رفتن به مطلب

به رنگ آوا | dlikedia کاربر انجمن نودهشتیا


Dlikedia
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 ژانر: عاشقانه 

شخصیت‌های اصلی: آوا - نوید -  دلناز - نیما

نوید خواننده‌ مشهوری که به تازگی به این  محله نقل مکان کرده، نیمه شب توی یکی از کوچه‌های تاریک نزدیک به خونه‌ش با دختر نابینایی به نام آوا که  توی تنهایی سردش دست و میزنه  برخورد  میکنه

 اما  این ملاقات  تصادفی چقدر میتونه زندگی آوا و  نوید  رو تحت تاثیر قرار بده؟

این همون داستانیه که من قصد روایتش رو دارم. داستان آوا و نویدی که به دنبال یه برخورد اتفاقی با‌همدیگه آشنا میشن و بخشی از آینده‌شون به همدیگه پیوند میخوره.

این   دو نفر مسیر پر پیچ و خمی رو کنار هم طی میکنن و نوید توی تاریکی مطلق زندگی آوا شمعی روشن میکنه که دنیای دختر نابینا رو روشن میکنه

زمان آپ: هرشب ساعت 8 و ساعت10

ویراستار: @ dorsa_a

ناظر: @ Parya

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول

ـ نوید

لبه کلاهم رو پایین‌تر‌ کشیدم و با شال گردن خردلی رنگم جلوی بینی ‌و دهنم رو پوشوندم. سرمای هوا باعث شده بود پوشوندن صورتم توجه کسی رو جلب نکنه.‌

وقتی می‌خواستم به دیدن نیما برم، فاصله انقدر به نظرم کم بود که تصمیم گرفته بودم پیاده برم. پس چرا مسیر برگشت انقدر طولانی شده بود؟! از اینکه با ماشین نرفتم، پشیمون بودم.

 

با اینکه خیابون تقریبا خلوت بود و کمی از نیمه شب گذشته بود، اما من به عنوان یه خواننده معروف همیشه باید احتیاط می‌کردم.

 

با دیدن تابلوی خیابون فرعی و خلوتی که ساختمون خونه جدیدم توش قرار داشت، قدم‌هام رو تندتر برداشتم. دیگه چیزی نمونده بود. فقط چند دقیقه طول می‌کشید تا به خونه گرم و راحتم برسم.

 

لبخندی زدم و برای لحظه‌ای کوتاه به پشت سرم نگاه کردم تا مطمئن بشم کسی اون اطراف نیست. هیچکس پشت سرم نبود اما قبل از اینکه بتونم از این بابت خوشحال بشم محکم به کسی برخورد کردم و فقط یک ثانیه طول کشید تا صدای آخ ضعیف کسی که با کمی فاصله از من روی زمین افتاد رو بشنوم. لعنت! به خاطر تاریکی خیابون ندیده بودمش.

 

چشم‌هام رو ریز کردم، با توجه به جثه ظریفش به نظر میرسید یه دختر جوون باشه. شتاب‌زده قدمی به عقب برداشتم. خیابون به خاطر بارونِ چند ساعت پیش هنوز خیس بود. دوباره به اون دختر نگاه کردم. هنوز از جاش بلند نشده بود و حدس میزدم لباس‌هاش کثیف شده باشه. با اینکه میدونستم مقصرم و باعث زمین خوردنش شدم، نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم و ازش معذرت بخوام. نمی‌خواستم برای خودم دردسر بتراشم.

 

باید زودتر از اونجا می‌رفتم. پشتم رو بهش کردم اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که صداش توجهم رو جلب کرد، «مومو..؟ کجایی مو...مو؟!»

 

دستش‌ رو روی زمین می‌کشید و به نظر می‌رسید دنبال چیزی می‌گرده. در حالی که با تعجب به حرکاتش نگاه می‌کردم، چراغ قوه موبایلم رو روشن کردم و در سکوت اون رو به طرف زمین گرفتم تا راحت‌تر دنبال وسیله ای که گم کرده بگرده.

 

چشمم به موبایلی خورد که با کمی فاصله کنار پام افتاده بود. حدس میزدم برای اون باشه. احتمالا داشت دنبال همین می‌گشت. ولی چرا نینا صداش میزد؟ اسم منشی هوشمندش مومو بود؟

 

هنوز متوجه موبایلش نشده بود. خم شدم و از روی زمین برش داشتم. خاموش شده بود. دختر همچنان داشت دستش رو روی زمین می‌کشید. من چراغ قوه رو روشن کردم تا با چشمهاش دنبالش بگرده نه دستهاش! دیوونه بود؟!

با تعجب گفتم:« هی مگه دنبال این موبایل نمی‌گردی؟»

 

سرش به سرعت به سمتم چرخید و نور چراغ قوه اجزای صورتش رو روشن کرد. با دیدن چهره‌ش جا خوردم. نوک بینی کوچیکش به خاطر سرما قرمز شده بود و از بین لب‌های نیمه‌باز و لرزونش بخار خارج میشد. اما چیزی که باعث تعجبم شده بود، رنگ و حالت چشمهاش بود. نور چراغ قوه باعث شده بود انقدر روشن و درخشنده به نظر برسن؟

 

با دراز شدن دستش به سمتم به خودم اومدم و بالاخره نگاهم رو از چشمهاش گرفتم. کف دستش خراشیده شده بود. با تعجب موبایل رو توی دستش گذاشتم. با کمی مکث بلند شد و ایستاد.

 

به سر تا پاش نگاهی انداختم. عجیب نبود که برخوردمون روی زمین افتاده بود. اون دختر واقعا ریز نقش و ظریف بود.

لباس‌های معمولیش که زیاد هم گرم به نظر نمی‌رسیدن، خیس و کثیف شده بودن و لرزش ضعیف بدنش رو به وضوح میدیدم. احساس کردم سردرگم و کلافه شده. سعی کرد صفحه گوشیش روشن کنه. یعنی واقعا نمی‌فهمید که گوشیش خاموش شده؟

 

برام اهمیتی نداشت! چراغ‌قوه گوشیم رو خاموش کردم. کلاهم رو پایینتر کشیدم.

«۳۴...بود؟ ای‍... این طرف؟» زمزمه‌ ضعیف و عجیب غریبش رو  که به نظر میرسید با خودش حرف میزد رو نادیده گرفتم و خواستم از کنارش رد بشم که مثل یه بچه وحشت زده آستین لباسم رو بین انگشت هاش گرفت، «ب‍...ببخشید... م...م..م..میشه بهم کمک کنی؟ من... ف...فکر کنم گم شدم!»

 

با تعجب آستینم از بین انگشتاش بیرون کشیدم، «مگه بچه ای که گم بشی؟ خب تا دیروقت تو خیابون نمون یا به بزرگترت بگو بیاد دنبالت.»

 

دوباره خواستم از کنارش رد بشم که اینبار آستینم رو محکم‌تر کشید و نگهم داشت. به‌خاطر سماجتش عصبی شدم خواستم دستش رو پس بزنم اما وقتی به سمتش برگشتم با صدایی که نمیدونستم لرزشش به خاطر سرماست یا ترس گفت:« م...من توی مسیر برگشت از سوپرمارکت به خونه‌‌م بودم... من برای طی کردن این مسیر توی این ساعت خلوت حتی از عصا استفاده نمی‌کردم و قدم‌هام رو میشمردم. الان نمیدونم دقیقا تو چه جهتی ایستادم و به کدوم طرف باید برم... گ..گوشیم هم جوابمو نمیده...»

 

به صورتش نگاه کردم؛ نمیتونستم باور کنم دختری به اون جوونی نابینا باشه اما به نظر نمیرسید دروغ بگه. توی تاریکی خیابون سعی کردم دوباره به چشم‌هاش نگاه کنم. عجیب بود. سرد و خالی. انگار به یه گوی شیشه‌ای نگاه می‌کردم.

چطور متوجه نشده بودم یه چیزی در موردش درست نیست؟

 

باید زودتر می‌رفتم اما از طرفی نمیتونستم تنهاش بذارم. کلافه کلاهم رو روی موهام مرتب کردم. باید بهش کمک می‌کردم به‌هرحال که اون من رو نمی‌دید و مشکلی پیش نمی‌اومد. نمی‌تونستم توی خیابون ولش کنم، اون به خاطر من گم شده بود و تمام لباس‌هاش کثیف و خیس بود. برای اینکه بتونم یکم آرومش کنم و بهش اطمینان بدم، دستش رو توی دستم گرفتم. انگشت‌های کوتاهش از سرما یخ زده بودن.

 

«هی... نترس خونه‌ت رو پیدا می‌کنیم. فقط بهم بگو چجوری باید بهت کمک کنم تا خونه‌ت رو پیدا کنی.»

 

سکسکه ای کرد، «دوستم محل دقیق خونه‌م رو توی گوشیم مشخص کرده. فرقی نمیکنه کجا باشم اگر از گوشیم بپرسم چجوری برم خونه خیلی دقیق بهم میگه.»

 

موبایلش رو از دستش گرفتم و سعی کردم روشنش کنم ولی روشن نمیشد.

 

«فکر کنم حدود ۶۰ قدم از اینجا فاصله داره اما نمی‌دونم به کدوم طرف.» صدای ترسیده‌ش انگار از ته چاه درمی‌اومد.

کلافه پوفی کشیدم، «یه نشونی بهتر بده. اینجوری که نمی‌تونم پیداش کنم.»

 

«من طبقه چهارم آپارتمانی زندگی میکنم که در ورودی ساختمونش باریکه و دستگیرش گرده.»

 

عصبی گفتم:« این منطقه پر از ساختمون های بلند با دستگیره گرده.»

اصلا با توجه به شرایطش، چرا اعضای خانواده‌ش اجازه داده بودن این ساعت، اینطوری توی خیابون باشه؟

 

دستم رو فشرد و دوباره از ترس سکسکه کرد. لحظه‌ای به خاطر عصبی شدنم شرمنده شدم. به هرحال اگر من باهاش برخورد نمیکردم و احتمالا الان توی خونه‌شون بود. سعی کردم لحنم کمی مهربون به نظر برسه، «میخوام یکم دقیق تر بهم بگی، باشه؟ مطمئنم که آدرس خونه‌تون رو بلدی. آدرس رو بهم بگو.»

بعد از کمی مکث، با لحن نامطمئنی زیر لب زمزمه کرد:« من... من آدرس رو میدونم... پ‍...پرواز، خیابون سرو، خیابون هفـ...هفتم... هفتم... کوچه‌ی...»

 

دقیقا توی همون خیابون فرعیی که گفت بودیم. به دهنش خیره شده بودم ولی جمله‌ش رو ادامه نداد. فقط باید اسم کوچه و پلاک ساختمون رو میگفت و من تا دم در خونه‌شون میبردمش.

 

لب هاش لرزید و زمزمه کرد، «نم...نمی‌دونم... باید مو...موبایلم رو چک کنی.»

 

لب پایینم رو گاز گرفتم تا خودمو کنترل کنم. یعنی هیچوقت لازم ندیده آدرس خونه‌شون رو کامل حفظ کنه؟ اگر الان سرش داد می‌زدم چی میشد؟

 

دستم رو انقدر محکم نگه داشته بود که انگار نگران بود فرار کنم. جوری که می‌ترسید رهاش کنم بهم اطمینان می‌داد که درمورد ندونستن آدرس دروغ نمیگه. شاید هم چون مضطرب شده بود، نمیتونست به یاد بیاره.

 

دوست داشتم از اون موقعیت مسخره فرار کنم ولی نمی‌تونستم ‌وجدانم رو خفه کنم.

 

کمی بعد در حالی که آستینش رو گرفته بودم و دنبال خودم می‌کشیدمش، به احمقانه‌ترین روش ممکن دنبال خونه‌ش می‌گشتیم. ازش میخواستم در ورودی هر خونه ای که اون مشخصات رو داشت لمس کنه. تقریبا نیم ساعت گذشته بود که باشنیدن صدای بهم خوردن دندون‌هاش به صورتش نگاه کردم. به نظر میرسید خیلی سردش باشه.

 

واقعا کلافه شده بودم. اگر کسی منو با این دختر این وقت شب و اینطوری تو خیابون میدید و ازم عکسی می‌گرفت، کارم تموم بود. دستش رو رها کردم و شال گردنم رو بالاتر کشیدم.

 

با ترس به بازوم چنگ زد، «میخوای منو اینجا و...ول کنی و بری؟»

 

من نمیتونستم ببرمش اداره پلیس. اونم درحالی که حتی نمی‌دونستم کیه، ممکن بود برام مشکل ساز بشه.

 

دوست داشتم هرچی سریع تر برگردم خونه‌م. در واقع میخواستم بهش بگم، «تلاشم ‌رو کردم بهت کمک کنم و متاسفم که بی فایده بود.» بعد هم ترکش کنم اما وقتی انقدر مظلومانه ازم پرسید که میخوام ولش کنم؟ چطوری می‌تونستم این وقت شب توی این هوای سرد تنهاش بذارم، به خونه گرمم برگردم و شب رو راحت بخوابم؟

نه! من همچین آدمی نبودم.

 

دستش رو فشردم. میخواستم خیالش رو کمی راحت کنم. «نه... چرا باید اینجا ولت کنم؟! نظرت چیه امشب همراه من بیای؟ الان هوا تاریک و سرده. اینطوری نمی‌تونیم خونه‌ت رو پیدا کنیم.»

 

@ Parya  گفته بودین برای نظارت تگتون کنم💜

ویرایش شده توسط Dlikedia
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...