رفتن به مطلب

دوئل رُل| Torkan dori کاربر انجمن نودهشتیا


Tsuki Yuma
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسمه خالق تاریکی

"دوئل رُل"

نویسنده: Torkan dori 

ژانر: معمایی, جنایی, تراژدی

هدف: رسیدن به نقطه سبز رنگ

روزهای پارت گذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

اضافه میشه

 

◌این رمان فاقد مقدمه میباشد! 

ویراستار: @ Ayda rashid

ناظر: @ منیع

 

 

 

ویرایش شده توسط Artemis.T
تغییر اسم، پیرنگ، موضوع و... رمان!
  • لایک 13
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت اول:

لبخندی کوچک بر لبانش آفرید، موهایش را به پشت گوش هدایت کرد و با کمی خم شدن به جلو، بسته سیگارِ طلایی رنگ را در دست گرفت.  با کمی مکث، نخی را از جعبه درآورد و گوشه لب‌های رژ خورده‌اش قرار داد. فندک طرح لوسیفرش، در میان انگشتان کشیده و سپیدش بود. 

هم زمان با شروع رقص دود سیگارش، پلک هایش را بر هم فشرد. ملودی آهنگ بی‌کلام، فضای کتابخانه را مملو از آرامش کرده بود. 

با به صدا در آمدن درب، اخمی را بر پیشانی کشیده‌اش طرح زد و صدای بم شده‌اش را از گلو خارج ساخت:

- بله؟ 

صدای دلوین؛ خدمتکار عمارت، در گوشش همچو صدایی ناهنجار میان ملودی آهنگی دلنشین، پخش شد:

- توران بانو؛ شرکت دیر میشه! 

از روی صندلی چرخدار برخواست و با کفش، آن را به عقب حول داد. 

فریاد کشید:

- کی بهت گفته رئیس یک شرکت باید سر ساعتی که بقیه به محل کار میرن، اونجا باشه؟ ها؟ !

ها را چنان کشیده گفت که دلوین، احساس کرد پرده گوشش  پاره شده است! 

دلوین با آرامشی ساختگی، درب چوبی را به عقب هدایت کرد و پا بر روی کفپوش‌های قهوه‌ای روشن کتابخانه بزرگ توران گذاشت. 

کمی سرش را خم کرد و با تبسمی نجوا کرد:

- عذر می‌خوام بانو! من فق...

توران که انگار هیچ زبان خوشی را نمی‌فهمید با تشر رو به دلوین گفت:

- تو فقط چی؟ آهان! 

دست بر سینه شد و با چند قدم سریع، خود را به دخترک  رساند. با استفاده از کتانی‌اش، پای راست دلوین را که تنها پوشش یک صندل پاره بود، فشرد.

- آخ! 

توران از میان دندان‌های چفت شده‌اش گفت:

- آخرین بارته که چنین ساعتی میای سراغم و میگی گمشو از خونه بیرون! 

دلوین، با دلی شکسته از کتاب‌خانه خارج شد و در همان حال که به سمت اتاقش با آن پاهای لنگان می‌رفت، زمزمه کرد:

- کاش توی همون تیمارستان لعنتی می‌موند! 

قبل از رفتن دلوین به سمت اتاقش، صدای جیغ ماهرخ بانو؛ قدیمی‌ترین خدمه عمارت برخواست. 

نگاه دلوین، به سمت کتاب‌خانه کشیده شد؛ ماهرخ بانو همان‌طور که بر سر می‌کوبید و زاری می‌کرد، صدایش را تا جای ممکن بالا برد:

- توران بانو! توران بانو داره از دست میره! 

بر زمین زانو زد و با گریه ادامه سخن خود را بیان کرد:

- یکی بره آقا رو خبر کنه! 

خدمه‌های بی‌چاره، سردرگم به دور خود می‌چرخیدند. نجواهایشان کل طبقه را فرا  گرفته بود:

- اصلاً آقا کیه؟ 

- بانو چشون شده؟ 

- وای کسی به اورژانس و این‌جور چیزها زنگ نزنه‌ها بذارید از دست این  دختر ابلیس راحت‌شیم! 

 

ناظر: @ MONIE

ویراستار: @ Ayda.r☆ویژه☆

@ PsychoV7  @ Sanaz87  @ Masoome  @ Masi.fardi  @ masoo  @ Narges.Sh  @ _parya_  @ VampirE  @ Gh.azal  @ Ghazal  @ .Murphy.  @ Beretta  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ دارثی نایت  @ آیلار مومنی   @ ماهی  @ Hony.m

ویرایش شده توسط Artemis.T
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...