رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان من و برق چشمانش | سپیده بیابانگیر (sepideh) کاربر انجمن نودهشتیا


sepideh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان=من و برق چشمانش

نام نویسنده=سپیده بیابانگیر

ژانر=درام,عاشقانه

 ساعت پارتگذاری=هر روز ساعت 5 بعد از ظهر

خلاصه=کیوان قصه ما بر خلاف علاقش مجبوره تو یه شرکت طراحی دکوراسیون داخلی کار کنه  فقط به خاطر دستمزد خوبش تا بتونه مخارج مادرش که به سرطان سینه مبتلاست رو تامین کنه و تو این راه اتفاقاتی براش میوفته که...

مقدمه=ادمایی تو این دنیا وجود دارن که مجبورن تو یه سری از موقعیت ها بر خلافه خواسته و علاقشون زندگی کنن تا بتونن زندگی یه نفر دیگه رو نجات بدن این ادما کم پیدا میشن پس اگه از این ادما تو زندگیتون هست قدرشون رو بدونید...

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و برق چشمانش ((پارت 1))

 

کیوان:با صدای زنگ گوشیم (الارم) چشام و باز کردم و به زندگی تکراری و دردام فکر کردم.به این فکر کردم که پول انقدری میتونه قدرتمند باشه که مسیر زندگیه کسی و که همیشه میگفت هیچوقت از علاقم دست نمیکشم و تغییر بده.

منی که حاضر بودم تو جوب بخوابم اما مکانیکی و ادامه بدم؛اما خب میدونی ,نشد.ینی میشد اما من نتونستم قبول کنم که به خاطره رسیدن به خاستم مادرم جلو چشمام جون بده.حقوق پدرم فقط کفاف این و میده که شکممون و سیر کنیم,اما خب مخارج بالای شیمی درمانی سرسام اوره و ما به راحتی از پسش برنمیاییم.

به خاطر همین قید علاقم و زدم و به واسطه گری دوست پدرم و سلیقه خوبم  وارد یه شرکت طراحی دکوراسیون داخلی شدم.این کار حقوق و مزایای خوبی داره و اگه مریضی مادرم نبود شاید الان ما هم از اون ادمایی بودیم که تو بالاشهر زندگی میکنن اما خب فعلا فقط میتونم مادرم و زنده نگه دارم.

دیگه دست از فکر کردن برداشتم و به سمت اشپزخانه راه افتادم تا یه چیزی بخورم و راه بیوفتم سمت شرکت برای انجام کاری که دوسش ندارم کاری که حالم و خوب نمیکنه, کاری که با انجام دادنش قلبم به تپش نمیوفته:)

برای صبحانه یه نیمرو درست کردم و به زور چایی خردمش این روزا هیچی از گلوم پایین نمیره و از خونه زدم بیرون. از اونجایی که خودم هنوز ماشین ندارم(داشتم اما برای مخارج بیماری مامانم  فروختمش)پیاده راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس.حدود یه ربع میشد که منتظر اتوبوس بودم و بالاخره انتظارها به سر رسید و اتوبوس از راه رسید . از پله ها بالا رفتم و سوار شدم.

طبق معمول هیچ جایی براش نشستن وجود نداشت و مجبور شدم سر پا وایسم تو راه تمام مدت داشتم با خودم فکر میکردم که تمام امایی که تو این اتوبوسن کلی مشکل دارن که مجبورن موقعی که همه خوابن (ساعت6صبح)از خونه بزنن بیرون و دنبال حل مشکلاتشون باشن مشکلاتی که هر لحظه فر کردن بهشون حال ادم و خراب تر از چیزی که هست میکنه.

تو همین فکرا بودم که متوجه شدم باید پیاده شم.

همچنان با بی میلی کاذب  از اتوبوس پیاده شدم و راه افتادم سمت شرکت یه کوچه باید پیاده میرفتم تا برسم به شرکت.

رسیدم به شرکت و رفتم داخل  و به همه کسایی که سر راهم دیدمشون سلام کردم و به مش حسین گفتم برام یه لیوان چایی بیاره تو اتاقم اونم یه چشم گفت ورفت سمت ابدارخانه.

داشتم میرفتم سمت اتاقم که...

خانم رحیمی(منشی مدیرعامل):اقای کامروا!

من :بله؟بفرمایید

خانم رحیمی:اقای دادرس(مدیرعامل)کارتون داره لطفا برید داخل اتاق پیششون.

من:بله چشم حتما.

خانم رحیمی:بفرمایید داخل.

با خودم داشتم فکر میکردم که یعنی چیکارم میتونه داشته باشه؟ با همین فکر وارد اتاق شدم و شروع کردم به حرف زدن.

من:سلام اقای دادرس خسته نباشید خانم رحیمی گفتن که با من کار مهمی دارید.

اقای دادرس:سلام کیوان جان,اره کار واجبی دارم. حالا اول بیا بشین.

من:خیلی ممنون همینجا راحتم.

اقای دادرس:باشه هرجور راحتی.پس من مستقیم میرم سر اصل مطلب.

من:بله بفرمایید.

اقای دادرس:ببین کیوان جان حقیقت اینه که تو,تو این مدتی که داری برای ما کار میکنی خیلی برامون مفید بودی ...

 

با این حرف دادرسان کل دنیا روی سرم خراب شد یعنی چی شده که داره این حرفا رو میزنه؟ نکنه میخاد اخراجم کنه؟! وااااای نه!

تو همین فکرا بودم که...

اقای دادرسان:اره خلاصه داشتم میگقتم,این چیزا رو گفتم تا یه تشکری ازت بکنم و بگم که یه کار جدید داری که پروندش روی میزته برو بخونش و نظرت حداقل تا نیم ساغت دیگه بهم بگو.

من:چشم,ممنون بابت تعریف هاتون و خیلی خوشحالم که ازم راضی هستید.

 

این و گفتم به فکرایی که تو مغزم بود یه پوزخند زدم و راه افتادم سمت اتاقم:)))

 

 

 

 

 

@دخترخورشید @Damon.S_E @Edna_b @G.Ha@Darya_22@K.A@Omaay@kati94@Cruell@m.azimi@Nayereh

((ادامه در پارت دوم))

(فردا ساعت 5)

 

 

ویرایش شده توسط sepideh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((پارت دوم))

 

کیوان:

رفتم سمت در دستگیره در و فشار دادم اما باز نشد,دوباره امتحان کردم اما بازم باز نشد. چند بار این کار و تکرار کردم اما بازم نشد (((لعنتی!)) این و گفتم و برگشتم سمت اتاق اقای دادرسان از عصبانیت نزدیک بود چن بار نقش زمین بشم.امروز بدبختی از زمین و اسمون برام میباره اه ...

رسیدم به اتاق دادرسان.

من:خانم رحیمی میتونم اقای دادرسان و ببینم؟

رحیمی:میتونم بپرسم چیکارشون دارید؟

من:یه کار واجب دارم حتما باید با خودشون صحبت کنم.

رحیمی:بزارید بهشون اطلاع بدم.

من:باشه.

رحیمی تلفن و برداشت و یه شماره گرفت.بعد از چند لحظه...

رحیمی:اقای دادرسان,اقای کامروا اینجان میخان شمارو ببینن,نمیدونم میگن کار واجب دارن,بله حتما.

رحیمی برگشت سمت من و گفت...

رحیمی:میتونید برید داخل اما خیلی طول نکشه چون اقای دادرسان تا چند لحظه دیگه جلسه دارن.

من:باشه ممنون.

رحیمی:خواهش میکنم.

از میز رحیمی رد شدم و رفتم سمت اتاق دادرسان.در زدم.

دادرسان:بیا تو.

وارد اتاق شدم.

من:دوباره سلام.

دادرسان:سلام کیوان جان مشکلی پیش اومده؟پرونده رو خوندی؟ 

من:بله اقای دادرسان مشکلی پیش اومده,نه پرونده رو نخوندم ینی اصلا نتونستم وارد اتاقم بشم چه برسه یه اینکه پرونده رو بخونم.هر کاری کردم در اتاق باز نشد. قفل و عوض کردید؟

دادرسان:ای وای هی میگم یه چیزی میخاستم بهت بگمایادم رفت.

(شت دوباره استرس گرفتم!)

من:خب چی شده؟

دادرسان:به خاطر این پروژه جدیدی که داریم بهت میدیم نیاز بود که فضای بیشتری داشته باشی به خاطر همین اتاقت و عوض کردیم. پاک یادم رفت بهت بگم.

من:عام خب پس وسایلم چی؟

دادرسان:همه رو انتقال دادیم.

من:خب کلید اتاق جدید و میدید؟

دادرسان:اره دست مش حسین برو ازش بگیر و بهش بگو راهنماییت کنه.

من:باشه مرسی.ممنون از لطفتون:)

از دراتاق اومدم بیرون.ینی دلیل ایند همه مهر و محبت بی جا این دادرسان چیه؟ هرچی که هست خدا بخیر بگذرونه,خودم به اندازه کافی بدبختی دارم:)

رفنم سمت ابدارخانه.

من:سلام مش حسین این کلیدای اتاق جدیدم و میدی؟

مش حسین:سلام اقا کیوان خسته نباشید,بله دنبالم بیایید.

راه افتادم دنبال مش حسین,رفتیم سمت اتاق در و باز کرد و رفتم داخل.

مش حسین:امر دگیه ای ندارید؟

من:نه برو.

رفتم داخل اتاق.خیلی قشنگ بود.اما تنها چیزی که نظرم و به خودش جلب کرو اون دو تا پرونده قطور رو میز بود.خاستم برم سمت که موبایلم زنگ خرد.

کیمیا بود(خواهرم)

من:جانم کیمیا؟

کیمیا:کیوان بیا که بدبخت شدیم

من:چی شدی؟

کیمیا:فقط بیا...

 

 

(ادامه در پارت سوم فردا ساعت 5)

حمایت یادتون نره:)

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفهمیدم چطوری خودم و به اتاق دادرسان رسوندم .از رحیمی رد شدم و یهو در اتاق دادرسان و باز کردم.

دادرسان:چی شده؟!

من:اقای دادرسان خواهرم زنگ زد نمیدونم چی شده اما با  گریه گفت که خودم و برسونم  توروخدا سویئچتون و بدید 

 

فک کنم دلش برام سوخن چون سریع سویئچ و پرت کرد سمتم منم با سرعت نور رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدم.

با سرعت هرچه بیشتر رفتم سمت خونمون .

اما تا وارد کوچه شدم چشمم خرد به امبولانس.

قلبم ریخت نا خواگاه اشکم ریخت رو گونم. اصا شوک شدم.

یهو کیمیا اب سرعت اومد سمت ماشین.

 

من:چی شده؟

کیمیا:مامان حالش بد شده.دنبال امبولانس برو.

من:پس بابا پب؟

کیمیاکبا امبولانس میاد فقط برووو.!

 

دیگه چیزی نگفتم و دنبال امبولانس راه افتادم.

من:کیمیا مامان  چش شده؟

کیمیا:بخدا نمیدونم کیوان نمیییدونمممم

من:خب چی شد که حالش بد شد؟

کیمیا :نمیدونم من اومدم به مامان اینا سربزنم بعد رفته بودم چایی بریزم یهو  بابا  داد زد که بیا مامان حالش بد  شده منم اومدم دیدم مامان از حال رفته سریع زنگ زدم امبولانس.

من: باشه.

 

رسیدیم بیمارستان و مامان و بردن داخل ماشین و پارک کردم و بدو بدو رفتم داخل .

پرستار:اقا ببخشید تا ماینه تموم نشه نمیتونید برید داخل.

من:ینی چی خانم مادرمه باید برم داخل.

پرستار:گفتم که نمیشه بشینید همینجتا.

من :باشه

 

حدود نیم ساعت میشد که منتظر بودیم که یهو دکتر اومد بیرون. دویدم سمتش.

من:چی شد اقای دکتر؟

دکتر:متاسفانه  کیست سینه مادرتون خیلی بزرگ شده.

من:خب باید چیکار کنیم؟

دکتر:متاسفانه باید سینه مادرتون و تخلیه کنیم.

 

با شنیدن این حرف پاهام سست شد و رو زمین افتادم.دنیا دور سرم میچرخید .نمیشنیدم بقیه چی میگن. تا اینکه دیگه نه چیزی میشنیدم و نه چیزی میدیدم:)

 

ادامه در پارت بعدی

 

بچه ها ببخشید این پارت یکم کوتاه شد:))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...