رفتن به مطلب

🌟✍ بهترین دیالوگ‌ها✍🌟


Zahra.bm
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

سلام به نویسنده های خوش قلم نودهشتیا😍

من اومدم  با یک  ایده دیگه😂 هرچند...😐 

این ایده توسط شخص های دیگه ای در زمان های قبل و انجمن قبل بیان و اجرا شده بود🤔

بگذریم، بریم سر اصل مطلب😎😍

9c830c5cbd19c3a80020b7b311ff0327_48w1.jp

قابل توجه نویسنده های گل!

بهترین دیالوگ رمانتون رو در این تاپیک قرار بدید تا به نوبت در چنل تلگرام انجمن و باقی شبکات مجازی مربوطه انجمن، گذاشته و نوشته شما عزیزدل معرفی بشه😍💖

دیالوگ شما میتونه به صورت متن یا عکس نوشته باشه که خالقش خود شخص شما باشه اگرهم نخواستید همون به صورت متن اینجا بزارید همراه با...

یادتون نره که زیر دیالوگ قشنگتون حتما تاپیک رمانتون رو بزارید و اگه رمانتون کاملی هستش  لطف کنید مشخصات رمان(نویسنده/ ژانر/ خلاصه و جلد)  رو در خصوصی بنده ارسال کنید🙃💖 

🌟خب من بی صبرانه منتظر خوندن دیالوگ های زیباتون هستم🌟

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من آمده بودم بمانم...! 

نشد. 

بی صدا!

در تاریکی مطلق.. 

حکم می‌کنم! 

کسی که جان مرا گرفت. 

به جان عزیزانش قسم! 

جانش را می‌گیرم!! 

من سرباز وطنم..

و ملکه سلطنتم!

و مگر این گونه نیست؟! 

که ملکه حکم کند کسی بمیرد بایید؟! 

بمیرد و نابود شود؟! 

ملکه‌ای که تنها و بدون پادشاهم. 

دگر پادشاهی. 

نمی‌خواهم! 

ولی مگر می‌شود امپراطوری؟

بدون پادشاه؟

 

 

 

 

جایی از میان نت های دیوانگی گیتار!

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

Instagram:_saharrt

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشست رو به روم و گفت: نگاه غم دیده ات چی میگه؟

سرم و تکون دادم و گفتم: آه، چه بگویم که دلم کم آورده است. جانم مرا رها کرد و دارم به جنون کشیده می‌شوم.

سپهر:

- به نظرت داغون شدنت بهتره یا بهتر شدنت؟

- داغون شدنم به دست اون برام خیلی قشنگ تره!

ابروهاش و انداخت بالا و رفت توی فکر، نوک انگشتم و روی لبهٔ ماگ قهوه ام  کشیدم، با صدای من از فکر بیرون اومد:

- میدونی، من نه سیگار بودم که براش بسوزم،

نه پروانه بودم که دورش بچرخم، 

نه قرص بودم تا آرومش کنم،

نه ترانه بودم که تمام حرف هام و بهش بزنم،

نه خنده بودم تا مدام روی صورتش باشم،

نه گریه بودم که از چشم‌های قشنگش سرازیر بشم،

نه حتی شاعر بودم که شعرهام و از توی چشم هام بخونه،

من براش هیچی نبودم، حتیٰ یک آدم معمولی هم نبودم که بخواد یک روزی توی خیابون ازم آدرس بپرسه!

ولی اون تمام دنیا و زندگی من بود، اگر دروغی گفتم اگر کاری کردم همه اش بخاطر نگه داشتنش بود، همین. و ای کاش این رو می‌فهمید...!

 

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیالوگ برای فصل اخره^^

- من براش حکم یک بازی رو داشتم، بازی که هر لحظه بیشتر تو اون غرق میشد. اما... اون مرده متحرک همه چی رو تغییر داد! باعث از دست دادن بهترین بازیکنم شد! 

نگاه سرخ رنگش را به آسمان دوخت، دستانش را مشت کرد و ادامه داد:

- اون مرده متحرک، یک روح بود که وارد بدنم شده بود! من... خودم باعث از دست دادن بهترین بازیکنم شدم! 

 

 

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیالوگ برای آخر رمانه!

- ادعای خدا پیغمبرت می‌شه و اون وقت دست رو بچت بلند می‌کنی؟ اون روزی که دور‌ خونه خدا طواف می‌کردی این رو تو‌ گوشت خوندن که دست بلند کردن روی زن و بچه ثواب داره؟

دست مریزاد حاجی، این یه هفته عجیب برای خودت ثواب جمع کردی!

اینو بدون، شونه‌های من تحمل وزن سنگین آبرویی که چندسال توی این محله و اون‌حجره لعنتی جمع کردی خیلی کوچیکه!

 

 

ویرایش شده توسط ملکه جهنم
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#یاسین   

- می‌دونی دلم میخواد بشینم همه حرفایی که یه عمر نتونستم به کسی بزنم رو بنویسم، همه اتفاقایی که لهم کرد و هیچ کس نفهمید رو بنویسم، دلیل همه عصبانیتام، ناراحتیام، بی‌حسیام، بی‌اعتمادیام، بدبینیام، سنگ بودنام، همشونو بنویسم، همه اون حرفایی که حتی نمیتونستم به خودم بگمشون رو بنویسم، انقدر بنویسم تا مخم خالی بشه و چشمام پُر، انقدر بنویسم که دیگه حرفی نمونه تو گلوم، یه بار برای همیشه همشون رو بنویسم و بعد همشو آتیش بزنم .

اما می‌دونی انگشتام حتی حس نوشتنم نداره، اول آخرش خودمم که می‌سوزم نه نوشته هام......

 


رویا♡︎ همه چیز است.

رویا پیش نمایش جاذبه های آینده زندگی است.

 آینده متعلق به کسانی است که رویاهای خود را باور دارند.»

 ༄به رویات باور داشته باش༄

حتی اگر ممنوعه باشد 🚫

 

InShot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

http://https://forum.98ia2.ir/topic/6111-«رویا-ممنوع🚫»شکیباghsiکاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=51712

 

ویرایش شده توسط شکیبا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیالوگ متعلق به وسط‌های رمانه :)))

 

نشستم کنارش و با خنده گفتم:

- تو بوی نارنگی می‌دی.

خندید، بلند شد و رفت نشست روی دوتا نیمکت عقب‌تر و گفت:

- نارنگیتون از این‌جا هم بوش حس می‌شه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- حتی اگه بری کوچه بغلی بازم بوی نارنگی می‌‌دی!

دست‌هاشو داخل جیبش برد و بعد به سمتم قدم برداشت و گفت:

- حالا چرا نارنگی؟

چشم‌هام رو بستم و گفتم:

- مدرسه که بودیم، یکی از ته کلاس نارنگی پوست می‌کند بوش تا اول کلاس می‌اومد. تو حکم اون نارنگی رو برام داری که هرجا باشی بوی عطرت رو حس می‌کنم و با تمام وجودم می‌خوامت!

https://forum.98ia2.ir/topic/3263-لانه‌واز-میم‌ز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌دونم کجام، نمی‌دونم چیم و نمی‌دونم با بدنم چیکار کنم، فقط می‌دونم می‌خوام انقدر نباشم که واقعا از بین برم؛ چون هر روز به موریانه‌هایی فکر می‌کنم که آهسته و آروم گوشه‌های خیالم رو می‌جوند، کاش تا بی‌خیال نشدم همه چیز درست بشه.

***

از آن زمان که تو را پیدا کردم در تو گم شدم، گم شده‌ای که هرگز در آرزوی پیدا شدن نیست؛ ولی حالا در این تاریکی نه بعد مکان مهم است، نه زمان، تو بگو پشت پلک‌هایم، کجای زمان ایستاده‌ای؟

***

بهش گفتم بودن داریم تا بودن، میشه کیلومتر‌ها از هم دور باشیم، میشه روز‌ها و ماه‌ها همدیگه رو نبینیم؛ اما به یادهم باشیم و به اندازه هزار سال با هم خاطره داشته باشیم، من بهش همه اینا رو گفتم، با تموم وجود داد زدم که می‌ترسم این روزا یادت بره...

***

- چرا دوسش داری؟

- نمی‌دونم.

- خب حتما یه دلیلی داره.

پسره یکم فکر کرد و بعد گفت:

- شاید؛ ولی نمی‌دونم.      

- پس از کجا می‌دونی دوسش داری؟

بعد یکم مکث جواب داد.

- وقتی که می‌خندید منم می‌خندیدم، اسمش و که می‌شنیدم خوشحال می‌شدم، چشمام و که می‌بندم اون و می‌بینم.

***

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد اون سکانس از خسرو شکیبایی افتادم که می‌گفت:

- یعنی همه چی دروغ بود؟ همه حرف‌ها... زمزمه‌ها... عشق‌ها؟

یه نفس عمیق کشیدم و خودم جواب دادم.

- آره همش دروغ بود، یه دروغ بزرگ و قشنگ؛ اما همه دروغ‌ها یک روزی تموم میشن، وقتی با یه دست نقاباشون و نگه دارن و با دست دیگه کلاه رو سرم بذارن، انتظار زیادیه که بخوام نوازشم کنن.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند وقت بعد، مجبور می‌شوی بپذیری زندگی بدون کسی که دوستش داری همچنان ادامه دارد و تو اگر همراهش نشوی جا می‌مانی... نسخه می‌پیچند برایت که چنگ بزنی به آدم‌های دیگر تا این روز‌های لعنتی راحت‌تر بگذرد... اول مقاومت می‌کنی؛ ولی بعد می‌پذیری که چاره‌ای از این بهتر نیست.

این وسط کلاس ورزش، تغییر رنگ و مدل مو، قرار‌های دوستانه و خرید هم مسکن بی تاثیری نمی‌تواند باشد، خلاصه مثل بچه‌ای که سرش را گرم می‌کنند تا گریه برای چیزخطر‌ناکی که می‌خواهد را تمام کند سرگرم می‌شوی؛ ولی دلگرم نه! روزی هم می‌رسد که اطرافیانت می‌گویند:

- آفرین که از این روز‌های سخت به بهترین شکل بیرون آمدی.

اما غافل از آنند که فراموشی به معنای واقعی نیامده است، فقط به شکل یک نقاب هر روز در چهره‌ات ظاهر می‌شود و شب‌ها با خیسی اشک از چهره‌ات پاک می‌شود و صبح فردا دوباره نقابی نو.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌پرسند که چرا دوستش داری؟ و من جوابی نمی‌دهم، به گمانم این چرا دوستش داری؟ احمقانه‌ترین سوأل دنیاست، آدم‌ها بس که عاقلند نمی‌فهمند که این چرا، برای دوست داشتن اضافه است، اصلا خرابش می‌کند، نمی‌خواهند بفهمند که دوست داشتن تو حالم را بهتر می‌کند و می‌گویند:

- روزی به تمام این بی‌قراری‌ها می‌خندی و ساده از کنارشان می‌گذری.

این قشنگ‌ترین دروغیست که دیگران برای آرام کردنت به تو می‌گویند؛ چون این درد که روزی یک نفر تمام زندگیت می‌شود؛ اما در هیچ کجای زندگیت حضور ندارد، فراموش شدنی نیست، از من می‌پرسند عشق چیست؟ عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست؛ هست؛ چون نیست، عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست، معرفت است، عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست؛ اما حس می‌شود، می‌شوراند و منقلب می‌کند، گاهی به رقص وا می‌دارد و گاهی می‌چزاند و می‌گریاند، عشق این است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با چشمای نافذ مشکیش بهم لبخند زد و گفت:

- می‌تونی، گذشت کردن دو حالت داره، یا انقدر دوسش داری که از اشتباهاتش می‌گذری، یا انقدر از چشمت می‌افته که از خودش و اشتباهاتش با هم می‌گذری.

- مثل این صدا خفه کن‌ها می‌مونه که می‌زارن سر هفت تیر.

- چی؟                      

- این که احمق فرضت کنن و میگم، بدون صدا می‌کشنت.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در ۱۴۰۰/۱۲/۵ در ۱۲:۴۴، زری گل گفته است:

سلام به نویسنده های خوش قلم نودهشتیا😍

من اومدم  با یک  ایده دیگه😂 هرچند...😐 

این ایده توسط شخص های دیگه ای در زمان های قبل و انجمن قبل بیان و اجرا شده بود🤔

بگذریم، بریم سر اصل مطلب😎😍

9c830c5cbd19c3a80020b7b311ff0327_48w1.jp

قابل توجه نویسنده های گل!

بهترین دیالوگ رمانتون رو در این تاپیک قرار بدید تا به نوبت در چنل پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) انجمن و باقی شبکات مجازی مربوطه انجمن، گذاشته و نوشته شما عزیزدل معرفی بشه😍💖

دیالوگ شما میتونه به صورت متن یا عکس نوشته باشه که خالقش خود شخص شما باشه اگرهم نخواستید همون به صورت متن اینجا بزارید همراه با...

یادتون نره که زیر دیالوگ قشنگتون حتما تاپیک رمانتون رو بزارید و اگه رمانتون کاملی هستش  لطف کنید مشخصات رمان(نویسنده/ ژانر/ خلاصه و جلد)  رو در خصوصی بنده ارسال کنید🙃💖 

🌟خب من بی صبرانه منتظر خوندن دیالوگ های زیباتون هستم🌟

 

 

دیوانگی که فقط بستری شدن در تیمارستان نیست؛

دیوانگی حال من پس از رقص گیسوان پریشانت در دستان توانای باد است . . .!

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای روباه 🦊

#طلا»

🦊

من خیلی فرق کردم🤞

آدم قبلا نیستم، حتی آدم چند روز پیشمم نیستم، هرلحظه در حال تغییرم، 

در حال بزرگ شدن، عاقل شدن، نسبت به سنم خیلی سختیا کشیدم،

نسبت به سنم خیلیا منو توو غمِ نداشتنشون رها کردن و رفتن، خیلیا اعتمادمو از بین بردن، خیلیا قلبمو شکستن، بارها آدمایی رو بخشیدم

 که بارِ دوم ضربه محکم‌تری بهم زدن، بارها اشتباه کردم و دوباره همون اشتباه رو تکرار کردم، بارها توو زندگیم آدمای اشتباه رو با جان و دل

پرستیدم، اما تمامِ اینا برای من تجربه شد، درس عبرت شد تا الان، توو این نقطه از زندگیم،

دیگه تکرارشون نکنم، منِ الان میگه که براحتی قلبت رو به آدما تقدیم نکن،

منِ الان میگه به هرکسی اعتماد نکن، منِ الان میگه ببخش اما برای بارِ دوم نه، منِ الان میگه ببخش اما فراموش نکن،

منِ الان میگه هر آدمی لایقِ تو نیست، منِ الان فرق داره با منِ چند سال پیش، عاقلتر شده، شاید تمامِ اون سختیایی که کشید باعث شد

الان این "من رو بسازه،

یه منِ قوی،

یه منِ جدید،

یه منِ متفاوت با گذشته.

1647029754097.png

 

 

ویرایش شده توسط شکیبا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدلـــــکـــاران

«آرامش توی قلب هر فردی هست، فقط باید پیداش کرد!» 
لبخند کج و محوی گوشه‌ی لبش جا خوش کرد. حرف‌هایش را دوست داشت. انگار کوله باری از تجربه‌ است و هر کلمه‌اش را با مدرک بیان می‌کند و از همین خوشش می‌آمد! 
با سرعت تایپ کرد: 
«ولی اون آرامشی که می‌خوام توی هیچکس نیست.» 
چند دقیقه‌ای مکث کرد. وقتی از پاسخ دادنش ناامید شد، تصمیم به خاموش کردن صفحه‌ی گوشی‌اش کرد که پیامک جدیدی ظاهر شد. 
«طبیعیه، آدم‌های خوب و موندگار دیر میان.»
دستش را روی چشمش گذاشت و پوزخندی به افکارش زد. چندین سال منتظر نشسته بود اما کسی به داد تنهایی‌هایش نرسید. آدم‌های ماندگار دیر می‌آیند، اما در زندگی او، شاید آدم ماندگاری وجود نداشت! 
این بار با کمی تردید نوشت: 
«این که کسی پشتت نباشه و خودت به تنهایی موفق بشی، لذت و افتخارش بیشتره، نیست؟ نگو که از تنهایی برنده شدن هم خوشت نمیاد!» 
سریع پاسخش را دریافت کرد. 
«ولی باز هم تنهایی حس بدیه! این که همه بهت تبریک بگن و جلوت خم و راست بشن اما پشت نقابشون چیز دیگه‌ای باشه. ترسناکه!» 
بعضی اوقات، جلوی او و حرف‌هایش کم می‌آورد. کارهایش شبیه کسی در گذشته‌های خیلی دور بود؛ کسی که بعد از آن ماجراها، دیگر خبری از او دریافت نکرد و چقدر دلتنگ محبت‌های برادرانه و شوخی‌هایشان شده بود! دلتنگی که علائمی نداشت؛ ناگهان به خودت می‌آمدی و می‌دیدی نیمی از قلبت در اثر دلتنگی ذوب شده! 
«این که از نزدیک‌ترین کسی که داری ضربه بخوری ترسناک‌تر نیست؟ آخه ازش توقع نداری و یک‌دفعه می‌بینی از گارد پایین آورده‌ت سواستفاده کرده و همه‌ی وجودت رو نابود کرده!»

 

 

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

عجب چیزهایی را پشت سر گذاشته بودم و هنوز زنده بودم، نه! من که زنده نبودم و زندگی نمی‌کردم... من فقط نفس می‌کشیدم! مگر نفس کشیدن دلیل بر زندگی کردن است؟! بعضی‌ها زندگی می‌کنند چون نفس می‌کشند و برخی دیگر نفس می‌کشند چون هنوز زندگی می‌کنند... تفاوت این دو در چیست؟ آن آدم‌هایی که فقط نفس می‌کشند ربات‌هایی هستند که در سراسر جهنمِ دنیا وجود دارند و فقط اسم زنده را یدک می‌کشند و فرقی با یک آدم مرده که در گور جای گرفته است ندارند! آن‌ها روحشان مرده است و دنیایشان جلوی چشمانشان آتش گرفته است و جسم بی‌جانشان را به دست سرنوشت و تقدیر بی‌رحم سپرده‌اند تا مانند عروسک‌های خیمه شب بازی با آن‌ها بازی کنند و تماشاچیان با لذت  به جسم‌های ناتوانشان خیره شوند و روح تنهایشان را احیا کنند با عذاب یک انسان! هنگامی که پرده‌های قرمز صحنه کشیده می‌شود به زندگی یک نفر پایان می‌دهند و کات، چه قشنگ بازی کرده بود آدمک بدجنس عروسک گردان!

آن‌ها فقط از زندگی کردن بیزار بودند همین، اما محکوم بودند به زندگی! قاضی بی‌عدالت دنیا حکم را زندگی صادر کرده بود و زندگی چه بود؟ پدر؟ مادر؟ عشق؟ رفیق؟ یا شاید هم اشک، بغض، درد، رنج، نفرت!
و اما دسته‌ی دوم... آن‌ها فرصت زندگی دوباره را دارند و خود را در پیچ کوچه‌های زندگی جا نگذاشته‌اند! آن‌ها شکست خورده نیستند و با چشمان گریان در کوچه پس کوچه‌های گذشته به دنبال خودِ خودِ گمشده‌شان نمی‌گردند!

 

ویرایش شده توسط Ario
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دختر آب گلویش را قورت داد. به آلی‌یوش که ناامید متوقف و ساکن خشکش زده بود، گله کرد.

-با این که بهم خیانت کردی؛ اما می دونی چی‌بیشتر آزار دهنده‌اس؟ اینکه هنوز دوستت دارم.     

 دختر فریاد کشید. قطار دیگررفته بود. دوباره ایستگاه خلوت شده بود. صدای  دختر به سقف بلند برخود کرد و در فضا پیچید. ‌

- دوست داشتن تو آزارده هنده ترین چیز دنیاست.    

 

 

 

 

#این دیالوگ رمان من که نمی‌دانستم هستش.
 

 

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...