رفتن به مطلب

رمان خون‌خواران|Torkan dori کاربر انجمن نودهشتیا


Tsuki Yuma
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسمه خالق خون

«  خون‌خواران  »

نویسنده: Torkan dori  "درسا متانی"

ژانر: تخیلی, جنایی

پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

هانا آئیش، دختری در پی پیدا کردن فرزند خود! 

نامه ای که او را تا پیش کودکش میبرد و برمیگرداند!

و... نامه نویس این نامه پر از جنجال و فکر های پرورش یافته در مغزش! 

هر هفته چند نامه، با حروفی که هیچ بار هانا به آن توجه نمیکند بی خبر از اینکه این حروف... 

حکم زندگی یا مرگش را امضا میکنند! 

مقدمه:

اضافه میشود

 

ویراستار: @ Niayesh1389

@ زری گل🌻  @ منیع @ همکار ویراستار♥️

وابسته به هاگوارتز 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 12

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

زندگانی همه ما، بسته به او بود! کاش... کاش هیچ وقت فکری که در ذهنش خطور کرده است را اجرا نکند! 

کاش هیچ وقت به آن مکان پا نمیگذاشت! زندگانی اش را بر باد نمیداد! 

کاش با ما این چنین تا نمیکرد! 

 

هانا آئیش:

دستی به گیسوان رنگ شبم کشیدم. موهای صاف و بلندم آزارم میداد، کاش میتوانستم این خرمن موهای آزار دهنده را کوتاه کنم! 

از اتاق کوچکم خارج شدم. مانند همیشه، تنها! از کجا شروع شد؟! از وقتی که پدرم بالای دار رفت؟! یا شاید هم از وقتی که مادرم ناپدید شد؟! از کجا تنهایی من شروع شد؟! 

با دیدن شاخه ای گل رز سیه به همراه پاکت نامه ای قدیمی و رنگ و رو رفته، به سمت میز عسلی گام برداشتم و آن ها را از روی میز برداشتم. 

 که به اینجا آمده بود؟!  

به درب ها و پنجره ها زل زدم، نه! قفل کرده بودم، پس... پس چطور این نامه و گل بر روی میز عسلی قرار گرفته بود؟! 

برای رفع کنجکاوی ام، پاکت نامه را پاره و برگه کهنه را در دستان خویش گرفتم. 

شوک قلبی!

نامه با جوهر ننوشته شده بود، بلکه کلمات با خون بر روی کاغذ نقش بسته بودند! مشخص بود! مگر جوهر به شکل لخته لخته در می امد؟ 

نامه را با صدایی بلند خواندم:

به نام خالق مرگ! 

سلام عزیزکم، میدونم که حالت خرابه! دلیلش هم، بهتر از خودت میدونم! 

نمیدونی موقع نوشتن این نامه، چه لبخنی روی لب هام نقش بسته! یک لبخند از جنس شرارت! 

میدونی چیه؟ همیشه دلم میخواست دستم رو لای اون موهای مشکی رنگت ببرم و نوازششون کنم، اما... حیف! حیف که با دیدن من کل زندگیت تغییر پیدا میکنه! 

فکر میکنی بدبخت ترین آدم روی زمینی، نه؟ اما... نمیدونی چه بدبختی های قراره بکشی! اوه! این رو هم یاد آوری کنم که مسبب بیشتر اون بدبختی ها، منم! 

میدونی؟ اون لحظه جلوی چشامه! هـــــوم! مقابلم زانو زدی و با اشک توی نشسته توی چشم های سبز رنگت، التماسم میکنی که برگردونمت به این دوران! 

اما؛ باید بگم من خیلی سنگدلم!

باور نمیکنی، یعنی؛ هیچ یک از انسان ها، بجز یکی دوتا دستشون، باور نمیکنن که خون آشام ها وجود دارن! 

آخه چرا؟! مگه نمیگین خدا تواناست؟ قادر به خلق و ناپدید کردن همه چیزه؟ پس... پس باید به این هم باور داشته باشین که خدایی که شماها رو آفرید، خیلی راحت میتونه خون آشام ها را خلق کنه!

میدونی؟ مطمئنم خون اشام وجود داره! من این رو بهت ثابت میکنم! 

حالا... حالا شده به هر شکلی حتی کشتن خودمو خودت! 

منتظرم باش عزیزکم! 

 

سرپرست: @ منیع

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 12

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

دستانم را به لبه میز بند کردم. در چشمانم کور سوی امیدی روشن کردم که همه این ها بازیست! بازی مثل دزدین کودک چهار ساله ام! دخترک مو قرمز و بازیگوشم که اگر در این لحظه اینجا بود، توجه ای کوچک نیز به محتوای این نامه نمیکردم. 

چشمانم را با بغض بر روی هم فشردم. از میان مژه های فر و سیه رنگم، قطره-قطرهای اشک، جاری شدند. 

صدای زنگ تماس موبایلم، مرا وادار به ایستادن کرد. از کِی انقدر ضعیف شده بودم که با خواندن یک نامه که امکان دارد پسرهای بازگوش محله آن را نوشته باشند،  پاهایم سست شود و قطره های اشک، همانند یک رود از چشمان تا چانه هایم جاری شوند؟ 

تلفن را در دست گرفتم و دکمه سبز رنگ را لمس نمودم. آوایی غریب، در گوشم به صدا در آمد:

- رأس ساعت سه شب، به آدرسی که برات پیامک میشه بیا! 

بعد اتمام سخن، بی هیچ حرف اضافه و اجازه اعتراض و پرسش به من،  تلفن را قطع کرد. چند دقیقه بود که صدای بوق های تلفن، فضای خانه را به اشغال در آورده بود؟  نمیدانم! نمیدانم! 

هزاران سوال در ذهنم به پرواز در آمده بودند، از جمله:

آن مرد کیست؟ نکند دزد کودکم باشد؟ 

برای چه باید به سخن او گوش کنم؟ 

ارتباطی میان آن مرد و نامه قرار گرفته بر پارکت های سفید، وجود دارد؟ 

ترس در رگ هایم به غلیان در آمده بود، همانند اینکه با خون هایم مخلوط شده باشد! 

 

قلبم، بی قرار به سینه ام میکوبید. ساعت دو و چهل و پنج دقیقه شب، در کارخانه چوب سازیِ متروکه بودم! ترس داشت دیگر نه؟ 

با فکر به اینکه افرا، دختر چهار ساله ام، میان این سه-چهار دستگاه موجود در کارخانه باشد، پاهایش شیشه های شکسته پنجره را لمس کرده باشد، تنم میلرزید! 

زنی سی ساله بودم درست، اما، دلیل بر ترسو نبودنم که نیست؟ پای دخترم که وسط باشد، ترسو ترین عالم میشوم! 

دلیل خوبیست برای ترسو بودن نه؟! 

عرق سرد را بر روی پیشانی ام را احساس میکردم. لرزش خفیف دستانم، منشااش هراس به وجود آمده در قلبم و جانم بود. 

در ذهن میپنداشتم چرا مرا به اینجا فرا خوانده اند؟ دلیلش چیست؟ 

بااحساس سردی چیزی بر روی سرم، با اظطراب به عقب برمیگردم. مردی با ماسکی خاکستری رنگ، با اسلحه ای در دست که بر روی سر من قرار داده بود، پشت سرم قرار گرفته و نگاه خبیثش چشمانم را وادار به هراس میکرد! 

زمزمه وار گفت:

- ترس تو چشمات، منو یاد مادرم میندازه! همون مادری که برای به دست آوردنت، با پای خودش به پیش واز مرگ رفت! 

چشمانم را تعجبی در بر گرفته بود دیدنی! تعجبی از جنس سوال و سوالی از جنس زخم!  لرزش دستانم بیشتر شد، پلک چشم چپم میپرید و لب هایم همانند ماهی، باز و بسته میشد. 

اسلحه رو بر روی زمین پرتاب کرد، اسلحه، جایی میان دو کاشی شکسته قرار گرفت.  نگاهم بر روی اسلحه بود. آب دهانم را آرام قورت دادم. چشمانم را به پسر دوختم. 

دست در جیب گذاشت و سرش را به سمت  چپ چرخاند و لب زد:

- میدونی؟ همه ما، شباهت عجیبی داریم به موجوداتی که ذره-ذره مارو میکشن! خونمون رو میخورن! 

اونا، کم-کم با آرامشی که تو وجودشونه، مارو میکشن! با سردیِ موجود تو چشم هاشون، هراس رو به دلمون راه میدن! 

چشم های سرخشون رو خیره به تیله های چشم هامون میکنن و لبخند میزنن، لبخندی که پشتش هزار نقشه وجود داره! 

باهامون مهربونی میکنن، اما، پشت اون نقاب مهربونی، یک نفر خبیث خوابیده! 

لبخند آرامی زد و نگاهش را به منی که هیچ یک از حرف هایش را متوجه نمیشدم، دوخت و ادامه داد:

- قصه ما قصه همون هایی که ذره ذره خونمون رو میخورن! دردش طاقت فرساست! همون هایی که اگه جلوی چشم هاشون رو خون بگیره، دیگه هیچی براشون مهم نیست! ما، همون ها هستیم که هر روز خون هم خون هامون رو تو شیشه میکنیم و سر یک فرصت مناسب... 

 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻  @ Shadow  @ روح مرحوم Prometa  @ Ayda rashid  @ VampirE  @ Parya

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 9

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

مکثی کرد و با کشیدن نفسی عمیق سخنش را از سر گرفت:

- اون خون رو میخوریم! 

حالا میدونی نکتش کجاست؟ اینکه ادعا میکنیم اون موجودات هراس انگیز و خدای غرور، وجود ندارن! 

سخنانش برایم رنگ و بوی آشنا میداد! خون آشام! مانند همان نامه... نکند این پسر...! 

نگذاشت بیشتر از این خیال بافی کنم و گفت:

- زنمو، بچمو، مادرمو، همین خون خوار ها ازم گرفتن! درد داشت! خیلی! 

با نوک کفش اسپرتش، تکه کاشی شکسته را حرکت داد. 

- خون خوار مادرم... 

نگاه خونینش را به چشمانم دوخت و غرید:

- تو بودی! 

نگاه متعجبم، خیره بود به تیله های آبی اش. تعجب وجودم را فرا گرفته بود؛ این پسر از چه حرف میزد؟ 

بر روی صندلی چوبی و پوسیده کنار یکی از دستگاه ها، نشست. 

چشمانش را به در شکسته شده کارخانه دوخت. لبانش را تر ساخت و دستی میان موهای پریشان و قهوه ای اش کشید. 

از نگاهش، میتوانستم غم را بخوانم.

بی اختیار، بی ترس و اظطراب، به سمتش گام نهادم و بر روی صندلی چوبی نشستم. کم سن تر از من میزد، شاید بیست و پنج سال، یا بیست و شش سالش بود. 

چشمان دریای اش برایم عجیب آشنا بود، ولیکن هر چه قدر می پنداشتم، به یاد نمی آوردم این چشمان متعلق به کیست؟ 

- کسی که بهت زنگ زد و گفت بیای اینجا، برادرم بود! 

نگاهم را به او دوختم. سرش را به زیر انداخته بود و تکه-تکه موهای لختش، بر روی پیشانی بلندش ریخته شده بود. فضای تاریک کارخانه، هوای سرد و زمستانی، صدای زوزه گرگ ها، همه این ها باعث میشد هراسِ اندکی  در وجودم پخش شود، اما، آرام بودم! آرام تر از برف های قرار گرفته بر روی دل ها! 

خود را در آغوش گرفتم، دلم میخواست بلند شوم، گام بردارم و از اینجا به بیرون روم اما، چیزی مانع رفتنم میشد. 

آوای آرامش در گوشم طنین انداخت:

- قصه پدر و مادرم، مثل قصه حوا و آدم بود! همون حوا و آدمی که سیب ممنوعه رو خوردن و حکمشون شد اومدن به زمین! 

میدونی، بابام همیشه یک چیزی میگفت... 

مکث کرد، من نیز همانند کودکی که دارند برایش قصه میگویند، کنجکاونه به دهانش چشم دوختم:

- میگفت اگه حوا وجود نداشت، آدم سیب رو نمیخورد! خدا... خدا از اول قصدش خلق عشق بود که حوا رو همراه با آدم آفرید، وگرنه اون که از همه اتفاقتی که قرار بود بعد خلق او دو دلداده بیوفته خبر داشت! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻  @ Holocaust_.  @ ta-ra  @ Shadow.rh  @ mahdiyeh  @ khakestar  @ Beretta  @ سادات.۸۲  @ ملکه برزخ_NAJIW80_  @ ماهی  @ Parya  @ VampirE  @ روح مرحوم Prometa

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 7
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

به راستی که خدای حق، خبر داشت از این موضوع! 

نگاهی به فضای دور و اطرافم انداختم. پنجره هایی که شیشه های آنان شکسته بود و بر روی سرامیک های شکسته و خاک خورده کارخانه، نشسته بودند. دربی عظیم و چوبی که قسمتی از آن شکستگیِ بزرگی داشت. 

نگاهم را به چشمانش دوختم، احساس میکردم چشمانش با من سخن میگویند اما... میتوجه آن سخن نمیشدم! 

دستی به مانتویم کشیدم و سالم را بر سرم مرتب ساختم. آن پا، این پا کردم و در آخر به حرف آمد:

- من با مادرتون، چیکار کردم؟! 

سرش را به پایین انداخت و پوزخند صدا داری را بر لبانش نشاند. 

- مثل اینکه یک نفر دیگه میخواد بهت بگه! یک نفر که بازی دادن رو دوست داره! 

بلند شد و خاک فرضی لباسش را تکاند. لبخندی خبیث زد و ادامه داد:

- تو فقط به اینجا اومدی که من بهت اخطار بدم! 

کلمه «اخطار» در سرم همانند پژواکی خوف ناک تکرار شد. 

ترس در دلم جان گرفته و عرق سرد بر پیشانی ام جا خوش کرد. آب دهانم را با ترس قورت دادم. خود نیز کلافه بودم از اخلاق ضد و نقیضم، چه رسد به دیگران! 

دستانم را بر روی هم مالیدم تا کمی گرم شوم، سرما تا عمق وجودم نفوذ کرده بود. ترس، در سرتاسر بدنم لشکر کشی کرده و پی پیروزی میتاخت. دلم میخواست فریادی بر سر او و لشکرش زنم و بگویم:

- چه سودی دارد ترساندن من برای شما دیوانگان؟ 

اما؛ حیف که این ها فانتزی بیش نیست! 

از رفتن آن مرد، مدت زیادی میگذشت. هنوز که هنوز است، با یادآوری کلمه اخطار، لرزشی خفیف میکنم و چشمانم را بر روی هم فشار میدهم. 

خود نیز نمیدانم که چرا بلند نمیشدم و به سمت خانه، حرکت نمیکردم. انگار که در این کارخانه متروکه، چیزی بود که مرا به خود جذب میکرد. 

با شنیدن صدای کلاغی، با ترس از جا پریده و دستم را بر روی قلبم گذاشتم. چشمانم گرد شده و با تعجب، به پاکت نامه ای که کلاغ آن را بر روی سرامیک ها پرت کرده بود، نگریستم. 

لحظه ای حس کردم که کلاغ، تبدیل به پسری با موهای سیه و چشمانی به همان رنگ شده است اما، توهمی بیش نبود! 

کلاغ، بی هیچ قار قاری، از همان دریچه ای که با استفاده از آن وارد کارخانه شده بود، به بیرون رفت. 

نامه را در دست گرفتم و با همان لرزش دستانم، آن را باز نمودم. 

محتویات داخل نامه، حکم مرا صادر کرد! حکم ترسیدن به مدت «؟!» سال! 

بسمه رب خون خارج گشته از بدن! 

سلامی دوباره نفسم! 

چطوری؟ اوه بذار خودم حدس بزنم! 

سردته، داری میلرزی، چشم چپت درگیر تیک عصبی شده، لب هات مثل یک ماهی سرخ کوچولو باز و بسته میشه! 

همیناست دیگه نه؟! 

جوابش را بی اختیار بر لبانم راندم:

- آره! 

حق داری! منم یکی بهم اخطار بده از وجود یک آدم منفور، میترسم!

البته، تو به ترس من باور نکن! شاید... شاید نقش بازی کردن باشه! هوم؟! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 4

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

مشتاق دیدارتم! مشتاق دیدار تو و اون دختر نازت! اسمش چی بود؟! آها! افرا! 

نمیدونی چه گریه هایی که نمیکنه! فرسنگ ها ازم دورِ، اما... با استفاده از این کامپیوتری که جلومه، به راحتی میتونم ببینمش!  اون چشم های معصومش، چشم هایی که ازشون شیطنت میبارید، حالا با اشک مخلوطه! 

میدونی، تو منو میشناسی! حتی بهتر از خودم، موندم چطور منو یادت نمیاد؟! بذار یک نشونه بهت بدم! 

پنج سال پیش! هفدهم اسفند ماه! 

یادت اومد؟! 

در ذهنم جستوجو کردم، هفدهم اسفند ماه؟! پنج سال پیش؟! یعنی... یعنی... هفدهم اسفند سال نود و هشت! یادم نمی آمد! هیچ چیز از آن روز یادم نمی آمد! 

خواندن متن نامه را از سر گرفتم:

یادت نیومد؟! میدونستم! میدونستم اونقدر تو زندگیت بی اهمیت شدم که من رو، گوشه ای از ذهنت دفن کردی! 

بی خیال! بگو، بگو ببینم، چیکار میکنی؟! چیکار میکنی که همه کسایی که یک روز دوستت بودن، الان دشمنت شدن؟! 

چشمانم هر لحظه گردتر میشد، هیچ چیز از حرفای نمیفهمیدم و همین موضوع باعث به غلیان درآمدن ترس در وجودم شده بود! 

عرق سردی که از کمر باریکم جاری بود، لرزش دستانم، خیسی کف دستانم، همه و همه نشانه ترس بودن دیگر نه؟! 

ذهنم آشفته خاطر بود، آخر... آخر این شخص کیست؟! 

میدونم گیج شدی! حق داریا، تو بعد اون اتفاق همه چی رو از یاد بردی! اگه، اگه یادت بیاد چه اتفاقاتی در دوسال پیش و سال های قبل اون افتاده، هیچ وقت! تأکید میکنم هیچ وقت دنبال افرا نمیرفتی! 

تو اخلاقت صد و هشتاد درجه فرق کرده نازیلا! نازیلا! نازیلا! این اسم برات آشنا نیست؟! 

اسم، برای قلب و روحم آشنا بود اما ذهنم فرمانی دیگر میداد! میگفت:

- این اسم هیچ سننی با  تو نداره هانا! بیخیال این نامه شو! پارش کن و بندازش دور! 

اما... قلبم فرمان سرپیچی میداد!

این نامه  بی اختیار مرا جذب خود میکرد، جذب که چه عرض کنم، من همانطور که مشتاق خواندن این نامه بودم، از آن طرف نیز از خواندن نامه میترسیدم! 

میدونم! میدونم دیگه هیچی از گذشتت به یاد نمیاری حتی این اسمو! 

بیخیال! منتظر نامه بعدی باش عسلم! 

بای نازی قلبم! 

پاهایم شل شد، بر روی زمین افتادم، مغزم فریاد میکشید:

- مگه نگفتم نخون اون نامه لعنتیو؟! 

قلبم مانند همیشه با او مخالف بود:

- چیکارش داری؟! این نامه ها باعث میشه گذشتش رو به یاد بیاره! 

هق-هق هایم جان سوز بود! 

فکرش را بکن، دم دمای صبح، هوای سرد و سوزناک، کارخانه ای متروکه، صدای هو هوی باد،  اکو شدن جیغ های دخترت در گوشت، اتفاقاتی که در یک روز برایت اتفاق افتاده بود، چه کار میکردی؟! گریه نمیکردی؟! میکردی! بدتر از من هم میکردی! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

***

چشمانش را دورتا دور عمارت به گردش در آورد، عمارتی بزرگ و پر از تاریکی! لوستر های بزرگ که لامپ های کوچکش، نور قرمز را به اطراف میبخشید!شاید نورانی ترین قسمت عمارتش، همان پذیرایی بزرگ بود.

قالیچه سیه رنگی که مقابل راه پله قرار داشت، با چند قطره خون، زینت داده شده بود. نگاهش را به راه پله ای که روبه رویش قرار داشت دوخت، نرده های طلایی و پله هایی از جنس چوب. 

نگاهش به کودک خردسال افتاد که بر روی مبل های سلطنتی، نشسته بود. چند گام به سمتش برداشت و مقابلش زانو زد. 

لب از لب گشود و روبه دخترک با لبخند گفت:

- اسم اصلیت رو میدونی؟! 

دخترک، چشمانش را با تعجب گرد کرد، چشمان آبی رنگ و درشت دختر، لبخند پسر را عمق میداد. 

- اسم اصلی؟! 

لحن کودکانه اش، بازی میکرد با دل و جان پسر! پسری که به دختر روبه رویش عشق میورزید و با یاد پدر زیر خاک خوابیده دختر، گریه میکرد! 

آرام دختر را در آغوش گرفت، همانطور که به سمت شیشه سراسری خانه گام بر میداشت گفت:

- آره عزیزم! اسم اصلی، همون اسمی که نشون میده اسم تو، افرا نیست!

چشمان دختر، گرد شد، ریز خندید و گفت:

- یعنی چی؟! 

پسر تیله های مشکی اش را به گردش در آورد و گفت:

- یعنی اسم شما افرا نیست! 

وقتی که با دختر حرف میزد، لحنش فرق میکرد! از آن پسر لحن سرد و خشک تبدیل میشد به پسری مهربان! 

افرا، سرش را بر روی شانه چپ پسر گذاشت و با لحن کودکانه اش، همانطور که با لبه لباس صورتی رنگش بازی میکرد گفت:

- پس چیه آقاعه؟! 

دل پسر، با شنیدن کلمه آقاعه شکست! دختر چه میدانست که نباید به این مرد بگوید آقاعه؟! چه میدانست که آن مرد کیست؟! چه میدانست؟! 

- اسم شما، دلیکِ خوشگلم! 

- جیلیک؟! 

صدای خنده پسر، بعد گذشت پنج سال به بالا رفت:

- نه خوشگل من! د... ل... ی... ک! 

دختر همانطور که به چال گونه پسر چشم دوخته بود، لبان سرخش را غنچه کرد و آهایی را  از میان لبانش خارج کرد. 

پسر بوسه ای بر روی گونه های افرا، یا همان دلیک نشاند. با آمدن اسم دلیک، ذهنش به سمت آخرین رمانی که خوانده بود میرفت. 

دلیک، نگاه آبی اش را به پشت شیشه دوخت، درختان سر به فلک کشیده با شکوفه های کوچک،  گل های زر روییده در باغچه ها، تاب کوچک کنار درخت بزرگ کاج. همه و همه، برای دخترکی که در پایین شهر تهران زندگی میکرد، تازگی داشت. 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

دستان پسر، بر  روی گیسوان طلایی دختر، به حرکت در آمده بود. دختر، آرام لب از لب گشود و با لحنی مخلوط شده از مظلومیت گفت:

- مامانم... مامانم کجاس؟

پسر، آب دهانش را آرام قورت داد، نمیدانست در جواب دختر چه بر لب بنشاند. 

صدایی که در گوشش پیچید، ترس را در وجودش به غلیان در آورد. هنوز که هنوز است، با یادآوری سال های کودکی اش با آن فرد، هراس، قلبش را به تسخیر در می آورد. 

- هیچی نگو! انگار که اصلا صداش رو نشنیدی! 

در دل، "باشه" ای را بیان کرد. 

برای پیچاندن دختر، لبخندی بر لب نشاند و بوسه ای بر موهایش کاشت و گفت:

- میخوای بریم بیرون؟! 

صدای غرش شخص، باعث شد پلک هایش را با حرص بر روی هم فشار دهد:

- میفهمی چیکار میکنی آران؟! ها؟! 

ها را چنان کشیده گفت که اگر دلیک آنجا نبود، پسر بی شک آن دستگاه نفرت انگیز را از گوشش در می آورد! 

دختر چشمانش را با ذوق بر روی هم گذاشت و زمزمه صدای شیرینش، دل را به بازی گرفت:

- آره! 

آران، سرش را تکان  داد و دختر را به سمت اتاق صورتی اش که در همان طبقه بود برد. 

در سفید اتاق را آرام باز کرد. 

نگاه دخترک، دورتادور اتاق به گردش در آمد.

اتاقی با سرامیک های سفید و کاغذ دیواری های صورتی که نقش های آبی روی آن خودنمایی میکرد.  قالیچه کوچک مخملی به رنگ آبی که روبه روی در قرار داشت. تخت سفید رنگ با روتختی آبی و صورتی و بالشت های صورتی که در گوشه سمت چپ اتاق، تکیه داده به پنجره سراسری اتاق، قرار داشت.  

کمد دیواری سفید، که در دیوار سمت راست قرار گرفته و نصف دیوار را پوشش داده بود. برچسب های کارتونی روی کمد قرار داشت. برچسب هایی از پرنسس های دیزنی. 

کتابخانه کوچکی که روبه روی کمد قرار داشت و حدود سه متر، با تخت خواب فاصله داشت. 

میز آرایش کوچکی که سمت راست  قرار داشت و ترکیبی از دو رنگ صورتی و سفید بود. 

صندلی فیلی بادی صورتی رنگی که کنار میز عسلی کوچک تخت خواب قرار داشت. 

همه این ها برای دلیک، اتاقی رویایی ساخته بودند! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

نگاه کردن به اتاق، سر جمع سه ثانیه نیز نشد. 

آران، با عجله سمت کمد دیواری قدم برداشت، درب سپیدش را گشود و یک جفت کفش اسپرت صورتی-سفید را بیرون کشید. بدون بستن درب کمد، به سمت بیرون از اتاق دیوید و در همان حین کفش را پای دلیک کرد. 

میترسید که آن شخص سر برسد و...حتی نمیتوانست  به اینکه او بیاید، بی اندیشد! 

هرچند که خود میدانست ترسش بی مورد بود! 

آن فرد را میشناخت، سرش بالای دار میرف... بالای دار؟! نه! اون که از هیچ چیز هراس ندارد! 

آن فرد را میشناخت، او حتی وقتی عشقش توسط دشمنش در حال  جان دادن بود، از پشت مانیتور نگاه سرخش را به دشمنش دوخته بود و  دندان قرچه میکرد. 

حال بخاطر یک دختر کوچک، به بیرون از خانه و مخفیگاه بیاید؟! امکان ندارد! 

هرچند که آران، باید خود را برای تنبیه آمد میساخت. 

***

سیاهی آسمان، شلاق میزد بر دلش، و روحش را زخمی میکرد. 

از شب متنفر بود، گویا که انگار یک نفر در شب، دستان خویش را دور گردنش حلقه میکند و او را تا مرزی به نام مرگ، میکشاند. 

سیاهی آسمان، حتی با وجود هلال ماه و ستاره های بی شمار نیز از بین نمیرفت. 

خود را در آغوش کشید و چشمان سرخش را به آسمان دوخت. چند روز دیگر که ماه کامل میشد،  جنگی رخ میداد دیدنی! 

باید تا آن موقع خود را از دید همگان، پنهان میساخت. 

غرش آسمان او را از فکرِ جنگ به بیرون کشید. 

موهای مشکی اش، صورت رنگ گچش را قاب گرفته بودند. رنگ پریدگی اش، نشان از  افت فشار یا چنین چیز هایی نبود، او، بیشتر از هزارسال بود که رنگ صورتش پریده، و دگر، خیلی کم با انسان ها، نقطه مشترک داشت! 

به دستانش نگریست. دوباره دوباره آن سوال در ذهنش نقش بست:

«- من چطور احساساتم کشته نشده؟!»

بعد هزار و دویست و سی و دو سال،  هنوز که هنوزه جواب این پرسش را نیافته بود! 

دندان هایش به خون آلوده میشد و همزمان، قلبش اسیر عذاب وجدان میگشت! 

برایش تمامی این ها، مرکز تعجب بود! 

احساس میکرد میتواند در ماه خو را ببیند.  روبه ماه و خطاب به خود لب باز کرد و گفت:

- زندگی من هر روزش شده قاطیه وجدان!

میگه من هنوز کامل نشدم، بخاطر همین احساساتم زندست، پس... پس کِی میتونم یکی بشم مثل همگروهی هام؟! 

 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

دندان نیشش، زبانش را به سرخی انار در آورده بود و او همانند همیشه، هیچ توجه ای به این موضوع نداشت.

 چشمان رنگ خونش همانند یاقوتی سرخ سینه سیاهی آسمان را میشکافت و خود را در دل ماه جای میداد! 

سوالاش انگار که جوابی نداشت! هر روزش با فکر به این سوال میگذشت.

در آستانه هزار و دویست و سی و سه سالگی اش بود اما هنوز، آنقدر تکامل نیافته بود که سردسته گروه، او را به عنوان یک خون اشام در بین گروه خود، بپذیرد. 

با یاد او، با خود زمزمه کرد

- مــن دُر یتیمم صدفم سیــنه دریاست بگذار که یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانـه شمردند مرا در وطن خویش تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

گو نی زن میخانه بگو جان به لب آور تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم

آن سلسله ی زلف که زنار دلم بود در گردنم آویز که دیوانه بمیرم

«استاد شهریار»

که میتوانست باور کند غم او را؟! غم شهرزاد، یکی و دوتا نبود! 

تبدیل به موجودی که بعضی انسان ها او را ساخته ذهن هم نوعانشان میدانند یک طرف...

مرگ پدر و مادرش توسط خود یک طرف...

عاشق ماه شدن نیز یک طرف! 

عاشقی اش با همه فرق داشت! عاشق یک زن پیر عصبی شدن، خود... شروع یک دردسر بود! دردسری که شهرزاد از آن بیخبر که... نه! بگذار این گونه بگویم:

«دردسری که شهرزاد از آن خبر داشت اما نادیده اش میگرفت!»

سزای کارش، حتی در ذهنش نمی گنجید، مغزش پر از سوال هایی شده بود از جنس خون، همان خونی که او را تشنه میسازد! 

او تشنه یافتن جواب سوالاتش بود اما کاش میدانست، کاش میدانست که حالش بعد رسیدن به جواب آن ها، هیچ گاه مثل وقتی که آن طعم گس را حس میکند نیست! کاش میدانست که تشنگیش، در اصل گشنگی ست!

 و کاش فرق بین خون خوار تشنه و خون خوار گشنه را میدانست! 

دستی به شنل سیه رنگش کشید، چشمانش را برقی از جنس خباثت پر کرده بود! 

بوی خون، عطش رخنه گشته در وجودش، او را هر لحظه تشنه تر میکرد! 

پاهایش سست شد، درد لثه ها و دندان هایش نیشش، بیشتر از هر زمانی طی این هزار و خورده ای سال شده بود. چنان بر زمین افتاد که گویی کسی از پشت، خنجر را درون گودی کمرش فرو برده باشد. 

درد، در جای جای بدنش به گردش در آمده بود.

فریاد هایش نوید فرا رسیدن تکاملش را به صدا در می آوردند.  صدایش گوش جنگل را کر میکرد.

چند خفاش که در اصل هم نوعان او بودند، و چندین گربه دورش جمع شدن و با چشمانی خونین نظاره گر تکامل خون اشام جوان گروهشان بودند. 

 

سرپرست:  @ منیع

@ زری گل🌻

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

در هوا معلق شده بود، درد دندان های نیشش چنان آزارش  میداد که صدای جیغش هر لحظه جنگل را تا مرز بدبختی، میکشاند! 

دیالوگ هایی  که در گوشش که نه، در مغزش اکو میشد! 

- به تکامل رسیدنت مبارک ملکه خون! 

- تو متعلق به سرزمین هشتاد و سه خون هستی! 

- تو از نسل ژنرال هایی! ژنرال های مافیا! 

- مافیا های خون تو رو به سمت خود میخوانند! 

- بندازید سرود تکامل ملکه خونین مافیا ها را! 

- نترس! خودت رو بسپار به ما! 

- دیوانه آن است که مافیا خون باشد! 

- قصه اینبار جوری دیگر رقم میخورد! 

و هزاران دیالوگ دیگر که تمامیشان در ثانیه ای در مغزش پخش شد و بعد... سکوت متلق! 

آرام، لای پلک هایش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست. 

درون غاری بزرگ به سر میبرد که دورتادور آن با گل هایی عجیب و شیشه های کوچکی که کلمه  Blood روی آن خودنمایی میکرد. 

هیچ، ورودی نمایان نبود که بتوانی با استفاده از آن، از غار خارج و یا، داخل شوی. 

چشمانش را آرام مالید. بلند که شد، متوجه لباس بلند و مجلسی قرمز رنگ قرار گرفته بر تنش شد. مروارید های زیبایی بر روی قسمت قفسه سینه لباس، خودنمایی میکرد.

تاجی بر روی سرش قرار گرفته بود که هر چه سعی میکرد، نمیتوانست از سرش، برش دارد. 

تاجی که کاملا با سنگ زیبای اپال درسته شده بود، با رنگ های مختلف، بعضی از سنگ های اپال رنگ خون و بعضی ها رنگ آب!

به غار نیز که دقت کرد، پی برد که غار نیز کاملا با دو سنگ قیمتیه گارنت و ژرمژوئیت! 

تعجب، در جای جای خونش به رقص در آمد! 

با اینکه سنگ ژرمژوئیت، بسیار کمیاب بود، اما... بیشتر آن غار بزرگ، از آن سنگ درست شده بود! 

زیبایی غار، چنان زیبا بود که چشمان دخترک را درشت کرد. 

و همچنین خاک زمین را پر کرده بود اما حالا، تمام کف غار را سنگ  ماسگراویت، پوشش داده بود! 

گل هایی از سقف آویزان بود از جنس... از جنس خون! 

جالب این است قبل بلند شدنش، تمام غار را سنگ های ساده پوشش داده بود و کفش را خاک پر کرده بود و گل های ساده و گیاهان ساده روی خاک روییده بود! 

پایش دوباره به چه قضیه ای باز شده بود؟! 

آرام آب دهانش را قورت داد و فریاد کشید:

- کسی اینجا نیست؟! آهـــای! 

انگار که صدایش به گوش هیچ کس نمیرسید، دوباره کلافه بلندتر از قبل فریاد کشید:

- کسی اینجا نیست؟! لطفا جواب بدیــد! 

 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

انگار که صدایش به گوش هیچ عهدی نمیرسید! عرقی سرد، از کمر باریکش سرازیر شد. آب دهان خود را به آرامی قورت داد و با نگرانی، نگاهش را دورتادور غار که نه، آن تکه کوچک از بهشت، به گردش در آورد. 

بوی خون، در ثانیه ای کل محیط دور و ورش را پر کرد. چشمانش باریک شد، برق دندان های نیشش، خود اورا نیز آزار میداد! 

شروع به چرخش به دور خود کرد، چشمانش دو-دو میزند و پی یافتن خون بودند. گیج شده بود!

احساس میکرد از تمامی جهات، بوی خون می آید! 

جیغی زد و با چشمانی بسته، به سمتی که حس میکرد بوی خون بیشتری از آن جا می آید، دوید. 

چشم که باز کرد، در مکعبی شیشه ای، گیر افتاده بود و دیگر، بوی خونی حس نمیکرد. 

با نفس-نفس میدوید اما این را متوجه شد که، انگار قدم از قدم بر نمیدارد و از جایش تکان نمیخورد! 

- به قسمت اول بازی خوش اومدی لیدی نایس! 

چشمانش از شدت تعجب همانند دایره ای شد و پاهایش سست گشت! 

با لکنت گفت:

-ل... یدی...نای... س؟! 

دستانش را به هم دیگر مالید تا کمی، تنها کمی از شدت سرمایی که به یک بار به سمتش حمله کرده بود، کم  کند. 

مسجمه ای از جنس مرمر، روبه رویش ظاهر شد. لب های  مجسمه تکان خورد و صدایی در آن مکعب شیشه ای بزرگ، پخش شد:

- بازی به دو دسته تقسیم میشه! مرحله اول, مرحله دوم! 

تو مرحله دوم تنهای تنهایی اما مرحله اول... 

***

دوباره، دوباره و دوباره همان نامه های پدید آورنده وحشت! 

آب دهانم را قورت دادم و برگه را باز کردم. دو کلمه انگلیسیِ "G" و "M"  بالای صفحه کاغذ خودنمایی میکردند.

پوزخند مغزم را حس کردم، حتی زمزمه اش را:

- مثل اینکه تو راه حواسش نبود، افتاده زمین این نامه خیس شده! 

آیا مغز من، حواسش به قطرات بارانی که از ابر های غرش کننده و خاکستری فرو میریختند، نبود؟! 

شروع به خواندن آن نامه کردم:

- زن زیبا روی شهر، های! 

خوبی؟! خوش میگذرونی؟! میدونی قراره... لو ندم دیگه! 

خیلی زود، بریم سر موضوع اصلیمون! 

خب عزیزکم، تو باید، تأکید میکنم باید رأس ساعت هشت و چهل و هشت دقیقه فردا، به آدرسی که برات ارسال میشه بیای! 

تا شاید بتونی دخترتو ببینی! شاید! 

 

 

 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوزادهم:

به آدرس نقش بسته در صفحه تلفن همراهم زل زدم. 

نفس های داغم، پوست نازک صورتم را میسوزاند. نمیخواستم به آن جهنم دره بروم! یک بار دیگر، به آن مکان رفته بودم و... 

وای بر آن اتفاق! 

دستی به پیراهن سفید رنگم کشیدم، پلیس را در جریان بگذارم؟! 

نه! فکر میکنند توهمی شدم!

لبانم را اسیر دندان هایم کردم و رژ صورتی رنگش را مزه-مزه کردم.  

دخترکم! دختر بچه کوچک من، در کجا به سر میبرد؟! کجا سر بر بالین میگذاشت؟! غذایش را میخورد؟! اصلا به او غذا میدادند؟! بهانه ام را نمیگرفت؟! وای بر حس های مادرانه ام! 

اشک هایم همانند آبی، آسمانی از چشم هایم جاری شدند و گونه هایم را خیس ساختند. 

هق-هق جان سوزم سکوت خانه را میشکافت.

خیره ماه شدم، ماهی نقره ای رنگ که در وسط آسمانی سیه، میدرخشید. 

با بغض خندیدم و لب گشودم:

- تو هم تنهایی! 

با دست هایم سدی برای اشک هایم ساختم. 

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- مثل من! اما... ستاره ها میان پیشت! مگه نه؟! 

آری! ستاره ها، پیش او میایند! 

- میـو

با تعجب، همراه با گریه بلند شدم و به سمت درب سفید رنگ، گام برداشتم. 

گربه ای خاکستری رنگ، پارچه ای صورتی را به دندان گرفته بود! 

- هین! خدای من! 

با تعجب، پارچه را که لای آن نوزادی بور خفته بود، از میان دندان های تیز و سپید رنگ گربه گرفتم. 

نوزاد، دست و پا میزد و چشم های درشت و آبی رنگش را به چشمانم دوخته بود. 

آوای گریه اش مرا به خود آورد. 

- آروم کوچولو! آروم! 

آرام وارد خانه شدم و پشت سرم، گربه با چشمان براقش وارد شد. 

میترسیدم از اینکه به او "پیشته" بگویم! 

آرام آب دهانم را قورت دادم و نوزاد را بر روی کاناپه قرار دادم. 

 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سیزدهم:

به ناگه، صدای انفجار مهیبی، پرده گوشم را آزار داد. 

چندین گربه به داخل خانه هجوم آوردند و به صورت دیوانه واری، بر روی کاغذ دیواری های سفید خانه، چنگ انداختند. 

صدای میو-میو شان، احساس ترس را در وجود من، به غلیان در می آورد. 

قالیچه کوچک و صورتی رنگ خانه را، به رنگ قرمز در آوردند. چطور؟! چطور؟! چطور؟! 

چشم هایشان پر ثانیه ای قرمز و موهای بدنشان، سیخ شد. 

گربه هایی که رنگ مشکی داشتند، به منی که عرق سرد از کمر و پیشانی ام به پایین فرو میریخت، نزدیک گشتند. 

در چشم بر هم زدنی، تبدیل به  انسان شدند و به سمت وی، خیز برداشتند. 

دخترهایی با چشمان خونین و موهایی شبیه به رنگ کلاغ! 

دندان های نیشی که همچو الماس، می درخشید را به نمایش گذاشتند و... 

درد! بی هوشی! دور شدن از...! 

***

- هِی! برخیز و به نزد پادشاه خونین بیا!

پلک هایم را بر روی هم، فشردم و از درد، ناله ای کردم. دندان های نیش کوچکم، به طرز دیوانه کننده ای، درد داشت! 

پنجمین روز؛ پنجمین روز از فاصله گرفتن دنیا انسان ها میگذشت! 

حال عجیبی بود، حتی دگر انگیزه ای برای پیدا کردن کودک خویش، نداشتم! 

از مردمان این عمارت شنیده بودم که پادشاه، دخترم را به همراه عمویش، به قتل رسانده اند! 

ترس را با تمام وجودم احساس میکردم، انگار که هرلحظه از زندگی ام را ترس، اسیر خود کرده است! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

 

ویرایش شده توسط Artemis.T
  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

با هراسی وصف ناپذیر، از روی تخت قدیمی و چوبی اتاق کوچک کاهگلی، برخواستم و به آیینه قدی که بر روی دیوار اتاقک قرار گرفته  زل زدم. 

دستی به لباس بلند  و سپیدم و صد البته قدیمی ام کشیدم و آهی را از میان لبانم خارج ساختم. 

انگار که به سالیان سال، قبلتر بازگشته بودم! 

با فکری که از ذهنم عبور کرد، روبه خدمتکاری که آن گوشه ایستاده بود گفتم:

- ببخشید، تو چه سالی هستیم؟! 

نگاهش را به دستان پینه بسته اش دوخت و آرام گفت:

-  نهصد و چهل سه میلادی. 

با لکنت گفتم:

- چ... چی؟! 

سرش را بالا آورد و گفت:

- درسته که میگن از چندسال اینده اومدی؟! 

به دورخود چرخیدم و دستانم را جلوی دهانم گرفتم. 

سرم را با شتاب به سمتش گرداندم و با ترس گفتم:

- من... من  از سال بیست، صفر دو اومدم! 

طوری نگاهم کرد که از چشمانش فریاد میکشید:

«دیوانه ای؟!»

چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:

- بیست، صفر دو؟! 

بی اختیار خنده ای بر روی لبانم نشست، قطعا دیوانه شده بودم که در چنین شرایطی میخندیدم نه؟ 

گفتم:

- دوهزار و دو! 

آهانی را از میان لبان صورتی رنگش خارج ساخت و با ترس گفت:

- یا پادشاه خونین! بجنب! بجنب که باید به نزد پادشاه رویم! 

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

 

ویرایش شده توسط Artemis.T
  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

نمیدانم چرا هروقت نام این پادشاه می آمد، دندان های نیشم درد میگرفت! 

با عجله، از پله های چوبی عمارت ترسناک، به سمت طبقه پایین، سرازیر شدیم. 

دستانم را بند تکه ای از پیراهنم کرده بودم که مبادا زیر پاهای برهنه ام  رود و باعث افتادنم از هشتاد و سه پله شود! 

- بجنب دختر! الان است که صدای فریاد پادشاه، گوش افراد عمارت را کر کند! 

صدایش را بر سرش انداخت و فریاد کشید:

- ندیمه ها! هرچه زودتر قربانی بعدی را آماده کنید و نزد پادشاهمان بیاورید! 

با تعجب دیدگانم را به دختر دوختم. جوان بود اما از شدت کار، دستانش پیله بسته بود. 

از چهره اش مهربانی میریخت اما جدی سخن میگفت و رفتار میکرد! چهره اش به قولی «بیبی فیس» بود و چشمان درشت سبز رنگش، همانند جنگلی زیبا بود! 

صدایش که همانند آوای بلبلان بود، بالا برد و فریاد کشید:

- آهانی! مگر با شما نیستم؟! کدام میریدانی* رفته اید؟! 

صدای پیرزنی آمد که التماس میکرد اورا به نزد پادشاه نبرند:

- خواهش میکنم! من هنوز بچه هایم را پیدا نکرده ام! من آن گنج هاییدون* را نیافته ام! خواهش میکنم مرا به پیش پادشاه نبرید! او خون مرا میمکد و سپس مرا به نزد آیبون* میبرد! 

بالاخره پله ها را طی کردیم و به زن رسیدیم، مردی دستانش را بالا برد و سیلی بر گونه  پیرزن نشاند!

- ساکت شو! هانوس* ها را به جان این گستاخ بی اندازید! میان وعده ای دیگر برای پادشاه آماده سازید! 

____

خب! وارد دنیای خون خواران شدیم و شما باید به این کلمات جدید، که خودم خلقشون کردم عادت کنید! 

میریدانی: گورستان

هاییدون: پادشاهی از قرن یکم پادشاهی آهونا! 

آیبون: فرشته مرگ

هانوس: سگ

سرپرست: @ منیع

@ زری گل🌻

 

  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت شانزدهم :

- صبر کنید! 

سرم را به سمت پله ها برگرداندم، پسری با موهای سیه گون و چشمانی همرنگ خون، با قدم های محکم از پله ها به پایین می امد. 

تمام حضار سالن، بر روی زمین افتادند و یک صدا گفتند:

- درود بر شاهزاده! 

لبان صورتی پسر، به نشانه پوزخند کج شد و سرش را به سمت چپ، بگرداند. همانجایی که پیرزن، آنجا بود. 

- این زن، با وی می آید به دیار مانلف*! 

صدای بهت زده مردی که به آن بخت برگشته سیلی زده بود، در عمارت پیچید:

- اما سرورم... 

شاهزاده، با اخم هایی درهم میان سخن مرد پرید و غرید:

- اما و اگر نداریم! 

مرد، ایستاد، سر خم کرد و زمزمه کرد:

- بله! امر، امر شماست قربان! 

- بلندتر بگو! 

مرد، زانو زد و پلک هایش را بر هم فشرد:

- امر، امر شماست قربان! 

شاهزاده سری به نشانه رضایت تکان داد و لبخندی زد:

- همین را میخواستم بشنوم! 

***

«تکه تی کوتاه از زبان دانای کل»

نامه نویسی که تمامی این قضایا سر او بود، بی هیچ هراسی  بر روی تخت خویش، به خواب رفته بود، اما... 

شخصی که بالای سرش ایستاده و چاقو در دست داشت، که بود؟! 

_______

مانلف: سرزمین مردگان

 

سرپرست: @ منیع

 @ زری گل🌻

  • لایک 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...