رفتن به مطلب

رمان سودای شکار| Kimia کاربر انجمن نود و هشتیا


KIMIA KAZEMI
 اشتراک گذاری

محتوای رمان سودای شکار  

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره رمان سودای شکار چیه؟

    • خیلی خوب...
      3
    • خوب...
      0
    • متوسط...
      0
    • کسل کننده...
      0


ارسال های توصیه شده

 

                                               •به نام خداوند قلم•                                                

نام: سودای شکار

نویسنده: Kimia

  ژانر: تخیلی، عاشقانه‌، فانتزی

هدف:  دریافت آرامش روحی هنگام نوشتن

خلاصه•

 

  در انتهای دنیا موجودات عجیبی درحال تکامل و رشد هستند و چه بسا در میان ما هم زندگی می‌کنند. آنها ضد ما انسان‌ها هستند؛ اما ممکن است در میانشان افرادی باشند که به خلق وحشت میان انسان‌ها علاقه نداشته باشند. 

 

به راستی حق با سیاهی است یا سفیدی؟ 

 

اگر در این میان عشقی بین سیاهی و سفیدی متولد شود چه خواهد؟ سر انجام چه خواهد شد ؟

مقدمه•

 

از همان اول که متولد شدند با یکدیگر تفاهم نداشتند. یکی روحش سیاه بود و دیگری سفید رنگ! از همان ابتدا از جادویشان در مقابل یکدیگر استفاده می کردند. حتی فرزندانشان نیز مقابل هم می‌ایستند! شاید نباید از اول متولد می‌شدند.

 

•صفحه نقد•

•گالری شخصیت‌های رمان•

 

ناظر: @ منیع

 

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 15

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱»

آرام خودکار آبی رنگش را روی کاغذ رها کرد و به برگه سفیدش که تنها لکه جوهر روی آن نامش بود خیره شد.تنها صدای حاضر در کلاس صدای نفس‌های همکلاسی‌هایش و قدوم آقای سوان دبیر زبان اسپانیایی‌اش بر روی سرامیک طوسی کلاس بود. آهی از اعماق وجودش کشید و با خود فکر کرد که کاش دیروز به جای بازی با اسکات درسش را تمام می‌کرد و باز هم افسوس خورد که کاش توانایی پیش‌بینی و آینده بینی‌اش اکنون به کارش می‌آمد ولی دیگر این آه و ناله‌ها  هیچ کمکی به او نمی‌کرد. از گوشه چشم نگاهی به اسکات انداخت که تمامی سوالات برگه‌اش را پاسخ داده بود. از کوله صورتی مشکی لونا کنار دستی‌اش، قمقمه‌ سفید او‌ را برداشت و کمی سرش را شل کرد؛ به گونه‌ای که اگر آن را کج می‌کرد؛ محتویاتش از آن خارج می‌شد.

نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که هنوز همه سر در برگه دارند و تند-تند یادداشت می‌کنند. از نشستن رو روی نیمکت‌های سخت چوبی مدرسه کسل و خسته شد بود بنابراین قصد کرد تا برگه‌ سفیدش را هرچه زودتر تحویل دهد و به کار‌های ردیف شده خود برسد.

از پنجره‌ی زنگ‌زده کلاس نگاهی به حیاط مدرسه که همچون عروسی سفید پوش از برف شده بود انداخت. لبخندی از سر خوشحالی زد.

جامدادی ساده آبی رنگش را در کوله مشکی‌اش گذاشت و برگه‌اش را برداشت و برخواست. باغرور قدمی به سمت نیمکت اسکات برداشت و قمقمه آب لونا که محتوای آن شربت پرتقال بود را روی برگه اسکات کج کرد. تمام جوهر مشکی روانویس اسکات روی برگه امتحانش بخش شده بود. صدای داد اسکات،  در کلاس مسکوت پیچید. نوای دبیر برای سکوت پیشه کردن او را از سر و صدای اضافه وا داشت.   لبخندی از سر شراشرت زد و به سمت میز دبیر که در سمت چپ کلاس شصت متری بود گام برداشت. برگه‌اش را بر روی میز فلزی دبیر گذاشت و با خوشحالی کلاس را ترک کرد.

در سرویس بهداشتی را بست و جلوی آیینه ایستاد. چتری‌های لخت مشکی رنگش بهم ریخته شده بود.سربند سفیدش را از سرش درآورد و دوباره به سر کرد. چشمان مشکی بی‌انتها و سردش کمی به رنگ قرمز مایل شده و عطش شکار حال‌اش را دگرگون کرده بود.

قمقمه طوسی‌اش را از کوله‌اش درآورد و درش را باز کرد. با ولع بوی تند نوشیدنی را بلعید. قمقمه را نزدیک لب‌های متوسطش کرد و از نوشیدنی قرمز رنگ نوشید. طعم تلخ و گس نوشیدنی به دلش نشست. نفس عمیقی کشید و قمقمه را دوباره به جای خود برگرداند.

بیرون در سندی وارمن، الکس رولدگلد، جک استوارت و روندی آدامز منتظر آمدن او بودند و با چشمانی کنجکاو و مرموز به در سرویس بهداشتی خیره شده بودند.

در باز شد و قامت دخترک در چهارچوب در خود نمایی کرد. سندی مانند همیشه سینه سپر و با گستاخی تمام پوزخندی مهمان لب‌های صورتی رنگش کرد و با تمسخر گفت: 

- روز بخیر لویسا! امتحان چطور بود؟

با چشمانی بی تفاوت، نگاهی صرفاً جهت تمسخر انداخت و لب زد:

- خوب بود! 

الکس دختری دورگه درحالی که موهای فر مشکی رنگش را از پیشانی‌اش کنار می‌زد، زمزمه کرد: 

- می‌دونی چی خوب‌تر هست؟ 

آخرین باری که جواب این گروه قلدر مدرسه را داده بود خانوم هریستون مدیر دبیرستان او را محکوم به یک هفته اخراج موقت کرده بود. چهره‌اش از خشم درهم شده بود ولی مهر سکوت بر لب هایش کوبیده بود.

با شنیدن صدای اسکات فرشته نجاتش لبخندی از سر رضایت و خوشحالی زد! صدای پر شور و انرژی اسکات در راهرو پیچید:

- برید کنار کله اسفنجی‌ها! 

سپس لویسا را خطاب قرار داد:

- بیا بریم کار داریم!

دستش را گرفت و از میان دایره‌ی آن‌ها بیرون کشیدش! 

لبخندی به اسکات تحویل داد و زمزمه کرد: 

- مرسی اسکات! 

اسکات با خنده گفت: 

-بزار پای جبران خراب کردن برگه امتحانم! 

با گونه‌هایی که از خجالت به رنگ انار شده بود مشتی محکم به شانه‌اش زد و شاکی گفت: 

- دیروز سر من رو با مسابقه شکاری که گذاشتی گرم کردی خب!

هردو از خنده ریسه رفتند و با شادی از در مدرسه خارج شدند. آفتاب ظهرگاهی پشت خشم ابر‌های تیره باران‌زا پنهان شده بود. سوز سردی در تنش پیچید. امیدوار بود تا بهار آفتاب پشت ابرها بماند وگرنه می‌بایست قبل از بهار نقل مکان می‌کرد.

صدای اسکات رشته افکارش را بهم ریخت: 

- باید بریم جنگل لوسیفی اومده! 

ناخودآگاه ابروان مشکی و پهنش از خشم در هم گره خورد. آهی از آمدن خواهرش کشید. آمدن ناگهانی و بی‌خبر لوسیفی خبر از دردسر جدیدی می‌داد.

ناظر: @ منیع

@ Matin.gh  @ پرتوِماه  @ Muobina

 @ Ghazal  @ Ayda rashid  @ Baran_s_89  @ Torkan dori

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 15

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۲»

لوسیفی با چشمانی به خون نشسته و خشمگین چشم به راه آمدن خواهرک قدر نشناسش بود. با حالتی عصبی، مکرر شنلش را بر روی شانه‌اش مرتب می‌کرد. صدای کلاغ تربیت شده‌اش در فضای خوفناک جنگل اکو شد. لبخندی زد. پس خواهرش نزدیک است.

دار و دسته‌اش با شنل‌های سیاه دور او حلقه زدند و منتظر بودند تا دستور بدهد.

***

پس از یک‌ساعت و نیم پیاده‌روی به ورودی جنگل رسیدند. عصبی از اینکه نمی‌تواند در شهر از دویدن‌های خون‌آشامی‌اش استفاده بکند؛ نفسی پر حرص کشید.  از استرس ناخون انگشت اشاره‌اش را با دندان می‌کند و با چشمانی مضطرب به جنگل مخوف خیره شده بود. تنها صدای بلند شده از جنگل سکوت مرگ بود؛ گویا روی این درختان کاج و افرای قد کشیده، گرد مرگ پاشیده‌اند. جرعت ورود به جنگل را نداشت. سر انگشتان دستش سرد شده بود انگار یک تیکه یخ در دست داشت. نفس عمیقی کشید تا شاید از تشویش درونش کم کند و بتواند هرچه سریعتر به دیدن خواهر بزرگترش و دار و دسته ظالم او برود. قدمی در راه تاریک جنگل گذاشت. برگ‌های خشک افرا زیر پایش له می‌شد و صدا می‌داد. خود را با قدم‌های بلند و سریع به خواهرش رساند. افراد لوسیفی همچون دیوار دور او حلقه زدند. لوسیفی با دیدن خواهرش چندین قدم جلو آمد و او را در آغوش گرفت و شروع به بو کردن گردنش کرد.

با در آغوش کشیده شدن توسط خواهرش استرس همچون ماری در وجودش پیچید. لوسیفی از خشم اخمی کرد تا خواهرش را به خاطر سرپیچی از دستور پدرشان به آتش نکشاند.

دوباره گردن خواهرش را بویید و با خشم دستش را دور گردن سفید او حلقه کرد. فشار دستانش را بر روی گردن ظریف او زیاد کرد.با خشم فریاد زد:

- خون خرگوش وحشی! به چه جرعتی از دستور پدر سرپیچی کردی!

با عصبانیتی که در وجودش رخنه کرده بود او را روی زمین انداخت. پوست گردن سفید لویسا پذیرای رد انگشتان کشیده لوسیفی شد. نگاهش به صورت خشمگین خواهرش بود. دندان‌های نیش‌ مرواریدی‌اش از بین لب‌های بهم دوخته‌اش بیرون زده بود و خودنمایی می‌کرد. لوسیفی با دقت هوای اطراف را بو کشید و رو به افرادش کرد و گفت:

- بوی آدمیزاد‌های ترسو میاد. به پیشوازشون میریم! 

به همان سرعت که آمده بودند غیب شدند. لویسا روی زمین نشسته بود  و به سختی نفس می‌کشید. دست و پایش از استرس سِر شده بود. 

اطرافش سیاه شد و مردی با بلیز و شلوار مشکی نگاهی به صورتش انداخت! صورت مرد را نمی‌توانست ببیند. در دستش آلت قتاله‌‌ای بود که از آن خون می‌چکید. کلاه شنل سورمه‌ای را روی سرش انداخت و زمزمه کرد:

- منتظر باش! 

تا آمد به نبود خواهرش عادت و ترسش را دور کند دوباره سر و کله‌شان پیدا شد. لوسیفی با لذت لکه خون گوشه لب سرخش را با انگشت شصتش پاک کرد. نگاهی سرشار از تمسخر به خواهر ترسویش انداخت و با صدای بلند خندید. بعد از دقایقی فریاد زد:

- احمقی لوسیا! احمق! حتماً متوجه تغییراتی شدی. به عنوان خواهر بزرگتر وظیفه‌ام بود بهت بگم یکی از شکارچی‌های سیاه داره میاد سراغت! 

با ناباوری نگاهی انداخت و زمزمه کرد: 

- دروغ میگی! برای چی روح سیاه باید مجوز بده؟!

نمی‌توانست باور کند. دستانش را از خشم و ناراحتی مشت کرد. لوسیفی بی تفاوت چشمان مشکی سردش را به سوی خواهر کوچکترش که حماقت‌هایش تمامی نداشت؛ سوق داد و بی‌تفاوت به راه افتاد.

لوسیفی و دار و دسته‌اش به سرعت جنگل را ترک کردند و فرصت برای پرسش‌های درهم پیچیده ذهن لویسا نگذاشتند.

با قدم‌های آرام ولی سرشار از دل‌نگرانی به سوی خروجی جنگل قدم برداشت. باید چه می‌کرد؟ در ذهنش آنقدر هرج و مرج و شلوغی بود که حتی گاهی یادش می‌رفت باید جلوی پایش را نگاه کند تا به زمین برخورد نکند!

ناظر: @ منیع

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 10

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۳»

از هر سوی ذهنش یک ندایی او را دعوت به کاری می‌کرد! با دیدن اسکات که در ورودی جنگل منتظر او بود لبخندی پر از درد زد. با اسکات چه باید می‌کرد. اسکات خنده‌ای شیرین مهمان لب‌هایش کرد و  نگاهی نگران حوالهٔ او کرد و گفت: 

- چیشد؟ 

نباید اسکات را نگران می‌کرد هنوز که اتفاقی رخ نداده بود. لبخندی تصنعی زد و دندان‌های مرواریدی‌اش را به نمایش گذاشت. با خنده گفت: 

- هیچی اومده بود برای شکار آدمیزاد گوشزد بکنه! 

حتی خودش هم متوجه شد اسکات قانع نشده است ولی برای احترام به حرف او سکوت کرده است!

تمام مسیر مسکوت و در پستوی ذهنش به دنبال راه فراری بود. به راستی که امروز چه روز آزار دهنده‌ای بود. از خودش و خانواده‌اش متنفر شد. گاهی با خود آرزو می‌کرد کاش آدمیزاد بود، حداقل بدون هیچ دغدغه‌ای زندگی‌اش را می‌کرد. با دیدن در فلزی مشکی رنگ ویلا‌یشان لبخندی تلخ زد. باید از پانزده سال زندگی کنار اسکات چشم می‌پوشاند و فرار می‌کرد و می‌گذاشت تا اسکات سپر بلایش شود و یا بایستید و مبارزه کند. با دستش چشمانش را مالید. آنقدر ذهنش درگیر بود که متوجه نشد اسکات چه زمانی در ویلا را باز کرده و وارد در حیاط شده‌اند. نگاهی به اطراف انداخت. سراسر زمین از برف پر شده بود. با یه یاد آوردن بار اولی که به آنجا آمده است ناخواسته لبخندی شیرین زد!

( پرواز در خاطرات:پنج سال پیش

طره‌ی رها شده موهایش بر روی پیشانی‌اش را با دست کنار داد. آرام دستش را سمت زنگ برد تا آن را بفشارد.

قبل از تماس انگشتش با زنگ در، پسری با چشمانی یخی و موهایی سفید رنگ در را باز کرد. از چهره‌اش شادی و هیجان می‌بارید. با ذوق دستش را به سمت او گرفت و با شادی گفت: 

- سلام، من اسکات هستم. تو باید لوسیا باشی! خوش اومدی. 

با تعجب به پسر که خود را اسکات معرفی کرده بود انداخت. چشمان آبی رنگش شادی از آن نمایان بود. از خونگرمی و مهمان نوازی‌ میزبان حس رضایت کرد. دستش را در دست سرد اسکات قرار داد و با خجالت زمزمه کرد: 

- سلام اسکات، خوشبختم از آشنایی باهات! 

دسته چمدان چرم مشکی رنگش را گرفت و روی برف‌های سفید رنگ کشید. صدای خس-خس برف‌های زیر پاهایشان وجودش را از حس و انرژی مثبت سرازیر کرد. شاید این پسر بمب حال خوش بود.) 

با یادآوری گذشته و روز‌های خوشی که با اسکات داشت ناراحتی سراسر وجودش را در بر گرفت. نباید می‌گذاشت اتفاقی برای اسکات بیافتد.   بعد از کلی کنجار با سختی اسکات را صدا کرد:

- اسکات! 

تکه‌ی از چتری‌هایش را از روی پیشانی بلندش کنار داد.   اسکات با طعنه و ناراحتی گفت:

- بالاخره می‌خوای بگی اونجا چه اتفاقی افتاد؟ 

چیزی نگفت. سکوت بینشان هردو را آزار می‌داد ولی هیچ یک تلاشی برای شکستنش نمی‌کردند! تنها صدایی که سکوت بینشان را از بین می‌برد صوت نفس‌های تندشان بود.   آب دهانش را با سختی قورت داد و رو به اسکات گفت:

- باید از اینجا بری! 

اسکات پوزخندی کنج لبانش نشاند و گفت: 

- چرا؟ 

زبانش را بر روی لب‌های خشکیده‌اش کشید و با دستانی لرزان دستان سرد او را در دست گرفت. زمزمه کرد: 

- ساحره سیاه داره میاد. باید بری! 

نگاهی به چشمان مشکی‌اش انداخت و دستش را از میان دستان لویسا بیرون آورد. درحالی که به سمت در ویلا قدم بر می‌داشت بلند گفت: 

- بیاد خب! من با اون کاری ندارم. حالا هم بیا تو تا از سرما تبدیل به یک تیکه یخ نشدی!

به سرعت پشت سر اسکات وارد خانه  شد. بر روی صندلی کالباسی دم در که مخصوص کفش پا کردن بود؛ نشست و دمپایی‌های روفرشی‌اش را با بوت‌های بلند مشکی رنگش عوض کرد.

بارانی مشکی‌اش را به جا لباسی آویز کرد و به سمت سالن داخلی راه افتاد. پارکت قهوه‌ای زیر پایش به صدا درآمده بود، گویا شاکی از لگد مال شدنش توسط او بود. 

خود را در آشپزخانه انداخت و بسته‌ی خون فریز شده را از فریزر سیاه بیرون درآورد.

 

 

ناظر: @ منیع

 @ hana   @ Gisoo  @ ملکه سکوت  @ بانوی غم  @ Mah   @ ستاره-Ensiyeh.gh

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 11

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۴»

***

چشمان مشکی‌اش به کتاب اسپانیایی‌اش و ذهنش در آسمان خیال پرواز می‌کرد.

صدای اسکات او را از دنیای خیالش جدا کرد.

کنارش روی کاناپه طوسی نشست و گفت:

- باز کجا سیر می‌کنید خانوم اسمیت؟ 

لبخندی به چشمان مهربانِ دوستش زد و انگشتان ظریفش بر روی دسته مبل به حرکت درآورد.

نگاهش را از خورشید پنهان شده زیر ابر‌ها گرفت و به چشمان یخی اسکات دوخت. با نگرانی لب زد:

- کی راه میافتی؟ باید هرچه زودتر...

 اسکات نفسش را با حرص بیرون فرستاد و در میان حرف او پرید:

- بسه لویسا! نمیرم! من عزیزام رو توی این راه از دست دادم. دیگه نمی‌خوام دوستم هم از دست بدم.

عصبی شده بود و پوست سفیدش از خشم به سرخی می‌زد. رگ‌های سفیدی چشمانش از خشم و ناراحتی به قرمز مایل شده بود.

لب‌های کویر شده‌اش را با زبان تر کرد و گفت:

- گفتی خانواده‌ات رو ساحره‌های سیاه از بین بردن؟!

پنجه دستش را در موهای روشنش فرو برد و کمی کشید.   با سختی زمزمه کرد: 

- آره! خودشون بودن! 

چشمان دریایی‌اش مالامال از اشک شد. چشمانش را بست تا از ریزش باران اشک‌هایش جلوگیری کند.اسکات پس از پنج دقیقه سکوت طاقت فرسا گفت: 

- من نمیرم لویسا! 

***

نگاهی به ساعت دیجیتال روی پاتختی‌اش که ساعت دوازده و پانزده دقیقه نیمه شب را نشان می‌داد؛ انداخت. بافتی، مشکی رنگ که تضاد زیبایی با پوست سفیدش ایجاد کرده بود را، پوشید. بوت‌های بلندش را به پا کرد و آماده پیاده‌روی شبانه‌ شد.

آرام به سمت در ورودی قدم برداشت. سرتاسر خانه زیر چتر سیاه تاریکی فرو رفته بود. دستش را بر روی دسته سرد فلزی در قرار داد تا در را باز کند ولی با شنیدن صدای تق-تقی که منشأ آن آشپزخانه‌ بود، از حرکت ایستاد. آرام به سوی محل صدا گام برداشت. با خود به گمان کرد که شاید اسکات قصد ترساندن او را داشت. با دیدن سایه‌ نشسته‌ای که صاحب آن در آشپزخانه بود، فرضیه‌اش رد شد. قطرات عرق از تیغه کمرش به پایین می‌لغزید.

ناگهان صدای سرد و بلندی سکوت فضا را شکست:

- بالاخره از اون پناهگاه امنت خارج شدی، دختر سیاه! 

از سردی صدا به خودش لرزید.

صدای تیز شدن چاقویی می‌آمد و مسبب گز- گز کردن انگشتانش شد.

با بلند شدن سایه آب دهانش را قورت داد و کویر گلوییش را تازه کرد. همراه با بلند شدن سایه صدای افتادن صندلی در سالن پیچید. 

بدون حرکت پشت دیوار آشپزخانه ایستاده بود و منتظر حرکتی بود تا از خود دفاع کند. 

لبان مشکی‌رنگش را با زبان تر کرد و گفت:

- تو... کی... هستی؟ 

نجوای خنده‌اش بر شیشه سکوت سالن خدشه انداخت.   با تمسخری مشهود گفت:

- لویسا اسمیت. دختر خانواده اسمیت. یکی از کاندیدای وارث شرکت نوشیدنی سازی بلود ماین. با سن چهارصد و بیست !

با شنیدن سخنان او بی‌تاب و قرار شد.سایه  با همان لحن ادامه داد:

- هنوز فرصت دارم. بر می‌گردم دختر سیاه! 

و سایه‌اش به سرعت از نظر خارج شد.

ناظر: @ منیع

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 10

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۵»

دستش را به دیوار پوشیده با کاغذ دیواری زد تا از سقوطش بر زمین جلوگیری‌ کند. از ترس توان حرکت نداشت. ناگه برق سفید رنگ راهرو روشن شد. اسکات با لباس‌های خواب سفید رنگش درحالی که موهای پریشانش را از پیشانی‌اش کنار می‌زد گفت:

- چی‌شده؟! 

 دانه‌های اشک از گونه‌های سرخش گذشته بود و از خود رد به‌جای گذاشته بودند. اسکات با چشمانی نگران صورتش را کاوید. به سمت او گام برداشت و زیر بازو‌انش را گرفت. جسم کوچکش شبیه گنجشکی ترسان می‌لرزید. با لحنی آرام زمزمه کرد:

- لویسا، آروم باش! نفس عمیق بکش و بگو چی‌شده!؟

بغضش را قورت داد و به بازوی اسکات چنگ زد. روی صندلی کنار در ورودی نشست و سرش را در دستانش فشرد. با بغض و ناراحتی لب زد:

- اون اینجاست! اون اومده بود من رو بکشه! من... من می‌ترسم.

لحن لرزانش دل کوچک اسکات را به درد آورد. اسکات دستان کوچک او را در دست گرفت. 

***

اسکات آرام پتو را روی او مرتب کرد و بدون تولید هیچ صدایی از اتاق خارج شد. نفس عمیقی کشید و اکسیژن را از جاده‌ی نای خود به ریه‌هایش فرستاد. تصویر آن لویسا ترسان و پر‌بغض از جلوی دیدگانش کنار نمی‌رفت. سویشرت سورمه‌ایش را از روی جا لباسی برداشت و از در خارج شد.با یاد خانواده‌اش مروارید‌های بلورین اشک از چشمان دریایی‌اش غلتید. دستانش را در جیب سویشرت فرو برد و به آهنگ صدای شب گوش سپرد. مگر می‌شود آن جانیان را به فراموشی بسپارد. صدای قدم‌هایی را شنید. با سرعت خود را پشت ستون بلند برق پنهان کرد. صدا به او نزدیک ‌می‌شد. به صاحب صدای پا، که سایه‌ای کوچک داشت خیره شد. دختری به آن برازندگی آن‌هم در این ساعات شب اینجا چه می‌کند. بدون هیچ سر و صدایی پشت سرش قدم بر می‌داشت بدون اینکه دختر متوجه او شود. بوی خاک نم خورده بینی‌اش را قلقلک می‌داد. نور ماه آسمان پر ستاره شبانگاه را همچون چراغی روشن کرده بود. مسیری طولانی با آرامش پشت سر دختر قدم برداشت. پس از گذر یک ساعت خسته از پیاده‌روی طولانی آن ناشناس مو فر، قصد بازگشت کرد. به سمت خانه به راه افتاد ولی قلب کوچک پنهان در سینه‌اش در میان دستان آن غریبه، به یادگار ماند.

***

ماگ را از روی میز برداشت و خطاب به اسکات گفت:

- دیشب، چه اتفاقی افتاد؟ من بعد از رفتن ساحره هیچی یادم نمی‌آید.

انگشتان کشیده لاک خورده‌اش را دور ماگ آبی حلقه کرد. از پنجره بزرگ نگاهی به آسمان اشکبار صبح یکشنبه کرد. از سحرگاه باران بدون وقفه زمین را تر می‌کرد. اسکات برای جواب سوال او دچار خود درگیری شده بود. با سختی دهان باز کرد و گفت:

- هیچی، خوابیدی!

الان می‌خوای چیکار کنیم؟! لویسا بیا برگرد پیش خانواده‌ات

لویسا خشمگین به سمتش برگشت و جواب داد: 

- اسکات تو که اون‌ها رو می‌شناسی! من نمی‌تونم مثل لوسیفی یه عوضی بشم. 

دلش برای خانواده‌اش تنگ شده بود و توانایی انکار آن را نداشت ولی معیار‌های شخصیت او مانند خانواده‌اش نبود. آنجا بودن فقط او را بیش از پیش از آنها آزرده می‌کرد. آنها هیچ نقطه اشتراکی  به جز خون‌آشام بودنشان، با یک‌دیگر نداشتند.

ناظر: @ منیع

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 9

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۶»

اسکات او را درک می‌کرد ولی نمی‌خواست دوستش را به این راحتی از دست بدهد. با سختی شروع به بیان خاطراتی کرد که تا کنون جز خودش و خدایش هیچ‌کس از آنها خبر نداشت. لبانش را با زبانش تر کرد و گفت:

- اون زمان همش یه بچه دوازده ساله بودم. زمین این شکلی نبود. با این همه پدر و خواهر بزرگ‌تر من هیچوقت لب به خون آدمیزاد نزده بودند. خواهرم، دختری زیبا و البته خوش اخلاق! 

ما‌بین سخنانش فاصله‌ای انداخت. دستانش می‌لرزید. باز شدن صندوق حرف‌های ناگفته دلش او را غمگین کرده بود.

ادامه داد:

- یک روز که رفتیم توی جنگل برای شکار... ساحره‌ها بهمون حمله کردن. خواهرم ازم خواست پشت تخت سنگی پنهان بشم و هرچی هم دیدم کاری نکنم. منم هیچ کاری نکردم. خواهرم و پدرم جلوی چشمام... به مرگ محکوم شدن و من فقط نظاره کردم که چجوری قلب پدر و خواهرم رو از توی سینه‌‌اشون بیرون کشیدن. من... نمی‌خوام دوباره خواهرم رو از دست بدم!

سکوت کرد و کوشید با نفس کشیدن آرامش را به خود بازگرداند. لویسا مغموم سرش را پایین انداخت و دستان اسکات را گرفت. چه می‌گفت تا خاک قدیمی غم، نشسته بر دل او پاک شود.

صدای زنگ در بلند شد. لویسا لبخندی زد، حال به لطف رزی همیشه خندان حال اسکات شاید کمی از غم و ترس دور می‌شد. در ورودی را باز کرد که قامت خیس ولی شاد رزی دیده شد. کاپشن سفید رنگ خیسش را درآورد و بر روی جا لباسی آویزان کرد. پر انرژی گفت:

- تمام بدنم خیس شده! اگه به خاطر شما دو کله پوک نبود توی این بارون عمراً پام رو از در خونه‌امون بیرون می‌گذاشتم.

با آمدن رزی شور و نشاط به خانه‌ی آنها بازگشته بود. رزی شاید از ماهیت اصلی آنها خبر نداشت ولی همیشه بهترین زمان‌ها را با او می‌گذراندند. با او انگار عقربه‌های ساعت می‌ایستادند تا برای چندین لحظه از وجودیت ترسناک خودشان دور شوند. اسکات چشمانش را با دست مالید و رد اشک را پاک کرد. صدای پر ذوق و شوق رزی او را از دنیای فکر و خیال درآورد.

- راستی! یک دختر جدید اومده مدرسمون. میگن به خاطر شرکت پدرش از نیویورک به اینجا اومده.

با حرف رزی، ذهنش نقش دختری که دیشب دیده بود را در دیدگانش طراحی کرد.با اینکه در آن تاریکی صورتش واضح ندیده بود.

تصمیم گرفت امشب هم در محل دیشب ایست کند تا شاید او را ببیند.

با نوای فریاد رزی که او را مخاطب قرار داده بود، دست از فکر و خیال برداشت و گوشش را به او سپرد. 

***

چاقوی غلاف شده‌اش را در جیب شلوارش گذاشت. نگاهی به اتاقش انداخت. همچی آماده بود تا از خود در مقابل ساحره مراقبت کند. زیر لب غرلند می‌کرد و اسکات را مورد لطف الفاظ رکیک قرار می‌داد. نگاهی به تجهیزات ابتدایی دفاعی خود انداخت. اگر قرار بود بمیرد حاضر نبود تسلیم شود. صدای قدم‌های آرام و سوتی شنیده می‌شد. یکی با صدای آرام او را خطاب قرار می‌داد. نگاهی به ساعت انداخت. دیشب هم همین ساعت بود که ساحره آمده بود. دستانش از ترس همچون تکه یخی شده بود ولی ظاهرش چیزی را نشان نمی‌داد. بالاخره در این پانصد و خورده‌ای سال زندگی حداقل کمی دفاع از خود را آموخته بود. در اتاق اتاق کناری که مختص به اسکات بود به آرامی بسته شد ولی صدای آن به گوش لویسا رسید. چاقو‌اش را از جیب بیرون کشید و با دستانی خیس از عرق به سمت ورودی در گرفت. صدای ضربان قلبش تا فرسنگ‌ها شنیده می‌شد. 

ناظر: @ منیع

@ نارسیس بانو.arabzade   @ خاکـــســتر  @ Shadimirmohmmadi  @ Mobi666

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 9

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۷»

در اتاق با صدای قژ_ قژ باز شد و قامتی پنهان میان شنل سورمه‌ای رنگ در چهارچوب در دیده شد. بی‌صدا و با سختی بزاق دهنش را بلعید. ساحره که تا کنون صورتش را زیر کلاه شنلش پنهان کرده بود، با صدایی دورگه و تهی از هرگونه احساس زمزمه کرد:

- میزبان خوبی نیستی لویسا! 

مکثی طولانی کرد و سپس با تمسخر ادامه داد:

- چه خبر از خانوده‌ات؟

تند- تند اکسیژن را از هوا می‌گرفت و به مقصد ریه‌هایش راهی می‌کرد.با غرور و شجاعتی که با دشواری حفظش کرده بود پاسخ داد:

- خوبن! 

صدای خنده کریه‌اش در فضای اتاق طنین انداخت. با تمسخری مشهود گفت:

- جالبه که هیچ تلاشی برای نجات زندگیت از دست من و یا روح سیاه نکردن!

لعنتی به زبانش که همچون ماری او را می‌گزید. دانه‌های درشت عرق از تیغه کمرش به پایین می‌لغزید و دهانش از ترس و وحشت همچون کویری خشک شده بود. ساحره به سمتش قدمی برداشت که با ترس و لرز قدمی به عقب رفت. پوزخندی به این ترسش زد. زیر لب اسکات را می‌خواند و از اعماق وجودش منتظر آمدن او بود تا شاید بتواند او را از دست این مرد نجات دهد. آرام- آرام قدم بر ‌می‌داشت تا اینکه پشتش با دیوار برخورد کرد. آب دهانش را با صدا فرو فرستاد. چاقو‌اش را پایین نمی‌آورد ولی با یک حرکت توسط ساحره به زمین افتاد. خندید و خنجرش را زیر گلوی لویسا نگه داشت. سردی خنجر روی پوست گردنش سبب لرزی بر اندامش شد. نفسش از وحشت بالا نمی‌آمد. دانه‌های عرق از روی گردنش سر می‌خورد و از تیغه خنجر به پایین می‌لغزید. با هر دم و بازدهم اکسیژن همچون تیغی در گلویش زخم می‌انداخت. ساحره فشاری بیشتر به خنجرش وارد کرد و دلیل شد تا چندین قطره خون از زخم زیر گلویش، که حاصل خنجر او بود؛ جاری شود. از درد و سوزش چهره‌اش را درهم کرد.

***

درجایی که دیشب ایستاده بود، ایست کرد و منتظر فر-فری گیسوی بود. ناخودآگاه ضربان قلبش بالا رفت؛ گویا در تلاش بود تا از زندان سینه‌اش بیرون بجهد.

نوای گام‌های آشنا و آرامی در مجرای گوشش شروع به نواختن موسیقی کرد. موهای بلندش در باد به رقص درآمده بود.

مانند شب گذشته، بدون تولید هیچ صدایی پشت دختر قدم برداشت و او را تا پارک همراهی کرد سپس راه بازگشت به خانه را در پیش گرفت. تمامی مسیر دلنگران لویسا و دلتنگ فر- فری بود که نه تا کنون چهره‌اش را دیده بود و نه نامش را می‌دانست. زیر لب آواز می‌خواند و با آرامش قدم می‌زد. با دیدن در باز ویلا به سمت آن دوید. زیر لب از خدا تمنا می‌کرد تا بلایی سر لویسا نیامده باشد.

ناظر: @ منیع

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 8

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۸»

در چوبی خانه را محکم هل داد. وحشت و اضطراب دور گلویش همچون طنابی پیچیده بود و قدرت تنفس را از او گرفته بود. وارد خانه شد. تمامی چراغ‌ها روشن بود. نگاهش به رد خون‌ روی پله‌ها گره خورد. با فریاد لویسا را صدا کرد. با سرعت و وحشت از پله‌ها بالا رفت و خود را به طبقه بالا رساند و در اتاق لویسا را با شدت باز کرد . با جسم غرق در خون او مواجه شد. اتاق بهم ریخته و درهم بود. با گام‌های بلند خود را به جسم بی‌جان و خونین لویسا رساند. دستش را بر روی شاهرگ او قرار داد. با دیدن نبضش نفسی از سر آسودگی کشید. نگاهش به نوشته خونین روی دیوار خورد. با زمزمه متن را خواند:

- The reward for your sin is death

(پاداش گناه تان مرگ است)

دوباره و دوباره متن را خواند. صدای ناله لویسا توجه او را به خود جلب کرد. کنارش نشست و دست سردش را میان دستان داغش گرفت. با دیدن حال لویسا دلش خون شد. 

لویسا با سختی دهانش را باز کرد و لب زد:

- اسکات! 

اشک در میان چشمانش جوشید و همچون چشمه‌ای از دل چشمش به آرامی بیرون آمد. از بلندای گونه‌اش گذشت و از چانه‌اش بر مقصدی نامعلوم سقوط کرد. گونه‌ و گردنش کبود و زخم بود. دست بی‌جانش را بالا آورد و بر روی جای خنجر ساحره گذاشت. زیر شاهرگ‌اش بود. اگر کمی بالاتر را زخم می‌کرد جانش را از دست ‌می‌داد. خون گرم از زخم باز بازو‌اش روان بود. 

(فلش بک: دوازدهم دسامبر سال دوهزار و بیست میلادی ساعت am. 00:54 دو ساعت قبل از بازگشت اسکات به خانه

ضربان قلبش از دوندگان دو صد متر بیشتر شده بود. کمی لغزش از سوی ساحره کافی بود تا شاهرگش، کمند زندگی‌اش بریده شود. دانه‌های عرق از پیشانی‌اش به پایین سر می‌خورد و از تیغه بینی‌اش به جایی نا‌معلوم فرود می‌آمد. ساحره با پوزخند موهای بلند مشکی رنگش را دور دست خود پیچید. لویسا درحالی که خنجر زیر گلو و موهای پیچیده در دست دشمن به دنبال راه فراری گشت. مردمک چشمانش در مردک‌های قهوه‌ای سوخته‌ای متمرکز شد. چشمانی درشت، تهی از هرگونه احساس که با چتری‌ از مژه‌های بلند محصور شده بود.

دستش را بالا آورد و دور مچ او فشرد. با تمام قوا مچ دستش را فشرد تا موهایش را از دست او خلاص کند. 

ساحره پوزخندی بی‌صدا زد و دستش را از دور موهای او رها کرد. نور ماه از پنجره اتاق عبور کرده بود و فضای اتاق را روشن‌تر کرده بود. به سرعت با دستش خنجر را از زیر گلویش با یک ضربه دور کرد و رو‌به‌روی شد. ساحره قدمی جلو آمد و طی یک حرکت آنی دستانش را بر دور گردن او حلقه کرد. بدون توجه به تقلا‌های لویسا برای نجات شروع به حرف زدن کرد:

- حماقت‌هات تمومی نداره لویسا! به لطف خدمات خانواده‌ات به روح سیاه تاریخ مرگت عقب افتاده بود. حالا هم ... بر خلاف میل باطنیم طبق دستور روح سیاه بهت فرصت بازگشت به آغوش تاریکی رو میدم. اگه تا شب کریسمس برگشتی که بسیار خب و اگر نه...! 

خنده‌ای مضحک میان لبان درشتش نقش بست. راه تنفسش بسته شده بود. چهره‌اش زیر سایه کلاه واضح نبود ولی برق چشمان دست و پاهایش را تکان می‌داد ولی راه رهایی از دست ساحره نبود.

ساحره با خشم خنجرش را در بازوی نحیف او فرو برد و درآورد. از شدت درد چهره‌اش درهم شد ولی صدایش درنیامد. محکم روی زمین رهایش کرد و باعث شد تا گونه‌اش به پاتختی برخورد کند. جای انگشتان بزرگ ساحره بر روی گردن او کبود شد.)

@ منیع

@ Girl_blue @ kimia.sq   @ Roar

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 6

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۹» 

***

دستش را بر روی پیشانی لویسا قرار داد. با دیدن بدن داغ او اخمی کرد. دست داغ بغض دور گلویش پیچیده شده بود. این دختر یک روز و نیم بود که به‌هوش می‌آمد و پشت هم هزیان می‌گفت، سپس بیهوش می‌شد. دستمال خیس را بر روی پیشانی لویسا گذاشت تا شاید کمی تبش پایین بی‌آید. خورشید نورش را از پرده‌های ضخیم پذیرایی عبور داده بود و کمی فضای تاریک سالن را روشن کرده بود. کلافه نفسش را بیرون فرستاد. کاغذ کاهی و مداد طراحی‌اش را برداشت و شروع به طراحی کرد.

پس از گذر دو ساعت نگاهی به کارش انداخت. با دیدن تصویر بداهه‌ای که کشیده بود، نفس در سینه‌اش حبس شد. با ناله‌ی لویسا نگاهش را از طرح گرفت و به لویسا داد.

 لویسا با سختی و درد بزاق دهانش را قورت داد و لب زد:

- آب!

اسکات به سرعت از جای برخواست و از پارچ برایش لیوان آبی ریخت. دیدگان آبی‌اش به باند روی گلوی لویسا خورد که، سبب شد دستان چپش مشت شود. 

لویسا با درد آب را از گلوی متورمش فرو داد. شدت ضرب و شتمش زیاد نبود اما استرس و اضطراب حالش را بدتر کرده بود. با هر حرکت عقربه ثانیه شمار، یک قطره از سِرُم خون بالای سرش، به درون لوله سر می‌خورد و آرام وارد رگ‌هایش می‌شد. به سختی بر روی تخت نشست. احساس می‌کرد معده‌اش درحال جوشش است و درون بدنش شورش کرده است.  بدون شک بدنش نسبت به این  شوک واکنش‌های زیادی نشان خواهد داد.

***

آرام باند را از دور گردنش باز کرد و نگاهی به جای زخم انداخت. جای زخم جوش خورده بود و خبری از خون نبود ولی در جای خنجر ردی قرمز مایل به بنفش به‌وجود آمده بود. اخمی کرد و باعث شد ابر‌وهایش با یکدیگر دست دوستی بدهند. با کرم پودر روی زخم‌ها و کبودی‌های صورت و گردنش را پوشاند. از عطر سرد و خنکش زیر گردنش زد. دو روزی  بود که به هوش آمده بود و در این چند روز تنها سکوت پیشه کرد.در جواب سوال‌های اسکات در رابطه با کابوس آن شب تنها به لبخند تلخی بسنده کرده بود. در ذهنش محکمه‌ای برگذار شده بود و محکوم آن عقل بود و شاکی آن احساس ترسش! 

هر چه دو-دوتا چهارتا می‌کرد باز هم به نتیجه نمی‌رسید. با یاد آن روز و احساساتش تصمیم می‌گرفت پا بر روی وجدان و قول قراری که با اسکات دارد بگذارد ولی، در همان حین  وجدانش او را به مخالفت باز می‌داشت.

با حالتی عصبی چتری‌هایش را مرتب کرد و سعی کرد با این کار، فکر و خیال را از خود دور کند. از تصور اینکه تا اول کریسمس امسال بیشتر زنده نیست به خود لرزید. 

با صدای تق- تق در چشم از آیینه گرفت و «بله‌ای» گفت. صدای گرم و زیبای اسکات که از او می‌خواست تا سریع‌تر باشد کمی او را از ترس دور کرد. 

در سمتی دیگر اسکات کوله سورمه ای رنگش را بر روی دوش خود انداخته بود و منتظر دوست خود بود. در همان زمان انتظار، موهای روشنش را با دست بالا برد و مرتب کرد.دکمه کت سورمه‌ای رنگش را باز کرد و با پای راستش روی زمین ریتم گرفت. 

بعد از یک ربع در اتاق لویسا باز شد و قامت کشیده و لاغرش در چهارچوب در دیده شد.  به شوخی بیان کرد:

- چه عجب خانوم. دو روز که به خاطر شما نرفتیم مدرسه، الآنم که انگار داری میری عروسی آنقدر معطل کردی! 

بی‌تفاوت نسبت به  غر-غرهای اسکات کوله‌اش را بر روی شانه‌اش محکم کرد و به سمت در خروجی قدم برداشت.  

ناظر: @ منیع

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 6

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۰»

اسکات با ناراحتی پلک برهم زد و نفسش را با غم از سینه بیرون فرستاد. پشت سر لویسا به راه افتاد و خود را با قدم‌های بلند به او رساند. 

آرام در مسیر مدرسه گام بر می‌داشتند. تصور اینکه سال دیگر فارغ‌التحصیل می‌شود و باید به دنبال محل جدیدی برای زندگی بگردد، غمگینش کرد. درختان قد کشیده کاج، پوشیده با برف دو طرف خیابان را، مانند حصار گرفته بود. دیدگانش را به لویسا که قدش تا شانه او بود؛ سوق داد. حسابی غرق در فکر و خیال بود. طبق معمول باز هم داشت؛ وقایع اتفاق افتاده را پنهان می‌کرد و چقدر این اخلاق او، اسکات را آزار می‌داد. نام سر در مدرسه، در صد متر دورتر نمایان شد. به لطف فاصله کوتاه میان مدرسه و خانه گرد کمی از خستگی بر بدنشان نشسته بود. رزی جلوی ورودی مدرسه متتظرشان بود و دائماً طره موی رها شده‌اش را از جلوی دیدگان آبی‌اش کنار می‌زد. پایش را عصبی بر زمین می‌کوبید و از دیر کردن لویسا و اسکات شاکی بود. بوت هایش تا مچ در برف فرو رفته بود و از سرما سر انگشتان پایش گز-گز می‌کرد. با دیدن اسکات و لویسا به سمتشان دوید و محکم کوله کالباسی رنگش را بر پشت اسکات کوبید. شاکی گفت:

- چقدر دیر کردید! بدویید تا خانوم هریستون نیومده! 

لویسا زمزمه کرد: 

- چرا نرفتی خب؟! 

رزس با لبخند دستش را بر دور بازوی لویسا حلقه کرد و گفت: 

- خب... نمی‌خواستم شما تنها کسایی باشید که دیر کردید.

هر دو نفر با شنیدن حرف رزی در ته دل به داشتن چنین دوستی افتخار کردند.

هر سه باهم به سرعت از ورودی مدرسه گذشتند و با دو خود را به کلاس یازده چهار رساندند.

در بسته کلاس سبب حبس نفس در بند سینه هایشان شد. اسکات در زد و سپس آن را باز کرد. آقای جانسون نگاهی به آنها انداخت و با دیدن آن سه نگاهی غضبناک حواله‌شان کرد. لویسا با همان ترفند همیشگی قدمی به جلو برداشت و زمزمه کرد:

- آقای جانسون، اجازه ورود ما رو نمی‌دید؟ 

از آنجا که لویسا شاگرد نمونه و مورد علاقه کلاسش بود؛ مجوز ورودشان را صادر کرد و تنها به «بار دیگر تکرار نشود»ای آن‌هم زیر لب، بسنده کرد. اسکات به سمت نیمکتش راه افتاد ولی با دیدن دختری ناآشنا در کنار دست خود، ابروانش درهم گره خورد. بدون تفاوت به همکلاسی جدیدش، در جای خود نشست و سر خود را در کتاب ادبیاتش فرو برد. 

چندی بعد با صدای خجالت زده‌ای، سر بلند کرد که نگاهش در دو جفت چشم قهوه‌ای عسلی که صاحب آن، همکلاسی جدیدشان بود؛ گره خورد. 

- ببخشید... میشه خودکار آبیت رو بدی؟! 

پوست گندم گونش در ناحیه گونه، از خجالت به سرخی می‌زد. طره‌ای از موهای فر مشکی رنگش را، دور انگشتش پیچید. بدون هیچ حرفی خودکارش را از جامدادی فیلی رنگش درآورد و در دست راست دختر قرار داد. دختر به سرعت از کنار اسکات کنار رفت. پس دختری که آن روز، رزی تعریف آمدنش را می‌کرد؛ این دختر مو فر بود. با دیدن مو‌های فر این دختر، یاد دختری که شب‌ها هنگام پیاده‌روی به دنبالش می‌رفت؛ افتاد. به ناگه ضربان قلب اسکات بالا رفت و قلب کوچکش خود را با شدت به دیواره سینه‌اش می‌کوبید. دلش می‌خواست امشب برای پیاده‌روی برود ولی خاطره خوشی از تنها گذاشتن لویسا در آن ساعت از شب نداشت.

در سه نیمکت عقب‌تر لویسا با خط‌هایی نامشخص و بهم ریخته بر روی کاغذ دفترش، چهره ناواضح ساحره را طراحی می‌کرد. لونا سرش را بر روی برگه لویسا هم کرد. لویسا دستش را بر. دستش را بر روی طرحش قرار داد تا لونا چهره ساحره را نبیند. سوزش قلبش بیش از پیش شده بود و عصبی‌اش کرده بود.

ناظر:  @ منیع

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 5

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۱»

با ته خودکار بر روی نیمکت چوبی ضربه می‌زد. به اسکات نگاه کرد و متوجه شد به نقطه‌ای خیره شده است. رد نگاهش را دنبال کرد. مروارید‌های سیاهش به سمت دختری افتاد که بر لبهٔ پنجره فلزی، نشسته بود و با آرامش چیزی در دفتر فیروزه‌ای‌ درون دستش یاداشت می‌کرد. موهای فر و بلندش اطرافش رها شده بود. 

در دو صندلی جلوتر ردیف سمت راست لویسا رزی آرام به عکس‌های تام، نوه عمه‌اش خیره شده بود. دریای چشمانش از شادی و عشق می‌درخشید و در ذهنش داستان‌های عاشقانه‌ای همراه با او می‌نگاشت. با صدای منفور جک سر بلند کرد و مروارید‌های آبی‌اش را به چشمان قهوه‌ای او دوخت. پشت سرش روندی پوزخند بر لب‌های سرخ‌اش نظاره‌گر رفتار او بود. ناگه دست برد و عکس‌های چاپ شده را، از دست او قاپید. با تمسخر زمزمه کرد:

- آخی، عاشق شدی! خوبه بهم می‌آید. بگو ببینم می‌دونه مامانت بابات مردن؟

دستانش را مشت کرد تا دندان‌های سفید روندی را در دهانش نریزاند. نفسش تند شده بود و صورتش از خشم همچون انار سرخ شده بود. غده‌های چرکین عقده‌شان سر باز کرده و رزی را نشانه رفته بود. سندی که به تازگی به آن‌ها پیوسته بود؛ لبخندی زد و سپس در جواب روندی گفت: 

- مگه کسی هم عاشق این بچه‌ یتیم میشه؟ 

لویسا که تا کنون با سکوت نظاره‌گر رفتار گستاخانه آنان، با رزی بود؛ آرام به آنها نزدیک شد. با فریاد گفت: 

- به شما‌ها چه ربطی داره؟! شما بچه‌ها فقط و فقط سرشار از عقده‌اید و روحتون رو تنفر از خودتون و زندگیتون دربر گرفته و کاری جز خرد کردن بقیه، برای بالا کشیدن خودتون ندارید.  

تنه‌ای به سندی زد و عکسها را از روندی پس گرفت. رزی با چشمانی مالامال از اشک که در پشت آنها قدردانی پنهان شده بود؛ عکسها را با دستانی لرزان و یخ‌زده از دست لویسا گرفت. بوی عطر تند جک باعث جوشش مواد درون معده‌اش شد. لب‌هایش را به درون برد و با دندان گاز گرفت تا از ریزش اشک‌هایش جلوگیری کند. حالت تهوع امانش را بریده بود. جای خالی پدر و مادرش بیش‌ از همیشه به چشمش می‌آمد. تند- تند وسایل روی میزش را درون کیفش انداخت و کلاس را ترک کرد. لویسا به سرعت پشت سرش به راه افتاد. رزی شروع به دویدن کرد و خود را به خروجی مدرسه رساند. کوله‌اش را بر روی شانه‌اش انداخت و بدون جلب توجه‌، از در مدرسه خارج شد. لویسا مغموم رفتن رزی را تماشا می‌کرد؛ و زیر لب سندی و روندی را، مورد لطف الفاظ رکیک قرار می‌داد. نمی‌دانست اسکات کجاست و از غیبت او در این موقعیت حساس، شاکی بود. در سرتاسر وجودش نگرانی برای رزی، همچون شاخه‌های درخت تاک، پیچیده بود. به سمت کلاس به راه افتاد. با دیدن خانوم اسمیت در کلاس، از ترس قالب تهی کرد. آب دهانش را بلعید و آرام در زد تا خانوم هریستون را، متوجه حضور خود کند. 

خانوم هریستون مانند همیشه، کت و دامن خاکستری رنگی که همرنگ چشمانش بود برتن داشت. با صدای جیغ مانندش فریاد زد: 

- خانوم اسمیت، توجه دارید که زنگ خورده؟! 

نگاهش به پوزخند سندی و چشمان نگران اسکات بود. سرش را پایین انداخت و مقداری از موهایش را دور انگشت اشاره‌اش پیچاند. با زبان لب‌هایش را تر کرد و گفت:

- توی حیاط بودم و متوجه زنگ نشدم. 

خانوم هریستون موهای جو گندمی‌اش را مرتب کرد. قدمی به سمت لویسا برداشت. صدای پاشنه کفشش همچون ناقوس کلیسا، در کلاس پیچید‌. دستش را زیر چانه او برد و سرش را بالا آورد. با لبخندی شرور و خشمگین زمزمه کرد: 

- خانوم اسمیت، شما می‌دونی رزی ویلیامز

کجاست؛ درستِ؟!

دیدگانش را با نفرت به روندی انداخت و در جواب نگاهش، لبخندی دندان‌نما تحویل گرفت. سرش را به چپ و راست تکان داد و لب زد: 

- من نمی‌دونم اون کجاست! 

قلبش بی‌قرار خود را به دیواره سینه‌اش می‌کوبید. دانه‌های درشت عرق از شقیقه‌اش پایین می‌آمد و در جنگل موهایش گم می‌شد. اگر خانوم هریستون متوجه خروج بدون اجازه رزی می‌شد از مدرسه اخراجش می‌کرد.

خانوم هریسون با دندان‌هایی قفل شده از خشم، گفت: 

- غیبت رزی ویلیامز در این ساعت از روز به اندازه کافی من رو عصبی کرده و اگر... اگر به من توی این موقعیت دروغ گفته باشی، خانوم اسمیت باید پرونده‌ات رو برداری و بری! 

ناظر: @ منیع

 

  • لایک 6

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۲»

پس از گذر دو دقیقه دوباره صدای پر صلابت خانوم هریسون در فضای شصت متری کلاس پیچید: 

- اینطور که پیداست شما هم از جای خانوم ویلیامز بی‌خبرید! 

چشمانش را به زمین سوق داد و «البته»ای زیر لب زمزمه کرد. خانوم هریستون کنار رفت تا لویسا سرجایش بنشیند. از کنار خانوم هریستون عبور کرد و سر جایش نشست. خانوم هریستون تهدید‌های نهایی را کرد و سپس خونسرد، کلاس را ترک کرد. لویسا از جای برخواست و بع سمت اسکات رفت. مشت محکمی بر روی میزش کوبید. دختر چشم مشکی کنار اسکات، با صدای ضربه از جای پرید و با مردمکی ترسان نگاهی به لویسا انداخت.

- معلوم هست کجا هستی تو؟! رزی نابود شد و اونوقت تو کجا بودی؟ 

خشم درونش همچون آتش فشان فعال، روشن شده و خود را به نمایش گذاشته بود. اسکات از ترس لویسا مانند کودکی که توسط مادرش، تنبیه می‌شود؛ سکوت کرده و سر خود را به زیر انداخته بود. صدای هیاهو بچه‌ها زیر صدای فریاد لویسا بر سر اسکات، له می‌شد. دختر با تعجب، نظاره‌گر رفتار لویسا با اسکات بود. ناگهان بلند شد و با آرامش دست لویسا را در دست گرفت. لبخندی زد و دندان‌های سفید درخشانش را به نمایش گذاشت. با آرامش ذاتی زمزمه کرد: 

- آروم باش لطفاً برات خوب نیست! 

لویسا نگاهی عصبی به او انداخت و گفت: 

- شما؟ 

از رفتار سرد لویسا جا خورد ولی با همان لبخند قبل، که به سختی حفظش کرده بود؛ گفت: 

- من؟ ... من آدا اِلبا هستم. از نیویورک به اینجا اومدم. 

لویسا که کمی آرام‌تر از قبل شده بود؛ نفسی عمیق کشید و با لبخندی تصنعی گفت: 

- منم لویسا اسمیت هستم، از آشنایی باهات خوشبختم.

اسکات با سکوت قامت دختر‌های روبه‌رویش را زیر نظر داشت. زیر لب اسم و فامیل دختر را زمزمه کرد. با ورود دبیر به کلاس، به سرعت به سر نیمکت خود رفت و نشست. 

تا زمانی که تعطیل شوند؛ نگران و عصبی خود را، مجبور به گوش کردن به درس کرد. با صدای زنگ به سرعت وسایلش را جمع کرد و بدون انتظار برای اسکات از کلاس خارج شد. به سمت خانه رزی شروع به دویدن کرد. 

بعد از سی و پنج دقیقه پیاپی خود را مقابل در طوسی خانه رزی یافت. دستش را بر روی زنگ قرار داد که نوای آرام زنگ در، گوشش را نوازش کرد. قامت تپل مادربزرگ رزی در چهارچوب در نمایان شد. با نگرانی گفت: 

- خانوم ویلیامز رزی خونه است؟ 

مادربزرگ زیر چشمش را پاک کرد و با صدایی ضعیف و لرزان گفت: 

- آره دخترم. بیا تو. 

کنار رفت تا لویسا داخل بیاید. لویسا از خانوم ویلیامز گذر کرد و وارد سالن هشتاد متری پذیرایی شد. به سمت کاناپه سورمه‌ای سه نفره رفت و روی آن نشست. هوای گرم خانه، آرام- آرام به بدنش همچون سرم تزریق شد. صدای خانوم ویلیامز از پرده گوشش گذشت و به بخش حلزونی گوشش رسید. 

- الان خوابید. از وقتی اومده فقط و فقط گریه کرد. 

مادربزرگ سینی حاوی دو فنجان قهوه و بشقابی بیسکوئیت، بر روی میز چوبی قرار داد. خانوم ویلیامز با بغضی مشهود در صدایش زمزمه کرد: 

- بعد از مرگ پسرم و عروسم تنها همدمم، همین دخترِ! 

چتری‌اش را از پیشانی‌اش کنار زد. هیچ کلمه‌ای برای دلداری این پیرزن پیدا نمی‌کرد. با دستانش، دست‌های لرزان و یخ زده پیرزن را در دست گرفت. از جای برخواست و اجازه ورود به اتاق رزی را خواست.

از راهرو ده متری گذر کرد و به در آخر رسید. بدون ایجاد صدایی آرام در را باز کرد. جسم رزی، زیر پتوی گلبهی‌اش، درحالی که قفسه سینه‌اش آرام بالا و پایین می‌رفت دیده می‌شد.

ناظر: @ منیع

 

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 4

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۳» 

آرام رزی را خطاب کرد. به سمت تخت‌ سفیدش، قدم بر داشت. بر روی تخت نشست و موهای بلوند ابریشمی‌ رزی را نوازش کرد؛ همچون مادری که کودک خود را نوازش می‌کند. برایش از لالایی‌های مادرش می‌خواند و گه‌گاهی دست از خواندن برمی‌داشت و صدایش می‌کرد. دلش خون بود و نگاهش خوناب. از چشمان سرخش مروارید‌های بلورین به پایین می‌لغزید. در میان همه ترس و وحشت و احساسات دوگانه‌ای که داشت؛ وضعیت رزی، نگران‌ترش می‌کرد. به سمت میز رزی رفت و کاغذی از دفترچه خاطراتش جدا کرد. خودکاری صورتی از میان جا‌مدادی روی میز برداشت و شروع به یادداشت کرد: 

- رزی عزیزم سلام! امیدوارم وقتی از خواب پا می‌شی و این نامه رو می‌خونی حالت بهتر شده باشه. به عنوان یک دوست عذر میخوام که دارم تنهات می‌ذارم ولی مجبورم. دوست دارت لویسا اسمیت. 

امضای کوچکی همراه با ساعت و تاریخ پایین برگه نشاند و آن را تا کرد. بر روی پاتختی چوبی قرارش داد. از گردنش گردنبندی مشکی و ساده‌ای که پیمان دوستی او و رزی بود را، درآورد و بر روی نامه گذاشت. 

آرام در اتاق را بست و پس از خداحافظی کوتاه به سرعت خانه را ترک کرد. 

بعد از یک پیاده‌روی طولانی، مقابل ویلای خودشان ایستاد. دستش را به سمت زنگ برد تا بفشارد ولی در میان راه پشیمان شد و دستش را گرفت. نگاهی به جنگل انداخت. کمی پیاده‌روی در جنگل باعث باز شدن ذهنش می‌شد. بدون هیچ حرفی به سمت جنگل راه افتاد. ورودی اصلی جنگل از خانه‌شان دور بود. بدون هیچ جلب توجه‌ای، از ورودی فرعی وارد جنگل شد. صدای پرندگان در جنگل طنین انداز شده بود. بر روی تخته سنگ کوتاهی، کنار درخت کاجی نشست و از درون کیفش دفتر و خودکاری بیرون آورد. شروع به نوشتن کرد. از حالش و دوگانگی احساساتش نوشت. آنقدر نوشت تا به پایان دفتر رسید. نگاهی به آسمان که لحاف پرستاره بر روی خود کشیده بود کرد. به عنوان یک خون‌آشام نباید هیچ وحشتی از تاریکی و تنهایی داشته باشد؛ اما به لطف ساحره با غروب کردن آفتاب، مار ترس در دلش می‌پیچد و تصاویری ناگواری در تخیلش ایجاد می‌شود. بزاق دهانش را با صدا، راهی گلوی کویر شده‌اش کرد و به سرعت وسایلش را درون کیفش انداخت. 

*** 

پایش را عصبی و بی‌قرار بر روی زمین تکان می‌داد و هر از گاهی به عقربه‌های دونده ساعت نگاه می‌کرد. کاش ظهر لویسا را تنها نمی‌گذاشت. دریای پر تلاطم چشمانش به قاب عکس سفیدی گره خورد. خودش و لویسا درحالی که دست در دور گردن هم انداخته بودند‌. لبخند روی لب‌هایشان از هرچیزی بیشتر به چشم می‌آمد. شاید ما ترس آمدن ساحره را درک نکنیم ولی آنها با این ترس بزرگ خواهند شد. عقربه‌های ساعت از نه و نیم گذر کردند و آشوب در دل کوچک و مهربان اسکات کردند. با صدای تلفن خانه، به سرعت از روی کاناپه سه نفره برخواست و به سمت تلفن رفت. آن را برداشت و «سلام»ای داد. با شنیدن صدای خانوم اسمیت، مادر لویسا، دستش را در موهای پرپشتش فرو برد و کمی آنها را کشید تا شاید از سردردش کاسته شود. خانوم اسمیت از دلتنگی‌اش و بی‌معرفتی لویسا گله می‌کرد و ذهن او فقط و فقط درباره لویسا، خیال‌بافی‌های ترسناکی می‌‌کرد. پلکانش را برهم زد و طی یک حرکت ناگهانی با خداحافظی کوتاه از خانوم اسمیت، این تماس طاقت فرسا را به پایان رساند. 

ناظر: @ منیع

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 4

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۱۴»

***

کیفش را وارسی کرد و با پیدا نکردن کلید، ناسزایی به حواس پرتش گفت و با دست محکم بر روی پیشانی خود کوبید. انگشتان لاک خورده‌اش را بروی زنگ به رقص درآورد. نوای آرام زنگ در فضا پیچید. آسمان تاریک شده بود سرتاسر خیابان را چراغ‌های زرد رنگی روشن کرده بود. گوش‌هایش را تیز کرد که صداهای مختلفی در گوشش پیچید. از صدای قدم زدن اسکات و آمدنش به سمت آیفون تا صدای جر و بحث زوج جوان سر خیابان، همه و همه در ذهنش همهمه‌ای شبیه به شلوغی بازار در روز تعطیل، ایجاد کرده بودند. با صدای تیک در نگاه از آسمان شب گرفت و داخل شد. 

***

چشمانش را باز کرد و دست از تصور آینده کشید. مزه دهانش به تلخی زهر شده بود. نگاهی به تصویر خودش در آیینه شکسته اتاقش انداخت. لب‌های سرخش را در درون دهانش کشید. یک هفته به کریسمس مانده بود و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بود. پر حرص نفسش را بیرون فرستاد و زیر لب زمزمه کرد: 

- ایی لعنت بهت روح سیاه! خب من الان چیکار کنم به خاطر تو پا روی باورام بزارم؟! 

صدای تلفن همراهش بلند شد و نام پدرش بر روی آن خودنمایی کرد. پوزخندی میان لب‌هایش شکل گرفت. آرام دست برد و دکمه سبز را فشرد و گوشی را روی بلندگو قرار داد. صدای خشمگین و عصبی پدرش در فضای اتاق بیست متری طنین انداز شد: 

- معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی لویسا؟ آبرو برام نزاشتی؟! 

زهرخندی زد و دندان‌های تیز نیش سفیدش را به نمایش گذاشت. مانند همیشه تنها کاری که پدرش می‌کرد؛ سرزنش او بود. نوای عصبی پدرش بر روی شیشه سکوریت ذهنش خدشه ایجاد کرد: 

- ببین لویسا همین الان یکی از اون آدمای اون شهر رو شکار می‌کنی!از دست کارای تو نمی‌تونم سر بلند کنم جلوی اون خون‌آشام‌های یه لاقبای اون مجلس کوفتی! 

چشمانش را بست و کوشید ذهنش را فراری دهد. تمام ذهنیت پدرش حول آبرو ریزی جلوی مجلس شورای خون‌آشام‌های روح سیاه می‌پلکید. بدون توجه به حرف‌های پدرش بلند شد و از کتابخانه‌‌اش، کتاب «‌ ا‌صول مدیریت» را در ما بین کتاب‌های فراوانش یافت. دست برد و کتاب جلد سورمه‌ای را در دست گرفت. در جایی دورتر به فاصله دو کیلومتری خانه‌شان اسکات   آرام پشت ستون برق پنهان شد و نگاهش را به خیابان خلوتی که با نور کم سوی لامپی روشن شده بود، سوق داد. گوش‌هایش را تیز کرد. صدای شکستن ظرفی به گوشش رسید، تمرکزش به سمت صدای دختر موفرفری داد. صدای قدم‌های آرامش در دور دست شنیده می‌شد. حس بویایی‌اش فعال شده بود و عطری شیرین همچون بوی وانیل مژک‌های بینی‌اش را قلقلک می‌داد. نفسی عمیق‌تر کشید تا شاید این بوی خوش را در سینه سردش ذخیره کند. دستان سرد و بی‌حسش را به میله کنارش زد و منتظر چشم به مسیر دوخت. صدای قدم‌ها نزدیک می‌شد. لبخندی میان لب‌های نازک و صورتی‌اش نقش بست. قلب سردش خود را همچون دیوانه‌ای زنجیره‌ای بر سینه‌اش می‌کوبید. خودش هم نمی‌دانست چرا قلبش چنین بی‌قرار این دختر ناشناخته است. ماه درخشان در زیر ابر‌ها پنهان شده بود و تنها بخشی از آن قابل دیدن بود. به راستی این دختر ناشناس همچون این ماه بود. با بلند شدن صدای قدم‌ها نفسش را حبس کرد و منتظر به خاکستری آسفالت ‌خیره شد. در تاریکی شب که تنها با چراغی زرد رنگ کم سویی روشن شده بود چشمش به دو گوی مشکی کهکشانی برخورد کرد. ناگه دست راستش را بر روی قلبش قرار داد تا شاید از رسوایی‌اش بکاهد.

ناظر: @ منیع

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
  • لایک 3

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...