رفتن به مطلب

رمان جادوی اغبر | آیدا رشید کاربر انجمن نودهشتیا


Kaito
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B+

ارسال های توصیه شده

Zahra.bm
post توسط Zahra.bm بررسی شد!

"نویسنده عزیز! شما دومین نفر برنده در مسابقات هاگوارتز شدید و 💛300 امتیاز💛 به همراه یک نشان 💚جادوگر برتر💚 کسب کردید، موفق باشید🧙‍♀️"

به Kaito نشان " جادوگر" و 300 امتیاز اعطا شد.

picsart_03-22-01.38.03_cut1.jpg

 

اسم رمان: جادوی اغبر

نویسنده: آیدا رشید

ژانر: فانتزی

خلاصه: جادویی سیاه که نابودی آنها را به طور موقت به بار می‌آورد اما  این جادو موقت است!   سنیونایت در انتظار آنها است، سنیونایت‌هایی وحشتناک که جان هر انسانی را می‌گیرند! جادوگران سعی در نابود کردنشان دارند اما قدرت آن‌ها را دست کم گرفته‌اند! فقط کافی است این جادوگران از خط قرمز عبور کنند، آن موقع است که  سنیونایت  وحشت واقعی را به آن‌ها نشان می‌دهند!

مقدمه:

می‌آید، با سرعت می‌آید!

با شتاب به سمت‌مان می‌آید‌‌.

با آن چشمانی که شرور بودن در آن‌ها شناور است، نگاه‌مان می‌کند!

زهری به وجود می‌آورد که جان ما را بگیرد.

سحری به وجود می‌آورم که جانشان را بگیرد.

برایشان مهم نیست آن کسی که در جلوی راهشان سبز می‌شود، کودک باشد یا بزرگسال!

می‌بلعد هر چه جلوی راهش قرار گیرد را!

معرفی و نقد رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/6903-معرفی-و-نقد-رمان-جادوی-اغبر-aydarashidکاربر-انجمن-نودهشتیا/

شخصیتای رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/6922-شخصیت-های-رمان-جادوی-اغبر-آیدا-رشید-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-61407

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

  • لایک 37
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 78
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

  • لایک 16
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

(کریس) 

با صدای رعد و برق، چشم‌هام رو باز کردم. خمیازه‌‌ای کشیدم و با خستگی از روی تختم پایین اومدم. نگاهی به ساعتم انداختم که روی میز کنار تخت بود؛ ساعت هشت شب رو نشون می‌داد، باید به کلبه‌ آنجل می‌رفتم و بهش آموزش می‌دادم.

سری به چپ و راست تکون دادم، از داخل کمد سفید رنگی که کنار تختم بود،  ژاکتم رو برداشتم و از روی پیراهن سفیدم پوشیدمش. دیگه نیازی به شلوار نداشتم چون مناسب بود.

در کمد رو بستم و به سمت در چوبی کلبه‌ام پا تند کردم تا به کلبه‌ی آنجل که کمی باهام فاصله داشت، برم. اتاق و هال جدا نبود و کلبه‌ام فقط  یک در داشت. دور تا دور هال، مبل‌های سفید رنگ بود و چندتا کتاب هم روی طاقچه بود. به غیر از این‌ها چیز دیگه‌ای نبود.

در خروجی کلبه رو باز کردم و بیرون اومدم. نگاهم رو توی شهر آرومم چرخوندم، چقدر جادوگرهای خوبی توی این شهر بودند که  آرامش رو به شلوغی ترجیح می‌دادند؛ اما این‌بار زیادی آروم بود و پرنده هم پر نمی‌زد! واقعا عجیب به نظر می‌رسید و از همه بدتر رعد و برق هم می‌زد! 

شونه‌ای بالا انداختم و به سمت کلبه‌ی آنجل قدم برداشتم. هوا سرد بود و صدای قدم‌های محکمم، سکوت شهر رو می‌شکست.  هوا تاریک بود و نور چراغ‌های جادویی که به طور معلق روی هوا بودند، شهر رو کمی روشن می‌کرد و  گل‌های روشن‌بخش هم که خیلی کم وجود داشتن، گه‌گاهی نور می‌تابیدن.

با رسیدن به کلبه، وایسادم. چشمم رو از شهر سحرآمیز گرفتم و به در دوختم. با دستم در رو زدم که بعد از چندثانیه در باز شد و آنجل رو به روم وایساد. مثل همیشه لبخند روی لبش بود؛ ولی از درون داغون‌تر از اون چیزی بود که بخوام فکرش رو بکنم.

- سلام کریس.

با صداش، به خودم اومدم و جواب سلامش رو با لبخند دادم که از جلوی در کنار رفت و تعارف کرد تا داخل خونه چوبی  برم. تشکری زیرلب کردم و وارد خونه شدم. نگاهم رو توی کلبه چرخوندم، معلوم بود که داشت کتاب می‌خوند چون کتاب‌های روش درست کردن اکسیر، روی میز بود.

- کریس!

با صداش، بهش چشم دوختم؛ روی مبل دو نفره طوسی رنگش نشسته بود و با ابروهای بالا رفته نگاهم می‌کرد. لبخندم پررنگ‌تر شد، با قدم‌های بلند به سمتش رفتم‌ و کنارش نشستم.  دستم رو زیر چونه‌ام زدم و گفتم:

- جانم؟

لب‌هاش رو غنچه کرد و گفت:

- میشه فردا بریم گردش؟ واقعا به یک گردش نیاز دارم. حوصله‌ام دیگه سر رفته توی این کلبه. شهر هم این روزها به طور عجیبی ساکته و احساس می‌کنم این سکوت یک هشداره! نکنه قراره یک اتفاق بدی بیوفته؟

راست می‌گفت، شهر زیادی توی سکوت غرق شده بود و این خیلی بد بود.   با انگشت اشاره‌ام، چونه‌ام رو خاروندم و گفتم:

- باشه، فردا ساعت هفت میام اینجا تا بریم جنگل. امروز هم کمی تدریس می‌کنم چون خسته‌ام و حوصله ندارم.

با حرفی که زدم، اخم ریزی کرد و گفت:

- چرا؟ تو که همیشه برای هرچیزی انرژی داشتی، یکهو چرا خسته و درمونده شدی؟ من رو اگه فردا گردش نبری و هی بهونه بیاری قهر می‌کنم.

فعلا وقت تعریف کردن خوابی که دیده بودم نبود، موهای مشکیم رو به عقب فرستادم و گفتم:

- همیشه از این قهر کردن‌هات بدم می‌اومد، یکم سرسنگین باش. آنجل الان هم بیا زود آموزش درست کردن معجون جوونی رو یادت بدم، بقیه اکسیرها بمونه برای چند روز دیگه.

سری به نشونه‌ی مثبت تکون داد، از جاش بلند شد و به سمت میزی که پر بود از وسایل‌های درست کننده‌ی اکسیر، رفت و در حین قدم زدن گفت:

- باشه! امروز منم کمی خستم، از بس کتاب خوندم دیگه چشم برام نمونده.

تک خنده‌ای کردم که اون هم متقابل خندید.

@ Holocaust_.

@ زری گل🌻 @ Atria @ _rozhina_ @ حضرت مرگ @ mahdiyeh  @ _rozhina_

  • لایک 31
  • تشکر 2
  • سردرگم 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

***

(آنجل)

شیشه‌‌ی سحرآمیز رو برداشتم و نگاهی به داخلش انداختم، مواد داخلش تموم شده بود و باید یکی دیگه درست می‌کردم! حالا من قلب گرگینه از کجا گیر بیارم برای درست کردن این اکسیر؟!

کلافه پوفی کشیدم و با لب‌های آویزون شیشه رو توی سطل زباله‌ای که کنار میز بود، انداختم و با بی‌حوصلگی روی مبل دو نفره‌ای که توی کلبه کوچیکم قرار داشت، ولو شدم.  

با تاسف سری برای خودم تکون دادم، فکر کنم امروز گرگینه‌ها به شهرمون حمله کنن، آخه هر هفته یا بهتره بگم هر سه روز یک بار به شهر جادوگران سفید حمله می‌کنن و کسایی که نیروی خاصی توی وجودشون ندارن رو طعمه خودشون می‌کنن و ما جادوگرها دیگه خسته شدیم از بس باهاشون جنگ کردیم؛ مخصوصا من، منی که مجبورم به خاطر اکسیر نابود کننده‌ی گرگینه از قلبشون استفاده کنم! چند روزیه که به دنبال درست کردن اکسیر برای گرگینه‌هام و فقط به قلبشون نیاز دارم! یک بار برای امتحان درست کردم که موفقیت آمیز بود؛ اما الان گرگینه‌ای به شهرمون حمله نکرده تا قلبش رو از وجودش بیرون بکشم!   

پوزخندی روی لبم نقش بست،  بی‌خیال این موجودات شدم و   نگاهم رو توی کلبه‌ام چرخوندم؛ پر بود از وسایل‌های اسرارآمیز که تم خاصی رو برای کلبه به وجود آورده بودن ‌و توجه هر انسان یا بهتره بگم هر جادوگر رو به خودش جلب می‌کرد! به جز چندتا طاقچه‌، میز چوبی که از جنس درخت گردو بود و مبل‌هایی که به رنگ آسمون بودن، چیز دیگه‌ای توی خونه‌ام نبود؛ ولی همین وسایل‌های کم کلبه رو شیک‌تر می‌کردن و بدجوری  کلبه ساده‌ام به دلم می‌نشست. همیشه چیزهای ساده رو دوست داشتم؛ ولی کریس برعکس من بود. هرموقع خونه‌اش می‌رفتم، جز شلوغی و شلختگی با چیز دیگه‌ای رو به رو نمی‌شدم و واقعا از این اخلاقش متنفر بودم. منه مظلوم همیشه تمیز و مهربون بودم الهی قربونم بری کریس!

از فکر‌هایی که می‌کردم خنده‌ام گرفته بود، آخرش نتونستم این شیطنت رو کنار بزارم!

تره‌ای از موهای مشکی رنگم رو  پشت گوشم زدم و سرم رو به پشت مبل تکیه دادم. خوابم می‌اومد؛ ولی نمی‌تونستم بخوابم. دلم می‌خواست امروز که قراره با کریس به گردش بریم، شیطنت کنم و کریس جونم رو کمی اذیت کنم تا اینقدر توی آموزش‌هایی که میده، بهم گیر نده.

لب‌هام رو غنچه کردم و تا خواستم چشم‌هام رو ببندم، در با صدای بدی باز شد و کریس وحشت زده وارد کلبه‌ی چوبیم شد. ترسیده به کریسی که عرق از پیشونیش، می‌ریخت چشم دوختم.  انگاری کسی دنبالش کرده بود که اینجوری ترس برش داشته بود.

بدون این‌که از روی مبل بلندشم، لب از لب باز کردم و خواستم چیزی بگم که دستش رو به معنی سکوت بالا آورد، به عقب چرخید و با دستش در رو بست. همینجوری بدون پلک زدن بهش زل زده بودم  که به سمتم چرخید و چشم‌های سیاهش  رو به چشم‌هام دوخت. چشم‌هاش از ترس می‌لرزید!  وحشتی که توی وجودش داشت، به وجود من هم منتقل کرد. می‌دونستم که اتفاق بدی افتاده که این‌جوری داره نفس- نفس می‌زنه و خوب می‌دونه که اگه یک اتفاق بد رو یکهو بهم بگه، همون‌جا سکته می‌کنم برای همین همیشه با مقدمه‌ چینی   حرف‌هاش رو می‌زد.

- آنجل، فکر کنم شهر در خطره!

با شنیدن صداش، افکارم پر- پر شد، چشم‌های گرد شده‌ام بیشتر گرد شد و  با تعجب گفتم:

- چی گفتی؟! نشنیدم.

پوکر فیس نگاهم کرد و این‌بار کمی تن صداش رو بالا برد:

- میگم شهر در خطره! فهمیدی خانم جادوگر؟! شیطنت رو هم بزار کنار آنجل! الان وقت شیطونی کردن نیست، یک لحظه جدی باش. 

چی؟! شهر در خطره؟ مگه چنین چیزی امکان داره؟!  نکنه دوباره گرگینه‌ها حمله کردن! این‌بار بدون هیچ مقدمه‌ای سر اصل مطلب رفته بود که نشونه‌ی وضعیت قرمز بود!

بزاق دهنم رو با صدا قورت دادم، با پاهای لرزون از روی مبل بلند شدم و چند قدم بهش نزدیک شدم.    لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:

-  یعنی چی؟!  گرگینه‌ها حمله کردن؟ 

سردرگم پوفی کشید، دستش رو توی موهاش فرو برد و با صدای لرزونی گفت:

- نه! الان شبه و هوا ابریه. خب؟

سری تکون دادم که شروع کرد به قدم زدن توی کلبه  و هم‌زمان با قدم زدنش، گفت:

- سکوت وحشتناکی توی شهر حکم‌فرماست و هوا گرفته! به قول بابا حتما قراره یک اتفاق بد بیوفته وقتی هوا زیادی تاریکه و همه‌جا ساکته.

منظورش رو به هیچ عنوان نمی‌فهمیدم، به خاطر همین فقط بهش نگاه کردم   که گفت:

- ببین این علامت خطره! کلاغ‌ها دارن سروصدا می‌کنن و انگاری بوی خطر رو حس کردند و...

با صدای جیغ دختری که از بیرون کلبه اومد، حرفش نصفه موند! چشم‌هام گرد شدن و ترسیده چند قدم به عقب رفتم که کریس با نگرانی به  چشم‌هام نگاه کرد و لب زد:

- برم ببینم چه خبره! همین‌جا وایسا و تکون نخور. این یک دستوره آنجل!   

پشت سر این حرفش، به سمتِ پنجره دوید. ترسیده بودم و دلم می‌خواست دلیل جیغی که از بیرون اومد رو بفهمم پس توجهی به دستورش نکردم و دنبالش رفتم که پرده‌ی سفید پنجره رو کنار  زد و به بیرون چشم‌ دوخت با نگاه کردن به بیرون، چشم‌هاش هر لحظه از تعجب و ترس، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و این علامت هشدار بود! پنجره کلبه کوچیک بود، نمی‌تونستم بیرون رو ببینم و کریس هم جلوی دیدم رو گرفته بود و این واقعا کلافه‌ام می‌کرد و داشتم از کنجکاوی می‌مردم.

کلافه به موهای پریشون مشکیش نگاهی کردم که زیر لب گفت:

- یا خدای جادو! این دیگه چیه؟

از پنجره فاصله گرفت و با چشم‌هایی که مردمک‌هاش از ترس می‌لرزیدن به منی که نگران و مضطرب بهش چشم دوخته بودم، نگاه کرد. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:

- داداش، چی‌شده؟! چرا اینقدر ترسیدی؟ مگه پشت اون پنجره چی دیدی که رنگت پریده؟ چرا مردم دارن جیغ و داد می‌کنن؟ چه اتفاقی افتاده؟ قلبم اومد توی دهنم دیگه!

نفس پر حرصی کشید و گفت:

- حشرات موذی!

از تعجب چشم‌هام گرد شد، دوباره چند قدم از ترس  عقب رفتم و گفتم:

- چی؟ چه حشراتی؟

پوف کلافه‌ای کشید و بدون این‌که جوابم رو بده، به سمت در کلبه پا تند کرد.  خواستم دنبالش برم که به سمتم برگشت و با عصبانیتی که توی صداش موج می‌زد، گفت:

- حق نداری دنبالم بیای! میری روی مبل می‌شینی و هیچ‌کاری نمی‌کنی. فهمیدی؟ دلم نمی‌خواد اتفاقی برات بیوفته!  اون حشراتی که من از پشت پنجره دیدم، وحشی‌تر از هر کس و هر چیزی هستن!

چطور می‌تونستم هیچ‌کاری نکنم؟ دلم از حرفی که زد، کمی شکست؛ مگه من بچه‌ام که نتونم از خودم محافظت کنم؟ ابروهام به هم گره خورد و اخم بدی رو به نمایش گذاشت.

همه چی برام گنگ و مبهم بود. من هم دلم می‌خواست بیرون برم و ببینم چه خبره! صداهای داد مردم، توی کل کلبه می‌پیچید و ترسم رو چند برابر می‌کرد. نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم، می‌دونستم که نگرانمه برای همین به اجبار باشه‌ای زیر لب گفتم که لبخند محوی زد و با یک بشکن، از جلوی چشم‌هام محو شد.

سردرگم خواستم به سمت پنجره برم که منصرف شدم، دلم نمی‌خواست از حرف کریس سر پیچی کنم؛ اما‌ کنجکاوی  مانعم می‌شد. دلیل داد و فریاد مردم شهر چی بود؟ صدای جیغ دخترها و کسایی که کمک‌ می‌خواستن، تپش قلبم رو بیشتر می‌کردن.

کلافه دستم رو توی موهای خوش حالتم فرو بردم، وای چی‌کار کنم؟ دلم می‌خواد برم ببینم چه چیزی توی شهر هست ولی می‌ترسم! به جز انتظار کار دیگه‌ای نمی‌تونستم بکنم. آهی کشیدم و به سمتِ مبل رفتم؛ روش نشستم و به میز کناریش چشم دوختم که چشمم به قاب عکسی که روی میز بود، خورد. رو به روی اکسیرهای عمر بود، عکس من و  آنتونی خودنمایی می‌کرد. اگه آنتونی اینجا بود، می‌تونست به کریس کمک کنه!

لبخند تلخی زدم و چند ثانیه‌ای به عکس چشم دوختم که با داد کریس که بیرون از کلبه اومد، به خودم اومدم و  با دهن باز به در کلبه چشم دوختم. دست‌هام شروع به لرزیدن کردن و عرق از پیشونیم سرازیر شد.  بسه!  واقعا دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، باید بیرون می‌رفتم و می‌فهمیدم که چرا مردم شهر دارن فرار می‌کنن!

لب خشک شده‌ام رو به هم فشردم، از روی مبل به سختی بلند شدم و با پاهایی که سست شده بودن به طرف در پا تند کردم. وسط راه کم مونده بود که پای راستم به پای چپم بپیچه که لیا؛ جغدی که رفیقم بود و اون رو به هر کسی ترجیح می‌دادم، آستین لباسم رو گرفت و نذاشت که روی زمین بیوفتم. صاف سرجام ایستادم و با لبخند بهش چشم دوختم که بدون هیچ حرفی از جلوی چشم‌هام محو شد. هیچ‌وقت حرف نمی‌زد و بعضی وقت‌ها به کمکم می‌اومد. سری از تاسف براش تکون دادم و لباسم رو کمی تکوندم تا خاکی چیزی روش نمونه.

دوباره به سمت در رفتم و  دستگیره در رو توی دستم گرفتم، خواستم در رو باز کنم که یکهو خنجری توی در فرو رفت  و در چند سانتی متری صورتم قرار گرفت. قلبم دیگه نزد و انگاری قطرات برفی روی پیشونیم ریخته شد، عرق سرد ازش سرازیر‌ می‌شد و روی صورت رنگ پریده‌ام می‌ریخت.

@ زری گل🌻  @ Atria  @ khakestar @ آتریا🌻

  • لایک 33
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

توی شوک فرو رفتم، نه می‌تونستم تکون بخورم نه می‌تونستم جیغ بزنم! فقط با چشم‌های گرد شده از تعجب، به نوک تیزش نگاه می‌کردم. چند ثانیه‌ای همینجوری توی شوک بودم که با صدای داد دوباره‌ی کریس، به خودم اومدم و چند قدمی عقب رفتم. دستم رو سمت نوک خنجر بردم؛ متن سحری که تازه یادم گرفته بودم رو زیر لب گفتم و در حین زمزمه‌ی ورد، با انگشتم نوک خنجر رو گرفتم و ذوبش کردم. بعد از ریخته شدن ذرات آهن روی چوب‌های کلبه، دستم رو توی هوا کمی تکون دادم تا آهنی روی انگشت‌هام نمونه!  نفس عمیقی کشیدم و دستم رو سمت دستگیره چوبی در بردم و با یک حرکت در رو باز کردم. در رو کمی باز کردم و به بیرون نگاهی انداختم که با دیدن مردمی که از دست حشراتی عجیب و غریب فرار می‌کردن و هی به اون طرف و به این طرف می‌دویدن، قلبم به در اومد. مغزم هنگ کرده بود، نمی‌تونستم چیزی که دیده بودم رو هضم کنم!  پس ساکتیه شهر به خاطر این اتفاق ترسناک بود.

***

(کریس)

به دور خودم چرخیدم و مردم شهرم رو که توسط حشرات بزرگی، به اسارت گرفته می‌شدن چشم دوختم. اون حشرات موذی با خودشون مردم شهرم رو می‌بردن! معلوم نبود که داشتن کجا می‌بردنشون و می‌خواستن باهاشون چی‌کار کنن! هرجور شده باید ازشون دفاع کنم و این موجوداتی که معلوم نبود از کدوم قبرستونی اومدن رو نابود کنم.

- نه، مامان نرو! تو رو خدا وایسا من رو تنها نزار.

با صدای جیغ و داد بچه‌ای که از پشت سرم اومد، به عقب چرخیدم که با صحنه دردناکی مواجه شدم؛ بچه‌ای که تقریبا شش سالش بود، روی زمین افتاده بود و مادرش رو یکی از حشره‌ها گرفته بودن و با خودشون داشتن می‌بردنش!  

توی جام خشکم زد! خدایا داره چه اتفاقی می‌افته؟! این حشرات دارن چه بلایی سر شهرمون میارن؟!  باید یک کاری می‌کردم؛ جادو! آره باید از جادو و قدرتم استفاده می‌کردم، تنها راه نجات شهر همین بود!  فاصله چندانی با کلبه آنجل نداشت و تقریبا چند متر اونورتر از کلبه بودن. 

اخم ریزی کردم و با تموم سرعتم به سمت  مادر  اون بچه دویدم؛ اما دیگه دیر شده بود!  اون حشره‌ی وحشی مادر بچه رو برد، پسربچه گریه کنان روی زانوهاش افتاد و اشک ریخت. نفس-  نفس می‌زدم و قلبم از این همه بی‌انصافی به درد اومده بود. جیغ و داد مردم تمومی نداشت و هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. صدای جیغی که مادر پسره زد،  توی شهر پیچید و اکو شد!  دیگه پاهام جون دویدن نداشتن و خسته شده بودم از بس با این موجودات جهنمی جنگیده بودم و همه تلاش‌ها و جادوهام بی‌فایده بود.

سرعت خودم رو کم کردم و همین که کنار بچه وایسادم، سرش رو بالا آورد و با چشم‌های اشکی نگاهم کرد. دلم آتیش گرفت! کنارش نشستم و موهایی رو که جلوی چشمش ریخته شده بودن رو به پشت گوشش فرستادم.

@ زری گل🌻  @ Atria

  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 2

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

خواستم بغلش کنم و به کلبه آنجل ببرمش که یکهو توسط چیزی روی زمین کشیده شدم! 

(آنجل)

دیگه نمی‌تونستم این وضعیت رو تحمل کنم؛ باید یک کاری برای مردمم می‌کردم!  نگاهم رو از حشراتی که سعی در بردن جادوگران مبتدی داشتن، گرفتم و در کلبه رو سریع بستم. عقب گرد کردم و نگاهم رو توی کلبه چرخوندم. خدا باید چی‌کار می‌کردم؟!  از جادوگران قدرتمند که نمی‌تونستم کمک بگیرم؛ به گفته کریس، اون‌ها فقط توی وضعیت‌هایی که زیاد خطرناک باشه و کل سرزمین جادوگران رو نابود کنه، ظاهر میشن!

بزاق دهنم رو قورت دادم و تصمیم گرفتم خنجرم رو بردارم و به جنگ باهاشون برم اما با صدای کریس که اسمم رو با فریاد صدا زد،  سرجام خشکم زد. نفس‌هام تندتر و تندتر شدن، سریع به عقب چرخیدم و به در کلبه چشم دوختم. کریس من رو صدا زد؟ وای نه!

دست‌های لرزونم رو دوباره به سمت دستگیره بردم و در رو باز کردم؛ باز شدن در همانا و به آتیش کشیده شدن خونه‌های شهر هم همانا! با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بودن، به خونه‌هایی که درحال سوزش بودن، چشم دوختم. لب‌هام از ترس می‌لرزیدن! در عرض یک ثانیه شهر رو به آتیش کشیدن؟ مردم شهرمون مثل چوب‌هایی که توی شومینه می‌سوختن، سوختن؟ شونه‌هام از گریه لرزید، اشک‌هام که مثل مروارید بودن روی زمین یکی- یکی ریختن. نگاهم رو از خونه‌ها گرفتم و به حشراتی که مردم رو روی زمین می‌کشیدن و با خودشون می‌بردن، نگاه کردم. بعضی از جادوگرها زنده- زنده توسط آتیشی که حشره‌ها ایجاد می‌کردن، آتیش می‌گرفتن و بعضی‌ها هم به اسارت گرفته می‌شدن؛ اما کریس کجاست؟ 

بغض راه گلوم رو گرفته بود، دیگه به خاطر این اتفاق روانی شده بودم. مثل دیوونه‌ها جیغی کشیدم و خواستم پام رو به بیرون از کلبه بزارم که یک چیزی مانعم شد و من رو به عقب هل داد! انگار محافظی دور کلبه‌ام بود و نمی‌ذاشت که پام رو بیرون بزارم حتی از آتیش گرفتن کلبه‌ام جلوگیری می‌کرد. چطور چنین چیزی ممکنه؟! من باید به شهروندان کمک می‌کردم! 

نفس عمیقی کشیدم و خواستم با تموم سرعتم به سمت در بدوئم که  بسته شدن خود به خود در، مانعم شد! متعجب به در چشم دوختم که صدایی از پشت سرم اومد و صداهای بیرون کلبه به کل قطع شد!

- آنجل، بیرون نرو! حشرات تموم مردم رو با خودشون بردن به خاطر همین صدای جیغ و داد قطع شد!  الان هم حشره‌ی ونوس داره شهر رو بررسی می‌کنه تا آدمی باقی نمونده باشه، خودت که دیدی کل شهر رو به آتیش کشیدن اما کلبه تو...

مانع حرف زدنش شدم و همین‌جوری که به در زل زده بودم، لب زدم:

- تو کی هستی؟!

پشت سر این حرفم به عقب چرخیدم که چشمم به آقای کوین بزرگترین و قدرتمند‌ترین جادوگر سرزمین جادوگران خورد! اون این‌جا چی‌کار می‌کرد؟!   روی مبل نشسته بود و با اون چشم‌های قرمزش بهم نگاه می‌کرد. متعجب قدمی به جلو برداشتم و گفتم:

- آ...آقای کوین! شما این‌جا چی‌کار می‌کنین؟! 

لبخندی زد و پای راستش رو روی پای چپش انداخت و گفت:

- برای نجات شهر اومدم. مطمئنم که معنی حرف‌هام رو نفهمیدی! 

قدرت حرف زدن نداشتم، به قول خودش معنی حرف‌هاش رو نفهمیده بودم! یعنی مردم شهرم پر- پر شدن؟!  نمی‌تونم چنین چیزی رو باور کنم! به خدا نمی‌تونم، دوباره اشک‌هام سرازیر شد.

@ Atria  @ زری گل🌻  @ mahdiyeh  @ khakestar  @ Holocaust_.  @ VampirE  @ ماهی  @ Haniew  @ Morganit  @ MOBINA.MN  @ سادات.۸۲  @ Mobi666  @ -ashob-  @ م.مرعشی

 

  • لایک 20
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

انگار که حرف‌هام رو از چشم‌هام خونده بود، چون گفت:

-  ببین آنجل؛ تو باید یک جادوگر واقعی بشی! خودم بهت آموزش میدم مثل برادرت. الان داداشت نیست، من هم نمی‌دونم که کجاست! تو باید برای ارتقای مقامت، به شهر ما بیای یعنی شهر جادوگران سیاه. ما نمی‌دونیم که قراره توی آینده چه اتفاقی برامون بیوفته! معلوم نیست که چه بلایی سرمون میاد.  الان هم تموم وسایلت رو جمع کن تا به جنگل سیاه بریم. جنگل سیاه رو می‌شناسی؟!

حرف‌هاش بوی حقیقت می‌داد. چیزهایی که به زبون آورد، همشون عین حقیقت بودن. سرم رو کمی کج کردم و با لب‌های جمع شده گفتم:

- اوهوم می‌دونم! گفتی به جنگل سیاه بریم؟ همون جنگلی که از طریق اون به شهر شما میرن؟! 

نفسی عمیق کشید و از روی مبل بلند شد، با قدم‌های بلند فاصله بینمون رو کم کرد و توی چند قدمی من وایساد. همونجوری که نگاهش بین چشم‌هام در حال گردش بود،  لب زد:

- آره. جنگل سیاه مکان زندگی گرگینه‌ها؛ جایی که ممکنه گرگینه‌ها بهمون حمله کنن و ما مجبور بشیم که باهاشون بجنگیم؛ البته به غیر از گرگینه،  موجودات ناشناخته‌ای هم  اونجا وجود داره. مثلا جادوگران سفید، اگه تنهایی به اون جنگل برن و جادوگر قدرتمندی کنارشون نباشه، زنده از اون مکان بیرون نمی‌آین!  

حرف‌هاش برام مبهم بود! ما چجوری می‌تونستیم با هزارتا گرگینه بجنگیم؟ البته کوین خودش به هزاران گرگ و گرگینه  حریف بود ولی من که هنوز کاملا سحر و جادو رو بلد نبودم چی؟!

- نترس! من ازت مواظبت می‌کنم و قدرت گرگ‌ها اونقدرها هم که فکر می‌کنی زیاد نیست. انگاری ما جادوگرهای سیاه رو دست کم گرفته! یک بشکن بزنیم کار همشون تمومه.

چشم‌هام گشاد شد، این از کجا فهمید که چی توی فکر من می‌گذره؟! اصلا چجوری ذهنم رو خوند؟ 

خواستم لب از لب باز کنم که خنده‌ی بلندی کرد، ته ریشش رو با دست‌های گندمی‌اش خاروند  و گفت:

- تو چقدر ساده‌ای؛ عزیز من، مثلا جادوگر سیاه هستم‌ها! انتظار داری ذهنت رو نخونم؟ 

چینی به دماغم دادم و دو قدم به عقب رفتم تا بهتر بتونم ببینمش. زبونم رو روی دندون‌هام کشیدم و با صدایی که به زور از گلوم در می‌اومد، گفتم:

- اولا نخندین! دوما ساده نیستم، سوما چنین انتظاری ندارم جناب جادوگر سیاه، چهارما چیز، اوم چیز بودها! یک لحظه وایسا، یادم رفت اه! یک چیزی بود ولی نمی‌دونم چه چیزی بود. هوف!

لب‌هاش رو محکم به هم چسبوند تا جلوی خنده‌اش رو بگیره! ای تف توی این شانس، یادم رفت می‌خواستم چی بگم.

پوفی کشیدم و در حین رفتن به سمتِ طاقچه کتاب‌ها، گفتم:

- قبلا یک چیزهایی راجب حشراتی توی یک کتابی خونده بودم فکر کنم راجب همین حشرات باشه. کوین من هنوز هم نگران کریس و جادوگرهام. درسته اشکم دیگه درنمیاد ولی بی‌قرارشونم.

جلوی طاقچه وایسادم و کتاب جادوی سفید رو برداشتم، همونجوری که پشتم به کوین بود گفتم:

-  نوشته بود که سنیونایت‌ها فکر کنم همون حشرات باشن، توی فضا زندگی می‌کنن و توی سال هزار و پانصد به زمین حمله کردن و...

@ Atria  @ زری گل🌻

  • لایک 14
  • هاها 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  شش

با کشیده شدن کتاب از توی دستم، متعجب به کوین که کنارم وایساده بود و در حال ورق زدن صفحات کتاب بود، نگاه کردم. لب از لب باز کردم تا حرفی بزنم که قبل از من شروع کرد به حرف زدن:

- توی این کتاب، فقط کمی راجب سنیونایت‌ها توضیح داده و نگفته که مردم رو کجا بردن و چه بلایی سرشون آوردن! تو تا حالا این کتاب رو نخوندی درسته؟!

سری به معنای آره تکون دادم و گفتم:

- خب، الان از کجا بفهمیم که حشرات چه بلایی سر مردم آوردن؟! بدجوری نگران کریسم،  نکنه بلایی سرش بیارن!  تو رو جون هرکی که دوست داری برای کریس یک کاری بکن من بدون اون می‌میرم! تنها کسیه که توی زندگیم دارمش. راستی ما چجوری می‌تونیم بدون اطلاع داشتن از قدرت‌های اون‌‌ موجودات باهاشون بجنگیم؟ 

نگاهش رو از کتاب گرفت و به چشم‌هام دوخت، قدمی به جلو اومد و گفت:

- با استفاده از عقلمون! البته این کار خیلی سختیه ولی باید بتونیم پناهگاه سنیونایت‌ها رو پیدا کنیم و مردم‌مون  رو نجات بدیم اما یک چیزی رو هیچوقت یادت نره؛ ما نمی‌دونیم که این موجودات چه قدرت‌هایی دارن و می‌تونن چه بلایی سر شهروندان شهرمون بیارن. این رو هم بگم که اون حشره‌ها قدرتمند‌تر از چیزی هستن که ما توی ذهنمون تصور می‌کنیم، اگه زور و جادوی زیادی نداشتن کریس که جادوگر سیاهه می‌تونست در عرض چند ثانیه نابودشون کنه ولی نتونست!

راست می‌گفت؛ باید دنبال راه حل برای این مسئله باشیم! دستم رو زیر چونه‌ام زدم و حالت متفکرانه‌ای به خودم گرفتم و گفتم:

- استاد یک سوال!

بدون این‌که نگاهش رو از چشم‌هام بگیره، گفت:

- بپرس.

ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:

- شما چرا اینقدر شبیه  آدریان هستین؟

بدون این‌که  تغییری توی صورتش  ایجاد کنه، گفت:

- آدریان کیه؟

آهی کشیدم و جواب دادم:

- برادرم. 

متعجب پرسید:

- برادرت؟! الان کجاست؟ مگه تو فقط یک داداش نداری؟

ابرویی به نشونه نه تکون دادم و گفتم:

- نچ، قضیه‌اش طولانیه. توی راه بهتون توضیح میدم، باشه؟!

سری به معنای باشه تکون داد، ازم کمی فاصله گرفت و گفت:

- لطفا زود آماده‌شو! ساعت دوازده شب نشده باید بریم. من هم الان میرم بیرون رو چک کنم ببینم ونوس رفته یا نه!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- حتما رفته آخه صدایی از بیرون نمیاد به جز صدای سوختن چوب‌ کلبه‌ها.

سری به چپ و راست تکون داد و گفت:

- ونوس زیاد از خودش صدا در نمی‌‌آره.

آهایی زیر لب گفتم که لبخند محوی زد و با یک بشکن، از جلوی چشم‌هام دور شد.

@ زری گل🌻  @ Atria  

  • لایک 14

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

با لب‌های آویزون نگاهم رو توی کلبه چرخوندم و به سمت کمد سفیدی که با طاقچه کمی فاصله داشت رفتم و درش رو باز کردم. روی زمین نشستم و  چمدون سیاهم رو که روش عکس جادوگر بود، رو از توی کمد برداشتم و آروم- آروم وسایل‌هام رو جمع کردم.

***

نفس عمیقی کشیدم و از روی  زمین بلند شدم. همه‌ وسایل‌هام رو برداشته بودم به جز عکس خودم و آنتونی. لبخند تلخی زدم و قاب عکس رو از روی میز برداشتم، نگاهی بهش انداختم و  لب خشک شده‌ام رو با زبونم تر کردم و عکس رو داخل چمدون گذاشتم و درش رو بستم. خب آماده‌ی آماده بودم  و فقط یک چیزی کم بود؛ اون هم اومدن کوین که معلوم نیست کجا مونده! اوه- اوه از این به بعد باید مواظب فکرهایی که می‌کنم باشم؛ چون اون جادوگر می‌تونه ذهنم رو بخونه!  چی میشه یک روزی برسه که من هم مثل کوین و کریس جادوگر سیاه بشم! 

با یادآوری کریس، دوباره غم توی دلم نشست. لعنت به این حشراتی که برادر من رو با خودشون بردن و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده! 

درگیر افکارم بودم که با برخورد جسمی به شونه‌ام، از فکر بیرون اومدم و ترسیده به عقب برگشتم که چشمم توی چشم‌های قرمزی که به رنگ خون  بود، قفل شد، توی چند قدمیم وایساده بود و بهم نگاه می‌کرد. کوین کی توی کلبه اومد که من نفهمیدم؟!  

تا خواستم حرفی بزنم، دستش رو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:

- از در نیومدم!

ابرویی بالا انداختم و با لحن مسخره‌ای گفتم:

- پس حتما مارمولک شدی و از پنجره اومدی به کلبه زیبای بنده!  خجالت نمی‌کشی بی‌اجازه وارد کلبه‌ی زیبای خفته میشی؟ 

پلکی زدم و ادامه دادم:

- این بار دومیه که بی‌اجازه وارد کلبه‌ام میشی جناب! 

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد، چند قدم عقب رفت و با حالت تفکرانه‌ای، براندازم کرد و گفت:

- با این مغزی که تو داری، فکر کنم ازت یک جادوگر محشر دربیاد یعنی همه رو انگشت به دهن بکنی‌ها! مغزت خیلی خوب کار می‌کنه، آفرین بهت.

چشم‌هام رو ریز کردم، انگشت اشاره رو بالا آوردم و تهدید‌وار گفتم:

- تو الان داری من رو مسخره می‌کنی اون هم توی این وضعیت؟ مگه الان وقت شوخیه؟! به جای مسخره کردن من، بیاین راه بیوفتیم و زودتر به شهر جادوگرهای سیاه برسیم. 

@ Atria  @ زری گل🌻  @ Holocaust_.  @ هرمیون  @ mahdiyeh  @ نارسیس بانو.arabzade  @ Z.mim  @ آیلار مومنی  @ Amitist.98ia  

 

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
  • لایک 13

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

شونه‌ای بالا انداخت، عقب گرد کرد و گفت:

- مسخرت نکردم! چمدونت رو بردار و بیا، ونوس از شهر رفته و این‌که نه از در اومدم کلبه، نه از پنجره.

و  پشت سر این حرفش، شروع به قدم زدن کرد و جلوی در کلبه وایساد. سمتم چرخید و گفت:

- چرا نگاهم می‌کنی؟! بیا بریم دیگه! 

پوفی کشیدم و بند چمدونم رو گرفتم تا بلندش کنم که کمر بیچارم، رگ به رگ شد! از درد کمرم، آخی زیر لب گفتم و به کوین که داشت بهم می‌خندید  چشم دوختم. جادوگر دیوونه!

- جادوگر دیوونه خودتی، مودب باش!

ایشی زیر لب گفتم و سعی کردم صاف وایسم تا بیشتر از این مسخره‌ام نکنه. مگه من چقدر وسایل توی این چمدونم گذاشتم که اینقدر سنگین شده! باید به کوین بگم که بیاد کمکم کنه.

لبخند مصنوعی زدم و بهش نگاه کردم که انگار فهمید می‌خوام چی بگم به خاطر همون با قدم‌های بلند خودش رو بهم رسوند، خم شد و چمدون رو به راحتی برداشت! انگار نه انگار که این چمدون سنگینه، ممکنه کمرش از وسط نصف‌شه. حالا چرا از جادو برای بردن چمدون استفاده نکرد؟! 

- به جای این‌که با خودت کلنجار بری، بیا زودتر راه بیوفتیم تا شب نشده!

با صداش، رشته افکارم پاره شد و نگاهم رو سمتش سوق دادم که دیدم به در تکیه داده و بهم زل زده. لبخند دندون نمایی زدم، چوب دستیم رو برداشتم و به سمت کوین پا تند کردم که قبل از من در رو باز کرد و بیرون رفت. نفسم رو محکم بیرون دادم و از کلبه خارج شدم، در رو هم پشت سرم بستم. وا! مگه محافظ دور کلبه نبود؟ کجا غیبش زد؟

شونه‌ای بالا انداختم. همین که سرم رو بالا آوردم، چشمم به  چوب‌هایی افتاد که هنوز هم درحال سوختن بودن و بوی بدی رو ایجاد کرده بودن که حال هر کسی رو خراب می‌کرد! به خاطر این اتفاقی که شهرمون نابود شد، قلبم به درد اومد. خدا چرا اینجوری شد؟! مگه ما چه گناهی کرده بودیم که حشرات سنیونایت به شهرمون حمله کردن؟ چجوری می‌تونیم باهاشون بجنگیم؟

با فرو رفتن جسمی توی پهلوی چپم، لحظه‌ای جیغ کشیدم و چند قدم عقب رفتم که کمرم به در کلبه‌ام برخورد کرد. با حرص به کوین که چوب دستیش رو توی دستش می‌چرخوند و با جدیت نگاهم می‌کرد، نگاه کردم.

زیر لب غریدم:

- چرا اینجوری می‌کنی؟ چوب دستی مگه اسباب بازیه که توی پهلوی من فرو می‌کنی؟! هان؟

@ Atria  @ زری گل🌻  

 

 

  • لایک 13
  • هاها 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

شونه‌ای بالا انداخت و بی‌خیال لب زد:

- باید یک‌جوری از فکر بیرون می‌آوردمت! به چوب دستی من هم اسباب بازی نگو؛ بار اول و آخرت باشه جادوگر مبتدی!

از حرص زیاد، لبم رو به دندون گرفتم و با چشم‌هایی که عصبانیت توش موج می‌زد، بهش نگاه کردم. پوزخندی زد و گفت:

- اول باید از  جنگل سیاه عبور کنیم و متاسفانه الان شبه، اگه امشب ماه کامل باشه گرگینه‌ها جلو راهمون سبز میشن و مجبورم که از قدرتم برای نابودیشون استفاده کنم.

گوشه لب قرمزم رو بالا دادم و گفتم:

- حالا مجبوری که نابودشون کنی؟! گناه دارن، اگه یک موقع خواستن اذیتمون کنن اونموقع بکششون! 

پوکر فیس نگاهم کرد، انگشت اشاره‌اش رو بالا آورد و به در کلبه اشاره کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت:

- برگرد کلبه! اگه دل رحمی باهام نیا. جادوگرها نباید  دلشون برای دشمنشون بسوزه؛ فهمیدی؟!  

معلوم بود که بدجوری عصبی شده و اگه یک کلمه اضافه از دهنم در می‌اومد معلوم نبود که چه بلایی سرم می‌آره! بزاق دهنم رو با صدا قورت دادم و زیر لب گفتم:

- بله فهمیدم.

سری تکون داد و گفت:

- خوبه! 

پشت سر این حرفش، آستین لباسم رو توی دستش گرفت و به راه افتاد. انگاری بچه‌ام که آستین لباسم رو گرفته و داره من رو با خودش می‌کشونه! نگاهی به اطراف انداختم؛ چمن‌هایی  که جلوی در خونه‌ها سبز شده بودن، داشتن آتیش می‌گرفتن! دود تموم شهر رو در بر گرفته بود و جلوی دیدمون رو می‌گرفت. صداهای شکستن چوب‌ها، به خاطر سوختنشون گوش‌هامون رو اذیت می‌کرد و باعث می‌شد آلودگی صوتی به وجود بیاد!

@ Atria  @ زری گل🌻

  • لایک 12

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

***

سرم رو بالا آوردم و از بین درختان بزرگ جنگل، به ماهی که  کامل شده بود چشم دوختم.  هنوز ورودی جنگل سیاه بودیم و از همین اول، ترس تموم وجودم رو فرا گرفته بود! بزاق دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو سمت کوین که داشت به دور و اطراف نگاه می‌کرد، سوق دادم. کلاهم رو روی سرم مرتبم کردم، گره شنلم رو  باز کردم و از تنم درش آوردم تا به دست و پام نپیچه.  یک قدم به سمت کوین رفتم و گفتم:

- میشه شنلم رو توی چمدون بزاری؟! فقط مواظب باش وسایلم بیرون نریزه. چندتا جسم جادویی توی اون گذاشتم!

نگاهش رو از درخت‌های سیاه گرفت و به چشم‌های مظلوم شده‌ی من دوخت. زیر لب چیزی رو زمزمه کرد که یکهو شنل غیب شد! با تعجب گفتم:

- شنلم کو؟!

نفسش رو محکم بیرون داد و لب زد:

- توی چمدونه.

ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. هوا سرد بود و باد موهام رو از زیر کلاه هم تکون می‌داد.

- بیا بریم.

با صدای کوین، از فکر بیرون اومدم و بهش زل زدم که چمدون رو محکم‌تر از قبل توی دستش گرفت و راه افتاد، من هم پشت سرش رفتم.  از روی چمن‌های گندیده و بد‌ بو رد می‌شدیم و صدای جیر- جیرک سکوت جنگل رو می‌شکست، گاهی گرگی زوزه می‌کشید و تن من رو به لرزه می‌انداخت  ولی کوین یک ذره هم نمی‌ترسید! چند دقیقه‌ای بود که داشتیم راه می‌رفتیم ولی به جای مشخصی نرسیده بودیم و انگار که توی این  درخت‌زار گم شده بودیم! نفسی عمیق کشیدم و  نگاهم رو توی جنگل چرخوندم که چشمم به یک درخت بزرگ و تنومندی خورد که درست کنارم بود و رنگش با بقیه درخت‌ها متفاوت بود؛ تنه‌اش سبز بود و برگ‌هاش سیاه!  کنجکاو شدم؛ کمی به جلو خم شدم و خواستم دستم رو روی تنه‌‌اش بکشم که با داد، کوین سرجام خشکم زد:

- تکون نخور!  دستت  رو به هیچ‌وجه روی درخت نزار. 

@ Atria  @ زری گل🌻

 

 

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

بزاق دهنم رو به زور قورت دادم، صاف وایسادم و چند قدم به عقب رفتم که کوین گفت:

- اون درخت زهر داره! اگه بهش دست بزنی، در عرض چند ثانیه می‌میری. در واقع دام ارواحه، دست زدن به اون درخت یعنی فشردن دکمه مرگت! توی این جنگل سیاه فقط گرگینه‌ها وجودن ندارن، ارواح هم هست که باید ازشون ترسید! به هر قدمی که برمی‌داری، توجه کن؛ ممکنه تله‌ای زیر پات باشه که تو رو به مرز جنون برسونه. مثل...

مانع حرف زدنش شدم و با تته پته گفتم:

- ی...یعنی م...ممکنه الان دور و ورمون ارواح وجود داشته باشه؟! 

سری به نشونه مثبت تکون داد و با قدم‌های بلند خودش رو بهم رسوند. صداهای مهیجی از پشت درخت‌ها می‌اومد که ترسم رو بیشتر و بیشتر می‌کرد! کوین سرفه‌ای کرد که ترسیده بالا پریدم و بهش نگاه کردم، لبخند کوچولویی روی لبش نقش بست و با صدای آرومی گفت:

- ترسیدی؟ ببخشید! راستی قرار بود که در مورد آدریان بهم بگی. 

سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:

- اوهوم. 

یک قدم دیگه بهم نزدیک شد و گفت:

- می‌خوای اینجا بشینیم؟! فکر کنم ساعت اطراف‌های ده شب باشه. نمی‌تونیم تا صبح از این جنگل بیرون بریم پس بهتره تا طلوع آفتاب اینجا بمونیم و تکون نخوریم اونموقع هم تو می‌تونی ماجرا رو بهتر تعریف کنی هم خطر زیادی هم تهدیدمون نمی‌کنه.

زبونم رو روی دندون‌های سفیدم کشیدم و گفتم:

- کجا بشینیم؟! جلوی این درخت سبز؟

سری به اینور و اونور تکون داد و به پشت درخت که پر بود از علف‌های سبز، اشاره کرد و گفت:

- پشت درخت می‌شینیم. باشه؟

باشه‌ای زیر لب گفتم که دوباره آستین لباسم رو گرفت و به سمتِ پشت درخت پا تند کرد، من رو هم کشون- کشون با خودش برد.

همین که به مکان مورد نظرمون رسیدیم، خسته روی تکه سنگ بزرگی که اونجا قرار داشت نشستم، کوین هم روی علف‌ها نشست و چمدون رو هم کنارش گذاشت. چندتا علف از روی زمین کَند و  در حین تیکه- تیکه کردن علف‌ها، رو بهم گفت:

- ماجرا رو تعریف کن، منتظرم.

@ Atria  @ زری گل🌻

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

نفس عمیقی کشیدم و خواستم حرفی بزنم که چیز چراغ‌داری روی شونه‌ام نشست. به شونه‌ام که نگاه کردم، کرم شبتاب رو دیدم.  چه جالب؛ توی جنگل سیاه هم کرم شبتاب وجود داره! خیلی قشنگ بود.

- اون چیه که داره می‌تابه؟

نگاهم رو از کرم گرفتم و به کوین که با کنجکاوی بهش نگاه می‌کرد، دوختم. با همون لبخندی که روی لبم بود، گفتم:

- کرم شب‌تاب.

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- عه!  چه خوشگل و پر نورن!

اوهومی زیر لب گفتم و خواستم کرم رو توی دستم بگیرم که از روی شونه‌ام پرید و رفت. با لب‌‌های غنچه  شده به کوین نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:

- خب، نمی‌خوای راجب آدریان چیزی بگی؟! مشتاقم بدونم چه بلایی سرش اومده که تو رو انقدر ناراحت و سردرگم کرده.

لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:

- وقتی هفت سالم بود،  توی کلبه تقریبا بزرگمون با مامان نشسته بودیم  و مامانم داشت موهام رو شونه می‌زد تا برم مدرسه. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدایی از توی اتاقی که آدریان توش بود، اومد. صدایی مثل پچ- پچ دو نفر! اونموقع هم آدریان فقط سه سالش بود و چیزی نمی‌فهمید. چون گوش مامانم کمی سنگین می‌شنید، نمی‌تونست صدای پچ- پچ رو بشنوه ولی من می‌شنیدم به خاطر همون از روی زمین بلند شدم که مامانم گفت؛ کجا داری میری؟ هنوز که موهات رو کامل شونه نکردم ولی من، بدون این‌که جوابش رو بدم از سه پله ‌ی چوبی بالا رفتم و به طبقه دوم کلبه که توش فقط اتاق بود و فاصله خیلی کمی با طبقه اول داشت، رسیدم. آدریان توی اتاق اولی بود و هنوز هم صدای پچ- پچ می‌اومد. گوشم رو به در قهوه‌ای رنگ اتاق، چسبوندم و خواستم ببینم چه صدایی از توی اتاق میاد که یکهو صدا قطع شد و سکوت بدی حکم فرما شد. صدای مامانم رو می‌شنیدم که می‌گفت؛ آنجل کجا رفتی؟ بیا موهات رو شونه کنم، کار دارم زود باش!

@ Atria  @ نارسیس بانو.arabzade  @ زری گل🌻

 

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که کوین گفت:

- خوبی؟ 

سری به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:

- خوبم.

سرش رو کمی کج کرد و گفت:

- اگه می‌خوای دیگه تعریف نکن، اجباری در کار نیست!

نه! باید تعریف می‌کردم تا خالی‌شم، تا کمی از غمم کم بشه؛ غمی که چندسال بود توی دلم نگه داشته بودم و تا اینجا پا به پای من  اومده بود. با ناراحتی  سری به طرفین تکون دادم و گفتم:

- داشتم می‌گفتم؛ از در فاصله گرفتم و دستم رو سمت دستگیره بردم و با یک حرکت در رو باز کردم که نور شدیدی چشمم رو زد. برای چند ثانیه چشم‌هام رو بستم و باز کردم. موهای پریشونم رو به عقب فرستادم و وحشت‌زده وارد اتاق شدم که با تخت خالیه آدریان، مواجه شدم.

بغض گلوم رو گرفت، کمی مکث کردم و ادامه دادم:

- آدریان روی تخت نبود. جیغی کشیدم و مامانم رو صدا زدم که ترسیده توی اتاق اومد و با دیدن تخت خالیه آدریان، جیغی کشید و از حال رفت. بزار خلاصه کنم؛ ما آخرش نتونستیم آدریان رو پیدا کنیم! معلوم نشد که کجا محو  شد، کجا غیب شد، اصلا چه اتفاقی افتاد؟ 

آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم، صداش گوشم رو نوازش کرد:

- آخی، چه بد! کریس و بابات کجا بودن؟!  یک سوال دیگه هم داشتم.

سرم رو بالا آوردم و توی این تاریکی شب، به چشم‌هاش زل زدم ‌  و آروم لب زدم:

-  بابام و کریس رفته بودن خونه‌ی جادوگر تام برای یادگیری و تقویت سحر و قدرتشون! سوالت رو بپرس.

@ Atria  @ زری گل🌻  @ نهنگ قاتل

  • لایک 10

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

زبونش رو روی لبش کشید و آروم لب زد:

- آها! تو همسر داشتی؟

ابرویی بالا انداختم، صداهای گوش‌خراشی که می‌اومد نمی‌تونستم صداش رو واضح بشنونم به خاطر همین گفتم:

- چی گفتی؟! نشنیدم.

نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت، با صدای تقریبا بلندی گفت:

- میگم تو قبلا همسر داشتی؟! یعنی ازدواج کرده بودی؟

با حرفی که زد، انگار زخم کهنه‌ام دوباره جون گرفت! غم بدی توی دلم نشست. لبخند تلخی زدم و با صدای بغض‌داری گفتم:

- آره، الان هم دارم ولی توی فکرم! تو از کجا فهمیدی که من قبلا ازدواج کردم؟

تیکه علف‌هایی که توی دستش بود رو روی زمین ریخت و گفت:

-  انگشترت! 

نگاهم رو سمت دست چپم سوق دادم و به انگشتری که روش اسم همسرم حک شده بود، زل زدم. پوزخند کم‌رنگی مهمون صورتم شد، دلم نمی‌خواست حرف بزنم! خسته بودم؛ خسته بودم از این زندگی‌ای که جز بدبختی چیزی نصیبم نکرد! اون از آدریان، این هم از آنتونی و از همه مهم‌تر، کریس! 

دیگه از کوین صدایی نشنیدم، برای همون تصمیم گرفتم ساکت باشم و چیزی نگم. از روی تکه سنگ پایین اومدم و روی زمین نشستم، سرم رو به سنگ تکیه دادم و به کوین چشم دوختم که دیدم پشت بهم کرده و خوابیده، لبخند محوی زدم و چشم‌هام رو بستم.

***

به گودال بزرگی که رو به روم بود، زل زدم. توی یک شهری بودم که حتی پرنده هم پر نمی‌زد! وسط شهر، یک چاله‌ی بزرگی بود. باد شدیدی می‌وزید و موهام رو پریشون‌تر از قبل می‌کرد. قدمی به جلو برداشتم ‌ و خم شدم تا داخل گودال رو ببینم که با برخورد چیز محکمی به کمرم، پام سُر خورد و توی گودال افتادم. در حین افتادن، جیغی کشیدم که با برخورد کمرم به جسم سردی، صدام توی گلوم خفه شد.  خواستم از جام بلندشم که پام توسط چیزی گرفته شد.

@ Atria  @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Ayda rashid
  • لایک 10

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده

وحشت‌زده نگاهم رو سمتِ پام سوق دادم که با دیدن دست سبز رنگی، جیغی زدم و سنگ‌هایی که به کناره‌های گودال چسبیده  بود رو گرفتم خواستم بالا برم اما اون دست پام رو ول نمی‌کرد! قلبم تند- تند می‌زد و عرق از پیشونیم روی زمین می‌ریخت. صدای خنده و قهقهه از بیرون چاله می‌اومد که ترسم رو چندین برابر می‌کرد.

با احساس این‌که پام سبک‌تر شد و دیگه چیزی اون رو نمی‌کشه، نگاهم رو به پایین کشوندم که دیدم از دست و این چیزها خبری نیست. یک ثانیه نشده بود که نفس راحت کشیده بودم که یکهو صدای گوش‌خراشی از بالای سرم اومد:

- من تو رو می‌خوام بخورم دختر بی‌خاصیت و ضعیف! 

ترسیده به بالای سرم نگاه کردم که نور شدیدی به چشمم تابید و باعث شد که نتونم صورت اون کسی که این حرف رو زده بود رو ببینم.

سرم رو پایین انداختم، بعد از چند ثانیه همه‌جا تاریک شد و سکوت خوفناکی ایجاد شد. سنگ‌هایی که با دستم گرفته بودمشون رو ول کردم و روی زمین نشستم. کف دست‌هام عرق کرده بود و مثل آبشار، عرق ازش سرازیر می‌شد. دم عمیقی کشیدم، انگاری زندگی من توی این گودال قرار بود به پایان برسه! کسی نیست که من رو نجات بده از این چاله ترسناک!

توی همین فکرها بودم که صدای پچ- پچی به گوشم رسید:

- هی! اون دختر رو نگاه کن، غذای خوبیه! 

با چشم‌های گرد شده، به دور و اطراف نگاه کردم؛ از دیوارها آب می‌چکید اما رنگش قرمز بود! نه- نه آب نبود؛ خون بود!

هول کرده از جام بلند شدم و دور خودم چرخیدم، فقط صدای پچ- پچ بود که سکوت رو می‌شکست؛

" اون دختر رو باید بخوریم! "

"اون جادوگر مبتدی غذای ماست."

"جارویس بهمون دستور داده که اون رو بکشیم"

خدا کافیه دیگه!  دست‌هام رو روی گوشم گذاشتم و جیغ بلندی کشیدم! سرم داشت می‌ترکید، صداهای گوش‌خراشی که توی سرم اکو می‌شد، روانیم کرده بود! 

@ Atria  @ زری گل🌻

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
  • لایک 8
  • سردرگم 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

***

با پاشیده شدن مایع سردی به صورتم، ترسیده از خواب پریدم و به دور و اطراف نگاه کردم. کوین کنارم وایساده بود، یک کاسه آب توی دستش بود و  با نگرانی نگاهم می‌کرد.  کابوس بدی بود، خیلی بد!

نفس- نفس می‌زدم و قدرت حرف زدن نداشتم! قلبم مثل قلب گنجشک، تند- تند می‌زد و کف دست‌هام عرق کرده بود.  همه‌جا تاریک بود و  فقط نور ماه کمی روشنایی ایجاد می‌کرد. از ترسم، دندون‌هام به هم می‌خورد. چند ثانیه‌ از بیدار شدنم نگذشته بود که صداهای عجیب غریبی از پشت بوته‌های گل می‌اومد، نگاهم رو به سمت کوین که ترسیده بهم زل زده بود، کشیدم و زیر لب گفتم:

- صداهایی از پشت بوته‌ها میاد. نکنه کرگینه‌ها فهمیدن که ما اینجاییم! کوین دارم می‌ترسم، قلبم مثل چی داره می‌زنه! باید زودتر از اینجا بریم ‌  و دیگه وادار به جنگ و دعوا نشیم. دیگه تحمل یک اتفاق بد دیگه رو ندارم! 

لبخند محوی زد و گفت:

- نترس! یک جادوگر نباید ترسو باشه. 

لبخند متقابلی زدم که چشم‌هاش رو‌ ریز  کرد و به بوته‌ای که سمت چپمون قرار داشت، با دقت نگاه کرد. موهایی که روی پیشونیش ریخته شده بود رو به عقب فرستاد و از روی زمین بلند شد. پام رو جمع کردم تا پاش به پام نپیچه. با قدم‌های آروم ولی بلند، به سمتِ بوته رفت که توی تاریکی شب گم شد. از استرسم ناخنم رو می‌جوییدم و منتظر کوین بودم تا از پشت اون بوته‌های خاردار بیرون بیاد و بگه که چیزی نیست اما با شنیدن زوزه‌ی وحشتناک گرگ، همه چیز روی سرم آوار شد! 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

(کوین)

به پشت بوته‌ها نگاهی انداختم و با قدم‌های آهسته چند قدمی به جلو رفتم که  دهنم توسط دستی گرفته شد. از تعجب و ترس چشم‌هام گرد شد و تقلا کردم تا از دست اون موجودی که داشت خفه‌ام می‌کرد، خلاص‌شم اما ول کن نبود! انگاری مجبورم که از قدرتم استفاده کنم.

همونجوری که باهاش درحال کلنجار رفتن بودم، ورد استیو پفای رو زیر لب گفتم که یکهو دستش شل شد، زوزه گوش‌خراشی کشید و روی زمین  افتاد. نفس زنان  به عقب چرخیدم که با جسم بی‌هوش شده‌ی یک گرگینه مواجه شدم. لعنت به همتون! پلک‌هام رو‌ محکم روی هم فشوردم و از حرصم لبم رو به دندون گرفتم.

- کوین!

با صدای لرزون آنجل، به سمتش برگشتم که سمتم دوید و رو به روم وایساد. نگاهش که به لاشه‌ی گرگینه افتاد، دستش رو روی دهنش گذاشت تا جیغ نزنه! 

- ا...اون چرا انقدر بزرگه؟ اصلا شبیه گرگینه‌هایی که به ش...شهرمون حمله می‌کردن نیست!

باد شدیدی که می‌وزید، باعث می‌شد گلبرگ‌ها و گیاه‌های عجیبی که توی جنگل قرار داشت، تکون بخورن و صداهای گوش نوازی رو به وجود بیارن.

نگاهم رو به سمت چشم‌های گرد شده‌اش که هنوز به اون گرگینه زل زده بودن، سوق دادم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

-  این گرگینه فرق داره! گرگ انسان نماست و به خاطر همین اینقدر بزرگه. فکر کنم گرگ آلفا باشه. چرا رنگت پریده؟ تا اونجایی که یادمه، کریس می‌گفت؛ تو قلب یک گرگینه رو از سینه‌اش بیرون کشیدی! پس دلیل این ترست چیه؟! هوم؟

کلافه پوفی کشید، موهای خوش‌ حالتش که جلوی دیدش رو گرفته بودن رو به پشت گوشش فرستاد و لب از لب باز کرد:

- درسته؛ من قلب یک گرگینه رو درآوردم ولی این یکی فرق می‌کنه! بزرگ‌تر از اون گرگینه‌هایی هست که من دیدم و رنگ تنش هم فرق می‌کنه. 

با دستش به چشم‌های گرگینه اشاره کرد و ادامه داد:

- چرا چشم‌هاش بستس؟ بی‌هوشه؟! چجوری بیهوشش کردی؟

@ Atria  @ زری گل🌻  @ Roshana

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

لبم رو کج کردم و در جوابش گفتم:

- چون بی‌هوشش کردم! دلیلی قانع کننده‌تر از این؟  الان هم راه بیوفت بریم تا گرگینه‌های دیگه‌ای بهمون حمله نکردن! انگاری فهمیدن که ما اینجاییم و گرگ‌های آلفا، این اطراف زیادی پرسه می‌زنن؛ ممکنه هوس خوردن ما به سرشون بزنه  البته من رو که نمی‌تونن بخورن چون  جادوگرم اما تو! تو رو به راحتی می‌تونن به دست بیارن و فاتحه‌ات رو بخونن. پس زودتر حرکت کن تا دوباره به یک موجود دیگه‌ای برنخوردیم.

پشت سر این حرفم، لبخند کجی زدم و بدون این‌که واکنشش رو ببینم، به سمت جایی که چمدون رو گذاشته بودم رفتم. 

(آنجل)

با حرفی که زد، از حرص زیاد دندون‌هام رو به هم ساییدم و به جای خالیش نگاهش کردم. خودشیفته‌!  هنوز بهم میگه جادوگر مبتدی، انگاری خودش یک روزی تازه کار نبوده. خدا کنه روزی برسه که من هم جادوگر سیاه بشم.

نفس پر حرصی کشیدم و عقب گرد کردم تا پیش کوین برم که صدایی از پشتم اومد؛ صدایی مثل تکون خورد برگ‌های درختی که پشت سرم بود.

بزاق دهنم رو قورت دادم، با این فکر که حتما باد شدیدی که می‌وزه برگ‌ها رو تکون داده، قدمی به جلو برداشتم که کلاه لباس بلندم از عقب کشیده شد. وحشت‌زده جیغ خفه‌ای کشیدم که دستش جلوی دهنم قرار گرفت! صدای حشرات و جغدهایی که توی جنگل بودند، بلند شد! سکوتی جنگل شکست و جای خودش رو به سروصدای حیوون‌ها داد.  قلبم بوم- بوم می‌کرد و دستی که جلوی دهنم قرار داشت، نمی‌ذاشت جیغ و داد کنم و از کوین کمک بگیرم. صدای خنده‌های کسی که من رو با خودش روی زمین‌ می‌کشید، گوش‌خراش بود!

اشک‌ از چشم‌هام چکید. دستم رو به عقب بردم تا دستی که کلاهم رو گرفته بود رو بگیرم  و از لباسم جداش کنم که با بوی تلخ و تندی که اومد، کم- کم  چشم‌هام بسته شد و به خواب نامعلومی رفتم اما تا زمانی که کامل از هوش برم، روی زمین سرد و خشک جنگل کشیده شدم.

@ Atria  @ زری گل🌻  @ mahdiyeh

 

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

با احساس سوزش یک طرف صورتم، شوکه چشم‌هام رو باز کردم. همه‌جا تاریک بود و نور ماه روی کسی که پشت به من وایساده بود و به آب رودخونه‌ای که رو به  روش وایساده بود نگاه می‌کرد، می‌تابید. چندبار پشت سر هم چندبار پلک زدم تا واضح‌تر همه‌جا رو ببینم.  هنوز هم توی جنگل سیاه بودم ولی یک تفاوت وجود داشت؛ چمن‌ها و برگ‌های درختایی که توی دور و اطراف بودن، قرمز رنگ بود. قرمزی که توجه هر کسی رو به خودش جذب می‌کرد!  

گلوم خشک شده بود و تَرَک‌هایی روی لبم به وجود اومده بود. خواستم از جام بلندشم و به سمت اون آدمی که از جاش تکون نمی‌خورد و فقط به رودخونه زل زده بود، برم اما نتونستم از جام یک کوچولو هم تکون بخورم!

طناب‌های زرد رنگی به دورم پیچیده شده بود و به یک درخت کاج، بسته شده بودم. بزاق دهنم رو به زور قورت دادم و لب از لب باز کردم تا حرفی بزنم که صدای اون مرد ناشناس در اومد:

- هر کاری هم بکنی نمی‌تونی از چنگ من در بری! تو یک جادوگر سفیدی و من...

حرفش رو نصفه گذاشت، سمتم چرخید؛ با دیدن قیافه‌اش شوکه شدم! نه، این امکان نداره!   دندون‌های نیشش، چشم‌های قرمزی که به رنگ خون بود، دل بی‌رحمی که از جنس سنگ هم فراتر بود و در آخر؛ دست‌های قدرتمندش که یک روزی من رو کم مونده بود خفه کنه!

از ترسم، سکسکه‌ای کردم و خواستم چیزی بگم که دست راستش رو به معنی سکوت بالا آورد و گفت:

- می‌دونم که من رو یادته و هیچ‌وقت هم اون اتفاق تلخی که برات افتاد، از یادت نمیره. روزی که ما خون‌آشام‌ها به شهرتون حمله کردیم، مامانت توی آزمایشگاه جادوگران درحال درست کردن معجون بود؛ چون مادرت جادوگر سفید بود، قدرت چندانی نداشت و به راحتی می‌شد خونش رو خورد و کشتش اما این رو یادت نره؛ هیچ‌وقت و ابدا نتونستم خون پدرت رو بخورم و این رو بدون که کشته شدن پدر تقصیر من نیست چون اون جادوگر سیاه بود و اگه بهش یکم نزدیک می‌شدم، جونم رو در عرض یک ثانیه می‌گرفت و...

دیگه تحمل حرف‌هاش رو نداشتم! اون می‌خواست زخم قدیمیم رو تازه کنه و من رو عذاب بده. نفسی عمیق کشیدم و جیغی از سر حرص زدم که صداش خفه شد.

@ Atria  @ زری گل🌻  @ mahdiyeh

 

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

نفس- نفس می‌زدم و سرم از فکرهای مختلف پر بود. عصبانیت کل وجودم رو دربر گرفته بود، انگاری آتش سوزنده‌ای توی وجودم روشن بود. صبرم کم- کم داشت لبریز می‌شد و دیگه شنیدن حرف‌های بی‌ارزشش رو نداشتم، اون سودجو بود و سودجوها فقط به دست‌آوردها و سودهای خودشون فکر می‌کنن! 

نفس عمیقی کشیدم تا از عصبانیتم کم‌تر بشه، نگاهم رو به چشم‌های شرورآمیزش دوختم و زیر لب غریدم:

- تو باعث شدی مامانم بمیره، باعث شدی وقتی دوازده سالم بود شهرمون نابود بشه و توی سردی زمستون از سرما بلرزیم و بی‌خونه و بدون پناهگاه بمونیم! تو اونقدر بی‌رحمی که دلت به حال یک بچه سه سال هم نسوخت و به همین راحتی خونش رو خوردی!  حس انتقام از اون موقع تا الان توی وجودم ریشه انداخته و دلم می‌خواد یک روزی برسه که خودم با قدرت جادوییم زجرت بدم و قلبت رو از ریشه دربیارم تا دیگه نفسی برای کشیدن نداشته باشی! 

همین که حرف‌هام تموم شد، با نفرت بهش زل زدم و تفی از این فاصله بهش انداختم. پوزخندی زد و با قدم‌های بلند خودش رو بهم رسوند. کمی به سمتم متمایل شد و با اون ناخن‌های بلند و کثیفش، موهام رو چنگ زد و کشید که جیغم توی صدای زوزه‌ی گرگ، محو شد.

پوزخندش، پر رنگ و پر رنگ‌تر شد. زبونش رو روی دندون‌هاش کشید و موهام رو ول کرد. با چشم‌های ریز شده نگاهش می‌کردم که زیر لب آروم گفت:

-  ببین! نمی‌خوام حرف اضافی بزنم و سر خودم رو به درد بیارم! می‌‌خوام بهت یک فرصت بدم؛ شانس نجات داری، اگه به حرفم گوشی کنی که اجازه میدم بری اگه گوشی نکنی...

کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:

- دیگه بقیه‌اش رو خودت بهتر می‌دونی. یا مرگ رو انتخاب کن و یا زندگی و آرامش رو! انتخاب با خودته عزیزکم.  می‌دونی، دلم نمی‌خواد یک‌ جادوگر پر شور و زرنگ به این زودی‌ها از بین بره، پس به حرفم گوش کن. آفرین دختر خوب!

از حرص، دندون‌هام رو به هم ساییدم. دست‌هام رو که پشت کمرم بودن و به درخت چسبیده بودن رو کمی تکون دادم تا دردش کم‌تر بشه، سرفه‌ی خشکی کردم که دنیل سریع سرش رو به عقب برد. بعد از دو، سه ثانیه با ته مونده ‌های سرفه‌ام پرسیدم:

- چه فرصتی؟! چی داری برای خودت میگی؟ فکر می‌کنی چون جادوگر سفیدم و هنوز قدرتم کامل نشده، نمی‌تونم از خودم دفاع کنم؟! دنیل این رو بدون که هیچ‌کاری نمی‌تونی بکنی، هیچ‌کاری! فهمیدی؟! 

چشم‌های بزرگش رو خمار کرد، موهای آبیش رو که روی پیشونیش ریخته شده بودن رو به عقب فرستاد و سرش رو به سرم نزدیک‌تر کرد. ترسیده هینی گفتم و سرم رو بیشتر توی درخت فرو بردم که با دیدن صورت رنگ پریده‌ام و چشم‌هایی که از تعجب گرد شده‌ بودن، قهقهه‌ای سر داد و کمی ازم فاصله گرفت که نفسی از سر آسودگی کشیدم.  صاف سر جاش وایساد و چند قدمی به عقب رفت، صداهایی از پشت درخت‌هایی که کمی ازمون فاصله داشت، اومد اما توجهی به صدا نکرد و انگشت اشاره رو بالا آورد و توی هوا به علامت تهدید تکون داد و با صدای تقریبا بلندی گفت:

 

@ Atria  @ زری گل🌻

 

  • لایک 10

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

- آنجل به حرف‌هام خوب گوش کن. باشه؟!

 صدای آب رودخونه، آرامش خاصی رو به وجودم منتقل می‌کرد، به خاطر همین سکوت و آرامش موقت رو به حرف زدن ترجیح دادم. اولین باری بود که می‌دیدم یک خون‌آشام مهربون و لحن آرومی داره. این محبت، بهم هشدار می‌داد!  نگاهم رو از دنیل گرفتم و به کفش‌های نوک تیزم دوختم که صدای دنیل به گوشم رسید:

- اگه می‌خوای ولت کنم و خونت رو نخورم، باید برام اکسیر عمر درست کنی! 

با حرفی که زد چشم‌هام گرد شد، سرم رو به سرعت بالا آوردم که درد بدی توی گردنم پیچید؛ چشم‌هام رو بستم و  آخی زیر لب گفتم.  صدای قدم‌هاش رو شنیدم که داشت بهم نزدیک می‌شد. دست‌هام رو از همون پشت، مشت کردم و لبم رو محکم به دندون گرفتم. خدا- خدا می‌کردم تا کوین پیداش بشه و  من رو از این مخمصه نجات بده. اگه نیاد، مرگم حتمیه!

باد بدی که می‌وزید، تموم برگ‌های روی زمین رو به چپ و راست می‌برد و برگ درختی که من رو بهش بسته بود، روی سر و بدنم می‌ریخت و باعث می‌شد سر و تنم به خارش بیوفته.  علف‌های هرز هم توی کفش‌هام رفته بودن و اعصابم رو خراب‌تر از قبل کرده بودن.

تصمیم گرفتم چشم‌هام رو باز کنم، باز کردن چشم‌هام همانا و نمایان شدن قامت بلند دنیل جلوی چشم‌هام هم همانا! نگاهم رو به سمت دو کاسه گوی قرمز که منتظر جوابی از جانب من بودن، سوق دادم. اخم ریزی روی صورتش خودنمایی می‌کرد و موهای لختش توی این هوا، به چپ و راست هدایت می‌شدن.

دیگه وقت حرف زدن بود! گوشه لبم رو به بالا دادم و دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم؛ ولی صدایی که از اون‌ طرف  رودخونه اومد، باعث شد حرف توی دهنم ماسیده بشه.

@ Atria  @ زری گل🌻

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

- از اون دختر فاصله بگیر! 

صدای کوین بود! دنیل با شنیدن صداش، به عقب چرخید و با دیدن کوین که به درخت کاجی که اونور رودخونه قرار داشت، تکیه داده بود و پوزخندی هم روی صورتش نقش بسته بود، اخم ریزی کرد و زیر لب لعنتی‌ای گفت. کمی خودم رو به چپ و راست بردم تا بتونم کوین رو ببینم. لبخند پر از اطمینانی زدم و بهش خیره شدم که یکهو غیب شد! دنیل دست‌هاش رو مشت  کرد و به دور و اطراف نگاهی انداخت تا شاید بتونه ردپایی از کوین پیدا کنه اما موفق نشد.

با شُل شدن طناب دورم، متعجب  شدم. ابرویی بالا انداختم که دنیل سمتم اومد، به طرفم خم شد و با دندون‌هایی که از حرص و عصبانیت به هم چسبیده شده بودن، گفت:

- آنجل فکر نکن که چون دنیل اومد، من ولت می‌کنم! این رو بدون که یک روزی، یک جایی، یک زمانی قلبت رو از وجودت بیرون می‌کشم و نفست رو می‌برم! 

پشت سر  این حرفش، ازم فاصله گرفت و با سرعت حیرت‌آوری ازم دور شد. حالا خوبه نگاهش به طناب دور دست‌هام نیوفتاد وگرنه بدبخت می‌شدم! دست‌هام رو از درخت جدا کردم که گز- گز کرد. آخی گفتم، طنابی که از دور باز شده بود رو برداشتم و به سمتِ درخت بزرگی که سمت چپم قرار داشت، پرت کردم. دستم رو روی زمین گذاشتم و با هزارتا زور و زحمت از جام بلند شدم.

به دور خودم چرخیدم و با صدای بلند کوین رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم! با لب‌های آویزون، به سمت رودخونه‌ای که پر از ماهی بود رفتم. فکر کنم ساعت طرف‌های دو یا سه نصفه شب بود و ما هنوز هم توی این جنگل کوفتی گیر کرده بودیم! نفس کلافه‌ای کشیدم و با کمی فاصله از رودخونه، روی علف‌ها نشستم. نگاهم رو توی جنگل چرخوندم؛ چون هوا تاریک بود، زیبایی‌های جنگل زیاد معلوم نبود و فقط برگ‌های قرمز رنگ درختان و بوته‌ها چشم آدم رو می‌زد و حس خوبی رو به آدم منتقل می‌کرد. 

سرم رو پایین انداختم و زیر لب کوین رو صدا زدم که صدایی از پشتم اومد:

@ Atria  @ زری گل🌻  @ mahdiyeh  @ Holocaust_.  @ ...Kimia...  @ Witch Girl  @ Beretta  @ khakestar  @ Parya  @ Torkan dori  @ حضرت مرگ  @ VAHID  @ VampirE  @ ماهی

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ییست و سه

- سلام.

از ترس، هینی کشیدم، از جام بلند شدم و به عقب چرخیدم. با دیدن کوین که با لبخند نگاهم می‌کرد، نفس حبس شده‌ام رو آروم بیرون دادم و چند قدم به سمتش رفتم‌ که لبخندش پر رنگ‌تر شد. اخم ریزی کردم و گفتم:

- چرا صدای جیغم رو وقتی اون خون آشامه داشت من رو می‌برد نشنیدی؟! هان؟ می‌دونی اگه نمی‌اومدی چه بلایی سرم می‌آورد؟ 

سکوت کرد و فقط با لبخند نگاهم می‌کرد. اولین باری بود که کوین رو اینجوری می‌دیدم! تا حالا نشده بود که  لبخند پر رنگی بزنه و توی چشم‌هام مستقیم نگاه کنه. 

از حرف نزدنش کفری شدم، قدم دیگه‌ای به سمتش برداشتم  و با صدای بلندی گفتم:

-  چرا چیزی نمیگی؟! زبونت رو مارمولک‌ها خوردن؟

داد زدنم، مساوی شد با غرش شدید آسمون! جیغی از سر وحشت کشیدم که رعد و برق بدی زد! بزاق دهنم رو قورت دادم و چند قدم به عقب رفتم که مساوی شد با غرش دوباره‌ی آسمون و این‌بار صدای جغد و تموم پرند‌ه‌هایی که توی این شب بیدار بودن، بلند شد و با شدت بدی بارون شروع به باریدن کرد. در عرض چند ثانیه، لباسم و موهام خیس شد.  با فکر به این‌که چمدونم رو الان آب برداشته، آه از نهادم بلند شد. حتما   تموم لباس‌ها و وسایل‌هام تا الان خیس شدن! 

لب‌های خوش فرمم رو  غنچه کردم و دست‌های ظریفم رو که از استرس و وحشت، کفشون عرق کرده بود و الان هم زیر این بارون شدید، خشکیشون از بین رفته بود و جای خودش رو به قطرات سرد بارون داده بود   رو به هم مالیدم. نگاهم رو چرخوندم و   به کوین نگاه کردم که دیدم؛ بدون هیچ واکنش و عکس العملی به رو به روش زل زده، همون لبخند قبلی هم روی لب‌هاش خودنمایی می‌کنه.   نگاهم رو ازش گرفتم و به کوه بلندی که فاصله تقریبا زیادی با ما داشت و عجیب مشکوک می‌زد، دوختم. توی نوک قله، نوری وجود داشت انگاری چراغی روشن بود اما چه کسی می‌تونه به اون کوه بره؟‌ اون هم نوک قله! 

بی‌خیال  اون کوه شدم و سرم به سمت کوین چرخوندم که با جای خالیش مواجه شدم! با تعجب به دور و ور نگاه کردم اما اثری از کوین نبود! زبونم رو روی لبم کشیدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

- کوین کجایی؟! باز کجا غیبت زد؟ اه مسخره بازی درنیار مثلا تو یک جادوگری‌ها! باید زودتر از این جهنم بیرون بریم کوین!  ترس کل وجودم رو برداشته من که مثل تو قوی نیستم، تو رو خدا بیا.   کجا محو شدی آخه؟! 

@ Atria  @ زری گل🌻  

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...