رفتن به مطلب

رمان اقلیم عشاق| مبینا ساجدی(آشوب) کاربر نودوهشتیا


Ashob
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق خون                           
رمان: اقلیم عشاق
نویسنده:مبینا ساجدی(آشوب)
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
تاریخ:۱۴۰۰/۱۱/۲۰
هدف:می‌نویسم، آنقدر که گلویت را فریادهایت پاره نکند
خلاصه:
آفتاب دلدادگی می‌درخشید و پرتوها دست در دست یکدیگر شوق فرداهای نامعلوم را داشتند که ناگه ابرهای سیاه همچون پرده‌ای ضخیم در برابر خورشید قدعلم کرده و شروع به باریدن کردند. خون می بارید، سیل‌ اجبار بر دشت سرنوشت قدم برداشته بود و به یکباره جان گلبرگ های زندگی را ستاند. چرا چنین شد؟ آیا روح بر جان گل‌ باز می‌گردد یا نه؟ این میان دستانشان در دست یکدیگر خواهد ماند؟

مقدمه:
اینجا اقلیم یک عاشق است. جایی که عشق ورزیدن‌هایش مردند و قبرستانی از مهربانی و  عاشقی در دلش جان گرفت و نمی‌دانم چرا نیمه‌ شب‌ها جانش را گرفت! دیگر اینجا پاییز مقدس نیست، برگ‌ها دل از شاخه‌ها می‌کنند  و سردی بهانه‌ای است زیبا. در  اینجا از ابرها خون می‌‌چکد و فریادهای سکوت‌زده گلو می‌درند. جنون مجنون دربرابره عاشقیِ عشاق این اقلیم ناچیز است و کاش اجبار‌ها کمرنگ شوند؛ نه؟

تالار نقد

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  ‌..•..پارت ۱..•..
..•..از ابر‌ها خون می‌چکد..•..
۱۴۰۱/آبان/۱۰
صدای رعب‌انگیز آسمان یک‌بار دیگر همچون سرمای هوا لرزه بر اندامم انداخته و درختان گویا از وحشت است، که دست برگ‌های فلک‌زده را رها و کمی بعد به فراموشی می‌سپارند. باران نم- ‌نم چادر مشکی‌ام را خیس تر از ثانیه‌های قبل و فشاری که بر مچ دستم وارد می‌شود، درد را غیرقابل‌تحمل‌تر می‌کنند.
واژه سکوت همچون سایه بابا لنگ‌دراز، به همان اندازه طویل در ذهنم قد علم کرده و بغض لامروتم آرزو می‌کند که ای‌کاش، یکی از آن نیمه‌شب‌های دلگیرم بود و هم‌اکنون تمنای آزادی را طلب نمی‌کرد. آب دهانم را فروفرستاده و به این می‌اندیشم که باید بغضم را نیز همراهش به عقب‌نشینی دعوت کنم. اشک‌های پشت حصار شیشه مانند چشمانم اما قصد آتش‌بس نداشته، آرام- ‌آرام به مرزهای پلکم قدم برداشته و بر روی بیابان سیراب‌شده از اشک‌های آسمان سر می‌خورند و به آن‌ها می‌پیوندند.
نگاه جان سپرده‌ام را به مچ دستم که در میان دستان مردی قفل‌شده دوخته، به این فکر می‌کنم که گویا ترک‌های ریزی استخوان‌ نحیفم برداشته، نفس‌هایم از شدت درد بریده‌- بریده از میان لبانم بیرون جهیده و ناله‌ای  آرام به همراهشان به صدا درمی‌آید. صدای بدون انعطاف و آرامش در گوشم پیچیده و نفس در سینه‌ام حبس می‌کند:
- خفه شو تا برسیم به خونه. روشنا، به خدایی که می‌شناسی و می‌شناسم قسم؛ پام برسه خونه خونت رو می‌ریزم.
قدم‌هایم بر روی سنگ‌فرش خزان دیده‌ی پارک آرام‌تر شده و نگاهم خیره درختان به‌خواب‌رفته که پشت سر یکدیگر صف کشیده‌اند، می‌شود. با سمع قدم‌های تند نگاهم را مصرانه به کف زمین دوخته و با دمی عمیق اکسیژن را می‌بلعم. صدای التماس گونه‌اش همچون گرگی درنده چنگ بر تن و جان قلبم زده و نفس‌هایم  را مقطع می‌کند:
- آقای لامع گوش بدید یه لحظه، جان عزیزت یک دقیقه وایسا.
اما امین بی‌هیچ حرفی فقط با اخم‌های درهم و فشاری که بر دستم بیش از  پیش شده، از پارک خارج می‌شود.
دوباره عمیق نفس کشیده و به این می‌اندیشم که شاید آخرین  باری‌است که این پارک زیبا را می‌بینم. اما دیگر دلم مثل هربار نمی‌لرزد و همچون کودکی‌هایم استرس برجانم رخنه نمی‌کند. همان روزهایی که به‌خاطره بازی در کوچه و افتادن روسری‌ام کتک می‌خوردم.
دیگر مهم نیست،  آرام شده‌ام. به اندازه‌ی تمام آرام بودنم مرد کناری‌ام خشم وجودش را گرفته و گویا می‌خواهد خون به‌پا کند. منتظر است تا به خانه برسیم و به قول خودش تکلیفم را روشن کند. شاید آنقدر تکلیفم روشن شود که از شدت روشنایی چشمانم را بسته و تاریکی اطرافم را دربر گیر‌د.
  نفس‌های سنگین را با بازدمی خشن بیرون فرستاده و در ال‌نود نوک مدادی را باز، با فشاری بر مچم، بی‌توجه به التماس‌های مردی که در دو قدمی‌ام است؛ درون اتومبیل پرت  می‌کند.
عزرائیل که همیشه در جلد یک فرشته نیست، گاه آدم‌‌ها با کار‌هایشان عزرائیل‌وار جان می‌ستانند و نفس‌ها می‌بُرند. 🙂

@ آیلار مومنی   @ Masi.fardi   @ masoo  @ Masoome  @ Ayda rashid  @ Asma,N🎼  @ هرمیون  @ آفتابگردون    

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

•..پارت ۲..•..
..•..اقلیم عشاق..•..
فلش بک: ۱۳۹۹/مهر/۴
روشنا:
آب دهانم را با استرس قورت داده و عینک طبی‌ام را روی چشمانم بی‌اراده جابه‌جا و با دمی عمیق به اینکه کاش به اینجا نمی‌آمدم فکر می‌کنم. اگر کسی مرا ببیند قطعا روزگارم شیاه و ایمان پوست کله‌ام را می‌کند. با استرس لاک آبی نفتی‌ام را از روی ناخن کوتاهم پاک، با نوک با روی زمین سنگ‌فرش شده پارک ضرب می‌گیرم.
تمام افکار بی‌مقدمه بر ذهنم همچون لشکر بعثی‌ها  حمله‌ور می‌شوند.  اگر خفتم کند چه؟ اگر یکی از آشناها مرا ببیند؟ یا ایمان باخبر شود؟ اگر مرا به خانه بکشا... . حتی فکرش نیز مرگ‌آور است. عجب غلطی کردم خدایا. دستم را به سمت کیف مشکی‌ام برده و گوشی‌ام را به قصد کنسل کردت قرار بیرون می‌کشم. نامش را لمس و بی‌وقفه گوشی را به سمت گوشم هدایت می‌کنم.
با شنیدن صدایش در  چند قدمی بی‌اختیار به سمتش چرخیده و نگاهش می‌کنم. در نگاه اول به این نتیجه می‌رسم که در عکس‌هایش به مراتب جذاب‌تر و آن چشمان زیتونی‌اش گیرا‌تر است. با آن قد بلند به گفته خودش صدونود و خورده‌ای، که شلوار پارچه‌ای طوسی، پیراهن سفید و اورکت طوسی‌اش هیکلش را قاب گرفته فاصله را به یک قدم می‌رساند.
بی‌اراده با استرسی مرگ‌‌آور نفس عمیقی کشیده و هوای سرد و اکسیژن عصر پاییزی را به ریه‌هایم می‌فرستم.  نزدیک‌ترم که می‌شود لبخندی نثارم کرده و خیره به چشمان لرزانم می‌شود. باصدای گیرا و مردانه‌اش، نگاهم را از آن دریای زیتونی که مژه‌های حالت‌دار و کم‌پشتش را قاب گرفته، به لبان قلوه‌ای و تقربیا کبودش سوق می‌دهم‌:
- سلام عرض شد.
آب دهانم را فرو فرستاده و لبانم را به جنگ با دندان‌هایم دعوت می‌کنم. حتی صدای خنده آرامش‌بخشش که در فضای عاری از جمعیت می‌پیچد نیز نمی‌تواند استرس را از من دور کند:
- تو چت که درجا جواب سلام ما رو می‌دادی خانوم محترم.
با دمی عمیق و چشمان قهوه‌ای‌ام را بسته و سرم را پایین می‌اندازم، با صدایی که به زور سعی می‌کنم مثلا با ابهت به نظر برسد می‌گویم:
- سلام، ببخشید.
لب زیرینش را به زیر صف دندانش فرستاده و سرش را بالا می‌گیرد‌. با لحنی بیش‌ از  حد مهربان، مثله هربار که در نیمه‌شب‌های تنهایی‌ام از  شدت بغض و تنهایی به او پناه می‌بردم و او دلداری‌ام می‌داد؛ می‌گوید:
- بریم یه جایی بشینیم؟
سرم را بالا اورده و نگاه قهوه رنگم را به نگاهش می‌‌‌دوزم‌. دستش را به ته‌ریش قهوه‌ای‌اش کشیده و با انگشت اشاره به آسمان اشاره می‌کند:
-  می‌خواد بارون بیاد.
سپس با دست چپش هیکل درشت و موهای حالت دار قهوه‌ رنگش را نشان داده و ادامه می‌دهد:
- نمی‌خوای که به فنا بریم زیره بارون؟
سرم را بالا انداخته و با او هم‌قدم می‌شوم. باد آرام شروع به وزیدن کرده و در تن درختان لرز می‌اندازد. برگ‌های مرده از شاخه‌ها جدا شده و در کف زمین سقوط می‌کنند. هوای پنج و نیم عصر مهرماه دلگیر‌تر از همیشه کمی فضا را احساسی‌تر کرده‌ است.
از استرسم کمی کاسته شده و دوباره مثل  هربار که پشت گوشی باهم حرف می‌زدیم در رگ‌هایم انگار مکمل آرامش تزریق می‌کنند. 

@ آفتابگردون   @ آیلار مومنی  @ masoo  @ Masoome  @ WolfisH  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

  ..•..پارت ۳..•..
..•..اقلیم عشاق..•..
چند قدمی که راه می‌رویم به سمتم چرخیده و عقب عقب قدم بر میدارد. چشمانش را ریز، زبانش را بر روی دهانش کشیده و با لبخندی دلنشین می‌گوید:
- تیپ لش بهت میاد.
با شنیدن حرفش لبخند بی‌اراده بر روی لبانم می‌دود. نگاهش خیره روی لبانم مانده و پس از چند ثانیه در کنارم شانه به شانه قدم برمی‌دارد. با چشمان ریز شده می‌گوید:
- باورم نمیشه، از عکساتم مظلوم‌تری.
تای ابرویم بالا پریده و با نیش بازی ک تمام دندان‌های سفیدم را به نمایش گذاشته می‌گویم:
- لطف داری.
سپس با شیطنت نگاهش کرده و اضافه می‌کنم:
- ولی عکسای تو نسبت به خودت جذاب‌ترن.
و ریز-ریز می‌خندم. چهره‌ی بشاشش در کسری از ثانیه جمع و با دهانی کج نگاهم می‌کند. با همان حالت ادایم را درآورده و می‌گوید:
- گمرو بچه، نگو چون اولین باره میبینمت کاریت ندارما، میزنم لهت می‌کنم.
لبانم را جمع کرده و می‌گویم:
- خب منم می‌زنمت، والا؛ فکر کردی وایمیسم؟ نخیر جناب آیین خان.
دست راستش را همانند بچه‌های تخس به کمرش زده و با پیروزی می‌گوید:
- زورت نمی‌رسه اخه.
سپس با دست چپش اشاره‌ای به من کرده و می‌گوید:
- جوجه‌ای هنوز، جوجه.
با چشم غره نگاهش کرده و بدون فکر می‌گویم:
- می‌خوای بزنم یه جایی که نباید؟
چشمانش گشاد که می‌شود، به خودم می‌آیم و می‌فهم آیین، مینای عوضی نیست و من لامصب گاف بزرگی داده‌ام. آن هم منی که ادعای ادبم می‌شد.
تا می‌خواهد بخندد صدای رعد و برق تمام فضا را دربر می‌گیرد‌. قطره‌های باران، ثانیه‌های اول با آرامش و بعد چند لحظه همچون حیوان درنده‌ای به سر و رویم شلاق می‌زنند. با قدم‌های تندم بر روی سنگ‌‌فرش‌ها خود را به یکی از آلاچیق‌های اطراف می‌رسانم.
چادر مشکینم آنقدر خیس و سنگین شده که دیگر تاب ندارم بر روی سرم بماند. بر روی صندلی که می‌نشینم، امیر با سرتاپای خیس در روبه‌رویم نشسته و با چشمانی خندان نگاهم می‌کند.
لب زیره دندان کشیده و با خجالتی غیر قابل وصف می‌گویم:
-باید یه ساعت بعد برگردم.
سپس ساعتم را نشانش می‌دهم. خیره نگاهم کرده و می‌گوید:
- یکم زود نیست؟
با دمی عمیق می‌گویم:
- به بهونه‌ی کتابخونه اومدم،  باید تا ساعت شیش خونه باشم، طبق خورده فرمایشات جناب ایمان.
سپس چشم در حدقه می‌گردانم. با لبخندی کج، لبان نسبتا بایرک و کبودش را کش داده و می‌گوید:
- حله پس.
چند ثانیه‌ای نگاهم کرده و تای ابروی قهوای رنگ و کشیده‌اش را بالا می‌اندازد. زبانش رو بر روی لباش کشیده و می‌گوید:
- کنجکاو بودم ببینمت.

@ WolfisH  @ masoo  @ آیلار مومنی  @ آفتابگردون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...