رفتن به مطلب

رمان دلبر پایین شهری | MD و 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربران انجمن نودهشتیا


_mahdiyeh_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                                       بسم تعالی

                         نام رمان: دلبر پایین شهری

           نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽  و مهدیه داودی 

                              ژانر: عاشقانه,طنز 

                                 نثر: محاوره

خلاصه:

بر آستان تو دل پایمال صد دردست

 ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست

هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ 

 که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست 

 شب است و آینه خواب سپیده می‌بیند 

بیا که روز خوش ما خیال پروردست 

دهان غنچه فرو بسته ماند در شب باغ 

که صبحِ خنده‌گشا روی از او نهان کرده‌ست 

 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی 

 به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 

 به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق 

 که سینه ها سیه از روزگار دم سردست 

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست 

 که این دلیر به بازوی آن هماوردست 

دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق 

که آسمان و زمین با من و تو همدردست 

 ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز 

خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست.

ویراستار: @ Ayda rashid

ناظر: @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط mahdiyeh
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                               مقدمه:

 

عشق  برای من واژه غریبیست هنگامی که سوی دیگر افکارم تو ایستاده باشی! بلند قامت و رشید.

اما نمی‌دانم چه بر تو گذشته، گویی کوهی از خستگی را به دوش می‌کشی، مجنونه لیلی شده‌ای یا برای رسیدن به شیرینت کوه کنده‌ای؟ نمی‌دانم؛ شاید هم تو و معشوقه‌ات قرار است داستان جدیدی باشید که عشق را برایم معنا می‌کنید و چشمان من را برای چشیدن طعم زیبای عشق باز می‌کنید و یا قرار است کتابی باشید که در کنج کتابخانه‌ام خاک خواهد خورد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط حضرت مرگ
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 7

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱
پام رو بالا آوردم و لگد  محکمی نثار پهلوی امیر کردم و با حرص گفتم:
- پاشو مارمولک!
ناله‌ای کرد و پتو رو، روی سرش کشید. نفسم  رو با حرص بیرون فرستادم که نگاهم به بشقاب‌های چینی توی آب چکان برخورد کرد. گردنم رو به چپ و راست تکون دادم که صدای ترق تروقشون  بلند شد. لبخند کجی زدم و به طرف آشپزخونه کوچیکمون رفتم. یکی از بشقاب‌ها رو برداشتم و همراه با چنگال از آشپزخونه بیرون اومدم. کنار امیر ایستادم و کمی کمرم رو خم کردم. بشقاب رو در گوشش گذاشتم؛ لبخندم رو عمیق‌تر کردم و چنگال رو آروم و با ضرب کف بشقاب کشیدم. دادی زد و درحالی که دست‌هاش رو، روی گوش‌هاش می‌ذاشت از جاش پرید که پتو به پاش گیر کرد و تِلپ خورد زمین! لبخندی از روی رضایت زدم و به طرف آشپزخونه رفتم و در همون حال خطاب به امیر گفتم:
- خب مارمولک خان، حالا که پا شدی برو یک آب  به  سر و صورتت بزن سرحال بشی بعدش برو توی کوچه دوست‌هات منتظرتن. حواست به خونه هم باشه که من برم و بیام باشه؟!
بشقاب و چنگال رو زیر آب گرفتم و سرجاشون گذاشتم. آهی کشیدم و بی‌توجه به امیر که نشسته داشت چرت می‌زد، سری  با تأسف تکون دادم و برای حاضر شدن به طرف تک اتاق مشترکمون رفتم. با فکر به خونمون و وضعیتمون آروم شروع به جا کردن لباس‌هام کردم که نگاهم به عکس پدر و مادرم خورد. لبخند تلخی زدم و به طرف قاب  عکس رفتم. دستی روش کشیدم و با مکث زمزمه کردم:
- خیلی زود تنهام گذاشتین! امیر هنوز بچه‌س مامان من نمی‌دونم می‌تونم درست تربیتش کنم یا نه! بابا خرجمون در نمیاد اونقدر وضعمون خرابه که اومدیم توی یکی از محله‌های پایین شهر تهران زندگی می‌کنیم، توی یک کوچه بن بست ولی نگران نباشین  جاش امنه همه هوام رو دارن مخصوصاً خاله فاطمه.
دستی زیر چشم‌هام کشیدم که صدای داد امیر بلند شد:
- دلبر؟! آبجی دلبر کجایی؟!
دماغم رو بالا کشیدم و با بغض گفتم:
-  توی اتاقم، بیا اینجا!
نفس- نفس زنان توی درگاه در ایستاد و بریده گفت:
- ساعت چهار شد، نمی‌خوای بری؟!
از جام پریدم و هول گفتم:
- دِ چرا الان میگی شنقل!
نفسی تازه کرد؛ قری به گردنش داد و با خودشیفتگی گفت:
- تلافی بیدار کردنت!
دمپاییم رو درآوردم و به طرفش پرت کردم که جا خالی داد و در رفت. با اخم دادی زدم و گفتم:
- پدر صلواتی یک ذره بچه‌ای این حرف‌ها رو از کجات در می‌آری؟
هول شده شلوار جین سیاهم رو که چند سالی بود ازش استفاده می‌کردم رو پوشیدم. تاپ سیاهم رو به همراه سویی شرت بدون زیپم تنم کردم. موهام رو گیس کردم و هر دو رو سه‌‌تایی شل بافتم. کلاه کپ سیاهم رو سرم گذاشتم. نگاهی کلی به اتاقم انداختم و با عجله گیتار به دست وارد حیاط کوچیک و نقلیمون شدم. سرگردون به دنبال کفش‌‌هام می‌گشتم که امیر توپ به دست گفت:
- پایین پله‌هاست!
با سرعت نگاهم رو چرخوندم و کفش‌هام رو پوشیدم. گیتارم  رو برداشتم و درحالی که لی- لی کنان به طرف در می‌رفتم، لپ امیر  رو کشیدم و گفتم:
- مواظب خودت و خونه باش زود برمی‌گردم!
سرش رو تکون داد و پشت سرم بیرون اومد. نفسم رو به بیرون هدایت کردم و زمزمه کردم:
- خدایا به امید تو!
از کوچه‌مون با احوالی پرسی و سلام علیک خارج شدم. با عجله وارد خیابون شدم و کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم. دستم رو توی جیبیم فرو کردم و پول‌ توی جیبم رو بیرون کشیدم. با دیدن یک پنج هزاری و دو هزاری نیشخندی زدم و زمزمه‌وار گفتم:

- ببین توی چه منجلابی گیر افتادیم!

چند دقیقه‌ای سرپا ایستادم که رنگ زرد اتوبوس  از دور توجه‌‌ام رو به خودش جلب کرد. دستی به پیشونیم کشیدم و به برگه‌ی جلوی اتوبوس که نوشته بود " زعفرانیه "  نگاه سرسری‌ای انداختم. همین‌ که اتوبوس ایستاد با عجله سوار شدم و به توجه به هُل دادن زن‌ها برای پیدا کردن جا روی اولین صندلی نشستم و منتظر حرکت اتوبوس شدم.

***

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 6

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...