رفتن به مطلب

رمان عشق مجازی | yasaman ardebiliکاربر انجمن نودهشتیا)


yasaman Ardebili
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده: یاسمن اردبیلی 

نام رمان: عشق مجازی

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر: عاشقانه، هیجانی، غمگین ، طنز 

ساعت پارت گذاری: روز های زوج 

خلاصه: دنیز دختر 19ساله که در تبریز زندگی میکنه  و در شبکه مجازی عاشق یک پسر میشه؛ ولی  اون تنهاش میذاره ، دنیز هم بعد از این اتفاق تصمیم  به خروج از کشور می‌گیره، اما اون‌جا اتفاقات خوب و بدی رخ میده...

مقدمه: نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقت رو 

تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو

نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من رو 

به اون دل سیاه تو

صفحه نقد رمان :https://forum.98ia2.ir/topic/6850-yasaman-ardebili%D8%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/

 

زارک span

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۵ در 22:06، yasaman Ardebili گفته است:

نام نویسنده: یاسمن اردبیلی 

نام رمان: عشق مجازی

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر: عاشقانه، هیجانی، غمگین ، طنز 

ساعت پارت گذاری: روز های زوج 

خلاصه: دنیز دختر 19ساله که در تبریز زندگی میکنه  و در شبکه مجازی عاشق یک پسر میشه؛ ولی  اون تنهاش میذاره ، دنیز هم بعد از این اتفاق تصمیم  به خروج از کشور می‌گیره، اما اون‌جا اتفاقات خوب و بدی رخ میده...

مقدمه: نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقت رو 

تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو

نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من رو 

به اون دل سیاه تو

صفحه نقد رمان :https://forum.98ia2.ir/topic/6850-yasaman-ardebili%D8%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/

 

زارک span

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

#Part 1

با سر درد شدیدی که امانم رو بریده بود از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم که دوازده ظهر رو نشون می‌داد، بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم، دست و صورتم رو شستم و نگاهی به خودم تو آینه انداختم، ابروهای کشیده، لبای قلوه‌ای، بینی رو به بالا، چشم‌های سبز عسلی که همیشه برق میزد ولی حالا بعد رفتن اون بی‌روح و سرد بود. از دستشویی خارج شدم، نشستم روی صندلی جلوی میز آرایش، موهام رو که تا کمرم بود با سختی شونه کردم و از اتاق خارج شدم. رفتم آشپز خونه و به مامان که درحال حاضر کردن صبحانه بود خیره شدم، با لبخندی که کنج لبم جای گرفته بود گفتم:

- سلام مامان جونم! سرم داره میترکه یک قرصی چیزی بده بخورم.

- سلام دنیز جان! بشین یک چیزی بخور بعد مسکن میدم.

- نه مامان جان! میل ندارم فقط یک مسکن بده!

- دنیز با شکم خالی که نمیشه قرص خورد.

- مامان گفتم که میل ندارم، حالا قرص رو میدی یا نه؟!

بعد از این‌که مسکن خوردم، لباس پوشیدم رفتم پذیرایی، مامان درحال آشپزی بود. رو بهش گفتم:

- مامان دارم میرم بیرون، کاری نداری؟

- باشه عزیزم، دیر نکنی‌ها!

زیر لب چشمی گفتم و از خونه بیرون رفتم، بارون داشت نم- نم می‌بارید و آسمون پر از ابر‌های تیره بود. مثل روحی سرگردون تو خیابون‌ها قدم میزدم و به علی فکر می‌کردم، یک سال پیش تو فضای مجازی باهاش آشنا شدم، اون اهل اصفهان بود و من هم تبریز، از هم دور بودیم ولی دلم برای دیوونه بازی‌هاش تنگ شده بود. برام ویس می‌فرستاد و با مسخره بازی آهنگ میخوند، دلم برای از ته دل خندیدن‌هاش تنگ شده بود، چند ماه پیش بهم پیم داد و گفت که میخوام از ایران برم تا خودم رو پیدا کنم و از این حال و هوا در بیام. یعنی قشنگ می‌گفت که داره ترکم میکنه، همیشه می‌گفت که از ایران میرم؛ ولی نمی‌دونستم که با ترک کردنش، من به معنای واقعی داغون شدم. خیلی دوسش داشتم و بهش وابسته بودم ولی اون انگار،  جلوتر یک پارک بود رفتم نشستم تو نیمکت و به روبه‌روم خیره شدم، از بچگی عاشق بارون بودم، به دونه‌های بارون که به سرعت به زمین برخورد می‌کرد خیره شدم، چشم‌هام از اشک پر شده بود و آروم- آروم روی گونه‌هام می‌ریخت، زیر لب زمزمه کنان با خود گفتم:

- یعنی الان علی کجاست؟ داره چیکار میکنه؟

از روی نیمکت چوبی قهوه‌ای رنگ بلند شدم و قدم زنان به سمت خونه راه افتادم. خیلی از خونه دور شده بودم ولی دلم می‌خواست که زیر بارون قدم بزنم، فقط فکر و ذکرم شده بود علی و خنده‌هاش، صداش تو گوش‌هام بود و کل هیکلم در اثر  بارون خیس شده بود.

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۷ در 02:26، yasaman Ardebili گفته است:

#Part 1

با سر درد شدیدی که امانم رو بریده بود از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم که دوازده ظهر رو نشون می‌داد، بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم، دست و صورتم رو شستم و نگاهی به خودم تو آینه انداختم، ابروهای کشیده، لبای قلوه‌ای، بینی رو به بالا، چشم‌های سبز عسلی که همیشه برق میزد ولی حالا بعد رفتن اون بی‌روح و سرد بود. از دستشویی خارج شدم، نشستم روی صندلی جلوی میز آرایش، موهام رو که تا کمرم بود با سختی شونه کردم و از اتاق خارج شدم. رفتم آشپز خونه و به مامان که درحال حاضر کردن صبحانه بود خیره شدم، با لبخندی که کنج لبم جای گرفته بود گفتم:

 

- سلام مامان جونم! سرم داره میترکه یک قرصی چیزی بده بخورم.

 

- سلام دنیز جان! بشین یک چیزی بخور بعد مسکن میدم.

 

- نه مامان جان! میل ندارم فقط یک مسکن بده!

 

- دنیز با شکم خالی که نمیشه قرص خورد.

 

- مامان گفتم که میل ندارم، حالا قرص رو میدی یا نه؟!

 

بعد از این‌که مسکن خوردم، لباس پوشیدم رفتم پذیرایی، مامان درحال آشپزی بود. رو بهش گفتم:

 

- مامان دارم میرم بیرون، کاری نداری؟

 

- باشه عزیزم، دیر نکنی‌ها!

 

زیر لب چشمی گفتم و از خونه بیرون رفتم، بارون داشت نم- نم می‌بارید و آسمون پر از ابر‌های تیره بود. مثل روحی سرگردون تو خیابون‌ها قدم میزدم و به علی فکر می‌کردم، یک سال پیش تو فضای مجازی باهاش آشنا شدم، اون اهل اصفهان بود و من هم تبریز، از هم دور بودیم ولی دلم برای دیوونه بازی‌هاش تنگ شده بود. برام ویس می‌فرستاد و با مسخره بازی آهنگ میخوند، دلم برای از ته دل خندیدن‌هاش تنگ شده بود، چند ماه پیش بهم پیم داد و گفت که میخوام از ایران برم تا خودم رو پیدا کنم و از این حال و هوا در بیام. یعنی قشنگ می‌گفت که داره ترکم میکنه، همیشه می‌گفت که از ایران میرم؛ ولی نمی‌دونستم که با ترک کردنش، من به معنای واقعی داغون شدم. خیلی دوسش داشتم و بهش وابسته بودم ولی اون انگار،  جلوتر یک پارک بود رفتم نشستم تو نیمکت و به روبه‌روم خیره شدم، از بچگی عاشق بارون بودم، به دونه‌های بارون که به سرعت به زمین برخورد می‌کرد خیره شدم، چشم‌هام از اشک پر شده بود و آروم- آروم روی گونه‌هام می‌ریخت، زیر لب زمزمه کنان با خود گفتم:

 

- یعنی الان علی کجاست؟ داره چیکار میکنه؟

 

از روی نیمکت چوبی قهوه‌ای رنگ بلند شدم و قدم زنان به سمت خونه راه افتادم. خیلی از خونه دور شده بودم ولی دلم می‌خواست که زیر بارون قدم بزنم، فقط فکر و ذکرم شده بود علی و خنده‌هاش، صداش تو گوش‌هام بود و کل هیکلم در اثر  بارون خیس شده بود.

 

 

 

 

 

#Part 2 

یک تاکسی گرفتم و به سمت خونه  حرکت کردیم. سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای راننده به خودم اومدم. کرایه رو حساب کردم و کلید حیاط رو از کیفم در آوردم و وارد شدم، حیاط خونمون تقریباً بزرگ بود و دورتادور درخت و گل بود، به خونه که وارد می‌شدی سمت راست پذیرایی بود و آشپز خونه سمت چپ، بعد از اون پله می‌خورد طبقه بالا که اتاق‌ها بود، خونه چهار خوابه بودد که دوتا اتاق مهمون و یکی اتاق مامان و بابا و یکی اتاق من، وارد پذیرایی که شدم بابا از سر کار اومده بود و روی مبل تک نفره‌ای نشته بود. سلام کردم و رفتم بالا تا لباس‌هام رو عوض کنم و درعین حال به این‌که چه‌جوری به مامان و بابا بگم که میخوام برم خارج فکر می‌کردم، می‌خواستم از دانشگاه انتقالی بگیرم و به کشور ترکیه برم تا اون‌جا هم بتونم ادامه تحصیل بدم هم از این حال و هوا دور باشم. رفتم پذیرایی و روی مبل دو نفره‌ای که نزدیک بابا بود نشستم، بعد این‌که مامان  اومد بحثو باز کردم:

- میخواستم یک چیزی بهتون بگم.

-  جانم بگو دخترم!

_ اوم راستش چیزه.

- دنیز جان دخترم چرا دست- دست میکنی بگو دیگه!

دل رو زدم به دریا و گفتم:

- می‌خوام برای ادامه تحصیل برم خارج و یکم از این حال و هوا در بیام.

مامان عصبی رو به من گفت:

- چی میگی دنیز، یعنی چی که میخوای از ایران بری؟ بری اون‌جا دختر تک و تنها چی‌کار؟

بابا رو به مامان گفت:

- آروم باش دریا!

و به رو به من ادامه داد:

- دنیز دخترم خوب تصمیمت رو گرفتی بابا جان؟

- بله بابا! هم می‌خوام درسم رو اون‌جا ادامه بدم و هم این‌که زندگیم از یک‌دستی در بیاد.

- باشه دخترم! من مخالفتی ندارم، حالا می‌مونه مامانت.

بابام کلاً آدم راحتی بود ولی مامانم یکم حساس بود، چشم دوختم به مامان که گفت: 

عمراً اگه بزارم بری!

چشم‌های  پر از التماسم رو به بابا دوختم که یک چیزی بگه، با دیدن من رو به مامان گفت: 

- دریا جان سخت نگیر خانم! دخترمون دیگه بچه نیست خودش می‌تونه از پس خودش بر بیاد.

- آخه مهدی دختر تک و تنها رو کجا بزاریم بره. 

- نگران نباش من اونور آشنا دارم بهش میسپرم که براش خونه و ماشین بخره تا راحت باشه.

با خوشحالی بلند شدم و هر دوتاشون رو بوسیدم که مامان گفت:

- دنیز آماده شو یک ساعت دیگه میریم خونه خالت این‌ها شام دعوتیم!

 باشه‌ای گفتم و رفتم اتاقم، حالا با اون پسر خاله هیزم چیکار کنم؟ 

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۷ در 02:28، yasaman Ardebili گفته است:

🌸🌸🌸

🌸🌸

🌸

#Part 2 

یه تاکسی گرفتمو رفتم خونه سرمو به شیشه تکیه داده بودم که نمدونم چقد گذشته بود که با صدای راننده بخودم اومدم کرایه رو حساب کردم و کلید حیاطو از کیفم در آوردم و داخل شدم حیاط خونمون تقریبا بزرگ بود دور تا دورش درخت و گل بود به خونه که وارد میشدی سمت راست پذیرایی بودو آشپز خونه سمت چپم مبل راحتی و تلویزیون بود بعد از اون پله میخورد طبقه بالا هم اتاقا بود چهار تا اتاق بود دوتاش اتاق مهمون یکیش مال مامان بابام بود و یکیشم مال من خانواده سه نفره و کوچیک بگذریم داخل پذیرایی شدم بابا از سر کار اومده بود کارخونه تولید پارچه داشت سلام دادم بهش ‌و رفتم اتاقم تا لباسامو عوض کنم به این فکر میکردم که چجوری به مامان بابام بگم که میخوام برم خارج میخواستم از دانشگاهم انتقالی بگیرمو از اینجا برم ترکیه تا اونجا هم بتونم ادامه تحصیل بدم هم از این حال و هوا دور باشم کلا زندگیم تکراری شده بود رفتم پذیرایی نشستم پیش بابا بعد اینکه مامان هم اومد بحثو باز کردم_ مامان بابا میخواستم یه چیزی بگم بهتون ، بابا_ جانم بگو دخترم _ اومم راستش چیزه ، مامان _ دنیز جان دخترم چرا دس دس میکنی بگو دیگه، دلو زدم به دریا و گفتم _ میخوام برای ادامه تحصیل برم خارج و یکم از این حال و هوا در بیام ، مامان عصبی گفت _ چی میگی دنیز ینی چی که میخوایی از ایران بری ، بری اونجا دختر تک و تنها چیکار ، بابا رو به مامان گفت _ آروم باش دریا به رو بمن گفت بابا_ دنیز دخترم خوب تصمیمتو گرفتی بابا جان _ بله بابا هم میخوام درسمو اونجا ادامه بدم هم زندگیم از یکدستی در بیاد بابا _ باشع دخترم من مخالفتی ندارم حالا میمونه مامانت ، بابام کلا آدم راحتی بود ولی مامانم یکم حساس بود چشم دوختم به مامان که گفت _ عمرا اگه بزارم بری ، با چشمای که پر از التماس بود به بابا دوختم که یه چیزی بگه با دیدن من رو به مامان گفت ، بابا_ دریا جان سخت نگیر خانوم دخترمون دیگه بچه نیست خودش میتونه از پس خودش بر بیاد ، مامان_ آخه مهدی دختر تک و تنها رو کجا بزاریم بره بابا_ نگران نباش من اونور آشنا دارم بهش میسپرم که براش خونه و ماشین بخره تا راحت باشع حالا زیاد سخت نگیر خانوم ، با خوشحالی بلند شدمو هر دوتاشونو بوسیدم که مامان گفت _ دنیز آماده شو یه ساعت دیگه میریم خونه خالت اینا شام دعوتیم یه باشع ای گفتم و رفتم اتاقم حالا با اون پسر خاله هیزم چیکار کنم 

🌸

🌸🌸

🌸🌸🌸

 

Part 3  

رفتم حموم یه دوش کوتاه گرفتم بعد از اینکه با سختی موهامو خشک کردم شونه زدمو بالای سرم بستم بعد یه ریمل زدمو رژ کم رنگم روش ، هوا کم کم داشت سرد میشد از کمد یه پالتو مشکی برداشتم که تا رو زانوهام بود یه شلوار قد نود زغالی هم برداشتم با شال مشکی اول زیرش یه تونیک پوشیدم که تا بالای زانو هام بود بعد اونا رو پوشیدم حاظر شدم رفتم پایین مامان اینا هم حاظر بودن سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خاله اینا خالم دوتا پچه داشت اولیش پسر بود که پنج سال ازم بزرگ بود اسمش هم سام هستش، دومیش هم دختره یه سال ازم کوچیکه اسمش صبا هستش خیلی دختر مهربونیه رسیدیم خونه خاله اینا بعد اینکه بابا ماشینو پارک کرد رفتیم داخل خاله دم در بود باهاش دست دادیم رفتم سمت شوهر خالم باهاش دست دادم_ سلام عمو باربد خوبی ، عمو باربد _ سلام دخترم خوبم بخوبیت ، صبا رو هم بغل کردم با سام هم با سر سلام کردم خاله_ دخترم صبا دنیز و ببر اتاقت تا لباسشو در بیاره ، صبا _ بریم دنیز جون با صبا رفتم اتاقش پالتو مو در آوردم بعد با صبا رفتیم پذیرایی بابا با عمو باربد و سام نشسته بودن حرف میزدن خاله هم آشپز خونه بود بعد اینکه چایی خوردیم میزو چیدیم از شانس بدم با سام رو به رو نشسته بودیم ینی با چشماش داشت درسته قورتم میداد غذا مون که تموم شد میزو جمع کردیم هر چقد خواستم ظرف بشورم خاله نزاشت برای همین چایی ریختم و بردم پذیرایی اصلا دلم نمی‌خواست به سام چایی بدم ولی زشت بود دیگه خلاصه تا ساعت یازده اونجا بودیم بلند شدیمو عزم رفتن کردیم خونه که رسیدیم رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم مسواک که زدم خودمو انداختم رو تخت هندزفری و گذاشتم گوشم آهنگ مورد علاقمو پلی کردم 

 

دوباره خاطره هات منو کشونده به مرز گریه و زاری !♬!

بگو تو هم مثل من از این زمونه خسته ای طاقت نداری !♬!

دوباره یادم میاد بی بهونه رفتی قلبم آتیش میگیره !♬!

 

چشمام گرم شدو نمیدونم کی خوابم برد

https://forum.98ia2.ir/messenger/9170/

ویراستار

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 ساعت قبل، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 3  

رفتم حموم یه دوش کوتاه گرفتم بعد از اینکه با سختی موهامو خشک کردم شونه زدمو بالای سرم بستم بعد یه ریمل زدمو رژ کم رنگم روش ، هوا کم کم داشت سرد میشد از کمد یه پالتو مشکی برداشتم که تا رو زانوهام بود یه شلوار قد نود زغالی هم برداشتم با شال مشکی اول زیرش یه تونیک پوشیدم که تا بالای زانو هام بود بعد اونا رو پوشیدم حاظر شدم رفتم پایین مامان اینا هم حاظر بودن سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خاله اینا خالم دوتا پچه داشت اولیش پسر بود که پنج سال ازم بزرگ بود اسمش هم سام هستش، دومیش هم دختره یه سال ازم کوچیکه اسمش صبا هستش خیلی دختر مهربونیه رسیدیم خونه خاله اینا بعد اینکه بابا ماشینو پارک کرد رفتیم داخل خاله دم در بود باهاش دست دادیم رفتم سمت شوهر خالم باهاش دست دادم_ سلام عمو باربد خوبی ، عمو باربد _ سلام دخترم خوبم بخوبیت ، صبا رو هم بغل کردم با سام هم با سر سلام کردم خاله_ دخترم صبا دنیز و ببر اتاقت تا لباسشو در بیاره ، صبا _ بریم دنیز جون با صبا رفتم اتاقش پالتو مو در آوردم بعد با صبا رفتیم پذیرایی بابا با عمو باربد و سام نشسته بودن حرف میزدن خاله هم آشپز خونه بود بعد اینکه چایی خوردیم میزو چیدیم از شانس بدم با سام رو به رو نشسته بودیم ینی با چشماش داشت درسته قورتم میداد غذا مون که تموم شد میزو جمع کردیم هر چقد خواستم ظرف بشورم خاله نزاشت برای همین چایی ریختم و بردم پذیرایی اصلا دلم نمی‌خواست به سام چایی بدم ولی زشت بود دیگه خلاصه تا ساعت یازده اونجا بودیم بلند شدیمو عزم رفتن کردیم خونه که رسیدیم رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم مسواک که زدم خودمو انداختم رو تخت هندزفری و گذاشتم گوشم آهنگ مورد علاقمو پلی کردم 

 

دوباره خاطره هات منو کشونده به مرز گریه و زاری !♬!

بگو تو هم مثل من از این زمونه خسته ای طاقت نداری !♬!

دوباره یادم میاد بی بهونه رفتی قلبم آتیش میگیره !♬!

 

چشمام گرم شدو نمیدونم کی خوابم برد

https://forum.98ia2.ir/messenger/9170/

 

Part 4

 صبح ساعت هشت بیدار شدم، امروز ساعت ده باید می‌رفتم دانشگاه تا انتقالی بگیرم. رفتم پایین مامان تو آشپز خونه بود، لبخندی زدم و رو بهش گفتم:

- سلام مامان صبح بخیر!

-  سلام دخترم صبح توام بخیر!

- بابا رفته سر کار؟

- اره، امروز چه عجب زود بیدار شدی.

-  اره می‌خوام برم دانشگاه انتقالی بگیرم.

صورت خوشحالش رنگ غم گرفت، بغلش کردم و با لبخند گفتم:

- مامان جون! ناراحت نشو دیگه.

- آخه دخترم من چه‌جوری دوری‌تو رو تحمل کنم؟

- مامان من که نمیرم برای همیشه اون‌جا بمونم، در ضمن هر روز باهاتون تلفنی حرف میزنم.

بعد این‌که صبحونه خوردم رفتم بالا و زنگ زدم به رزا و یکم باهاش حرف زدم و گفتم که دارم از ایران میرم، قرار گذاشتیم بعد از ظهر بیاد دنبالم و بریم کافه، حاظر شدم رفتم پایین، جوری که مامان بشنوه که یکم بلند بود گفتم:

- مامان دارم میرم دانشگاه، خداحافظ!

- برو دخترم! خداحافظ.

از خونه بیرون رفتم و مسافت خونه تا سر خیابون رو طی کردم و از اون‌جا تاکسی گرفتم. دانشگاه که رسیدم کرایه رو حساب کردم و بعد از این‌که انتقالی‌ام رو گرفتم با بچه‌ها خداحافظی کردم و رفتم خونه، خونه که رسیدم خبری از مامان نبود، بعد از این‌که لباس‌هام رو عوض کردم رفتم پایین و به مامان زنگ زدم که گفت یکم خرید داشته و با خاله بیرون رفتن، لم داده بودم رو مبل و داشتم فیلم نگا می‌کردم که گیج خواب شدم و دیگه چیزی نفهمیدم... .

با تکون دستی روی بازوم چشم‌هام رو باز کردم، مامان بالای سرم ایستاده بود، با چشم‌های نیمه باز گفتم:

- عه کی اومدی؟

- همین الان رسیدم، دیدم   این‌جا خوابت برده بیدارت نکردم.   چی‌کار کردی انتقالی گرفتی؟

- اره!

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۸ در 14:39، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 4

 صبح ساعت هشت بیدار شدم، امروز ساعت ده باید می‌رفتم دانشگاه تا انتقالی بگیرم. رفتم پایین مامان تو آشپز خونه بود، لبخندی زدم و رو بهش گفتم:

- سلام مامان صبح بخیر!

-  سلام دخترم صبح توام بخیر!

- بابا رفته سر کار؟

- اره، امروز چه عجب زود بیدار شدی.

-  اره می‌خوام برم دانشگاه انتقالی بگیرم.

صورت خوشحالش رنگ غم گرفت، بغلش کردم و با لبخند گفتم:

- مامان جون! ناراحت نشو دیگه.

- آخه دخترم من چه‌جوری دوری‌تو رو تحمل کنم؟

- مامان من که نمیرم برای همیشه اون‌جا بمونم، در ضمن هر روز باهاتون تلفنی حرف میزنم.

بعد این‌که صبحونه خوردم رفتم بالا و زنگ زدم به رزا و یکم باهاش حرف زدم و گفتم که دارم از ایران میرم، قرار گذاشتیم بعد از ظهر بیاد دنبالم و بریم کافه، حاظر شدم رفتم پایین، جوری که مامان بشنوه که یکم بلند بود گفتم:

- مامان دارم میرم دانشگاه، خداحافظ!

- برو دخترم! خداحافظ.

از خونه بیرون رفتم و مسافت خونه تا سر خیابون رو طی کردم و از اون‌جا تاکسی گرفتم. دانشگاه که رسیدم کرایه رو حساب کردم و بعد از این‌که انتقالی‌ام رو گرفتم با بچه‌ها خداحافظی کردم و رفتم خونه، خونه که رسیدم خبری از مامان نبود، بعد از این‌که لباس‌هام رو عوض کردم رفتم پایین و به مامان زنگ زدم که گفت یکم خرید داشته و با خاله بیرون رفتن، لم داده بودم رو مبل و داشتم فیلم نگا می‌کردم که گیج خواب شدم و دیگه چیزی نفهمیدم... .

با تکون دستی روی بازوم چشم‌هام رو باز کردم، مامان بالای سرم ایستاده بود، با چشم‌های نیمه باز گفتم:

- عه کی اومدی؟

- همین الان رسیدم، دیدم   این‌جا خوابت برده بیدارت نکردم.   چی‌کار کردی انتقالی گرفتی؟

- اره!

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

Part 5

نگاهی به ساعت انداختم که سه رو نشون میداد. رفتم یک دوش نیم ساعتِ گرفتم و  اومدم بیرون، موهام رو خشک کردم و بالای سرم بستمش، یک ریمل و رژ کم‌رنگ زدم و مشغول درست کردن سر و وضعم شدم که گوشیم به صدا در اومد. برداشتمش و چند ثانیه‌ای به اسم رزا که رو صفحه نمایش بود خیره موندم و بعد جواب دادم:

- چیه!

- چیه و درد عنتر حاضر شو دارم میام.

- اوکی!

بدون خدافضی قطع کردم، احتمالاً الان دیوونه شده، لباس‌هام رو که پوشیدم رفتم پایین و نگاهی به اطراف کردم،  مامان تو پذیرایی داشت با گوشی حرف میزد که گفتم:

- مامان دارم با رزا میرم بیرون!

دستش رو گذاشت رو گوشی و گفت:

- باشه عزیزم به سلامت.

از خونه بیرون اومدم و شماره رزا رو گرفتمو وقتی تماس وصل شد گفتم:

- الو کجایی؟

اومدم سر کوچتون، گوشی رو قطع کردم و انداختم تو جیبم، از درو دیدم داره میاد، جلوی پام ترمز زد و سوار شدم و گفتم:

- چه‌طوری مشنگ!

- تو چه‌طوری عنتر برقی!

چپ- چپکی نگاش کردم، رفتیم کافه، گارسون اومد و سفارش‌هامون رو گرفت و رفت، هر دومون قهوه سفارش دادیم، رزا گفت:

- از علی چه‌خبر؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- نمی‌دونم رزا!

- بگذریم راستی کی میری اون‌ور؟ اصلاً واسه چی میری؟

- همین روزها میرم، میخوام اون‌ور درسم رو ادامه بدم و از طرفی هم زندگیم از یکدستی در بیاد.

- اهوم باشه، هر وقت رفتی خبر بده!

- اوکی!

قهوه‌هامون رو که خوردیم اومدیم بیرون، تو خیابون‌ها همین‌جوری دور میزدیم و بی‌هدف به رزا گفتم من رو رسوند خونه، طعارف کردم بیاد تو که گفت کار دارم و بعداً میام. بعد از این‌که رفت مستقیم رفتم اتاقم و  لباس‌هام رو عوض کردم، خودم رو انداختم روی تخت و گوشیم رو برداشتم، برای سر گرمی رمان می‌خوندم، یکم که خوندم حوصلم سر رفت و رفتم پایین، فکر کنم مامان تو اتاقش بود. تلویزیون رو روشن کردم و لم دادم روی مبل، زدم کانال کارتن، داشتم کارتن میدیدم که مامان اومد و گفت:

- باز تو داری کارتن میبینی؟

مظلوم نگاش کردم و گفتم:

- چی‌کار کنم دوسش دارم دیگه! بابا هنوز نیومده؟

-  الان‌هاست که دیگه   کم- کم بیاد.

- باشه!

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۹ در 17:44، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 5

ساعت سه بود رفتم حموم نیم ساعت دیگه اومدم بیرون موهامو خشک کردمو بالای سرم بستمش یه ریمل و رژ کم رنگ زدم مشغول بودم که صدای گوشیم بلند شد برداشتمش رزا بود _ چیع ، رزا _ چیه و درد عنتر حاضر شو دارم میام _ اوکی بدون خدافضی قطع کردم احتمالا الان دیوونه شد لباسامو که پوشیدم رفتم پایین مامان تو پذیرایی داشت با گوشی حرف میزد _ مامان دارم با رزا میرم بیرون ، دستشو گذاشت رو گوشی گفت مامان_ باشع عزیزم به سلامت ، از خونه زدم بیرون یع زنگی به رزا زدم _ الوو کجایی ، رزا _ اومدم سر کوچتونم ، گوشیو قطع کردم انداختم تو جیبم از درو دیدم داره میاد جلوی پام ترمز زد سوار شدم _ چطوری مشنگ، رزا _ تو چطوری عنتر برقی چپ چپکی نگاش کردم رفتیم کافه دوتامونم قهوه سفارش دادیم ،. رزا_ از علی چخبر ،‌سرمو انداختم پایین گفتم _ نمیدونم رزا_ بگذریم راستی کی میری اونور اصلا واسه چی میری _ همین روزا میرم میخوام اونور درسمو ادامه بدم از طرفیم زندگیم از یکدستی در بیاد ،رزا_ اهوم باشع هر وقت رفتی خبر بده _ اوکی ، قهوه هامونو که خوردیم اومدیم بیرون تو خیابونا همینجوری دور میزدیم بی هدف به رزا گفتم منو رسوند خونه طارف کردم بیاد تو گفت که کار دارم بعدا میام بعد اینکه رفت مستقیم رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم خودمو انداختم رو تخت گوشیمو برداشتم و برای سر گرمی رمان میخوندم یکم که خوندم حوصلم سر رفت رفتم پایین فکر کنم مامان تو اتاقش بود تلویزیون و روشن کردم لم دادم رو مبل زدم کانال کارتن داشتم کارتن میدیدم که مامان اومد ، مامان _ باز تو داری کارتن میبینی ، مظلوم نگاش کردم گفتم _ چیکار کنم دوسش دارم دیگه ، بابا هنوز نیومده ، مامان _ الاناست که بیاد _ باشع 

@ M.M☆ویژه☆

 

 

Part 6

بابا که اومد شام خوردیم و بعد از شام من ظرف‌ها رو شستم و رفتم پذیرایی پیش بابا نشستم، بابا با لبخند گفت:

- حالا که دنیز چند روز دیگه داره میره یک مهمونی بگیریم!

-  اره خوبه!

- دنیز پروازت کیه؟

- چهارشنبه! امروز هم که شنبه‌است، چهار روز مونده.

- پس سه‌شنبه دعوت می‌کنیم.

- باشه من میرم اتاقم!

بلند شدم و رفتم اتاقم، خودم رو انداختم روی تخت، هندزفریم رو برداشتم و آهنگ پلی کردم. دلم برای علی خیلی تنگ شده بود، یعنی چرا اون باید منو ترک می‌کرد؟ مگه من باهاش چی‌کار کرده بودم؟ گناه من این بود که عاشقش شده بودم که نباید می.شدم، این عشق ممنوعه بود ولی این قلب واموندم رو چی‌کار کنم؟ بغض بدی تو گلوم بود، داشتم دیوونه می‌شدم، این‌قدر آهنگ گوش دادم و گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

***

صبح با سر درد شدیدی که داشتم از خواب بیدار شدم. سرم داشت منفجر می‌شد، رفتم سمت دستشویی و بعد از کارهای مربوطِ اومدم بیرون، بدون این‌که یک نگاهی به خودم بندازم رفتم پایین، مامان تو آشپز خونه بود. رفتم پیشش و با لبخندی که سعی داشتم رو لب‌هام بیارم گفتم:

- سلام صبح بخیر مامان!

- سلام صبح توام بخیر دخترم!  خوبی؟ رنگ مثل گچ شده!

- چیزی نیست فقط یکم سرم درد میکنه.

- زود باش بیا صبحونه بخور بعد بهت مسکن بدم.

با بی‌حالی یکم صبحونه خوردم و بعد از این‌که مسکن هم خوردم رفتم اتاقم، حوله‌ام رو برداشتم و رفتم حموم، شیر آب سرد رو باز کردم و ایستادم زیرش، از سردی آب نفسم بند اومد ولی مهم نبود،  یه دوش نیم ساعتِ گرفتم و اومدم بیرون، موهام رو با سختی با سشوار خشک کردم و بالای سرم بستم، لباس که پوشیدم رفتم پایین، خیلی حوصلم سررفته بود و مامان هم پیداش نبود. رفتم جلو تی وی نشستم و شروع به بالا و پایین کردن کانال‌ها کردم که گوشیم زنگ خورد، نگاهی به صفحه‌اش انداختم، دوستم آوا بود. جواب دادم:

- الو سلام آوا خوبی؟

- سلام دنی مرسی تو چطوری؟ 

- بد نیستم، چه‌خبرها؟

- سلامتیت، امروز تولدمه زنگ زدم دعوتت کنم. امشب ساعت هشت مهمونی تو خونمون که اگه نیایی کشتمت!

- خیلی مبارکه! ولی نمیام حال ندارم.

- خیلی غلط می‌کنی عنتر برقی!

_ باشه- باشه شوخی کردم میام، دختره مشنگ - اوکی فعلاً!

- گمشو!

گوشی رو قطع کردم و همین که می‌خواستم بزارم رو میز دوباره زنگ خورد، به اسم رژا نگاهی کردم و جواب دادم:

- ها؟! چی می‌خوایی؟

- ها و درد، ها و کوفت، یک ساعته داشتی با کی زر میزدی عنتر؟

- به تو چه ها؟!

- خفه شو! بگو ببینم کی بود که من یک ساعته پشت خط بودم.

- آوا بود، زنگ زد دعوت کنه تولد، اصلاً تولدش یادم نبود.

- اها! به من هم زنگ زده بود. کادو براش چی میخوایی بخری؟

- نمی‌دونم!

- باشه میام دنبالت بریم یک چیزی براش بخریم.

- اوکی!

بدون این‌که خدافظی کنم قطع کردم و رفتم بالا تا آماده شم، لباس که پوشیدم یکم آرایش کردم و رفتم سمت اتاق مامان این‌ها، در زدم و رفتم تو و گفتم:

- مامان امروز تولد آوا هست دارم با رزا میرم بیرون تا براش کادو بگیریم!

 - باشه عزیزم برو!

- فعلاً.

از اتاق خارج شدم و رفتم پایین و به رزا زنگ زدم .

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۹ در 17:45، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 6

بابا که اومد شام خوردیم بعد شام من ظرفارو شستم رفتم پذیرایی پیش بابام نشستم ، بابا_ حالا که دنیز چند روز دیگه داره میره یه مهمونی بگیریم ، مامان _ ارع خوبه ، دنیز پروازت کیه _ چهار شنبه امروزم که شنبه هس چهار روز مونده مامان_ پس سه شنبه دعوت میکنیم _ باشع من میرم اتاقم ، بلند شدم رفتم اتاقم خودمو انداختم رو تخت هندزفریمو برداشتم آهنگ پلی کردم دلم برای علی خیلی تنگ شده بود ینی چرا اون باید منو ترک میکرد مگه من باهاش چیکار کرده بودم گناه من این بود که عاشقش شده بودم که نباید میشدم این عشق ممنوعه بود ولی این قلب واموندم و چیکار کنم بغض بدی تو گلوم بود داشتم دیوونه میشدم انقد آهنگ گوش دادمو گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ********

صبح با سر درد شدیدی که داشتم از خواب بیدار شدم سرم داشت منفجر میشد رفتم سمت دستشویی بعد کارای تخلیه اومدم بیرون بدون اینکه یه نگاهی به خودم بندازم رفتم پایین مامان تو آشپز خونه بود رفتم پیشش _ سلام صبح بخیر مامان ، مامان _ سلام صبح توام بخیر دخترم چته خوبی رنگ مثل گچ شده _ چیزی نیس فقط یکم سرم درد میکنه ، مامان _ زود باش بیا صبحونه بخور بعد بهت مسکن بدم . با بی حالی یکم صبحونه خوردم بعد اینکه مسکن هم خوردم رفتم اتاقم حولمو برداشتم رفتم حموم شیر آب سرد رو باز کردم ایستادم زیرش از سردی آب نفسم بند اومد ولی مهم نبود نیم ساعت دیگه اومدم بیرون موهامو با سختی با سشوار خشک کردم و بالای سرم بستم لباس که پوشیدم رفتم پایین خیلی حوصلم سررفته بود مامان هم پیداش نبود رفتم جلویه تی وی نشستم کانالارو بالا پایین میکردم که گوشیم زنگ خورد دوستم آوا بود جواب دادم _ الو سلام آوا خوبی ، آوا _ سلام دنی مرسی تو چطوری _ بد نیستم چه خبرا، آوا_ سلامتیت امروز تولدمه زنگ زدم دعوتت کنم امشب ساعت هشت مهمونی تو خونمونه اگه نیایی کشتمت _ خیلی مبارکه ولی نمیام حال ندارم ، آوا _ خیلی غلط میکنی عنتر برقی _ باشع باشع شوخی کردم میام دختره مشنگ، آوا _ اوکی فعلا _ گمشو ، گوشیو قطع کردم همین که میخواستم بزارم رو میز که دوباره زنگ خورد رزا بود باز چی میخواست وصلش کردم _ ها چی میخوایی ، رزا _ ها و درد ها و کوفت یه ساعته داشتی با کی زر میزدی عنتر _ به تو چه ها ، رزا _ خفه شو بگو ببینم کی بود که من یه ساعته پشت خط بودم _ آوا بود زنگ زده بود دعوت کنه تولد اصلا تولدش یادم نبود ، رزا _ اها بع منم زنگ زده بود کادو براش چی میخوایی بخری _ نمیدونم ، رزا _ باشع میام دنبالت بریم یه چیزی براش بخریم _ اوکی ، بدون اینکه خدافظی کنم قطع کردم رفتم بالا تا آماده شم لباس که پوشیدم یکم آرایش کردم رفتم طرف اتاق مامان اینا در زدم رفتم تو _ مامان امروز تولد آوا هس دارم با رزا میرم بیرون تا براش کادو بگیریم ، مامان_ باشع عزیزم برو _ فعلا از اتاق خارج شدم رفتم پایین و به رزا زنگ زدم 

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 7

گفت که سر کوچتونم از در حیاط رفتم بیرون که دیدم رزا دم درمونه سوار شدم _ چطوری،رزا_ عالی خپ بریم _ بریم ، دست بردمو ضبط و روشن کردم رفتیم برا آوا کادو خریدیم من براش یه گردنبند نقره‌ای ماه و ستاره و رزا هم دستبند خوشگل طلایی گرفت بعد اون رفتیم کافه قهوه سفارش دادیم قهوه هامونو که خوردیم حساب کردیمو زدیم بیرون یکم که تو خیابونا دور دور کردیم رزا منو رسوند خونه مستقیم رفتم اتاقم یه دوش کوتاه گرفتمو اومدم بیرون ساعت هفت بود زیاد وقت نداشتم برا همین زود موهامو خشک کردم نیم ساعتم که میکشه آرایش کنم کار های لازمو که کردم رفتم سمت کمدم حالا بد بختی اینجا بود که چی بپوشم چند دست لباس آوردم بیرون از بینشون یه لباس بلند ماکسی مشکی براق برداشتم موهامو هم که صاف کردم ریختم دورم لباسامو که پوشیدم رفتم پایین بابا هم اومده بود سلام دادم بهش گفتم که دارم میرم تولد دوستم ازش سوویچ ماشینشو گرفتم و پیش به سوی تولد تو راه به رزا هم زنگ زدم گفت که منم راه افتادم بعد اینه رسیدم خونشون منتظر شدم که رزا هم بیاد رزی که اومد باهم رفتیم داخل این دخترم نزاشته که آدم بمونه همه رو دعوت کرده عنتر از دور دیدم که آوا داره میاد طرفمون تولدشو تبریک گفتیم و کادو شو هم دادیم گفت که بریم تو اتاقش لباسامونو عوض کنیم ‌پالتو و شالمونو در آوردیم بعدم رفتیم پایین رفتم خلوت ترین جای خونه رو مبل دونفره نشستم رزا هم نمدونم کجا غیبش زد یکم که نشسته بودن دیدم یه پسره دارع میاد طرفم ،پسره _ سلام من آرتا هستم برادر آوا خیلی خوش اومدین دستشو دراز کرد سمتم دستشو آروم فشردم _سلام منم دنیز هستم دوست آوا خوشبختم، آرتا _ بله دنیز خانوم میشناسمتون آوا خیلی تعریفتونو کرده ، حالا چرا تنها نشستین اگه مایلین میشه یه دور باهم برقصیم ، اوخدا عجب آدمه پرویی هستا ناچار بلند شدمو رفتم وسط تا باهاش برقصم یه آهنگ ملایم گذاشته بودنو چراغا هم خاموش بود فقط یکم نور وسط بود دستمو گذاشتم شونشو اونم دستشو گذاشت کمرم دوست نداشتم زیاد بهش نزدیک بشم فاصلمون زیاد بود در حدی که یه قطار از بینمون میتونست رد بشه آهنگ که تموم شد خیلی زود ازش جدا شدمو رفتم طرف همون مبله رزا نشسته بود اونجا رفتم لم دادم کنارش ، رزا _ خوش گذشت _ چی ، رزا _همین رقصتون _ اینارو ولش حالا بگو ببینم کدوم گوری یهو غیبت زد ها ، رزی_ عزیزم من همین طرفا بودم تو زیادی سرت شلوغ بود که ندیدی منو _ خفه خفه ارع جون عمت همین که میخواست چیزی بگه آوا اومد کنارمونو گفت ،آوا _ شما چرا اینجا نشستین بیایین بریم با دوستام آشناتون کنم رفتم اون طرف سالن که یه میز بزرگ بود که دورش پر از دختر پسرای جوون بود وضع دخترا رو نگم که بهتره با همشون آشنا شدیم و نشستیم دور میز 

@ M.M☆ویژه☆

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۱۱ در 21:44، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 7

گفت که سر کوچتونم از در حیاط رفتم بیرون که دیدم رزا دم درمونه سوار شدم _ چطوری،رزا_ عالی خپ بریم _ بریم ، دست بردمو ضبط و روشن کردم رفتیم برا آوا کادو خریدیم من براش یه گردنبند نقره‌ای ماه و ستاره و رزا هم دستبند خوشگل طلایی گرفت بعد اون رفتیم کافه قهوه سفارش دادیم قهوه هامونو که خوردیم حساب کردیمو زدیم بیرون یکم که تو خیابونا دور دور کردیم رزا منو رسوند خونه مستقیم رفتم اتاقم یه دوش کوتاه گرفتمو اومدم بیرون ساعت هفت بود زیاد وقت نداشتم برا همین زود موهامو خشک کردم نیم ساعتم که میکشه آرایش کنم کار های لازمو که کردم رفتم سمت کمدم حالا بد بختی اینجا بود که چی بپوشم چند دست لباس آوردم بیرون از بینشون یه لباس بلند ماکسی مشکی براق برداشتم موهامو هم که صاف کردم ریختم دورم لباسامو که پوشیدم رفتم پایین بابا هم اومده بود سلام دادم بهش گفتم که دارم میرم تولد دوستم ازش سوویچ ماشینشو گرفتم و پیش به سوی تولد تو راه به رزا هم زنگ زدم گفت که منم راه افتادم بعد اینه رسیدم خونشون منتظر شدم که رزا هم بیاد رزی که اومد باهم رفتیم داخل این دخترم نزاشته که آدم بمونه همه رو دعوت کرده عنتر از دور دیدم که آوا داره میاد طرفمون تولدشو تبریک گفتیم و کادو شو هم دادیم گفت که بریم تو اتاقش لباسامونو عوض کنیم ‌پالتو و شالمونو در آوردیم بعدم رفتیم پایین رفتم خلوت ترین جای خونه رو مبل دونفره نشستم رزا هم نمدونم کجا غیبش زد یکم که نشسته بودن دیدم یه پسره دارع میاد طرفم ،پسره _ سلام من آرتا هستم برادر آوا خیلی خوش اومدین دستشو دراز کرد سمتم دستشو آروم فشردم _سلام منم دنیز هستم دوست آوا خوشبختم، آرتا _ بله دنیز خانوم میشناسمتون آوا خیلی تعریفتونو کرده ، حالا چرا تنها نشستین اگه مایلین میشه یه دور باهم برقصیم ، اوخدا عجب آدمه پرویی هستا ناچار بلند شدمو رفتم وسط تا باهاش برقصم یه آهنگ ملایم گذاشته بودنو چراغا هم خاموش بود فقط یکم نور وسط بود دستمو گذاشتم شونشو اونم دستشو گذاشت کمرم دوست نداشتم زیاد بهش نزدیک بشم فاصلمون زیاد بود در حدی که یه قطار از بینمون میتونست رد بشه آهنگ که تموم شد خیلی زود ازش جدا شدمو رفتم طرف همون مبله رزا نشسته بود اونجا رفتم لم دادم کنارش ، رزا _ خوش گذشت _ چی ، رزا _همین رقصتون _ اینارو ولش حالا بگو ببینم کدوم گوری یهو غیبت زد ها ، رزی_ عزیزم من همین طرفا بودم تو زیادی سرت شلوغ بود که ندیدی منو _ خفه خفه ارع جون عمت همین که میخواست چیزی بگه آوا اومد کنارمونو گفت ،آوا _ شما چرا اینجا نشستین بیایین بریم با دوستام آشناتون کنم رفتم اون طرف سالن که یه میز بزرگ بود که دورش پر از دختر پسرای جوون بود وضع دخترا رو نگم که بهتره با همشون آشنا شدیم و نشستیم دور میز 

@ M.M☆ویژه☆

 

 

Part 8

برامون نوشیدنی تعارف کردن رزا نخورد چون از نوشیدنی های الکل دار خوشش نمیومد ولی من برداشتم و یه نفس سر کشیدم خیلی تلخ بود ولی نه به اندازه زندگی من همینجوری گرم گرفته بودمو می‌خوردم که رزا یکی محکم با آرنجش کوبید به کمرم برگشتم طرفش _ چته وحشی سوراخم کردی ،رزا_ بسه دیگه چقد از این کوفتیا میخوری _ خفه خفه ، یکی دیگه هم خوردم دیگه حالم دست خودم نبود دست رزا رو کشیدم و بردم وسط آهنگ شادی گذاشته بودن رزا هم بدون اعتراض دنبالم میومد رفتیم وسط انقد رقصیده بودم که دیگه نا نداشتم سر پا وایسم تلو تلو خوران رفتم سمت میز رزا هم چسبیده بود بهمو نگهم داشته بود که نیوفتم نشستیم سر میز همش به چیزایه مسخره میخندیدم خندم دست خودم نبود یهو چنان قهقهه ای میزدم که رزا یه متر می پرید هوا یکم که نشستیم شامو آوردن سر همین میز بزرگ که نشسته بودیم بعد اینکه شام خوردیم یه نوشیدنی برداشتمو رفتم خودمو پرت کردم تو گوشه ترین مبل های راحتی سالن داشتم نوشیدنی می‌خوردم که دیدم آرتا داره میاد طرفم اح این پسره چقد سیریشه رزا هم نمیدونم کجا غیبش زد آرتا اومد نشست کنارم روی مبل ، آرتا _ دنیز خانوم انگار حالتون زیاد خوب، کشیده گفتم _ نعععع خیلی هم خوبم ،آرتا _ چی بگم والا. زیر لب گفتم خفه شی و حرف نزنی نمیگن لالی. آرتا _ چیزی گفتی _ نع ، همینجوری داشت زر میزد شل مغز سرم رفت برگشتم طرفش و گفتم _ سیگار داری ، چشماش شد چهار تا ، آرتا_ سیگار میخوایی چیکار _ به نظرت میخوام چیکار ، آرتا_ تو سیگار میکشی _ مشکلیه ، آرتا_ نع ، از جیبش یه پاکت سیگار کشید بیرون با فندک ازش تشکر کردمو راه افتادم سمت حیاط 

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۱۴ در 10:59، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 8

برامون نوشیدنی تعارف کردن رزا نخورد چون از نوشیدنی های الکل دار خوشش نمیومد ولی من برداشتم و یه نفس سر کشیدم خیلی تلخ بود ولی نه به اندازه زندگی من همینجوری گرم گرفته بودمو می‌خوردم که رزا یکی محکم با آرنجش کوبید به کمرم برگشتم طرفش _ چته وحشی سوراخم کردی ،رزا_ بسه دیگه چقد از این کوفتیا میخوری _ خفه خفه ، یکی دیگه هم خوردم دیگه حالم دست خودم نبود دست رزا رو کشیدم و بردم وسط آهنگ شادی گذاشته بودن رزا هم بدون اعتراض دنبالم میومد رفتیم وسط انقد رقصیده بودم که دیگه نا نداشتم سر پا وایسم تلو تلو خوران رفتم سمت میز رزا هم چسبیده بود بهمو نگهم داشته بود که نیوفتم نشستیم سر میز همش به چیزایه مسخره میخندیدم خندم دست خودم نبود یهو چنان قهقهه ای میزدم که رزا یه متر می پرید هوا یکم که نشستیم شامو آوردن سر همین میز بزرگ که نشسته بودیم بعد اینکه شام خوردیم یه نوشیدنی برداشتمو رفتم خودمو پرت کردم تو گوشه ترین مبل های راحتی سالن داشتم نوشیدنی می‌خوردم که دیدم آرتا داره میاد طرفم اح این پسره چقد سیریشه رزا هم نمیدونم کجا غیبش زد آرتا اومد نشست کنارم روی مبل ، آرتا _ دنیز خانوم انگار حالتون زیاد خوب، کشیده گفتم _ نعععع خیلی هم خوبم ،آرتا _ چی بگم والا. زیر لب گفتم خفه شی و حرف نزنی نمیگن لالی. آرتا _ چیزی گفتی _ نع ، همینجوری داشت زر میزد شل مغز سرم رفت برگشتم طرفش و گفتم _ سیگار داری ، چشماش شد چهار تا ، آرتا_ سیگار میخوایی چیکار _ به نظرت میخوام چیکار ، آرتا_ تو سیگار میکشی _ مشکلیه ، آرتا_ نع ، از جیبش یه پاکت سیگار کشید بیرون با فندک ازش تشکر کردمو راه افتادم سمت حیاط 

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 9

هوا کم کم داشت سرد میشد رفتم نشستم تو یکی از میزایی که تو حیاط چیده بودن حیاط خلوت بود فقط چن تا دختر پسر بودن یه سیگار روشن کردمو پک عمیق بهش زدم آدم سیگاری نبودم فقط چن ماهی یه بار میکشیدم ولی چهار پنج تا میکشم انگار میخوام عوض دوسه ماهو در بیارم سیگارم که تموم شد یکی دیگه آتیش زدم سرم پایین بود و داشتم فکر میکردم به علی بعضی وقتا انقد دلم براش تنگ میشد که مینشستم گریه میکردم دلم برای خودم میسوخت همینجوری تو فکر بودم که یه شل مغز گفت میتونم بشینم سرمو بالا گرفتم یه پسره قد بلند سبزه بود موهای مشکی و چشمای رنگ شبش سیاه سیاه بود دست از آنالیز کردنش برداشتمو گفتم که میتونی بشینی نشست و خیره شد بهم یه پک زدم به سیگار ، شل مغز_ چرا داری سیگار میکشی ، بی تفاوت نگاش کردمو هیچی نگفتم چیزی نداشتم که بگم آخه به تو چه که دارم سیگار میکشم شل مغز _ اسمت چیه ، این چه زود پسر خاله میشه _ دنیز ، _ چه اسم قشنگی داری _ میدونم ، اسم تو چیه شل مغز_ بردیا _ هومم خوبه ، دستش نوشیدنی بود از اون الکل های سنگین از دستش کشیدم بیرون و یه نفس خوردم سرمو بردم بالا و به آسمون خیره شدم خوشحال ستاره ها که یه ماه تو آسمونشون داشتن ، بردیا_ کدوم ستاره مال توعه _ کم نور ترین ستاره رو نشون دادم و گفتم اون ، بردیا _ حالا چرا اون _ چون اون کم نور تره و کمتر کسی بهش نگا میکنه ....من میخوام فقط ستارم من مال خودم باشع ، بگذریم مال تو کدومه به گوشه آسمون اشاره کردو گفت ، بردیا _ اونی که داره میسوزه _حالا چرا داره میسوزه ، چیزی نگفت منم بیخیالش شدم یکم سردم شده بود خودمو بغل کردمو باز به آسمون خیره شدم ، بردیا_ سردته _ ارع یکم بردیا _ پس بریم داخل _ باشع ، بردیا _ راستی من پسر خاله آوا هستم تازه از اونور اومدم خارج بودم _ آها منم دوستشم منم چن روز دیگه میرم اروپا ،بردیا _ عه واقعا برا چی _ هم برا ادامه تحصیلم هم اینکه میخوام یمدت از همه دور باشم بردیا_ آها میخواستم یه چیزی بهتون بگم اگه ناراحت نشین _ نع بگو ، بردیا _شما شماره منو داشته باشین منم چن روز دیگه میرم اروپا شاید اونور کمکتون باشم ، اوخدا عجب پرو بود ولی راست میگفتا من که اونور جایی رو نمی‌شناختم اون بهم کمک میکرد حالا من که شمارمو بهش نمیدادم فقط مال اونو میگرفتم _ اوکی بگو شمارتو ، اسمشو تو گوشیم شل مغز سیو کردم رفتیم داخل نشستیم رو مبلا

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 9

هوا کم کم داشت سرد میشد رفتم نشستم تو یکی از میزایی که تو حیاط چیده بودن حیاط خلوت بود فقط چن تا دختر پسر بودن یه سیگار روشن کردمو پک عمیق بهش زدم آدم سیگاری نبودم فقط چن ماهی یه بار میکشیدم ولی چهار پنج تا میکشم انگار میخوام عوض دوسه ماهو در بیارم سیگارم که تموم شد یکی دیگه آتیش زدم سرم پایین بود و داشتم فکر میکردم به علی بعضی وقتا انقد دلم براش تنگ میشد که مینشستم گریه میکردم دلم برای خودم میسوخت همینجوری تو فکر بودم که یه شل مغز گفت میتونم بشینم سرمو بالا گرفتم یه پسره قد بلند سبزه بود موهای مشکی و چشمای رنگ شبش سیاه سیاه بود دست از آنالیز کردنش برداشتمو گفتم که میتونی بشینی نشست و خیره شد بهم یه پک زدم به سیگار ، شل مغز_ چرا داری سیگار میکشی ، بی تفاوت نگاش کردمو هیچی نگفتم چیزی نداشتم که بگم آخه به تو چه که دارم سیگار میکشم شل مغز _ اسمت چیه ، این چه زود پسر خاله میشه _ دنیز ، _ چه اسم قشنگی داری _ میدونم ، اسم تو چیه شل مغز_ بردیا _ هومم خوبه ، دستش نوشیدنی بود از اون الکل های سنگین از دستش کشیدم بیرون و یه نفس خوردم سرمو بردم بالا و به آسمون خیره شدم خوشحال ستاره ها که یه ماه تو آسمونشون داشتن ، بردیا_ کدوم ستاره مال توعه _ کم نور ترین ستاره رو نشون دادم و گفتم اون ، بردیا _ حالا چرا اون _ چون اون کم نور تره و کمتر کسی بهش نگا میکنه ....من میخوام فقط ستارم من مال خودم باشع ، بگذریم مال تو کدومه به گوشه آسمون اشاره کردو گفت ، بردیا _ اونی که داره میسوزه _حالا چرا داره میسوزه ، چیزی نگفت منم بیخیالش شدم یکم سردم شده بود خودمو بغل کردمو باز به آسمون خیره شدم ، بردیا_ سردته _ ارع یکم بردیا _ پس بریم داخل _ باشع ، بردیا _ راستی من پسر خاله آوا هستم تازه از اونور اومدم خارج بودم _ آها منم دوستشم منم چن روز دیگه میرم اروپا ،بردیا _ عه واقعا برا چی _ هم برا ادامه تحصیلم هم اینکه میخوام یمدت از همه دور باشم بردیا_ آها میخواستم یه چیزی بهتون بگم اگه ناراحت نشین _ نع بگو ، بردیا _شما شماره منو داشته باشین منم چن روز دیگه میرم اروپا شاید اونور کمکتون باشم ، اوخدا عجب پرو بود ولی راست میگفتا من که اونور جایی رو نمی‌شناختم اون بهم کمک میکرد حالا من که شمارمو بهش نمیدادم فقط مال اونو میگرفتم _ اوکی بگو شمارتو ، اسمشو تو گوشیم شل مغز سیو کردم رفتیم داخل نشستیم رو مبلا

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 10

رزا داشت میومد طرفمون حواسش نبود که بردیا هم اینجاس ، رزا_ کجا بودی تو شل مغز چن ساعته دارم دنبالت میگردم ها عنتر برقی نمیگی من نگرانت میشم با این وضعت گفتم رفتی افتادی یه جا مردی همینجوری داشت تند تند حرف میزد و اصلا حواسش به بردیا نبود همش با چشم و ابرو بردیا رو نشون میدادم ، رزا _ ها چیع چرا چشم و ابرو میایی چشمش افتاد به بردیا _ شعبون جون میشه خفه شی سرم رفت ، یهو بردیا چنان قهقهه ای زد که دوتامونم دو متر پریدیم هوا _ یهههههه چتع شل مغز ترسیدم ، وای خدا همین یه ذره آبرو داشتم که پیش این رفت خدا لعنتت کنه رزا با همین دستام سنگ قبرتو با گلاب بشورم. رزا رو به بردیا نیششو تا بناگوش باز کردو گفت رزا_سلام حالا منو بردیا زدیم زیر خنده وای خدا خیلی قیافه رزا باحال شده بود رزا چشم غره ای به رفت و گفت _ شعبون جون نمیخوایی با دستش به بردیا اشاره کرد معرفی کنی .

من _ شل مغز جونم ایشون بردیا پسر خاله آوا هستش رو به بردیا گفتم اینم رزا دوست منو آوا هستش حالا اینا اظهار خوشبختی کردنو رزا گفت که دارم میرم پیش آوا چراغهای سالن خاموش شدو فقط اون وسط نور کمی داشت که دختر پسرا داشتن میلولیدن بردیا _ افتخار میدی بریم برقصیم ، حالم بخاطر مشروبایی که خورده بودم زیاد خوب نبود با بی حالی به بردیا نگا کردمو گفتم بریم بردیا کت و شلوار اسپرتی پوشیده بود بلوز و کتونی هاش سفید بودنو شلوار و کتش مشکی خیلی جذاب بود (بسع بسع تموم شد قورتش دادی ) خفه شو وجدان جون بردیا دستمو گرفت و بردم وسط دستمو حلقه کردم دور گردنش اونم دستاشو گذاشت رو کمرم یکم منو به خودش نزدیک کرد وای عجب عطری داشت این شل مغز عطر تلخش آدمو مست میکرد نا نداشتم که تکون بخورم سرمو بلند کردمو خیره شدم به چشمای بردیا من از شونه هاش بودم وای مامان اینا چه چشمایی داشت سیاه سیاه لبخند زدم اونم لبخندی بهم زدو سرمو گذاشتم رو شونش آهنگ که تموم شد بردیا دستمو کشید و برم سمت مبلا رفتم ولو شدم رو مبلا یکم مستی از سرم پریده بود بردیا _ دنیز جون من برم پیش بچه ها فعلا 

من_ اوکی فعلا ، بلاخره این آوای ذلیل مرده شمعو فوت کرد سرم داشت میترکید رزا رو پیدا کردمو گفتم که دیگه بریم اونم قبول کرد رفتیم پالتو و شالمو سرم کردم رزا هم که آماده شد رفتیم پایین آوا و بردیا پیش هم بودن رفتیم طرفشون .

من_ شعبون جون عزیزم ما دیگه داریم میریم 

آوا _ عههه دنی چقد زود دارین میرین 

من _ بخدا سرم دارع میترکه 

بردیا _ دنیز حالت خوبه میخوایی برسونمت 

من _ خوبم بردیا خودم ماشین آوردم مرسی 

بردیا _ چطور میخوای با این حالت رانندگی کنی 

آوا _ عه شما همدیگه رو میشناسین 

من _ ارع شل مغز جونم آشنا شدیم باهم 

آوا _ دنیز بردیا راست میگه نمیتونی با این حالت که رانندگی کنی بزار برسونتت 

من _ نع اصلا راضی به زحمتشون نیستم ، ارع جون عمه محترمم ( تو که از خداته ) باز تو پیدات شد برو گمشو حوصلتو ندارم داشتم با وجدان جون کل کل میکردیم که بردیا گفت 

بردیا _ این چه حرفیه دنیز میرسونمت رزا _ منم که اینجا بوق آدمی بع این مهمی با دستش به خودش اشاره کرد کنارتون ایستاده باید افتخار کنین اونوقت اینا گرم صحبت شدن سه تامونم زدیم زیر خنده آوا رو بغل کردیمو ازش خدافظی کردیم از خونه خارج شدیم. رزا از ما خدافضی کردو رفت سوار ماشینش شد سویچ و دادم به بردیا سوار شدیم و پیش به سوی خونه خیلی خوابم میومد ماشین غرق سکوت بود هیچکدوم حرفی نمیزدیم خونمون از خونه آوا اینا دور بود ادرسو دادم به بردیا چشمامو گذاشتم رو همو سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمام گرم شدو نمیدونم کی خوابم برد 

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۱۷ در 00:04، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 10

رزا داشت میومد طرفمون حواسش نبود که بردیا هم اینجاس ، رزا_ کجا بودی تو شل مغز چن ساعته دارم دنبالت میگردم ها عنتر برقی نمیگی من نگرانت میشم با این وضعت گفتم رفتی افتادی یه جا مردی همینجوری داشت تند تند حرف میزد و اصلا حواسش به بردیا نبود همش با چشم و ابرو بردیا رو نشون میدادم ، رزا _ ها چیع چرا چشم و ابرو میایی چشمش افتاد به بردیا _ شعبون جون میشه خفه شی سرم رفت ، یهو بردیا چنان قهقهه ای زد که دوتامونم دو متر پریدیم هوا _ یهههههه چتع شل مغز ترسیدم ، وای خدا همین یه ذره آبرو داشتم که پیش این رفت خدا لعنتت کنه رزا با همین دستام سنگ قبرتو با گلاب بشورم. رزا رو به بردیا نیششو تا بناگوش باز کردو گفت رزا_سلام حالا منو بردیا زدیم زیر خنده وای خدا خیلی قیافه رزا باحال شده بود رزا چشم غره ای به رفت و گفت _ شعبون جون نمیخوایی با دستش به بردیا اشاره کرد معرفی کنی .

من _ شل مغز جونم ایشون بردیا پسر خاله آوا هستش رو به بردیا گفتم اینم رزا دوست منو آوا هستش حالا اینا اظهار خوشبختی کردنو رزا گفت که دارم میرم پیش آوا چراغهای سالن خاموش شدو فقط اون وسط نور کمی داشت که دختر پسرا داشتن میلولیدن بردیا _ افتخار میدی بریم برقصیم ، حالم بخاطر مشروبایی که خورده بودم زیاد خوب نبود با بی حالی به بردیا نگا کردمو گفتم بریم بردیا کت و شلوار اسپرتی پوشیده بود بلوز و کتونی هاش سفید بودنو شلوار و کتش مشکی خیلی جذاب بود (بسع بسع تموم شد قورتش دادی ) خفه شو وجدان جون بردیا دستمو گرفت و بردم وسط دستمو حلقه کردم دور گردنش اونم دستاشو گذاشت رو کمرم یکم منو به خودش نزدیک کرد وای عجب عطری داشت این شل مغز عطر تلخش آدمو مست میکرد نا نداشتم که تکون بخورم سرمو بلند کردمو خیره شدم به چشمای بردیا من از شونه هاش بودم وای مامان اینا چه چشمایی داشت سیاه سیاه لبخند زدم اونم لبخندی بهم زدو سرمو گذاشتم رو شونش آهنگ که تموم شد بردیا دستمو کشید و برم سمت مبلا رفتم ولو شدم رو مبلا یکم مستی از سرم پریده بود بردیا _ دنیز جون من برم پیش بچه ها فعلا 

من_ اوکی فعلا ، بلاخره این آوای ذلیل مرده شمعو فوت کرد سرم داشت میترکید رزا رو پیدا کردمو گفتم که دیگه بریم اونم قبول کرد رفتیم پالتو و شالمو سرم کردم رزا هم که آماده شد رفتیم پایین آوا و بردیا پیش هم بودن رفتیم طرفشون .

من_ شعبون جون عزیزم ما دیگه داریم میریم 

آوا _ عههه دنی چقد زود دارین میرین 

من _ بخدا سرم دارع میترکه 

بردیا _ دنیز حالت خوبه میخوایی برسونمت 

من _ خوبم بردیا خودم ماشین آوردم مرسی 

بردیا _ چطور میخوای با این حالت رانندگی کنی 

آوا _ عه شما همدیگه رو میشناسین 

من _ ارع شل مغز جونم آشنا شدیم باهم 

آوا _ دنیز بردیا راست میگه نمیتونی با این حالت که رانندگی کنی بزار برسونتت 

من _ نع اصلا راضی به زحمتشون نیستم ، ارع جون عمه محترمم ( تو که از خداته ) باز تو پیدات شد برو گمشو حوصلتو ندارم داشتم با وجدان جون کل کل میکردیم که بردیا گفت 

بردیا _ این چه حرفیه دنیز میرسونمت رزا _ منم که اینجا بوق آدمی بع این مهمی با دستش به خودش اشاره کرد کنارتون ایستاده باید افتخار کنین اونوقت اینا گرم صحبت شدن سه تامونم زدیم زیر خنده آوا رو بغل کردیمو ازش خدافظی کردیم از خونه خارج شدیم. رزا از ما خدافضی کردو رفت سوار ماشینش شد سویچ و دادم به بردیا سوار شدیم و پیش به سوی خونه خیلی خوابم میومد ماشین غرق سکوت بود هیچکدوم حرفی نمیزدیم خونمون از خونه آوا اینا دور بود ادرسو دادم به بردیا چشمامو گذاشتم رو همو سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمام گرم شدو نمیدونم کی خوابم برد 

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 11

با تکونای شدیدی دور بازوهام از خواب پریدم 

من_ یا امام چیشده من کیم تو کی زلزله شده ، هنوزم گیج میزدمو دیدم که یهو بردیا زد خنده وای مامانم اینا چه ناز میخنده _ها چیه چرا میخندی 

بردیا _ وای دنیز خیلی باحالی آخه زلزله رو دیگه از کجا در آوردی

من_ خپ شل مغز مثل آدم بیدارم کن دیگه، خندیدو چیزی نگفت 

بردیا _ خپ رسیدیم 

من_ خیلی مرسی تو زحمت افتادی 

بردیا _ این چه حرفیه خواهش میکنم 

من_ با چی میخوای بری

بردیا _ تاکسی میگیرم 

من _ اوکی ،با بردیا خدافضی کردمو ماشینو بردم داخل ساعت یک بود مامان اینا خوابیده بودن رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم یه دوش کوتاه گرفتمو اومدم رو تختم سرم داشت میترکید چشمامو بستمو به خواب رفتم**********************

با صدای مامان از خواب بیدار شدم 

مامان _دختر پاشو دیگه چقد میخوابی میدونی ساعت چنده

من_ چنده 

مامان _ سه ظهر ، سیخ نشستم سر جام 

من_وای مامان چرا بیدارم نکردی میخواستم برم واس فردا لباس بخرم 

مامان _ خپ هنوز وقت داری دیگه ، اگه لفتش ندی من دارم میرم پایین توام بیا نهارتو بخور 

من_باشع ، رفتم دستشویی بعد از کارای تخلیه اومدم بیرون موهامو شونه زدم لباسامو عوض کردمو از پله ها سر خوردم و رفتم پایین 

مامان_ یههههههه ذلیل مرده میوفتی میمیری ها 

من_ هیچی نمیشه ناهار چی داریم 

مامان _ قیمه ، رفتم آشپز خونه غذامو که خوردم با دو رفتم اتاقم زنگ زدم به رزی ،

رزا_ ها چی میخوایی

من_ ها و کوفت ها زهر مار دارم میرم بیرون واس فردا لباس بخرم میایی

رزا_ ارع میام منم میخوام بخرم آماده شو میام دنبالت 

من_ اوکی بای ، بدون اینکه بزارم خدافظی کنه قط کردم رفتم از کمدم یه شلوار لوله تفنگی مشکی برداشتم با پالتو چرم و شال مشکی بعد اینکه آماده شدم رفتم پایین مامان تو پذیرایی بود 

من _ مامان دارم با رزا میرم بیرون واس فردا لباس بخرم. همه رو دعوت کردین دیگه 

مامان _ ارع ، باشع برو بع سلامت رفتم بیرون و بع این فکر کردم که چه زود گذشت پس فردا میرم رزا که اومد رفتیم پاساژ و همه جارو گشتیم نمیدونستم چی بخرم که خوشم بیاد 

من_ وای رزا دیگه خسته شدم نمیدونم چی انتخاب کنم 

رزا _ وای دنیز وای دو ساعته منو دنبال خودت کشوندی یه چیزی انتخاب کن دیگه ، یکم که راه رفتیم چشمم افتاد به یه لباس خوشمل کرمی رنگ افتاد بالاش دکلته بود رو سینش سنگ دوزی شده بود تا زیر باسن تنگ بود بعد اون کلوش بود دست رزا رو گرفتمو کشوندم بع مغازه رفتم پرو عالی بود همونو خریدیمو رفتیم یه کفش پاشنه بلند کرمی هم گرفتیم رزا هم نیم تنه و دامن کوتاه گرفته بود 

من_ وای رزا خیلی گشنمه 

رزا_ ارع منم بریم یه چیزی بخوریم ، رفتیم فست فودی دوتا پیتزا گرفتیم بعد اینکه خوردیم حساب کردیمو رزا منو رسوند خونه رفتم داخل بابا نشسته بود جلوی تلویزیون مامان هم آشپزخونه بود 

من_ سلام بابا خسته نباشی

بابا_ سلام دخترم توام خسته نباشی ، مرسی بابایی من خسته برم یکم استراحت کنم 

بابا _ باشع عزیزم برو، رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت انقد خسته بودم که نمی‌دونم کی خوابم برد

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۲۰ در 22:59، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 11

با تکونای شدیدی دور بازوهام از خواب پریدم 

من_ یا امام چیشده من کیم تو کی زلزله شده ، هنوزم گیج میزدمو دیدم که یهو بردیا زد خنده وای مامانم اینا چه ناز میخنده _ها چیه چرا میخندی 

بردیا _ وای دنیز خیلی باحالی آخه زلزله رو دیگه از کجا در آوردی

من_ خپ شل مغز مثل آدم بیدارم کن دیگه، خندیدو چیزی نگفت 

بردیا _ خپ رسیدیم 

من_ خیلی مرسی تو زحمت افتادی 

بردیا _ این چه حرفیه خواهش میکنم 

من_ با چی میخوای بری

بردیا _ تاکسی میگیرم 

من _ اوکی ،با بردیا خدافضی کردمو ماشینو بردم داخل ساعت یک بود مامان اینا خوابیده بودن رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم یه دوش کوتاه گرفتمو اومدم رو تختم سرم داشت میترکید چشمامو بستمو به خواب رفتم**********************

با صدای مامان از خواب بیدار شدم 

مامان _دختر پاشو دیگه چقد میخوابی میدونی ساعت چنده

من_ چنده 

مامان _ سه ظهر ، سیخ نشستم سر جام 

من_وای مامان چرا بیدارم نکردی میخواستم برم واس فردا لباس بخرم 

مامان _ خپ هنوز وقت داری دیگه ، اگه لفتش ندی من دارم میرم پایین توام بیا نهارتو بخور 

من_باشع ، رفتم دستشویی بعد از کارای تخلیه اومدم بیرون موهامو شونه زدم لباسامو عوض کردمو از پله ها سر خوردم و رفتم پایین 

مامان_ یههههههه ذلیل مرده میوفتی میمیری ها 

من_ هیچی نمیشه ناهار چی داریم 

مامان _ قیمه ، رفتم آشپز خونه غذامو که خوردم با دو رفتم اتاقم زنگ زدم به رزی ،

رزا_ ها چی میخوایی

من_ ها و کوفت ها زهر مار دارم میرم بیرون واس فردا لباس بخرم میایی

رزا_ ارع میام منم میخوام بخرم آماده شو میام دنبالت 

من_ اوکی بای ، بدون اینکه بزارم خدافظی کنه قط کردم رفتم از کمدم یه شلوار لوله تفنگی مشکی برداشتم با پالتو چرم و شال مشکی بعد اینکه آماده شدم رفتم پایین مامان تو پذیرایی بود 

من _ مامان دارم با رزا میرم بیرون واس فردا لباس بخرم. همه رو دعوت کردین دیگه 

مامان _ ارع ، باشع برو بع سلامت رفتم بیرون و بع این فکر کردم که چه زود گذشت پس فردا میرم رزا که اومد رفتیم پاساژ و همه جارو گشتیم نمیدونستم چی بخرم که خوشم بیاد 

من_ وای رزا دیگه خسته شدم نمیدونم چی انتخاب کنم 

رزا _ وای دنیز وای دو ساعته منو دنبال خودت کشوندی یه چیزی انتخاب کن دیگه ، یکم که راه رفتیم چشمم افتاد به یه لباس خوشمل کرمی رنگ افتاد بالاش دکلته بود رو سینش سنگ دوزی شده بود تا زیر باسن تنگ بود بعد اون کلوش بود دست رزا رو گرفتمو کشوندم بع مغازه رفتم پرو عالی بود همونو خریدیمو رفتیم یه کفش پاشنه بلند کرمی هم گرفتیم رزا هم نیم تنه و دامن کوتاه گرفته بود 

من_ وای رزا خیلی گشنمه 

رزا_ ارع منم بریم یه چیزی بخوریم ، رفتیم فست فودی دوتا پیتزا گرفتیم بعد اینکه خوردیم حساب کردیمو رزا منو رسوند خونه رفتم داخل بابا نشسته بود جلوی تلویزیون مامان هم آشپزخونه بود 

من_ سلام بابا خسته نباشی

بابا_ سلام دخترم توام خسته نباشی ، مرسی بابایی من خسته برم یکم استراحت کنم 

بابا _ باشع عزیزم برو، رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت انقد خسته بودم که نمی‌دونم کی خوابم برد

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 12

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم با بی حالی بلند شدم و رفتم دستشویی بعد از کارای تخلیه اومدم بیرون رفتم پایین مامان چن نفرو آورده بود که خونه رو تمیز و آماده کنن مامان تو آشپز خونه بود 

من_ سلام مامان صبح بخیر

مامان_ سلام دختر صبح توام بخیر بیا بشین صبحونه بخور ، صبحونه مو که خوردم مامان گفت 

مامان_ پس تو نمیخوایی بری آرایشگاه 

من_ وای مامی حال داریا خودم یکاری می کنم ولش 

مامان_ باشع ،، رفتم بالا اتاقم حولمو برداشتم و رفتم حموم یه حموم دو ساعتی گرفتمو اومدم بیرون موهامو با سختی خشک کردم و پریدم رو تخت گوشیمو برداشتم و رمان خوندم رمان هکر قلب عالی بود. یه ساعتی که خونده بودم مامان صدام کرد برم نهار بخورم زیاد گشنه ام نبود ولی باز رفتم نهار که خوردم نشستم جلو تی وی و کانالا رو بالا پایین میکردم وای خیلی حوصلم سررفته بود مامان اومد نشست کنارم 

من _ مامی بابا کی میاد 

مامان_ گفت که امروز زود میاد 

من _ اهوم، راستی امشب چی میپوشی 

مامان _ کت دامن 

من_ خپ 

مامی_ بع جمالت 

من _ میرم بالا 

مامی_ برو. رفتم اتاقم خودمو انداختم رو تخت و زل زدم به سقف ینی قراره فردا از ایران برم این یه هفته چه زود گذشت ساعت سه بود هنوز کلی وقت داشتم نمیدونستم چیکار کنم باز شدم اکبر بیکار هوووف هندزفری و گذاشتم تو گوشم آهنگ و پلی کردم. 

«آروم جونمی وای وای 

تو عشق دلمی جان جان 

به دل میشینه اون حرفات نمیشه هیچکس بیاد جات جز تو کسی توی قلبم نمیتونه بیاد قطعا همه کسی که تو عشقم تا آخرش بمون با من

دل بستمه بع تو عادتمه 

میگم دوست دارم اونم جلو همه

نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه،دل بستمه بع تو عادتمه میگم دوست دارم اونم جلو همه نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه 

یه جوری عاشقم کرده 

دلم دنیارو ول کرده نمیتونم بدونت باشم آنی تو این شهر هی دلم دستاتو میخواد صدات آرامشه ای جان من فقط عشقمو میخوام با هیشکی راه نمیام دل بستمه بع تو عادتمه میگم دوست دارم اونم جلو همه نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه»(جان جان ،میثم ابراهیمی)

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۲۴ در 15:24، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 12

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم با بی حالی بلند شدم و رفتم دستشویی بعد از کارای تخلیه اومدم بیرون رفتم پایین مامان چن نفرو آورده بود که خونه رو تمیز و آماده کنن مامان تو آشپز خونه بود 

من_ سلام مامان صبح بخیر

مامان_ سلام دختر صبح توام بخیر بیا بشین صبحونه بخور ، صبحونه مو که خوردم مامان گفت 

مامان_ پس تو نمیخوایی بری آرایشگاه 

من_ وای مامی حال داریا خودم یکاری می کنم ولش 

مامان_ باشع ،، رفتم بالا اتاقم حولمو برداشتم و رفتم حموم یه حموم دو ساعتی گرفتمو اومدم بیرون موهامو با سختی خشک کردم و پریدم رو تخت گوشیمو برداشتم و رمان خوندم رمان هکر قلب عالی بود. یه ساعتی که خونده بودم مامان صدام کرد برم نهار بخورم زیاد گشنه ام نبود ولی باز رفتم نهار که خوردم نشستم جلو تی وی و کانالا رو بالا پایین میکردم وای خیلی حوصلم سررفته بود مامان اومد نشست کنارم 

من _ مامی بابا کی میاد 

مامان_ گفت که امروز زود میاد 

من _ اهوم، راستی امشب چی میپوشی 

مامان _ کت دامن 

من_ خپ 

مامی_ بع جمالت 

من _ میرم بالا 

مامی_ برو. رفتم اتاقم خودمو انداختم رو تخت و زل زدم به سقف ینی قراره فردا از ایران برم این یه هفته چه زود گذشت ساعت سه بود هنوز کلی وقت داشتم نمیدونستم چیکار کنم باز شدم اکبر بیکار هوووف هندزفری و گذاشتم تو گوشم آهنگ و پلی کردم. 

«آروم جونمی وای وای 

تو عشق دلمی جان جان 

به دل میشینه اون حرفات نمیشه هیچکس بیاد جات جز تو کسی توی قلبم نمیتونه بیاد قطعا همه کسی که تو عشقم تا آخرش بمون با من

دل بستمه بع تو عادتمه 

میگم دوست دارم اونم جلو همه

نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه،دل بستمه بع تو عادتمه میگم دوست دارم اونم جلو همه نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه 

یه جوری عاشقم کرده 

دلم دنیارو ول کرده نمیتونم بدونت باشم آنی تو این شهر هی دلم دستاتو میخواد صدات آرامشه ای جان من فقط عشقمو میخوام با هیشکی راه نمیام دل بستمه بع تو عادتمه میگم دوست دارم اونم جلو همه نگو میرم که میدونی این دیوونه بد جور حساسه رو این کلمه»(جان جان ،میثم ابراهیمی)

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 13

تو خواب نازنینم داشتم سر می‌بردم که یچیزی محکم خورد به بازوم 

من_ وای چیشده چخبره زلزله شده حمله کردن اومدن منو بدزدن 

مامان _ خفه شو دختره خنگ میدونی ساعت چنده مثلا امروز مهمونی داریم 

گیج پرسیدم _ چه مهمونی 

مامان_ وای دنیز گود بای پارتی تو 

من _ ساعت چنده

مامان ریلکس گفت _هفت 

من _چی هفت چرا بیدارم نکردی آخه 

مامان _ الان که کردم ، زود باش آماده شو

مامان رفت زودی بیدار شدم دست و صورتمو شستم فقط یه ساعت وقت داشتم تنها آرایشم دو ساعت طول می‌کشه اوه خدا نشستم پشت میز آرایشم اول یکم کرم زدم بعد اون یه خط چشم نازکی کشیدم به ابروهامم صابون ابرو زدم رژ گونه هم زدم و در آخر هم رژ قرمز هم روش موهامو با سختی فر کردم ریختم دورم لباس خوشگلمو هم پوشیدم رفتم جلوی آینه قدی وایسادم ، اوه خدا چه هلویی شدم من یه بوس برا خودم فرستادم و رفتم پایین پنج دیقه به هشت مونده بود خاله و عمه اینا اومده بودن با همشون احوال پرسی کردم.

خاله _ وای دنیز عزیزم خیلی خوشگل شدی 

من _ مرسی خاله جون 

اصلا به سام نگاه نمی‌کردم نگاهاشو رو خودم احساس میکردما ولی اصلا نگاش نمی‌کردم کم کم همه مهمونا اومده بودن رزا هم اومده بود داشتیم با هم حرف می‌زدیم که دیدم آوا هم اومد یه پسر هم کنارش بود دقت که کردم دیدم بردیاست با رزا رفتیم سمتشون .

من _ سلام خوش اومدین 

آوا _ سلام عنتر خوبی ، چشم غره ای بهش رفتم 

بردیا _ سلام دنیز خانوم خوبین ، همین یه هفته پیش دنیز جون بودم الان شدم دنیز خانوم عجب بابا عجب لبخندی زدم و من_ ممنون تو خوبی

لبخندی زد و تشکر کرد راهنماییشون کردم سمت مبلا نشستیم آهنگ که پخش شد همه رفتن وسط این دختر عمم با عشوه و صورت عملیش اومد نشست کنارمون رزا و آوا داشتم اون وسط قر میدادن. 

نیکا _ سلام ، عجب عشوه ای میاد این دختره یعنی داشت با چشماش بردیارو قورت میداد جوابشو دادیم 

نیکا _ دنیز جون معرفی میکنی با دستش داشت بردیا رو نشون میداد ، نع نمیکنم دختره عملی 

من _ بردیا پسر خاله آوا دوستم 

نیکا _ خیلی خوشبختم منم دختر عمه دنیز هستم 

بردیا _ منم همینطور . نیکا یه ور داشت زر میزد حوصلم سر رفته بود یه نوشیدنی برداشتم یکم ازش خوردم این آوا و رزا چقد میرقصن خسته نشدن اینا هوف سام داشت میومد سمتمون اومد وایساد جلوی نیکا 

سام _ نیکا میایی برقصیم ، نیکا لبخندی زدو بلند شد ازمون که دور شدن گفتم 

من _ خدا رو شکر که رفت چقد زر زد 

بردیا خنده ای کرد و گفت 

بردیا _ انگار زیاد ازش خوشت نمیاد 

من_ خیلی نچسپ و سیریش ، بردیا هومی گفت و نوشیدنی که دستش بود و کمی خورد

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۲۹ در 22:41، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 13

تو خواب نازنینم داشتم سر می‌بردم که یچیزی محکم خورد به بازوم 

من_ وای چیشده چخبره زلزله شده حمله کردن اومدن منو بدزدن 

مامان _ خفه شو دختره خنگ میدونی ساعت چنده مثلا امروز مهمونی داریم 

گیج پرسیدم _ چه مهمونی 

مامان_ وای دنیز گود بای پارتی تو 

من _ ساعت چنده

مامان ریلکس گفت _هفت 

من _چی هفت چرا بیدارم نکردی آخه 

مامان _ الان که کردم ، زود باش آماده شو

مامان رفت زودی بیدار شدم دست و صورتمو شستم فقط یه ساعت وقت داشتم تنها آرایشم دو ساعت طول می‌کشه اوه خدا نشستم پشت میز آرایشم اول یکم کرم زدم بعد اون یه خط چشم نازکی کشیدم به ابروهامم صابون ابرو زدم رژ گونه هم زدم و در آخر هم رژ قرمز هم روش موهامو با سختی فر کردم ریختم دورم لباس خوشگلمو هم پوشیدم رفتم جلوی آینه قدی وایسادم ، اوه خدا چه هلویی شدم من یه بوس برا خودم فرستادم و رفتم پایین پنج دیقه به هشت مونده بود خاله و عمه اینا اومده بودن با همشون احوال پرسی کردم.

خاله _ وای دنیز عزیزم خیلی خوشگل شدی 

من _ مرسی خاله جون 

اصلا به سام نگاه نمی‌کردم نگاهاشو رو خودم احساس میکردما ولی اصلا نگاش نمی‌کردم کم کم همه مهمونا اومده بودن رزا هم اومده بود داشتیم با هم حرف می‌زدیم که دیدم آوا هم اومد یه پسر هم کنارش بود دقت که کردم دیدم بردیاست با رزا رفتیم سمتشون .

من _ سلام خوش اومدین 

آوا _ سلام عنتر خوبی ، چشم غره ای بهش رفتم 

بردیا _ سلام دنیز خانوم خوبین ، همین یه هفته پیش دنیز جون بودم الان شدم دنیز خانوم عجب بابا عجب لبخندی زدم و من_ ممنون تو خوبی

لبخندی زد و تشکر کرد راهنماییشون کردم سمت مبلا نشستیم آهنگ که پخش شد همه رفتن وسط این دختر عمم با عشوه و صورت عملیش اومد نشست کنارمون رزا و آوا داشتم اون وسط قر میدادن. 

نیکا _ سلام ، عجب عشوه ای میاد این دختره یعنی داشت با چشماش بردیارو قورت میداد جوابشو دادیم 

نیکا _ دنیز جون معرفی میکنی با دستش داشت بردیا رو نشون میداد ، نع نمیکنم دختره عملی 

من _ بردیا پسر خاله آوا دوستم 

نیکا _ خیلی خوشبختم منم دختر عمه دنیز هستم 

بردیا _ منم همینطور . نیکا یه ور داشت زر میزد حوصلم سر رفته بود یه نوشیدنی برداشتم یکم ازش خوردم این آوا و رزا چقد میرقصن خسته نشدن اینا هوف سام داشت میومد سمتمون اومد وایساد جلوی نیکا 

سام _ نیکا میایی برقصیم ، نیکا لبخندی زدو بلند شد ازمون که دور شدن گفتم 

من _ خدا رو شکر که رفت چقد زر زد 

بردیا خنده ای کرد و گفت 

بردیا _ انگار زیاد ازش خوشت نمیاد 

من_ خیلی نچسپ و سیریش ، بردیا هومی گفت و نوشیدنی که دستش بود و کمی خورد

 

 

Part 14

بلاخره با کلی دنگ و فنگ مهمونی هم تموم شد خیلی خسته شده بودم لباسامو عوض کردم و خودم انداختم رو تخت نمدونم کی خوابم برد **

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از کارای لازم رفتم پایین یه صبحونه مشتی زدم به رگام بابا امروز خونه بود فکر کنم تو اتاق کارش بود از مامان هم خبری نبود رفتم بالا لباسایی که به دردم میخوردنو جمع کردم و دراز کشیدم رو تخت با خودم فکر کردم که میتونم بدون مامان بابام اونور بمونم خیلی دلم براشون تنگ میشد، گوشیمو برداشتم و رفتم پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) تو گوشی غرق شده بودم که مامان صدام کرد برم نهار چی یعنی چن ساعت تو پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) بودم عجب بابا عجب این لعنتی چی داره آخه ، رفتم پایین به بابا سلام دادم بعد اینکه نهار خوردیم رفتم نشستم پیش بابا جلوی تی وی اح بازم که اخبار بخدا دیگه خسته شدم از بس این بابا اخبار نگا میکنه آخه به ما چه که بین روسیه و اوکراین جنگ شده آخه پدر من به ما چه ساعت پنج وقت پروازم بود هنوز ساعت دو بود رفتم بالا از پنجره به بیرون نگا کردم داشت بارون میومد و منم عاشق بارونم لباس پوشیدم رفتم پایین از مامان بابا خدافضی کردمو گفتم که دارم میرم بیرون یه دوری بزنم از حیاط که خارج شدم نمی‌خواستم با ماشین برم برای همین پیاده راه افتادم هندزفری و گذاشتم تو گوشم و آهنگ و پلی کرد زیر لب داشتم آهنگ می‌خوندم که دیدم یه ماشینه داره بوق میزنه محل نزاشتمو راهمو ادامه دادم دیدم نه این دست بردار نیس هندزفریو برداشتمو گذاشتم تو جیبم برگشتم سمت ماشینه دیدم عه این که بردیاست بردیا شیشه رو داد پایین 

بردیا _ سلام دنیز چطوری 

من _ سلام بد نیستم تو خوبی 

بردیا_ مرسی کجا میری 

من _ هیچی داشتم قدم میزدم 

بردیا _ تو این هوا سرما میخوری دختر، لبخندی زدم و هیچی نگفتم 

بردیا _ بپر بالا بریم یه دوری بزنیم

نشستم تو ماشین و رفتیم جلوی یه پارک نگه داشت پیاده که شدیم چشمم افتاد به بستنی فروشی داشتم میرفتم بخرم که بردا گفت. 

بردیا _ کجا 

اشاره ای به بستنی فروشی کردم و گفتم 

من_ دارم میرم بستنی بخرم 

بردیا با تعجب 

بردیا _ عه تو این هوا 

من _ ارع مگه چیه خو دلم خواس 

بردیا لبخندی زدو گفت 

بردیا _ باشه وایسا خودم میرم میخرم 

رفت خریدو برگشت او دستش فقط یه دونه بستنی بود 

من_ پس واس خودت نخریدی

بردیا _ نه بابا کی تو این هوا بستنی میخوره 

من _ خو من 

بستنی و داد دستم راه افتادیم سمت پارک با هیجان داشتم به بستنی لیس میزدم زیر چشمی به بردیا نگاهی انداختم دیدم داره نگاهم میکنه 

من_ چیه، بستنی و گرفتم سمتش و گفتم بیا میخوری چرا اینجوری نگا میکنی ، خندید و بستنی و از دستم گرفت 

من_ عهه تو که نمیخواستی بخوری 

مظلوم گفت 

بردیا _ خو وقتی دیدم تو اینجوری میخوری منم دلم خواست

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۱/۷ در 12:14، yasaman Ardebili گفته است:

 

Part 14

بلاخره با کلی دنگ و فنگ مهمونی هم تموم شد خیلی خسته شده بودم لباسامو عوض کردم و خودم انداختم رو تخت نمدونم کی خوابم برد **

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از کارای لازم رفتم پایین یه صبحونه مشتی زدم به رگام بابا امروز خونه بود فکر کنم تو اتاق کارش بود از مامان هم خبری نبود رفتم بالا لباسایی که به دردم میخوردنو جمع کردم و دراز کشیدم رو تخت با خودم فکر کردم که میتونم بدون مامان بابام اونور بمونم خیلی دلم براشون تنگ میشد، گوشیمو برداشتم و رفتم پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) تو گوشی غرق شده بودم که مامان صدام کرد برم نهار چی یعنی چن ساعت تو پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) بودم عجب بابا عجب این لعنتی چی داره آخه ، رفتم پایین به بابا سلام دادم بعد اینکه نهار خوردیم رفتم نشستم پیش بابا جلوی تی وی اح بازم که اخبار بخدا دیگه خسته شدم از بس این بابا اخبار نگا میکنه آخه به ما چه که بین روسیه و اوکراین جنگ شده آخه پدر من به ما چه ساعت پنج وقت پروازم بود هنوز ساعت دو بود رفتم بالا از پنجره به بیرون نگا کردم داشت بارون میومد و منم عاشق بارونم لباس پوشیدم رفتم پایین از مامان بابا خدافضی کردمو گفتم که دارم میرم بیرون یه دوری بزنم از حیاط که خارج شدم نمی‌خواستم با ماشین برم برای همین پیاده راه افتادم هندزفری و گذاشتم تو گوشم و آهنگ و پلی کرد زیر لب داشتم آهنگ می‌خوندم که دیدم یه ماشینه داره بوق میزنه محل نزاشتمو راهمو ادامه دادم دیدم نه این دست بردار نیس هندزفریو برداشتمو گذاشتم تو جیبم برگشتم سمت ماشینه دیدم عه این که بردیاست بردیا شیشه رو داد پایین 

بردیا _ سلام دنیز چطوری 

من _ سلام بد نیستم تو خوبی 

بردیا_ مرسی کجا میری 

من _ هیچی داشتم قدم میزدم 

بردیا _ تو این هوا سرما میخوری دختر، لبخندی زدم و هیچی نگفتم 

بردیا _ بپر بالا بریم یه دوری بزنیم

نشستم تو ماشین و رفتیم جلوی یه پارک نگه داشت پیاده که شدیم چشمم افتاد به بستنی فروشی داشتم میرفتم بخرم که بردا گفت. 

بردیا _ کجا 

اشاره ای به بستنی فروشی کردم و گفتم 

من_ دارم میرم بستنی بخرم 

بردیا با تعجب 

بردیا _ عه تو این هوا 

من _ ارع مگه چیه خو دلم خواس 

بردیا لبخندی زدو گفت 

بردیا _ باشه وایسا خودم میرم میخرم 

رفت خریدو برگشت او دستش فقط یه دونه بستنی بود 

من_ پس واس خودت نخریدی

بردیا _ نه بابا کی تو این هوا بستنی میخوره 

من _ خو من 

بستنی و داد دستم راه افتادیم سمت پارک با هیجان داشتم به بستنی لیس میزدم زیر چشمی به بردیا نگاهی انداختم دیدم داره نگاهم میکنه 

من_ چیه، بستنی و گرفتم سمتش و گفتم بیا میخوری چرا اینجوری نگا میکنی ، خندید و بستنی و از دستم گرفت 

من_ عهه تو که نمیخواستی بخوری 

مظلوم گفت 

بردیا _ خو وقتی دیدم تو اینجوری میخوری منم دلم خواست

@ M.M☆ویژه☆

 

Part 15

بستنی رو برد سمت دهنش یه گاز گنده زد بهش داشتم با تعجب نگاش میکردم که دیدم اگه این جوری وایسم نگاش کنم بستنی به فنا می‌ره زودی بستنی رو ازش گرفتمو چلوندم تو دهنم آدمی نبودم که از دهنی بقیه بدم آروم گفتم :

من _ پرو 

بردیا _ شنیدما

من _ منم گفتم که بشنوی 

 داشتیم قدم میزدیم که نمدونم به چی گیر کردم که خوردم زمین به بردیا نگاهی انداختم که دیدم عین خیالشم نیست مردم هم داشتند نگام میکردند اوه خدا آبروی نداشته ام رفت 

من _ بردیا بیا کمک کن بلند بشم 

بردیا با تعجب به خودش اشاره کرد و گفت :

بردیا _ ببخشید خانوم با منین

با چشمای اندازه پیاله که سهله اندازه کاسه داشتم نگاش میکردم ، مثلا که داشت به مردم میفهموند که این دختر دست و پا چلفتی و من نمی‌شناسم وای خدا دارم برات بردیا بلند شدم و رو به بقیه که داشتن بهم میخندیدن گفتم : 

من_ جانم چی شده چرا دارین می‌خندین ، بعد هم پشت سر بردیا راه افتادم بهش که رسیدم یه پشت پایی گرفتم که محکم خورد به زمین بلند خندیدم و برو که رفتیم بردیا هم با سرعت داشت پشت سرم میومد و داد میزد که دنیز میکشمت دیدم این با این سرعتی که داره بهم میرسه بعد خودمو انداختم زمین بردیا داشت نفس نفس میزد کنارم نشست و با نگرانی گفت :وای دنیز چت شد خوبی 

با آه و ناله گفتم : 

من _ وای خدا چلاق شدم آخ پام 

بردیا _ پاشو کمکت کنم بریم 

من _ وای نه نمیتونم پام درد میکنه

بردیا _ پس چیکار کنیم 

من _ هیچی سادست کولم میکنی 

بردیا _ چییی بین این همه آدم 

من _ ارع 

بردیا _ خیلی پرویی دنیز 

من _ میدونم شل مغز جونم 

بعد نشست و گفت بیا بالا ، میخواستم بپرم پشتش که با خودم گفتم اونوقت این نمیگه مگه تو پات درد نمی‌کرد پس با کلی آه و ناله بلند شدم داشتم با نیش باز به مردم که نگامون میکردن نگا میکردم بردیا هم داشت غرغر میکرد دستمو محکم دور گردنش انداخته بودم که صداش در اومد 

بردیا _ دنیز داری خفم میکنیا 

دستمو شل کردمو بع ماشین که رسیدیم منو گذاشت زمین نیش بازمو که دید گفت :

بردیا_ مگه تو پات درد نمی‌کرد 

من _ نع ، میخواست به طرفم بیاد که زودی گفتم :

من_ وای ول کن دیگه بردی جون حال ندارم دوباره بدوم حالا انگار چیکار کرده زود باش منو برسون خونمون 

بردیا با دهن بازو با تعجب داشت نگام میکرد زودی به خودش اومد و سوار ماشین شد منم سوار شدم و رفتیم سمت خونه تو راهم زیاد حرف نزدیم فقط پرسید که امروز پرواز داری منم گفتم ارع بعد ازش پرسیدم که تو کی میایی اون ور اونم گفتم دو سه روز دیگه جلوی خونمون نگه داشت ازش تشکر و خدافظی کردمو داخل حیاط شدم 

@ M.M☆ویژه☆

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...