رفتن به مطلب

رمان مافیای عشق | سوزان کاربر انجمن نودهشتیا


Suzan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مافیای عشق

نویسندگان:   سوزان و سادات

ژانر: پلیسی، عاشقانه، معمایی 

خلاصه:

دختری که سختی‌های زندگیش اون رو بدل کرده به سرگردی که اسمش وحشت به تن خلافکارها می‌ندازه.
سرگردی که پرونده های زیر دستش همگی سرانجامشون پیروزیه.
بجز یه پرونده!
پرونده فوینیکس بند  بدجور ذهن سرگرد آنجلا ویلیامز و مشغول کرده.
اولین پرونده‌ای که دوساله روش کار می‌کنه اما...
ته همه‌ی مدرک هایی که جمع کرده بن بسته.
فقط یک راه برای موفقیت در این پرونده وجود داره.
همکاری با کسی که دلیل بیشتر مشکلات زندگیشه.
 همراهی با ریچارد میلر و رفتن از لندن و پا گذاشتن به ایران.
کشوری که هیچ اطلاعاتی ازش نداره...
این ماموریت سرانجامش چی میشه؟

اونم با وجود سرهنگ جذابمون اهورا ستوده!

ویراستار: @آری بانو

 

{#مافیای_عشق⚔💙}

  مقدمه:

مقدمه:

عزممو جزم کرده بودم و لباس رزم به تن کردم تا در برابر ناعدالتی ها وایسم. به همه کسایی که باعث شده بودن احساس کنم چه‌قدر ضعیفم، قدرتم رو نشون بدم. من دختر سرسختی‌ام که وقتی بخوام چیزی رو به دست بیارم هیچ  چیزی جلودارم نیست و الان می‌خوام تو این بازی باشم وگرنه بازی رو خراب می‌کنم!

- شغلت چیه؟

- پلیس

- چی‌کار می‌کنی؟

- روزهای عادی فحش می‌خورم، روزهای ناامنی گلوله!

 

ناظر:   @shahrzad.rh

ویرایش شده توسط -Aryana-
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

#آنجلا 

کت چرمم رو پوشیده و سوار موتور شدم و پیش به سوی سازمان، یک   روز دیگه و کلنجار رفتن با صد تا پرونده‌ی بی سر و ته که تهش بر می‌خوردیم به دوتا الف بچه که بین هم محله‌ای هاشون مواد پخش می‌کردن!
رسیدم به سازمان و هنوز وارد نشده صدای عربده های جان ساختمون رو لرزوند:
- مرتیکه ما رو خر   فرض کردی یا چیز دیگه؟ با این شِرو وِرات می‌خوای مارو بپیچونی؟   ها؟!
این "ها"   که گفت گوش من که هیچ،   فکر کنم گوش دیوید و ویلیام رو هم کر کرد.
به دیوید اشاره کردم که برام توضیح بده چه خبره.


دیوید گفت:

- بلاخره یکی از افراد فوینیکس بند رو پیدا کردیم ولی...
کمی مکث کرد، منتظر نگاش کردم که با لحن کلافه ای ادامه داد:

- ولی   الان داره اطلاعات رو برعکس اون چیزی که ما به دست آوردیم میگه.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و نیشخند روی لبم جا خوش کرد. بلاخره روز موعود رسید. قراره عملیات شروع بشه و نتیجه‌ی دوسال تحقیق رو این پرونده‌ی   لعنتی رو ببینیم و از امروز به بعد زندگیم رنگ هیجان انگیزی به خودش میگیره.

الان فقط کنجکاوم زودتر مردی که دیوید گفت رو ببینم.
با همون نیشخند وارد اتاقی شدم که فقط با وجود یه آینه دید طرف رو نسبت به بقیه افراد داخل کابین محدود می‌کرد.   رفتم سمت مانیتور و خم شدم تا ببینم کی چند ماهه ما رو دور می‌زده، با دیدنش بهت زده صاف وایستادم و به تصویر رو به روم خشک شده، زل زدم.
دیدم تار شد. چند بار چشم‌هام رو باز و بسته کردم که مطمئن شم دارم درست میبینم، نه انگار واقعا خودش بود! نه؟!
تمام انرژی و هیجانی که بخاطر دستگیری اون فرد داشتم پر کشید.   شل شدم و تکیه دادم به میز. حالا اون هیجان جای خودش رو به یه بغض لعنتی داده بود.
اما من، آنجلا ویلیامز قوی تر از این حرف‌ها بودم. دیگه اون دختر شونزده ساله‌ی ضعیف نبودم که با کمی دوری از این مرد می‌شکست، نگاه خیره و مشکوک دیوید رو حس می‌کردم.
کم- کم صداها در هم پیچید. صدای اون که با کمی خواهش و قاطعیت می‌گفت که "حقیقت رو میگم" چشم‌هام رو بستم، همون تُن و همون صدای نُه  سال پیشه!

______________________________
¹-Phoenix{ققنوس}

@همکار ویراستار

 

@آری بانو

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

 دیوید با انگشت زد رو شونم. صدام‌ زد و گفت: 
- چی شده آنجل؟   حالت خوبه؟
خودم رو جمع و جور کردم.   هیچ‌خوبه نباید بویی می‌برد از این گذشته‌ی شوم من!
دستم رو به پیشونیم گذاشتم و با همون چشم‌های بسته، لب زدم:
- نه از صبح چیزی نخوردم کمی فشارم افتاده.
و بعد با مکث برگشتم سمتش و ادامه دادم :
- خوشحالم که بالاخره تونستیم یه سرنخ محکم پیدا کنیم.
توی همین صحبت‌ها بودیم که جان با عصبانیت اومد بیرون.
احترام گذاشتیم سری تکون داد و گفت:

- آنجل بیا تو اتاق من.


وقتی رفتم داخل پرونده‌ای رو که بارها و بارها توی این دوسال مرورش کرده بود و میشه گفت سطر به سطرش رو حفظ بودم جلوم گذاشت و گفت:
- مسئول این پرونده تویی این دو سال تو بودی که با تیمت کلی زحمت کشیدی و مارو به این نقطه رسوندی.
حالا که تا این‌جا پیش رفتیم می‌خوام بقیشم دست خودت باشه.
کافی بود که جان همین جمله رو بگه و من این حرفش رو تو هوا بقاپم.
معنی این حرف چی می‌تونه باشه جز این‌که تو باید ازش بازجویی کنی؟!
حس کردم رنگم مثل گچ سفید شده و دست و پاهام شروع به لرزیدن کردن.
اما نه! نباید دست و پام رو گم می‌کردم تا همه زحمتام به باد بره. سریع به خودم اومدم و    رو کردم به جان و گفتم:

- ولی سرهنگ! وقتی شما از پسش برنیومدی من چه‌جوری بتونم؟
دعا، دعا می‌کردم که بگه حق باتوئه و در یه زمان مناسب خودم دوباره ازش بازجویی می‌کنم. هه!    زهی خیال باطل. سرهنگ تایلور، حرفشو پس بگیره؟!

@آری بانو

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

با صدای جان از خیالات غیرممکنم بیرون اومدم:
_آنجل ما سال هاست که یه تیم هستیم.. منم به خوبی از استعداد تو خبر دارم و بهت ایمان دارم.. پس برو وقت منو خودتو تلف نکن..
با وجود این حرف مگه میتونستم مخالفت کنم؟ با فکری درگیر از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاقکی که ریچارد داخلش بود رفتم..
 توی سرم خاطرات لعنتی درحال رژه رفتن بودن.
 نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم
وقتی وارد اتاقک شدم، اولین چیزی که نظرمو جلب کرد موهای جوگندمیش بود! موهای مجعدی که قبلا مشکی بود و حالا تارهای سفید رنگ لا به لاش خود نمایی می کرد.‌.. شونه های ورزیدش و بازوهای بزرگ و سفتی که هرکسی رو به خودش جذب میکرد... اما من آنجل چند سال قبل نبودم که با دیدن این چیز ها دوباره براش غش و ضعف برم.. دست از آنالیز کردنش برداشتم و با خودم گفتم هی آنجل کافیه دختر.. راه سختی رو با این مرد در پیش داری پس باید محکم و قوی باشی!! با قدمای محکم و مطمئن به سمتش رفتم. صدای کفش‌هام نظرشو جلب کرد و باعث شد سرشو برگردونه و من به وضوح تعجب رو تو تیله های چشماش دیدم ... بدون پلک زدن به هم چشم دوخته بودیم. من بدون اینکه بفهمم غرق نگاهش شده بودم ... با یاد آوری اینکه جان، ویلیام و دیوید دارن از تو مانیتور مارو تماشا میکنن از ریچارد چشم گرفتم و باسر اشاره ای به دوربین کردم که حرف اضافی نزنه.. ریچارد هم آروم پلکاشو رو هم گذاشت که یعنی حرفمو تایید کرد... صندلی رو کشیدم عقب و نشستم. دستامو تو هم گره کردم وصورتمو به جلو متمایل کردم.. چشم دوختم به چشمای وحشیش..  همه چی مثل برق و باد از ذهنم گذشت ...جیغای هیستیریک مامان.. ضرب و شتم هایی که از طرفش بهم وارد میشد و ریچاردی که سعی در آروم کردن مامانم داشت... فوش های رکیکی که ریچارد ازمامان دریافت میکرد و.... هوف!!

باتکون دادن سرم سعی کردم این فکر و خیال هارو از سرم دور کنم..
کف دستمو کوبیدم رو میز و همونجور که تو چشماش نگاه میکردم گفتم: 
- خب ریچارد میلر! عضو فوینیکس بند.. تو!!! توی واقعاً فکر کردی کسی هستی که بتونی ما رو دور بزنی!؟؟
میگی میخوای همکاری کنی ولی یه مشت چرندیات تحویلمون میدی... میخوای چی رو ثابت کنی؟
با خودت فکر کردی ما یه مشت احمقیم؟ یا تو خیلی زرنگی و میتونی راحت فریبمون بدی؟ مثل آدم حرف میزنی یا مجبورت کنم؟؟؟
پوزخندی زد و گفت:

-من اگه نمی‌خواستم همکاری کنم کله گنده تر از تو هم نمیتونست مجبورم کنه چه برسه جوجه پلیسی مثل تو که....
پریدم وسط حرفش:

-کافیه آقای میلر... من دو سال وقت و زندگیمو نذاشتم پای این پرونده که تو و امثالت بیاین بازیم بدین. اطلاعاتی که دارم کامله و تو نمیتونی مسیرمو تغییر بدی پس به نفعته راحت باهامون هم کاری کنی.. اینجوری هم ما زودتر به نتیجه میرسیم و هم مجازات تو کمتر میشه.. نظرت چیه؟
ریچارد چشماشو ریز کرد و گفت:

-ببین بچه جون..  تو این دوسالی که دنبال فوینیکس بودی در اصل بازیچه بودی.. فکر می‌کنی چطور میشه یه باند براتون رد پا هم بذاره ولی نتونین دستگیرشون کنین؟؟؟ اونم باندی مثل فوینیکس که همه نقشه هاش بی نقصه..!!! چون اطلاعاتی که دارین همون اطلاعاتیه که رئیس میخواد داشته باشید.. با یه معامله ی کوچیک گمراهتون میکنه و یه معامله ی خیلی بزرگ انجام‌ میده..
ناباور نگاش کردم که چشمکی زد و گفت: -میتونم حسن نیتم رو بهتون ثابت کنم بیبی...
یه لنگه ابرومو بالا انداختم و انگشت اشارمو به صورت تهدید جلوش تکون دادم و گفتم:

-ببین خوشتیپ!!! فکر اینکه بخوای ما رو دور بزنی از اون کله ی پوکت بنداز بیرون وگرنه اتفاقایی درانتظارته که حتی فکرشم نمیکنی و هیچکسی هم به التماسات توجهی  نمیکنه!
ریچارد به طور ناگهانی چنان زد زیر خنده که جا خوردم...

@آری بانو

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4


قهقه‌ش کل فضای اتاق رو پر کرده بود ازاینکه حرفمو به تمسخر گرفته بود به شدت عصبی شدم،  دستامو مشت کردم و گره های ابروم به شدت درهم بود اومدم چیزی بگم که ریچارد گفت:

-واو ببین جوجه کوچولومون چطوری منو تهدید میکنه... نکن اینجوری!  میترسمـا و دوباره خندید..
با یه حالتی لوسی حرف میزد که میخاستم تو صورتش عـوق بزنم.
با مشت محکم کوبیدم رو میز و  چنان دادی زدم که خودمم نفهمیدم از کجای حنجرم دراومد و اون رو هم خفه کرد:

-کافیه!!!!
همینی که گفتم مثل بچه ی آدم بگو صادقانه همکاری میکنی یانه؟
ته خنده ای که تو چشمای ریچارد دیده میشد از بین رفت.
شونه ای بالا انداخت و به صندلی تکیه داد، با لحنی جدی که کم ازش دیده بودم گفت:
-ببین سرگرد کوچولو، من فقط میخوام کمکت کنم... میخوای بهت ثابت کنم که هیچ نقشه ای زیر سر ندارم !؟
باتردید سری تکون دادم که ادامه داد:
_شما در اصل چیزی رو میدونید و کاری رو انجام میدید که رئیس اونو پیشبینی میکنه ، یعنی طبق اطلاعاتی که تو داری قراره در تاریخ نوزده مِی توی
 "مترو زیرزمینی داون استریت"¹
یه معامله ی بزرگ هروئین صورت بگیره ...درسته ؟
کلافه سری تکون دادم و گفتم :
-آره، معامله ای که زمان زیادی رو صرفش کردم ،  دوسال تمام منتظر همینم.. که این قرار گذاشته بشه‌ و بتونم این باند کوفتی رو متلاشی کنم...، ولی....

یهو انگار تازه منظورشو فهمیده باشم شوکه نگاهش کردم و گفتم:

-هی وایسا ببینم تو میخوای چی بگی؟! یعنی معامله ای در کار نیست؟
ریچارد خنده بلندی سر داد که تهش به یه نیشخند مسخره تبدیل شد و با یه لحن مزخرف گفت:
-چرا معامله انجام میشه ولی من میخوام بگم که تو در اصل دوسال دنبال هیچی بودی! دنبال خرده کاری های باند، تو این تاریخ و توی اون مترو زیر زمینی فقط یه معامله کوچیک انجام میشه واسه گمراه کردنتون... امــا معامله اصلی جای دیگس... 
سکوت کرد !
و باعث شد فکر کنم اگه دهنشو جـر بدم چه شکلی میشه ...!
سکوتش که طولانی شد بلند غریدم:
-کجا ریچارد ؟؟! کجا قراره انجام بشه !؟
اخمی غلیظی کرد و ادامه داد:
- معامله اصلی تو "ایــران" سر میگیره...!
بهت زده  نگاهش کردم ، یعنی ... یعنی من دوسال تمام مَچَلِ باند فوینیکس بودم؟؟؟؟ خدای من... این غیر ممکنه...!!!
با باز شدن در بدون تردید میدونستم سرهنگه، خواستم بلند شم که اشاره زد آزاد باشم،  وقتی به سمت میز میومد دستش رو از جیبش دراورد و به هم مالیدشون، میدونستم این یه عادته که وقتی کلافه شده انجام میده.. وقتی کنار ریچارد ایستاد کمی روش خم شد ، دستاشو ب میز تکیه داد و با لحن محکم ولی مشکوکی گفت:
-چی گفتی!؟ ایران؟!
ریچارد کمی عقب تر رفت و رو به جان گفت:
-بله "ایـران"...
جان پرسید: 
-این معامله‌ی بزرگ دقیقا چیه؟؟
ریچارد گفت:
- این معامله شامل خرید و فروش چند تُن کوکائین و.... بعد از یه مکث کوتاه اخماشو تو هم کشید و ادامه داد:

-قاچاق انسان!

_____________________________
Down Street ¹

 

 

@آری بانو

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://forum.98ia2.ir/topic/746-معرفی-و-نقد-رمان-مافیای-عشق-سوزان-کاربر-نودهشتیا/?tab=comments#comment-6650#

 

 

پارت_۵


ناباورانه دستامو جلو دهنم گرفتم و آروم گفتم:

-باورم نمیشه... دو سال دنبال محموله های موادیم ولی نفهمیدیم قاچاق انسان هم درمیونه.. تو فکر بودم که شنیدم جان پرسید:
- آدرس دقیق محل معامله رو میدونی؟ 
ریچارد دوتا ابروشو بالا دادو مطمئن گفت:
_ توی پایتختشون..شهری به نام تهران، ولی معامله خارج از اون شهر تو عمارتی انجام میشه که تو یه باغ بزرگ قرار داره.. یه شهرستان به نام شهریار که با تهران فاصله کمی داره..
من عصبانی بودم ولی سرهنگ سری تکون داد و با خونسردی گفت :
-اوکی، پس تا وقتی به اونجا برسیم و اونا رو دستگیر کنیم همراهیمون میکنی ..
و بعد رو به من کرد و گفت:
- بیا بریم اتاق من و رفت بیرون و اجازه نداد کلمه ای حرف بزنم... 
پوفی کشیدم و بعد از نیم نگاهی به ریچارد از اتاق خارج شدم..
پشت در اتاق جان نفسی گرفتم و در زدم و بعد از اجازه گرفتن وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم.. جان آزاد باش داد و گفت:
- الان میتونی بری.. ولی فردا صبح اینجا باش تا درباره ی عملیات صحبت کنیم تو به عنوان مسئول پرونده باید تو این ماموریت باهامون باشی
معترض گفتم: 
-ولی سرهنگ من نمیتونم به این ماموریت بیام..
جان دستشو به نشونه ی ساکت بالا اورد و گفت:
- نه آنجل هیچ اعتراض و بهونه ای قابل قبول نیست.. هیچکس کامل تر از تو در جریان این پرونده نیست و حتما باید باشی.. الانم برو فقط چند روز وقت داری خودتو برای رفتن به ایران آماده کنی..
با اعصاب داغون از سازمان اومدم بیرون.. 
بیخیال موتورم شدم و همینجوری بی هدف شروع کردم به قدم زدن و فکر میکردم..
فکرم سخت درگیر عملیات بود یا رفتن به ایران...یا شاید.هم ریچارد...!
بدون تصمیم قبلی دستمو برای تاکسی بالا بردم و ازش خواستم منو لب رودخونه تیمز ببره...
لب اسکله نشستم و خیره شدم به آب و قایق هایی که ازش میگذشتن... 
 از فکرم گذشت شاید دیگه هیچوقت این رودخونه ی قشنگ رو نبینم... رودخونه ای که همیشه منبع آرامشم بود... شریک غم و غصه هام و شادی و خنده هام بود..
رودخونه ای که از وقتی اومدم لندن و اون روزای  سیاه رو میگذروندم شاهد تک تک لحظه هام بود...
خدای من... باید سفری میرفتم که هیچیش مشخص نبود...
 اونم با کی...!!! ریچارد... کسی که بی رحمانه پسم زده بود... کسی که بخاطرش پشت پا زدم به همه چیز و از کرویدون اومدم لندن...
 باید برم ایران.. جایی که هیچ چیزی ازش نمیدونم بجز اخبارهایی که میگن اونا از تروریست حمایت میکنن و این منو به شدت میترسونه...
 عملیاتی که هنوز نمیدونم چیه و نگران اینم که به نتیجه میرسه یا نه..
 اینکه نمیدونم توی اون کشور چقدر آزادی عمل دارم.. 
لعنتی این بلاتکلیفی آخر منو میکشه.... اینکه همه چیز مجهوله عذاب آوره... یا مسیح! من حتی نمیدونم باید چکار کنم... یا اینکه این سفر چقدر طول میکشه!

@-Aryana- 

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://forum.98ia2.ir/topic/746-معرفی-و-نقد-رمان-مافیای-عشق-سوزان-کاربر-نودهشتیا/?tab=comments#comment-6650

 

#پارت_۶

 

《 فلش بک ↪️

تکون های خفیف مامان که مدام اسم من و صدا میزد و اسمم ازدهنش نمیفتاد کلافم کرده بود با صدایی که به خاطر خوابیدن گرفته بود با اکراه گفتم:
-وای مامان چیه؟
مامانم همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-مدرست دیر شد دخترم زود باش 
یهو مثل جن گرفته ها از جام پریدم  به سمت دستشویی   پرواز کردم ..
وای خدای من امروزم دیر برم دیگه مدرسه راهم نمیدن.. سابقم خراب بود حسابی...
کلی تو راه با خودم غرغر کردم که چرا مامان زودتر بیدارم نکرد 
جوری میدویدم که همه نگاهاشون به من بود.
مهم نیست... اینا که نمیدونن یه قاتل توی مدرسه منتظر منه
وارد حیاط شدم که خانوم ژوزف با اون ابروهای گره خورده‌ی معروفش و نگاه پر ابهتش از دور بهم نگاه میکرد ... یا مسیح ... قاتلی که میگفتم همینه... یعنی بهتره بگم دشمنِ جونِ من...
دست به کمر وایساده بود و ازدور اشاره کرد برم سمتش ....
دستام تو صدم ثانیه یخ بست و قلبم انقدر تند میزد که به وضوح صداشو میشنیدم 
یکم این دست و اون دست کردم اما دیدم نه بیخیال نمیشه اگه یکم دیگه دیرتر برم پیشش شمشیرشو برای زدن گردن من تیز میکنه.. اونم چه شمشیری ...!!! ابروهاش .....جوری بهم نزدیک میشد که انگار بهم وصلن ....حالا اگه قیافه خوبی داشت آدم انقد نمیترسید هرکی ببینتش میگرخه....
وقتی نزدیکش شدم توچشماش نگاه کردم و سعی کردم به ترسم غلبه کنم و گفتم:
_سلام خانوم ژورفِ عزیز... ببخشید دیر کردم مشکلی برام پیش اومده بود..
ژورف شروع کرد به دست زدن گفت:
_براوو! براوو! توی گینس باید مشکلات قبل از مدرسه‌ی   تو ثبت بشه !
از حرفش خندم گرفت اما خودمو جمع کردم که خندمو نبینه وگرنه الان سرم یه طرف و بدنم یه طرف دیگه بود!
از این تصور هم وحشت کردم هم خندم گرفت..
باصدای ژوزف از افکارم بیرون اومدم :
_ببین ویلیامز سخت گیری‌های من باعث شده که این مدرسه توی کرویدون بهترین  باشه! پس مطمئن باش یه بار دیگه این دیر اومدناتو تکرارکنی بدون هیچ توضیحی اخراجی...
سرمو کج کردم و با لحن لوسی گفتم:
_چشم عذر میخوام...
با سر تایید کرد منم سریع با اجازه ای گفتم که وارد کلاس شم..
وقتی وارد شدم به بچه ها نگاهی انداختم سرمو به سمت میز مشترکم با امیلی سوق دادم.
امیلی با نگاهی مملوء از ناراحتی و سرزنش نگاهم کرد.
امیلی دوست صمیمیمه که از اول ابتدایی باهم بودیم تا الان که ۱۶ سالمونه و آخر دبیرستانیم...
با صدای خانوم اسمیت تکونی خوردم و نگاهش کردم که گفت:
-ویلیامز دیگه دارم از دستت عاصی میشم.. وضعیتت هرجلسه همینه و همیشه دیر میای.. یه بار دیگه این موقع اومدی ازکلاس محرومی... فهمیدی؟
همینو کم داشتم! امروز همه دست به دست هم داده بودن که منو از مدرسه شوت کنن بیرون..!
 سری تکون دادم و گفتم:
-چشم دیگه تکرار نمیشه
زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم و بلندتر گفت:

-میتونی بشینی.
باصدور اجازه ی خانوم اسمیت کنار امیلی نشستم.. بهش سلام کردم و دیگه سکوت کردیم تا یه بهونه‌ی تازه برای اخراج کردن من از مدرسه دستشون ندیم..!!!
خانم اسمیت شروع کرد به درس دادن... و بی حوصله گوش میدادم و یادداشت برداری میکردم.
زنگ که خورد باخسته نباشید خانوم اسمیت از کلاس زدیم بیرون..

 

@-Aryana-

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_۷


به سمت امیلی برگشتم شروع کردم وقایعی که باخانوم ژوزف اتفاق افتاده بود رو تعریف کردن
و اون هم میخندید و هم سر تاسف برام تکون میداد و در آخر گفت:
-خب آنجل تنبلی رو بذار کنار و زودتر از خواب بلند شو. اصلا میخوای هر روز من با بابام بیایم دنبالت؟ 
با تعجب و چشمای گرد شده به سمتش برگشتم و گفتم:
-نه اِمی، خونه ی شما اونور شهره خونه ی ما اینور شهر...
به سمتم برگشت و با اشتیاق گفت:
-اما دختر خونه‌ی شما نزدیک مدرسه‌اس و برای ما اصلا سخت نیست 
اخم ریزی کردم و با تردید گفتم:
-اول با بابات صحبت کن اگر راضی بود باشه میام
امیلی ذوق زده دستشو انداخت دور گردنمو گفت: -ای به چشم
لبخندی زدم نگاهش کردم... ازهمون بچگی کمی خشک بودم و ته محبتم یه لبخند ساده بود.
تایم مدرسه بخاطر اینکه برای یکی از دبیرها مشکلی پیش اومده بود  زودتر از وقت همیشگی تموم شد و قرار بر این شد همه برن خونه هاشون.. اول به دفتر مدیر رفتیم و امیلی با پدرش تماس گرفت تا دنبالش بیاد و بعد به سمت حیاط رفتیم... به سمت امیلی برگشتم و گفتم:
_خب امی من دیگه میرم عزیزم بای 
همینکه خواستم حرکت کنم به سمت خونه دستم کشیده شد.. و به سمت امیلی برگشتم و گفتم:
_چته دیوونه؟؟!! دستم کنده شد چکار میکنی؟؟!
امیلی گفت:
-وایسا ما برسونیمت 
محکم گفتم:
-نه خودم میرم
امیلی گفت:
-آنجل ما میخوایم ازجلوی خونتون رد بشیم دیگه تورو هم میرسونیم نه نیار دیگه!
 باتردید گفتم باشه و منتظر شدیم تا پدر امیلی بیاد..
ماشینشون یه لندکروز مشکی بود، که خیلی دوس داشتم یدونه از اینا داشته باشم.
آخه ما وسع مالیمون به این چیزا نمیرسید...
 سوار ماشینشون شدم، به بابای امی سلام دادم و عذرخواهی کوتاهی کردم.
 مردی قد بلند وشکم گنده که کمی ته ریش داشت و مثل خود املی کاملا بور بود.
 ته چهره‌ی  امیلی تو صورت پدرش داد میزد.. 
با حسرت به امیلی نگاه میکردم که با آب و تاب داشت اتفاقات امروز رو واسه پدرش تعریف می کرد.. یعنی اگه پدر منم بود با همین حوصله به حرفام گوش میداد؟ بهم لبخند میزد؟ پدر.. چه واژه غریبی... چه افکار احقانه ای... اگه پدرم منو میخواست که ولم نمیکرد... تو همین فکرا بودم که با دیدن در خونمون تشکری کردم و پیاده شدم.. برای امی دست تکون دادم و به سمت در رفتم و کلید انداختم. انقد گشنم بود که فقط میخواستم به غذا برسم.. در ورودی رو باز کردم.. تا پام رو تو سالن گذاشتم خشک‌ شدم..  بادهن باز به مامان و مردی که اونجا بود نگاه کردم.. چشمامو باز و بسته کردم تا باورم بشه.. مامانم در حالی که  تو شرایط ناجوری بود  بغل اون مرد بود  و  همدیگه رو میبوسیدن... باجیغی که ناخودآگاه زدم دوتاشون شوکه به طرفم برگشتن و سکوتی تو خونه حاکم شد.. با سرعتِ نور خودمو سمت اتاقم رسوندم..
متعجب بودم ازاین صحنه‌ای که دیده بودم..
 باورم نمیشد ...
تپش قلب امونمو بریده بود
 فقط یادمه که مامان و اون مرد باچهره ای مملو ازترس منو نگاه میکردن!

 

@-Aryana-

 

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

 

《زمان حال》

با صدای جیغ و داد از فکر اومدم بیرون و چشمامو دوختم به قایق تفریحی که چندتا دختر پسر جوون داخلش بودن و این سر و صداها نشون دهنده ی هیجان بالاشون بود.. لبخند کمرنگی زدم و از جام بلند شدم..
باید میرفتم خونه.. کلی کار عقب افتاده داشتم و این سفرِ کاری هم قرار بود حسابی درگیرم کنه... کاش از مسیح بجای زندگی هیجان انگیز و یه عملیات سخت یه چیز دیگه میخواستم
کلید موتور رو از جیبم بیرون آوردم ولی با یادآوری اینکه تو پارکینگ سازمان جا مونده محکم به پیشونیم کوبیدم..
نمیتونستم برگردم سازمان پس بیخیالش شدم و به دنبال تاکسی نگاهی به اطراف انداختم... 
صدای گوشیم بلند شد نگاهی به صفحه انداختم و با دیدن اسم امیلی چشام برق زد...
- سلام اِمی... 
امیلی با همون صدای جیغ جیغیش تقریبا داد زد:
- آنجل! سلام... 
تک خنده ای از لحنش زدم.. این دختر همیشه بمب انرژی بود.. دوباره صداش بلند شد:
- هی... آنجل هستی؟؟؟؟
-آره اِمی.. خوبی؟ چه خبرا؟
-من امشب میام لندن.. حتما باید فردا بیای ببینمت.. نمیدونی چقدر دلم تنگ شده.. کلی حرف دارم برات..
- واقعا؟؟ خیلی خوشحالم کردی.. بیا آپارتمانم اونجا ک...
امیلی سریع پرید بین حرفم:
- نه نه.. میخوام کلی با هم بگردیم
احساس سرگیجه پیدا کردم.. بیرون رفتن با امیلی یعنی چندین و چند ساعت پیاده روی...
- ببین اِمی من فردا باید برم سازمان نمیدونم چقدر طول میکشه عزیزم.. فردا رو بیخیال گشت و گذار شو و بیا آپارتمانم
امی با بی میلی آشکاری گفت:
- اوکی آنجل میبینمت... بای 
بدون اینکه منتظر جوابم باشه قطع کرد... زیر لب گفتم مثل همیشه عجوله..
با دیدن تاکسی دست بلند کردم و به سمت خونه رفتم...

وارد خونه شدم و بی حوصله کتمو دراوردمو پرت کردم رو کاناپه... یه نگاه به سر تا سر خونه کردم... آپارتمان متوسطی که سازمان در اختیارم گذاشته بود...  مبل های "ال" مانند طوسی رنگ که جلوی تلوزیون چیده شده و میز سفید رنگی که روبروشه پر شده از مجله های حوادث...
آشپزخونه ی اپن که جلوش دوتا صندلی بلند هست و حکم میز غذا خوری رو هم داره..و کابینت هایی که بارنگ سفید طوسی هستند ترکیب قشنگی رو به ارمغان اورده.. گوشه ای از پذیرایی آکواریومیه که پرازماهی های ریز و رنگارنگه
نشستم رو مبل و کلافه سرمو تو دستم گرفتم..
کلی کار دارم و انقدر مشغله فکریم زیاده که نمیدونم باید چکار کنم؟ از کجا شروع کنم؟ 
با یه تصمیم آنی بلند شدم و رفتم سمت اتاقم.. این اتاق منبع آرامش منه! تخت دونفره ای که گوشه‌ی اتاقه، پرده‌ی نازکی که به پنجره زده شده و کمد بزرگی که همشون ترکیب رنگ سفید و بنفشه... به سمت کمد لباسم رفتم و درش رو باز کردم..  یه دست لباس عروسکی راحت گذاشتم روی تخت.. حولمو برداشتم و پیش به سوی حموم.. یه حموم نقلی که باکاشی سرامیک های سفید که مابین سرامیک ها ایینه های لوزی مانند ریزنقش بسته بود....
اول باید یه دوش میگرفتم و فکرمو آزاد میکردم...
بعد از کلی زیر آب موندن احساس راحتی و سبکی میکردم..‌ تند تند خودمو شستم و اومدم بیرون.. لباسامو پوشیدم و حوله رو پیچیدم دور موهام.. حوصله خشک کردنشونو نداشتم.. 
باید دست به کار بشم و یه دستی به سر و روی خونه بکشم چون این مدت که فکرم درگیر پرونده بود همه جا پر از خرت و پرت و گرد وخاک شده بود  و با این حال باید یه فکری هم به حال شام کنم .....!!!!

 

@-Aryana-

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹

 

با تموم شدن کارام، بشقاب غذامو گذاشتم رو اپن 
و لپ تابمو گذاشتم جلوم تا یه گشتی توی اینترنت بزنم و درباره ی ایران تحقیق کنم...
باید بفهمم کجا میخوام برم و برای رفتن چه چیزایی لازم دارم...
اولین چیزی که توجهمو جلب کرد شال‌ها و روسری‌هایی بود که زن ها برای اینکه موهاشون دیده نشه باید روی سرشون مینداختن....و بلوزهای بلندی میپوشیدن.. بعضی هاشون موهاشون پیدا بود ولی روسری هم داشتن.. بعضی ها یه پوشش عجیب مشکی رنگ داشتن که فقط صورتشون مشخص بود که برام جالب بود.. با کنجکاوی و علاقه ی بیشتر‌خوندن مطالب رو ادامه دادم.
 ایران یه کشور مسلمان و مذهبیه که انگار قوانین خاصی داره و این قوانین توجه من رو به خودش جلب میکرد هرلحظه من رو متعجب تر...
کش و قوسی به بدنم دادم و با دیدن ساعت لپ تاب رو بستم.. واسه امشب کافیه.. رفتم تو اتاقمو خودمو انداختم رو تخت و دیگه بیهوش شدم..
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم.. باید سریع خودمو میرسوندم سازمان... وقت صبحانه نداشتم فقط یه نسکافه فوری درست کردم و تند تند لباس پوشیدم و زدم بیرون.. 
تو مسیر فقط به این فکر میکردم که این ماموریت چجوری میخواد پیش بره و من با ریچارد چطور راه بیام.
بافکر ریچارد آه از نهادم خارج شد ..وارد سازمان که شدم مستقیم سمت اتاق جان رفتم که دیوید صدام زد:
-سلام آنجل! جان تو اتاق کنفرانس منتظرته..
آروم تشکری کردمو راهمو سمت اتاق کنفرانس کج کردم.. تقه ای به در زدم و صدای جان رو شنیدم که گفت بیا تو...
برخلاف تصورم جان تنها نبود... یه زن و ۳ تا مرد دیگه ای به همراه ریچارد تو اتاق بودن.. یه قدم به جلو برداشتم و با صدای محکم و رسا سلام کردم..
جان بعد از اینکه جواب سلامم رو داد اشاره کرد نزدیکش بشینم و رو به جمع گفت:
-معرفی میکنم.. 
ایشون سرگرد آنجلا ویلیامز از بخش مبارزه با مواد مخدر، مسئول پرونده‌ی فوینیکس هستن..

و سپس رو به من ادامه داد:
-ایشون آقای جرِمی جردن از دایره ی جنایی لندن
-خانوم کتی مک گراث و گرانت گاستین از پلیس اینترپل ومسئول هماهنگی و ارتباط ما با پلیس ایران هستن
 و آقای استیفن امل به عنوان مترجم به ما کمک میکنن
به همشون دست دادم و گفتم:
- خوشبختم از آشناییتون
و اونا هم لبخندی زدن و اظهار خوشبختی کردن.
باصدای جان دوباره توجهمون بهش جلب شد:
_خب آنجل اگه توضیحی درمورد پرونده و روند پیشروی اون از ابتدا تا الان داری بهمون بده
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و تا خواستم شروع کنم به توضیح دادن،
 خانوم مک گراث گفت:
-  نیازی به توضیح نیست سرگرد ...!! ما کاملا پرونده رو مطالعه کردیم و توضیحات آقای میلر هم گوش دادیم..
 فقط کافیه خلاصه و مختصری از پرونده رو به ما بدید تا ما به پلیس اینترپل ایران ارسال کنیم و وقتی تاییدیه رو گرفتیم هماهنگی‌های لازم رو انجام میدیم تا شما به سمت ایران برید..

 

@-Aryana-

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_۱۰

دستامو توهم گره کرده بودم و با اخمی که نشون از دقتم بود به حرفاش گوش میدادم که رو به جان ادامه داد:
- فقط یه مسئله ای هست آقای تایلور!! مافقط میتونیم افسر پرونده.. خانوم ویلیامز رو به ایران بفرستیم.. اون هم فقط در صورتی که ایران به ما اجازه بده..
چشام گرد شد و باتعجب گفتم :
-یعنی بدون تیمم؟؟! من چطور تنها برم؟! ماموریت به این بزرگی مگه تنهایی میشه؟
سری تکون و داد و گفت :
-الان خدمتتون عرض میکنم ...
با توجه به اینکه اقای میلر باید شرایط حضور شما تو باند رو فراهم کنن میتونن همراهتون بیان ولی امکان اینکه بقیه افراد همراهتون بیان، نیست.
به سمت خانوم مک گراث برگشتم و گفتم :
-یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداره؟؟!! 
باقاطعیت گفت:
-نه سرگرد باید با این شرایط وارد ایران بشیم.. ولی نیازی نیست نگران تنهایی باشید.. در ایران پلیس یه تیم کمکی در اختیارتون قرار میده..
باکلافگی تایید کردم وگفتم :
-متوجه شدم 
جان گفت:

-آنجل میتونی بری فردا ساعت نُه صبح اینجا باش..
زیر لب چشمی گفتم و با خداحافظی مختصری ازاتاق خارج شدم 
لعنتی!!! لعنتی !!!لعنتی!!!! چجوری این پیشنهاد زهرماری رو میتونم تحمل کنم و فقط با ریچارد برم...؟
به سمت موتورم رفتم و روشنش کردم. جوری گاز می‌دادم که هر لحظه ممکن بود باهاش پرواز کنم و تموم عصبیانیتمو روی گاز موتور خالی کردم.... خوب بود جاده خلوت بود وگرنه تا الان داشتن جنازمو جمع میکردن و این یه معجزه بود که سالم به خونه رسیدم...

تا لباسامو عوض کردم و خواستم بخوابم یادم افتاد اِمی قراره بیاد اینجا.. سیخ سر جام نشستم و باهاش تماس گرفتم و گفتم که خونه هستم و اون کی میاد و امیلی با گفتن نزدیک آپارتمانتم تا یه ربع دیگه اونجام قطع کرد...
با شنیدن زنگ خونه در و باز کردم و اِمی سریع پرید تو بغلم..
 بوسیدمش و از خودم جداش کردم و گفتم:
- خدای من! چقدر دلتنگت بودم.. باورم نمیشه اینجایی... بعد برای اذیت کردنش چشمامو ریز کردم و گفتم: 
-فقط حسابی چاق شدی!!!!! و فرار کردم و اونم با جیغ دنبالم دوید... 
به یاد قدیم کوسن ها رو پرت میکردیم سمت هم و صدای جیغ و خنده هامون خونه رو پر کرده بود..
حسابی خسته شده بودم، دستامو به نشونه تسلیم بالا بردمو نفس نفس زنون گفتم:
- کافیه! دارم میمیرم.. فقط یه شوخی کوچیک بود!!!
امیلی هم با خنده گفت: 
-باشه بازنده ی کوچولو! چون آدم دل رحمی هستم و چند ماه هم هست ندیدمت میبخشمت...
و خودشو روی مبل انداخت..
همینطور که سمت آشپزخونه میرفتم پرسیدم:
- چای یا قهوه؟
جواب داد:
- قهوه با شیر و شکر لطفا...
بعد از حاضر کردن قهوه اومدم کنارش نشستم و گفتم:
-خوب بگو چه خبر؟

و همین جرقه کافی بود تا امی منفجر بشه و شروع به حرف زدن کنه و هر اتفاقی که توی کرویدون افتاده رو مفصل تعریف کنه...
 

@-Aryana-

 

 

 

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۱

بعد از صحبتاش گفت: 
- هی تو از خودت بگو. اوضاع رو به راهه؟
بدون مقدمه گفتم:
- ریچارد رو دیدم! 

 مکثی کردم و به امی که از شدت تعجب چشم‌هاش گرد شده بود نگاهی انداختم و ادامه دادم:
- توی سازمان دیدمش. جزو یه باند مافیایی بوده، دستگیر شده.
امیلی گفت: 
- الان چی میشه؟ یه کاری می‌کردی. اون هم تو رو دید؟
ناخودآگاه بلند خندیدم! سرم رو  تکون دادم و گفتم:
- امی فقط تو می‌دونی بین ما چی گذشته. بهتر از هرکسی می‌دونی چه دورانی رو گذروندم و اصلا نمی‌خوام با ریچارد چشم تو چشم بشم ولی...
نفسی تازه کردم.
- نه تنها با همدیگه رو به رو شدیم و حرف زدیم،    بلکه باید یه ماموریت با هم بریم!

امیلی فریاد کشید:

- چی؟!
گفتم:

- آره درست شنیدی و نمی‌تونی تصور کنی چه‌قدر حال بدی دارم. نمی‌تونم از جزئیاتش بگم فقط در همین حد بدون که با هم ماموریتی میریم که حتی برگشتش معلوم نیست.
دیگه نمی‌خوام در موردش صحبت کنم. تا شب از هر دری حرف زدیم به جز اون ماموریت کوفتی و امیلی با این‌که چشم‌هاش پر از نگرانی بود چیزی نپرسید و من چه‌قدر از این بابت ممنونش بودم.
زنگ زدم برای شام پیتزا سفارش دادم و بعد از خوردن شام خداحافظی کردیم.

خداحافظی که شاید آخرین  بار بود!

***


- کی باید به سمت ایران حرکت کنیم؟
جان دست‌هاش رو داخل جیبش کرد و گفت:
- هنوز تاییدیه پلیس اینترپل ایران نرسیده. به محض این‌که رسید تا هماهنگی های لازم رو انجام بدیم دو روز طول می‌کشه بعدش حرکت می‌کنید.
گفتم:
- خوبه، پس وقت کافی برای آماده شدن و خرید وسایل مورد نیازم دارم.

و روی صندلیم جا به جا شدم که صدای ریچارد بلند   شد:
- خب جناب سرهنگ ما قراره بریم ایران و وارد باند بشیم اما این‌جا یه مشکلی هست.
چشم‌هام رو ریز کردم. با دقت به حرف‌های ریچ گوش می‌کردم.
 جان گفت:
 - چه مشکلی؟
ریچ ادامه داد و گفت: 
- رییس فوینیکس بند به همین راحتی و آسونی که ما فکر می‌کنیم به کسی اعتماد نمی‌کنه و حالا ما می‌خوایم به طور ناگهانی آنجل رو وارد باند کنیم که قضیه بدتر میشه. و اگه هم بخواد آنجل رو قبول کنه بدون شک بهش یک ماموریتی میده که انجامش بده.
 مثل یک معامله یا رد و بدل کردن جنس یا همچین چیزی و اگه آنجل به درستی انجام داد و از پسش بر اومد. اون‌موقع می‌تونه اعتماد رییس و جلب کنه. همین سختگیری های رییس باعث شده که همه‌ی پِلَن ها به طور دقیق و خوب پیش بره. مکثی کرد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت:
- به همین علته که شما دو ساله روی این پرونده اید و البته باید این و هم در نظر گرفت بدون کمک من نمی‌تونستید به همین راحتی ها سر نخی پیدا کنید!
سرهنگ به من نگاهی انداخت و دوباره به ریچارد نگاه کرد و گفت:
- درسته آقای میلر  ولی ما برای هر شرایط و موقعیتی آماده‌ایم. میکروفونی هم که قراره برای آنجل کار گذاشته بشه برای همین موقعیت ها است. اگه رئیس به آنجل معامله ای یا کاری بده آنجل از طریق میکروفون به ما می‌رسونه و ما با هماهنگیِ پلیس ایران یه تیم رو به عنوان طرف خرید یا هماهنگ کننده‌ی خرید مقابل آنجل قرار میدیم. ولی همه چیز به این بستگی داره که رئیس چی بخواد ولی ما آماده ی هرنوع پیشامدی هستیم.
ریچارد سری تکون داد و گفت:
- پس همه چی اوکیه.
جان به سمت من و ریچ برگشت و گفت:
- من امشب تولد همسرمه باید زودتر به خونه برم شما هم می‌تونید برید و تا تاییدیه بیاد دیگه کاری باهاتون نداریم فعلا خدانگهدار.

 

@-Aryana-

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_۱۲

 

 جان تبریک گفتم و اون تشکری  کرد و رفت. 
به سمت ریچ برگشتم و گفتم: 
-منم باید برم.. 
ریچ گفت: 
-میخوای با هم بریم؟ 

 چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: 
-هی... سعی نکن به من نزدیک شی که تهش برات گرون تموم  میشه! 
بدون اینکه منتظر باشم جوابی بگیرم به سمت پله ها رفتم که دستم  ازجانب ریچ کشیده شد.
با گرفته شدن دستم توسطش ناخودآگاه ضربان قلبم بالا رفت. نه  بخاطر اینکه حسی بهش داشته باشم نه!!! فقط بخاطِر گذشته‌ی شومی که با این مرد گذروندم، استرسی تموم وجودمو گرفت. 
چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم: 
_اول اینکه دستمو ول کن ریچ، دوم اینکه درجریان هستی که قراره  باهم دوتایی تنها بریم ایران.. 
چشماشو کمی شیطون کردوگفت :

-بله!! مشخص نیست ازحال  خوبم؟! 
اینکارش باعث شد فکرکنم اگر بادستای خودم خفش کنم مجازاتم  چقدر طول میکشه... 
باصدایی که سعی میکردم کنترل کنم و چشمامو ازحالت خشم ریز  کردم و گفتم: 
-ولی من متنفرم ازاینکه باتو بیام ریچ متنفر.... و باید بگم از الان بهت هشدار بدم که از من کامال فاصله بگیر و حد خودتو بدون! 
لبخند چندشی روی صورتش شکل گرفت که ادامه دادم: 
-ببین ریچ نزار اون صورت خوشگلتو جر بدم اوکی؟
ریچ خنده ای سرداد و گفت:
-بیبی من بعد سال ها میخام باهات تنها باشم مگه میشه خوشحال  نباشم؟

 تپش قلبم اوج گرفت اما سریع خودمو کنترل کردم و گفتم :
-من دیگه اون دختر شونزده ساله نیستم که بتونی باکوچک ترین و  کثیف ترین حرکتت بشکنیش... اینبار من میشکنمت آقای میلر!!!! 
میلر روچنان باحرص گفتم که خودش متوجه ی کینه ای که از توی  لحن و همینطور چشمام میباره شد برای همین چهرش جدی شد و 
گفت: 
-باشه...روز خوش 
بدون اینکه حرفی بزنم به سمت موتورم رفتم. خواستم روشنش کنم .
ولی انگار اون هم لجش گرفته بود و روشن نمیشد همه ی حرصمو روی چرخ موتور خالی کردم و رفتم سمت خیابون.. تصمیم گرفتم قدم  زنون تا خونه برم.. با حرفای ریچ باز اون گذشته‌ی لعنتی جلو چشام  اومد... 
 

@.Aryana.

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

 

 فلش بک️↪
چند روزی از اون ماجرا گذشت و مامانم با کلی اصرار بالاخره موفق 
شد منو مجاب کنه باهاش آشتی کنم و یجوری نشون بدم که انگار اتفاقی نیافتاده... 
 
وقتی از ماشین پیاده شدم دستی برای امیلی تکون دادم و وارد خونه  شدم اونقدری گرسنم بود که هنوز لباس عوض نکرده به سمت  آشپزخونه رفتم و با دیدن گاز خالی پوفی کردم و تخم مرغی دراوردم   تا  نیمرو کنم، در همین حین نگاهی به دور و بَرم انداختم .. کسی نبود... مثل اینکه مامان هنوز سرکار بود و برنگشته بود.. 
نون رو داخل تُستِر گذاشتم تا زمانی که تخم مرغم حاضر میشه اونم گرم بشه... احساس میکردم تو شکمم واسه اینکه بهش نمیرسم 
اعضای بدنم دعوا راه انداخته بودن و داد و بیداد میکردن.. بعد  از خوردن تخم مرغ بالاخره شکم مبارک آروم گرفت و راضی به دل  کندن از همین میز ساده شد.. 
به سمت اتاق صورتی مشکیم رفتم، یه اتاق نقلی کوچیک که یه تخت  یه نفره گوشه اتاق جا خوش کرده بود و با یه کمد کوچیک که رو  به روی تختم بود... به سمت کمدم رفتم لباس راحتیای گشادمو 
پوشیدم پریدم روی تخت! زیرلب  گفتم: 
-آخیش الان یه خواب مشتی می‌چسبه.... 


باتکون دادنای مامان یه دونه ازچشمامو باز کردم و نگاهش کردم که  یه  وقت خوابم نپره.. 
با تردید گفت :
-آنجل امشب مهمون داریم میشه بلند شی کمک کنی یه دستی به روی  خونه بکشیم ؟ 
باچهره‌ای که پر از علامت سوال بود پرسیدم: 
_ماکه کسی رو نداریم مامان، قراره کی بیاد؟ از همکاراتن؟
مامان درجوابم یکم من من کرد.. دستمو گرفت و من هم دو تا  چشمامو کامل باز کردم که گفت: 

-ببین  آنجل.. اونقدری بزرگ شدی که بتونم ُرک و واضح باهات  صحبت کنم و تو هم درک کنی.. میخوام یه چیز خیلی مهمی رو بهت 
بگم..

 با تعجب نشستم سرجام و به این فکر کردم که لحن و قیافه‌ی مامان اونقدری جدی هست که مطمئنم مسئله خیلی مهم تر از  چیزهاییه که من دارم تو ذهنم میچرخونم..
سری تکون دادم گفتم:
-بفرمایید مامان، بنده سراپا گوشم .
لبخندی زد و دوباره کمی دستامو فشار داد و گفت:
-مردی که چند روز پیش توی خونمون دیدی رو که یادته؟
چشامو ریز کردم وگفتم: 
-بله یادمه...نکنه اون میخواد بیاد؟؟؟ 
مامان باسرتایید کردو گفت: 
بله دخترم، ایشون قراره امشب بیاد خونمون 
با اخمایی که درهم رفته بود گفتم:
-به چه مناسبت؟ 
مامانم یکم مکث کرد و گفت:_راستش ...راستش آنجل نمیدونم چطور 
بهت بگم من...من چیز... کلافه نفسی کشید و با یه مکث کوتاه گفت:

-ما چند وقته با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم.. 
البته این وسط نظر تو برام خیلی مهمه.. بخاطر همینم لازم میبینم یکم  رفت و آمد داشته باشیم تا تو هم بشناسیش..
چی؟؟؟!!! چشام دیگه بیش ازاین باز نمیشد ... نه تنها خواب  بلکه عقلمم از سرم پرید. یعنی دوباره یه مرد دیگه میخواد بیاد  تو زندگیش؟ اگه مثل پدر نامردم باشه چی؟ هه چه پدری؟ وقتی من  توشکمش بودم ول کرد رفت.. اصلا به همچین کسی میشه گفت پدر؟ 
باورم نمیشه با اون همه اذیت هایی که شده و سختی هایی که کشیده  دوباره به یه مرد اعتماد کرده و میخواد بیارتش تو زندگیمون! 
ازدواج..!! نه امکان نداره نمیذارم دوباره مامانم بشکنه ... نه  نمیذارم!

@.Aryana.

ویرایش شده توسط Suzan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_۱۴

با صدای مامان به خودم اومدم سوالی نگاهش کردم که گفت: 
- آنجل؟ کجایی؟ 
سری تکون دادم و گفتم:
-نه!
مامان: چی نه؟
ادامه دادم:
- من راضی به این ازدواج نیستم.
مامانم انگار که جا خورده باشه گفت: 

- چرا آخه آنجل؟ تو هنوز باهاش برخورد نکردی، ندیدیش. نمی‌دونی چه مرد خوبیه! اول ببینش بعد نظرت رو بگو شاید ازش خوشت 
اومد.
باصدایی که سعی در کنترلش داشتم تا نکنه بی احترامی بشه، هیستیریک‌وار گفتم: 
- نه، نه، نه، نه!
مامانم دستم رو گرفت و گفت:
- باشه آروم باش! اول به حرفم گوش کن، بعد هرچی می‌خوای بگو.
نفسم رو فوت کردم و گفتم :

- می‌شنوم.


مامان ادامه داد و گفت:
- آنجل اصلا فکر کن بحث ازدواج مطرح نیست. مگه همیشه ازم  تشکر نمی‌کردی و نمی‌گفتی که از این‌که تو رو تنهایی بزرگ کردم  ناراحتی و خیلی مدیون زحمت‌هامی؟ هوم؟! بذار وقتی امشب میاد تو هم بیا کنارمون. یکم معاشرت می‌کنیم. ببینش، بشناسش، اگه  خوشت نیومد بعد بگو نه. این رو که بخاطر من می‌تونی قبول کنی ‌دخترم؟ 
نمی‌تونستم روش رو زمین بندازم. بالاخره مادرم بود. کسی که بعد از  رفتن پدرم تنهایی بزرگم کرد بخاطر من، ازدواج نکرد.
حق داره بخواد تشکیل خانواده بده؛ حق داره خوشبخت باشه اما... 
با وجود همه‌ی این حرف‌ها نمی‌تونستم خودم رو متقاعد کنم یکی وارد  زندگیمون بشه.
اصلاً مگه زندگی دو نفرمون چه ایرادی داره که پای نفر سوم باز  بشه؟ مگه همیشه باید یه مرد تو زندگی باشه؟ 

ته ذهنم گفتم عیبی نداره همین یه بارو میاد میبینمش بعدش میگم  ازش خوشم نمیاد.
با اکراه قبول کردم.
برق خوشحالی رو توی چشم‌های مامانم دیدم و این باعث شد یه  خورده آتیش درونم سرد بشه.

سرگرم   تمیز کردن خونه بودیم. بازم افکار مزاحم توی سرم درحال  پرورش بودن. آخه مامانم چرا باز گول یه مرد دیگه رو خورده. اگه 
باز شکست بخوره چی؟ اما عقلم بهم گفت آنجل همه‌ی مردها که مثل  هم نیستن اما قلبم لج کرده بود و مرغش یه پا داشت و می‌گفت  همشون مثل هم‌ن!
خلاصه همراه باخود درگیری‌هام کارهای خونه تموم شد، نشستم  روی مبل آخیشِ کشیده‌ای گفتم که مامانم همراه با دوتا قهوه  کنارم اومد و گفت:

- بخور تاخستگیت در بره عزیزم.

تشکری کردم با  لبخند به دور تا دور خونه نگاه کردم، همه‌جا برق می‌زد.
بعد از نوشیدن قهوم کمی تلوزیون نگاه کردم و 
با صداهایی که از توی آشپزخونه بلند شده بود روبه مامان داد زدم:
- مامان داری چی‌کار می‌کنی؟ 
مامان هم بلند گفت:

- عزیزم دارم غذا درست می‌کنم.
- بیام کمک؟
- نه خودم حلش می‌کنم.

 بدون هیچ حرف دیگه‌ای دوباره نگاهم رو به تلوزیون دوختم.
بازم خوبه مامانم گفت نه وگرنه همینم مونده بود واسه شازده غذا هم  درست کنم.
 

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۵

 

به  سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم. بعد از اون همه تمیزکاری فقط  یه حموِم حسابی آدم رو سرحال می‌کنه. تنم رو زیر آب گرم رها کردم.
وقتی برق تو چشم‌های مامان رو یادم میاد نمی‌تونم نه بیارم اما امشب هر اتفاقی هم که بیوفته جواب من یک کلامه. نه!


 ***
باصدای زنگ خونه مامان رفت که در رو باز کنه منم درحال جوییدن  لبم بودم و حرص می‌خوردم. باصدای مامانم لب بیچارم رو بی‌خیال شدم، 
سرم رو بلند کردم که گفت: 
- دخترم با ریچارد آشنا شو! ریچارد میلر.

و بعد رو به اون گفت:
-عزیزم، دختر قشنگم آنجل رو هم که می‌شناسی.
میلر لبخندی زد و گفت:

- بله عزیزم!

و دستش رو به سمت من دراز 
کرد و ادامه داد:

- خیلی خوشحالم از دیدنت.
تو دلم غر زدم آره آشنا هم میشیم. باهاش احوال پرسی هم  می‌کنم!

لبخند  تصنعی زدم و بدون توجه به دستش گفتم: 
-سالم آقای میلر، خوش اومدین بفرمایید.

میلر  هم کاملا متوجه‌ی خشکی کلامم شد و لبخندش کمرنگ شد و  دستش رو جمع کرد. جا خوردنش رو به وضوح حس کردم. اگر  نمی‌فهمید باید شک می‌کردم.
نشسته بودیم و من با حرص خوردن، رفتار ریچارد و نگاه‌های پر از  شوق مامانم، لبخند عمیق روی لبش، و برقی که توی صورتش بود  رو تماشا می‌کردم.
همین‌طور که در حال کشیدن نقشه‌ی قتل این مرد بودم با شنیدن  صداش به سمتش برگشتم که گفت: 
- خانوم آنجل انگار زیاد از حضور من این‌جا راضی نیستی، درسته؟ 
تو دلم گفتم خوبه که می‌دونی.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

- نه آقای میلر اختیار دارید! ولی باید این 
رو هم در نظر گرفت که این خواسته‌‌ی مادرمه و البته زمونه هم  همیشه بر وفق مراد ما نمی‌چرخه.
خودش رو زد به اون راه و گفت:
- می‌تونی همون ریچارد صدام کنی.
تا اومدم جوابش رو بدم مامانم بحث رو عوض کرد و گفت بهتره بریم  سراغ شام.
اومدیم سر میز و ریچارد هی با چاپلوسی از دستپخت مامانم تعریف  می‌کرد و ول کن هم نبود. دیگه کم- کم دلم می‌خواست قاشق رو تو 
حلقومش فرو کنم یا چشم‌هاش رو از حدقه در بیارم. مردک پرروی  زبون باز!
بعد از شام هم یه ساعتی مامانم و ریچارد مشغول حرف زدن بودن و  من انقدر کلافه بودم که هیچی از حرف‌هاشون نفهمیدم..

 

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت_۱۶

 

《 زمان حال 》
سرمو تکون میدم تا از شر این خاطرات مزخرف خالص شم.. 
به این فکر میکنم که من از قوی بودن می ترسم! 
از اون جنس قو ی بودن ها که در ذهن اتفاق نمی افته... 
که فقط تظاهره، نمایش قدرته...
از اونایی که وقت ی کسی یه غمی داره، سکوت می کنه، معمولی 
رفتار می کنه، لبخند 
می زنه تا به همه نشون بده که محکمه..
اما در حقیقت اونقدر به گذشته فکر می کنه که امیدهاش زیر خروارها حسرت دفن می شه، 
و احساس زنده بودن را از خودش می گیره ... 
نه آنجل!! قوی بودن ا ین نیست که خودتو یه جور دیگه نشون 
بدی .. 
سکوت نیست... 
گریه کن ! 
فریاد بزن..
به در و دیوار مشت بکوب.. 
قشنگ دلت رو خالی کن.. 
اما بعدش دوباره روی پاهایت بای ست و خودت رو جمع و جور 
کن...
اما بعدش...
به بعدش فکر کن... 
مهم نیست با ریچارد چه گذشته ای داری ..

 نیست چقدر عذاب کشیدی ..
مهم نیست که شاید ریچ دنبال فرصت باشه که اذیتت کنه.. 
مهم تویی و هدفت.. 
به این ماموریت م یری و مثل همه ی پرونده هات موفق و سربلند 
برمی گردی ... 
تو واقعا محکم و قوی هستی... 
این همه با خودت جنگیدی و بلند شدی .. 
اینبار هم م یتون ی.... 
گاهی آدم تـو جنگ با خودش...
باید اونقدر پی ش بره کـه... 
یه ویرونه بسازه از وجودش... 
اونوقت از دل اون ویرونه...
یه نوری ... 
یه امیدی ... 
یه جراتی جرقه می زنه... 
با این فکرا لبخندی رو لبم اومد و مصمم به خونه رفتم..!

 

@.Aryana.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷

 

سه روز بعد《
سه روز گذشته و هنوز خبری از اینترپل ایران نشده.. معلوم 
نیست میخواد چقدر طول بکشه تا فقط یه تاییدیه بدن.. به گفته 
ی جان یه هفته ای طول میکشه...
این چند روز و سازمان نرفته بودم و توی خونه در حال مگس 
پرونی بودم! 
خواستم کمی استراحت کنم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم 
جان به سمتش شیرجه زدم وجواب دادم :

-سلام جان چه خبر 
شده؟ 
_سالم تاییدیه ی ایران امروز رسیده، وسایلاتو جمع کن چون دو 
روز دیگه باید حرکت کنید 
با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_دو روز دیگه؟؟؟!!
_آره!! خوشبختانه وقتی به پلی س ایران توضیح دادی م وقت زیادی 
نداریم و تا دوماه دیگه اون پروژه سر میگیره تاییدیه رو داد و  کرد روند کاری زودتر انجام بشه.. پاسپورت و ویزا رو هم 
اوکی کردیم، فقط مونده کارای ریچارد که اون ها هم تا دو روز 
دیگه حل میشه ... خودتو آماده کن.. فقط یه سر بیا مدارک 
جدیدتو تحو یل بگیر تا با هویتت کامل آشنا بشی .. 
چشمی گفتم و با خداحافظی مختصری گوشی رو قطع کردم، 
نگاهی به موهای ژولیده و قیافه ی داغونم تو آیی نه انداختم و 
گفتم االن من چیکار کنم تو این وقت کم؟؟! 
سوارموتور شدم و حرکت کردم سمت خیابون آکسفورد... جلوی 
یک لباس فروشی پارک کردم و دنبال چند تا شال و روسری 
گشتم ..براساس تحقیقاتم تو ای ران باید یه بلوز یا پیراهن یا 
روپوش بلند بپوشم و با یه شال و روسری موهامو بپوشونم.. 
اونطرف با دیدن لباس های بلند وارد مغازه شدم و چند دست 
هم لباس گرفتم برای بیرون رفتن الزمم میشد.. 
به ساعتم نگاهی کردم هشت ونی م شب رو نشون میداد چقدر 
زمان زود گذشته بود.... به سمت خونه رفتم و تو مسیر یه تماس 
با جان گرفتم و گفتم امشب دیگه نمیرسم و فردا میرم مدارک 
رو ازش میگیرم.

@.Aryana.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_۱۸

 

وقتی  وارد خونه شدم با خودم گفتم هنوز زمان دارم پس بهتره 
وسایلمو جمع کنم.. هجوم بردم سمت ساک بالای کمد و اونو 
پایین اوردم هرچی که لازم داشتم داخلش ریختم.. هم لباس 
هایی که تازه خریده بودم و هم یه سری از لباس های خودم.. 
زیپشو بستم هوف ی از روی راحتی کشیدم.. خواستم برم بخوابم 
که نگاهم خورد به قاب عکس دونفره ی خودم و مامان.. اشک 
توی چشمام جمع شد ... 
زیپ ساکمو باز کردم و عکس رو آروم گذاشتم داخلش... 
تنها چیزی که از مادرم داشتم همین بود... 
بعد از اون اتفاق هایی که افتاد و من از خونه زدم بیرون، اونم 
عمرش کفاف نداد و سکته رو طاقت نیورد و مُرد... چقدر جای 
خالیش تو زندگیم احساس میشه...! 
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم... 
سریع لباس هامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون باید میرفتم 
سازمان تا پاس و مدارک جعلیمو تحویل بگیرم خیلی دلم 
میخواست بدونم چه جور شخصیتی بهم دادن... 

حداقل  توی این یه روز باقی مانده با هویت جدیدم زندگی کنم 
تا عادی بشه برام.. 
فقط نگران اینم که سوتی بدم و هویتم برمالشه.. 
که این سوتی خیلی ازم بعید نیست... 
وارد سازمان شدم ، رفتم طرف دفتر جان در زدم با اجازه ی 
ورودش داخل شدم احترام گذاشتم که ازاد باش داد و گفت 
بشینم ! 
وقتی نشستم پوشه ی سفید رنگی رو به طرفم گرفت و 
گفت:خوش اومدی آنجلا پیترسون
با اسم آنجلا ابروهامو انداختم بالا بازم خوبه اسممو عوض نکرده 
بود... 
الان احتمال سوتی دادنم نصف شده... 
همون جور که نگاه سرسری به پرونده ی آنجلای جدید 
مینداختم جان گفت: میخوام کامل این پرونده رو بخونی و کامال 
ملکه ی ذهنت کنی.. تو الان این دختری ... آنجلایی که تا امروز 
بودی رو فراموش کن.. نمیخوام دستشون بهونه ای بدی ... 

مصمم گفتم: نگران نباشید قربان این پرونده رو هم مثل همیشه 
با موفقیت بسته شده بدونید 
لبخندی از روی رضایت زد و گفت: برو پ یش دیوید باید بری 
گریم بشی خانم پیترسون! 
پوزخندی گوشه ی لبم نشست.. بلند شدم و به طرف اتاق دیوید 
عقب گرد کردم! 
دیوید با دیدنم گفت: به به خانم پیترسون.. 
نشستم روی صندلی که گوشه ی اتاقش بود و گفتم: آخه 
پیترسون؟!خیلی ضایعس که... 
دِیو خندید و گفت: مگه به خواسته ی توئه؟ رئیس انتخاب کرده.. 
خسته گفتم:کی گریم میشم؟ 
دیو:وقتی گریمور بیاد 
چپ چپ نگاش کردم که همون لحظه گوشی ش زنگ خورد بعد 
از اتمام صحبتش رو به من کرد و گفت: گریمور اومده طبقه ی 
پایین، کنار اتاق الکس 
سرم و تکون دادم و طبق گفتش رفتم  پایین.

@.Aryana.

ویرایش شده توسط Suzan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۹

 

یه  ساعتی بود داشت روی سر و موهام کار میکرد کم کم داشتم 
عصبی میشد اونقدر موهامو کشیده بود داشت از ریشه درمیومد! 
بالاخره رضایت داد و هیکلشو از روم برداشت!!!! 
یه نگاه دقیق به خودم تو آینه انداختم.. نه بابا ارزششو داشت... 
کلاه گیس قهوه ای رنگی که موهای خوشگلمو نجات داده بود.. 
مردک هی میگفت باید کوتاه کنم و رنگ کنم!!!! حالا درسته 
قهوه ای خیلی بهم اومده ولی آخه مگه من میذارم دست کسی 
به اینا بخوره! خودت مردی واست عادیه وگرنه دخترا جونشونم 
پای یه سانت مو میدن... 
دست از چرت و پرت گویی برداشتم... 
موهای قهوه ای کوتاه و چتری شده 
لنز عسلی و یه خال کوچیک پایین چونم تکمیل کننده‌ی گریم 
بود... 
بعد از چند دقیقه که بهم توضیح داد چجوری خودم می تونم توی 
ایران گریممو درست کنم از اتاق زدم بیرون، همه با تعجب نگام 
میکردن... حق داشتن اخه اون آنجلا کجا و این یکی کجا... 

ساعت  پنج پرواز دارم و ساعت ۳ از خونه زدم بیرون.. با قطار 
سریع السیر هیترو¹ خودم رو به فرودگاه هیترولند رسوندم... 
با فکر به اینکه هنوز وقت دارم به کافی شاپ فرودگاه رفتم و 
قهوه ای سفارش دادم..
یه نگاه به ساعت پرواز ها انداختم پرواز لندن_تهران با یک ربع 
تاخیر لندن و ترک میکنه نگاه به ساعت خودم می اندازم ۰۰:۱۷ 
رو نشون میده.. معلوم نیست این ریچارد هم کجاست اگر پرواز 
تاخیر نداشت که جا میموند...! نگاهمو دوختم به در ورودی تا 
بلکه اقا تشریف بیارن... 
بالخره اومد! دور تا دور سالن چشماشو گردوند و وقتی دیدم 
نمیتونه من و بشناسه خوشحال شدم... 
خوشحال از اینکه اگه اون نتونه من رو تشخیص بده افراد باند 
هم نمی تونن من و شناسایی کنند... 
رفتم طرفش، پشت سرش با فاصله ی کمی نامحسوس یکی از 
افراد خودمون ایستاده بود که با دیدن من راهشو کشید و رفت... 
با تعجب نگاهم کرد و گفت:دختر!! آنجل چقدر فرق کردی ؟

: واسه این حرفا وقت زیاده!!! راه بی افت الان پرواز بلند میشه.. 
و خودم به سمت گیت حرکت کردم.. اینقدر دیر کرده بودیم که 
میشه گفت نفر های آخر بودیم خدا رو شکر از قبل هماهنگ 
شده بود و زیاد وقتمونو نگرفتن.. سوار هواپیما شدیم با دیدن
شماره ی صندلیم به طرفش حرکت کردم و بعد از قرار دادن 
وسایلم داخل کمد بالا ی سرم، آروم سر جام نشستم و ریچارد 
هم کنارم قرار گرفت.. یا مسیح کمکم کن من چجوری میخوام 
اینو دو ماه تحمل کنم؟؟! 

آخه   با وجود اون خاطره های وحشتناک، همین که الان نشستم 
پیشش کلیه ... 
اگر!! اگر قضیه سازمان و اون پرونده ی کوفتی نبود عمرا اگه 
همراهیش میکردم... 
_________________________
heathrow .¹

 

@.Aryana.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...