رفتن به مطلب

گذر از پُل احساس|مامانِ سورنا کاربر انجمن نودهشتیا


مامانِ سورنا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

نام رمان:گذر از پل احساس 

 

نام نویسنده: مامانِ سورنا(زهرا فرد)

 

ژانر:عاشقانه ،طنز ،احتماعی 

 

خلاصه: 

همیشه بزرگ‌ترامون گفتن، عقد دختر عمو با پسر عمو در آسمان ها بسته شده. اما انگار این بار بزرگ‌ترهای ما فرق دارند. همیشه پسر قصه مغروره و دل می‌بره؛ اما اینبار پسر قصه دل باخته و خودش رو می‌شکنه!

 

مقدمه:

پل‌ احساس تنها پلی  است،  در زندگی که شاید زندگی بدون  آن برای ما یکنواخت  باشد!
تعداد پل‌های احساس خیلی زیاده اما بهترین پل ، پل‌ احساسِ عشق است.

پلی که در ابتدا با نگرانی، نفرت، ترس یا دلشوره از آینده ای مبهم، شروع میشود؛ اما ذره-ذره آدم را تغییر می‌دهد. حتی سرنوشت را درست مثل آب که می‌تواند، آرام-آرام سنگ را تغییر بدهد.  عشق هم می تواند، آرام و بی سرو صدا قلب رو تسخیر کنه.
هرکس بدون شک  در طول زندگی به عشق می‌رسد!اما مهم آن جاهایی هست که بتواند عشق را حفظ کند.

پلِ‌ احساسِ عشقتون رو پیدا کنید و درون آن قدم بگذارید.  آن موقع هست که رنگ‌و فصل تازه‌ای از زندگی را می‌بینید

بی ستون کندن فرهاد نه کاریست شگفت
شور شیرین به سرِ هرکه فتد کوهکن است...

 

ساعت پارت گذاری:۱۲:۰۰

ویراستار: @ Asali _mA

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-  مامان جان   آخه   مگه بار اوله   که   می خوام  خونه دایی    رضا اینا بمونم ؟!چشم هرچی شما بگید چشم زود میخوابیم، باور کن بچه نیستم۱۸ سالمه این توصیه‌ها رو باید به سبحان بکنین نه من!!!! 

-دختر بازیگوشم میدونی که دل من پیش تو میمونه همیشه!!!! الان یه هفته است اونجایی بس نیست؟؟؟؟«

-ای من فدای اون دلت بشم خوشگل خانم قربونت برم میام دیگه یکی دو روزه

-برو بچه ...زبون نریز انقد ،به زنداییت سلام برسون خداحافظت

- چشم مامان خانم بزرگیتونو میرسونم خداحافظ 

امید که منتظر بود قطع کنم:

- چه عجب! عمه ول کرد بلاخره یا تلفن سوخت؟

ریحانه : بی مزه صبر کن اگه وقتی رفتم خونه به مامانم نگفتم بهش چی گفتی!! 

- بچه پررو من چی گفتم به عمه 

مهتا دنبال حرف منو گرفت:

 -دیگه چی میخواستی بگی داداش ؟؟؟برگشتی گفتی عمه زیاد حرف می زنه دیگه 

امید :

 -باز شما یه جا افتادید میخواید بین من و بقیه رو بزنید؟؟؟

من خودمو به موش مردگی زدم:

- کی ؟؟ما؟؟؟دو بهم زنی ؟؟؟

ماهرو با چند تا بسته پفک و آلوچه اومد تو اتاق...

- باز سر چیه بحثتون بیایید ببینید چی براتون آوردم... امید توهم  بذار ببینیم این فیلمودو ساعت دیگه من میرم فیلم نصفه میمونه 

با تعجب پرسیدم:

- مگه تو امروز روز استراحتت نیست ؟ 

ماهرو : استراحتم بود اما باید جای یکی از همکارا برم شیفت وایسم ریحانه خانوم

امید چپکی نگاهی به ماهرو انداخت

-من نمیدونم پرستاری هم شدشغل؟؟؟

ماهرو با انگشت روی بینی امید زد -هی آقا کچله بار آخرت باشه به شغل من توهین می کنیااا.

بعد از کلی مسخره بازی امید بالاخره رضایت داد و فیلم گذاشت انقدر خندیده بودیم که دیگه نمیتونستیم نخندیم منو مهتا به قیافه همدیگه نگاه می‌کردیم و دوباره خندیدنو از سر می‌گرفتیم 

شب بعد از رفتن ماهرو ، امید هم رفت پیش دوستاش.

من و مهتاوزندایی تو خونه بودیم 

زندایی :

-دخترا دلتون کیک نمی خواد ؟؟؟

من که حسابی گشنم بود سریع گفتم : 

-چرا زندایی خیلی هوس کردم مخصوصا چای باکیک 

مهتا  :

- ای گفتی کیک الان میچسبه 

زندایی : 

-خوب پاشید برید تو آشپزخونه هم آرد هست هم شکر و روغن و شیر و تخم مرغ  تا رضا و امید  بیان یه کیک خوشمزه بپزید وقتی اومدنباهم بخوریم

مهتارو‌مبل وا رفت  

-مامان یه جوری پرسید کیک می‌خوایم که گفتم  کیک حاضر و آماده تو یخچاله به نظرت منو این (اشاره به من )حوصله این کار رو داریم ؟

زندایی : 

-آبرومو بردی دختر حداقل جلو ریحانه آبروداری کن بزار ۴ جا بشینه بگه که  مهتا جز جفتک انداختن کار دیگه هم بلده ... من میدونم تو روجمعه ببرن شنبه ور دل خودمی...ببین کِی بهت گفتم...

مهتا : 

-مامان من جفتک میندازم ؟؟به قهرمانی جودو فقط فقط تو این خونه میگن جفتک انداختن ... هووووی ریحانه تو چرا موش کردی خودتو؟؟؟من جز جفتک انداختن کار دیگه بلد نیستم؟؟؟

 -زندایی شما هم بی انصافی می کنی بلند شدمو یکم از نشیمن دور شدم یه چشمک به زندایی زدم و ادامه دادم :انصافا گاز گرفتن وشاخ زدن هم بلده!!!زبونمو واسه  مهتا در آوردم وپا به فرار گذاشتم

 مهتا : هییین.... ریحانه کشتمت وایسا اگه جرئت داری ...

زندایی بلند بلند می‌خندید و ما هم دور میز غذاخوری تو پذیرایی می چرخیدیم و مهتا مدام خط و نشون می‌کشید

- زندایی ببین الان مثلا میخواد گاز بگیره 

-مامان نمیخوای چیزی بگی ؟؟؟مثلاً دخترتمااااا ..

-ای بابا مهتا !!من و امید اونسری بهت گفتیم که دایی اینا تو رو از شیرخوارگاه آوردن باورت نشد

 - وایسا ....خودم بگیرمت خیلی برات بد میشه .

داشتم دیگه کم کم از نفس میفتادم که زندایی به دادم رسید:

-خیلی خب بسه دیگه خرس های گنده  الان مهتا تنبل سر کیک پختن خون راه میندازه 

-مامان چرا فقط من ؟

-چون ریحانه زرنگه همه مدل کیک و غذایی میپزه اما تو چی؟؟؟هنوزم که هنوزه نمیدونی املتو چجوری و باچی میپزن...

مهتاب حالت بچه گونه ای که گوشه لباش به سمت پایین افتاده بود گفت : 

-میشه حداقل آدرس اون شیرخوارگاهی که منو ازش آوردین بدین‌برم مامان بابای واقعیمو پیدا کنم 

زندایی رو همون مبلی که نشسته بود دوتا دستاشو باز کرد تا ما بریم بغلش جفتمون رفتیم تو بغلش پیشونی هردوتامونو بوسید سر مهتارو به سینه چسبوند  و گفت گل دختر شوخی می‌کنیم باهات دیگه بی جنبه نبودی قبلنا!!!!ماهم زندایی رو  بغل کردیم 

مهتا از اون زیر زبونش رو واسه من در آورد و ریز ریز میخندید 

من از جام بلند شدم گفتم خانوما چه کیکی می خورید وانیلی ؟؟موزی؟؟؟ کاکائویی ؟؟؟زندایی  و مهتا همزمان گفتند موزی همین کهخواستم برم سمت آشپزخونه دیدم مهتا داره جاش رو کاناپه تنظیم میکنه تا بخوابه گوشیشو از دستش کشیدم و فرار کردم اونم با جیغ تاآشپزخانه دنبالم اومد گفتم : بیا کمک کن 

-وقتی جلو مامانم داشت کلاس می‌ذاشتی و سفارش می گرفتی فکر اینجا و می کردی چشمامو گرد کردم : 

-مهتا جونم به آبجی ریحانه جونت کمک نمی خوای بکنی ؟؟دلت میاد؟؟؟ با دستی که گوشی نبود به بازوم زد  -خودتو  باز شبیه گربه شرککردی میمون خانوم؟؟

جهنم‌الضرر بزار برم شارژرمو بردارم بیام 

اونشب با کلی شوخی و خنده با مهتا کیک پختیم وقتی دایی و امید اومدن کیکمونو خوردیم و بعد خوردن شام و فیلم دیدن وکلی حرف زدنبا مهتا خوابیدیم.

عه یه پشه مزاحم نمیزاره بخوابم مدام رو بینی و صورتم می‌نشست هی صورتمو میخاروندم یکم بعد دوباره می اومد سری آخر محکم زدمرو ببینیم اما دردی احساس نکردم صدای آخ امید که بلندشد  چشم باز کردم پسره ی بی مزه دستشو  گرفته و پشت دستش رو میماله

-خدا لعنتت کنه دختر این دسته یا ساطور؟؟ ایشالا دست شوهر بد بختتم  مثل خودت ساطورباشه

 -مگه مرض داری نمیزاری بخوابم 

-اون مهتا خره گفت بعد از کلاسش بریم بیرون  تقصیر منه خسته و کوفته از پادگان اومدم می خوام تو رو ببرم بگردونم اینم جوابم هیمادر کیه  که قدر بدونه کیه که بگه دستت درد نکنه داداش ...هیییی زمونه چیکار کردی با جوونا؟؟؟

حرص گفتم : 

-واااییی سر سام گرفتم  امید بسه دیگه خوبه تو پیرزن نمیشی وگرنه با غر غرات عروسا و نوه و نتیجه هاتو بیچاره می کردی پاشو بروبیرون منم لباس عوض می کنم میام .

بعد از عوض کردن لباس ها و انجام یکسری کارهای شخصی‌ رفتم پیش بقیه همه صبحانه خورده و منتظر ناهار بودن به خاطر همین منمنخوردم و به خوردن همون لیوان چای و بیسکویت که زندایی برام آورد رضایت دادم بعد اومدن مهتا وخوردن نهار هنوز سفره رو جمع نکردهبودیم که امید گفت:

- دخترا یه پیشنهاد دارم دوست دارید  به جای الکی پارک رفتن ببرمتون یه جای بهتر البته با اجازه حاج آقا وهمسر مکرمه

دایی رو شونه امید زد

 - کجا میخوای ببری دخترامو  پسر حاجی ؟؟

-یه رستوران و هتل خیلی شیک وسط جنگل هست یکی از دوستام  پیداش کرده تو چالوسه تازه افتتاح شده  جشنواره گذاشته هر شب تاصبح کلی خواننده های مشهور میاره اونجا تا صبح می خونن تا دوستم  اینارو گفت با خودم گفتم حتماً یه روز دخترا رو ببرم اونجا یهچشمک به ما زد وادامه داد :

- چون نه شما اهل اینجور جاهایید نه عمه و عمومحسن

زندایی گفت:

- و این یعنی من نگم که منم میام دیگه ؟؟

امید خندید و گفت : نه بابا مادر من این چه حرفیه شما بخواهی شمارو  رو چشام می برم من 

زندایی یه لبخند امید کش زد و گفت :چشمت بی بلا پسرم فقط مواظب دخترا باشیا

 -چشم حالا نظرتون چیه ببرمتون ؟؟؟مهتا  نگاهی به من کرد و گفت من که  اوکیم تو چی ؟؟منم گفتم باید به مامانم زنگ بزنم

 -عمه با من خودم باهاش حرف میزنم خندیدم و گفتم -پس داداشی منم اوکی  که با شنیدن صدای زنگ گوشیم از آشپزخونه خارج شدم وبا مامان بابا و سبحان کلی حرف زدیم و بعد از ابراز دلتنگی قطع کردم اما چیزی از این سفرمون نگفتم تا امید با مامان حرف بزنه

امید برای همه ما خیلی عزیز بود تک پسر دایی رضا که حکم برادر داشت برای من و دردونه عمه خانمش که مادر من باشه محسوبمی‌شد حتی بابا هم امیدو دوست داشت و از همون زمان بچگی هر جایی که امید بود اجازه رفتن من هم صادر می‌شد بچگی ...تو بچگیمن یه نفر دیگه هم بود که بابا خیلی بهش اعتماد داشت یعنی همه بهش اعتماد داشتن کسی که من ازش متنفرم کسی که.... اصلانمیخوام با فکر کردن به این موجود مزخرف روز خوبمو خراب کنم پس میگذرم حتی از یادآوری اسمش

دم دمای غروب وقتی ماهرو از خواب بیدار شد امید به اونم پیشنهاد داد که بیاد اما ماهرو که هنوز خوابش میومد قبول نکرد و ما سه تاییبه سمت چالوس حرکت کردیم تا خود اون رستوران یا خوراکی خوردیم یا به مسخره بازی هایی که امید با آهنگ ها در می آورد خندیدیمرستوران  جای قشنگی بود و محیطش واقعاً شیک بود منظره برفی اطرافم دیگه خیلی فضا رو شاعرانه کرده بود برنامه هتل از ساعت ۱۲شب شروع شد تا خود صبح ادامه داشت . تقریبا ساعت یک و نیم بود که رسیدیم قبل از سفارش دادن غذا ،خودمونو با عکس انداختنخفه کردیم و بعد از خوردن غذا هم که دیگه جای خود داره از حق نگذریم کیفیت غذاش هم خیلی خوب بود و به بچه‌ها گفتم 

-یه سری هم با مامان اینا بیایم... اینجا خیلی خوشگله 

مهتا : 

-آره واقعا کاش ماهرو هم الان اینجا بود اون از برف خیلی خوشش میاد امید که پرس دوم غذا را جلو می کشید :

-دخترا خیلی خوشمزه است شما هم باز سفارش بدید من و مهتا صورتمون جمع شد از فکر کردن به یک پرس غذای دیگه اما امید بااشتها می خورد و می خواست پرس سومو سفارش بده که منو مهتا نذاشتیمو زوری  بردیمش به  محوطه ای  که برنامه‌ها  اجرا می‌شدبماند که امید چقدر  غر زد شما نذاشتید غذا بخورمو واااییی چقدر گشنمه  و کلی دری وری  دیگه ساعت چهار یا پنج صبح بود که واقعاخسته شده بودیم و خواب نشسته رو صندلی ما را میبرد

امید : 

-بچه‌ها بریم یه اتاق بگیریم بخوابیم دو سه ساعت...

 سلانه سلانه مثل جوجه اردک افتادیم دنبال امید .

امیدکه برای گرفتن اتاق رفت ماهمونجا تو لابی هتل نشستیم .خیلی خوابم میومد ،سرمو گرفتم بالا که ببینم امید داره میاد یا نه مهتا  سرشو گذاشته بود رو میز و چشماشو بسته بود من پسری رو دیدم که رو به ما نشسته بود تا چشمم بهش افتاد چشمکی زد وبعدش همخندید کل تنم یخ کرد و احساس ضعف همیشگی اومد سراغم سرمو دوباره انداختم پایین دست مهتارو گرفتم سریع متوجه  سرما ی  دستم شد به صورتم نگاه کرد : تو خوبی ؟؟؟چیزی دیدی؟؟؟؟امید و مهتا تمام حالات من میدونستن حتی بهتر از  پدر و مادرم....

یه نگاه دورتادور لابی چرخوند با چشم به طرف میزی که پسره و دوستاش نشسته بودن اشاره کرد و به خاطر اینا اینطوری شدی باز ؟؟؟کاری کرد ؟؟برم  در بیارم چشماشونو ؟؟؟ ب امید بگم نصفشون کنه برات ؟؟؟

من : نه تقصیر اونا  نیست پسره فقط  چشمک زد من یکم غیر عادیم دیگه ... زنگ بزن امید بیاد اینجا پیش ما باشه یا ما بریم پیششگوشیم خاموش شده 

-الان زنگ میزنم

 -الو الو امید. 

 -کجایی؟؟؟بیا دیگه.  

-هیچی نشده. 

 -نه بابا میگم هیچی نشده ریحانه یکم استرس گرفته دوباره. 

- نمی‌دونم چرا.    

- می‌گه امید بیاد پیشمون دیگه همین باش.         

مهتا رو بمن گفت :داره میاد اتاق نمی‌دادن چون تو شناسنامه ت  نیست اما با شناسنامه من و خودش حل شده قضیه امیدو از دوردیدم که داره میاد اومد صندلی رو کشید  و نشست بین من و مهتا 

- چی شد ریحان از چی ترسیدی؟ به خاطر این که دعوا نشه گفتم : هیچی نشده یه دفعه ای استرس گرفتم

 

@ dorsa_a

ویرایش شده توسط dorsa_a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

یه دفعه ای استرس گرفتم.

 

امید:

- وسایلاتونو بردارید بریم.

 

همین که به اتاق رسیدیم سرمون به بالش نرسیده خوابمون برد.

صبح با صدای امید که انگاری داشت با کسی حرف می زد،  از خواب بیدار شدم.مهتا هنوز خواب بود.

 

وقتی امید تلفن رو قطع کرد :

- بیدار شدی؟

خندیدم:

- نه هنوز خوابم.

 

امید:

- بی خود! اون استادت رو هم بیدار کن بریم صبحونه بخوریم، باید راه بیفتیم. تا من می رم زنگ بزنم بگم صبحونه بیارن، شما دوتاحاضر بشید.

 

 بعد از رفتن امید منم مهتا رو صدا کردم و خودم هم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و موهام رو‌هم که از دیشب باز نکرده بودم، باز کردم ودوباره بستم.

 

وقتی رفتم بیرون شنیدم که امید می گه:

- ماهم خونه عمه اینا دعوتیم، مامان ایناهم اونجان. ماهم از اینجا می ریم اونجا.

 

کل زمانی که داشتیم صبحونه می خوردیم قیافه مهتا و امید توهم بود.

 

 

 

طاقت نیاوردم و پرسیدم:

- چی شده؟ چرا جفتتون یه دفعه ای این شکلی شدید؟

 

بین امید و مهتا یه نگاه خاص رد و بدل شد.

انگاری اتفاقی افتاده ومن باید بدونم و اون ها خبر دادن به من رو گردن هم دیگه می اندازن.

 

من: 

- خب! چی شده؟

 

مهتا سرش رو تکون داد وگفت : 

- هیچی، مامانم زنگ زد گفت بیایم خونه شما. اوناهم اونجان.

 

گفتم:

- خب این مگه ناراحتی داره؟

 

امید:

- این مهتا ر‌و نمی شناسی؟ هی غر می زنه من باید لباس عوض کنم، الانم سر همین ناراحته.

 

مهتا می خواست چیزی بگه که امید با چشم غره ساکتش کرد، البته چشم غرش از دید من مخفی نموند.

 

من:

- ولی انگار یه چیز دیگه هم شده.

 

امید:

 - آخه چی می تونه شده باشه بزی جون؟

 

من:

- ای بابا! باز گفتی بزی جون؟ خوبه منم بهت کچل اوغلان (پسر کچل) بگم؟

 

امید:

- خب بگو. کچل اوغلان حداقل آدمه ولی شما دوتا چی؟

 

مهتا:

- منو قاطی دعواهاتون نکنین که میام براتونا!

 

امید:

- بچه ها تند بخورید که راه بیفتیم، اگه دیر راه بیفتیم م خوریم به ترافیک کرج. اون وقت دیگه واویلا میشه.

 

بعد از یه صبحونه مفصل زدیم به جاده، اما انکار بچه ها دیگه دل و دماغ اومدن رو نداشتن و منم چشمام رو بستم و خوابم برد.

 

مهتا همینطوری که صورتمو ناز می کرد آروم آروم صدام می کرد:

- ریحانه... ریحانه پاشو. تنبل چه قدر می خوابی، رسیدیما.

 

با همون حس ترس مسخره از خواب بیدار شدم. رنگم لو می داد که باز هم ترسیدم.

 

امید به مهتا تشر زد که: 

- چه خبرته؟ باز ترسوندیش. بیا این ور خودم صداش می کنم. 

مهتارو هل داد اون طرف و بطری آب رو به سمتم گرفت و دستمو و توی دستش گرفت و یکم به سمت خودش کشید  تا صاف بشینم وبتونمبیرون از ماشین به دست و صورتم آب بزنم.

گفت: 

- بیا آبجی! یکم بخور ازش و با بقیش هم دست و صورتت رو آب بزن. می خواستم خودم صدات بزنم که این دختره خل نذاشت و  تا منبرم از سرکوچه آب بگیرم بیدارت کرد.

من:

-  عیب نداره.

 

مهتا دست تو جیب مانتوش کرد و آبنباتی درآورد و سمتم گرفت:

- بخور عمو ببینه!

 

شکلات رو گرفتم و پوستش رو باز کردم و تو دهنم گذلشتم. طعم شیرین آبنبات فشارم رو که طبق معمول افتاده بود رو تقریبا تنظیم کرد وحالم‌ بهتر شد.

 

 

 

حالم که کمی سرجاش اومد، امید گفت:

- ریحان بیا پایین دیگه. می خوای تا وسط اتاق با ماشین ببریمت؟

 

سریع پریدم پایین و گفتم :

- خسیس خان فقط ده دقیقه نشستم تو ماشینت، مگه چیزی ازش کم شد؟

 

امید:

- بله پس چی فکر کردی! می دونی دقیقه ای چند پول استهلاک صندلی ماشین می شه؟

 

زبونم رو درآوردم و گفتم:

- به تو چه اصلا! ماشین داییمه، الان می رم بهش می گم.

 

مهتا مسخره بازیش گل کرد:

- ریحان! توروخدا به داییت نگو.

 

همینجوری که به  سمت در می رفتم و می خواستم زنگ رو بزنم، امید گفت:

- وایسا یه لحظه.

 

متعجب برگشتم سمتش:

-‌ چرا؟ چی شده؟

 

امید: 

- ریحان بدون از این لحظه هر اتفاقی بیفته من و مهتا مثل شیر پشتت هستیم و تو تنها نیستی. خب؟ قول بده قوی باشی.

 

یک لحظه ترسیدم:

- نکنه اتفاقی مال کسی افتاده؟ مامان و بابام یا خدایی  نکرده سبحان؟

زبونم نمی چرخید چیز دیگه ای بگم... .

 

مهتا دستشو دور شونم انداخت:

- آخه خنگ خدا! اگه دور از جون واسه کسی اتفاقی می افتاد، الان اینجا انقدر ساکت و خلوت بود؟

 

 

 

گفتم:

- پس چی؟ امید داره چی میگه؟

 

امید:

- میگم که همیشه پشتتم همین .مگه چیز دیگه ای گفتم که تو سریع کشت و کشتار راه انداختی؟

 

بی مزه ای نثارش کردم و گفتم:

 - وقت دیگه ای نمی شد محبتت قلبمه شه؟ 

بعد به زنگ اشاره کردم و گفتم:

- تا منو سکته ندادید اجازه هست؟

 

امید:

- بزن

 

زنگ رو زدم و در باز شد:

- وای بچه ها! گوشیم موند تو ماشین، امید سوییچ رو بده برم گوشیمو بیارم.

 

امید:

- خب شما برید تو من بیارم.

 

من:

- وا! تو جدی جدی می ترسی بلایی سر ماشینت بیارم؟

 

امید:

 - نه دیوونه این چه حرفیه؟

 

من:

- خب پس سوییچ رو بده دیگه، شماهم برید تو من الان‌میام.

 

امید با میلی سوییچ رو سمتم گرفت:

- خب پس با مهتا با هم بیاید.

 

من:

- امید؟ می زنمتا! لازم نکرده، جفتتون برید تو منم دودقیقه می رم گوشی رو برمی دارم میام.

 

مهتا دست امید رو کشید و گفت: 

- باشه آجی زود بیا.

و بعد رفتن تو.

من هم رفتم گوشی رو که روی صندلی افتاده بود برداشتم و بعد داخل خونه رفتم و در حیاط رو پشت سرم بستم.

 

جلوی در ورودی خونه چند جفت کفش اضافه دیدم:

- اوه باز مهمون داریم خدا بخیر کنه! لابد دوباره خونواده نچسب دایی بابا با اون دوقلو های بی مزه شون اومدن.

 

در رو باز کردم و داخل شدم.

شوک اول: عمو و زن عمو ایستاده بودن و منتظر به من نگاه می کردن تا بغلشون کنم.

با تته پته سلام دادم و هردوشون خیلی گرم جوابمو دادن.

 

عمو محکم بغلم کرده بود:

- دختر یکی یه دونه من، ماشاءالله چقدر بزرگ شدی عروسکم.‌ خانوم شدی دیگه.

زن عمو چندین بار لپم رو بوسید و باهمون لهجه ترکی قشنگش گفت:

- ماشاءالله خدا حفظت کنه، چقدر تو‌خوشگل تر شدی ریحان گلم. الله سنی نظر لرن کوروسون.(ترجمه: خدا تورو از چشم بد حفظ کنه یاهمون چشم نخوری خودمون)

 

آخی! زن عمو هنوز هم همون طور بود و وقتی احساساتی می شد کانالش تغییر می کرد و ترکی حرف می زد.

 

محمد نفر بعدی بود. خداروشکر کردم که نفر چهارم این جمع نیومده و نیست.

 

محمد مهربون نگاهم می کرد:

- سلام ریحان کوچولوی خودمون. خوبی؟

 

من: 

- سلام دادام. ممنون خوبم. رسیدن بخیر.

 

 

محمد با صدای بلند و طولانی خندید و گفت: 

- هنوز یادته به من می گفتی دادام؟ چقدر دلم تنگه اینجوری صدا کردنات بود بی معرفت.

 

خندیدم و گفتم:

- دیگه ببخشید.

 

به مامان و بابا و دایی و زن دایی هم سلام کردم که اونا هم با خوش رویی جوابم رو دادن.

 

سبحان که جلوی تلویزیون نشسته بود:

- آجی پس من چی؟

 

به طرفش رفتم و لپش رو یه ماچ آبدار کردم:

- سلام به روی ماهت عشقم! دلم برات تنگ شده بود .

دوباره بوسیدمش که این بار اون هم منو بوسید و دست انداخت دور گردنمو و آویزون گردنم شد.

 

یه صدایی از پشتم گفت:

- سبحان بیا پایین. دختر عموم رو کشتی.

 

خدایا خدایا! لطفا من خواب باشم، خدایا من... صداها تو سرم می پیچید و گنگ بودم. بلند شدم و ایستادم،دست های سبحان هنوز دورگردنم بود .چشمام هنوز باور نکرده بود اونی که جلومه عماده، عماد... با تکرار اسمش توی سرم همه جا تاریک‌شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

 

با احساس مایع شیرینی زیر زبونم چشمام رو باز کردم. اولین کسی که دیدم امید بود که سرم‌رو روی پاش گذاشته بود وقاشق رو به دهنمنزدیک می کرد.

وقتی دید چشمام بازه لیوان رو روی میزگذاشت و مثل همیشه چونم رو کشید و گفت:

- بزبزی تو که باز مارو‌ نصف عمر کردی! تو‌از این ور غش کردی و عمه از اون ور بیهوش شد.

 

همه چیز یادم اومد، وای عماد. اون برگشته بود.

امید وقتی دید که دوباره رنگم داره سفید می شه وسرمای انگشتام داره بر می گرده، آروم تو‌گوشم زمزمه کرد :

- مگه نگفتم هر چی شد من پشتتم؟ این طوری به من اعتماد داری؟ یکم قوی باش قربونت برم.

 

چشم چرخوندم. عمو و زن عمو،دایی و زن دایی و محمد بالاسرم ایستاده بودن و بهم زل زده بودن.

 

عمو: 

- خوبی دخترم؟ چی شد؟

زن عمو:

-  آه کیزیم! نه اولدی سانا بویله؟ (وای دخترم چی شد به تو؟)

 

دایی:

- لابد درست و حسابی غذا نخوردی آره دایی جان؟ حتما قندت افتاده وگرنه تو‌بی دلیل اینطوری نمی شدی.

 

زندایی:

- مهتا چرا اون گوشه وایسادی؟ برو‌چندتا دونه خرما با شیر بیار. نمی بینی دخترم ضعف کرده؟

 

جواب همشون رو با لبخند نصفه و نیمه ای دادم و گفتم: 

- خوبم. نمی دونم چرا سرم‌گیج رفت.

 

محمد:

- سبحان بیا ببین آبجیت هیچیش نیست.  بیچاره بچه خیلی ترسید. ریحانه صداش کن.

 

 

 

نیم خیز شدم که سبحان رو صدا کنم با اون چشم تو چشم شدم. خیلی بد نگاهم می کرد. خیلی بد و ترسناک... . اون لحظه حاضر بودمعزرائیل رو ببینم اما چشمای اون رو هرگز.

 

بافشار دستم که توی دست امید بود خودم رو جمع و جور کردم و از چشماش چشم گرفتم:

- سبحان؟ داداشی؟ بیا اینجا ببینم. ببین خوبم.

 

سبحان اومد جلو و گوشه مبل نشست و دست گذاشت رو صورتم:

- آجی من سر تورو گیج آوردم؟

 

از لحن خوشگل داداش کوچولوم خندم گرفت.

محمد سرش رو نوازش کرد و گفت: 

- نه پسر خوب! آبجیت صبحونه نخورده گشنش شده.

 

سبحان سریع از جاش بلند شد و از دست مهتا که داشت برام شیر و خرما می آورد، سینی رو کشید و دوباره بدو بدو پیش من اومد:

- بخور آجی که دیگه اینطوری نشی.

 

خندیدم و گفتم:

- چون تو این رو آوردی اگه بخورمش خوب خوب می شم.

 

مامان و باباهم از اتاق خارج شدن. مامانم جای امید نشست، نم توی چشماش رو با گوشه چادرش گرفت:

- تو که من رو نصف جون کردی دخترم. چی شده؟ تو که خیلی وقت بود دیگه این طوری نمی شدی؟

 

بابا پیشونیم رو بوسید:

- فرزانه ول کن این حرفارو. این حرفا برای بعد باشه. نمیبینی تازه رنگش داره سرجاش میاد؟ این رو بخور دخترم(خرما) حالت بیاد سرجاش.

 

لیوان خالی شیر رو تو سینی گذاشتم و گفتم:

- خوبم.

مهتارو که حالا  رو به روم بود صدا کردم:

- مهتا کمکم می کنی بریم اتاقم لباس عوض کنم؟

 

مهتا سریع اومد سمتم:

- آره آبجی حتما.

با کمک مهتا رفتیم بالا. به محض اینکه در رو بستیم برگشتم سمت مهتا:

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میس کنعانی مهمان

بسیار جذاب و زیبا...

بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم عزیزم‌..

به یقین میتونم بگم که یه نویسنده موفق و حرفه ای هستی بانو جان...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23 دقیقه قبل، میس کنعانی مهمان گفته است:

بسیار جذاب و زیبا...

بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم عزیزم‌..

به یقین میتونم بگم که یه نویسنده موفق و حرفه ای هستی بانو جان...

😘😘😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️تشکررررر

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

«ریحانه»

 

 

 

باعصبانیت نگاهی به مهتا کردم.

- مهتاااااااا ! من چی بهت بگم که لایقت باشه؟ 

تو با خودت نگفتی حداقل به این بدبخت بگم که چه بلایی سرش اومده؟

اون امید رو که دیگه اصلا کاری باهاش ندارم. 

هی می دیدم یه طوری هستید و عجیب و غریب رفتار می کنید . 

اصلا ازت انتظار نداشتم.

 

مهتا یکم بغض کرد.

- به جون آبجی می خواستم بگم اما امید نذاشت. اونم ترسید حالت بد بشه.

 

من:

 - به نظرت الان حال من بد نشد؟!

 

مهتا:

- خب حالا دیگه ببخشید، اتفاقیه که افتاده.

 

این دختر داشت مغزمو منفجر می کرد‌. نگاهی بهش کردم :

- گمشو ! اتفاقو نباید میذاشتی بیفته .

مارمولک خانوم باید بهم میگفتی .

 

مهتا با زبون درازی:

- عمته عشقم عمته .

 

 

 داشتم روانی میشدم، آخه چرا باید الان می اومدن؟! اینا که قرار بود توی عید بیان.

تو این فکر بودم که امید مثل یک بز به تمام معنا، در نزده اومد تو اتاق و باصدای بلند گفت:

- خب خب ! بزبزی های من چطورید یا نه؟

 

من:

 ما بزیم یا تو؟ در نداره اینجا؟

 

امید:

- نچ نچ نچ بی تربیت ! با یک عدد چوپان زحمتکش اینطوری برخورد می کنند؟

 

چشم غرهٔ بدی به امید رفتم ، امید دوباره دست برنداشت:

 - آخ آخ اینطوری می کنی اصلا دلم برات می ره.

 

از دستش ناراحت بودم. این دوتا از هرکسی به من نزدیک تر هستن باید بهم میگفتن.

 

من:

-امید ! تو درد منو می دونستی ، چرا بهم نگفتی؟ چرا گذاشتی جلوی اون این ریختی بشم؟

 

رفته بودم تو مود ناراحتی و متوجه نشدم که دستای امید کی از کنارم رد شدن و یه دفعه قلقلکم داد.

 

امید با خنده گفت:

- دیگه بسه، تلخ بودن رو تموم می کنی یا نه؟

 

انقدر خندیدم که نفسم داشت بند می اومد و دیگه آخرش خندیدن من به جیغ جیغ کردن رسیده بود . هرچقدر سعی کردم از زیر دست امیددر برم ، نمی ذاشت.

بریده بریده گفتم:

- بسه ........ بسه ........ .

 

مهتا هم که فقط مثل یه بز شریف ایستاده بود و می خندید.

وقتی خندم بند اومد، موهامو که کاملا به هم ریخته شده بود داخل شالم فرستادم.

 

امید:

- خب حالا که به سلامتی ، صلح و صفارو برقرار کردم می رم پایین. شماهم اگه خواستید بیاید.

 

امید که در رو بست ، مهتا گفت: 

- چیه ؟ چرا باز چشماتو اون شکلی کردی؟چی تو این فکرت می گذره؟ چه نقشه پلیدی داری می کشی؟

 

نگاهی با چشمای خبیث به مهتا انداختم:

- من نقشهٔ پلید می کشم؟ خوبه همیشه واسه نقشه های پلید، مهندسِ نقشه کش تو هستی .

 

مهتا:

-گمشو ! نقشه هارو جنابعالی می کشی، اجراشونو گردنِ من میندازی . 

خب بگو ببینم به چی فکر می کردی؟

 

سرم رو خاروندم و گفتم:

-هیچی ! داشتم فکر می کردم چیکار کنیم تا طبقهٔ پایین نریم.

 

مهتا:

- خب نتیجه چی شد؟

 

  

با لگد به باسن مهتا زدم و چون بی هوا نشسته بود ، پرت شد وسط اتاق روی زمین.

 

مهتا:

-هوی بز کوهی ! یواش.

 

رو تخت خوابیدم و رومو کشیدم، بعد هم چشمامو و بستم و گفتم:

- من حالم بده ، مریضم. پاشو برو یه آب قندی، شکلاتی،چیزی بیار . بعدشم من خوابم ، کسی نیاد بیدار شم از خواب . تو هم میایاینجا مواظب باش از خواب نپرم.

مهتا:

-بمیری با این نقشه هات . آخه مگه اینجا مدرسه هست که خودتو بزنی به مریضی و گواهی بگیری و سرِ کلاس نری؟!

 

دهنمو یکم کج‌کردم و با حرص گفتم:

-ببین عمت معلمه ! منم مجبورم.

@ Asali _mA

ویرایش شده توسط مامانِ سورنا
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

 

مهتا دستم رو کشید و مجبورم کرد بشینم.

نشست جلوم و مستقیم تو‌چشمام نگاه کرد:

- ببین ریحان! فکر کن اون غوله اصلا وجود نداره. توکه خوب بلدی آدمارو حساب نکنی، بلایی رو که سر پسرِ خانم شیخی آوردی یادتنیس؟ بدبخت رو کلا نابود کردی.

حالا این هم مثل همونه، منتها اون خواستگار بود این یکی فامیله.

هیچ‌جوره حسابش نکن. بالاخره اونم می بینه که حضورش اصلا برای تو مهم نیست و ازش ترسی نداری، ماهم پشتت هستیم و تنهانیستی؛ سمتت نمیاد.

می دونی که امید چقدر روت حساسه، خون راه می اندازه کسی بخواد تو‌رو اذیت کنه.

آبجی قشنگم! بالاخره این کابوس یه روز باید تموم بشه نه؟ تا کِی می خوای این جوری مثل بید بلرزی؟ تا کِی می خوای خودتو قایم کنی؟پاشو! یه لباس خوب بپوش بریم پایین .

 

راست می گفت، اگه خودم رو پنهان می کردم جَری تر می شد. عماد خدا لعنتت کنه .

از کمد یه شومیز آبی فیروزه ای که گل های ریز داشتن رو برداشتم و پوشیدم. 

برای روش هم داشتم دنبال لباس می گشتم که مهتا به سارافون کُتی و‌ شلوار کالباسی رنگم، که آستین سارافون حلقه ای بود و شلوارشیه کوچولو دم پا و در کل خیلی خوشگل و شیک‌بود؛ اشاره ای کرد و گفت:

-این قشنگه! بیا اینو بپوش.

 

تیپم رو با یه شال لَخت کالباسی و طوسی رنگ کامل کردم و تو آینه به خودم یه نگاه انداختم، خوب بودم. 

برگشتم سمت مهتا و گفتم:

- بریم.

 

مهتا:

  - کجا بریم ؟ چادر سرت کن.

 

من:

- چادر چرا آخه؟

 

مهتا:

- چون بابام پایینه! مسخره بازی در نیار، من تنها نمی تونم چادر بپوشم پس توهم باید بپوشی.

 

من:

- ای بابا ! خیلی خب. 

چادر رنگیم رو هم برداشتم و سرم کردم و به مهتا گفتم:

- حالا بریم؟!

 

مهتا:

-نخیر

من:

- دیگه چرا؟!

 

مهتا:

- چون شبیه جنازه ای هستی که انگار تازه یک ربعه از گور بلند شده .

بابا یه ریملی ، خط چشمی، یه رژی، یه کوفتی، یه دردِ بی درمونی به اون صورت شیر برنجت بمال بلکه یکم رنگ و رو بگیری.

 

من:

- گمشو! حالا انگارخودش قیافش شبیه حادیثه تو اوسس ترکیه هست. من خیلی هم خوبم.

 

مهتا:

- باشه تو خوبی. بشین زود باش.

 

روی صندلی میز آرایش نشستم و گفتم:

- مهتا خوشم نمیاد زیاد شلوغ و پلوغش کنی، فقط یه خط چشم نازک بکش.

 

مهتا:

- هیس شو ! خودم می دونم.

 

مهتا برام یه خط چشم نازک کشید و به همون حالتِ چشم خودم یه دنباله ریز بهش داد و چشمام رو که همیشه خدا خمار بود، خمار ترکرد.

مژه هام بلند بودن و نیازی به ریمل نداشتن، اما باز مهتا خانوم با ریمل بهشون حالت داد و آخرش یه رژ صورتی ماتِ خیلی کمرنگ  به لبمزد .

در کل خوب شدم. خودم که پسندیدم.

آرایش مهتا هم که همیشه همین بود: خط چشم و رژ و بعضی وقت ها ریمل.

من و مهتا هروقت باهم بودیم برای هم دیگه خط چشم می کشیدیم، پس الان هم این مسئولیت خطیر افتاده بود گردن من.

بعد از عملیات خوشگلاسیون مهتا خانوم اجازه دادن به طبقه پایین تشریف ببریم.

تازه قسمت خنده دار اینجا بود که من و مهتا هیچکدوم درست چادر گرفتن رو بلد نبودیم ، جفتمون چادر هارو زیر بغلمون زدیم و از پله هاخرامان خرامان پایین اومدیم. پامون به سالن نرسیده بود که دیدیم همهٔ سَر ها به سمت پله هست و همه دارن مارو نگاه می کنن. من ومهتا به صورت غیر ارادی چادر هارو وِل کردیم و صاف ایستادیم.اینبار همه زیر خنده زدن، حالا نخند و کِی بخند.

امید بازهم مثل همیشه فرشتهٔ نجات شد:

- ای بابا! یه سریال خوب پخش نمی کنن که حداقل آدم حوصلش سر نره. 

توجه همه که به تلویزیون جلب شد، من خیلی ریز به سمت آشپزخونه راه افتادم؛ اما مهتا رفت پیش مامانش نشست.

 

پشت اُپِن ایستاده بودم، خب خدارو شکر کسی حواسش به من نبود.

مهتا بلند شد تا پیش من بیاد، مثل همیشه خیلی جدی بود.

 اما من داشتم مسخره بازی در می آوردم و دهنم رو کج و راست می کردم و تند تند پلک می زدم ، و به قول مهتا عشوه خرکی می اومدمتا بخنده.

همین که سرم رو برگردوندم دیدم یه جفت چشم بهم زل زدن و یه لبخند محو روی لباشه و هِی داره بزرگتر میشه.

خاک دو عالم بر سرم! این کِی اومد این رو به رو نشست ؟! برم بمیرم با این کارام.

همینجوری یک هویی زیر اپن نشستم، یعنی روی زمین سقوط کردم.

مهتا همون لحظه اومد روبه روم نشست:

- چیه؟ چی شد؟

 

گفتم:

- پاشو اونور اُپن رو نامحسوس نگاه کن.

 

مهتا بلند شد و دید ، اونم نشست کنارم:

- خاک بر سرت! اداهاتو دید؟ خخخخ الان می گه این دختره کم داره. خوبه همون موقع...

 

مهتا با نگاه چپکی من ساکت شد ، اما خندش بند نمی اومد.

 

من:

- کوفت ! نخند.

 

مهتا:

- عیب نداره، ول کن بابا. چیزی نشده.

 

مامان که تازه با گلدون من از تراس اومده بود توی آشپزخونه، با تعجب به ما نگاه می کرد:

- اونجا چرا نشستید؟

 

مهتا:

- همینجوری عمه

 

مامان:

- پاشید برید اونجا بشینید دیگه. ریحان مامان بهتری؟

 

من:

- بله مامان خوبم.

 

مامان: 

- خب خداروشکر! زشته اینجا نشستید الان عموت اینا ناراحت میشن. برید.

@ Asali _mA

ویرایش شده توسط مامانِ سورنا
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

گذر از پل احساس

 

تا وقت شام هر زمان که اتفاقی سر برمی گردوندم با چشمای عماد روبرو می شدم،  دو سه بار هم مهتا متوجه شد و این حالمو واقعاً بدمی کرد. اما هر بار که دستام یخ میکرد و بدنم می لرزید مهتا بود که بهم دلداری میداد.

 

اون شب یه چیزی هم فهمیدم، نزدیک شدن امید به من و تو هم رفتن اخمای عماد رابطه مستقیم دارن.

 

مثلاً موقع چیدن میز شام امید که باهام شوخی می کرد و جلوی راهم رو می گرفت یا وسایل رو ازم میگرفت، عماد مثل عقاب زخمینگاهمون می‌کرد.

 تا جایی که دیگه انگار نتونست تحمل کنه و اومد پشت سر امید،  دوتا ضربه آروم روی شونه امید زد و امید که برگشت‌سمتش گفت:

-  بده به من بشقاب هارو! شما زیاد کار کردی خسته شدی،  من میبرم.

 

 امید که اصلاً احساسش نسبت به عماد رو مخفی نمی‌کرد گفت:

- لازم نکرده برو بشین سر جات.

 

 

انقدر تو دلم قربون صدقه امید رفتم که حد و اندازه نداشت.

 

مامان که مدام بین آشپزخانه و پذیرایی در حال رفت و آمد بود دید که امید و عماد نه چندان دوستانه روبروی هم ایستادن.

 ولی من می دیدم که دوئل چشمی دارند با هم .

 

مامان: 

- عماد جان پسرم! شما چرا بلند شدید؟ بچه‌ها هستن دیگه. 

 

امید:

 - بله آقا عماد! منم یه ساعته دارم همینو میگم.

 

 عماد:

-نه زن عمو! امید جان (جانش از صدتا فحش بدتر بود) خسته شده و من م حوصلم سر رفته بود، گفتم کمک کنم. خسته شدم از یه جانشستن.

 

 مامان:

- باشه پسرم! خونه خودته دیگه تعارف که نداریم، هرجور خودت دوست داری. امید، عمه! بیا شما این ظرف غذا ها رو ببر واسه مشرمضون. پیرمرد گناه داره تنهاست، بوی غذا میخوره بهش شاید دلش بکشه. بیا فداتشم.

 

(مش رمضون هم باغبون ما بود و هم کارهای سنگین خونه رو انجام می داد و هر وقت مهمونی بزرگ یا خونه تکونی داشتیم دخترش همکمک مون می‌کرد.)

 

امید یه نگاه به من انداخت و زیر لب گفت:

- حسابش نکن.

 

و از کنارم رد شد. پشت سر امید خواستم برم سمت آشپزخونه تا یه لحظه هم با عماد تنها نباشم، که گفت:

- فقط به من حساسیت داری؟

 

 برگشتم سمتش:

-  یعنی چی؟

 

عماد:

- آخه تا بقیه هستن میگی میخندی، اما من که اومدم میری. سر همون واسم  سوال پیش اومد نکنه به من آلرژی داشته باشی دختر عمو؟

 

من: 

-نخیر این طوری نیست .

 

 رفتم توی آشپزخونه ،  مهتا با دیس برنج اومد طرفم:

- چی داشت میگفت؟

 من هم تند تند براش گفتم. 

 

ظرف خورشت رو گرفتم و با همدیگه بردیم سر میز. 

 

عماد داشت سبد نون رو روی میز می ذاشت و امید هم غذای مش رمضون داده و برگشته بود.

 

همین که عماد خواست برگرده، چون من پشتش بودم خورد به من و ظرف خورشت ریخت روی دستم. 

اگه خودمو عقب نمی کشیدم کامل می ریخت روم.

 

همزمان با ریختن خورش روی دستم دادم در اومد:

- آی! سوختم.

 

عماد که هول کرده بود:

- ببخشید! تو چرا پشت من ایستادی؟ آخه صدا چرا ازت در نمیاد؟ بده ببینم دستت رو چیزی شده ؟

 

همین که دستشو آورد سمت دستم و من می خواستم دستمو عقب بکشم، امید اومد بینمون و تقریباً عماد و هل داد.

 

امید دستمو تو دستش گرفت:

 

- تو چرا انقدر بی دقتی؟ بیا بریم بشوریم دستت رو. ببین چیکار کردی دختر با خودت؟

 

 دستمو می شستم و به حرف‌های امید گوش می دادم:

 

- گفتم که حواسم بهت هست، الکی حرفی رو نمیزنم.

کافیه  دست از پا خطا کنه بیچارش می کنم. الان تقصیر اون بود اینجوری سوختی؟

 

من:

- نه بابا! میخواستم خورشت بذارم رو میز  یهویی برگشت که بره خورد به دستم.

 خودمونیما امید داداش بزرگ داشتنم خیلی باحاله.

 

 امید:

- معلومه مخصوصاً اگه داداش بزرگه من باشم.

 

 وقتی برگشتیم همه دور میز نشسته بودن، همگی  از وضع دستم پرسیدن و منم جواب دادم که چیز خاصی نشده.

 سر میز امید مثل همیشه بین من و مهتا نشست و موقع غذا خوردن تمام حواسش به ما بود.

دست به لیوان می‌بردیم،  برامون دیوان و پر می‌کرد و مدام تیکه های تمیز شده ماهی رو تو بشقاب هامون سرازیر می کرد. چونمیدونست جفتمون از مرغ متنفر و عاشق ماهی هستیم.

 

 مامان مدام تعارف می‌کرد و حواسش بود مهموناش از همه چیز راضی باشند.

 این وسط تنها چیزی که آزارم می‌داد ، پسرم پسرم های مامانم وقتی داشت با عماد صحبت می‌کرد بود.  آخه کسی نبود بگه مادر من کِیصاحب پسر به این گندگی شدی  که من خبر ندارم؟ اونم همچین پسر اخمویی.

 

 شب خسته کننده ای بود و قصد تموم شدن نداشت.

 

 بعد از شام مامانم صدام کرد آشپزخونه:

- ریحان جان! امید چای‌ها رو ببره مهتا هم بشقاب ها رو ببره برای شیرینی، تو هم پشت‌سرش  شیرینی رو بیار. آفرین دخترم! دستتدرد نکنه .

 

همگی به کارهایی که مامان گفت مشغول شدیم . شیرینی دورتادور چرخوندم.

وقتی شیرینی رو جلوی عمو گرفتم گفت:

- هم خودت شیرینی هم تو دستات شیرینی،  قربون این همه شیرینی برم.

 منم لبخند زدم و خیلی خر ذوقانه تشکر کردم.

 

 من خوشم اومد اما مهتا می گفت:

- ببین چیکار کردی عموت نیومده فهمید شیرین می زنی.

 

 بعد از عمو عماد بود منتظر جلوش ایستادم اما بر نداشت، اصلا انگار نه انگار. 

 

 من: 

- بر نمی دارید ؟

نه رو انقدر بلند گفت که سر ها برگشت طرفم.

 

 محمد:

- ریحانه خواستگاری کردی ازش این طوری جواب رو شنیدی؟

 

 کلی خجالت کشیدم، سریع از جلوش رد شدم و رفتم نشستم کنار دایی رضا و یواش یواش شروع کردم با دایی رضا حرف زدن: 

دایی! من می خوام بازم بیام بمونم خونه شما، الان به مامانم بگم می‌خواد هِی نصیحت کنه که بزرگ شدی زشته دم به دقیقه خونه  داییتیو هزار تا حرف دیگه.

 اما شما بگید چیزی نمیگه، میگی بهش؟

 

 دایی دست روی شونم انداخت:

- معلومه که میگم،  دختر خودمی تو. مامانت چی میتونه بگه وقتی بردارم ببرمت؟

 

 خندیدم.

 امید:

- چی داری میگی یواش یواش زیر گوش بابای من ریحان خانوم؟

 زبونمو واسه امید در آوردم:

- دایی خودمه.

 

مامان که لبشو گاز می گرفت :

این دختر هیچ وقت بزرگ نمیشه.

 

وا چرا مگه چیکار کردم؟ که یادم افتاد، خاک بر سرم زبونمو شش متر بیرون آوردم.

 می تونم قسم بخورم از سر عماد دود بلند می شد، اما چرا ؟ نکنه...؟ نه.  اما اگر بازم ؟

اصلا نمی خوام بهش فکر کنم .

 

قرار بود عمو اینا فعلاً این طرف بمونن تا کارگر بیارن و خونشون رو تمیز کنن، بعدش برن خونه خودشون.

دلیل اینکه منم می خواستم فرار کنم همین بود.

 

دایی که فنجون چایی رو زمین گذاشت گفت:

- خب دیگه بچه ها! حاضر شید بریم. 

ریحان توهم حاضر شو دایی جان. کتاب هات هم خونه ما مونده،  فردا جفتتون رو امید با هم می بره مدرسه.

 

 مامان و بابا هم که کلا هیچی نتونستن بگن .

من هم  سریع رفتم بالا تا حاضر شم.

 

@ Asali _mA

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خوشحال میشیم رمان رو مطالعه بفرمایین عزیزان 

اوقاتتون بخیر💎

ویرایش شده توسط عاشقِ سورنا
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶

رمان گذر از پُل احساس

 

مهتا به سمتم اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد:

- بریم آبجی؟

 

گفتم:

- بریم.

 

اونشب تا صبح مهتا حسابی حرص خورد، اما امید که فهمیده بود عماد روش حساسه و از نوع رابطه ما خبر نداره فقط یه جمله گفت:

-  از این به بعد یا تو اینجایی یا من خونه شما، شب بخیر.

 

بعد در رفت تو اتاقش و در رو هم بست.

 

ماهرو خیلی کنجکاو بود تا سر از پچ پچ های ما در بیاره، اما نمی تونست:

- چی دارید از سر شب تو گوش همدیگه می گید؟

 

سر چرخوندم تا ببینم دایی رفته به اتاقشون یا نه. 

وقتی خیالم راحت شد، چشمک ریزی به مهتا زدم و اون هم منظورم رو فهمید و گفتم:

- داشتیم می گفتیم این محمد امشب خیلی تو‌نخ یه نفر بودا! هی ماهرو خانوم شغلتون چیه؟ ماهرو‌ خانم خوبید؟ 

ماهرو خانم بفرمایید میوه! خلاصه که ماهرو خانم بیام بگیرمت و فلان به راه بود.