رفتن به مطلب

رمان ترومای عشق| parniyaamiri کاربر انجمن نودهشتیا


parniyaamiri
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9

 نام رمان: ترومای عشق

    نام نویسنده: پرنیا امیری

 ژانر: عاشقانه، اجتماعی

 ساعات پارت گذاری: نامعلوم.

    هدف از نوشتن: گاهی وقت‌ها نیاز داریم زمانی بذاریم برای خوندن و شنیدن نوشته‌هایی که شاید زندگیمون رو متحول کند، شاید راهی برای شاد بودنمون پیدا کردیم، گاهی باید وقت بذاریم و فکر کنیم.

مقدمه: نمی‌دونم کجام، نمی‌دونم چیم و نمی‌دونم با بدنم چیکار کنم، فقط می‌دونم می‌خوام انقدر نباشم که واقعا از بین برم؛ چون هر روز به موریانه‌هایی فکر می‌کنم که آهسته و آروم گوشه‌های خیالم رو می‌جوند، کاش تا بی‌خیال نشدم همه چیز درست بشه.

خلاصه: می‌گفت: « گاهی گذشت می‌کنم، گاهی گذر، معنی این دو تا فرق می‌کنه، بخشیدن دیگران دلیل ضعیف بودن من نیست، اون‌ها رو می‌بخشم؛ چون اونقدر قوی هستم که می‌دونم آدم‌ها اشتباه می‌کنن. » ولی کسی که این جمله‌ها رو می‌گفت، نمی‌تونه اون رو ببخشه، با تموم تلاشی که می‌کنه، بخشیدن اون رو بلد نیست و تنها کسی که به اون بخشیدن رو یاد میده، کسی نیست جز یک دیوونه! آره عجیبه؛ اما بعضی وقت‌ها دیوونه‌ها بیشتر از عاقل‌ها می‌فهمند، حقیقت‌ برای هر دو مشخص می‌شه، دیو.نه‌ای که عاقل می‌شه و عاقلی که باور می‌کنه، چیزی به نام عشق رو، عشقی که با تعریف اون فرق داشت.

 

ناظر: @ Parya

ویرایش شده توسط parniyaamiri
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

می‌نویسم به امید دیدار، نه فقط برای او، برای همه این را می‌نویسم. آخر نامه‌هایم، نوشته‌هایم و گفته‌هایم، از خداحافظ بدم می‌آید، یک طور غریبی است، با اینکه یعنی خدا نگهدارت باشد؛ اما برای من بغض دارد، بغضی که یاداور دست هایست که دیگر لمسش نمی‌کنم، صورتی که دیگر نمی‌بوسمش و حتی نامه‌هایی که دیگر نوشته نمی‌شود؛ پس به جایش می‌نویسم به امید دیدار.

پیش خودم می‌گویم زمین گرد است، کوه که قسمتش نشد به کوه برسد؛ ولی لااقل آدم به آدم می رسد. خودم را اینطور خر می‌کنم، هر کسی خودش را یک طوری خر می‌کند و من اینطور، دلم گرم می‌شود که شاید یک روزی توی خیابان تنه‌مان به هم بخورد، توی مترو صندلی‌ام را بهش تعارف کنم یا حتی کنار میله اتوبوس چشممان در چشم هم قفل شد، کسی چه می داند! برای او هم همین را نوشتم، خندید و گفت:

- امیدوارم؛ ولی می‌دانی که من اینجا و تو آنجا...

و در نامه بعدی گفت:

- یک شهاب سنگ دارد به سمت زمین می‌آید، احتمال این که از جو رد شود، تکه تکه نشود و درست بیاید و بیفتد روی خانه ما و ما هم در خانه باشیم و کسی نمیرد، بیشتر از آن است که ما روزی همدیگر را ببینیم.

اما من باز هم برایش می‌نویسم به امید دیدار، کسی چه می‌داند شاید احتمال این که ما همدیگر را ببینیم بیشتر از پرواز نهنگ ها باشد، کسی چه می‌داند و من باز هم در هر نامه برایش می‌نویسم به امید دیدار.

                                   

دست از نوشتن برداشتم و آروم خودکار و گذاشتم روی میز، به متنی که نوشته بودم نگاه کردم، لبخند زدم و زیر لب زمزمه کردم.

- به امید دیدار.

کاغذ‌ها رو گذاشتم توی پوشه مخصوص و کنار میز قرار دادم که تلفنم زنگ خورد، نگاه کردم، دیدم رئیسم زنگ میزنه؛ پس جواب دادم.

- سلام، خوبین؟

- مرسی من خوبم، خسته نباشی، کارا به کجا رسید؟

به پوشه کنار میز قهوه‌ای رنگم نگاه کردم و با لبخند جواب دادم.

- تقریباً تموم شدن.‍‌‎

- خیلی خوبه؛ پس من منتظرم، به کارت برس، فعلا.

- ممنون، فعلا.

یه نفس عمیق کشیدم، از روی صندلی چرمم بلند شدم و در اتاقم رو بستم، رفتم توی آشپزخونه نسبتاٌ کوچیکم و برای خودم قهوه درست کردم، همینجوری که قهوم و می‌خوردم به اپن تیکه دادم، دیگه چیزی به  ذهنم نمی‌رسید که بنویسم؛ پس چشمام و بستم و فکر کردم، یه چیز خوب می‌خواستم، چیزی که کلیشه‌ای نباشه و جذاب برای پایان، داشتم فکر می‌کردم که یه دفعه چیزی به ذهنم رسید، سریع از آشپزخونه اومدم بیرون، رفتم کاغذ و قلم و برداشتم و شروع کردم به نوشتن.

از آن زمان که تو را پیدا کردم در تو گم شدم، گم شده‌ای که هرگز در آرزوی پیدا شدن نیست؛ ولی حالا در این تاریکی نه بعد مکان مهم است، نه زمان، تو بگو پشت پلک‌هایم، کجای زمان ایستاده‌ای؟

واو! خیلی خوب بود، یه پایان هم به آخرش اضاف کردم و تمام، هوف! بالاخره بعد یک هفته تموم شده بود، واقعا خسته شده بودم؛ اما می‌ارزید، داستان قشنگی بود. به ساعت دیواری که داخل حال نصب بود نگاه کردم، نزدیک یک بود، هنوز وقت داشتم که برسم به انتشارات. من توی قسمت تولید فرهنگی کار می‌کنم و مسئول بخش ویراستاری هستم، یعنی متن‌هایی که به انتشارات میاد رو بررسی می‌کنم و بعد از این که کامل بررسی کردم به بخش بعدی میرن.

راستش من با مدیر انتشارات قرار داد بستم که بجز کارهای ویراستاری هر چند ماه، یک کتاب تحویل بدم که خوشبختانه سود خوبی هم داشته براشون؛ واسه همین کارم اینجا خیلی خوب پیش میره. برگه‌ها رو گرفتم و بعد پوشیدن لباس و قفل کردن در خونه رفتم توی حیاط، سوار ماشین شدم و به سمت انتشارات حرکت کردم، همینجوری که با دست روی فرمون ضرب گرفته بودم، اون یکی دستم و بردم سمت ضبط و صدای آهنگ و زیاد کردم.

دلم تنگه واسه چشمای خوش رنگت

کجایی که دلم بدجور شده تنگت

می‌رقصیدم برات می‌زدی هر سازی

حواست نیست واسه یه شهر خاطره می‌سازی

ماشین و پارک کردم و بعد برداشتن کیف و قفل کردن در ماشین، به سمت دفتر مدیر رفتم. انتشارات نسبتاٌ بزرگی بود، به بخش‌های مختلف نگاه کردم، همه مشغول کار‌های خودشون بودن، از دیوار‌های آبی رنگ اینجا خیلی خوشم می‌اومد، به دفتر مدیر رسیدم و در و باز کردم که دیدم نفرت انگیز ترین موجود روی زمین هم اونجا هست، آروم سلام کردم و نشستم که شروع کرد به حرف زدن.

- آمار فروش رو دیدین؟

به چشمای قهوه‌ای رنگش نگاه کردم و بزور لبخند زدم.

- نخیر ندیدم.

جلوم چند تا کاغذ گذاشت، منم برسیشون کردم که متوجه شدم آمار فروش کتاب‌ها و بازدید سایت اومده پایین، برگه‌ها رو دوباره گذاشتم روی میز و یه نیم نگاه تحقیر آمیز بهش انداختم.

- خب، باید چیکار کنیم؟

همینجوری که این حرف و زدم به آقای فرهمند که رئیس اصلی بود نگاه کردم تا اون جوابم و بده.

- سه ماه وقت دارین یه کتاب جدید بنویسین که بازدید و فروش خوبی داشته باشه.

به اتاق مشکی رنگ مورد علاقم نگاه کردم، دوست نداشتم اینجا رو ترک کنم، از جام بلند شدم، برگه‌هایی که نوشته بودم و گذاشتم رو میزش و گفتم:

- این کتاب جدید، تا سه ماه دیگه هم کتاب بعدی رو می‌نویسم، با اجازه.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

از روی صندلی بلند شدم، داشتم می‌رفتم که دوباره موجود ناشناخته شروع کرد به حرف زدن.

- بهتره که بازدید و فروش خوبی داشته باشه، در غیر این صورت می‌دونی چه اتفاقی می‌افته.

فقط سرم و تکون دادم و اومدم بیرون، واقعا احمقانه بود، من چجوری می‌تونستم یه کتابی بنویسم که بازدید خیلی خوبی داشته باشه، اونم توی سه ماه، داشتم فکر می‌کردم که دیگه مخم سوت کشید؛ واسه همین تصمیم گرفتم برم پیش همراز دوست قدیمیم.

نیم ساعت طول کشید که به تیمارستان برسم، همراز روانپزشک بود و داخل یه تیمارستان یا همون بیمارستان اعصاب و روان کار می‌کرد، یکی از دوست‌های قدیمی و دوست داشتنی من بود، نگهبان من و می‌شناخت؛ واسه همین هم بعد یه سلام و احول پرسی کوتاه اجازه داد برم داخل، ماشین و پارک کردم و بعد طی کردن حیاط بشدت سر سبز اینجا داخل ساختمون کاملا سفید رنگ شدم، رفتم سمت اتاق همراز، به اتاقش که رسیدم آروم در زدم.

- بفرمایید.

در و باز کردم و با لبخند وارد اتاق شیک و مدرنش که با رنگ‌های کرمی و قهوه‌ای دیزاین شده بود شدم.

- چطوری خانم دکتر؟

با دیدن من چشماش از خوشحالی باز شد، لبخند زد و به صندلی چرمی قهوه‌ای رنگ کنار میزش اشاره کرد و گفت:

- راه گم کردی، بیا بشین بگم قهوه بیارن.

همینجوری که می‌نشستم گفتم:

- آره دیگه راه و گم کردم گفتم بیام پیش تو.

- خیلی کار خوبی کردی...

داشت حرف میزد که در باز شد و یه پسر اومد داخل، نگاش کردم، زیر چشماش کامل گود بود و لباش ترک داشت، چشمای مشکیش آدم و می‌خورد، به همراز نگاه کردم که گفت:

- عزیزم قبل اومدن خبر ندادی؛ واسه همین من وقتهای قبلی رو کنسل نکردم...

نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم:

- من منتظر می‌مونم عزیزم، یکم تو حیاط قدم می‌زنم.

اونم با سر تایید کرد و من بلند شدم، داشتم از کنار اون پسره رد می شدم که دستم و گرفت، یه لحظه ترسیدم؛ اما آروم نگاش کردم که زیر لب زمزمه کرد.

- مراقب باش! حیاط اینجا جای قدم زدن نیست.

سرم و تکون دادم و از کنارش رد شدم، اگه فاکتور بگیریم که اینجا تیمارستان و کلی بیمار روانی داخل حیاطش دارن قدم می‌زنن واقعا جای قشنگی بود، برگ‌ها دونه دونه روی زمین می‌ریختن و همین باعث میشد وقتی راه میرم صدای خش خش برگ‌ها نظرم و جلب کنه، روی صندلی سبز رنگ مورد علاقم نشستم، چشمام و بسته بودم که صدای یه نفر و شنیدم.

- تا حالا شده دلت مرگ بخواد، مرگ هم برات ناز کنه؟

چشمام و باز کردم و نگاش کردم، یه دختر ریزه میزه بود که یه لباس آبی تنش بود؛ پس فهمیدم یکی از بیمار‌های اینجا هست، وقتی دید همینجوری نگاش می‌کنم و چیزی نمیگم دوباره حرف زد.

- می‌دونی من بهش گفتم می‌ترسم، گفتم می‌ترسم یه روزی بیاد که حضورت رو احساس نکنم.

نگام کرد و لبخند زد و باز ادامه داد.

- بهم گفت من که جایی نمیرم، همیشه هستم.

به چشماش نگاه کردم، یه دفعه اون لبخند محو شد و چشمای سبز رنگش و غم گرفت.

- می‌دونی چیه؟ دروغگوی خوبی نبود، معلوم بود الکی میگه؛ واسه همین بهش گفتم...

وقتی دیدم سکوت کرد ازش پرسیدم:

- چی گفتی؟

اشک گوشه چشمش و پاک کرد و گفت:

- بهش گفتم بودن داریم تا بودن، میشه کیلومتر‌ها از هم دور باشیم، میشه روز‌ها و ماه‌ها همدیگه رو نبینیم؛ اما به یادهم باشیم و به اندازه هزار سال با هم خاطره داشته باشیم، من بهش همه اینا رو گفتم، با تموم وجود داد زدم که می‌ترسم این روزا یادت بره...

یه لحظه ساکت شد و شروع کرد زمزمه کردن، اول نمی‌فهمیدم چی میگه؛ چون خیلی آروم می‌گفت؛ اما یواش یواش صداش بلندتر شد تا وقتی که شروع کرد به داد زدن و میون داد زدناش می‌شنیدم که می‌گفت من بهش گفتم می‌ترسم، من بهش گفتم، همین که دستم و گرفت چند تا پرستار اومدن که ببرنش، سعی کردم دستم و ول کنه؛ اما محکم گرفته بود.

- من و بزور اوردن اینجا، من دیونه نیستم.

بالاخره بردنش و اونم همینجوری داد میزد. دستم و نگاه کردم، جای ناخناش مونده بود و یکم می‌سوخت، خب فضایی که داشتم ازش لذت می‌بردم به کل نابود شد؛ واسه همین بلند شدم و یه نگاه به ساعت کردم، فکر کنم دیگه حرف زدنشون تموم شده باشه؛ واسه همین رفتم سمت اتاق همراز و در زدم که گفت:

- بفرمایید.

وقتی در و باز کردم اون پسره هم از روی صندلیش بلند شد؛ واسه همین سریع گفتم:

- اگه هنوز تموم نشده میرم یکم دیگه میام.

قبل این که همراز حرفی بزنه پسره گفت:

- نه! دیگه تموم شد.

وقتی داشت از کنارم رد می‌شد دستم و نگاه کرد؛ چون قدش بلند بود مجبور شدم سرم و بلند کنم، به چشمای مشکی و نافذش زل زدم و گفتم:

- راستش درست گفتی، اصلا جای مناسبی برای قدم زدن نبود.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

به چهره سردش یه لبخند اضافه کرد، منم لبخند زدم و رفتم نشستم که همراز از جاش پرید و پرسید چه اتفاقی افتاده، منم چیزایی که توی حیاط پیش اومده بود و براش تعریف کردم، اونم بعد یکم فکر کردن شروع کرد به حرف زدن.

- باورت میشه؟

- چی رو؟

- اولین بار بود که فریاد لبخند می زد.

- فریاد کیه دیگه؟

- همین پسره که اینجا بود، اسمش فریاده، دو ماه هست که بستری شده؛ اما اولین بار بود که لبخندش و دیدم.

سرم و کلافه تکون دادم.

- الان لبخند زدن فریاد مهم نیست، مهم این که اگه من تا سه ماه دیگه یک کتاب جدید و پر بازدید تحویل ندم اخراج میشم و الان هم مغزم پر از خالیه، هیچ ایده‌ای ندارم، هیچی!

- خوب فکر کن شاید چیزی به ذهنت اومد.

- نه هیچی...

می‌خواستم بگم هیچی تو مغزم نیست که چشمم خورد به پرونده روی میز، بلند شدم داد زدم، همراز همینجوری که دستش رو قلبش بود بلند شد.

- چی شده؟ چرا مثل دیونه‌ها داد می‌زنی؟

- پیدا کردم!

- چی و پیدا کردی؟

به پرونده روی میز اشاره کردم و لبخند زدم، همراز مثل خنگ‌ها نگاهش و بین پرونده و من رد و بدل کرد، سرش و به معنی نفهمیدن تکون داد، زدم تو سر خودم و گفتم:

- فهمیدم موضوع جدید کتابم چی باشه، یکی از داستان‌های بیمارات و می‌نویسم.

- نمیشه اینجوری، باید با مسئول اصلی صحبت...

می‌خواست حرفش و تموم کنه که با لبخند من حرفش و خورد و خندید.

- وایی من حواسم کجاست؟ مسئول اصلی خودمم.

با خنده دست زدم که دستم و گرفت.

- زیاد خوشحال نباش عزیزم، تا بیمار خودش نخواد که نمیاد داستانش و برات تعریف کنه، بعدشم می‌دونی رو در رو شدن باهاشون چقدر خطرناکه.

بعد زدن حرفش به دستم اشاره کرد، منم مثل لشکر شکست خورده نگاش کردم.

- یعنی میگی شدنی نیست؟

با نگاه همیشه مهربونش بهم خیره شد و گفت:

- نه نیست.                    

نفسم و با حرص دادم بیرون و نگاش کردم، ولو شدم رو صندلی، یکم پیشش موندم و حرف زدیم، بعد رفتم خونه، روی مبل نشسته بودم که صدای گوشیم بلند شد، صفحه گوشی رو باز کردم دیدم از اون موجود ناشناخته پیم دارم، با حرص بازش کردم نوشته بود.

- بهتره فرصت و از دست ندی، من که میگم از همین امشب شروع کن به جمع کردن وسایلت.

براش یه پوکر فیس فرستادم و دوباره دراز کشیدم، اینجوری نمیشه، من حتما باید یه داستان خوب می‌نوشتم، دوباره از جام بلند شدم و نشستم، گوشی رو برداشتم و به همراز زنگ زدم، خدا رو شکر بعد خوردن دو تا بوق جواب داد.

- جانم؟

مثل کسایی که دنبالشون کردن، سریع گفتم:

- من واقعا باید داستان یکی از بیمارات رو بنویسم.

همراز هم با حرص گفت:

- مرسی عزیزم، منم خوبم، سلامتی، تو چه خبر؟

- همراز، بس کن دیگه! واقعا مهمه.

- عزیزم می‌دونم مهمه؛ اما آدم یه سلام و احول پرسی می‌کنه.

نفسم و کلافه دادم بیرون.

- باشه، خوبی؟

- مرسی، تو خوبی؟

- منم خوبم، حالا کمک می‌کنی؟

- آره می‌دونستم دست بردار نیستی، پرونده‌ها رو جدا کردم، بیماری، سن و جنسیت‌ها نوشته شده، فردا صبح بیا برشون دار، هر کدوم و که می‌خوای باهاشون حرف بزنی بهم بگو؛ اگه اجازه بدن می‌تونی داستانشون رو بنویسی، خوبه؟

خوشحال از این همه مهربونی همراز خندیدم و گفتم:

- عالیه عزیزم، مرسی.

- خواهش می‌کنم؛ پس صبح می‌بینمت.

- می‌بینمت.

تلفن و قطع کردم و یه نفس راحت کشیدم، چشمام و بستم و شروع کردم به فکر کردن، همینجوری که فکر می‌کردم به خواب عمیقی فرو رفتم. صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارم شدم، رو مبل خوابیده بودم و بدنم خیلی درد می‌کرد؛ اما کلی انرژی داشتم، چون می‌دونستم قراره یه داستان خیلی خوب بنویسم.

***

به در ورودی بیمارستان نگاه کردم و با لبخند وارد شدم که لبخندم در جا محو شد، همراز و دیدم که نشسته روی صندلی و به اورژانسی که همین الان از کنار من رد شد نگاه می‌کنه، با تعجب سمتش رفتم.

- همراز، چی شده؟

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

کلافه سرش و بالا اورد، نگام کرد و بعد چند ثانیه گفت:

- اون دختره که دیروز باهاش حرف زده بودی.

کنجکاو پرسیدم:

- خوب، چی شده؟

همینجوری که با دستش بازی می‌کرد گفت:

- رگش و زده.

با تعجب به راهی که تازه آمبولانس رد شده بود نگاه کردم، چقدر بد؛ واقعا ناراحت شده بودم، کنار همراز نشستم و دستم و گذاشتم روی شونش، یکم فکر کردم که چی بگم، می‌دونستم که هر وقت اتفاقی سر بیمار‌هاش میفته خودش رو مقصر می‌دونه و خیلی ناراحت میشه؛ واسه همین گفتم:

- همراز جون، خودت می‌دونی که همه تلاشت رو کردی، برای همشون.

بعد زدن حرفم یه دست به مقنعش کشید و از جاش بلند شد و همینجوری که داشت می‌رفت سمت ساختمون گفت:

- بیخیال، بیا بریم پرونده‌ها رو بهت بدم که به کارت برسی.

منم پشت سرش بدون این که حرف دیگه‌ای بزنم راه افتادم، وارد اتاقش که شدیم یه لیوان قهوه گذاشت جلوم و پرونده‌ها رو هم کنارش داد دستم.

- خوب عزیزم اینم از پرونده‌ها، همه رو بخون، ببین کدوم برات جذاب‌تره، بعد بگو وقت ملاقات و باهاشون بزارم تا صحبت کنی.

همینجوری که سرم و تکون می‌دادم گفتم:

- باشه، مرسی.

بعد زدن این حرف شروع کردم به خوندن پرونده‌ها، داخلشون بیماری، جنسیت، سن و... بود، خوندن همشون حدوداٌ دو ساعتی طول کشید، از بینشون چند تا رو انتخاب کردم و با کمک همراز وقت‌های ملاقات رو هم درست کردیم، الان هم نشسته بودم توی اتاقی که همراز بهم داده بود و منتظر بیمار اول بودم، یه اتاق کوچیک با صندلی‌های فلزی و یه میز ساده، مثل اتاق بازجویی بود.

همینجوری که داشتم اتاق و بررسی میکردم در زده شد، با گفتن بفرمایید، یه دختر خوشگل وارد اتاق شد، بهش لبخند زدم که با یه نگاه سرد لبخندم و در جا خشک کرد؛ اما به روی خودم نیوردم و بهش گفتم بشینه، بعد این که نشست به حرف اومد.

- من و برای چی اوردین اینجا؟

- راستش می‌خواستم یکم با هم حرف بزنیم، ایرادی نداره؟

یکم به سر تا پام نگاه کرد و با تکون دادن سرش بهم اجازه رو داد.

- خب حالت خوبه؟          

- برای پرسیدن احوالم من و اوردی؟

از این همه رک حرف زدنش خندم گرفت.

- نه، واسه یه چیز دیگه.

- خب؛ پس به جای این که منتظر زیر لفظی از طرفم باشی حرف بزن.

متوجه شدم که اعصاب نداره؛ برای همین ترجیح دادم برم سر اصل مطلب، یکم با خودکار توی دستم بازی کردم و گفتم:

- میشه راجب خودت بهم بگی؟

- راجب چی بگم؟

- درباره زندگیت و این که چطوری اومدی اینجا.

یکم فکر کرد و بعد شروع کرد به حرف زدن، داستان زیاد جالبی نبود؛ اما ناراحت کننده بود؛ مثل این که مادرش توی یه تصادف فوت می‌کنه و داداش هم این و اذیت می‌کرده، غم‌انگیز بود؛ اما جذاب نه! تا ظهر با نصفشون حرف زدم؛ اما داستان خوبی توجهم و جلب نکرد. خسته و کلافه می‌خواستم وارد اتاق همراز بشم که دیدم مریض داره، می‌خواستم از در فاصله بگیرم؛ اما ناخواسته وایستادم و گوش کردم.

همراز: می‌تونی فراموشش کنی؟ اون دیگه نیست و بهت بدی کرده.

پسره: نمیشه... نمیشه دوسش نداشت، حتی اگه لجم بگیره، دفترچه خاطراتم از فحش‌های عاشقونه پر میشه.

- چرا دوسش داری؟

- نمی‌دونم.

- خب حتما یه دلیلی داره.

پسره یکم فکر کرد و بعد گفت:

- شاید؛ ولی نمی‌دونم.

- پس از کجا می‌دونی دوسش داری؟

بعد یکم مکث جواب داد.

- وقتی که می‌خندید منم می‌خندیدم، اسمش و که می‌شنیدم خوشحال می‌شدم، چشمام و که می‌بندم اون و می‌بینم.

- می‌دونی که بدون اون هم زندگی ادامه داره.

پسره بدون توجه به حرف همراز از جاش بلند شد و گفت:

- می‌دونی چیه؟ پرسیدن این که چرا دوسش داری مسخره ترین سوأل دنیاست... برای امروز کافیه، من میرم.

داشت می‌اومد سمت در؛ واسه همین من زودتر در زدم و وارد شدم، وقتی دیدمش فهمیدم همون پسره فریاده؛ واسه همین یه لبخند زدم که با یه لبخند کمرنک‌تر از کمرنگ جوابم و داد و از کنارم رد شد، داشتم از پشت بهش نگاه می‌کردم که همراز توجهم و جلب کرد.

- خب، به کجا رسیدی؟

کلافه پرونده رو پرت کردم روی میز و نشستم.

- افتضاح، هیچی، هیچی و هیچی، به معنی واقعی هیچی.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

- همین؟                           

- آره همین، هیچی توجهم و نتونست جلب کنه.

- پوف، عیب نداره، یه چیزی پیدا میشه بالاخره، بزار برم غذا سفارش بدم.

- مگه منشیت نیست؟

- نه نیست، وایسا الان میام.

با گفتن باشه من رفت، اومدم پام و بزارم رو پام که پرونده‌ها افتاد روی زمین، خم شدم و جمعشون کردم که یه کاغذ دیدم، برداشتمش، شبیه نامه بود یا خاطره‌ای چیزی، بیکار بودم؛ پس تا همراز بیاد شروع کردم به خوندنش.

چقدر دلم می‌خواست با همدیگه زیر یک سقف باشیم و از زندگی لذت ببریم، چقدر دلم می‌خواست خونه کوچیکمون پر از شادی و خوشبختی باشه، اونقدر که صدای خندمون همسایه‌ها رو کنجکاو کنه که نکنه دیونه شدیم و هر چند دقیقه یکی بیاد زنگ خونه رو بزنه و بگه رعایت کنیم و بعد بستن در دستمون و روی دهنمون می‌ذاشتیم و به خندیدن ادامه می‌دادیم.

چقدر دلم می‌خواست دست تو دست خیابون‌های شهر و با هم بگردیم و بخندیم؛ جوری که مردم به خوشبختیمون حسودی کنن، با انگشت ما رو به همدیگه نشون بدن و ما هم خستگیمون و تو بستنی فروشی معروف شهر در می‌کردیم.

چقدر دلم می‌خواست وقتی کنار هم راه میریم و حواست نیست نگات می‌کردم، چقدر دلم می‌خواست وقتی جمعه‌ها بیکار توی خونه، روی مبل سریال مورد علاقم و می‌دیدم، تو کنارم باشی و وقتی اذیتت می‌کردم با گفتن یه دیوونه همدیگه رو بغل کنیم.

چقدر... چقدر دلم می‌خواست، بین این همه چقدر‌ها، چقدر دلم می‌خواست و چقدر دلت نمی‌خواست؛ بخاطر همین، این روزها مثل آدمی شدم که خسته از حرف زدنه و فکرهای بیخود می‌کنه، مجنون بی لیلی، عاشقی عجیبه، آدمی شدم که دیگه همه آدم و عالم با این خصوصیات می‌شناسنش، با من چیکار کردی؟ حالا اگه می‌تونی بیا و درستش کن.

کاغذ و اوردم پایین، چه متن قشنگی نوشته بود؛ اما کار کی بوده؟ به هر حال از دیونه‌های اینجا که بعیده، کاغذ و گذاشتم روی میز و همراز هم دو دقیقه بعد همراه غذا‌ها اومد، داشتیم نهار می‌خوردیم که دوباره چشمم افتاد به اون کاغذ، به همراز نگاه کردم و گفتم:

- می‌دونی این و کی نوشته؟

همراز یه نیم نگاه به کاغذ کرد و دستش و دراز کرد که بگیرتش، بعد این که یه نگاه سر سری بهش انداخت گفت:

- این و فریاد نوشته.         

نوشابه رو اوردم پایین و به چشای همراز نگاه کردم، همراز هم به من نگاه کرد و با تکون دادن سرش پرسید چیه؟

- چرا به ذهنم نرسیده بود؟

همینجوری که لقمه بعدیش و می‌خورد گفت:

- چیو؟

- فریاد.                            

- فریاد چی؟

- داستان فریاد و می‌نویسم.

خیلی ریلکس سرش و تکون داد و گفت:

- اون باهات همکاری نمی‌کنه، الکی تلاش نکن.

- شاید کرد، تو از کجا می‌دونی؟

- ناسلامتی روانشناسشم، می‌شناسمش خوب.

- من تلاشم و می‌کنم.

همراز هم سرش و به معنی این که نمی‌تونم تکون داد و منم براش ادا در اوردم. نهارم و با فکر این که چجوری فریاد و قانع کنم تموم کردم. روبه‌روی همراز نشستم تا بتونم ازش سوأل بپرسم.

- بیماری فریاد چیه؟

- اختلال تروما.

- تروما... چی هست؟

- فریاد اختلال تروما T  داره.

یکم فکر کردم و گفتم:

- معنی تروما مگه زخم و جراحت نیست؟

- هست؛ اما این معنی یونانیش میشه، توی روانشناسی به معنی تاثیر منفی و بدی که یک واقعه توی فرد ایجاد می‌کنه.

سرم و تکون دادم و گفتم:

- اها فهمیدم، خوب این باعث چی میشه؟

- ببین تروما کلا چهار تا عنصر داره، اولیش این که...

همینجوری که داشت حرف می‌زد بلند شد و تختش و گذاشت جلوم، ماژیک هم گرفت دستش و شروع کرد به نوشتن و خوندنش.

- رویداد به شدت از پای در آورنده، زمین گیر کننده و استرس آمیز و فرقی هم نمی‌کنه بزرگ باشه یا کوچیک. تروما زندگی رو به خطر می‌ندازه، احتمال داره زندگی خود فرد باشه یا یکی از نزدیکانش. تروما یه اختلاف روانی غیر منتظره هستش؛ مثلا تصادف اتومبیل، تهاجم فیزیکی یا جنسی، یا فاجعه طبیعی درست زمانی که آمادگی و انتظارش رو نداری. این اختلال باعث ایجاد ترس، درمانگی و وحشت میشه.

بعد این توضیحاتش به من نگاه کرد، منم با یه لبخند کج نگاش کردم که گفت:

- فهمیدی؟

خندیدم و گفتم:

- یه چیزایی فهمیدم.

 

@ Parya
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیشم:

خندید و گفت:

- خوبه پس خنگ نیستی.

همینجوری که می‌خندیدم پرونده روبه‌روم و پرت کردم سمتش که جا خالی داد.

- خوب یکم بیشتر از فریاد برام بگو.

- فریاد به درخواست خودش بستری شده، حدوداً دو ماهی میشه، یکم زود عصبی میشه؛ پس بهتره حواست باشه.

- بیماریش درمان میشه؟

- ببین به یک اتفاق وحشتناک و غیر قابل کنترل میگن ضربه روحی، فجایع طبیعی یا ضربه سنگین سرنوشت مثل، جنگ، خشونت عمدی، تجاوز جنسی و ... به همه این‌ها میگن ضربه روحی یا اتفاقات تروماتیک، مقابله و کنار اومدن با ضربه‌های روحی که توسط افراد دیگه ایجاد میشه سخت‌تره و واقعا مخرب‌ترین تجربه‌ای هستش که یه نفر می‌تونه داشته باشه.

یه نفس گرفت و دوباره ادامه داد.

- تروما پاسخ به یک اتفاق عمیقاً پریشان کننده یا نگران کننده هست که توانایی فرد برای مقابله رو تحت الشعاع قرار میده، باعث احساس ناتوانی میشه و توی درک طیفی از احساسات و تجربیات اختلال ایجاد می‌کنه. تروما فریاد بخاطر از دست دادن یکی از عزیزاشه، شرایط آسیب زا که باعث علائم بعد از تروما میشه توی هر فرد فرق داره؛ یعنی درون زا هست، میشه گفت بیشتر به واسطه پاسخش تعریف میشه تا محرکش، تا اینجا رو فهمیدی؟

سرم و از روی کاغذی که داشتم توش می‌نوشتم در اوردم و نگاش کردم.

- آره، بقیش و بگو دارم خلاصش رو می‌نویسم.

با تکون دادن سرش دوباره ادامه داد.

- حالا این بیماری یه سری علائم عاطفی عمومی داره که میشه غم، عصبانیت، انکار، ترس، شرم و این‌ها هم باعث مشکلاتی مثل؛ کابوس، بی‌خوابی، مشکل در روابط و طغیان عاطفی میشه، علائم جسمیش هم میشه حالت تهوع، سرگیجه، تغییر الگوی خواب، تغییر در اشتها، سردرد و مشکلات دستگاه گوارشی، اختلالات روانشناختیش هم می‌تونه افسردگی، اضطراب، اختلالات تجزیه‌ای و مشکلات سوء مصرف مواد باشه.

از صحبت کردن دست برداشت، منم کاغذ و گذاشتم روی میز.

- چی شد؟                             

- یه بند دارم حرف می‌زنم خب، صبر کن.

کلافه سرم و تکون دادم، واقعا خیلی مشتاق بودم؛ واسه همین عجله داشتم، یه لیوان آب خورد و بعد نشستن روی صندلیش و گفت:

- خب کجا بودم؟ اها... هیچ درمانی برای تروما و رفع سریع درد و رنج ناشی از اون وجود نداره؛ ولی طیف گسترده‌ای از روش‌های درمانی مؤثر وجود داره و دسترسی به اون‌ها هم آسونه، بهترین گزینه هم برای بازماندگان تروما، همکاری با یه درمانگر یا درمانی که به صورت تروما محور یا آگاهی دهنده است، بیشتر درمانگران آگاهی دهنده تروما ترکیبی از روش‌های درمانی رو استفاده می‌کنند...

داشت حرف میزد که در زدن.

- بفرمایید.

با زدن این حرفش یکی از بیماراش اومد داخل و منم دیگه خودم می‌دونستم باید چیکار کنم؛ واسه همین رفتم بیرون و در و بستم، توی حیاط قدم می‌زدم که چشمم خورد به فریاد، نشسته بود روی صندلی و به برگ‌هایی که از درخت‌ها می‌ریخت نگاه می‌کرد، آروم قدم برداشتم تا بهش رسیدم، کنارش نشستم و قبل از این که من بتونم حرفی بزنم اون شروع کرد.

- تا حالا شده حرف‌هات با یک نفر تمومی نداشته باشه؟

نگاش کردم، از این که بدون هیچ مقدمه‌ای این سوأل و پرسید تعجب کردم؛ اما بعد یکم فکر کردن جواب دادم.

- آره.

- تا حالا شده با یک نفر باشی و نفهمی زمان چطوری می‌گذره؟

- آره.

این دفعه بهم نگاه کرد و گفت:

- تا حالا شده با یک نفر بعد چند کلمه حرف زدن خسته بشی و دیگه دلت نخواد به حرف زدن ادامه بدی؟

- آره.

واقعا نمی‌فهمیدم با پرسیدن این سوأل‌ها می‌خواد به کجا برسه.

- می‌بینی؟ دست خود آدم نیست، بعضی‌ها خودشون به دل می‌شینن، وقتی حرف‌هات با یک نفر تمومی نداشت، آفتاب طلوع کرد و باز هم مشتاق حرف زدن با همدیگه بودین، اون موقع فراموش نشدنی ترین آدم زندگیت رو پیدا کردی.

تاز فهمیدم منظور سوأل‌هاش چی بود؛ واسه همین ازش پرسیدم.

- تو پیدا کردی؟

- آره… و از دستش دادم.

- چجوری تحمل می‌کنی؟

- سکوت می‌کنم.

- می‌دونی گاهی وقتی خیلی ساده تبدیل می‌شیم به عروسک، نه لبخند می‌زنیم، نه شکایت می‌کنیم، فقط سکوت می‌کنیم تا کسی دردمون رو نفهمه.

سنگینی نگاهش و حس کردم؛ واسه همین منم نگاش کردم که به حرف اومد.

- خوبه که حداقل یکی می‌فهمه من چی می‌گم.

 

@ Parya
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

بعد زدن این حرف یه لبخند نصفه نیمه زد، می‌خواستم بیشتر درباره ذهنیتش بدونم؛ برای همین پرسیدم:

- اما میگن زمان و فاصله دشمن ذاتی قلبه، یعنی درست نیست؟

مکث کرد و گفت: 

- اشتباه میگن.

دیدم حالا که موقعیت خوبیه برای حرف زدن ازش پرسیدم:

- عشقت و چجوری تعریف می‌کنی؟

دوباره چند ثانیه سکوت کرد و گفت:

- مثل دریا هیچ وقت متوقف نمیشه، مثل ستاره می‌درخشه، مثل خورشید گرم می‌کنه، مثل گل‌ها لطیفه و مثل اون زیباست.

خیلی قشنگ توصیف می‌کرد، واقعا خوشم اومد، کم پیش میومد که از حرف زدن کسی خوشم بیاد، محو حرف‌هاش بودم که دوباره صداش و شنیدم که ازم پرسید:

- تو عشق و چجوری تعریف می‌کنی؟

یکم فکر کردم.

- بنظرم عشق یه چیز بدون اختیاره، این لاک پشت‌های تازه متولد شده رو دیدی؟ بدون اختیار میرن سمت دریا، عشق یه همچین چیزیه.

باز اون سکوت مرموزش و ادامه داد و دوباره حرف زد.

- دیدی میگن غروب جمعه دلگیر و سرده، هوای نبودنش هم بدجور سرده.

برای این که یکم باهاش صمیمی‌تر بشم خندیدم و گفتم:

- اوه! پس از این عشق‌ها که میگه، بی تو با قافله‌ی غصه و غم ها چه کنم؟

با یه لبخند غمگین نگام کرد و گفت:

- دقیقا، استاد شهریار خوب بلد بود درباره عشق بنویسه.

- پس شعر هم می‌خونی؟

- آره... می‌دونستی شهریار عاشق ثریا میشه و چند سال با همدیگه نامزد می‌کنن؛ اما ثریا ازش جدا میشه و با امیر اکرم ازدواج می‌کنه، شهریار هم حدودآً شیش ماه قبل گرفتن مدرک تحصیلی دکتراش تحصیلش و بخاطر شکست عشقی و ناراحتی ول می‌کنه.

آروم خندیدم و گفتم:

- پس میگی خیلی کتاب می‌خونی؟

اونم خندید، بعد چند ثانیه گفتم:

- بنظرت مشکل عشق چیه؟

- مشکلش این که هر کاری هم انجام بده، باز برای تو بهترینه.

سرم و به نشونه تایید نکردن حرفش تکون دادم و گفتم:

- بنظر من مشکل اصلیش اینه که کاری از دستت بر نمیاد.

نگام کرد و گفت:

- از این که نتونی چیزی رو کنترل کنی خوشت نمیاد، درسته؟

با یه لبخند نگاش کردم، خوب شناختم.

- آره درسته، خوشم نمیاد بدون اختیارم اتفاقی بیفته.

- پس عاشق نشدی؛ چون همه چیز توی عشق بی‌اختیاره.

خواستم جوابش رو بدم که همراز اومد جلومون وایستاد و گفت:

- همه چیز مرتبه؟

بازم قبل این که من بتونم حرفی بزنم فریاد جواب داد.

- همه چیز مرتبه... یکم حرف زدیم.

منم حرفش و با تکون دادن سرم تایید کردم.

- آره یکم حرف زدیم.

همراز هم ریلکس گفت:

- یعنی بهش گفتی؟

فریاد یه نگاه ریز بهم انداخت و چیزی نگفت، منم با نگاهم به همراز گفتم که خفش می‌کنم؛ بخاطر گندی که زده، اونم چون متوجه شد با یه لبخند تند تند گذاشت رفت، تا همراز ازمون دور شد فریاد برگشت نگام کرد و گفت:

- چی رو می‌خواستی بگی؟

یکم من من کردم و گفتم:

- راستش... من باید یه کتاب جدید بنویسم... می‌خواستم اگه میشه داستان تو رو بنویسم.

بعد زدن یه پوزخند عمیق با چشمای مشکیش زل زد بهم، داشتم فکر می‌کردم که واقعا چشماش مشکیه یا یه رنگ عجیب‌تر داره که صداش توجهم و از چشماش گرفت.

- می‌خوای یه تراژدی غمگین بنویسی؟

یه نفس عمیق کشیدم و سرم و تکون دادم که بعد چند ثانیه مکث گفت:

- باشه، مشکلی نیست.                 

- اما...                  

می‌خواستم قانعش کنم که داستانش و بنویسم که تازه متوجه شدم بهم اجازه داد، با تعجب نگاش کردم که زل زد بهم و گفت:

- اما چی؟

- ام... هیچی؛ پس من فردا میام تا تعریف کنی، خوبه؟

با تکون دادن سرش بلند شد، یه خداحافظی زیر لبی کرد و رفت. یکم فکر کردم و بلند شدم، نیاز داشتم استراحت کنم؛ واسه همین بعد خداحافطی با همراز و تعریف کردن این که چه اتفاقی افتاد راهی خونه شدم، شامم و بدون این که گرم کنم خوردم و خسته دراز کشیدم روی تخت، می‌خواستم بخوابم که صدای گوشیم بلند شد، کلافه برداشتمش و نگاه کردم، پیام جدید از طرف موجود ناشناخته، یه نفس عمیق کشیدم و بازش کردم.

- خانوم نویسنده، دارین وسایلتون رو جمع می‌کنید؟

 

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

عصبی جواب پیامش رو دادم.

- از جون من چی می‌خوای؟

یکم منتظر موندم و کلافه به در و دیوار خونه نگاه کردم که جواب داد.

- من ازت چیزی نمی‌خوام، فقط مثل قدیم باش، همین!

یه پوزخند زدم، دستم و کشیدم تو موهام، چی می‌گفت؟ مثل قدیم؟ من؟ هه! چه توقعاتی داشت، جوابش و با یه استیکر پوزخند دادم و گوشی رو گذاشتم کنار و سعی کردم بخوابم؛ اما نمیشد، یه طرف مغزم فریاد بود و طرف دیگه این موجود ناشناخته احمق، واقعا کلافه شده بودم. یه پالتو پوشیدم و رفتم توی تراس نشستم، با فکر کردن به موجود ناشناخته زندگیم، یاد اون سکانس از خسرو شکیبایی افتادم که می‌گفت:

- یعنی همه چی دروغ بود؟ همه حرف‌ها... زمزمه‌ها... عشق‌ها؟

یه نفس عمیق کشیدم و خودم جواب دادم.

- آره همش دروغ بود، یه دروغ بزرگ و قشنگ؛ اما همه دروغ‌ها یک روزی تموم میشن، وقتی با یه دست نقاباشون و نگه دارن و با دست دیگه کلاه رو سرم بذارن، انتظار زیادیه که بخوام نوازشم کنن.

یکم فکر کردم و گفتم به جای این که بیکار بشینم، شروع کنم به نوشتن کتابم؛ واسه همین بلند شدم، کاغذ و خودکارم و اوردم و نشتم روی صندلی چوبی و دوست داشتنی تراسم، این تراس کوچیک با میز و صندلی چوبیش واقعا بهم آرامش می‌داد، یه آهنگ آروم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن.

چند وقت بعد، مجبور می‌شوی بپذیری زندگی بدون کسی که دوستش داری همچنان ادامه دارد و تو اگر همراهش نشوی جا می‌مانی... نسخه می‌پیچند برایت که چنگ بزنی به آدم‌های دیگر تا این روز‌های لعنتی راحت‌تر بگذرد... اول مقاومت می‌کنی؛ ولی بعد می‌پذیری که چاره‌ای از این بهتر نیست.

این وسط کلاس ورزش، تغییر رنگ و مدل مو، قرار‌های دوستانه و خرید هم مسکن بی تاثیری نمی‌تواند باشد، خلاصه مثل بچه‌ای که سرش را گرم می‌کنند تا گریه برای چیزخطر‌ناکی که می‌خواهد را تمام کند سرگرم می‌شوی؛ ولی دلگرم نه! روزی هم می‌رسد که اطرافیانت می‌گویند:

- آفرین که از این روز‌های سخت به بهترین شکل بیرون آمدی.

اما غافل از آنند که فراموشی به معنای واقعی نیامده است، فقط به شکل یک نقاب هر روز در چهره‌ات ظاهر می‌شود و شب‌ها با خیسی اشک از چهره‌ات پاک می‌شود و صبح فردا دوباره نقابی نو.

کاغذ و گرفتم جلوی صورتم و با خنده و ذوق نگاش کردم، عالی شده بود، این و می‌ذاشتم برای صفحه اول، حالا باید داستان فریاد و با یه چیزی شروع می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد، نگاه کردم که دیدم بابام زنگ میزنه؛ واسه همین زود جواب دادم.

- به به، چی شده؟ آقای ستوده مفتخر کردین زنگ زدین به ما.

بعد یه خنده کوتاه جواب داد.

- چقدر تو بامزه‌ای دختر، من که همیشه زنگ میزنم، تو خبر نمی‌گیری، نمیگی یه مامان بابا دارم اینجا منتظرن.

- اوه! ببخشید بابا جون، مامان چطوره؟

- اونم خوبه، سلام می‌رسونه، تو چیکار می‌کنی؟

- منم خوبم، سرگرم کتاب‌ها هستم.

یکم با بابا و مامان حرف زدم و بعد قطع کردن دوباره نشستم سر جای قبلیم و فکر کردم که چجوری باید شروعش کنم، یه دفعه یادم اومد که اون روز فریاد به همراز گفت پرسیدن این که چرا دوستش داره چرته؛ پس یه جرقه تو ذهنم زده شد و شروع کردم به نوشتن.

می‌پرسند که چرا دوستش داری؟ و من جوابی نمی‌دهم، به گمانم این چرا دوستش داری؟ احمقانه‌ترین سوأل دنیاست، آدم‌ها بس که عاقلند نمی‌فهمند که این چرا، برای دوست داشتن اضافه است، اصلا خرابش می‌کند، نمی‌خواهند بفهمند که دوست داشتن تو حالم را بهتر می‌کند و می‌گویند:

- روزی به تمام این بی‌قراری‌ها می‌خندی و ساده از کنارشان می‌گذری.

این قشنگ‌ترین دروغیست که دیگران برای آرام کردنت به تو می‌گویند؛ چون این درد که روزی یک نفر تمام زندگیت می‌شود؛ اما در هیچ کجای زندگیت حضور ندارد، فراموش شدنی نیست، از من می‌پرسند عشق چیست؟ عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست؛ هست؛ چون نیست، عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست، معرفت است، عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست؛ اما حس می‌شود، می‌شوراند و منقلب می‌کند، گاهی به رقص وا می‌دارد و گاهی می‌چزاند و می‌گریاند، عشق این است.

به اندازه کافی برای شروع نوشته بودم، کم کم هم خواب داشت به چشمام می‌اومد؛ واسه همین وسایل و جمع کردم و رفتم توی اتاقم دراز کشیدم، به مامان و بابام فکر کردم، یادمه روزی که داشتن می‌رفتن چقدر ناراحت بودن و من با تمام توان مقاومت کردم و باهاشون نرفتم، برای تحصیل خواهرم هلیا رفتن ترکیه و من با اسرار خودم اینجا موندم، با فکر کردن به قدیم نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم، سریع یه دوش گرفتم، لباس پوشیدم و سمت بیمارستان حرکت کردم، توی راه کلاٌ داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری داستان رو خوب نشون بدم. بالاخره بعد نیم ساعت رسیدم، ماشین و توی جای همیشگیش پارک کردم. داشتم می‌رفتم سمت اتاق همراز که چشمم خورد به اون دختره که قبلا باهاش حرف زده بودم، همونی که همراز می‌گفت رگش و زده.

رفتم سمتش که متوجه باند روی دستش شدم. با یه لبخند سلام کردم، بدون این که جواب بده نگام کرد، منم شونه‌هام و انداختم بالا و از کنارش رد شدم. کارم به کجا رسیده که با دیونه‌ها سلام و احوال پرسی می‌کنم، خل شدم! همینجوری که با خودم کل کل می‌کردم از پذیرش رد شدم و به اتاق همراز رسیدم، بعد در زدن رفتم داخل، هنوز کامل وارد نشده بودم که همراز شروع کرد به حرف زدن.

- امروز نمی‌تونی کاری انجام بدی.

 

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

با تعجب گفتم:

- منظورت چیه؟

سرش و تکون داد و گفت:

- فریاد حالش خوب نیست.

- یعنی چی؟ چی شده؟

کلافه مقنعش و درست کرد و بهم نگاه کرد.

- نمی‌دونم، دیشب اصرار داشت که یه نفر و دیده و کل بیمارستان و گذاشت رو سرش، اصلا نمیشه باهاش حرف زد، کل اتاقش و خراب کرد، مجبور شدم بگم ببندنش به تخت.

با تعجب داشتم به حرفای همراز گوش می‌دادم.

- الان تو اتاقشه؟                        

پرونده‌های روی میز و گرفت تو دستش و با سر تایید کرد و رفت بیرون، منم دنبالش رفتم.

- اتاق چنده؟                

داشت راه می‌رفت که با سوأل من سر جاش وایساد و برگشت من و با عصبانیت نگاه کرد.

- واقعا؟

یکم گیج نگاش کردم و گفتم:

- چی واقعا؟

- دیانا، می‌خوای بخاطر یه کتاب مسخره سلامتیش و تو خطر بندازی؟

عصبی شدم و با تعجب به همراز نگاه کردم، سعی کردم خودم و کنترل کنم، می‌دونستم روی مریض‌هاش حساسه؛ پس آروم گفتم:

- نمی‌خوام راجب کتاب باهاش حرف بزنم، فقط می‌خوام ببینمش، همین.

یکم آروم شد و بهم نگاه کرد، با چشمای ریز شده گفت:

- اتاق صد و دو...

می‌خواستم برم که دستم و گرفت و ادامه داد.

- فقط زیاد خستش نکن.

با تکون دادن سرم از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاقی که گفت، به اتاق رسیدم، یه نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم که دیدم یه پرستار بالای سرش وایساده و یه سرنگ توی دستشه، رفتم جلو و پرسیدم:

- چیکار می‌کنی؟                                

- گفتن بهشون آرامبخش بزنم.

به فریاد نگاه کردم که داشت داد می‌زد، اون سرنگ و ازش دور کنه، رفتم سمت پرستار و سرنگ و ازش گرفتم، اومد اعتراض کنه که من زود‌تر گفتم:

- برو بیرون با همراز هماهنگ کردم.

با تموم شدن حرفم سرش و تکون داد و رفت. به فریاد نگاه کردم، یک شبه انگار داغون شده بود، رفتم سمت صندلی کنار تختش و نشستم، راستش یکم ازش می‌ترسیدم، بالاخره اون بیماری داشت و رفتاراش دست خودش نبود؛ اما چون بسته بودنش به تخت خیالم راحت بود، داشتم فکر می‌کردم که صداش رشته افکارم و پاره کرد.

- واقعا فکر می‌کنین من دارم دروغ می‌گم؟

بهش نگاه کردم، چشمای سیاهش انگار داشت از زندگی دل می‌کند، دلم براش سوخت، سرم و تکون دادم و گفتم:

- میشه برام تعریف کنی چی شده؟

پوزخند عمیقی زد و گفت:

- برات تعریف نکردن؟ اگه من تعریف کنم مگه باور می‌کنی؟

چشمام و به معنی آره بستم و اون شروع کرد به تعریف کردن، مخم از اون داستانی که گفت هنگ کرد، اصلا باورم نمیشد همچین اتفاقی تو زندگی واقعی افتاده باشه، بعد این که حرفاش تموم شد رفتم و کلیدا رو از پرستار گرفتم و از تخت بازش کردم، اونم همینجوری که دستاش و ماساژ می‌داد گفت:

- حرفام و باور می‌کنی دیگه؟ من واقعا توهم نزدم، دیدمشون.

سرم و تکون دادم و گفتم:

- آدرس مکان آتیش سوزی رو بهم بده.

یکم نگام کرد و بعد آدرس و گفت، منم بلند شدم از اتاق برم بیرون که گفت:

- کجا میری؟

- میرم اتفاق‌ها رو از نزدیک ببینم.

خودش و روی تخت ول کرد و منم رفتم داخل اتاق همراز، با وارد شدنم سرش و اورد بالا و پرسید:

- به کجا رسیدی؟

وسایلم و گذاشتم روی میز و بعد نشستن بدون این که به سوألش جواب بدم گفتم:

- همراز یعنی میگی توهم زده؟

- نمی‌دونم؛ اما امکانش خیلی زیاده، شاید دارو‌های جدید بهش نساخته یا هر چیز دیگه‌ای امکان داره.

سرم و تکون دادم و بهش گفتم که میرم قدم بزنم، توی حیاط که پام و گذاشتم خندم گرفت، دیگه همه زندگیم شده این دیونه خونه و حیاط قشنگش و... فریاد و اون داستان عجیبش، سرم و اوردم بالا که چشمم خورد به دوربین امنیتی، همینه، پیداش کردم، الان می‌تونم بفهمم که فریاد درست میگه که کسی رو دیده یا نه، سریع رفتم به سمت اتاق مخصوصی که دوربین‌ها داخلش بود، در نیمه باز بود؛ واسه همین تعجب کردم، آروم در و حل دادم و بعد باز شدن کاملش یه سکته ناقص زدم، نگهبانی که مسئول اونجا بود روی زمین افتاده بود و همه کامپیوترها داغون شده بود.

به همراز زنگ زدم و خبر دادم، اونم با دکتر اومد و بعد این که نگهبان بهوش اومد فهمیدیم که کار یکی از بیمارها بوده و اونم کسی نبود جز، همون دختری که رگش و زده بود، یه دختر با اون هیکل ریزه میزه حریف این غول شده بود؟ واقعا عجیب بود، وقتی دلیل کارش و پرسیدن هیچی نگفت و مثل دیونه‌ها خندید.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

منم مثل خر تو گل گیر کرده بودم؛ چون باید منتطر می‌موندم که کامپیوترها رو درست کنن و وقتی که گفتن درست نمیشه همه امیدم ناامید شد، کلافه دست کشیدم به موهام و از اون اتاق مسخره اومدم بیرون، وسایلم و جمع کردم که برم انتشارات و یکم به کار‌ها برسم؛ اما وقتی برگشتم با لبخند اون دختره مواجه شدم، با تعجب بهش نگاه کردم که سریع از جلوم دور شد.

بیخیال شونه‌هام و تکون دادم و نشستم توی ماشین؛ اما وقتی خواستم روشنش کنم روشن نشد، هر کاری کردم روشن نشد، نگهبان هم تلاشش و کرد؛ اما مثل این که باتریش خراب شده بود، عالیه! امروز دیگه بدتر از این نمیشد، یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه.

نهارم و خوردم و نشستم روی مبل، واقعا زیادی داشتم فکر می‌کردم؛ واسه همین سعی کردم بیخیال بشم و یکم توی گوشی بچرخم، داشتم چند تا متن می‌خوندم که یکیش چشمم و گرفت، نوشته بود.

- چه توی کار، چه توی عشق، هرگز نگو وقت هست یا دفعه بعد؛ چون مفهومی وجود داره به نام دیر شدن.

آروم چشمام و بستم و فکر کردم به اون روز‌های خوب، نمی‌دونم چی شد که خراب شد همه چیز، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد؛ اما می‌دونم مثل یه سیل همه چیز و شست و برد، همه حس‌هایی که بود، همه خوشی‌ها، همه شادی‌ها، فقط و فقط یه مشت خاطره رو گذاشت، مثل زلزله که خرابه‌ها رو باقی می‌زاره.

چشمام و باز کردم که دیدم ساعت شیشه، چقدر زود گذشت اصلا متوجه زمان نشدم، داشتم مانتویی که امروز تنم بود و جابه‌جا می‌کردم که دستم خورد به یه کاغذ داخل جیبم، درش اوردم که دیدم آدرس جایی هست که فریاد گفته بود، یکم فکر کردم، دیدم کاری ندارم انجام بدم؛ پس مانتوم و پوشیدم و بعد گرفتن یه آژانش رفتم به اون آدرس؛ البته چراغ قوه و دوربین عکاسیم رو هم با خودم بردم؛ چون احتمال دادم اون مکان واقعی باشه و من بخوام داستانش و بنویسم، می‌خوام با جزئیات کامل باشه.

***                                                                                              

به منظره روبه‌روم نگاه کردم، اصلا چیزی که انتظارش و داشتم نبود، یه خونه که یه جورایی خارج از شهر به حساب می‌اومد و نزدیک به قبرستون بود، درهای ورودی میله‌های فلزی مسی رنگ داشت؛ اما من چون ریز بودم تونستم از وسطشون رد بشم، یکم رفتم جلو‌تر، تنها منظره‌ای که چشمم و می‌گرفت درخت‌های نیمه سوخته بود، به کاشی‌های کثیف حیاط نگاه کردم، اونا هم رد سیاهی داشت.

جلو‌تر که رفتم به خود خونه رسیدم، در چوبی که نیمه سوخته بود جلوی چشمام و گرفت، از دو سه تا پله بالا رفتم و در و آروم هل دادم که با صدای خیلی بدی باز شد، فرش‌ها کامل سوخته بود و فقط بخشی ازش باقی مونده بود، به جلوم نگاه کردم که یه تابوت چوبی نیمه سوخته دیدم، نزدیکش شدم و درش و باز کردم.

فریاد درست می‌گفت جای ناخن‌ها روی تابوت بود، یکم دیگه به دور و برم نگاه کردم که چشمم خورد به یه در که فکر کنم باید در حیاط پشتی باشه، بازش کردم و رفتم بیرون، اومدم قدم بردارم که دیدم این حیاط پر از بوته خاره؛ واسه همین آروم قدم برداشتم، از همه جا عکس گرفتم، می‌خواستم ازشون داخل کتاب استفاده کنم، خواستم برگردم داخل خونه که چشمم خورد به یه تیکه پارچه قرمز، رفتم جلو و نشتم روی زمین، پارچه رو گرفتم توی دستم که متوجه شدم یه تیکه از لباسه، یکم کنارش سوخته بود، انداختمش همونجا و بلند شدم.

داشتم قدم برمی‌داشتم که صدای شکستن چوب و از پشت درخت‌ها شنیدم، راستش واقعا ترسیده بودم، این خونه همینجوریشم شبیه خونه جن زده‌ها بود چه برسه وقتی که صدای ناجور‌هم از پشت درخت‌ها شنیده بشه، یه نفس عمیق کشیدم و رفتم جلو‌تر، یه قدم برداشته بودم که دوباره اون صدا اومد؛ واسه همین بدون وقفه گفتم:

- کی اونجاست؟

هیچ صدایی نشنیدم؛ واسه همین رفتم جلو‌تر، یه چوب بزرگ جلوی پام بود، برشداشتم و همین که سرم و بالا اوردم یکی اومد جلوم، منم از ترس جیغ کشیدم که طرف دستش و گذاشت روی دهنم؛ واقعا ترسیده بودم، با چوبی که تو دستم بود زدم وسط پاش که صدای آخش در اومد و منم شروع کردم به دویدن، برگشتم ببینم هنوز روی زمین یا نه که با قیافه ماهان روبه‌رو شدم.

سرجام وایستادم و چوب از دستم افتاد، اون اینجا چیکار می‌کرد؟ پسره احمق! همیشه مایه دردسره، رفتم جلوش وایستادم، هنوز هم روی زمین نشسته بود و از درد به خودش می‌پیچید، عصبی نشستم روی زمین و سرش داد زدم.

- اینجا چه غلطی می‌کنی؟

با چهره‌ای که هنوز اثرات درد توش معلوم بود نگام کرد و گفت:

- خودت توی این خراب شده چیکار می‌کنی؟

با عصبانیت گفتم:

- این سوأل و من ازت پرسیدم.

- و حالا هم من می‌پرسم.

- ماهان با من کل کل نکن.

یه لحظه به خودم اومدم، دیدم داره لبخند میزنه.

- واسه چی می‌خندی؟ به سلامتی خل شدی؟

با لبخند جوابم و داد.

- نه خل نشدم.

- پس چرا به جای این که جواب من و بدی مثل دیونه‌ها می‌خندی؟

بلند شد وایستاد؛ واسه همین منم وایستادم.

- بعد مدت‌ها اسمم و گفتی.

تازه متوجه شده بودم چیکار کردم، بخاطر این که ترسیده بودم گند زدم، من به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ وقت اسمش و به زبون نیارم، عصبی‌تر از قبل نگاش کردم.

- زیاد خوشحال نباش، فقط بخاطر این که ترسوندیم حواسم نبود... تو اینجا چیکار می‌کنی؟

سرش و تکون داد.

 

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

- اومده بودم در خونت که حرف بزنیم؛ اما تو همون موقع سوار آژانس شدی و رفتی.

یه ابروم و دادم بالا و گفتم:

- پس تو هم تصمیم گرفتی مثل جاسوس‌ها تعقیبم کنی؟

دستش و کشید پشت سرش و با یه لبخند کج گفت:

- آره همین که تو میگی.

اومدم باز حرف بارش کنم که کنار در حیاط پشتی نور یه چیز براق خورد تو چشمم، رفتم جلوتر و نشستم روی زمین که متوجه شدم یه گردنبنده، گرفتمش توی دستم و از جام بلند شدم، برگشتم که دوباره ماهان و دیدم اونم توی یک قدمیم، کلافه سرم و تکون دادم.

- داری چیکار می‌کنی؟ برو عقب!

- چرا انقدر عصبی میشی؟ می‌خواستم ببینم داری چیکار می‌کنی.

همینجوری که می‌رفتم سمت در خونه گفتم:

- خوبه، حالا دیدی؟ می‌تونی بری.

در و باز کردم و رفتم داخل حیاط جلویی و ماهان هم مثل جوجه اردک‌ها که دنبال مامانشون میرن پشت من می‌اومد و اعصابم و بیشتر خورد ‌کرد، بزور قفل در فلزی رو باز کردم، از در که اومدم بیرون برگشتم سمتش.

- چیه؟ چرا دنبال من راه افتادی؟ دیدی داشتم چیکار می‌کردم، کنجکاویت برطرف شد؟ حالا خدافظ.

برگشتم برم سوار ماشینم بشم که یادم اومد ماشینم داخل بیمارستان و منم با آژانش اومده بودم، داشتم فکر می‌کردم چه خاکی تو سرم بریزم، برگشتم دیدم ماهان هم نیست، یه دفعه کجا غیب شد، داشتم با خودم غر میزدم که ماهان جلوم زد روی ترمز و اشاره کرد سوار بشم، اخم کردم و گوشیم و نشون دادم که یعنی زنگ می‌زنم به آژانس، اونم خندید و به گوشیم اشاره کرد، تعجب کردم؛ واسه همین به گوشیم نگاه کردم که فهمیدم، بله! اینجا آنتن نمیده، بزور سوار ماشین شدم و قبل این که حرفی بزنه خودم حرف زدم.

- فک نکن خوشم میاد باهات بیام، فقط مجبورم.

ماشین و روشن کرد، دوباره اومد حرف بزنه که صدای ضبط و زیاد کردم و کل ماشین شد صدای آهنگ، آهنگی که مطمئنم جفتمون بهش گوش نمی‌دادیم.

من سر می‌کنم هر شب با غمت

کجایی الان که کم دارمت         

زیاده کمش نبودن تو

چشام و ببین منم من تو

تو گوشم هنوز صدای تو

چرا دل من هنوز برای تو

دلم شده میون هوای تو سرگردون

به من شب و روزای قشنگم و برگردون

چقدر بی تو سخته تصور فردامون

چشمام و که باز کردم رسیده بودیم جلوی خونم، نگاش کردم که دیدم با لبخند نگام می‌کنه.

- چیه؟

- دارم نگات می‌کنم، باید جواب پس بدم؟

- ببین موجود ناشناخته، اگه فکر کردی من قراره اخراج بشم و از این حرفا، باید بگم کور خوندی؛ پس لبخند بزن؛ چون فعلا فرصتش و داری.

پوزخند تلخی زد و گفت:

- دوباره شدم موجود ناشناخته؟ مگه ماهان چشه؟

کلافه بهم نگاه کرد، یه پوزخند بدتر از خودش زدم و گفتم:

- ماهان مال گذشته هست، نمی‌خوام چیزی از اون موقع وجود داشته باشه، همون موجود ناشناخته هم اضافه هست؛ چون مجبورم تحمل می‌کنم.

این و گفتم و از ماشین پیاده شدم، صدای در ماشین و شنیدم که نشون می‌داد اونم پیاده شده، توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم که صداش متوقفم کرد.

- اگه اسمم یا حتی خود من و از زندگیت حذف کنی، هیچ وقت نمی‌تونی خاطره‌ها رو پاک کنی.

جوابی برای حرفش نداشتم؛ اما نمی‌خواستم سکوت کنم.

- حاضرم تصادف کنم و کل حافظم پاک بشه؛ اما خاطره‌ای از تو داخل مغزم نباشه.

برگشتم برم؛ اما دوباره نگاش کردم.

- راستی نترس، من زیاد فکر نمی‌کنم؛ واسه همین خاطره‌ها مرور نمیشن.

بعدم پوزخند زدم و برگشتم، در خونه رو باز کردم؛ اما همین که پام و گذاشتم داخل خونه و در و بستم پوزخندم محو شد و جاش و به یه چهره غمگین داد، چیزی که وجود داشت این بود که من نمی‌تونستم ببخشمش، هیچ وقت نمی‌تونستم این کار و کنم؛ واسه همین...

هوف بیخیال فکر کردن، سوار آسانسور شدم و رفتم داخل خونه و در و کوبیدم، بعد خوردن غذا و دوش گرفتن دراز کشیدم، خوابم نمی‌برد، غلط زدم که یه چیزی روی زمین به چشمم خورد، خم شدم برشداشتم که دیدم همون گردنبنده بود که از اون خونه گرفتمش، حتما از جیبم افتاده روی زمین، خیلی شکل جالبی داشت گرد و بزرگ بود، توی اون گردی هم یه حالت آب و مروارید بود.

 همینجوری داشتم نگاش می‌کردم که از دستم افتاد پایین و شکست، یعنی اولش فکر کردم شکسته؛ اما وقتی برداشتمش و نگاش کردم متوجه شدم گردنبنده باز میشده، کامل بازش کردم که با عکس فریاد و یه دختره روبه‌رو شدم، یکم فکر کردم و تصمیم گرفتم فردا برم بیمارستان و این و بدم به فریاد؛ چون مطمئنن مال خودش بود.

 

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

بعد یکم استراحت که بیشتر شبیه ساعت‌‌ها فکر کردن بود نشستم جلوی تلویزیون و فیلم نگاه کردم، زیاد علاقه‌ای به فیلم دیدن نداشتم؛ اما الان بیکار بودم؛ پس تصمیم گرفتم از وقتم استفاده کنم تا یکم سرم گرم بشه؛ اما فیلم بیشتر ناراحتم کرد، واقعا غمگین بود، تلویزیون و با حرص خاموش کردم و برای شام پیتزا سفارش دادم، داشتم پیتزام و می‌خوردم که گوشیم پیام اومد، دیگه از این پیام‌های گاه و بیگاه خسته شدم، تا می‌خوام استراحت کنم گوشیم صدا میده.

همراز پیام داده بود که ماشینم درست شده، خوشحال از این که دوباره ماشینم و می‌تونم برونم کاغذ و قلم و برداشتم تا بقیه داستان فریاد و بنویسم، حالا که یه چیزایی دستگیرم شده بود راحت‌تر می‌تونستم صحنه سازی کنم؛ پس وقت و تلف نکردم و شروع کردم به نوشتن.

بعد از رفتنش، درد دلتنگی، زنجیری از بغض رو مهمان گلویم می‌کند، مرور خاطراتش در تنهاییم، جانم رو به آتش می‌کشد، وجودم در حال تجربه مردن است؛ اما روحم هنوز در حوالی لبخندش نفس می‌کشد و قلبم هنوز عاشقانه برایش می‌نویسد، به امید روزی که به او برسم.

من در چهار دیواری دلتنگی او اسیر شده‌ام، هر کجا را می‌نگرم ردی از خاطراتش هست، از تکرار نبودنش به جنون رسیدم، عکس‌هایش تنها مرهم این بغض‌های گاه و بی گاه است و تنها همدم این روز‌های تاریکم اشک‌هایم هستند، کاش کمی از معرفتشان را تو داشتی؛ اما حیف که از آن بویی نبرده‌ای، زنجیر درد و غمی که به وجودم بسته‌ای، ذره ذره جانم را کم می‌کند، تاوان تمام نامردی‌هایت به پای من نوشته شد و من ناچار به پذیرفتن هستم.

می‌دانی تلخ‌ترین یادگاری‌ات برای من، تنهایی است که به روحم بخشیدی، با این وجود هنوز هم در انتظار تو هستم، نمی‌خواهم و نمی‌توانم باور کنم که به این سادگی از من گذشتی، دلم یک فراموشی عمیق می‌خواهد که کابوس رفتنت را از ذهنم پاک کند و بگذارد قلبم و عشق از هم لبریز شوند، من به وجودت حتی وقتی نباشی هم راضی هستم، می‌دانم من عجیبم!

خوشحال از تموم شدن متنم دستام و کشیدم تا خستگیم در بره، پیتزایی که نصفه خورده بودمش و جمع کردم و رفتم توی اتاق، وسایل فردام و آماده گذاشتم کنار و بعد دراز کشیدن روی تخت و فکر کردن به فردا خوابم برد.

***                         

 صبح بزور بیدار شدم، نمی‌دونم چرا انقدر خسته بودم، همینجوری که خمیازه می‌کشیدم لباسام و پوشیدم و بعد خوردن صبحانه آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان، توی حیاط همراز و دیدم، رفتم کنارش که خندید و گفت:

- ماشا... دیگه هر روز اینجایی.

منم با خنده جواب دادم.

- بله خانم دکتر، حقوق من و بده دیگه، من از صبح تا شب دارم اینجا جون می‌‌کنم.

با خنده و حرفای بیخود رفتیم سمت اتاقش، وسایلم و دادم دستش و گفتم میرم پیش فریاد، اونم بعد تکون دادن سرش رفت تو اتاقش، پشت در اتاق فریاد وایستاده بودم، در زدم و رفتم داخل؛ اما کسی اونجا نبود، یه پرستار داشت از کنارم رد می‌شد رفتم جلو و پرسیدم:

- فریاد کجاست؟                                          

یکم فکر کرد و گفت:

- دیدم رفت توی حیاط.

بعد تشکر کردن، رفتم توی حیاط و یکم گشتم تا پیداش کردم، پریدم جلوش و سلام کردم، بیچاره سه متر پرید، خندیدم و نشستم کنارش، اونم همینجوری که یه لبخند کوچیک رو لباش بود گفت:

- چی شده انقدر انرژی داری؟

- برات یه سوپرایز دارم.                   

با تعجب بهم نگاه کرد، منم با یه لبخند گنده زل زدم بهش.

- چه سوپرایزی؟

جفت دستام و مشت کردم و گرفتم جلوی صورتش.

- یه انتخاب داری زود بگو کدوم؟

همینجوری که تعجب کرده بود دست راستم و انتخاب کرد، خوشحال از این که دست اشتباهی و انتخاب کرده خندیدم و دست راستم و باز کردم و گفتم:

- اه! خرابش کردی، دست اشتباهی و انتخاب کردی.

با اون چشمای مشکیش یه خنده ریز کرد و گفت:

- خب حالا تو اون دستت چی هست؟

دستم و باز کردم که گردنبند ازش آویزون شد، با خنده زل زدم بهش که دیدم لبخندش محو شد، نگران پرسیدم:

- چی شد؟ من فکر کردم این و ببینی خوشحال میشی.

با عصانیت زل زد بهم.

- این و از کجا پیدا کردی؟

تعجب کرده بودم که چرا یه گردنبند انقدر عصبیش کرده.

- رفتم به اون خونه‌ای که گفتی، اونجا پیداش کردم.

گردنبند و از دستم گرفت و بازش کرد، زل زده بود به عکس، همه عصبانیتش تو یه لحظه تبدیل به غم شد، بیشتر بهش نزدیک شدم.

- چی شده؟ چرا انقدر ناراحت شدی.

دستش و کشید روی عکس مرجان و گفت:

- این گردنبند مال من نیست.

- یعنی چی؟

- این گردنبند مال مرجانه.

 @ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:

با تعجب زل زدم بهش، امکان نداشت این مال مرجان باشه؛ چون این گردنبند کنار در حیاط پشتی بود؛ اما مرجان اون موقع توی تابوت بود و هیچ جوره ارتباطی با حیاط پشتی نداشت؛ چون یه آدم مرده که راه نمیره. همینجوری که فکرم مشغول بود متوجه شدم که فریاد بلند شده و داره میره سمت اتاقش، بلند شدم و گفتم:

- متاسفم، نمی‌خواستم ناراحتت کنم.

برگشت نگام کرد، سرش و تکون داد و رفت، پوف! بیا اومدم یه کار خوب کنم گند زدم، کلافه شدم، مخم از همه جهت درگیر بود، ماهان، فریاد، مرجان و... یه نفس عمیق کشیدم، دونه دونه باید همه چیز و درست می‌کردم، واسه همین قبل این که فریاد به اتاقش برسه بهش رسیدم و جلوش وایستادم.

- باید صحبت کنیم.                     

از کنارم رد شد و بی حوصله گفت:

- الان وقتش نیست.                     

- ولی راجب اون گردنبنده.

تا این و گفتم سر جاش وایستاد و برگشت نگام کرد.

- منظورت چیه؟

به فریاد اشاره کردم که بریم داخل اتاقش، رفتم روی صندلی نشستم و فریاد هم روی تختش نشست و زل زد بهم و گفت:

- خب!

- تو گفتی روز تشییع جنازه مرجان اونجا آتیش گرفت، درسته؟

- آره درسته، خب اینا چه ربطی به گردنبند داره؟

- اون روز این گردنبند گردنش بود؟

بدون این که حتی یک لحظه فکر کنه بهم جواب داد.

- آره، اون روز وقتی توی تابوت بود خودم این و انداختم گردنش.

یکم فکر کردم که چجوری این مسئله رو بگم.

- ببین من این گردنبند رو کنار در حیاط پشتی پیدا کردم.

با تعجب بهم نگاه کرد، گیج سرش و تکون می‌داد و زیر لب یه چیزایی می‌گفت که من متوجه نمی‌شدم.

- میگم که شاید... احتمال داشته باشه که...

داشتم حرفم و مزه مزه می‌کردم که دیدم اون دختره که چند باری باهاش حرف زده بودم و چند وقت پیش رگش و زده بود داره از لای در به حرفامون گوش میده، سریع از جام بلند شدم و در و باز کردم و گفتم:

- داری چیکار می‌کنی؟                          

دست و پاش و گم کرده بود، نمی‌دونست چی بگه انگار؛ واسه همین بجای این که حرفی بزنه بدو بدو رفت، برگشتم برم تو اتاق که دیدم همراز داره میاد سمتم.

همراز: عزیزم تموم شده حرفات؟ باید به کارای درمان برسم.

لبخند زدم و بهش گفتم بره داخل، قبل این که بره تو ازش پرسیدم:

- راستی همراز، اسم این دختره چیه؟

- کدوم دختره؟

- همون که رگش و زده بود.

یکم فکر کرد و گفت:

- اها، ام... اسمش سایناست.

به همراز گفتم میرم داخل اتاقش و ازش دور شدم، کل مدت راه به رفتار‌های عجیب این دختره که تازه فهمیدم اسمش ساینا هست فکر کردم، یه جور عجیبی حس خوبی بهش نداشتم، بیخیال شونه‌هام و تکون دادم و رفتم داخل اتاق، بیکار بودم؛ واسه همین لپ‌تاپ همراز و برداشتم و راجب بیماری فریاد یکم سرچ کردم.

بجز اون چیز‌هایی که همراز برام توضیح داده بود چند‌تا چیز جدید هم فهمیدم، یکی از روش‌های روان درمانی تروما مواجه کردن بود، این کار باعث کاهش حساسی زایی میشه و بهش کمک می‌کنه که خاطرات و رویداد‌ها رو دوباره پردازش کنه، خسته شده بودم؛ واسه همین از اتاق بیرون اومدم، داشتم می‌رفتم تو حیاط که یه خانم اومد جلوم و پرسید:

- ببخشید پذیرش کجاست؟  

به پشت سرم اشاره کردم و اونم بعد تشکر سریع رفت اونجا، همینجوری داشتم به رفتنش نگاه می‌کردم، اومدم برگردم و برم تو حیاط؛ اما با اسم و فامیلی که اون خانم گفت سر جام وایستادم، دوباره برگشتم سمتش و به سر تا پاش نگاه کردم، برای این که مامانش باشه زیادی جون بود؛ واسه این که بیشتر از این کنجکاو نمونم رفتم جلوش و گفتم:

- ببخشید با فریاد چیکار دارین؟

به سر تا پام نگاه کرد و زیر لب یه چیزی گفت که من نفهمیدم.

- شما؟

حالا مونده بودم بگم من کیم، پوف! یکم جلوی فوضولیت و بگیر دختر، یه لبخند زدم و وقت خریدم که فکر کنم.

- من دستیار مسئول اینجام، شما با فریاد چیکار دارین؟ ملاقات‌ها باید همشون بررسی بشن.

سرش و کلافه تکون داد.

- من خواهرشم، حالا می‌تونم ببینمش؟

سرم و تکون دادم و بهش گفتم دنبالم بیاد، عجب دروغی گفته بودم، جلوی در اتاق فریاد که رسیدیم در زدم و رفتم داخل که دیدم همراز هنوز اونجاست.

- همراز جون کارت تموم شده؟

- چی شده مگه؟               

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

- خواهر فریاد اومده، می‌خواد ببینتش.

با تموم شدن حرف من همراز از جاش بلند شد و رفت بیرون، یکم با دختره حرف زد و بعد به داخل راهنماییش کرد، منم مثل مترسک سر جالیز وایستاده بودم وسط اتاق که با نگاه منتظر خواهرش فهمیدم باید برم بیرون.

داشتم از فضولی می‌مردم، هر چیزی راجب فریاد من و کنجکاو می‌کرد، یکم به مخم فشار اوردم و دیدم این که خواهرش اومده ملاقاتش چیز عجیبی نیست؛ پس تصمیم گرفتم یکم برم به کار‌های خودم برسم و مغزم و آزاد بزارم، اگه اینجوری پیش می‌رفتم حتما دیونه می‌شدم. با همراز و بقیه پرسنل خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم و تا برسم خونه به آهنگی که جدیداٌ ازش خوشم اومده بود گوش دادم.

بزار یه چیزی رو اعتراف کنم        

انقدر همه  چیز و می‌ریزم تو خودم

یهو می‌ترکم مثل بادکنک                 

سر میز شام

 خیس چشمام

 دل واسه تو تنگ

کور اشتهام کلاٌ

چشمام و مالیدم و بعد پارک کردن ماشین درش و قفل کردم و رفتم سمت آسانسور، بقیه آهنگ و زیر لب زمزمه کردم.

اگه یادت نیست بزار یادت بیارم

من به هر کسی غیر تو آلرژی دارم

مثل تو نیست هر چی گشتم  

نمی‌زارم رد شی از من

بیا بگو برمی‌گردم

می‌دونستم با تک تک کارام دارم خودم و عذاب می‌دم؛ اما دست خودم نبود، در خونه رو باز کردم و وقتی پام و گذاشتم داخلش تک تک خاطرات برام زنده شد، از روزی که برای دیدن این خونه اومدیم تا روزی که تنها پام و تو این خونه گذاشتم.

واقعا نمی‌دونم کی به این وضع افتاد همه چیز؛ اما وقتی به خودم اومدم همش نابود شده بود، تک تک لحظه‌های خوب، همه خوبی‌ها نابود شده بود، نمی‌دونستم تا کی می‌تونم ادامه بدم؛ اما می‌دونستم الان نمی‌تونم ببخشمش.

ماهان، پسری بود که خیلی دوسش داشتم، اون و با دنیا عوض نمی‌کردم؛ اما همه چیز و توی یک ثانیه خراب کرد، حتی اگه الان با هم خوش باشیم نمی‌تونیم چیزی رو درست کنیم، حرفایی که زده شد رو هیچ وقت نمی‌تونیم برگردونیم؛ برای همین، همیشه میگم مراقب اون یک ثانیه زندگیتون باشین.

روزی که برای دیدن این خونه اومده بودیم و قشنگ یادمه، چقدر خوشحال بودم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم بدون اون وارد این خونه بشم؛ اما اتفاق افتاد، همیشه چیز‌هایی که فکرش و نمی‌کنیم اتفاق می‌افته، چیزهایی که انتظارش و نداریم. چقدر اون روز‌ها خوشحال بودیم، فقط بودنمون کافی بود؛ اما الان فقط سعی می‌کنیم از کنار هم عبور نکنیم و تا فرصت گیرمون میاد همدیگه رو نابود می‌کنیم.

 وقتی اون اتفاق افتاد تصمیم گرفتم دیگه اسمش و به زبون نیارم، دیگه بهش نگم ماهان، از اون روز به بعد سعی می‌کردم اسمش و صدا نزنم و اگه مجبور می‌شدم بهش می‌گفتم موجود ناشناخته، اون کاری رو کرد که نباید، اون بهم فهموند که گاهی وقتی دوست داشتن کافی نیست.

زندگی بر وفق مراد پیش نمیره و باید این و قبول کنیم، کسایی که قبولش نمی‌کنن دیونه میشن، اگه نتونی رفتن کسی که دوسش داری رو قبول کنی داغون میشی؛ اما من قبول کردم؛ چون قوی‌تر از اون چیزی بودم که بقیه فکر می‌کردن، تصمیم گرفتم توی ذهنم با کسی که دوسش دارم بمونم، خاطرات قشنگمون و مرور کنم و زندگی رو ادامه بدم.

انتشاراتی که داخلش کار می‌کنم مال پدر دوست ماهانه، اون تمام تلاشش رو می‌کنه که من اونجا کار نکنم، فکر می‌کنه اگه از اونجا اخراج بشم مجبورم توی انتشارات اون کار کنم؛ اما چیزی که اون نمی‌دونه اینه که من مثل سابق نیستم و هر جور شده ازش فاصله می‌گیرم.

وسایلم و پرت کردم رو زمین و خودم هم رو مبل دراز کشیدم، حس می‌کنم از یه جایی به بعد زندگیم کلاٌ متوقف شد، یادم نمیاد کی؛ اما انگار یه شب توی گریه‌هام خودم و کشتم و دیگه از فرداش منی وجود نداشت.

حرف‌هایی که می‌زنیم دست دارن، دست‌های بلندی که گاهی گلوی فرد مقابل رو می‌گیره و فشار میده، جوری که نفس اون و تموم می‌کنه، حرف‌هایی که می‌زنیم پا دارن، پاهای بزرگی که گاهی جاشون رو روی دلی می‌زارن و برای همیشه می‌مونن، حرف‌هایی که می‌زنیم چشم دارن، چشم‌های سیاهی که گاهی به چشم‌های دیگران نگاه می‌کنن و اون‌ها رو توی شرمی بی‌پایان فرو می‌برن؛ بخاطر همین باید مراقب حرف‌هایی که می‌زنیم باشیم.

هوف، بیخیال فکر کردن به گذشته نچندان خوبم شدم و ترجیح دادم به کار‌های کتاب برسم؛ پس بعد یکم فکر کردن کاغذ و خودکارم و برداشتم و طبق معمول رفتم داخل تراس، یه نفس عمیق کشیدم و بعد ده دیقه زل زدن به آسمون شروع کردم به نوشتن.

حقیقتا من و تو عاشق همدیگه نبودیم، رابطه من و تو بیشتر شبیه یک معامله شده بود، معامله‌ای که حالمون رو بهم می‌زد؛ ولی هیچ وقت سعی نمی‌کردیم از بین ببریمش، همیشه وقتی دعوامون میشد، سریع کارهایی که برای همدیگه کرده بودیم رو به رخ همدیگه می‌کشیدیم و تلاش می‌کردیم به هم ثابت کنیم که کدوممون بی معرفت‌تره... آره، ما با هم معامله می‌کردیم، اگر بهم محبت می‌کردی، بهت محبت می‌کردم، اگر بهم توجه می‌کردی، بهت توجه می‌کردم، اگر بهم پیام می‌دادی، بهت پیام می‌دادم، اگر آخرین زنگ و تو بهم می‌زدی، زنگ بعد و من بهت می‌زدم و من هیچ‌وقت تلاش نکردم که به جفتمون این رو بفهمونم که ما داریم با هم معامله می‌کنیم... شایدم هر جفتمون عاشق بودیم؛ اما بلد نبودیم عاشقی کنیم.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

خسته از نوشتن کتاب از جام بلند شدم، می‌خواستم برم داخل که یه دفعه یکی از برگه‌ها رو باد برد و انداختش توی کوچه، عصبی پام و زدم روی زمین و بعد پوشیدن پولیورم رفتم داخل حیاط و در و روی همدیگه گذاشتم، رفتم وسط کوچه وایستادم و به زمین نگاه کردم، دقیقا همینجا افتاده بود، اومدم برگردم برم داخل خونه که صدای یکی متوقفم کرد.

- شاید هر جفتمون عاشق بودیم؛ اما بلد نبودیم عاشقی کنیم.                   

برگشتم سمت صدایی که شنیدم و یه پسر با قد بلند جلوی چشمام سبز شد، یک قدم به سمتش برداشتم که اونم اومد سمتم، دقیقا روبه‌روی همدیگه وایستادیم، قبل این که من بتونم حرفی بزنم دوباره خودش شروع کرد به حرف زدن.

- قشنگ می‌نویسی، مثل این که زیاد دلت پره!                 

دستم و دراز کردم به نشونه این که برگه رو بهم بده و گفتم:

- دلم پر نیست، فقط چیز‌هایی که به ذهنم میاد رو می‌نویسم، بهش میگن نویسندگی، نه خاطره نویستی.

یه لبخند زد و برگه رو داد بهم.                                              

- جالبه؛ پس نویسنده هستی؟                            

یک قدم ازش دور شدم.                                          

- یه جورایی آره.

یک قدمی که ازش فاصله گرفته بودم و با نیم قدم پر کردم و روبه‌روم وایستاد، یه کارت گرفت سمتم و گفت:

- راستش من یه شرکت تبلیغاتی دارم، خوشحال میشم اگه باهام همکاری کنی.

کارت و با تردد گرفتم و بعد زدن یه لبخند تشکر کردم و رفتم سمت خونه، وقتی در و باز کردم صداش و شندیم که گفت:

- امیدوارم ببینمت... خانم نویسنده.

برگشتم سمتش و گفتم:

- شاید دیدیم.

و بعد در و بستم، هر روز زندگی عجیب‌تر می‌شد، هزار نفر هستن که کار ندارن، اون وقت دو هزار نفر هستن که هر روز به من پیشنهاد کار جدید میدن، کارتی که داده بود و گرفتم جلوی صورتم و اسمش و خوندم، آرمان شکوهی، پایینش هم شماره شرکت و شماره خودش بود، اسم شرکت و نگاه کردم، شرکت تبلیغاتی دانژه، اسم قشنگی داشت.

راستش زیاد به تیپ و قیافه آدما توجه نمی‌کنم؛ اما این پسره واقعا جذاب بود، چشمای آبی داشت و توی نگاه اول فقط باید به رنگ چشماش توجه می‌کردی، قد بلند با پوست سفید، همینجوری که تجزیه تحلیلش می‌کردم رسیدم به در و بعد خندیدن به کار مسخرم در و بستم، نشستم روی مبل و نفهمیدم کی خوابم برد.

با ترس از خواب بیدار شدم و همینجوری که نفس نفس می‌زدم دستم و گذاشتم روی قلبم، داشتم از ترس سکته می‌کردم، چه خواب بدی بود، فریاد داشت توی چاه عمیق داد می‌زد و ازم کمک می‌خواست، ماهان داشت از یه دره می‌افتاد پایین و نمی‌دونستم باید به کدوم کمک کنم، توی اون همه مه یه آدم دیگه هم وایستاده بود که داشت با لبخند به این صحنه نگاه می‌کرد و من سرگردون دور خودم می‌چرخیدم، نمی‌دونستم باید چیکار کنم که یه دفعه یه تیر از کنارم رد شد و مستقیم خورد به اون آدمی که توی مه وایستاده بود و من از خواب پریدم.

وقتی یاد داد‌هایی که فریاد می‌زد می‌افتادم سرم درد می‌گرفت، یاد کمک خواستن‌های ماهان هم بیشتر به سر دردم اضافه می‌کرد، یه دست به پیشونی عرق کردم کشیدم و از جام بلند شدم، به ساعت نگاه کردم، چهار صبح بود، تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم و فعلا به چیزی فکر نکنم.

شیر آب و که باز کردم حالم بهتر شد، آب آروم حرکت می‌کرد و تنها چیزی که می‌خواستم تو اون لحظه بهش فکر کنم همین بود، زیر دوش نشستم و به کاشی‌های حموم زل زدم، این چه وضعه زندگی بود؟ به این می‌گن زندگی؟

 ساعت‌ها زیر دوش به کاشی‌های حموم خیره میشم، غذام رو سرد می‌خوردم، نهار‌ها نصف شب و صبحانه رو شام می‌خورم، ساعت‌ها به یک آهنگ تکراری گوش می‌دم، شب‌ها علامت سوأل‌های فکرم رو می‌شمارم، فکر کنم تنهایی ازم یه آدمی ساخته که دیگه شبیه آدم نیست، روزهام اینجوری و شب‌هام اصلا نمی‌گذره.

بلند شدم و بجای فکر‌های بیخودی و حرف زدن با خودم حوله پوشیدم و روی مبل دراز کشیدم، اصلا رسالت حموم رفتن اینه که بعدش دو ساعت با حوله بشینی و زل بزنی به دیوار، همینجوری که زل زده بودم به دیوار به این فکر کردم که چقدر تلخه که علاقه تبدیل به عادت بشه، عادت تبدیل به باور بشه، باور تبدیل به خاطره بشه و در آخر خاطره‌ای بمونه که تبدیل به درد بشه.

تصمیم گرفتم برم و یکم قدم بزنم، بعد پوشیدن لباس و بستن در وایستادم داخل کوچه و به دور و بر نگاه کردم، ساعت پنج و نیم بود و هوا یکم گرگ و میش میزد، همینجوری که راه می‌رفتم شروع کردم به زمزمه کردن.

- از خانه بیرون می‌روم و تنهاییم بزرگ‌تر می‌شود، در جست و جوی کسی نیستم، در جست و جوی جایی نیستم، در جست و جوی چیزی نیستم...

- قدم می‌زنم تا پاهایم را فراموش نکنم.                                

برگشتم سمت صدا که همون پسر دیروزی رو دیدم، با یه لباس ورزشی آبی جلوم وایستاده بود و لبخند می‌زد، اخم کردم و همینجوری که زل زده بودم بهش سرم و کج کردم.

- داری من و تعقیب می‌کنی؟

خندید و گفت:                   

- دختر تو چقدر بامزه‌ای! با لباس ورزشی تعقیب می‌کنن؟ معلوم نیست دارم این وقت صبح چیکار می‌کنم؟

یکم به مخم فشار اوردم و دیدم راست میگه، مریض نیست که من و اول صبح تعقیب کنه؛ اما از منبر خودم پایین نیومدم.

- پس اینجا چیکار می‌کنی؟

@ Parya

ویرایش شده توسط parniyaamiri
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

- سوأل خوبی کردی و جوابت هم ساده هست، اومدم اینجا که تو رو به خودم نزدیک کنم؛ واسه همین صبح زود بیدار شدم و پشت سرت اومدم که بعدش بتونم کاری کنم دیگه دست از نوشتن کتاب برداری.

با تعجب زل زدم بهش که یه دفعه خندید.

- شوخی کردم، من فقط اومدم که ورزش کنم و اتفاقی دیدمت؛ اما راجب اون کتابی که داری می‌نویسی باید بگم زیادی غمگین بنظر میاد.

بخاطر شوخی بی‌مزه‌ای که کرده بود، هم خندم گرفته بود، هم نمی‌خواستم بهش رو بدم، آخه اصلا نمی‌شناختمش؛ واسه همین یه سرفه کردم و گفتم:

- اصلا بامزه نبود، در مورد کتاب هم باید بگم اصولا چیز غمگینی نیست، یک داستان بر اساس واقعیت هست.

یه نگاه ریز بهش کردم و بعد زدن یه لبخند حرصی گفتم:

- که البته هر کسی متوجه این مورد نمیشه.

خندید و گفت:                                             

- الان از هر کسی منظورت من بودم دیگه؟!

از رک بودنش تعجب کردم؛ اما به روی خودم نیوردم.

- شاید.                                       

بعد زدن این حرف روم و برگردوندم و به قدم زدنم ادامه دادم، چیزی که انتظار داشتم این بود که بره و منم به قدم زدنم ادامه بدم؛ اما از اونجایی که اکثر اوقات همه چیز بر وفق مراد من پیش میره، امروز هم همینجوری بود، بعله! این یعنی به جای این که بره، دنبال من راه افتاد، این دیگه از جونم چی می‌خواست معلوم نبود، قدم‌هام و تند‌تر کردم و رسیدم به سر کوچه، از اونجایی که این پسره هم قصد نداشت بره قدم‌هاش و با من هماهنگ کرد، خیابون خلوت بود و ما هم کنار همدیگه در حال قدم زدن بودیم، سعی کردم اصلا به حضورش توجهی نکنم و از این هوای تازه صبح لذت ببرم.

نفس عمیق کشیدم و چشمام و بستم، این هوا و صدای جیک جیک گنجشک‌ها واقعا آرامش داشت، حس زندگی رو می‌شد تو تک تک حرکاتشون دید، داشتم از فضای قشنگی که این پرنده‌ها ساخته بودن لذت می‌بردم که یه دفعه یه چیزی پرید روم و من خوردم زمین، با تعجب چشمام و تا آخرین حد ممکن باز کردم و به دور و بر نگاه کردم که با یه سگ خیلی خوشگل و بزرگ روبه رو شدم، سگه همینجوری که زبونش و می‌کشید روی صورتم دمش و تکون می‌داد، داشتم به کاراش می‌خندیدم که یه دست جلوی صورتم قرار گرفت.

- رو زمین نشین، هوا سرده مریض میشی.

با تردید دستش و گرفتم و از جام بلند شدم، یه تشکر زیر لب کردم و اون سگ بامزه سفید هم پشت سر ما شروع کرد به حرکت کردن، یه صندلی کنار خیابون بود؛ چون خسته شده بودم رفتم و روش نشستم، اون پسره هم کنارم نشست، سگه هم اومد و زیر پامون دراز کشید، همینجوری که داشتم نازش می‌کردم گفتم:

- آدما میگن سگ‌ها حیون‌های با وفا و مفیدی هستن.

سرش و تکون داد و گفت:

- اما از نظر گرگ‌ها، سگ‌ها، گرگ‌هایی هستن که تن به بردگی دادن تا توی آسایش و رفاه زندگی کنن.

به چشمای آبیش نگاه کردم و گفتم:

- اما ما آدمیم... نه گرگ!

بهم زل زد، سرش و به نشونه تایید حرفم تکون داد و گفت:

- می‌تونم یه سوأل بپرسم؟

- بپرس.

- کتابی که داری می‌نویسی درباره چیه؟

چشمام و ریز کردم و زل زدم تو چشماش، با یه لحن خاص گفتم:

- واقعا فکر کردی یه نویسنده، میاد توضیح بده کتابی که هنوز نداده بیرون درباره چیه؟

یه خنده ریز کرد و گفت:

- درست میگی، خب می‌تونی حداقل بگی موضوعش چیه؟ بنظر می‌رسید عاشقانه باشه.

یکم مکث کردم و جواب دادم.

- عاشقانه‌ بر اساس واقعیت هست.          

ابروش و انداخت بالا و گفت:

- همین؟ آخرش چی میشه؟   

با خنده جواب دادم.

- نمی‌دونی آخر هر عشق چی میشه؟

- نه، تو بگو.

- ته هر عشقی یا مرگه، یا جدایی، یا عادت، یا نفرت، خیلی وقتی اونایی که عشقشون با مرگ تموم میشه خوشبختن، اونایی که عشقشون با جدایی تموم بشه غمگینن، اونایی که به عادت برسن محتاج و معتادن، اونایی هم که عشقشون به نفرت برسه بدبختن، حالا خودت حدس بزن داستان من چجوری تموم میشه.

- جالب بود؛ اما با این توضیحات، کلی داستان میشه پیدا کرد و کلی پایان.

با خنده جواب دادم.

- اشتباه می‌کنی! اصل ماجرا اینه که عشق به پایان می‌رسه، حالا به هر دلیلی، فهمیدی؟

سرش و تکون داد.

- پس عشق و اینجوری تعریف می‌کنی؟

- خود عشق رو نه، پایانش و اینجوری تعریف می‌کنم.

- می‌دونی نیوتن باید برای عشق هم قانون سوم تعریف می‌کرد که وقتی یه نفر و دوست داری، اون حق عکس العملی، جز دوست داشتنت نداشته باشه.

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

سگ سفید و نازی که جلوی پام نشسته بود بلند شد و رفت، منم از جام بلند شدم و گفتم:

- نباید محتاج دوست داشتن کسی بود، باید جوری زندگی کرد که وقتی پیر شدی ای کاش تیکه کلامت نباشه.

اونم از جاش بلند شد و گفت:

- دیدی همه میگن سیزده عدد نحسیه؟

سرم و به نشونه مثبت تکون دادم و همینجوری که به راه برگشت ادامه می‌دادیم، بعد چند دقیقه مکث گفت:

- اما بنظر من عامل نحسی یک و سه هستن، نه سیزده.

با تعجب گفتم:                             

- چرا؟                                 

یه لبخند زد و ادامه داد.

- چون عشق‌‌ها یا یک طرفه هستن یا سه طرفه.

از این مثالی که زده بود خیلی خوشم اومد، راستش صحبت باهاش برام جالب شد.

- درسته؛ واسه همینه که آدما پشیمونت می‌کنن از این که هیچ وقت بهشون بدی نکردی.

بهم نگاه کرد و خندید.         

- خب خانم نویسنده، رسیدیم به خونتون.

به دور و برم نگاه کردم، اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم، نفهمیدم کی رسیدیم، خندیدم و گفتم:

- اوه! مثل این که رسیدیم؛ پس من میرم، فعلا.

اومدم برم سمت خونه که گفت:

- راستی اسمت چی بود؟

برگشتم و گفتم:

- دیانا و شما؟

یه اخم ریز کرد و گفت:

- دیروز کارت شرکتم و بهت دادم، یعنی یه نگاه هم بهش ننداختی که اسمم و ببینی؟

با خنده‌ای که بخاطر کار‌های دیروزم و زیر و رو کردن کارتی که بهم داده بودی ک‌ارب

 

رو صورتم نقش بسته بود گفتم:

- راستش نگاه کردم؛ اما اسمت و یادم نمیاد.

سرش و به معنی باشه تکون داد و دستش و آورد جلو.

- آرمان شکوهی هستم خانم محترم.

خندیدم و دستم و گذاشتم توی دستش.

- دیانا ستوده هستم آقای محترم.

اونم خندید و بعد خداحافطی رفت سمت خونش، منم در خونه رو باز کردم و سوار آسانسور شدم؛ چون باید می‌رفتم بیمارستان سریع لباسام و عوض کردم و بعد خوردن غذا رفتم توی پارکینگ، سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم، طبق معمول بعد نیم ساعت رسیدم، جای همیشگی پارک کردم و رفتم سمت اتاق همراز، ساعت هشت بود؛ واسه همین فکر نمی‌کردم کسی اونجا باشه.

بدون این که در بزنم رفتم داخل که اون دختره که باهاش چند باری حرف زده بودم و دیدم، اسمش و بعد یکم فکر کردن یادم اومد، ساینا... داشت داخل کشو‌های همراز و می‌گشت و اصلا متوجه حضور من نبود، آروم رفتم داخل و اونم سرش داخل کشو بود، پشت سرش وایستادم و زدم به شونش که سه متر پرید، مچ دستش و گرفتم و گفتم:

- داری چیکار می‌کنی؟                                              

معلوم بود ترسیده؛ واسه همین با من من گفت:

- راستش... من اومدم... چیز...

عصبی گفتم:

- راستش تو اومدی چی؟

- من...

عصبی‌تر از قبل گفتم:

- متوجه هستم که داری یه کارهایی می‌کنی ساینا خانم، اون روز که داشتم با فریاد هم حرف می‌زدم داشتی گوش می‌دادی، لبخند‌های الکی می‌زنی، اتاق دوربین‌ها رو خراب کردی، دردت چیه؟

با ترس تو چشمام نگاه کرد و اومد حرف بزنه که همراز در اتاق و باز کرد و با عجله اومد داخل، اومدم حرفی بزنم که زود‌تر از من حرف زد.

- داری چیکار می‌کنی؟

به ساینا نگاه کردم و همینجوری که مچش و محکم گرفته بودم گفتم:

- این دختره داشت داخل کمدت و می‌گشت.

قبل این که همراز بتونه حرفی بزنه ساینا من و هول داد و سرم محکم خورد به لبه‌ی میز و با سیاه شدن چشمام تنها صحنه آخر و دیدم که ساینا از بغل همراز رد شد و رفت بیرون و بعدش سیاهی مطلق بود.

***

با سر درد بدی چشمام و باز کردم که نور سفید چشمام و زد؛ واسه همین دوباره بستمشون، کم کم به دور و بر نگاه کردم و یه دست به سرم کشیدم که دیدم روش چسب زدن، نفسم و کلافه دادم بیرون و با یادآوری اتفاقی که افتاد از جام بلند شدم، توی اتاق پرسنل بودم، از تخت اومدم پایین که سرم گیج رفت، یکم همونجا وایستادم که همراز اومد داخل و کلافه بهم نگاه کرد.

- دیانا!                                                     

با چشمای جمع شده بخاطر دردی که توی سرم پیچیده بود نگاش کردم که ادامه داد.

- دیگه نمی‌تونی بیایی.

با تعجب صاف وایستادم و بدون توجه به دردی که توی سرم پیچید بهش نگاه کردم و گفتم:

- همراز! چی داری میگی؟ منظورت چیه؟

 

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیجدهم:

عصبی نشست روی صندلی کنار تخت، زل زد بهم و گفت:

- ببین دیانا، از وقتی اومدی همه چیز بهم ریخته، خودت و نگاه کن، درمان‌های فریاد داشت جواب می‌داد که تو با دادن اون گردنبند بهش همه چیز و خراب کردی، حالا هم که باعث شدی ساینا فرار کنه، متاسفم! نمیشه اینجوری ادامه داد، همه این بیمار‌ها دست من امانتن، نمی‌تونم ببینم حالشون بد میشه.

عصبی بهش نگاه کردم.

- همراز این مسخره‌ترین حرفی بود که تا حالا به من زدی! فرار ساینا به من چه ربطی داره؟

عصبی‌تر از من بلند شد و گفت:

- تو فکر می‌کنی رفتارت با یه بیمار روانی درست بود، باهاش مثل یه دزد رفتار کردی، باعث شدی فرار کنه، حالا من باید چیکار کنم؟ چجوری پیداش کنم؟ ها؟ جواب خانوادش و چی بدم؟ بخاطر یه کتاب مسخره نمی‌تونم بقیه رو تو خطر بندازم میفهمی؟

آروم‌تر از قبل رفتم کنارش و گفتم:      

- اما همراز... این یه کتاب مسخره نیست، بحث کل زندگیمه! اگه این و نتونم تموم کنم اخراج میشم، کل زندگیم عوض میشه.

- درد تو این نیست، دردت اینه که نمی‌خوای پیش ماهان کم بیاری، درد تو لجبازیته، میفهمی؟ تو لجبازی، فقط بخاطر لجبازی و بچه بازی تو نمی‌تونم باعث خرابکاری‌های دیگه بشم.

ناراحت و غمگین‌تر از همیشه زل زدم بهش، دوست صمیمی من چطور می‌تونست بهم همچین حرفی بزنه؟ معلوم بود خودش از حرفی که زده پشیمون شده؛ واسه همین گفت:

- دیانا... من...                            

نزاشتم حرفش تموم بشه، همینجوری که ازش فاصله می‌گرفتم گفتم:

- وقتی من یه تار موش و به هیچکی نمی‌دادم، اون من و به هیچی فروخت، حالا بهم میگی من لجبازم؟! نه... من لجباز نیستم، فقط انقدر خسته شدم از دروغ و کلک که همه چیز و گذاشتم کنار و تمومش کردم، نمی‌تونی کمکم کنی؟ عیبی نداره؛ ولی دیگه هیچ وقت بهم نگو که من با ماهان لجبازی کردم، اون خودش همه چیز و خراب کرد و تو هم این و خوب می‌دونی.

بعد تموم شدن حرفم به صدا زدن اسمم توسط همراز توجهی نکردم و از اتاق اومدم بیرون و کنار در فریاد و دیدم، سرم و پایین انداختم و از کنارش رد شدم، رفتم داخل حیاط نشستم و زل زدم به آسمون، اون همیشه عاشقم بود؛ اما همه چیز مثل یه پرنده بالش و باز کرد و پر کشید رفت، همه چیز دود شد، حالا چی مونده؟ هیچی! کلافه سرم و تکون دادم که نشستن کسی رو کنارم حس کردم، سرم و که بالا آوردم فریاد و دیدم.

- حرف‌هاتون رو شنیدم.

همینجوری که سرم و ماساژ می‌دادم گفتم:

- نه دروغ، نه خیانت، نه هیچ چیز دیگه‌ای خودش درد نداره، اونجاش درد داره که تو رو احمق فرض می‌کنن و مقصر می‌دوننت.

سرش و تکون داد و همینجوری که بهم خیره شده بود گفت:

- ممنون؛ بخاطر گردنبند، اون حالم و بد نکرد، فقط باعث شد چیزایی رو بخاطر بیارم که از یادم رفته بود.

دستم و از روی سرم برداشتم و بهش نگاه کردم.

- اگه همین الان مرجان بیاد، می‌بخشیش؟

- مرجان مرده! امکان اومدنش نیست.

کلافه بهش نگاه کردم و ملتمس گفتم:

- فکر کن مرجان بیاد، چیکار می‌کنی؟ می‌بخشیش؟ بعد اون همه کاری که کرد؟ می‌تونی ببخشیش؟

زل زد به برگی که زیر پاش افتاده بود و گفت:

- می‌بخشمش؛ چون یه آدم هم می‌تونه دوست داشته باشه، هم بهت خیانت کنه؛ دقیقا مثل ما که خدا رو دوست داریم و گناه می‌کنیم.

ناراحت بهش نگاه کردم و گفتم:

- من نمی‌تونم، نمی‌تونم نادیده بگیرم، نمی‌تونم بگذرم!

با چشمای نافذ مشکیش بهم لبخند زد و گفت:

- می‌تونی، گذشت کردن دو حالت داره، یا انقدر دوسش داری که از اشتباهاتش می‌گذری، یا انقدر از چشمت می‌افته که از خودش و اشتباهاتش با هم می‌گذری.

- مثل این صدا خفه کن‌ها می‌مونه که می‌زارن سر هفت تیر.

- چی؟

- این که احمق فرضت کنن و میگم، بدون صدا می‌کشنت.

سرش و به نشونه فهمیدن تکون داد، بعد چند ثانیه سکوت گفت:

- اما یه چیزی هست که حرف‌های تو رو نمی‌زنه.

بهش زل زدم و غمگین پرسیدم:

- چی؟

به سمت قلبم اشاره کرد و من یه تک خنده کردم و گفتم:

- دنبال چی می‌گردی؟ اونی که می‌بینی یه زمانی دل بود.

خندید و به اشکام که نفهمیدم کی رو صورتم ریخته اشاره کرد و گفت:

- این‌ها که حرفت و تایید نمی‌کنن.

اشکام و پاک کردم و روم و برگردوندم و آروم گفتم:

- حساسیته!                      

بلند‌تر از قبل خندید و گفت:

- بعله، می‌دونم حساسته!

یکم سکوت کرد و پرسید:

- چرا نمی‌بخشیش؟

@ Parya

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

موهام و گذاشتم پشت گوشم و گفت:

- بخاطر تموم خنده‌هایی که از صورتم گرفت و غم‌هایی که جاشون گذاشت، بخاطر این که دلم و شکست، بخاطر این که احساساتم و جلوم پر پر کرد، بخاطر زخمی که با حرف‌هاش تا ابد گذاشت.

برگ زیر پاش و از روی زمین برداشت و همینجوری که باهاش بازی می‌کرد گفت:

-  همون روز که یه نفر میاد تو زندگیت و می‌فهمی اون چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته جاذبه زمین نیست، وجود اونه، همه چیز برات تغییر می‌کنه، حتی بخشیدن.

 - ولی می‌دونی چیه؟ همیشه همین بوده، از عشق تباهی، از زندگی مصیبت، از دوستی شکست و از سادگی خیانت بدست میاد.

زل زد به چشمام، برگ و گذاشت رو صندلی، دستش و کشید تو موهای خرمایی رنگش و گفت:

- حکایت تنهایی خیلی از ماها، حرف زدن و زندگی کردن تو آواها، رویاها و دنیایی که توسط بقیه قابل شنیدن و درک کردن نیست؛ اما من میفهمم چی میگی، باشه؟

لبخند زدم، این پسره دیوونه هم خوب بلد بود حال من و خوب کنه، چشمام و یه بار باز و بسته کردم و گفتم:

- مرسی که باهام حرف زدی.

از جاش بلند شد و همینجوری که داشت می‌رفت گفت:

- من به چیزی گوش ندادم تو هم حرفی نزدی.                            

بعد زدن این حرف لبخند زد و از جلوی دیدم محو شد، به مسیری که رفته بود زل زدم و بعد تکون دادن سرم با بغض خندیدم، فریاد آدم عجیبی بود، عاشق دختری بود که دیگه زنده نیست و بهش خیانت کرده، دلم براش می‌سوخت؛ اما یشتر از اون دلم برای خودم می‌سوخت. زندگی‌های هممون پر شده از تماشای خطای دید، من اون و می‌بینم و اون من و نمی‌بینه، اون من و می‌بینه من اون و نمی‌بینم، یک خطای ساده بی انتها تا آخر عمر.

تو فکرهای خودم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد، با نگاه کردن به صفحه گوشی نفسم و کلافه دادم بیرون و یه دست تو موهام کشید، بزور جواب دادم که صدای بغضیش یه لحظه دلتنگم کرد؛ اما همش برای یک لحظه بود ماهان لیاقت نداشت تو افکار من باشه، دوباره به دیوار خودم تکیه دادم.

- دیانا میشه حرف بزنیم.

- الان داریم چیکار می‌کنیم مگه؟

- می‌خوام ببینمت، میشه رو در رو حرف بزنیم؟

نفسم و کلافه‌تر از قبل دادم بیرون و گفتم:

- زیاد وقت ندارم، بیا سمت بیمارستان همراز می‌بینمت.

بعد گفتن یه باشه و تشکر تلفن و قطع کرد، اوف! این دیگه از جونم چی می‌خواست خدا می‌دونه، رفتم وسایلم و از تو اتاق همراز بردارم که دیدم همراز هم داره میاد تو اتاقش، بدون این که بهش توجه کنم در اتاق و باز کردم و وسایلم و برداشتم، اومدم برم بیرون که دستم و گرفت و گفت:

- میشه باهام قهر نباشی؟

- من قهر نیستم، فقط یادم می‌مونه کی قضاوتم کرد و کی تو سختیا باهام موند و کی رفت، کی تو غم‌ها پیشم بود و کی رو زخمم نمک پاشید، یادم می‌مونه کی قضاوتم کرد و کی کنارم راه رفت.

بعد تموم شدن حرفم بهش تنه زدم و رد شدم، داشتم با عصبانیت سوار ماشین می‌شدم که صدای ماهان مانعم شد.

- سلام.

کلافه نگاش کردم و گفتم:

- چقدر زود رسیدی.

دستش و کشید پشت سرش و بعد این که نفسش و داد بیرون گفت:

- ماشینم بیرونه، بریم حرف بزنیم؟

عصبی نگاش کردم.

- حال گذشته رو ندارم.

ملتمس زل زد به چشمام.

- اگه گوش بدی چیزی نمیشه، میشه؟

سرم و تکو دادم و جلوتر ازش حرکت کردم و بعد صدای قدم‌هاش که پشت سرم می‌اومد و شنیدم، سوار ماشین شدیم و رفتیم کافه نزدیک بیمارستان، رو صندلی‌های چوبی قشنگ نشستیم، همه چیز قشنگ و ساده بود؛ اما به همون اندازه این موجود ناشناخته برام بی اهمیت بود، سوآل همیشگیم این بود که واقعا ماهان بی اهمیت بود؟ واقعا برام مهم نبود؟ نمی‌دونم... تو فکرای خودم بودم که صداش نظرم و جلب کرد.

- چی می‌خوری؟

- نسکافه.

بعد دادن سفارش‌ها، یه دست به موهاش کشید و آروم گفت:

- میشه پیشم باشی؟

خندیدم و گفتم:

- من همیشه بودم، تا حالا بودنای خودت و شمردی؟

- هر وقت به گذشته نگاه می‌کنم به خودم میگم که چقدر گند زدم.

دستم و از روی میز برداشتم و به صندلی تکیه دادم، همراه با لبخند موزیانم نگاش کردم و گفتم:

- خوب کاری می‌کنی عزیزم.

- درست نزدیک یک سال گذشته، اون روزا، اون لحظه‌ها، همش گذشت و خاطره‌ها دود شد، می‌دونم؛ اما من هیچ وقت روزای خوبی که باهات داشتم و یادم نرفته.

- تو رو نمی‌دونم؛ اما من تو سال گذشته مثل تیکه‌های یک پازل بهم ریختم و هر چی دارم می‌گردم نمی‌دونم کدوم تیکه‌ام رو تو کدوم لحظه و خاطره جا گذاشتم؛ پس با من راجب این چیزا حرف نزن.

 

@ Parya
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...