رفتن به مطلب

رمان صنم گریزپا|sanamegorizpa کاربر انجمن نودهشتیا


SanameGorizpa
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:Gisoo

نام رمان:صنم گریزپا...

ژانر: عاشقانه؛اجتماعی

هدف از نوشتن:علاقه شخصی

خلاصه:جاده صاف زندگی رستا؛به پر پیچ و خم ترین حالت ممکن در می آید؛رستای داستان؛واسطه رسَتن روحی مجنون از کالبد شکسته «او» میشود.

[رستا دانشجوی سال آخر پزشکی است که به طور اتفاقی با یکی از بیماران بخش اعصاب و روان آشنا می شود و...]

‌«او» کیست؟

مقدمه:

#پارت_صفر

جانا
طعنه میزند چشم تو به صاعقه؛روح آدمی را به آتش میکشد
در بلندای نگاه تو خویش را یافتم
مجنون و مفتون
راستی؛از تو به خود رسیدم؟
تو را مجنون نشاید نامید
تو لیلی هستی جانا
که پیوسته از منِ مجنون میگریزی

 

ساعت پارت گذاری:پنج  و ربع صبح

ویراستار: @ niayesh1389

ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط SanameGorizpa
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یک

در ماشینو باز می کنم.پاهام رو حس نمی کنم.انگار همه جا ابره منم کلا پام به زمین نمی رسه.نمی دونم خودمو چطور به لبه این کوه می رسونم.
تاریکه؟خورشید تازیانه میزنه ولی تو که نیستی من دیگه نوری حس نمی کنم
سرده؟ده تیره ولی پس چرا دارم می لرزم؟
نگام که به شهر میخوره تموم میشم
یک دو سه؛انفجار!
دیگه اینی که شیون سر میده و جیغ میزنه من نیستم
کشتیش.
________________________
-بهش گفتم ببین من شبیه کسیم که دارم از یه جاده بیابونی داغون وسط تیرماه برمیگردم؛من هنوز با خودم کنار نیومدم پس از من نباید انتظار بی جا داشته باشی؛اگه میتونی اینطوری تحملم کنی بسم الله!

با بهت نگاش میکنم و بیخیال وارد کردن مشخصات بیمار موردنظرم تو سیستم میشم

میزنه زیر خنده و بریده و بریده در حالی که دستشو پشت هم میزنه به شونم و به جلو خم شده میگه:

-اونم دقیقا مثه تو شده بود یعنی من بهت میگم کرک و‌ پرش ریخت یعنی ریختا

میخندم و میزنم روی دستش که یکسره شونمو مورد اصابت قرار داده بود:

-بنداز این بی صاحابو سمانه سوراخم کردی؛یعنی میخوای بگی این دیده اینقدر تو وحشی بازی در میاری هنوز گیر سه پیچ داده؟

چشم غره ای بهم میره و به حالت نمایشی دستشو میزنه به کمرش:

-نه تو رو خدا بیا گیر نده به من؛دختر به این کمالات!منم بودم خودمو ول نمی کردم

از رو صندلی چرخدار با چرخشی به سمتش بلند میشم و قلنج انگشتامو میشکنم و تا بیام جوابشو بدم صدای پیچیدن صدای سوت ممتد دستگاه تو اورژانس سر جفتمونو به سمت راست می کشونه.

سریع به اون سمت میدوییم که باقی انترن ها زودتر میرسن و عمل احیاء رو شروع میکنن.

سرم نبض گرفت و پرده های آبی فیروزه ای اطراف بیمارو کشیدم تا همراهش که در حال خودزنی بود به اینور اشراف نداشته باشه.

بالاخره صدای ایزدی که خطاب به دکتر راحمی؛پزشک اورژانس میگه[دکتر برگشت] نفسامو به حالت منظم درمیاره؛هنوز عادت نکرده بودم.
سمانه که بدتر از منه؛میبینم که اشک تو چشماش حلقه زده و‌ زیرلب ذکر میگه.
یکی از آدمای خوش قلب زندگیم خودشه‌.

به سمتش میرم و آستینشو میگیرم و‌ پشت خودم میکشم:

-بیا بریم یه آب قند بهت بدم الآن میمیری

بدون مخالفت همراهم میشه
____________

ویرایش شده توسط SanameGorizpa
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو
رقص بخار چایی
صدای بارونی که داره میتازونه
سوز سرما
ساعت پنج صبح
تمام تلاشمو دارم می کنم که نرم زیر پتو و به خوابم ادامه ندم
ولی تنها فرصتی که پیش میاد تا رو پایان نامم کار کنم همین ساعته ولاغیر!
ظهر خالم اینا از شهرستان میرسن و من تا از بیمارستان برگردم اون محدثه سرمو میزنه اگه برم سراغ پایان نامم.
عطر دارچین چایی مستم میکنه
برش میدارم و میرم سیستمو روشن کنم.
___________________
انگار یه شیلنگ رو باز کنن خون ازش بیاد بیرون جای آب
دقیقا دستی که دارم بخیه می زنم همین وضعیتو داره
مثل اینکه این خانم به مرزی از جنون رسیده که با دستش شیشه شکونده؛اونم کف!
چهار پنج قطره می پره رو ماسکم که نفس عمیقی میکشم داد نزنم؛ده ثانیه دیگه تمومه...
کلماتو تو دهنم می جوم و آروم ادا میکنم؛چرا که داره خیلی گریه میکنه

-عزیزم؛شما آسپرین مصرف میکنی؟

سمانه رو از گوشه چشم میبینم که داره از تریاژ میاد به این سمت.

تموم شد؛در حین کندن دستکشم میخوام بلند شم که با چیزی که میگه میخکوبم میکنه.

با صدای دو رگه ناشی از گریه زیاد به حرف میاد:

-نه الان فقط وارفارین مصرف میکنم

از شدت عصبانیت چشمامو رو هم فشار میدم و لبمو گاز میگیرم که ناسزا نگم
چشامو که باز میکنم میبینم با بهت نگام میکنه

سمانه بهم میرسه و با دقت نگاهم می کنه:چیشده رستا؟

جوابشو نمیدم در عوض با صدایی که سعی میکنم کنترلش کنم رو به زن مقابلم که رنگش از خونریزی زیاد از سفید اونورتره با حرص لب باز میکنم:

-خانم محترم؛شما باید قبلش به من اطلاع بدی که داروی خاص مصرف میکنی!میدونی اگه آی.ان.آر شما بالا بود چه فاجعه ای میشد؟باید با حفظ شرایط دستتون رو بخیه میزدم اگه اتفاقی میفتاد من زیر سوال میرفتم!سمانه یه آزمایش PT برای این خانم بنویس سریع انجام بدن
شاید نیاز باشه اصلا خون وصل بشه بهشون!
هموگلوبینشو چک کنین

از بغلشون رد میشم و دستکشامو پرت میکنم تو سطل

 ایزدی به سمتم میاد؛اصلا حوصله ادا اطوارشو ندارم؛با ناز خدادادیش به سمتم حرکت میکنه و من میام راهمو کج کنم که با صدا زدنش باعث میشه متوقف شم:دکتر

کاملا برمیگردم سمتش و منتظر نگاهش میکنم؛
اخم بین ابروهام باز نمیشه
با لبخند مسخره ای بهم میگه:

-تو نباید اون بیمارو مواخذه کنی عزیزم؛این مسئولیت توعه که ازش بپرسی داروی خاص مصرف میکنه یا نه!اگه اون خانم بخاطر همین داد زدنت به راحمی شکایت کنه برات بد میشه؛من نگرانتم

حس میکنم از عصبانیت پلک زیرین چشم چپم میپره؛گره ابروهامو محکم تر میکنم و چشمامو درشت و بهش میتوپم:

-مرسی که اینقدر قانون مندی و نگران حقوق دیگران ایزدی؛نگران من نباش که اگه چیزی به گوش دکتر راحمی برسه از جانب اون خانم نیست و اگه بخواد کس دیگه ای به ایشون بگه؛حتما درک میکنن که در اولویت؛ تمام فکر من سر بند اوردن خون و بخیه زدن دست اون خانم بوده و بعد از اتمام کار مشکوک به خونریزی عجیبشون شدم؛بازم ممنون که به فکرمی

چشم غره ای میرم و ماسکمم تو سطل تو راهرو میندازم

میدونم الان می‌ره به بقیه میگه وحشی تر از من وجود نداره؛دستی به صورتم میکشم و مقنعمو صاف میکنم.حس میکنم دود از سرم بلند میشه
راهمو به سمت آسانسور کج میکنم که لرزش گوشی توی جیب راست روپوشم متوقفم میکنه

ویرایش شده توسط SanameGorizpa
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سه
 همزمان که می خوام گوشیمو جواب بدم  یه تخت رو به سمت آسانسور میبرن و منم خودمو به زور داخل همون آسانسور جا می زنم و به چشم غره پرستار توجه نمی کنم
-بله مامان؟
صدای حرف زدنش با خالم میاد؛همزمان سعی می کنم که هم صدام خفه باشه هم داد بزنم:
-مامان بله؟

-سلام کی میای خونه؟

مثلا دیروز بهش گفته بودم که سعی می کنم خودمو شام برسونم؛بعد ساعت ۱۲ ظهر میگه کی میای خونه!

نفس عمیقی میکشم:

-دیروز گفتم سر شام میام سرم شلوغه

عصبانی میشه که بی حوصله دارم جوابشو میدم؛اینو از تن صداش تشخیص میدم: 

-خالت اومده محدثه هم منتظرته زشته زودتر نمیتونی تشریفتو بیاری؟

آسانسور متوقف میشه و من باید از آسانسور بیرون بیام که تخت بتونه بیاد بیرون.
از آسانسور خارج میشم و بی هدف سمت راست نوار بنفش روی زمینو  که حتما به یه بخشی منتهی میشه دنبال میکنم و جوابشو میدم:

-به خدا گیر میدن!تو نمیدونی چقدر جیم زدم؟!در اتاقمو لطفا ببند سام نره تو اتاقم همه چیو به هم بریزه.

توجهی به حرفم نمیکنه:

-داری میای نون بگیر

و گوشیو قطع میکنه.عصبی گوشیمو می ذارم تو جیبم و می بینم که روبروی بخش اعصاب مردان وایسادم.متعجب نگاهی به کل سالن میندازم و میخوام راهمو کج کنم که صدای زمزمه خیلی-خیلی ریزی متوقفم می کنه.

جلوتر میرم و میفهمم که منبع اون صدای ریز از اولین اتاق سمت راسته که درش یه نَمِه بازه؛آروم جلو میرم و گوشام بهتر میشنون:

-شال؛آن شال سرخ تو
موج؛موج موی تو
نرم ترین حادثه؛چه زیباست؛دور روی تو
لای لالای لالای لالای

گره ابروهام باز شد؛انگار این صدا یه دستی داشت که اومد و نشست وسط پیشونیمو صافش کرد
بعدش یه گل گاو زبون دم کرده داد دستم و باعث شد یادم بره چقدر از عصبانیت دوست داشتم موهای خودمو بکشم.

ویرایش شده توسط SanameGorizpa
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

صدا قطع شد.نزدیکتر میرم و در رو آروم باز می کنم که هیچ صدایی ایجاد نکنه.قامت مردی رو می بینم که پشت به من روی تخت نشسته و سرش توی یه برگه خم شده.
موهای حالت دار مشکیش به هم ریختست و انگار داره داد میزنه:فلانی"یه ماهه من شونه نشدم.


خوب که دقت می کنم دستاش جوری حرکت می کنه که انگار داره یه طرحی رو روی کاغذ می زنه.نگاهم به اطراف کشیده میشه.سوپ و جوجه کباب بی نمک بیمارستان دست نخورده روی یخچال کوچک بغل تخت جا گرفته.نگاهمو پایین تر می کشم و تازه متوجه تعداد زیادی کاغذ مچاله شده اونور تخت روی زمین میشم.اگه اعصابمو خرد نمی کردن میدونستم که الان می نشستم و تمام این کاغذهارو باز می کردم تا ببینم محتواشون چیه.اما الان فقط دوست دارم ایزدی رو بگیرم و یه تار مو روی سرش نذارم.طوری که بقیه فکر کنن هیچوقت مویی نداشته!


میخوام عقب گرد کنم که تو یه ثانیه اتفاق افتاد؛دستش به پرتقالی که من جلوش اول ندیده بودم می خوره و اون پرتقال هم بعد خوردن به در یخچال کوچیک بغل تختش میاد به سمت من و با خوردن به کتونی سفیدم به سمت یخچال برمی گرده.


نگامو بالا میارم و چشماش!


نمی فهمم چرا صدای قلبم داره گوشمو کر میکنه جوری که انگار اولین باره یه نفر نگام می کنه.اصلا حس می کنم قبل از این مرد کسی نگاهم نمی کرد،نه حداقل جوری که او نگاهم می کرد.

 حدقه مشکی چشماش تو خون غرق بود طوری که انگار سال هاست نخوابیده و آماده دریدنه.حالا میتونستم در جواب سمانه که میگفت از نظر تو هیچکس جذابیت خاصی نداره بگم نه!نه تا وقتی که چشم های این مرد وجود داره
جلو میرم و دست به سمت پرتقالی که با وجود غلتیدن روی زمین از تمیزی برق میزنه دراز میکنم و برش می دارم.هنوز نگاهش روی منه و من پرتقال رو به سمتش دراز می کنم.
حالا چشماش استراحت کوتاهی میکنن که از رو من برداشته شن و به پرتقال خیره شن.هیچ حرفی از چشماش نمیشد خوند.نگاهشو بالا میاره و بی هیچ حرفی نگاهم می کنه.
ابرویی بالا میندازم و لبخند میزنم:

-می خوای پوست بگیرم؟
و میبینم که چشماش میرن روی چال گونه های لپم.لبخندم رو جمع می کنم و دوباره می پرسم:

-بگیرم؟


و حالا چشماشو میبنده و نفسشو محکم میده بیرون.جوری که انگار از دستم کلافه باشه.چشماشو باز میکنه و روی کاغذش که هنوز مشخص نبود داره چه طرحی میزنه خم میشه و همزمان با یه صدای عادی میگه:

-باشه

و حالا لبخند عمیق میزنم و با چشم دنبال چاقو میگردم.اما پیدا نبود.اخم میکنم و به سمت یخچال میرم ولی نه پیش سینی غذاش هم نبود.
به سمت خودش میرم.اویی که انگار حضور من حواسش رو پرت کرده و نمیتونست تمرکز کنه و دستهاش بیهوده روی کاغذ حرکت میکنند.
-چاقو کو؟
سرش رو بلند میکنه و ایندفعه با تمسخر نگاهم می کنه.جوری که باعث میشه جفت ابروهام بالا برن و ایندفعه به حرکت ابروهام خیره میشه و بعد دوباره به چشمام:

-دکتری؟

برعکس چشماش تمسخر در حرفش نبود.متعجب میپرسم:

-یعنی چی؟

حالا نگاهش از هر حسی تهی میشه.مچ دست چپش را نشونم میده و بعد یه مکثی انگار که داره برای خودش یه چیزیو تکرار میکنه:

-خانمِ...

و با مکث دو ثانیه ای اضافه میکند:

-دکتر 

 اما من خیره به اطلاعات مچ بندش میشم:حامی صائب.اعصاب و روان مردان.
راست میگفت.چرا فراموش کردم کجا اومدم و بی فکر حرف میزنم؟میتونم به چشماش اشاره کنم؟

شاید هم صداش!

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط SanameGorizpa
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...