گزیدم و بازویش را آرام فشردم و با آن یکی دست کمرش را نوازش کردم. سرش را پایین انداخت و من از تکان‌های نامحسوس شانه‌اش، متوجه شکستنش شدم. با گریه او، بی‌اختیار هق- هق‌ هایم شدت گرفت. 

حال هردو، از شوق اشک می‌ریختیم؛ اما من نگران آن لحظه‌ای بودم که مابقی حرف‌هایم را بشنود. درکل این شانس ما بود، هر اتفاق خوبی در بندش یک اتفاق ناگوار در راه داشت.

***

《کایان》

توجهی به شکمم که‌ از شدت‌ گرسنگی از خودش صداهای عجیبی‌ در می‌آورد، نکردم و خودم را روی مبل سه نفره طوسی رنگ، رها کردم. حوله کوچک روی سرم را برداشتم و به زمین‌ پرت کردم. دستی درون موهای نیمه خیسم کشیدم و کنترل را از روی‌ میز برداشته و تلوزیون نصبتاً بزرگ سالن را روشن کردم. به ظاهر مشغول دیدن صحنه‌ی جنایی‌ای از فیلم مورد‌ علاقه‌ام شدم، اما‌ تمام‌ فکر و ذهنم درگیر زکیه بود. زکیه‌ای که فکر می‌کردم اگر درمان شود، همه چیز درست خواهد شد. 

گمان می‌کردم بعد از درمان شدن دیگر حمله‌های گاه و بی‌گاهش تمام می‌شود. توهین ها و خورد کردن‌ ها تمام می‌شود. عذاب‌ وجدان ها و گریه‌هایش تمام می‌شود. اما دقیقاً بلعکس! الآن نه فقط من، بلکه به بقیه هم آسیب می‌رساند. 

@ masoo @ Masoome @ .Murphy. @ Beretta @ arisky @ زری گل🌻 @ آتریا🌻 @ Ayda rashid☆ویژه☆ @ سادات.82 @ reyyan☆ویژه☆ @ MMMahdis @ Gh.a29 @ Ghazal @ mahdiyeh @ Artemis.T

  • لایک 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_ششم

دستی به چشمانم که از شدت بی‌خوابی سرخ شده بود و می‌سوخت، کشیدم. برای دقایقی کوتاه از فکر به بدبختی‌های خود بیرون کشیدم و به ساعت دیواری چوبی روی دیوار، چشم دوختم. با دیدن عقربه‌هایی که ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه را نشان می‌دادند‌، تای ابرویم بالا پرید. برای بار سوم در این چند روز اخیر بود‌ که شاهروز نصف شب هم نه، کله سحر به خانه می‌آمد. دلیل این همه غیبت و دیر کردن هایش را نمی‌دانستم، اما رفیق خودم را که به خوبی می‌شناسم.

از کارهای مشکوکی که انجام می‌داد، می‌توانستم پی به چیزهایی ببرم که حتی فکر به آن، حالم را بد می‌کرد. من به خوبی از کارهای مشکوک هر فردی، سر در می‌آورم و می‌توانم بوی دردسر را در همین نزدیکی‌ها حس کنم. عطر بد بو و تند دردسر که بر تن شاهروز نشسته و شاهروز، هیچ فرقی با خودم ندارد.

هرطور شده باید دلیل مشکوک بودنش را جویا شوم، حتی به قیمت دشمن شدنمان! لحظه‌ای با تصور آنچه در ذهنم می‌گذشت، نفرت خاصی به شاهروز پیدا کردم. اما قبل از اینکه تصور دستبند زدن به دست شاهروز توسط من، باعث مشت شدن دست‌هایم شود، به سرعت سرم را تکان دادم تا از فکر بیرون بیایم.

نگاهم ناخودآگاه از روی صفحه تلوزیون، سر خورده و به سمت موبایل همراه‌ام کشیده شد. دلشوره‌ عجیبی که داشتم، باعث شد که موبایل را از روی میز بردارم و به شاهروز زنگ بزنم. صفحه موبایل را روشن کردم و اولین چیزی که دیدم، سه میس کال پاسخ داده نشده از پدرم بود. بجای لبخند، ناخواسته اخم محوی، چینی به پیشانی‌ام داد. دو سه ماهی میشد که هیچ ارتباطی‌ حتی‌ به اندازه یک تک زنگ با خانواده‌ام نداشتم. حال چه شده بود که یادی از این طفل بدبختشان کردند؟

پوزخندی بر روی لبانم نشست. بی‌توجه به نام پدر، به دنبال نام شاهروز در مخاطبین گشتم. اما قبل از اینکه دستم بر روی دکمه سبز رنگ تماس بنشیند، نام پدر در بالای صفحه موبایل خودنمایی کرد و مانع تماس گرفتنم شد. اصلا میلی به پاسخگویی نداشتم،‌‌ اما هرچه که بود، پدرم و مثلا حامی زندگی‌ام بود. تا همیشه که نمی‌توانستم از خانواده‌ام فرار کنم. 

با سرفه ریزی، صدایم را صاف کردم و به تماس، پاسخ دادم.

- سلام.

صدای نفس آسوده‌ای که کشید را به خوبی شنیدم. می‌دانستم دل‌ تنگ و نگرانم است، اما چه فایده وقتی به انتخاب دل و علاقه‌ام، احترامی نگذاشت و بی‌رحمانه مرا از خودش ترد کرد؟

با صدایی که مانند همیشه هیچ ضعف و حسی را در خود جای نمی‌داد،‌ گفت:

- سلام پسرم؛ خوبی؟

مانند لحن خودش، پاسخ دادم:

- ممنون، شما خوبید؟

- بدون تو، تو این خونه‌ی بی‌روح چطوری خوب باشم پسر؟

جوابی ندادم که ادامه داد:

- چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟ نکنه می‌خوای من و مادرت رو از شنیدن صداتم دریق کنی؟ 

سرم را پایین انداختم و لبخند تلخی بر روی لبانم نشاندم. گفتم:

- فقط یکم سرم شلوغ بود، همین!

کمی مکث کرد و بعد، جواب داد:

- اتفاقاً می‌دونم درگیر چه موضوعی هستی بخاطر همین زنگ زدم تا مطمئن بشم کم و کسری نداری؛ داری؟

پوزخند صدا داری‌ زدم.

- من الان نزدیک یک ساله که با کم و کسری هام زندگی می‌کنم پدرجان! کار دیگه‌ای ندارید؟

دست روی نقط ضعف پدرم گذاشته بودم. می‌دانستم چقدر روی این حرف‌ها و تیکه‌های من حساس است. اما مگر من‌ تقصیر دارم؟ باید حقیقت های تلخ را به زبان می‌آوردم. 

بی‌توجه به سخن من، گفت:

- شنیدم اوضاعِ زکیه خیلی وخیم شده بود، تیمارستان بستریه‌‌.

کلافه دستی درون موهایم کشیدم و گفتم:

- خب؟!

- به دکتر اسمائیلی حمله کرده؛ بیچاره چشم‌هاش دیگه هیچی نمی‌بینه. الان دیه می‌خواد!

متعجب از شنیدن سخنش، از روی مبل بلند شدم و گیج و گنگ پرسیدم:

- مگ.. مگه کور شده؟

صدای نفس کلافه پدر را شنیدم. قبل از اینکه سخن دیگری بر لب بیاورم، پاسخ داد:

- آره، مردمک چشمش آسیب دیده و الان هم زنش می‌خواد دیه رو ازمون بگیره.

دستی به صورت بی‌ریش‌ام کشیدم و همانطور که از استرس کل خانه‌ را متر می‌کردم، گفتم:

- چقدر دیه می‌خواد؟

- ۲۰۰ میلیون!

بابهت، سر جایم ایستادم و با لحنی متعجب لب زدم:

- چی؟ ۲۰۰ میلیون؟ مگه چشمش چجور آسیبی دیده؟ اون.. اون که حالش خوب بود!

- نگران پولش نباش کایان، فقط مواظب زکیه باش که این اتفاق دوباره تکرار نشه. مادرت خیلی عصبی و ناراحته این چند وقت!

شنیدن حرف‌هایش، باعث نشستن اخم غلیظی برروی ابروانم شد. مثل‌ اینکه هنوز هم متوجه نشده‌اند زکیه‌ دست خودش نیست و ناخواسته بلا شده است! به جزیره آشپزخانه تکیه دادم و گفتم:

- بابا تو فکر میکنی زکیه از قصد به دکتر حمله کرده؟ حتما اسمائیلی یه رفتار اشتباهی کرده که زکیه بهش آسیب رسونده! در ضمن، این همه روانی اونجاست و هزاربار از این اتفاقات تو اون تیمارستان کوفتی میوفته، چطور مامان اعصابش سر اونها خورد نمیشه فقط وحشی‌گری های زکیه رو میبینه؟

آهی کشید. می‌توانستم حال بدش را حتی از پشت خط هم حس کنم. اما چیزی نگفتم و منتظر شنیدن سخنی از طرف او شدم.

- شاید هم بخاطر انتخاب اشتباه توعه پسر! این روزا هیچکدوممون حال خوبی نداریم!

انتخاب اشتباه من؟! کدام اشتباه؟ اینکه با تمام توانی که داشتم برای بدست آوردن تنها عشق زندگی‌ام جنگیدم اشتباه بود؟ اینکه به حرف‌های صد من یک غاز کسی حتی پدر و مادرم گوش ندادم و نگذاشتم دیگران به جایم تصمیم بگیرند، اشتباه بود؟

فکرمی‌کردم حداقل پدرم کمی مرا درک می‌کند؛ اما چه دیر متوجه شدم که فقط خودم هستم و خودم! فقط من می‌دانم این منِ لعنتی، چقدر عاشق است!

مانند پسر بچه‌‌ای که عروسکش را گم کرده، بغض کردم و خواستم جوابی به پدر بدهم، اما به هیچ‌وجه نمی‌خواستم متوجه لرزش صدایم بشود. کمی من- من کردم و در آخر با حرص، "خداحافظ‌ای" گفتم و تماس را قطع کردم.

پوفی کردم و سعی کردم با ماساژ شقیقه‌هایم و بستن چشمانم، جمله آخر پدر را فراموش کنم. نه چشم دکتر مهم بود و پول دیه، نه ناراحتیِ مادرم. تنها چیزی که حالم را خراب کرده بود توهین به عشقِ دلم بود. زیرسوال بردنِ سلیقه و انتخابم بود. دقیقاً همان‌هایی را از پدرم شنیدم که همیشه از آنها فراری و بی‌ زار بودم.

چیزی نمانده بود تا بعضم بشکند و صورتم، خیس از اشک شود؛ اما چیزی به نام غرور، باعث میشد درد شدید بغض را در گلویم تحمل کنم اما شکستنم را قبول نکنم. برای اینکه از شدت سوزش گلویم کم کنم، به آشپزخانه‌ی نقلی سالن که برخلاف سالن و اتاق‌ها، تم سیاه_سفید داشت، قدم برداشتم. به سمت یخچال رفتم و درش را باز کردم. بی توجه به خالی بودنش، بطری آب معدنی را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. بطری را روی جزیره آشپزخانه گذاشتم و سرم را بین دستانم گرفتم.‌

قبل از اینکه باز هم افکارهای مزاحم مرا غرق خودش کند، با صدای چرخیدن کلید درون در، سرم را بلند کردم. دست به سینه شدم و منتظر به در چشم دوختم. در که باز شد، قامت بلند و سرتاپا سیاهِ شاهروز، در چهار‌چوب در نقش بست.

پلاستیک بزرگ سفید رنگ درون دستانش را روی زمین نهاد بعد از در آوردن بت های اسپرتش، به داخل آمد.

به طرفم آمد و پلاستیک را روی جزیره گذاشت و بدون هیچ حرفی، خواست به سمت اتاقش پرواز‌ کند که با‌ تک‌خنده‌ای، گفتم: 

- در باز‌ شد خُل آمد، آقا‌ شاهروز خوش آمد!

بدون هیچ توجهی به سخنِ بنظر بامزه‌ام، به سمت اتاق رفت و در را تقریباً محکم بست.

سری به نشانه تاسف برایش تکان دادم و طوری که به گوشش برسد، گفتم:

- خاک تو سرت؛ رسما قهوه ایم کردی!

باز هم جوابی نداد که ادامه دادم:

-  حداقل می‌گفتی چطوری دلقک! اینطور که تو داری رفتار میکنی، فکرمیکنم دارم با یه لالِ کرِ نفهم حرف می زنم.

زیرلب "ایش" کشیده‌ای گفتم و خواستم به سمت اتاقش حمله‌ور شوم که نگاهم به محتویات درون پلاستیک، برخورد کرد.

@ Masoome @ masoo @ Ghazal @ زری گل🌻 @ Atria @ .Murphy. @ Beretta @ سادات.82 @ reyyan☆ویژه☆ @ Ayda rashid☆ویژه☆

  • لایک 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...