رفتن به مطلب

فراموشی می‌خواهم |ترانه.م کاربر انجمن نودهشتیا


..TARANEH..
 اشتراک گذاری

رمان فراموشی می‌خواهم رو چطور ارزیابی می‌کنید؟  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان فراموشی می‌خواهم رو چطور ارزیابی می‌کنید؟

    • عالی
    • متوسط
      0
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

  • همکار انجمن

^به نام آنکه عشق را زندگی بخشید^

 

نام رمان : فراموشی می خواهم

 

نام نویسنده : ترانه مهربان

 

ژانر : عاشقانه . تراژدی . پلیسی 

 

هدف : علاقه‌مندی

 

خلاصه : پنهان کاری مانند زخم چرکینی است که روزی سرباز می‌کند ، در این روایت زمان سرباز کردن این زخم ۲۶ سال بعد از مرگ است ۲۶ سال بعد ازمرگ سه کودک و حالا آن سه کودک باز می‌گردند تا عقده‌ی نبودن ‌هارا خالی کنند. اینجا شروع داستان نیست اینجا آخر خط است...

 

 

                                         ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

 

ناظر : @ MONIE

ویراستار : @ VampirE

_________

ویرایش شده توسط ..TARANEH..
  • لایک 26
  • تشکر 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

رمان زنده‌زار

 

فصل اول « اینجا، خانه پدری »

 


فصل دو « عشق، مثل ققنوسه ... از خاکسترش دوباره متولد میشه »

 


فصل سه « واقعیت مثله سونامی می‌مونه، میاد، خراب می‌کنه، میره »

 


فصل چهار « فکر کنم قلبم لرزید »

 


فصل پنج « تو نباید بری، نباید تنهامون بزاری »

 

 

 

 

مقدمه 

 

خاطرات چیزهای عجیبی هستند، آن‌ها دست دارند. دست‌هایی که گاهی مشت می‌شود، در مغزت فرود می‌آید. یا آغوشی پر از آرامش می‌شود و تبسم را مهمان لب‌هایت می‌کند، خاطرات احساس دارند؛ همان احساساتی که با یادآوریشان در روحمان پخش می‌شود. گاهی لذت و گاهی عذابوجدان!خاطرات هستند اما نیستند؛ نیستند اما هستند. خاطرات می‌توانند زیبا و مقدس باشند یا کریح و متعفن. خوب یا بد بودنش بستگی به تو دارد که چه‌گونه حالای خود را برای خاطرات فردا می‌سازی.

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط TARANEH_M
  • لایک 21
  • تشکر 3
  • غمگین 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • همکار انجمن

«فصل اول 

این‌جا، خانه پدری »

پارت ۱

لقمه نان و پنیر را به همراه ظرف میوه در کیفش می‌گذارم، قمقمه آب را در جیب کناری فرو می‌کنم و چک می‌کنم که برنامه‌اش را درست گذاشته باشد «علوم گذاشته، ریاضی و هدیه‌های آسمانی »
نفسم را کلافه بیرون می‌دهم «باز هم... .»از اشتباه همیشگی‌اش خنده‌ام می‌گیرد.کمی سر به هوا و بازیگوش است. غذا که می‌بینید نفس کشیدن از یادش نرود خیلی است.دیشب هم نزدیک شام گفتم برنامه فردایش را مرتب کند، انگار هُلِ غذا بوده که باز کتاب‌هایش را جابه‌جا گذاشته است.به ساعت روی مچ دست راستم نگاه می‌کنم «هنوز پنج دقیقه وقت هست» 
نامش را بلند صدا میزنم :
-پرهام، پرهام، پرهام‌!
-داد نزن، تو حیاطه.
لیلی را در درگاه آشپزخانه می‌بینم.کلافه 《ببخشید》ی زمزمه می‌کنم و به سرعت از کنارش رد می‌شوم.کوله پشتی به دست راه پله‌های چوبی رنگ را دوتا یکی بالا می‌روم و به اتاقش می‌رسم.
هدیه‌های آسمانی را در قفسه می‌گذارم، فارسی نوشتاری را در کیفش. با صدای بوق سرویس مدرسه پرهام، به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم.
 از راه پله سرازیر می‌شوم و به سرعت خودم را به حیاط می‌رسانم.
به محض این‌که مرا می‌بیند غُر می‌زند:
- دیرَم شد؛ پس کجایی دو... .
اخم‌هایم را که می‌بیند مظلومانه سر به زیر می‌اندازد .
خوب می‌داند وقتی اخم می‌کنم یعنی یکی از خرابکاری‌هایش را فهمیدم.کوله را به دستش می‌دهم.مظلومانه می‌گیرد و 《ببخشید》 زمزمه می‌کند.خنده‌ام می‌گیرد، حتی نمی‌پرسد چرا اخم کرده‌ام.
از صدای بوق دوباره سرویس از جا می‌پرد .نمی‌خواهم مدرسه‌اش دیر شود.نگاهم می‌کند تا اجازه رفتنش را بدهم.حالت صورتم را حفظ می‌کنم و فقط می‌گویم:
- اومدی راجع بهش صحبت می‌کنیم، فعلا برو !
جمله‌ام تمام نشده، مثل تیر در می‌رود و بلند می‌گوید:
- خداحافظ!
- خداحافظ!
زمزمه می‌کنم و پسرک ۸ ساله نمی‌شنود.تا جلوی در می‌روم
مطمئن می‌شوم که سوار سرویس شود. امروز هوا سرد و ابری است ، خدا را شکر با سرویس می‌رود و می‌آید ، صبر می‌کنم و با نگاهم ون سبز رنگ را تا زمانی که از شعاع دیدم خارج شود بدرقه می‌کنم.
***   
خودم را روی مبل‌های کِرِم و راحتی پذیرایی رها می‌کنم و سرم را به لبه‌ی مبل تکیه می‌دهم و چشم می‌بندم« من کجا، پرستاری بچه کجا؟ »
- خاطره؟
صدای گرم حامد در گوشم می‌پیچد.چشم باز می‌کنم و قامت بلند برادرم اولین چیزی است که می‌بینم.
- جانم!
پوست سفیدش با آن لبخندی که می‌زند چهره‌اش را درخشان تر می‌کند می‌پرسد: 
- حالت خوبه ؟
حالم خوب است؟ اگر سردردهای گاه و بیگاهم را فاکتور بگیریم، این روزها، بهترین روزهای عمرم است! ،نگاهم وصل به دریای مهربانی چشم‌هایش می‌شود.
- خوبم حامد!
لبخندش عمق می‌گیرد
- خوبه که خوبی!
با مکث ادامه می‌دهد:
- ولی واسه این‌که عالی بشی بلند شو برو یه دوری بزن، حواسم بهت هست خیلی وقته بیرون نرفتی.
می‌رود و نمی داند که غوغا به پا می‌کند در دلم.حواسش به من هست؟ خودش گفت هست.قند در دلم آب می‌کنند انگار، بی‌خودی ذوق می‌کنم.گفت خیلی وقت است بیرون نرفتم؟ اما خودم یادم نمی‌آید .آخرین بار کِی بیرون رفتم؟ شاید دو هفته پیش یا دورتر!
بلند می‌شوم تا اطاعت امر برادر کنم می‌توانم قبل از برگشتن پرهام بروم و برگردم.

  • لایک 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۲

کلینیک فوق تخصصی طبیبان ، نمایه سنگ آنتیک مشکی؛ ۱۸ تابلوی طلایی که نام ۱۸ پزشک معتبر رویَش ح‍َک شده است.فضای استرلیزه و بوی الکل و... .
دکتر صادقی. به حرف‌های امروزش که همان حرف‌های چند روز قبل بود فکر می‌کنم«بیماری داره پیشرفت می‌کنه...»آسمان هم هوای باریدن دارد انگار . سوز سرمای زمستانی‌اش به جانم نفوذ نمی‌کند چرا؟ «داروهای قبلی دیگه اثری روی درد و کُند کردن سرعت پیش‌رفت ندارند... . »از آسمان می‌بارند.دانه‌های سفید برف را می‌گویم! . لبخند می‌زنم، نه؛ از آن تلخ‌هایش، نه! لبخندم برای بزرگی خداست. من فراموش نکرده‌ام که خدا همین نزدیکی‌ است«دارو درمانی دیگه جواب نمی‌ده خاطره؛ باید یه روش درمانی دیگه رو ادامه بدیم.»من خدا را دوست دارم! ، من زیستن را دوست دارم حتی به اشتباه! ، من چیز زیادی از زندگی نمی‌خواهم ، من آرزوی بزرگی ندارم. من قانعم به داشته‌هایم 
اما... . گاهی، فقط گاهی دلم حسرت یک خانواده واقعی را می‌خورد، که آن هم نوش جانَش .  
من از این‌که پرستار برادر کوچکم باشم ناراضی نیستم.من از این‌ که پدرم فکر می‌کند خدمه خانه‌اش هستم هم ناراضی نیستم.من برای همین سه ماه که در کنار پدرم زندگی می‌کنم و او را در دل پدر صدا می‌کنم شاد می‌شوم.من برای این‌که لیلی را گاهی مادر صدا می‌کنم قند در دلم آب می‌شود . غیرتی شدن‌های بنیامین، حس غرور به من می‌دهد.توجه‌های حامد پشتم را گرم می‌کند.خنده‌های شهاب لبخند به لبم می‌آورد. بازیگوشی‌های پرهام، به زندگی‌ام رنگ و بو می‌دهد.« روش‌های درمانی دیگه توی ایران امکاناتش نیست. » برف که تندتر می‌بارد عابران هم قدم‌هایشان تندتر می‌شود .پس من چرا دوست دارم همین‌جا، در همین لحظه‌ها بمانم؟ ، من چرا نمی‌خواهم بروم؟ «اگه هرچه سریع‌تر یه درمان دیگه‌ رو شروع نکنی... .»
پدرم را دوست دارم! عاشق مادرم هستم! ، جانم را برای چهار برادرم می‌دهم. من نمی‌خواهم بروم چون زندگی سه ماهه‌ام را دوست دارم! خانواده‌ام را دوست دارم! اما... . «خاطره من خدا نیستم اما علم پزشکی میگه شاید... .»من خاطره‌ها را دوست دارم ، اما می‌خواهم چیزهایی فراموشم شود مثلا،حرف‌های دکتر صادقی؛ «خاطره شاید! این یه احتمالِ تو نباید امیدت رو از دست بدی! »امید برای زندگی یعنی، خانواده، عشق،آرزو،من امید دارم!سه ماه پیش هم داشتم! حالا هم دارم!
اما شما امید را از کسی نگیرید شاید تنها چیزی است که دارد.«شاید ۸ ماهه دیگه تو زنده نباشی خاطره »
برف تندتر می‌آید، عابران هم تندتر می‌شوند ، چرا؟ « این فقط یه حدسه... .»خنده‌ام می‌گیرد. از فکر کردن به حرف‌های دکتر صادقی! مخصوصا جمله‌ی آخر صحبت‌هایش؛ چرا فکر می‌کرد من شوک زده‌ و ناراحتم؟« علم پزشکی پیش‌رفت کرده و بیماری تو یه بیماری ناشناخته نیست » من ناراحت نیستم!اما هنوز هم فراموشی می‌خواهم.ولی همه‌ی خواسته‌های من که تحقق پیدا نمی‌کند، می‌کند؟
زمانی که کودک بودم ، وقتی در مدرسه کسی یتیم بودنم را سیلی می‌کرد و به صورتم می‌زد،گریه می‌کردم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم واقعیت‌های زندگی من، من را خاطره، چیزی که حالا هستم کرده‌اند، پس نباید به خاطرشان اشک بریزم.دیگر به خاطر یتیم بودنم گریه نکرده‌ام. مریض بودنم یکی از واقعیت‌های زندگی من است.مرگ هم واقعیت زندگی همه است.
اما دلیل نمی‌شود که این‌بار نخواهم گریه کنم.من؛خاطره؛این‌بار می‌خواهم گریه کنم.اما نه به خاطر مشکلات،مشکلات در زندگی همه هست!من می‌خواهم امروز زیر بارش تند برف نه برای گذشته‌ام، نه؛ برای آینده نامعلومم بلکه فقط برای آرامش امروزم اشک بریزم.

  • لایک 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۳

بنیامین


از آینه جلویی ماشین، نگاهی به صورتش می‌اندازم، لب‌هایم را با زبانم مرطوب می‌کنم و می‌گویم:
- آقا؛ حامد لیست خرید رو فرستاده من باید برم فروشگاه، شما بفرمایید.
نگاه مغرورش را از آینه ارزانی چشم‌هایم می‌کند، سرد لب می‌زند:
-با ماشین برو!
سر تکان می‌دهم و تشکر می‌کنم:
- ممنون آقا لازم نیست، تاکسی می‌گیرم.
کجای دنیا با مرسدس بنز s500 می‌روند فروشگاه؟ نمی‌دانم.
هنوز از آینه نگاهش می‌کنم، در را باز می‌کند اما قبل از پیاده شدن از اتومبیل گرانَش، با اخم محوی که بین ابرو‌هایَش جا خوش کرده و با لحن خشکی می‌گوید:
- از کِی تا حالا تو لزومات رو مشخص می‌کنی بنیامین؟ خرید برای خونه‌ی منِ و من میگم با چی بری خرید!
از خودرو پیاده می‌شود، دندان‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم «حیف بابامی؛ حیف به خاطره قول دادم احترامت رو نگه دارم، حیف! » ، دنده عقب از پارکینگ خارج می‌شوم، ریموت را از روی داشبورد بر می‌دارم و دکمه وسطی‌اش را فشار می‌دهم، دروازه حیاط آرام بسته می‌شود. فرمان را می‌چرخانم و از روی صفحه هوشمند کلمه ( play music ) را لمس می‌کنم، فرمان را صاف می‌کنم و از لیست موسیقی‌ها، موزیک (ساحل) از حمید هیراد را انتخاب می‌کنم. هنوز از کوچه خارج نشدم که می‌بینمش، سر به زیر است و در فکر. کنارش ترمز می‌زنم اما متوجه حضورم نمی‌شود . هیراد ترانه‌اش را شروع می‌کند « بی‌آشیان‌تر از باد عشقت نرفته از یاد. » پنجره را پایین می‌دهم و اسمش را صدا می‌زنم:
- خاطره!
« دیدی چه ساده افتاد جانم به دست صیاد » 
آن‌قدر غرق در افکارش است که نه صدای من نه صدای نسبتا بلند هیراد نمی‌تواند او را از افکارش خارج کند، بالاجبار دستم را به سمت نمایش‌گر لمسی می‌برم و صدای موسیقی را زیاد می‌کنم، انگشتم نام یک موزیک دیگر را لمس می‌کند و  موسیقی غمگین و عاشقانه حمید هیراد جایَش را به یک آهنگ خارجی می‌دهد. فریاد بلند خواننده من را تا مرز سکته می‌برد و خاطره را هم از جا می‌پراند، به سرعت موسیقی را قطع می‌کنم. چشمان گرد شده‌ام را به خاطره می‌دوزم. لبخند نیم بندی تحویل چهره ترسیده‌اش می‌دهم و صلح طلبانه زمزمه می‌کنم:
- هرچی صدات کردم جواب ندادی آخه!
سرش را به طرفین تکان می‌دهد، اخم می‌کند و تقریبا داد می‌زند:
- سکته کردم بی‌شعور 
شیطنت را جایگزین ترس در صدایم می‌کنم:
- نه- نه توروخدا سکته نکن، اصلا من غلط کردم. تو همین‌جوریش کسی نمی‌آد بگیردت دیگه سکته هم کنی کج و کوله میشی کلا می‌ترشی.
خنده مسخره‌ای ضمیمه حرفم می‌کنم. چهره عصبانی‌اش در این دنیا، از هرچیزی برای من شادی‌آورتر است، زود قضاوت نکنید من برادر فوق‌العاده‌ای هستم اما، خاطره، شیطنت‌هایش گاهی سرسام‌آور می‌شود و من از هر موقعیتی برای تلافی استفاده می‌کنم مخصوصا این مبحث زیبای ترشیدن که روی همه ‌دخترها مثل یک چاشنی برای انفجار یک بمب اتم عمل می‌کند. فرصت جواب دادن نمی‌دهم و می گویم:
- بیا بشین بریم خرید 
به روبه‌رو و آسمان رنگی شده از غروب خیره می‌شوم اما صدای پاهایش را که از حرص به زمین می‌کوبد و درب شاگرد که باز می‌شود، صدای خش- خش برخورد پالتویش با چرم کرمی روکش ‌صندلی که در فضای ماشین می‌پیچد را می‌شنوم. صورتم را آرام برمی‌گردانم و نگاهم را به چهره سرخ شده از خشم‌اش می‌دهم، لحن برادرانه‌ و مسخره‌ای را قالب صدایم می‌کنم و قبلا از این که حرفی بزند می‌گویم:
- اشکال نداره حالا حرص نخور، خودم با حامد آگهی می‌دیم تو تلویزیون که... .
صدایم را نمایشی صاف می‌کنم و ادامه‌ می‌دهم:
- به یک شوهر برای خواهر کله سیم تلفنی‌مان نیازمندیم‌. نظرت؟
موهایش فر نیست اما من، گاهی ، کله سیم تلفنی صدایش میزنم . به چشمانش نگاه می‌کنم آرام و پر حرص می‌گوید:
- نظرت راجبه خفه شدن چیه؟ 
- نظری ندارم ولی تو خوب حال میکنیا امروز کلا مرخصی بودی. 

  • لایک 3

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۴


- بنی حوصله ندارم بی‌خیال شو. یه امروز کاری به من نداشته باش.
استارت می‌زنم، نگاه گذرایی به چهره رنگ پریده‌اش می‌اندازم.
- باشه!
زمزمه ‌می‌کنم و آرام لب می‌زند:
- ممنون
چه شده‌ است یعنی؟ چهارماه از آشنایی‌مان می‌گذرد ولی تا به حال خاطره را به این اندازه آرام و مسکوت ندیده‌ام. نه ؛ تحمل این دختر کار من نبود. دستم را به سمت صفحه لمسی می‌برم ( Play music) را لمس می‌کنم و این‌بار آهنگ (بزن باران ) از ایهام پخش می‌شود. شانس من است دیگر مثلا خواستم حال و هوای خاطره را عوض کنم آن‌وقت این یارو هی می‌خواهد باران بزند. دست می‌برم تا این موزیک غمگین را عوض کنم که با صدای آرامش متوقف می‌شوم:
- بزار بمونه. لطفا!
- باشه!
پشت چراغ قرمز ترمز می‌زنم. چراغ قرمزهای تهران هم گاهی بازی‌شان می‌گیرد. آخَر شمارنده ۲۰۰ ؟ صبر ایوب می‌خواهد تا این سبز شود! 
« بزن باران ببار از چشم من
 بزن باران بزن باران بزن 
بزن باران که شاید گریه‌ام پنهان بماند 
بزن باران که من هم ابری‌ام
بزن باران پر از بی‌صبری‌ام 
بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند
بهانه‌ای بده به ابر کوچک نگاه من 
در اوج گریه ها فقط تو می‌شوی پناه من 
به داد من برس » 
هق- هق آرامش را مگر می‌توانم نشنوم؟ صدای ایهام را را کم می‌کنم و متعجب به دخترکی خیره می‌شوم که تا به حال اشکش را ندیدم. گریه؟ آن هم با آهنگ بزن باران ایهام ؟ این فقط یک معنی می‌دهد.  « عاشق شده » بزاق دهانم را با صدا قورت می‌دهم و به چهره پژمرده‌اش نگاه می‌کنم. آرام صدایش می‌زنم:
- خاطره؛ خاطره!
به سرعت اشک‌هایش را با دست پاک می‌کند تا مثلا نفهمم گریه کرده. نکند شکست عشقی خورده باشد؟ نکند... .
- جانم بنی ؟ 
اشک‌هایت را پاک کردی خواهرم. با گرفتگی صدایت چه می‌کنی؟ جدی می‌شوم:
- چی شده خاطره ؟
جوابم را نمی‌دهد. به چراغ قرمز خیره می‌شود و محزون لب می‌زند:
- مرگ چیه بنی؟ 
از سوالش جا می‌خورم اما با حوصله جواب می‌دهم:
- مرگ یعنی زندگی نکردن!
- زندگی چیه؟
- زندگی یعنی لذت بردن از همه چیز. از نسیم، از غذا، از یک رنگ شاد، از همه‌ی چیزهای کوچیک؛ زندگی یعنی شاد بودن، یعنی امید داشتن، یعنی تلاش برای عوض کردن اوضاع بد، یعنی حال خوب، یعنی زیبا بودن و زیبا دیدن، یعنی اعتماد، زندگی یعنی خوش‌بینی. وقتی این‌کارها رو نکنی یعنی مُردی؛ هیچ‌وقت نمیر!

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۵

"دانای کل"

به او نگاه می‌کند. مگر می‌شود یک انسان به این اندازه مرموز و ترسناک باشد. مرد زیر نگاه سنگین‌ او دست‌و‌پایش را گُم می‌کند. سر به زیر و مسکوت منتظر دستور جدید ایستاده. چشمان براق و تیز  او لرزه به اندامش می‌اندازد. قدرت تکلمش را دوست دارد و می‌داند اگر بی‌اجازه زبان به سخن بچرخاند، وای که حتی از تصور‌َش هم می‌هراسد. جز‌ او و خودش یک محافظ تازه وارد به نام مهام هم در اتاق است. لعنت به این مهام که در این منجلابِ ترس انداختَش. او که بلند‌ می‌شود انگار قلبَش از حرکت می‌ایستد:
- سرِت رو بگیر بالا!
قاطعانه امر می‌کند و چاره‌ای جز اطاعت نیست. مرد سرَش را بالا می‌آورد. مردمک‌های قهوه‌ای رنگَش از ترس می‌لرزد. خونسردی او باعث می‌شود ترس بیش از پیش احاطه‌ش کند.
- وظیفه‌ تو چی بود حسام؟
ترس با خود لُکنت می‌آورد:
- مُـ... محافِ... ظَت اَ... از اسناد
دیگر خبری از نقاب خونسردی نیست. او مثل بمب منفجر می‌شود جوری که صدای فریادش حتی مهام همیشه سرد را هم می‌لرزاند:
- و الان اسناد کجاست؟ دست پلیس‌ها!
حسام در آن لحظه واقعا آرزوی مرگ می‌کند. صدای شلیک گلوله در فضای بسته اتاق منعکس می‌شود و خون قرمز حسام دیوار پشتش را رنگی می‌کند.
چقدر زود آرزویَش برآورده شد.
زمزمه آرام ساشا باعث می‌شود مهام از بهت خارج شود. حتی فکرش را هم نمی‌کرد به این زودی مهره حسام بسوزد:
- خاطره سرمدی نباید از بازی خارج بشه؛ اون یه مهره مهم برای ماست.

**
بنیامین 


- یکی از دوستان صمیمی من و خانواده‌شون برای تعطیلات کریسمس اومدن ایران و قراره فردا هم پیش ما بمونن. ازتون انتظار دارم پذیرایی در خورد خودش و خانواده‌اش ارائه بدید.
خدایا! من را مرگ بده از این خفت خلاص بشوم. راننده آقا بودن کم بود، حالا باید جلوی دوستانش هم خم و راست شوم. آخَر به کدامین گناه؟! چشمان آبی و ملتمس خاطره باعث می‌شود یادم بیاید همه‌ی این‌ها به خاطر اوست.

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۶ 

خاطره 

خانه پدری زیبا بود، زیبا و مدرن، نمای بیرونی‌اش از جنس شیشه‌های رفلکس آینه‌ای بود که از درون عمارت مثل شیشه‌های معمولی دیده می‌شد اما از بیرون تنها تصویر اطراف را بازتاب می‌کرد و  از ورود سرما، گرما و صدا به عمارت جلوگیری می‌کرد. درب ورودی خانه از جنس چوب گردو بود و رویش خبری از قفل نبود بلکه با کُد امنیتی مخصوص باز می‌شد. داخل عمارت را از به‌روزترین امکانات پُر کرده بودند. در زیر کف پارکت شده‌ و سقف گچ‌بری شده‌اش لوله‌هایی تعویه شده بود که هوای گرم را در زمستان با فشار زیاد منتقل می‌کرد و گرما از کف و سقف در کل عمارت پخش می‌شد. سنسورهای تهویه هوا و هواکش‌ها در تمام روزهای سال تنفس و دما را در داخل عمارت مطبوع و دلنشین می‌کردند. نور پردازی داخل عمارت به گونه‌ای بود که که هیچ‌گاه اشعه‌ها نور به طور مستقیم منعکس نمی‌شدند و نور در تمام محیط داخلی عمارت پخش می‌شد تا چشمی اذیت نشود. دیوارهای میان اتاق‌ها تماماً عایق بندی شده بودند. دکور چوبی رنگ خانه با آن مبل‌ها و کاناپه‌های قهوه‌ای سوخته‌اش هیچ‌گاه به دلم ننشست. آخَر هیچ‌کدام از آن رنگ‌های گرم تابلوهای روی دیوار نمی‌توانست از سرمای طاقت فرسای عمارت کم کند. البته دل من که مهم نیست، نظر من هم مهم نیست. چند شب پیش که خشم را در چشم‌های بنیامین دیدم از خودم متنفر شدم که نمی‌توانم خواهرانه آرامش کنم. ای کاش مجبورش نمی‌کردم که این‌جا بیاید. زیبایی این خانه هر چه بیشتر باشد داغ دل من و برادرهایم هم بیشتر تازه می‌شود چرا که پدر می‌توانست از ما مراقبت کند اما نکرد، اما نبود، وقتی به این‌ها فکر می‌کنم همان صدای مهربان در گوشم نجوا می‌کند « خاطره یادت باشد که اگر این اتفاقات نمی‌افتاد تو الان به اوج موفقیت نمی‌رسیدی ، الان این افتخار که یک دختر خودساخته‌ای را نداشتی » و به جای من همان صدای تلخ جواب می‌دهد « خاطره خودساخته بودن و موفقیت به چه دردت می‌خورد وقتی نمی‌تواند ذره‌ای از عقده‌های کودکی و نداشته‌های جوانی‌ات را از بین ببرد به چه دردت می‌خورد وقتی نمی‌تواند جای خالی خانواده را در خاطراتت پر کند» آن یکی میان کوبش تلخ گذشته می‌پرد و از من می‌خواهد همان نیمه‌ی پر همیشگی را ببینم « خاطره آن‌ها که نمی‌دانستند تویی هم وجود داری، و مطمئنانه اگر می‌‌دانستند پدر و مادر لایق‌تری بودند » و من نمی‌خواهم به حرف هیچ‌کدامشان گوش کنم. من در این زمان‌ها در خلع غوطه‌ور هستم، جدال صداهای ذهنم هم برایم مهم نیست، اصلا هیچ‌چیز مهم نیست. 
- خاطره  
چرا این آدم به این اندازه مسکن است؟
- جانم حامد 
- پرهام بیدار شده سراغت رو می‌گیره. 
- الان میام 
به داخل خانه بر می‌گردد و من هم از روی آلاچیق درون حیاط بلند می‌شوم. این روزها فرش‌های برفی همه‌جا را سفید کرده و نمای درخشانی به تهران داده. حیاط این خانه هم نمایان‌گر یک زمستان تمام عیار است. پا تند می‌کنم و خودم را به داخل عمارت و اتاق پرهام می‌رسانم. بچه‌ها هم راحتند. هر چه می‌شود تعطیلشان می‌کنند. برف می‌آید، آلودگی هوا می‌شود، ویروس‌ها حمله می‌کنند و گویی کل کائنات دست به دست هم می‌دهند که این نسل درس نخوانند.

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۷

- چرا بیدارم نکردی؟ به عصرونه نمی‌رسم.

آقا را باش؛ من می‌گویم بیدار شو تکالیفت را بنویس، و او حرف از عصرانه می‌زند. دهنم که از تعجب وا می‌ماند. دست خودم نیست؛ این بشر انگار پشت معده‌ش خرابه‌ است؛ که هر چه می‌خورد باز هم گرسنه است. ذهن متعجبم روی کلامم تأثیر می‌گذارد و با لحن پر تعجب می‌گویم:
- بزار بلند بشی بعد گرسنه شو 
لحنم عادی می‌شود:
- در ضمن؛ شما هنوز درس‌هات رو ننوشتی‌ها، پرهام خان!
- درس واسه من نون و آب نمی‌شه خاطره؛ غذا، غذا، غذا و بس!
گونه‌های نرمش مثل ژله تکان می‌خورند. وقتی حرف می‌زند، هوس گاز گرفتنشان به دلم می‌نشیند. نگاهی به اتاق بزرگ و به هم ریخته‌اش می‌اندازم؛ کاغذ دیواری‌های اتاقش هم تصویر کیک و شیرینی است. قالیچه‌ی کف اتاق هم تصویر مرغ بریان شده‌ است؛ حتی محلفه، رو تختی و برچسب‌های چسبیده به کمد لباس‌هایش هم از این سلیقه غذا دوستی‌اش در امان نیستند. از تخت پایین می‌پرد و به سمت من که وسط اتاقش طلبکارانه ایستاده‌ام،  هجوم می‌‌آورد. دست راستم  را در دستان تُپُل و کوچکش می‌گیرد.
- من گشنمه، من گشنمه، من گشنمه،  من گشنمه، گشنمه، گشنمه، گشنمه،  گشنمه!
صدای بلندش را هر که بشنود، فکر می‌کند ما این بچه را آوردیم. اسیری و در سه وعده شبانه روز گشنه پلو با خورشت هوا می‌دهیم نوش جان کند. انگار نه انگار همین دو ساعت پیش بود، که دو بشقاب پر ماکارونی خورد.  نوش جانش بخورد من که نمی‌گویم نخورد؛ اصلا بچه باید بخورد. اما این کارهایش واقعا تعجب‌ بر انگیز است. نگاهم را به پسرکی می‌دوزم، که با هر بار بالا و پایین پریدنش، شکمش هم تکان می‌خورد:
- پرهام عزیزم؛ مگه شما دو ساعت پیش نهار نخوردی؟
چشم‌های درشتش را گرد می‌کند.  شهاب می‌گوید، چشم‌های سبزش، ارثیه مادرش است.
- دوساعت گذشته تازه؟ من گفتم یک ساعت دیگه شام می‌خوریم. چرا ان‌قدر دیر می‌گذره؟
تعجب او متأثر از دیر گذشتن زمان است و تعجب من متأثر از حرفش! با غم فراوان ادامه می‌دهد:
- یعنی هیچی نداریم من بخورم؟ هیچی؟ 
صدایش از بغض می‌لرزد و اشک در چشمانش حلقه بسته. با این‌که سه ماه از آمدنم به این خانه می‌گذرد، ولی باز هم این رفتارهایش متعجبم می‌کند. تحمل ندارم گریه کند. روی دو زانو می‌نشینم و قبل از این‌که اشک‌هایش سرازیر شود؛ می‌گویم:
- تو که حامد رو می‌شناسی؛ همیشه یه چیزی واسه خوردن داره. مسابقه بزاریم؛ هرکی زودتر رسید، خوراکی‌ها مال اون!
جمله‌ام تمام نشده، مثل فشنگ در می‌رود و من هم با خنده پشت سرش می‌دوم. از درگاه رد می‌شوم؛ پله‌ها را پایین می‌روم. گوش‌هایم سوت می‌کشد. روی پله چندم است؟ نمی‌دانم! اما می‌‌ایستم. سرگردانی ذهنم را احاطه می‌کند و صدای سوت انگار نمی‌خواهد برود. چه‌کار داشتم که می‌دویدم؟ نمی‌‌دانم؛ نگاه گُنگَم، اطراف را از نظر می‌گذراند. گوش‌هایم هنوز سوت می‌کشند. با احتیاط چند پله باقی‌مانده را طی می‌کنم، چند دقیقه قبل را مرور می‌کنم. صدای سوت هنوز هم هست؛ حامد من را صدا زد. که پرهام بیدار شده است. من به طبقه بالا رفتم و... .

صدای سوت کشیدن گوش‌هایم؛ از بین می‌رود، و یادم می‌آید. با پرهام تا طبقه پایین مسابقه گذاشته بودیم. به سمت آشپزخانه می‌روم. صدای حامد که سر به سر پرهام می‌گذارد، و پرهام که صدای خنده و صدای سکسکه‌اش در هم آمیخته؛  کُل فضا را پُر کرده.

  • لایک 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۸


سیگار برگ را از لب‌هایش فاصله می‌دهد. نگاهش را به چشم‌های سرکش مهام می‌دوزد و فکر می‌کند «اگر هوش و توانایی بالایش نبود، تا به حال به خاطر سرکشی‌هایش حتماً چند گلوله نوش جان کرده بود؛ اما حیف که این پسر، حیف گلوله است» دود خاکستری سیگار همراه بازدم از بین لب‌هایش خارج می‌شود.
- می‌دونی که برای چی این‌جایی مهام؟
- خیر قربان! اطلاعی ندارم.
پوزخند روی لب‌ِ ساشا جا خشک می‌کند. «مگر می‌شود ندانی پسر؟» پوزخندش را به دهان می‌برد. با لحن مغموم و دلسوزانه‌ای می‌گوید:
-تنها کسایی که موقع مرگ حسام عزیزمون تو اتاق بودن من و تو بودیم مهام. یادته؟ 
مهام مرگ آدم‌های زیادی را دیده بود. آدم‌هایی شاید کوچک‌ترین شناختی هم از آن‌ها نداشت. او از حسام هم شناختی نداشت؛ اما... . مرگ حسام! هیچ‌گاه مرگ حسام را فراموش نمی‌کرد. حسام خود را فدا کرده بود. فدای ارزش‌هایی والاتر از زندگی. خاطره‌ی آن شب در ذهن مهام تکرار شد و تمام محتویات معده‌ش تا نزدیک نای بالا آمد و مثل قطرات خون حسام که آن‌روز پوستش را سوزاند، این‌بار گلویش به سوزش افتاد. سعی مهام در محار و پنهان کردن ضعفش نسبت به این موضوع، موفقیت‌آمیز بود:
- بله قربان! به خاطر دارم.
- خوبه؛ می‌دونی؟! اگه اطلاعاتی که از خاطره دست پلیسه، باعث به خطر افتادن جونش بشه، تمام باند به فنا میره. خاطره یکی از مهره‌های مهمِ ماست 
- می‌دونم قربان!
مکث کرد که مثلاً نشان بدهد سردرگم شده‌ است. «چه بازیگر ماهری!»
- اما ربط این موضوع، با خودم رو متوجه نمیشم.
لب‌های باریک ساشا می‌رفت تا دوباره منحنی پوزخند را بسازد؛ اما ساشا لبخند زد:
- خنگ نبودی مهام 
- هنوز هم نیستم قربان؛ اما منظورتون رو واقعاً متوجه نمیشم. اگه مفهوم‌تر توضیح بدید بهتره.
صبر ساشا سر می‌رود، همه می‌دانند صفر تا صد ساشا فقط یک ثانیه است. ساشا فریاد می‌زند:
- توضیح ؟  توضیح فقط یه اسمِ مهام! خاطره سرمدی.
نفس عمیقی می‌کشد تا به اعصابش مسلط شود. لحنش سرد می‌شود و آرام، نگار نه انگار فریادش چهارستون عمارت را لرزانده بود.
- نزدیکش‌‌ شو!
- نزدیکش بشم؟
- جاسوسی‌اش رو بکن.
- یعنی برم ایران؟
ساشا کشوی میز کارَش را بیرون‌ می‌کشد و همان‌طور که پاکت مستطیل شکلی را از کشو خارج می‌کند، می‌گوید:
- این بلیط هواپیما. چهار ساعت دیگه تو رو مستقیم می‌بره استانبول، اون‌جا یک‌نفر به اسم آرکان خالد میاد فرودگاه دنبالت. اون بهت میگه باید چی‌کار کنی.
ساشا مکث می‌کند تا جدیتی که باید را در چهره‌ی مهام ببیند. بعد از چند ثانیه فقط لب می‌زند:
- مرخصی!

*** 

شهاب شنبه‌ها کلاس نداشت. از اول مهر، جوری واحدهایش را برداشته بود که شنبه‌ها از دانشگاه فارغ باشد تا بتواند به کلاس موسیقی‌اش هم برسد. اما در آن زمان نمی‌دانست مشغله‌ای مهم‌تر و از نظر خودش باشکوه‌تر از هنر هم وجود دارد. مشغله‌ای که شنبه‌ها که هیچ، تمام روزها و لحظه‌های زندگی‌اش را پُر می‌کند و جان می‌بخشد. شهاب اوایل این مشغله را «چیزِ اعصاب خورد کن» خطاب می‌کرد؛ اما وقتی کم- کم متوجه شد که ناخودآگاه کاغذهای سفید و زشتی که گاهی از کِشو خارج می‌شدند حالا تمامشان با چهره‌ی او رنگ می‌گیرد و زیبا می‌شود. فهمید موضوع از یک اعصاب خورد کنی ساده فراتر است. از همان زمان بود که روی رفتارهای خودش دقیق شد. تنها نتیجه‌ای که می‌توانست از آن همه توجه و دل نگرانی، آن‌ همه فانتزی‌های درهم تنیده و آن چهره‌ی درخشان که همیشه جلوی چشم‌هایش بود «مگر امکان دارد؟» آری امکان دارد! عاشق که باشی همه‌چیز امکان دارد. شهاب هم عاشق بود. شهاب ۲۰ ساله عاشق ماریای ۱۸ ساله بود .

  • لایک 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۹


این شنبه هم مثل تمام شنبه ها ، ماریا متوجه تعقیب شدن توسط شهاب شد و مثل همیشه هیچ به روی خودش نیاورد و انگار نه انگار که شهابی هم وجود دارد ، ماریا از شهاب متنفر بود تصور او از شهاب پسر خوشگذران و بی‌مصرفی بود که کل کار مهم زندگیش پُز دادن با ماشین های رنگ و وارنگ پدرش و لباس های برندش و آن هشت اِم دنبال‌ کننده‌اش در فضای مجازی بود و بس . 
حتی فکر کردن به همچین آدمی باعث میشد بخواهد بالا بیاورد . همچین آدم هایی نه در خط فکری و نه در تربیت خانوادگی ماریا وجود خارجی نداشتند . پدر ماریا ، سعید وسواس خاصی روی تربیت و طرز رفتار ماریا داشت به همین دلیل ماریا را دختر متین ، منطقی و مؤدب بار آورده بود ، دختری که شهاب نمی‌توانست به درون خط قرمزهای فکری‌اش راه پیدا کند ، ماریا  هم با پشتوانهٔ این موضوع خیالش راحت بود که عمراً فریب چهره جذاب و معروف شهاب را بخورد و مثل دختر های لوسِ مزخرف برایش چراغ سبز روشن کند و به قول معروف خط بدهد ، با این فکر ، ماریا نفس عمیقی کشید و آسودگی چهره بی‌رنگش را در بر گرفت . موضوع شهاب نبود ، موضوع خود ماریا بود . ماریا از آن روزی که به یک مذکر احساسی پیدا کند می‌ترسید ‌. ماریا برگشت و به خیابان طویل و خلوته پشت سرش نگاه کرد ، با اینکه از شهاب بدش می‌آمد اما اینکه شهاب به محض ایستادن ماریا ، روی ترمز زد و ناشیانه به سقف پرادو مشکی‌اش خیره شد  باعث شد به خنده بی‌افتد و لبخند زیبایی درخشش صورتش را بیشتر کرد . لحظه‌ای نگاه شهاب به آن لبخند درخشان افتاد در هپروت غرق شد و دیگر چیزی نفهمید 
- شهاب ، شهاب ، هِی شهاب ...؟
شهاب انگار که جریان الکتریسیته در بدنش پخش شده باشد از هپروت در آمد و بلند گفت : 
- هان؟ ... چیه؟ ... چیشده ؟
حامد از لحن شهاب به خنده افتاد و با لحن پُر از خنده‌ای گفت:
- حواست کجاست ؟ تو افق سیر میکنی چرا ؟
شهاب آب دهانش را قورت داد و بی توجه گفت : 
- ها ... چی ؟ چی پرسیدی ؟ 
چشمان روشن حامد از تعجب گرد شد «این پسر یک چیزیش هست‌ها » ، حامد دست به سینه زد و نجوا کرد :
- میگم چی میخوری برات بیارم ؟ 
- یه لیوان آب
-همین ؟ 
شهاب به نقطه‌ای روی پیشخوان چوبی رنگ آشپزخانه خیره شد آرام زمزمه کرد :
-آره 
حامد بی آنکه چشم از شهاب بردارد ، درب کابینت ام دی اف را باز کرد ، لیوانی برداشت و به سمت یخچال رفت ، لیوان را به اهرم آب سرد کن فِشرد و قطرات آب لیوان را تا نیمه پر کردند ، شهاب فکر کرد « چقدر صدای آب به اندازه صدای اون لطیفو گواراست » ، حامد لیوان به دست به سمت شهاب برگشت و روبه‌رویش ایستاد . آب را جلوی شهاب گذاشت و همانطور خیره‌اش ماند . شهاب (ممنون)ی زمزمه کردو لیوان را به لب هایش نزدیک نمود ، وقتی سرمای دلنشین آب گلویش را تر کرد ، لذت زیرپوستی‌ای در سراسر بدنش پخش شد ، شهاب فکر کرد « اصلا چقدر ماریا شبیه آب است ، زلال و آرام بخش »

 

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار انجمن

پارت ۱۰ 

شهاب نگاهی به اتاقش انداخت. اتاقی که جای جایَش را تصاویری از چهره ماریا پُر کرده بود. مغزش از این‌ همه ماریا خسته بود اما قلبش از وضعیت فعلی لذت میبرد و این شرایط را می‌پسندید. خستگی این جدال میان قلب و مغزش و این تکاپوی نابرابر جسمش را آزار می‌داد، زمانی که ماریا را میدید جریان خون در رگ هایش سریع تر می‌شد، گاهی آنقدر سریع که چشمانش سیاهی میرفت و حس میکرد روح از تنش جدا شده، بی توجهی های ماریا هم ضعف جسمی‌اش را افزایش می‌داد. گاهی  بی آنکه بخواهد یا بتواند جلویش را بگیرد، به گوشه‌ای خیره می‌شد به طوری که هر کس می‌دید فکر می‌کرد در کُما فرو رفته و دیگر بازگشتی ندارد. کمتر غذا می‌خورد و بیشتر در فکر و انزوا فرو می‌رفت. گاه و بیگاه لبخند می‌زد و رفتارش به شدت عجیب شده بود.

خاطره هم با پرهام خودش را سرگرم کرده بود، تلاشش برای نادیده گرفتن بیماری‌اش هم بی ثمر بود. در مقابل درد های بی وقفه و فراموشی های لحظه‌ای، حالت تهوع ههای گاه و بیگاه و اسپاسم های بی دلیل فقط میتوانست تحمل پیشه کند و دَم نزند. حتی قرص جدید و آرامبخش های قوی هم هیچ دردی را دوا نمی‌کرد و فقط عوارض مصرف این دارو ها کلافه‌گی‌اش را بیشتر می‌کرد. گاهی آنقدر درد در بدنش افزایش پیدا می‌کرد که با تمام وجود مرگ را پذیرا بود اما خیلی سریع یادش می‌آمد، هنوز برای دل کندن از خانواده تازه‌اش زود است. 
بنیامین اما فقط حرص می‌خورد. دستورات پولاد اعصاب نداشته‌اش را متشنج می‌کرد و بنیامین مغرور را به جنون می‌کشاند، بدتر از آن، این بود که جز صبر کار دیگه‌ای نمی‌توانست انجام دهد. صبح با پولاد به شرکت می‌رفت و شب هم بر می‌گشت و در این بین هیچکس جز خدایش و خودش نمی‌دانست چه به سرش میاید.
حامد همیشه آرام، دلتنگ همسر مهربانش و دختر زیبایش بود. روزی چندبار با آنها تلفنی حرف می‌زد اما دلتنگی‌اش رفع نمی‌شد، از طرفی نمی‌توانست عمارت پدری‌اش را رها کند، انگار که روی یک پل متحرک بود و نه میتوانست جلو برود نه میتوانست به عقب برگردد، اما این درگیری ذهنی باعث نمی‌شد که دیگر لبخند نزند. طرز فکر زیبای حامد همیشه این بود:

-حال بدم مال خودم، حال خوبم مال شما 

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...