رفتن به مطلب

حکم | ساناز کاربر انجمن نودهشتیا


سانازم
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: حکم

نویسنده: ساناز

ژانر: عاشقانه، جنایی

خلاصه:  روایت عشقی مهیج و بین پنهان و   آشکار  است.

پنهان دختری خودساخته و  گستاخی  است که با نواختن در کوچه پس کوچه‌های شهر کوچکش زندگیش را می‌گذراند.

آشکار پیشخدمت  استراحتگاه ملک خان؛ پیرمردی  گرگ صفت، که موذی بودنش زبان زد خاص عام بود.

درست زمانی که ملک خان تصمیم می‌گیره  زمین پدر پنهان رو تصاحب کنه اتفاقی میوفته که...  .

ناظر: @ VampirE

ویرایش شده توسط سانازم
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

می‌خواهم  حکم دهم!

من محکومم به تو!

این قلب  در سینه‌ی تو؛ حکم زنده مانده من است.

***

1

 از درد ناگهانی که تو کل بدنم سرازیر میشه آخی زیر لب زمزمه می‌کنم و سعی می‌کنم تکون بخورم ولی دست‌هام از پشت بسته شده و این اجازه رو بهم نمیده که تکون بخورم،  لعنت  به کسی که با نامردی  به این‌جا آورده بودم، لعنت به همشون!

نفسی می‌گیرم و کمی خودم رو به راست و کمی خودم رو به چپ تکون می‌دم ، ولی بی‌فایده است!

انگار که یک پارچه‌ی مشکی دور سرم کشیده بودند  که اجازه‌ی هیچ دیدی بهم نمی‌داد.

با دردی که تو پهلوی راستم می‌پیچه خودم رو به جلو متمایل می‌کنم تا  کمی از دردم کاسته میشه، ولی با صدای مزخرف نفری که اصلا نمی‌تونم بفهمم کیه و برای چی من رو به این‌جا آوردن بی‌حرکت می‌مونم:

-  پاشو... 

با موجی از نفرت جواب میدم:

- شما.. شما لعنتی‌ها... .

بلافاصه صدای خنده‌ایی که تو  اتاق می‌پیچه و تنها صدای مزخرفی که میگه:

- هیش، آروم!

نفسم رو بیرون میدم  و سعی می‌کنم روی هر حرکتم تسلطی  داشته باشم تا ضعف درونم رو آشکار نکنم، عصبی پاهام تکونی و میدم و در این سعی هستم که مثلا طناب های پیچیده دور دستم رو آزاد کنم:

- شما کی هستن؟ چی هستین؟! 

صدای خنده‌اش قطع میشه، بلافاصه دستی که روی شونه‌ام میشینه زنگ خطری که تو گوش‌هام به صدا در میاد!  با قدرت از زمین بلندم می‌کنه، توجهی به درد بدی تو تک تک استخوان‌هام می‌پیچه نمی‌کنم و تلاش می‌کنم خودم رو از دستش بیرون بکشم و دستش رو پس بزنم:

-هوی، چیکار می‌کنی ، ول.. ولم کن عوضی!

اهمیتی بهم نمیده و دستم رو  به دنبال خودش می‌کشه و میگه:

- خفه!

@ VampirE

ویرایش شده توسط سانازم
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2

تقلا می‌کنم، نمی‌دونم کجا داره من رو میبره! می‌خوام دوباره گستاخ شم دوباره تو صورتش شیر بشم و بگم کجا من رو می‌بری.

 ولی تا به خودم بجنبم با وحشی گری روی زمین پرتم می‌کنه، اونقدری  سریع پرت می‌شم که جایی برای مقاومت نمی‌مونه و با کله زمین می‌خورم.

- آقا آوردمش.

جیغم رو تو گلوم خفه می‌کنم و خراشیدن صورتم روی سرامیک سرد سوزش بدی به صورتم میده!

قطره‌ی اشکی می‌چکه رو گونم ولی چون زیر پارچه‌ی مشکی بود در معرض دید نبود!

معلومه طرف صحبتش من نبودم؛ اون کسی که آقا صداش می‌زنه باصدای مزخرف و پیرش عجیب لرز به تنم می‌ندازه!

- خیلی خوب می‌تونی بری.

با صدای قدم‌های آرومی که داره ازم دور میشه می‌فهمم داره بیرون میره، هنوز سرم به زمین چسبیده  و درد پهلوم  دو برابر شده و همین باعث میشه آخی بین لب‌هام خارج بشه و  بلافاصه شلیک خنده‌ی اون پیری!

در حالی که سعی داره خنده‌اش رو ببلعه میگه:

- پس آخرش موش به تله می‌افته، فکر نمی‌کردم از پسش بر بیای!

خودم رو بالا می‌کشم تا بتونم صورتم رو از سرامیک بلند کنم ولی دوباره زمین می‌افتم، بدنم اونقدر سست شده و توان این‌که بتونم خودم رو از زمین جمع کنم  و ندارم، خنده‌ی آروم کسی رو می‌شنوم که میگه:

- انجام وظیفه است قربان! چموش بود چموش بودنش، باعث شد زهر چشم ازش بگیرم ولی میبینید که راحت کشوندمش این‌جا!

درد پهلوم امونم رو می‌بره و همین باعث غلبه بر ترسم میشه که می‌توپم:

- خدا لعنتتون کنه، شما‌ کی هستین...

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3

صدای نیشخندی می‌شنوم و بلافاصه صدای قدم‌های تندی که به سمتم برداشته میشه و تو دو ثانیه شونه‌ی چپم با شدت به سمت بالا کشیده میشه و من خفه خون می‌گیرم، تکونی بهم میده و سرش رو کنار گوشم احساس می‌کنم که میگه:

 - نه انگار هنوز همون موش زبون دازی؟  می‌دونی من با آدمای  زبون دراز چکار می‌کنم؟

و من واقعا دیگه نمی‌تونم تامل کنم با صدای بلند می‌زنم زیر گریه! 

مرده شونه‌ام رو ول می‌کنه  میگه:

-  هم زبون دراز و هم کودن!

این رو میگه  و پارچه‌ی مشکی رو از دور سرم می‌کشه، نور زیادی روشن اتاق چشمم رو می‌زنه و من چشم‌هام  رو می‌بندم!

انگار که واقعا پهلوی سمت راستم آسیب دید که پاهام سست میشه و همین که می‌خوام بیوفتم  دستی شونه‌ام رو می‌گیره و مانع از افتادنم میشه.

- نه خوشم اومد!

با صدای اون پیر خرفت، چشم‌هام رو باز می‌کنم و  اولین چیزی که می‌بینم، سر کچل زیادی  سفید!

سرش رو می‌چرخونه و من اشک روون رو گونه‌ام و واضح حس می‌کنم!

سعی می‌کنم بفهمم  این آدم زیادی کچل رو کجا دیدم ولی هیچ خونی به مغزم پمپاژ  نمی‌کنه که بیاد بیارم کجا دیدمش!

پلک‌هام رو   می‌چرخونم که آخرش  می‌رسم  بهش روی یه صندلی چرخ دار بزرگی نشسته و نگاهش به منه!   لعنتی خرفت، از اونی که فکر می‌کردم پیرترِ! اون چشم‌های سیاه و درنده‌اش و لب‌های به خنده باز شده‌اش بهم می‌فهمونه  چیز  خوبی در انتظارم نیست.

با نفس‌های خشمگینی  که تو صورتم پخش میشه متوجه میشم که مرد کچل داره نگاهم می‌کنه.

@ VampirE

ویرایش شده توسط سانازم
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...