رفتن به مطلب

رمان سفاک آمر | MD کاربر انجمن نودهشتیا


_mahdiyeh_
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B

ارسال های توصیه شده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%

 

نام رمان: سفاک آمر 

نام نویسنده: مهدیه داودی

ژانر: تخیلی، عاشقانه

نثر: معیار

 

خلاصه: شاید مرا دیده باشی، برای مثال من همان کسی هستم که در یک روز گرم تابستانی از کنارت عبور کردم، تو اما توجه‌ای نکردی. 

نه تنها تو را دیدم، بلکه قطره به قطره‌ی خون در رگ‌هایت را، صدای نفس‌هایت را، پمپاژ خون از قلبت را به راحتی حس کردم و تو چه بی‌تفاوت از کنارم گذشتی. در حالی‌که من توان گرفتن جانت را هم داشتم. باورها و دید من و تو به همه‌چیز متفاوت است؛ چون زندگی‌های متفاوتی نیز داریم، بگزار آرام برایت زمزمه کنم، من یک... .

ویراستار: @ niayesh1389

@ زری گل🌻  

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 37
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 233
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

  • لایک 9
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!

ﺍﯾن را در ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ‌ی ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ  ﺭﻭﺯهایی ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ برایم.

ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ نمی‌کردم آن ﺭﻭﺯﻫﺎ تماﻡ شوند، ﺍﻣﺎ تماﻡ شد.

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺭﻭﺯهاﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ می‌‌کرﺩﻡ دیگر ﺗﮑﺮﺍﺭ نمی‌شود؛ ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ شد.

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ برای ﭼﯿﺰهایی ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ!

ﻭ برای ﭼﯿﺰهایی ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ‌ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻭﺭﻫﻢ ﺑﻮد!

 زمانی ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ زمانی ﮔﺬﺭ… .

 ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ را ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻭﺯهاﯾﯽ ﺭا ﺳﭙﺮﯼ… .

ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺍﻣﺎ… .

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭا ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:

ﻫﯿﭻ‌چیز در ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ…

@ زری گل🌻  @ منیع

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 34
  • تشکر 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1

 

قدمی جلوتر رفته و لبه‌ی پرتگاه ایستادم. صدای برخورد امواج خشمگین به تکه سنگ‌های پایین پرتگاه، در گوش‌هایم می‌پیچید. باد موهایم را در دست گرفته بود و تکان می‌داد. بوی دریا به مشامم می‌رسید. چشم بسته و به انتظار ایستادم. دنبال پاسخ به این‌جا آمده بودم. هنوز هم اتفاقی که افتاده بود را درک نمی‌کردم، هنوز هم نمی‌دانستم تا به کجا قرار است ادامه داشته باشد، من خسته بودم، خسته‌ی راهی پانصد ساله، پوزخندی روی لب‌هایم نشست. با چشمان بسته هم می‌توانستم حضورش را حس کنم، خیلی وقت بود که رسیده بود. شاید حتی قبل از من؛ اما نگاهش نکرده بودم. چشم گشودم و این‌بار به هاله‌اش روی موج‌های دریا چشم دوختم. آب هم آرام شده بود، دیگر جوش و خروش نمی‌کرد و آرام موج می‌زد، شاید هم به ماهی‌ها لالایی می‌داد، گویی او نیز مانند من منتظر رسیدن ماهش بود.

این‌بار به آسمان چشم دوختم. مطمئن بودم این‌بار از همیشه درخشان‌تر می‌تابد، دلیل قدرت من، یا بهتر بود بگویم دلیل قدرت‌مند شدن من، دلیل انتخاب شدن و پانصد سال به این زندگی ادامه دادن، عصبی بودم، بیشتر از هر زمانی؛ اما چه می‌توانستم بکنم با چیزی که وجود من را مملو از قدرت می‌کرد.

آرام لب زدم:

- یه‌جوری بهم بگو، بهم جواب بده من سال‌هاست منتظرم، منتظرم بگی  تا کی ادامه داره، هربار که دنبال جواب اومدم بدون هیچ نتیجه‌ای برگشتم، این‌بار دست بر نمی‌دارم. بگو چرا من!

دست‌های مشت شده‌ام را به ران پاهایم فشردم، قرار نبود امشب جایی بروم. قرار نبود بی‌خیال پاسخ باشم. باید به جوابی می‌رسیدم. شاید این عمر طولانی را بی‌هوده نگذرانده بودم؛ اما بیش از حد انتظار کشیده بودم برای روز موعود، موعودی که حتی خودم هم نمی‌دانستم در چه مورد است.

پوف کلافه‌ای کشیدم و چشم‌هایم را به ماه کامل دوختم؛ اما چیزی رشته‌ی افکارم را پاره کرده بود. بوی شیرینی در مشامم می‌پیچید و گرسنه‌ام می‌کرد، بدون فکر به چیز دیگری با آخرین توانی که در خود داشتم، رو به ماه کامل لب زدم:

- فکر نکن از دستم فرار کردی، برمی‌گردم.

با سرعت به سمت بو کشیده می‌شدم، گویی من اختیاری نداشتم و کسی با طناب در حال کشیدن من به سمت آن بوی لذت بخش بود. مانند فردی در کویر دهانم خشک شده بود و عطش چشیدن زره‌ای خون را با تمام وجود احساس می‌کردم. مغزم از کار افتاده بود و تنها چیزی که در آن لحظه می‌خواستم پایین رفتن قطره‌های گرم خون از گلویم بود.

هر لحظه فاصله‌ام با پرتگاه بیشتر می‌شد و بیشتر در دل جنگل فرو می‌رفتم، درختان بلند جلوی تابش نور ماه را می‌گرفتند. سبزه‌ها در زیر پاهایم له می‌شدند وزش آرام باد شاخ و برگ‌ها را به رقص در آورده بود. بوی خون شدیدتر از قبل شده بود؛ اما هیچ‌کس نبود. چشمانم را تیز کردم و نفس عمیق کشیدم. رد خون روی تنه یکی از درختان را به وضوح دیدم. انگشتم را روی رد خون کشیدم و به دهان بردم. شیرین و خوش طعم. چشمانم را بستم و زیر لب هومی گفتم. کم بود! چند قطره برای منی که تشنه‌ی این مایع خوش رنگ و شیرین بودم، کم بود؛ اما هیچ اثری از کسی نبود. شروع به حرکت در جنگل کردم و هم‌زمان سعی کردم بوی خون را دنبال کنم؛ اما با چیزی که احساس کردم، اخمی بین ابروهایم نشست. این بوی گند فقط می‌توانست متعلق به یک موجود باشد. دشمنان دیرینه‌ی خون‌آشام‌ها. گره‌ی بین ابروهایم سفت‌تر شد و آرام زمزمه کردم:

- گرگینه

@ منیع

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 36
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part2

به قدم‌هایم سرعت بخشیدم. این‌بار با اختیار کامل هر قدمی که می‌رفتم به قدرت و سرعتم افزوده می‌شد. بوی خون شدید بود و خون تازه. پس مدت زیادی از رفتن‌شان نمی‌گذشت. مطمئن بودم گرگینه‌ها به کسی که زخمی شده بود کمک کرده و فراری‌اش داده بودند. اما باید می‌فهمیدم کدام گرگینه‌ای جرئت آمدن به منطقه‌ی من را کرده بود. با تمام قدرت به راهم ادامه دادم. بوی گند گرگینه هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد؛ اما این تنها بویی نبود که به مشامم می‌رسید، عطری شیرین و بوی خون در هوا پیچیده بود؛ اما بوی تند بدن گرگینه‌ها باعث می‌شد کمتر به مشام برسد؛ ولی هیچ‌کس نمی‌توانست چیزی را از من مخفی کند. به راهم ادامه دادم و بلاخره آن‌ها را دیدم سه گرگینه در حال دویدن و یک دختر که پشت یکی از آن‌ها نشسته بود همراه‌شان بود، درست حدس زده بودم. به قدم‌هایم سرعت بخشیدم و از کنارشان گذشتم. آن‌قدر سریع بودم که حتی متوجه‌ی من نشده بودند. در قسمت میانی جنگل بودیم و درختان این منطقه بلندتر و کهن سال‌تر بودند. شاخ و برگ‌های متعدد درختان در هم تنیده شده بودند و مانند سقفی جلوی دیده شدن آسمان را می‌گرفتند. با ایستادنم آن هم چند متر جلوتر از  آن‌ها، سرعتشان را کم کرده و در نهایت ایستادند. در جنگل ایستاده بودیم. جنگل من، قلمروی من، و آن‌ها به خودشان اجازه‌ی ورود به قلمروی من را داده بودند. پوزخند روی لب‌هایم جان گرفت و به سه گرگ قهوه‌ای رنگ روبه‌رویم چشم دوختم. هر چهار نفر نفس- نفس می‌زدند، به دختر نگاه کردم. سن زیادی نداشت و به نظر شاید بیست ساله می‌رسید، موهای بلند و تیره رنگش دورش را احاطه کرده بود و  دست راستش را محکم به دور بازوی چپش پیچیده بود و می‌فشرد، پس بازویش زخمی شده بود، ترس در مردمک‌های قهوه‌ای رنگ  چشم‌هایش موج می‌زد و هر چند ثانیه آب دهانش را پر صدا فرو می‌داد. لرزش دست‌هایش به وضوح دیده می‌شد. چشمانم را به او دوختم و لبخند دندان‌نمایی زدم.
هر سه گرگینه را می‌شناختم، آن‌ها هم من را می‌شناختند و آن‌قدر احمق نبودند که با داشتن یک انسان کنارشان، قصد حمله به من را داشته باشند. آرام، اما طوری که به گوش هر چهار نفرشان برسد لب زدم:
- به منطقه‌ی من خوش اومدید!
لبخندم را بزرگ‌تر کردم و ادامه دادم:
- ولی نمی‌تونم اجازه بدم همین‌طور خوش از این‌جا برید، تازه من وقت نکردم ازتون پذیرایی کنم.

زبانم را روی دندان‌های نیشم کشیدم.

خوب متوجه‌ی منظورم شده بودند و غرش ریزی که از گلوی یکی از آن‌ها خارج شد، تأیید افکارم بود. گوش‌هایم را تیز کردم. صدای تپش قلب تند دخترک در گوش‌هایم می‌پیچید و ناخداگاه لبخندم را بیشتر می‌کرد. بوی خون هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد و کنترل کردن خودم سخت‌تر! دست‌های مشت شده‌ام را در جیب‌هایم گذاشتم، به سختی سعی در کنترل کردن خودم داشتم. باید از آن‌ها زهر چشم می‌گرفتم؛ اما به هیچ عنوان اجازه‌ی رفتن به این دختر نمی‌دادم.
هر سه در همان حالت گرگینه ایستاده بودند و دندان‌هایشان را به رخ می‌کشیدند. آرام شروع کردم به قدم زدن، حتی اگر هر سه هم‌زمان به من حمله می‌کردند توان مقابله را نداشتند. پشت سر دخترک ایستادم و تره‌ای از موهای بلندش را در دست گرفتم که ترسیده تکانی خورد و سریع پایین پرید، می‌توانستم ترس را در تک- تک حرکاتش احساس کنم. برایم عجیب بود، چه‌طور یک انسان کنار سه گرگینه بود. شاید با دیدن من ترسیده بود؛ اما من در چشم‌هایش تعجب نمی‌دیدم. پس می‌دانست راجع‌به ما و دنیای‌مان. با پایین آمدن دخترک، هر سه گرگینه تبدیل شدند و فوراً سه طرف دختر ایستادند. حالا بهتر بود. حال این‌جا من قدرت مطلق بودم.

@ منیع

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
ویراستاری VampirE
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3

به قدم زدن ادامه دادم، تار موهای دخترک هنوز بین انگشتانم اسیر بود.
با چرخیدن من، او هم به آرامی چرخید و این‌بار موهایش از اسارت انگشتانم آزاد شد. دستم را به سمت لب‌هایم بردم. عطر موهایش بین انگشتانم به جا مانده بود. چشمانم را ریز کردم و به سمت آن سه نفر بازگشتم. می‌دانستم هیچ‌یک از آن‌ها قدرت چندانی نداشتند. از اعضای عادی قبیله‌ی امیر بودند. با فکر به آن‌که امیر، آلفای گرگینه‌ها، وقتی متوجه شود که افرادش قانون شکنی کرده و وارد منطقه‌ی من شده‌اند، چه واکنشی خواهد داشت. آن گرگ پیر قدرت‌مند بود؛ اما نه در حدی که بتواند با من مقابله کند.
قدمی به فرهاد نزدیک شدم.

فرهاد کسی بود که آن دختر را روی پشتش سوار کرده بود. آرام لب زدم: 

- امیدوارم امیر از این که به منطقه‌ی من اومدید خبر نداشته باشه. وگرنه اتفاقات خیلی قشنگی در راه خواهد بود. مثل کشته شدن یک قبیله‌ی گرگ، به دست من و افرادم.
پوزخند من همراه با غرش کوتاه آن‌ها شد. خوب می‌دانستند که حریف ما نمی‌شوند. آن‌ها قدرت‌مند بودند، شاید بیشتر از خیلی موجودات؛ اما قدرت و سرعت ما خون‌آشام‌ها حرف اول را می‌زد.
به سمت دخترک رفتم و این‌بار با صدایی رسا گفتم: 
- می‌تونید برید. بنا به صلح نامه‌ای که با امیر دارم، این‌بار رو نادیده می‌گیرم؛ اما فقط همین یک‌بار! چون اگه دوباره تکرار کنید، نه تنها شما، بلکه تمام گله‌ی امیر تاوان پس میدن.
 صدای نفس‌هایی که از سینه آزاد کردند به گوشم رسید. نمی‌خواستم گمان کنند که به راحتی از من خلاص شده‌اند. پس به حرفم ادامه دادم: 
- حالا زودتر برید؛ ولی این دختر کوچولو با من میاد. چون یادم نمیاد به رئیستون گفته باشم با انسان‌ها در صلح هستم.
به دخترک نگاه کردم. ترسیده، دستش را به دور بازویش محکم‌تر کرد و قدمی عقب رفت. مردمک چشمانش می‌لرزید و صدای تپش‌های قلبش بلندتر از قبل به گوش‌هایم می‌رسید. چندین‌بار سعی در بلعیدن آب دهانش کرد؛ اما گویی مانند من که در عطش قطره‌ای خون بودم، او نیز در حسرت ذره‌ای آب به سر می‌برد. قدمی جلو رفتم و فاصله را به حداقل رساندم. دستم را به دور مچ دستش پیچیدم و خواستم حرکت کنم.
اما، با پیچیدن بوی شدید خون در محیط اطراف، اختیارم را از دست دادم. چشمانم غیر از بازوی زخمی دختر که برای جدا کردن من از خودش دست از روی زخم برداشته بود، چیزی نمی‌دید.
دندان‌های نیشم بلندتر از قبل شده بودند و چند ثانیه بعد من بودم که دخترک را به آغوش کشیده و با تمام سرعت دندان‌هایم را در شکاف بازویش فرو بردم.
صدای جیغ گوش خراشش جنگل را لرزاند. هنوز چند جرعه بیشتر از خونش گلویم را تر نکرده بود، که با برخورد ضربه‌ای به پهلوی چپم از دخترک جدا شدم. دندان‌های نیشم روی پوست ظریفش کشیده شده و خراش را بزرگ‌تر کرده بودند. هر سه هم‌زمان به سمتم دویدند. اگر می‌ایستادم، مطمئناً پیروز میدان من بودم.
اما من تنها خواستار یک چیز بودم. چشیدن طعم لذت بخش خون. آن هم در آرامش!
پس بدون درگیری تنها فرهاد را با ظربه‌ای محکم به سمت آن دونفر پرتاب کردم و خود به سمت آن دختر قدم تند کردم. می‌دانستم با سرعتی که داشتم حتی توان تشخیص دادن من را نداشتند. دخترک را به آغوش کشیدم و به سمت عمارت قدم تند کردم.
 

@ منیع  

@ Torkan dori  @ زری گل🌻  @ Ayda rashid  @ آلفای نقره ای  @ ملکه ارواح-khakestar

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 35
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#part4

از همان ابتدا متوجه شده بودم که هیچ کدام‌شان به دنبالم نیامدند. تعجب نکرده بودم؛ زیرا آمدن‌شان، امضای سند مرگشان بود. خوب می‌دانستند که اگر به‌خاطر حماقت آن‌ها صلح با امیر را بر هم می‌زدم، قبل از من امیر آن‌ها را گردن می‌زد.
به عمارت رسیده بودم که در تاریک‌ترین و مخوف‌ترین قسمت جنگل قرار  داشت. با دیدن عمارت از دور لبخندی روی لب‌هایم نشست. خانه‌ی بزرگ من در دل جنگل پنهان بود. مانند کلیساهای قدیمی بود؛ اما بزرگ‌تر و صد البته زیباتر! با سرعتی که داشتم، ظرف چند ثانیه وارد شدم. نشیمن خالی از هر کسی بود. این خانه زیادی بزرگ بود برای یک نفر! بدون نگاه کردن به اطراف، به طرف یکی از اتاق‌ها رفتم. خانه غرق در تاریکی بود؛ اما برای دیدن احتیاجی به نور نداشتم. آرام دخترکی که هنوز در آغوشم بود را روی تخت سلطنتی مشکی رنگ گذاشتم و به چهره‌ی ترسیده‌اش چشم دوختم. چشمانش بسته بود و ضربان قلبش منظم. دستش را بین انگشتانم گرفتم. سرمایی که از دستش به پوستم منتقل شد، پوزخند را میهمان لب‌هایم کرد.
از حال رفته بود. از انسان‌ها و انسان بودن متنفر بودم. از این ضعف و ناتوانی انسان‌ها بی‌زار بودم. نمی‌توانستم ضعف را تحمل کنم. به دست زخمی‌اش چشم دوختم. خون دور تا دور زخمش را پوشانده بود و روی پوست سفیدش خشک شده بود دستمالی به دست گرفتم و در ظرف مسی پر آبی که روی میز قرار داشت فرو بردم.
به آرامی دستمال خیس شده را روی زخم و اطرافش کشیدم. بوی خون در فضای اتاق می‌پیچید و کنترلم را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کرد؛ اما نمی‌خواستم به این دختر آسیبی بزنم.
هنوز هم تصویر چشم‌های ترسیده‌اش جلوی چشمانم جولان می‌داد و من هربار از خودم عصبی‌تر می‌شدم که چه‌طور به خودم اجازه دادم به او حمله کنم. سال‌ها بود یاد گرفته بودم که چه‌طور خود را آرام کنم. دیدن و چشیدن خون برایم عطش‌آور بود؛ اما سال‌های طولانی بود که دیگر روی حرکاتم کنترل داشتم و وارد فاز خون نمی‌شدم. البته تا به امشب. آرام سر انگشتانم را به خراشی که بابت کشیده شدن دندان‌های نیشم روی پوستش ایجاد شده بود، کشیدم. چهره‌اش در خواب از درد جمع شد و لب‌هایش را از هم جدا کرد.
بی‌خیال تمیز کردن زخمش شدم. تا همین‌جا هم کافی بود. پارچه‌ی تمیزی را از کشوی میز کنار تخت بیرون کشیدم و در دست گرفتم و به دور بازویش پیچیدم و گره‌ی محکمی به آن زدم. از جا بلند شده و هم‌زمان با برداشتن کلید از روی در از اتاق خارج شدم و بعد از مطمئن شدن از قفل بودن در، به سمت خروجی عمارت رفتم.
باید امیر را می‌دیدم. این مسائل چیزی نبود که بتوان پشت گوش انداخت و به راحتی از کنارش گذشت.
باید به امیر گوش‌زد می‌کردم.
شروع به دویدن کردم و هم‌زمان به حرف‌هایی که میخواستم به امیر بگویم فکر کردم. چند ثانیه بعد جلوی خانه‌ی امیر بودم. برعکس عمارت من که در میان درختان محبوس مانده بود؛ اما خانه‌ی امیر مانند دایره‌ای خالی در وسط جنگل بود و تا شعاع بیست‌ متری خانه از هر طرف هیچ درختی وجود نداشت و زمین صاف و با چمن‌های کوتاه و مرتب شده بود. جنگل بزرگ و پهناور بود و راه طولانی. اما نه برای من!
احساس قدرتی که سر تا سر وجودم را فرا گرفته بود جرعتم را بیشتر می‌کرد. شاید حال که به تنهایی به این‌جا آمده بودم، باید احساس خطر می‌کردم. یک خون‌آشام میان گله‌ای از گرگ‌ها.
اما احساس سرکشی در وجودم اجازه ترس یا حتی نگرانی را به من نمی‌‌داد. قدمی جلوتر رفتم و قبل از آن که ضربه‌ای به در وارد کرده باشم، در از هم گشوده شد و امیر و پشت بندش فرهاد و نوید و حسام از خانه خارج شدند. این وقت از شب عجیب بود که این توله گرگ‌ها هنوز به خواب نرفته بودند. پوزخندم دوباره جان گرفت. عادت جدا نشدنی من همین پوزخند بود. دندان‌های نیشم را به نمایش گذاشتم و دست‌هایم را داخل جیب شلوارم فرو بردم.
با حرف امیر، چشم از فرهاد و آن دو نفر گرفتم و چشم‌هایم را به چشمان نافذ امیر دوختم.
- بی‌خبر اومدی! انتظار نداشتم این‌جا ببینمت.
زبانم را روی دندان‌های نیشم کشیدم و دست راستم را از جیب خارج کردم.
- من هم از تو انتظار بیشتری داشتم امیر!
متوجه‌ی تیز شدن چشمان امیر شدم. می‌دانست بی‌هوا حرفی نمی‌زنم؛ پس به دنبال دلیل حرفم بود. 
 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ سادات.۸۲  @ khakestar  @ M.gh  @ Torkan dori  @ Ayda rashid

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 35
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part5

با همان پوزخند خشک شده روی لب‌هایم، رو به امیر گفتم:

- بهتره داخل صحبت کنیم به گرگ‌های کوچولوت هم بگو بیان.

قبل از آن‌که امیر حرفی بزند به سمت داخل حرکت کردم و نگاه پرسش‌‌گر امیر را بی‌جواب گذاشتم پشت سر من هر چهار نفر وارد شدند. متوجه دست‌های مشت شده‌ی پسرها شده بودم و این احساس قدرتم را بیشتر می‌کرد.

روی کاناپه‌ی نرم داخل سالن نشستم و به فضای خانه چشم دوختم. هربار که به این‌جا می‌آمدم، متوجه تغییرات درشت و کوچکی که در فضا انجام شده بود، می‌شدم.

تمام خانه از رنگ آبی و سفید پوشیده شده بود سالن بزرگ و پنجره‌ی قدی که رو به جنگل باز می‌شد، فضای خانه را دلنشین کرده بود. آشپزخانه بدون اپن گوشه‌ی راست قرار داشت و میز غذا خوری سفید رنگی در وسط قرار گرفته بود. دو دست مبل سفید رنگ سمت چپ سالن چیده شده بود و TV بزرگی مقابل‌شان روی میز بود و کاناپه‌ی آبی رنگی که من رویش نشسته بودم رو به پنجره‌ی قدی قرار داشت. 

بدون حرفی به اطرافم نگاه می‌کردم و منتظر بودم تا امیر سر بحث را باز کند. 

مدت زیادی نگذشته بود، که امیر لب باز کرد:

- بگو چی تو رو کشونده این‌جا! می‌دونم تحمل کردن فضایی که گرگینه‌ها داخلش باشن برات سخته پس... .

سکوت کرد و چشم‌هایش را به من و سپس آن سه جوان دوخت و آرام‌تر از قبل ادامه داد:

- پس خودت بگو چی باعث شده بیای این‌جا!

درست همان‌طور که می‌خواستم پیش رفته بود. دقیق و بی‌نقص.

نگاهی به فرهاد و نوید و حسام انداختم و همان‌طور که چشمانم را ریز کرده بودم، امیر را مخاطب قرار دادم و لب زدم:

- اومدم بهت بگم قلاده توله گرگ‌هات رو سفت‌تر ببندی.

صدای غرش حسام به وضوح به گوش‌هایم رسید. به دست‌های مشت شده‌اش چشم دوختم و برای آن که حرف‌هایم تأثیر بیشتری داشته باشند، به امیر نگاه کردم.

اخمی بر چهره نشانده بود و با چشمانی پر از خشم به افرادش نگاه می‌کرد. 

برای آرام کردن فضا رو به پسرها اشاره کرد که روی مبل‌ها بنشینند و خودش نیز کنار من جای گرفت و آرام و شمرده گفت:

- منظورت رو متوجه نمی‌شم!

- افرادت توی منطقه من بودن امیر، نه تنها بدون هماهنگی وارد منطقه‌ی من شده بودن، بلکه یه انسان کنارشون بود.

بعد از گفتن این حرف مصمم به امیر چشم دوختم. منتظر دیدن واکنشی که باب میلم باشد، بودم.

امیر دست مشت شده‌اش را روی پایش فشرد و با چشمانی که خشم را فریاد می‌زد، به افرادش چشم دوخت. به آرامی از جا بلند شدم و قدمی جلو رفتم و بلند شروع به حرف زدن کردم:

- وقتی به این‌جا اومدم امیر، امیدوار بودم که تو چیزی از این ماجرا ندونی. و همین‌طور هم شد. به‌خاطر همین این‌بار رو نادیده می‌گیرم؛ ولی فراموش نکن قرار نیست بار دومی در کار باشه.

به هر چهار نفرشان نگاه کردم تا تأثیر حرف‌هایم را ببینم و ادامه دادم:

- شاید لازم باشه یادآوری کنم، من پانصد سال این‌جا زندگی کردم و درست از دویست سال پیش، بین من و جد تو قرار دادی امضا شد تا در صلح باشیم و هربار که آلفای جدیدی انتخاب شد، شما درخواست دوباره برای صلح دادید.

روی کلمه شما تأکید کردم تا متوجه باشند که من نیازی به صلح ندارم و نخواهم داشت. باید متوجه می‌شدند تا چه حد جدی هستم. آرام‌تر از قبل در حالی که قدم می‌زدم ادامه دادم.

- تا ده سال پیش و برگزیده شدن تو، الان هم درک می‌کنم که نتونستی به درستی توله گرگ‌هات رو تربیت کنی؛ ولی فراموش نکن، بار بعدی دیگه اخطار نمیدم.

بدون منتظر بودن برای حرفی از آن‌ها، به سمت در رفتم که با صدای حسام پاهایم در جا قفل شدند.

- تو با خودت چی فکر کردی؟ بین قبیله‌ی گرگ‌ها ایستاده و آلفای ما رو تهدید می‌کنی. اگه آلفا اشاره کنه، در آن واحد چیزی از تو باقی نمی‌مونه!

لبخند روی لب‌هایم نشست. خوب بود. پسر با دل و جرعتی بود؛ اما زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد.

به سمتش برگشتم. و قبل از آن که امیر بتواند دهان باز کند، گردن حسام اسیر انگشتانم شده بود و در دستم فشرده می‌شد. به آرامی دستم را بالاتر بردم و این‌بار پاهای حسام همراه با دستان من از زمین جدا شد. به چشمانش نگاه کردم، کشتنش برای من به راحتی بلعیدن قطرات خون بود. مردمک چشم هایش دو- دو می‌زد و خبر از ترسش می‌داد. صدای امیر در گوشم طنین انداخت: 

- خواهش می‌کنم بزارش زمین، دیگه چنین اتفاقی نمی‌افته.

بدون توجه به امیر و حرف‌هایش، با خشمی که در صدایم موج می‌زد، لب گشودم:

- این رو یادت باشه توله گرگ؛ اینجا...   من... قانونم... .

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ سادات.۸۲  @ حضرت مرگ  @ Ayda rashid  @ M.gh  @ khakestar  @ Torkan dori

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 31
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part6

 

حسام را به عقب پرتاب کردم و قدمی عقب رفتم. هاله‌ی سرخی که چشمانم را احاطه کرده بود، خبر خوبی را نوید نمی‌داد. باید از این مکان خارج می‌شدم. زیرا ماندنم اتفاقات خوبی به همراه نداشت.

به سمت عقب بازگشتم و بدون اتلاف وقت از خانه امیر خارج شدم. باید به بدنم خون می‌رساندم تا دچار فاز خون نشوم. وقت زیادی برایم نمانده بود. اگر تا چند دقیقه دیگر به عمارت نمی‌رسیدم، به هر موجود زنده‌ای که ممکن بود در این جنگل باشد آسیب می‌رسید.

با تمام توان به سمت عمارت می‌دویدم. درختان تک به تک و با سرعت از دیدم محو می‌شدند و هاله‌ی سرخی که چشمانم را گرفته بود هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد و تحمل و کنترلم را مختل می‌کرد.

با رسیدن به عمارت، به سمت صندوقچه‌ای که در گوشه خانه پنهان بود رفتم. در ظاهر شاید جزوی از چیدمان خانه به حساب می‌آمد؛ اما درونش... . درب صندوقچه  را گشودم. یخچال کوچک و مخفی من پر از کیسه‌های خون بود. یکی را بیرون کشیدم و بدون توجه به اطراف شروع به مکیدن خون درونش کردم. آرام- آرام قدرت و آرامش را در تک به تک سلول‌های بدنم احساس می‌کردم. چشم گشودم و به سمت مبل چستر قهوه‌ای رنگی که در گوشه‌ای از سالن بزرگ خانه‌ام بود رفتم، نورهای کمی که از لوستر روی سقف خانه را کمی روشن کرده بود چشمانم را می‌زد؛ اما احساس خوبی که به این فضا داشتم اجازه خاموش کردن چراغ‌ها را به من نمی‌داد، پاهایم را روی میز وسط سالن گذاشتم و چشمانم را بستم. چیزی تا طلوع آفتاب باقی نمانده بود. فردا روز بزرگی برای من بود. فردا من، یک قدم به هدفم نزدیک‌تر می‌شدم. آرام از جا بلند شدم و کیسه‌ی خون دیگری را در دست گرفتم و شروع به خوردنش کردم. باید تمام قدرت و توانم را برای فردا ذخیره می‌کردم. کنترل شرایط به خودی خود سخت بود. حال اگر من نیز از خود ضعف نشان می‌دادم. دیگر نمی‌شد هیچ آرامشی را تضمین کرد.

 

«دلارام»

با درد عمیقی که در سرم و بازویم پیچیده بود، چشم گشودم. به اطرافم نگاه کردم و وقتی هیچ‌چیز آشنایی به چشمانم نخورد، ترسیده در جا نشستم. به پرده‌های قهوه‌ای رنگی که جلوی عبور نور را گرفته بودند نگاه کردم و آرام از جا بلند شدم و به سمت پرده‌ها رفتم. با کنار کشیدن پارچه‌ی زخیم، نور به سرعت بر صورتم سیلی زد و دیدم را محدود کرد. چند لحظه چشمانم را بستم تا از برخورد نور با چشمانم جلوگیری کنم و قدمی به عقب برداشتم. چشمانم به نور عادت کرده بود به فضای اتاق چشم دوختم. تنها یک تخت مشکی رنگ سلطنتی و یک میز کنار تخت و آیینه بزرگی که روی میز قرار داشت. تنها وسیله‌های داخل اتاق بودند. به سمت پنجره‌ی قدی بازگشتم و این‌بار با دیدن محیط بیرون چشمانم گرد شد و ضربان قلبم از حالت ریتمیک خارج شد. ترس را در تک- تک سلول‌های بدنم احساس می‌کردم. تا قبل از این منتظر دیدن جنگل سبز و درختان سر به فلک کشیده بودم؛ اما حال با دیدن صحنه روبه‌رویم در دل آرزو می‌کردم که ای کاش هیچ وقت به خود اجازه‌ی کنار زدن این پرده ضخیم را نمی‌دادم.

با صدای برخورد ناگهانی در به دیوار، اتاق از جا پریدم و به سمت درب اتاق بازگشتم. حال مطمئن شده بودم. شکم کاملاٌ درست بود. من داخل عمارت یک خون‌آشام بودم. شخصی که وارد شده بود، همان مردی بود که دیروز من را از فرهاد جدا کرده بود. قبلاً نامش را از فرهاد شنیده بودم؛ اما ترس اجازه نمی‌داد چیزی به خاطر بیاورم.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ سادات.۸۲  @ ژولیت  @ khakestar  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ Witch Girl

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 25
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part7

 

قدمی به عقب برداشتم. دستان لرزانم را پشت بدنم پنهان کردم و لب‌هایم را از درون به دندان کشیدم. عادت همیشگی‌ام بود. برای آن که ترسم را پنهان کنم همیشه این کار را انجام می‌دادم؛ اما با چشمانم چه می‌کردم. می‌دانستم که اکنون چشمانم ترسم را فریاد می‌زنند پس نگاهم را از آن مرد خوفناک گرفتم و به پاهایم دوختم. صدای قدم‌خایش که نزدیک شدنش را به من نشان می‌داد. عجیب ترسناک بود. لرزش پاهایم نیز به لرزش دستانم افزوده شده بود و توان ایستادن را از من سلب می‌کرد. با آخرین توانی که داشتم قدم دیگری به عقب برداشتم که این‌بار صدایش رعشه به جانم انداخت:

- می‌بینم که پرنسس بالأخره بیدار شدن.

به خودم جرأت دادم تا در چشمانش نگاه کنم. پوزخند روی لب‌هایش خودنمایی می‌کرد و ضعفم را به رخم می‌کشید. صدای لرزان و ترسیده‌ام برای گوش‌های خودم نیز غریبه بود و آرام‌تر از همیشه به گوش می‌رسید.

- آقا! بزارید من برم.

تنها چیزی که می‌توانستم در آن لحظه به لب بیاورم همان چند کلمه بود.

منتظر واکنشی از او بودم؛ اما هیچ حرفی نزد. تنها لب‌هایش به لبخندی باز شد. و من با چشم دوختن بر لب‌هایش، این‌بار کند شدن ضربان قلبم را به جان خریدم. دندان‌های نیشش واضح‌تر از قبل مقابل دیدم قرار داشت.

بدون آن‌که اراده‌ای در کارهایم داشته باشم، قدمی عقب‌تر رفتم و دست لرزانم را روی قلبم گذاشتم. در تمام مدتی که با فرهاد و دنیایش آشنا شده بودم آرزوی دیدن یک خون‌آشام را داشتم و حال یکی از آن‌ها روبه‌رویم ایستاده بود؛ اما با یک تفاوت، این‌بار من اسیر او بودم.

و چه‌قدر وحشتناک بود این اسارت.

مانند ماهی‌ای که بیرون از آب افتاده باشد، لب‌هایم چندین‌بار از هم باز و بسته شدند؛ اما هیچ صدایی از دهانم خارج نشد.

دیگر داشتم به وجود تارهای صوتی در گلویم شک می‌کردم. برای لحظه‌ای چشمانم را بستم و لحظه بعد، دیگر خبری از مرد مخوف جلوی رویم نبود. به درب باز مانده اتاق چشم دوختم.

نفس حبس شده‌ام را پر صدا بیرون فرستادم؛ اما این‌کار برابر شد با نشستن دست سنگینی بر روی شانه‌ام و آزاد شدن صدایی که چند دقیقه‌ای بود در گلویم حبس شده بود.

جیغ بلند و گوش خراشم عمارت و تمام جنگل را به لرزه انداخت. سر برگرداندم و این‌بار نگاهم به چشمان پیروز مرد مقابلم دوخته شد. فراموش کرده بودم او خون‌آشامی با قدرت و سرعت بی‌نهایت بود و همان چند ثانیه بستن چشمانم برای جابه‌جا شدنش کافی بود. لبخند دیگری بر رویم پاشید که دوباره و دوباره دندان‌هایش را به نمایش گذاشت و با قدم‌های آرام به سمت درب ورودی قدم برداشت و صدایش در گوشم طنین انداخت:

- از کلمه‌ی آقا خوشم اومد؛ اما سال‌هاست به من میگن... کیاشا!

 

@ منیع   @ Torkan dori  @ khakestar  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ سادات.۸۲  @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part8

«دلارام» 

بعد از خارج شدن کیاشا از اتاق، دوباره قدمی به سمت پنجره قدی برداشتم و سعی در آرام کردن خودم و ضربان قلبم کردم. لرزش دستانم آرام- آرام کمتر می‌شد و حالم رو به بهبود بود. بازویم هنوز هم درد می‌کرد. با یادآوردی اتفاقات دیروز و فرهاد غمی در قلبم نشست و چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم: 

- کجایی فرهاد؟ کاش بیای من رو از این‌جا ببری.

بغضی که در صدایم نشست، ناخداگاه بود. زمان زیادی از آشنایی من و فرهاد نمی‌گذشت؛ اما با تمام وجود به او اعتماد داشتم. در این شهر تنها زندگی می‌کردم و قرار بود همراه فرهاد پیش آلفا برویم و از او بخواهیم اجازه‌ی ازدواجمان را بدهد؛ اما زخمی شدن من آن هم درست در نقطه‌ی ممنوعه جنگل برای گرگینه‌ها کار را خراب کرده بود. هنوز چشمان ترسیده‌ی فرهاد که به بازویم دوخته شد و صدای لرزانی که لب می‌زد: 

- زخم رو بپوشون.

در گوش‌هایم زنگ می‌زد و من هیچ وقت انتظار دیدن فرهاد را به آن شکل، ترسیده و نگران، را نداشتم.

آرام دستم را روی شیشه گذاشته و نفس عمیقی کشیدم. خنکای شیشه وجودم را آرام کرد. به سمت درب اتاق بازگشتم و ناگهان فکری در ذهنم جرقه‌ای زد.

درب باز مانده بود و کسی هم نبود. چه فرصتی از این بهتر برای فرار.

لبخند بزرگی که روی لب‌هایم   نشست وجودم را سرشار از جرعت کرد. زیر لب به آرامی زمزمه کردم:

- اون‌قدر که باید هم باهوش نیستی آقای کیاشا!

قدم‌هایم را تندتر کردم و خودم را از اتاق بیرون انداختم، نگاهی به راه‌رویی که در آن بودم انداختم. فرش سبز رنگی روی زمین پهن بود و در طول راه‌رو ادامه داشت و در چند قدم یک تابلو بر دیوار نصب شده بود. فرصتی برای تماشای آن‌ها نداشتم. باید هر چه سریع‌تر از این عمارت نفرین شده خارج می‌شدم.

مهم نبود سر از کجا در می‌آوردم. از جایی که گله‌ی فرهاد بود و یا هر جای دیگری، هر اتفاقی بهتر از این‌جا ماندن و دریده شده توسط کیاشا بود.

حتی با فکر کردن به آن که توسط او دریده شوم و دیگر خونی در رگ‌هایم جریان نداشته باشد هم وحشت‌ناک بود. او یک حیوان وحشی بود شاید بهتر بود نام حیوان را به او ندهم. حیف بود استفاده از نام مخلوق خدا برای چنین موجود منفوری!

 

«کیاشا» 

از اتاق بیرون زدم و لبخند میهمان لب‌هایم شد. این دختر سرگرمی جالبی بود و عجیب اذیت کردنش بر دلم نشسته بود. همان لحظه که پرده‌ی اتاق تکان خورد، دیده بودمش و خودم را به اتاق رسانده بودم.

امروز برای من خیلی مهم بود و باید به کارها رسیدگی می‌کردم؛ اما در این میان نباید از این دخترک چشم برمی‌داشتم. یک دختر انسان آن هم با خونی شیرین و خوش بو! در این مکان هیچ امنیتی نداشت و هر لحظه ممکن بود خطری او را تهدید کند. البته نه تا زمانی که در عمارت من می‌ماند.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای  @ سادات.۸۲  @ khakestar  @ M.gh  @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ Witch Girl

 

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 23
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part9

«کیاشا» 

از عمارت خارج شدم و به اتاقکی که توسط افرادم قبل از طلوع آفتاب ساخته شده بود نگاه کردم. از میان تمامی خون‌آشام‌های این منطقه تنها من سنگ   یشم را داشتم و از نور خورشید در امان بودم. به انگشتری که در انگشت میانی دست چپم جای گرفته بود نگاه کردم. تنها سه انگشتر از این نوع وجود داشت. سنگ‌های یشم بی‌شماری در دنیا وجود داشت؛ اما هیچ‌یک با این ظرافت و دقت تراش کاری نشده بودند و در رکابی به این شکل قرار نداشتند. 

به سمت سالنی که همه افراد در آن قرار داشتند رفتم. باید قوانین را به آن‌ها گوش‌زد می‌کردم. سال‌ها بود من تنها خون‌آشام این منطقه بودم و افرادم به دنبال هدف من. حال که همه‌چیز برهم خورده بودو آن‌ها به این‌جا بازگشته بودند. باید کارهایی را انجام می‌دادند و طبق قوانین من پیش می‌رفتند.

وارد شدن من با سکوت مطلقی که بر فضا حاکم شد هم‌زمان بود. این احترام و یا ترسی که از من داشتند برایم خوش‌آیند بود. به اطراف نگاهی انداختم. مانند یک سالن ورزشی بود شاید کمی بزرگ‌تر، مکانی خوبی بود برای تمرین جنگ. به افرادم نگاه کردم. پیر و جوان افرادی که چند قرن پیش تبدیل شده بودند و همین‌طور افراد تازه وارد. همه و همه چشم به من دوخته بودند. و منتظر حرفی بودند تا به آن عمل کنند. می‌توانستم وفاداری و تحسین را از چشمان تعداد بسیاری از آن‌ها بخوانم.

و چه چیزی بهتر از این برای یک فرمانده، که افرادش گوش به فرمانش باشند.

در حال صحبت با افراد بودم و گوش‌زد می‌کردم که وارد منطقه گرگینه‌ها و ساحره‌ها نشوند و به هیچ انسانی حمله نکنند.

مجازات فردی که از قوانین من سرپیچی می‌کرد، تنها مرگ بود. و چه کسی بود که این قانون را نداند. همه‌ی افراد موافقت‌شان را اعلام کردند. لب باز کردم تا حرف دیگری بگویم؛ اما با بویی که به مشامم رسید، شک در دلم افتاد. به سمت مسعود بازگشتم. یکی از مورد اعتمادترین افراد من مسعود بود با اشاره‌ای که به او کردم فوراً متوجه منظورم شد و جام بزرگی در دست گرفت و به سمت افراد رفت. صدای دست و سوت‌ها و خوش‌حالی‌شان به هوا رفت، به آن‌ها حق می‌دادم از راه رسیده و پس از چند سال به دنبال یک راه حل گشتن به خانه رسیده بودند. چشم از همه آن‌ها گرفتم و از سالن خارج شدم و درب سالن را همراه با خودم کشیدم. با بسته شدن درب بزرگ و چوبی به سمت جایی که بو را احساس کرده بودم،  کشیده شدم. مطمئن بودم اشتباه نمی‌کنم. این بو، چیزی نبود که از من پنهان بماند. 

بر قدم‌هایم سرعت بخشیدم و هم‌زمان با بالا رفتن سرعتم و ورودم بر جنگل روی شاخه اولین درخت پریدم. بهترین راه استتار همین بود. نباید روی زمین می‌ماندم.

از روی درختان می‌پریدم و از یک شاخه به شاخه بعدی می‌رسیدم. دویدن روی درختان لذت دیگری داشت؛ اما اکنون زمان لذت بردن نبود. باید مطمئن می‌شدم که او بازنگشته بود.

زمان زیادی نگذشته بود. به آبشار رسیده بودم و دیگر درختی وجود نداشت که بتوانم به راهم ادامه دهم. از روی شاخه آخرین درخت پریدم و گویی از یک پله پایین آمده باشم روی زمین ایستادم. قدمی جلوتر رفته و از بالا به آبشار نگاه کردم. سنگ‌های نوک تیز پایین آبشار محیط خوبی برای پریدن داخل آب ایجاد نکرده بودند. صدای ریزش آب و رطوبت بیش از حد هوا در نزدیکی آبشار تمرکزم را کم می‌کرد. چند قدم به جنگل نزدیک شدم که صدایش در گوش‌هایم طنین انداخت: 

- پس بلأخره از اون عمارت متروکه بیرون اومدی کیاشا! خوش‌حالم که می‌بینمت 

به سمت صدا چرخیدم. شکم به یقین تبدیل شده بود. خودش بو.  همان غریبه آشنای. فرشته‌ی عذاب من!

 

@ منیع  @ زری   @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ khakestar  @ M.gh  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ Torkan dori  @ سادات.۸۲

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part10

«دلارام» 

از هر طرف راه‌رو که عبور می‌کردم با بن بست روبه‌رو می‌شدم. هیچ مسیری نبود و تنها سه در غیر از درب اتاقی که من در آن بودم وجود داشت. چشم بسته بودم سعی در کنار زدن سر درد عجیبی که به جانم افتاده بود داشتم. باید راهی برای رفتن از این‌جا پیدا می‌کردم. هر چه سریع‌تر.

چشم گشودم و بدون اتلاف وقت وارد اولین اتاق شدم. تنها یک در در اتاق وجود داشت که سرویس بهداشتی بود. اتاق خالی از هر شی و وسیله‌ای بود و تنها چندین تابلوی به هم چسبیده روی دیوارها بر چشم می‌خورد. از اتاق خارج شدم و بدون بستن درب وارد اتاق دوم شدم. یک تخت طلایی رنگ دونفره درست وسط اتاق قرار داشت و پرده‌های توری سفید و طلایی دو طرف تخت را پوشانده بود دو کمد و یک میز و آیینه در گوشه دیگری از اتاق بود و کاناپه بزرگ و پهنی گوشه سمت راست قرار داشت و وان حمام بزرگ و طلایی با پله‌کان سه‌تایی در کنارش به چشم می‌خورد. چشمانم بیش تر از این گرد نمی‌شد، این اتاق، کاملاً خارج از انتظارم بود. عجیب؛ اما دل نشین! برای لحظه‌ای در دل آرزو کردم که ای کاش این اتاق متعلق به من بود؛ اما با یاد آوری آن که این اتاق و این عمارت متعلق به کیاشا هستند، اخمی کردم و به سمت دو دربی که داخل اتاق بودند رفتم و درب اول را گشودم. باز هم سرویس بهداشتی. عصبی شده بودم. این عمارت واقعاً نفرین شده بود. به سمت درب دوم رفتم و با گشودن در و دیدن چیزی که پشت آن بود. لبخند میهمان لب‌هایم شد. 

 

«کیاشا» 

 به ایزابلا که به دورم می‌چرخید و لبخند مضحک روی لب‌هایش چشم دوختم، این زن خارج از آستانه تحمل من بود، چشمان مرموزش را به من دوخته بود و پس از چند ثانیه صدای نازک و گوش خراشش در گوش‌هایم پیچید.

- شنیدم که تیکه اصلی پازل رو پیدا کردی.

پوزخند روی لب‌هایم نشست. او به دنبال سر پیکان بود. واقعاً؟!

بدون آن‌که چیزی بگویم منتظر ادامه حرفش شدم.

- من اون رو می‌خوام، و می‌دونی که من به هر چیزی که بخوام می‌رسم.

چشمانش را در چشم‌هایم دوخت و لبخند دندان‌نمایی زد. خوب متوجه منظور حرف دو پهلویش شده بودم. مشت شدن دستانم ارادی نبود و این کار از چشمان تیز بین ایزابلا دور نمانده بود. دستش را روی انگشتان مشت شده‌ام کشید و صدایش مانند ناقوس خطری بود که در مغزم می‌پیچید.

- بهتره خودت سر پیکان رو بهم بدی کیاشا! نزار خودم بگردم و پیداش کنم. چون در این صورت هیچ چیزی برای تو باقی نمی‌مونه.

او من را تهدید می‌کرد. من چیزی برای از دست دادن نداشتم و تهدید برایم معنایی نداشت زمانی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس در این دنیا ارزشی برایم نداشت و ترس از دست دادنش را در دلم نداشتم.

قدمی به عقب برداشتم و دست ایزابلا را از روی دستم کنار زدم. و صدای مرتعش و خشم‌گینم برای خودم نیز غریبه بود؛ اما راضی بودم از این خشونتی که به ایزابلا گوش‌زد می‌کرد تا از حدش خارج نشود:

- هرکاری که فکر می‌کنی. لازمه رو انجام بده بلا. سال‌های زیادیه که برای یک هدف مشخص می‌جنگم پس مطمئن باش تورو هم از سر راه برمی‌دارم، به راحتی... .

@ منیع  @ زری گل🌻  @ سادات.۸۲  @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای  @ Witch Girl  @ khakestar  @ Ayda rashid   @ M.gh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

«کیاشا» 
دست‌های مشت شده بلا لبخند را میهمان لب‌هایم کرد. او را خوب می‌شناختمـ حتی بهتر از خودش. سال‌های زیادی از عمرم را کنارش بودم. بدترین سال‌ها.
دیگر منتظر ادامه حرف‌هایش نماندم. چون می‌دانستم حرفی جز تهدید کردن من نخواهد زد. 
چند قدم از او دور شدم که دوباره صدایش در گوشم پیچید: 
- تو راه اشتباهی رو انتخاب کردی کیاشا! پس منتظر نتیجه‌ی انتخابات باش و بترس از روزی که من به هدفم برسم.
قبل از آن که جوابی به حرفش داده باشم دیگر کنارم نبود. 
اما او هنوز من را نشناخته بود نه کاملاً. سیصد سال از آخرین دیدارمان گذشته بود و من زمان زیادی برای تغییر کردن داشتم، او ولی چشمانش را بر این حقیقت بسته بود. 
به سمت عمارت بازگشتم. به اندازه‌ی کافی از افرادم دور شده بودم و چه چیزی در زمان نبود فرمانده می‌توانست جلوی کنجکاوی و شیطنت یا حتی خوی وحشی یک خون آشام را بگیرد.
با فکر به دخترکی که در عمارت من به سر می‌برد سرعت قدم‌هایم را بیشتر از قبل کردم. او را کاملاً فراموش کرده بودم و چه احمقانه بود که انتظار داشتم دخترک از اتاقش خارج نشده باشد.
مسیر بازگشت سریع‌تر تمام شده بود. چون مجبور به پریدن از روی شاخه‌ها و درختان نبودم. با رسیدنم به عمارت با درب باز سالن و دسته‌ای از خون‌آشام‌ها که قصد خروج از سالن را داشتند و نور جلوی آن‌ها را می‌گرفت روبه‌رو شدم. متوجه دلیل این‌کار احمقانه آن‌ها نمی‌شدم. به مسعود که سعی در کنترل کردن باقی افراد داشت نگاه کردم که نگاهمان با هم گره خورد و مسعود با دست به سمتی اشاره کرد و صدای فریادش را شنیدم:
- یه دختر بود. از اون سمت رفت.
به سمتی که مسعود اشاره کرده بود دویدم، امیدوار بودم اتفاق خاصی پیش نیامده باشد. وجود ایزابلا در منطقه‌ی من و حالا فرار این دختر چموش.
تمرکز کردم و سعی کردم بوی بدنش و عطرش را پیدا کنم؛ اما چیزی که احساس می‌کردم عطر تن او نبود. بلکه هنوز هم عطر تلخ ایزابلا در هوا به مشام می‌رسید.
لعنت به او که نیامده دردسرهایش شروع شده بود.

«دلارام» 

درب  به اتاق بزرگی باز می‌شد. با چیدمان قدیمی و بهم ریخته و مبلمان کهنه و فرش‌های رنگ و رو رفته. که خاک همه آن‌ها را میهمان کرده و روی آن‌ها نشسته بود. گویی سال‌ها بود کسی به این خانه و وسایل سر نزده بود. تنها وسیله تقریباً سالم و تمیز صندوقچه بزرگی بود که در گوشه‌ای قرار گرفته بود.
به قدم‌هایم سرعت بخشیدم و به سمت درب بزرگی که سمت راست سالن قرار داشت رفتم. قسمت‌های شیشه‌ای در با تکه‌هایی از چوب و روزنامه‌های باطله پوشانده شده بود و پرده‌های ضخیم و مخملی مشکی جلوی عبور نور و تابشش به خانه را می‌گرفت. درب را به سختی گشودم و بیرون رفتم. تابش مستقیم نور خورشید جلوی دیدم را می‌گرفت.
 

@ منیع  @ زری گل🌻   @ Torkan dori @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای  @ سادات.۸۲  @ khakestar  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ M.gh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part12

 دست بر روی چشمانم نهادم و قدمی جلو رفتم. آرام- آرام. چشمانم به نور تابان خورشید عادت کرده و توانستم اطرافم را دقیق‌تر ببینم. به اتاقک بزرگی که در سمت چپ عمارت بنا شده بود، نگاهی انداختم. و کنجکاو کمی جلو رفتم. درب چوبی بزرگ و قدیمی که به دیوار متصل بود را فشردم و به سختی بازش کردم.

مطمئن بودم هیچ‌وقت در تمام زندگی‌ام این صحنه را فراموش نخواهم کرد. تعداد زیادی زن و مرد که همگی در آن سالن بزرگ و تاریک به سمت من برگشته بودند. دندان‌های نیش بیرون زده، و چشم‌هایی که اطرافش پر از رگه‌های سیاه و قرمز رنگ بود. وحشت حقیقی همین بود. شاید حتی بیش از هزار نفر بودند. با حمله‌ی اولین نفر به سمتم، به خودم آمدم و جیغ ترسیده‌ام در سینه‌ام خفه شد. مردی که به سمتم هجوم آورده بود، با برخورد نور خورشید با پوست دستش فریادی زده و عقب کشید. صدها نفر پشت آن درب چوبی ایستاده بودند و با دندان‌های نیش بلند و چشمان وحشی نگاهم می‌کردند. من اما با تمام ترسم در دل خدا را شاکر بودم برای آفتابی که هنوز در آسمان می‌تابید. با پاهای لرزان و با آخرین توانی که در خودم می‌دیدم، از جا بلند شدم و به سمت قسمتی از جنگل دویدم. نمی‌دانستم کجا هستم و به کجا میروم. تنها چیزی که می‌خواستم و در آن لحظه درکش می‌کردم، دور شدن از آن عمارت شوم بود. دور شدن از کیاشا و هر موجودی که کنارش زندگی می‌کرد.

اگر آن شب به فرهاد اصرار نمی‌کردم، اگر از او نمی‌خواستم تا عمارت کیاشا را نشانم دهد، این اتفاقات پیش نمی‌آمد. فرهاد من را تا حدی که می‌توانست به این‌جا نزدیک کرده بود و کمکم کرده بود تا از بالای درخت عمارت خون‌آشام پانصد ساله‌ای که همیشه آرزو داشتم را ببینم؛ اما شکستن شاخه و لرزش پاهایم کار دستم داده بود و زخمی شده بودم. لعنت بر من! لعنت بر هرکسی که مسبب این حال من بود. 

جانی در تنم نمانده بود و ترسی که از اتفاقات پیش آمده در دلم نشسته بود، توانم را می‌گرفت.

به پشت سرم نگاه انداختم. حتی به یاد نمی‌آوردم از کدام سمت آمده بودم و نمی‌دانستم به کدام سمت بروم. اشک‌های جمع شده در پشت پلک‌هایم ، دیدم را تار کرده بودند. من بیش از هر چیزی ترسیده بودم. ترسی که اجازه‌ی هرکاری را از من سلب کرده بود و جانم را می‌گرفت. چه می‌کردم با این دست و پاهای لرزان، با بغض نشسته بر گلویم.

کاش فرهاد این‌جا بود. حداقل می‌توانستم باز هم به او اعتماد کنم. می‌توانستم دوباره سوار بر گرگ قهوه‌ای رنگش، در آرامش غرق شوم و هیچ از دنیا نخواهم؛ اما حیف و صد هزار حیف که فرهاد نبود و مطمئناً از ترس آلفای گله‌اش، حتی خبری هم از من نمی‌گرفت.

@ منیع  @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای  @ سادات.۸۲  @ khakestar  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ M.gh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part13

با غمی که در قلب و روحم لانه کردی بود، قدم‌های سستی برمی‌داشتم و به مسیری که نمی‌دانستم به کجا ختم خواهد شد، ادامه می‌دادم. کسی در قلبم نشسته بود و به دیواره‌هایش چنگ می‌زد و بغض پنجه بر گلویم می‌کشید. انتظار هر کاری را از فرهاد داشتم؛ غیر از تنها گذاشتن من. او حتی به دنبالم نیامده بود. من چه‌قدر دل‌زده بودم از اویی که تنها ادعای عاشقی و از خود گذشتگی داشت.

با صدای قدم‌هایی که به سمتم می‌آمد، ترسیده به اطرافم نگاه کردم. هیچ شخصی در اطرافم نمی‌دیدم و همین موضوع ماجرا را ترسناک‌تر می‌کرد. با صدای غرشی که از پشت سرم احساس کردم، ترسیده سر برگرداندم و این کار برابر شد با برخورد محکم چیزی با من. سپس برخورد محکم با زمین و تار شدن چشمانم.

با احساس نفس‌های روی صورتم، چشم گشودم و به گرگ مشکی رنگی که روی سینه‌ام ایستاده بود و دست‌ها و پاهایش را اطرافم گذاشته بود، نگاه کردم. نفس در سینه‌ام حبس شده بود و توانایی حرف زدن را در خود پیدا نمی‌کردم. چشمانم هر لحظه تمنای بسته شدن را داشتند و توجه‌ای به موقعیت حساسی که در آن گرفتار بودم، نمی‌کردند.

گویی این زندگی قصد نداشت روی خوشش را نصیب من کند.

تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم نگاه کردن بر چشم‌های وحشی گرگ بزرگی بود که دندان‌هایش را به رخم می‌کشید و قصد در دریدنم داشت. به آرامی لب زدم:

- کیاشا!

نمی‌دانستم به چه دلیل نام او را صدا زده بودم؛ اما دیدم که چهره‌ی خشم‌گین گرگ روبه‌رویم آرام شد. سرش را به سمتم گردنم آورد. ترسیده در خود جمع شدم. در چشمانش می‌دیدم که سعی در آزار دادنم ندارد؛ اما ترس در جانم رخنه کرده بود و حتی اگر گربه‌ای به جای این گرگ بود، از او هم می‌ترسیدم. 

صدای خش- خشی در گوش‌هایم پیچید و همراه من، حواس گرگ مشکی رنگ را نیز پرت کرد. هنوز جانی در تن نداشتم و دلیلش برایم مشخص نبود. با ضربه‌ای که بر بدن گرگ نواخته شد، چند متر آن طرف‌تر از جسم من روی زمین افتاد و زوزه‌ی دردناکش دل جنگل را شکافت. در پی زوزه‌ی او صدای زوزه‌های گرگ‌های بیشتری در اطراف در گوش‌هایم پیچید و دستی که دور گردن و کمرم پیچیده شد، خواب را بر چشمانم هدیه داد.

 

« کیاشا» 

رسیده بودم؛ اما صحنه‌ای که مقابل چشمانم می‌دیدم، جالب نبود. وارد منطقه‌ی گرگینه‌ها شده بودیم و همین یعنی دردسر! چشم‌هایم را عصبی بستم و نفس عمیقی کشیدم. با قدم‌های سریع به سمت‌شان رفتم. واین قسمت از جنگل، کاملاً یک‌نواخت بود و حتی درختان حالت‌های یکسانی داشتند و اگر متعلق به این مکان نباشی، مطمئناً راحت راه را پیدا نخواهی کرد. به گرگی که روی دخترک نشسته بود رسیدم و بدون توجه به آن که چه کسی در کالبد آن گرگ بود، با ضربه‌ای از دخترک دورش کردم. حتی نامش را نمی‌دانستم و اکنون داشتم نجاتش می‌دادم. شاید هم از نجات داده شدنش جلوگیری می‌کردم. با صدای زوزه‌ای که گرگ از درد کشید، تازه متوجه شدم که او بتای گروه امیر بود. دانیال! مطمئن بودم ضربه‌ای که بر او وارد کرده بودم حد اقل تا چندین روز در دویدن و حتی راه رفتنش وقفه ایجاد می‌کرد. امیدوار بودم این موضوع دردسر تازه‌ای نباشد. چرا که دیگر تاب و توان تحمل دردسر دیگری را نداشتم.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ سادات.۸۲  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Torkan dori  @ Witch Girl  @ M.gh  

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part14

 

قبل از سر رسیدن باقی گرگینه‌ها باید از این مکان دور می‌شدم. این دختر چموش همه‌چیز را خراب کرده بود و اکنون بعد از دویست سال حتی صلح‌نامه‌ی بین من و گرگینه‌ها نیز در خطر بود. امیر چه واکنشی نشان می‌داد اگر متوجه می‌شد من به بتای گله‌اش حمله کرده بودم. بتا نقش مهمی در اداره‌ی گله داشت. به خصوص که امیر تنها یک بتا در گله داشت و باقی افراد از دانیال ضعیف‌تر بودند. اخمی بر پیشانی نشاندم و دخترک چموش و دردسرساز را به آغوش کشیدم. نفس‌های آرامش نشان از بخواب رفتنش می‌داد. دست‌هایش سرد شده بودند. نفس‌هایش آرام بود تمرکزم را بیشتر کردم تا در بین صدای زوزه‌ی گرگ‌هایی که زوزه‌ی دردناک بتایشان را شنیده بودند و حتماً برای کمک می‌آمدند، بتوانم صدای نبض دخترک را بشنوم؛ اما با دیدن چندین گرگینه که در اطرافم دایره‌ای تشکیل داده بودند، چشمانم را عصبی بستم. این دختر... این دختر کاری کرده بود که من قوانین خودم را نقض کنم و چه چیزی می‌توانست بدتر از این باشد.

به همه‌ی آن‌ها نگاه کردم و چشمانم روی فرهاد و حسام قفل شد. حسام دندان‌هایش را به رخ می‌کشید. با وجود این انسان در دست‌هایم توانایی جنگیدن نداشتم و تنها می‌توانستم فرار کنم؛ اما آن زمان چه بر سر غرورم می‌آمد؟! کیاشا هیچ زمان فرار نمی‌کرد. من همیشه و همیشه تنها یک راه داشتم. یا پیروز می‌شدم، و یا آن‌قدر به مبارزه ادامه می‌دادم تا بمیرم.

آرام دخترک به خواب رفته در آغوشم را روی زمین گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم. آن‌ها هم متوجه‌ی منظورم شده بودند که همراه با من حرکت کردند. چند قدم از دخترک فاصله گرفته بودیم و اکنون او خارج از حلقه گرگینه‌هایی که به دور من بودند قرار داشت.

نفس راحتی کشیدم و به تک- تک‌شان چشم دوختم. هشت نفر بودند. قبلاً به طور هم‌زمان با هشت گرگینه مبارزه نکرده بودم و نمی‌دانستم درصد موفقیت من چه‌قدر خواهد بود؛ اما می‌دانستم آن‌ها اعضای عادی گله هستند و من فرمانده‌ی تمام خون‌آشام‌ها و این یک پوئن مثبت برای من بود. 

نگاهم بین تک- تک‌شان چرخید که دو نفر هم‌زمان به سمتم حمله کردند. نفس آسوده‌ای کشیدم مطمئن بودم می‌توانم تا چهار نفر را به تنهایی حریف شوم؛ اما اگر هشت نفر به طور هم‌زمان به سمتم حمله می‌کردند، نمی‌توانستم چیزی را تضمین کنم.

با پرش یکی از گرگینه‌ها و حمله کردنش به سمت گردنم، از افکارم بیرون کشیده شدم و به سرعت جابه‌جا شدم. ضربه‌ای بر پهلویش وارد کردم، که به سمت مخالف پرتاب شد و زوزه کشید. گرگ دوم به دستم حمله کرده و سعی در دریدن دستم را داشت. توانایی کمی در جنگیدن داشتند و این از روی حرکات‌شان پیدا بود. دو هیچ به نفع من!

با پا لگد محکمی بر قفسه‌ی سینه‌ی دومین گرگینه وارد کردم و او را به عقب راندم. حال تنها شش نفر باقی مانده بود. این‌بار حسام به سمتم آمد و از همان اول سعی در دریدن گردنم و سینه‌ام داشت. به نسبت دو نفر قبلی بهتر می‌جنگید و سریع‌تر عمل می‌کردـ حتی یک‌بار توانست از ضربه‌ی من فرار کرده، و جان سالم به در ببرد. در این میان نگاهم به فرهاد افتاد که چند قدم عقب رفته و شیفت داد. (تبدیل از گرگینه به انسان، یا بالعکس).

نگاهم به او بود که دستش را به سمت گردن دخترک برده و سرش را به سمت صورتش خم کرد. تمام حواسم را معطوف او کرده بودم و از حسام قافل شده بودم؛ اما درست در لحظه‌ای که حسام قصد پاره کردن گردنم را داشت، عقب کشیدم و مشت سهمگینم میهمان پوزه‌ی بلندش شد.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ سادات.۸۲  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ Shadow.rh   @ M.gh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 22
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part15

 

با عقب رفتن حسام، دوباره به سمت جایی که فرهاد ایستاده بود بازگشتم. لعنت به او! رفته بود. نه فرهاد و نه دخترک هیچ کدام‌شان نبودندـ منتظر حمله‌ی چهار گرگینه‌ی بعدی نماندم و به سرعت قدم‌هایم افزودم و به دنبال بوی فرهاد رفتم. هیچ‌چیزی جز بوی فرهاد را احساس نمی‌کردم و به جایی جز مسیر نگاهی نمی‌انداختم. باید پیدایش می‌کردم. نمی‌دانستم به چه دلیل؛ اما آن دخترک را نباید از دست می‌دادم. چشمانم را تیز کرده بودم و منتظر کوچک‌ترین حرکتی از اطرافم بودم. بوی فرهاد در هوا پخش شده بود و نمی‌توانستم به درستی مسیری که پیموده بودند را پیدا کنم.

عصبی مشت محکمی بر درختی که کنارم بود وارد کردم که تنه درخت از هم پاشیده و تکه- تکه شد.

خودم از میزان خشمی که در وجودم بود در تعجب بودم؛ اما یک‌چیز در این میان آشکار بود. فرهاد جایی جز گله‌ی امیر، برای رفتن نداشت. تمام نقاط این جنگل زیر نظر من بود و مطمئن بودم فرهاد جایی جز کنار گله‌اش نخواهد رفت.

خوش‌حال از به یادآوری این موضوع، بر قدم‌هایم سرعت بخشیدم و به سمت خانه‌ی امیر حرکت کردم. باید قبل از آن‌که آن‌ها دست به‌کار می‌شدند، دست پیش را می‌گرفتم.

با هر قدمی که به سمت خانه‌ی امیر برمی‌داشتم، بر سرعتم افزوده و از خشمم کاسته می‌شد. باید خشمم را کنترل می‌کردم تا بتوانم شرایط پیش آمده را رفع کنم و همراه دخترکی که فرهاد از من ربوده بود، به عمارت بازگردم.

فاصله‌ی زیادی تا خانه‌ی امیر نداشتم و در تعجب بودم چرا او برای کمک به بتای گله‌اش نیامده بود. تا همین الان هم من بدون هماهنگی با امیر در منطقه‌ی آن‌ها بودم. اگر این مشکلات پیش نمی‌آمد، شاید می‌توانستم آمدنم را یک سرکشی جلوه دهم؛ اما اکنون همه‌چیز خارج از کنترل من بود. می‌دانستم امیر خواهان صلح است و هیچ علاقه‌ای به جنگ ندارد. مخصوصاً جنگی که سند مرگ او و افرادش بود؛ اما می‌توانست از این اتفاق سو استفاده کرده و به نفع خودش از آن استفاده کند.

با رسیدنم به خانه‌ی امیر تازه متوجه پایین رفتن خورشید در آسمان شدم. بیش از نیمی از روز را از دست داده بودم. روزی که باید به تمرین و صحبت با افرادم می‌گذشت. 

با دیدن امیر و چندین تن از اعضای گله‌اش، ایستادم. با ایستادن من آن هم کنارشان هر پنج نفر که کنار امیر بودند شیفت داده و با ظاهر گرگ آماده حمله شدند. پوزخندی زدم. شاید اتفاقی که چندی پیش افتاده بود را می‌شد دفاع از بتای گله تلقی کرد؛ اما این‌کار آن‌ها آغاز جنگ بود. چشمانم را از پنج گرگی که آماده‌ی دریدنم بودند گرفتم و به امیر دوختم. خشم و ناراحتی در چشم‌هایش موج می‌زد؛ اما باز هم چیزی نمی‌دیدم که بخواهم آن را آغاز جنگی میان‌مان بدانم.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ M.gh  @ Shadow.rh  

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 22
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part16

 

با اشاره‌ی امیر، هر پنج نفر عقب کشیده و راه را برایم باز کردند. به سمت امیر رفتم و قبل از آن که حرفی بزنم، صدایش در فضا پیچید:

- امیدوارم دلیل قانع کننده‌ای برای حمله به بتای گله‌ی من داشته باشی.

سرم را به آرامی تکان دادم و نگاهم را در چشم‌هایش دوختم.

- مطمئن باش دارم.

نمی‌دانستم دلیلم می‌توانست امیر را متقاعد کند یا نه؛ اما این دلیل برای من کافی بود تا به دانیال حمله کنم. فقط کافی بود دانیال یک میلی‌متر دیگر به آن دختر نزدیک می‌شد. آن‌گاه حتی دلیلی برای مرگش نیز می‌یافتم و جانش را می‌گرفتم.

به دنبال امیر وارد نشیمن خانه‌اش شدم و نگاهم را یک دور در خانه چرخاندم. می‌دانستم امیر جفتش را پیدا کرده بود. سال‌ها پیش بود که خبر ازدواجش را شنیده بودم. حتی قبل از رسیدن او به مقام آلفا- اما هر بار که به این‌جا می‌آمدم، با خانه‌ی خالی مواجه می‌شدم.

با صدایش از افکارم بیرون کشیده شدم:

- خب بگو دلیل این کارت چی بود؟!

- دانیال به دختری که اسیر من بود حمله کرد.

صدای تعجب امیر در گوش‌هایم پیچید.

- این امکان نداره! همه‌ی افراد من می‌دونن با تو و هر کسی که اطرافت باشه نباید کاری داشته باشن.

از آن که نپرسیده بود در منطقه‌ی آن‌ها چه می‌کردم، لبخندی روی لب‌هایم نشست.

- می‌تونم امیدوار باشم که نمی‌دونست اون دختر با منه.

- دختر؟! یه دختر همراهت بود؟!

صدای تعجب و چشمان گرد شده امیر در آن شرایط واقعاً خنده‌دار بود؛ اما من کسی نبودم که بتوانم بخندم.

- آره بود. ولی فرهاد ازم دزدیدش. بهتر هر چه زودتر اون دختر رو به من برگردونی. چون در این صورت تضمین نمی‌کنم اتفاق خوبی بیوفته.

تمام خشمم را در صدایم ریخته بودم تا امیر متوجه باشد تا چه حد جدی هستم. هنوز هم دلیلم را نمی‌دانستم. چرا به دنبال آن دختر آمده بودم در حالی که می‌توانستم به حال خودش رهایش کنم. شاید اگر من سر نمی‌رسیدم، همان لحظه دانیال او را کشته بود. یا حتی ایزابلا از راه می‌رسید و جانش را می‌گرفت.

اما به دلایل نامعلومی، من آن دخترک را می‌خواستم. دخترکی که حتی فرصتی برای پرسیدن نامش نکرده بودم.

باز هم صدای امیر بود که رشته‌ی افکارم را پاره کرده و من را به زمان حال بازگردانده بود:

- این‌جا چه‌خبره؟ بتای من به دختری که همراه تو بود حمله کرده. یکی از اعضای گله‌ی من اون دختر رو دزدیده. چه اتفاقی داره میوفته؟!

ناامیدی و تعجب در صدایش موج می‌زد؛ اما نمی‌توانستم دل‌داری‌اش دهم. باید می‌فهمید که من در این باره تا چه حد جدی هستم. پس لب زدم: 

- من نباید مواظب افراد تو باشم امیر! پس یه کاری کن. فرهاد رو پیدا کن. من قبل از نیمه شب اون دختر رو می‌خوام. در غیر این صورت... .

چند ثانیه سکوت کردم و چشمانم را به مردمک‌های لرزان امیر دوختم و به آرامی ادامه دادم:

- در غیر این صورت، هیچ قرارداد صلحی بین ما نخواهد بود

امیر خشک شده نگاهم می‌کرد. شاید زیاده‌روی بود؛ اما من هیچ‌وقت حرفی را بی‌جهت نمی‌زدم. بدون منتظر ماندن برای خوب شدن حال امیر و پاسخش به حرف‌هایم، از خانه‌اش خارج شدم و چندی بعد در دل جنگل فرو رفتم. پیدایش می‌کردم.

 

@ منیع  @ آلفای نقره ای   @ حضرت مرگ  @ زری گل🌻  @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Witch Girl  @ M.gh  @ Shadow.rh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part17

«دلارام»

تکان‌های شدیدی که بدنم می‌خورد، باعث بیداری‌ام شد. از این همه ضعف که به جانم افتاده بود بی‌زار بودم. به گرگی که من را پشتش گذاشته بود و با تمام توان در حال دویدن بود، نگاه کردم. برای لحظه‌ای ترس در تمام بدنم رخنه کرد و بی‌حس شدن دست‌ها و پاهایم را به وضوح احساس کردم.

سر گیجه‌ای که به جانم افتاده بود جلوی دیدم را تار می‌کرد. انگار هنوز متوجه بیدار شدنم نشده بود که با تمام توانش به دویدن ادامه می‌داد، حتی قدرت بلند کردن دستانم را هم نداشتم و چشمانم ناخداگاه روی هم می‌افتاد. چشم بستم و منتظر ماندم تا شاید یک‌جا بایستد و من بتوانم نفس راحتی بکشم. دیدن اطراف فقط بر سرگیجه‌ام می‌افزود و چشمانم را بیشتر از قبل تار می‌کرد.

چند دقیقه‌ای بود که همان‌طور مانده بودم و توانی در حرکت دادن دست‌ها و پاهایم نداشتم، با کمتر شدن سرعت گرگی که رویش بودم، سعی کردم چشمانم را باز کنم؛ اما هیچ توانی در بدنم احساس نمی‌کردم. شاید دلیلش از دست دادن خون و نخوردن هیچ غذایی آن هم به مدت دوروز بود. نمی‌دانم! هر چه که بود، داشت آرام- آرام جانم را می‌گرفت.

با ایستادن گرگینه، و نشستنش روی زمین دست‌هایی که به دور کمرم حلقه شده و من را روی زمین کشاند را احساس کردم. 

- برات آوردمش. حالا نوبت توعه که به قرارمون عمل کنی.

صدایی که در گوش‌هایم پیچید بی‌نهایت آشنا بود. غریبه‌ترین آشنای من! می‌دانستم خودش بود. فرهاد! تمام این مدت من با صدایش و نفس‌هایش زندگی کرده بودم و او من را ارزانی چه کسی کرده بود؟!

صدای زنانه‌ای که در گوش‌هایم پیچید را نمی‌شناختم. تا به حال حتی نشنیده بودمش. زنگی که در صدایش بود، گوش‌هایم را آزار می‌داد. به حدی که با تمام وجود می‌خواستم دست بلند کرده و گوش‌هایم را بفشارد تا شاید صدایش قطع شود. یا حتی از او خواهش کنم دیگر سخن نگوید. 

بوی عطر تلخی که در مشامم پیچید حالم را بد می‌کرد.

- من کاری که باید انجام بدم رو انجام میدم! ولی برای عملی کردنش به این دختر و خونش نیاز داشتم. که الان به لطف تو دارمش.

متوجه منظورشان نمی‌شدم. چه کاری؟ فرهاد برای چه هدفی من را قربانی کرده بود؟

صدای قدم‌هایشان که از من دور می‌شدند را می‌شنیدم؛ اما هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم. می‌خواستم به دنبالشان بروم. باید سر در می‌آوردم.

از هر چیزی که من به آن مربوط بودم.

سعی کردم بدنم را تکان دهم؛ اما نمی‌شد. پاهایم را احساس نمی‌کردم و ترس به جانم افتاده بود. نکند دیگر نتوانم راه بروم. مانند جسمی بدون روح بودم. هیچ کنترلی نداشتم و گوش‌هایم هم بدون اراده‌ی من می‌شنیدند. بغض در گلویم نشست. تا چند ساعت پیش گمان می‌کردم فرهاد از ترس آلفای گله‌اش به دنبالم نیامده؛ اما گویا اشتباه می‌کردمـ او علاقه‌ای به من نداشت که برای داشتنم تلاش کند. و چه بی‌رحمانه حقیقت با آشکار شدنش سیلی بر صورتم کوبیده بود.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Shadow.rh  @ M.gh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 19
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part18 

 

چندین‌بار سعی در حرکت کرده بودم؛ اما گویی جسمم را بسته بودند و طلسم کرده بودند.

تنها می‌توانستم انگشتان دستم را به آرامی تکان دهم و هر چند دقیقه یک‌بار چشمانم را برای چند ثانیه باز کرده و اطرافم را ببینم.

با صدای قدم‌های تندی که به سمتم می‌آمد، چشمانم را دوباره روی هم گذاشتم. نمی‌دانستم به چه دلیل؛ اما نمی‌خواستم اگر آن فرد فرهاد بود، چهره‌اش را ببینم. نمی‌خواستم بغض و اشک نشسته در چشمانم را ببیند.

با ضربه‌ی محکمی که بر کتفم وارد شد و درد عمیقی که به جانم افتاد، به آرامی چشم گشودم. عجیب به نظر می‌رسید؛ اما آرام- آرام دست‌ها و پاهایم را، لب‌هایم را تک به تک ماهیچه‌ها و استخوان‌هایش را احساس می‌کردم. گویی آن ضربه بدنم را از خواب بیدار کرده بود.

نفس عمیقی که کشیدم از راحتی خیالم بود. زیرا گمان می‌کردم ممکن است دیگر نتوانم راه بروم؛ اما هیچ دلیلی برای این مشکل پیدا نمی‌کردم. با پیچیدن صدای فرهاد، گوش تیز کرده و منتظر حرفش ماندم.

- به‌خاطر دارویی که بهش دادم فعلاً نمی‌تونه حرکت کنه. پس نگرانش نباش. اثر دارو چند روزی باقی می‌مونه. تا اون زمان و عادی شدن حالش، فکر نمی‌کنم زنده بمونه.

صدای قه‌قهه‌های زنی که فرهاد من را به او تحویل داده بود، در فضا پیچید و کمی بعد صدای آرامش که گفت: 

- دیگه لازم نیست نگران زنده موندن یا زنده نموندن این دختر کوچولو باشی. از این به بعد اون برای منه.

رعشه‌ای که از حرفش بر جانم افتاد تمام بدنم را سرد کرده بود. حال خوشی نداشتم و نمی‌دانستم قرار بود چه بلایی بر سرم بیاید. من به امید فرهاد و زندگی با او به این جنگل آمده بودم و حال همان فرهاد حرف از مرگم می‌زد. قطره اشک‌های که به دنبال یک‌دیگر از چشمانم سرازیر می‌شدند و احساس ضعف و تا امیدی که در وجودم زبانه می‌زد، هر لحظه حالم را بدتر می‌کرد. فرهاد گفته بود تا چندین روز نمی‌توانم تکان بخورم؛ اما من همین حالا هم می‌توانستم تک- تک اندام‌هایم را احساس کنم. حتی انگشتانم را تکان دهم؛ اما آن‌ها که این موضوع را نمی‌دانستند.

 

«کیاشا» 

چندین ساعت از بازگشتم از خانه‌ی امیر می‌گذشت. نمی‌خواستم این‌بار دخالتی داشته باشم. امیر باید به خواسته من را انجام می‌داد. باید دخترکم را می‌آورد و من هم تضمین می‌دادم که جان خودش و افرادش را نگیرم. اگر تا قبل از نیمه شب این‌جا نباشند. آن‌گاه خودم دست به‌کار خواهم شد. تنها امیدوار بودم که تا آن زمان اتفاقی برای آن دختر پیش نیامده باشد، زیرا آن هنگام هیچ‌کس جلودار من نخواهد بود.

در مقابل درب ورودی عمارت ایستاده بودم. مسعود نیز در کنارم یک قدم عقب‌تر از من ایستاده بود. چشم به ماه دوخته بود. ماه امشب کامل نبود. نه مانند دیروز، دیگر بی‌نقص نبود. پس نگاهش نمی‌کردم. برعکس مسعود من تمام حواس و نگاهم را به جنگل دوخته بودم و منتظر آمدن امیر بودم. 

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Ayda rashid

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 20
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part19

 

تمام وجودم چشم شده و به جنگل دوخته شده بود.

چیزی تا نیمه شب باقی نمانده بود و هنوز از امیر و افرادش خبری نبود؛ اما صدای زوزه‌های گاه و بی‌گاه‌شان که سکوت جنگل را می‌شکافت، به گوشم می‌رسید.

به مسعود که هنوز هم کنارم ایستاده بود نگاه کردم. چشمانش را بسته بود و خون داخل جامش را مزه می‌کرد. او گویا برخلاف من هیچ افکار مزاحمی در سر نداشت و در بی‌خیالی به سر می‌برد.

از آرامشی که در چهره‌اش نشسته بود، پوزخندی بر لب هایش نشست. با صدای بلندی که از ساعت قدیمی داخل عمارت بلند شد، نفسم را در سینه حبس کرده و چشمانم را به جنگل دوختم و صدایم را بالا بردم.

- افراد رو آماده کن. می‌ریم دنبالش. فقط به همه بگو، اون دختر ماله منه. حتی اگه یه تار مو ازش کم بشه، قلبشون رو از سینه بیرون می‌کشم. دیگه نمی‌خوام توضیح بدم که اگه خونش رو بچشن چه اتفاقی میوفته.

می‌دانستم که مسعود خشمم را کاملاً احساس کرده بود؛ چون به ثانیه‌ای نکشید که از کنارم گذشته و وارد سالنی که همه افراد در آن بودند شد.

چشمانم را بستم. منتظر آمدن افرادم شدم. من هم می‌گشتم. به دنبال او! باید پیدایش می‌کردم. شاید تنها دلیلی که می‌توانستم خود را با آن متقاعد کنم، پیدا شدن آن دختر در شب ماه کامل بود. زمانی که من از ماه شب پاسخ سوال‌هایم را می‌خواستم و او دخترک را سر راهم قرار داده بود.

با صدای قدم‌هایی که نزدیکم می‌شدند چشم گشودم و تیز به اطرافم نگاه کردم.

چشمانم روی امیر که تا امید در کنار درختی ایستاده بود قفل شدند. منتظر حرفی بودم. منتظر بودم دخترکم از پشت امیر ظاهر شده و به سمتم بیاید. منتظر دیدن چشمان ترسیده‌اش و شنیدن صدای ضربان تند قلبش بودم؛ اما... .

امیر تنها آمده بود. استرس را در چهره‌اش می‌دیدم؛ اما نمی‌خواستم به حرفی که ممکن بود بگوید حتی لحظه‌ای فکر کنم. 

یا دست به او اشاره کردم تا جلوتر بیاید. قدم‌هایش سست بودند. به آرامی نزدیکم شد و لب زد: 

- متأسفم کیاشا! من تنها تونستم فرهاد رو پیدا کنم. می‌تونم اون رو بهت بدم. تو مجازاتش کن.

پوزخند روی لب‌هایم جان گرفت. دستمانم را از خشم مشت کردم. چشمانم سرخ شده بود و بلند شدن دندان‌های نیشم را احساس می‌کردم.

- دادن فرهاد به من و مجازات کردنش اون دختر رو بر نمی‌گردونه؛ اما می‌خوامش! همین الان.

امیر خوب می‌دانست که در این‌کار، مقصر اصلی او و افرادش هستند و اگر همه این موضوع را متوجه شوند. هیچ آلفای دیگری برای کمک به او نخواهد آمد.

پس سرش را به نشان موافقت تکان داده و تبدیل شد. با تبدیل تبدیل شدنش به حالت گرگ بوی گرگش بیشتر از قبل در فضا پیچید و اخم را میهمان چهره‌ام کرد.

صدای زوزه‌ی بلند امیر دل جنگل را شکافت و چندی بعد پنج گرگ در حالی که یک گرگ قهوه‌ای رنگ را دوره کرده بودند به ما نزدیک شدند. خوب می‌دانستم آن فرهاد بود که در بین افراد گله‌اش حرکت می‌کرد. خشم در تک- تک سلول‌های وجودم زبانه می‌کشید و خواستار دریدن گردن فرهاد بود؛ اما حیف که به او و افکارش نیاز داشتم. پوزخندی که روی لب‌هایش نشست را عمیق‌تر کرده، و قدم بلندی به سمت فرهاد برداشتم.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای   @ حضرت مرگ  @ سادات.۸۲  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ M.gh  @ khakestar  @ Shadow.rh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 19
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part20

 

با جلو آمدن امیر و زوزه‌ای که کشید، متوجه شدم قصد دارند تا فرهاد را مجبور کنند تا به حالت انسان بازگردد. پس دخالتی نکردم. اگر شیفت می‌داد و انسان می‌شد، انجام کار من نیز راحت‌تر بود. خواندن ذهن یک انسان بسیار راحت‌تر از خواندن ذهن یک گرگینه‌ی عصبانی بود؛ اما در هر صورت من موفق می‌شدم.

قدمی عقب رفته و میدان را برای امیر خالی کردم. حداقل می‌توانستم این‌کار را خودش انجام دهد.

نمی‌دانستم او واقعاً شایسته‌ی آلفا بودن هست یا نه؛ اما مطمئن بودم اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود که امیر هیچ آگاهی از آن‌ها نداشت. در بین چندین گرگ دیگر که همراه فرهاد آمده بودند، دانیال را نمی‌دیدم. مطمئن بودم تا چندین روز نمی‌توانست به درستی حرکت کند. این موجودات واقعاً ضعیف بودند یا فقط گله امیر این‌گونه بود؟!

پوزخندم را جان بخشیدم و به فرهاد چشم دوختم. امیر آلفا بود و وقتی که دستوری می‌داد، افرادش مجبور به اطاعت از او می‌شدند. حتی اگر تمایلی به آن کار نداشتند، گرگشان بود که از آلفای خود پیروی می‌کرد. با زوزه دردناک فرهاد و سپس شیفت دادنش به انسان، قدمی جلوتر رفته و کنارش ایستادم. روی زمین افتاده بود و دستش را روی سرش گذاشته بود. گویی خبر داشت قصد داشتم چه کاری انجام دهم. به امیر اشاره کردم تا دستانش را کنار بزند. نشستن کنار این افراد هم برایم سخت بود. نمی‌خواستم لمسشان کنم؛ اما این‌بار را مجبور بودم. با کنار رفتن دست‌های فرهاد توسط امیر و یک نفر دیگر از افرادش، انگشت شصت دست راستم را روی پیشانی فرهاد گذاشتم و چهار انگشت دیگرم را روی سرش فشردم تا نتواند حرکت کند. سابیدن دندان‌هایش بر روی هم را احساس می‌کردم؛ اما اکنون اگر تبدیل به گرگی شده و به سمتم حمله می‌کرد نیز دست از کارم نمی‌کشیدم.

دریچه‌ی ذهنش باز بود و به راحتی افکارش را می‌دیدم. این‌که می‌خواست به سمتم حمله کرده و گلویم را پاره کند. این‌که از نشستن دستم بر روی جمجمه‌اش تا چه حد متنفر است؛ اما من به دنبال چیز دیگری بودم. آن دختر! در ذهنش می‌چرخیدم و به دنبال پاسخ دل‌خواهم بودم. نامش دلارام بود. صحنه‌ای که حسام به سمتم آمده بود را از چشمان فرهاد دیدم و سپس رفتنش به سمت دلارام. خم شدنش روی صورت دلارام و مایع‌ای که بین لب‌هایش ریخته بود. با هر صحنه‌ای که مقابل چشمانم می‌آمد، خشمم زبانه می‌کشید و میلم برای جدا کردن سر فرهاد از بدنش بیشتر و بیشتر می‌شد.

لحظه‌ای که دلارام را روی پشتش سوار کرده و حرکت کرد را دیدم. سنگینی دلارام روی بدنش را احساس کردم و بعد، یک کلبه. کلبه‌ی چوبی و مخروبه‌ای که از چشمان فرهاد می‌دیدم برایم آشنا نبود. عجیب بود. نمی‌توانست آن‌قدر دور شده باشد که جایی خارج از جنگل برود. مطمئن بودم در همین منطقه بود؛ اما کجا؟! چه جایی بود که از چشمانم دور مانده بود؟!

دیگر هیچ چیزی در ذهنش نبود. گویی جادو شده بود و آن قسمت از خاطراتش را پنهان کرده بود. 

عصبی عقب کشیده و چشمانم را گشودم. به فرهاد که با پوزخندی نگاهم می‌کرد. چشم دوختم که صدایش در گوش‌هایم طنین انداخت.

- تا تو بخوای دلارام رو پیدا کنی، دیگه هیچ خونی توی بدنش باقی نمونده. مطمئن باش حتی جسدش هم به دست‌های تو نمی‌رسه.

به اندازه‌ی کافی دلیل برای کشتنش داشتم. نبودن دلارام در کنارم هم دلیل اصلی آن بود.

به او نزدیک شده و دستانم را دو طرف سرش گذاشتم و در چشمانش نگاه کردم.

صدای آرام و در عین حال خشمگینم، ترس را میهمان چشمانش کرد.

- دیگه بهت نیاز ندارم توله گرگ.

دستمانم را به دو طرف جمجمه‌اش فشردم و زانوهایم را روی پاهایش گذاشتم و هم‌زمان دستانم را بالا کشیدم.

خون پاشیده شده در اطراف لذت را به من هدیه می‌داد. همین بود. واقعیت من همین بود. به سر جدا شده‌ی فرهاد در دستانم چشم دوختم. پوزخندی زدم و آرام زمزمه کردم:

- کاش زنده می‌موندی و می‌دیدی چه‌طور پیداش می‌کنم.

امیر گفته بود مجازات فرهاد با من است. من تنها یک روش برای مجازات داشتم. مرگ!

 

@ منیع . @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ @ سادات.۸۲  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ khakestar  @ M.gh  @ Ayda rashid  @ admin✯mah✯

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 19
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part21

 

«دلارام»

پس از رفتن فرهاد، آن زن به سمتم آمد. تنها می‌توانستم کفش‌هایش را ببینم. موهایم روی صورتم ریخته شده بود و جلوی دیدم را تار می‌کردند. با صدای زن، رعشه‌ای برجانم افتاد.

- می‌بینم که بیدار شدی پرنسس.

پرنسس! دومین‌بار بود که این کلمه را می‌شنیدم. دفعه‌ی اول از زبان کیاشا و حال از زبان این زن! اما او چه کسی بود؟! با احساس نیرویی که در زیر بدنم پیچید ترسیده سعی در بلند شدن کردم؛ اما موفق نبودم. در هوا معلق شده بودم و به سمت کلبه‌ای که آنجا بود کشیده می‌شدم. گویی یک جسم نامرعی من را در آغوش کشیده و به دنبال آن زن می‌برد. موهای بلندش تمام پشتش را پوشانده بود و ردای بلندی که بر تن داشت، جلوی دیدن لباس‌هایش را می‌گرفت. نتوانسته بودم صورتش را ببینم؛ اما یک چیز کاملاً آشکار بود؛ ماهیت او!

یک ساحره...

 

«کیاشا» 

ذغالی که در دستانم بود را فشردم و به طرحی که روی دیوار کشیده بودم نگاه کردم. همان کلبه بود. کلبه‌ای که در خاطرات فرهاد دیده بودم.

باید پیدایش می‌کردم. حرف‌های امیر مانند ناقوسی در ذهنم زنگ می‌خوردند. من به تنهایی کافی نبودم. باید هرچه زودتر دلارام را پیدا می‌کردیم و برای این کار تمام افراد هم کافی نبود. نه تا زمانی که آن دخترک چموش در کنارم ایستاده باشد و ترسیده نگاهم کند.

مسعود را صدا زدم که فوراً کنارم ایستاد و قبل از آن که دهان باز کند، چشمش روی دیوار زوم شد. تحسین را در نگاهش می‌دیدم؛ اما اکنون تنها چیزی که من خواهانش بودم شروع به گشتن به دنبال دلارام بود.

- همه رو با خودت ببر مسعود. یادت باشه قبل از این که برید، این نقاشی رو نشون‌شون بده. باید دنبال این کلبه بگردین همه‌ی افراد. به محض پیدا کردنش بهم خبر بدید. هیچ‌کس بدون هماهنگی با من، وارد اون کلبه نمیشه.

مسعود سری به نشانه‌ی تأیید حرف‌هایم تکان داد.

صدای آرامش را شنیدم:

- امیر و افرادش هم می‌خوان کمک کنن. گفتن تا صبح همراه ما می‌گردن و بعد از طلوع آفتاب به تنهایی.

سرم را به آرامی تکان دادم. شاید امیر این‌گونه می‌توانست اشتباهاتش را جبران کند.

 دیگر نایستادم.

به اندازه کافی زمان را از دست داده بودم.

به سمت بلندترین تپه رفتم. باید اول تمام جنگل را از نظر می‌گذراندم. آن کلبه در همین جنگل بود و من تا به حال آن را ندیده بودم. این ممکن نبود. موضوع چیز دیگری بود که من از آن خبر نداشتم و همین بی‌اطلاع بودن، جانم را می‌گرفت. 

سرعتم را بیشتر کرده و قدم‌های بلندم را به سمت تپه کج کردم. مسیر هیچ‌گاه برایم طولانی نبود. هم‌زمان با دور شدنم، صدای زوزه‌ی بلند گرگ‌ها بر گوش‌هایم رسید. آن‌ها هم جست‌ و جو را شروع کرده بودند. هیچ‌چیز و هیچ‌کس از دید من پنهان نمی‌ماند. نه زمانی که من به دنبالش بگردم. 

به بالای تپه رسیده بودم. هیچ درختی در اطراف وجود نداشت. به جنگل زیر پاهایم چشم دوختم. حرکت گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها بین درختان‌ گاه بر چشمانم می‌خورد؛ اما من تنها به دنبال یک چیز بودم؛ کلبه‌ای که اطرافش عاری از هرگونه درختی بود.

باید پیدایش می‌کردم.

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ  @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ khakestar  @ M.gh  @ Shadow.rh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part22

 

«دلارام» 

به طناب‌هایی که دور دستانم پیچیده می‌شدند چشم دوختم. هیچ‌کس نبود که طناب‌ها را در دست داشته باشد. گویی خودشان شروع به حرکت کرده بودند و به دلایل نامعلومی با من دشمنی داشتند که این‌گونه محکم بر دور بازوانم بسته می‌شدند. هنوز هم نمی‌توانستم پاهایم را تکان دهم؛ اما دستانم کاملاً تحت اختیارم بودند. بغض در گلویم نشسته بود و ترس در تمام سلول‌هایم جان می‌گرفت. نمی‌دانستم چه قرار است بر سرم بیاید؛ اما از حرف‌های فرهاد و آن زن که با او سخن می‌گفت، می‌شد فهمید اتفاقات خوبی در انتظارم نیستند. قلبم در سینه فشرده می‌شد. 

با صدای باز شدن درب، سعی در نگاه کردن به اطرافم را داشتم؛ اما باز هم این بی‌حسی مزخرف اجازه‌ی هیچ‌کاری را نمی‌داد. تنها چشمانم و دستانم متعلق به من بودند. با صدای قدم‌های که به سمتم می‌آمدند، رعشه‌ای بر جانم افتاد. دستانم عرق کرده بودند و در دو طرفم به لبه‌های سنگی که روی آب قرار داشتم بسته شده بودند. به زنی که بالای سرم ایستاده بود چشم دوختم. کلاه ردای بلندش را روی سرش کشیده بود و سرش را زیر انداخته بود. نمی‌توانستم صورتش را ببینم؛ اما به راحت قصد شومش را احساس می‌کردم. کاری که قرار بود انجام دهد به هیچ‌وجه به نفع من نبود. نمی‌توانستم سرم را تکان دهم و چشمانم تنها سقف اتاقکی که در آن بودم را می‌دید. سنگی که رویش بسته شده بودم را نیز تنها یک لحظه هنگامی که وارد شده بودم دیدم و سپس باز هم هیچ، این شرایط کلافه‌ام کرده بود. 

حتی توان سخن گفتن نداشتم. باید کاری می‌کردم. نمی‌توانستم به همین آسانی جانم را فدای این زن کنم.

باید به خانه‌ام برمی‌گشتم و دیگر هیچ‌گاه حتی از صد کیلومتری این جنگل هم عبور نمی‌کردم.

در دل خدا را التماس می‌کردم تا کاری برایم انجام دهد.

صدای قدم‌های زن را در اتاقک می‌شنیدم؛ اما این که نمی‌توانستم ببینم چه می‌کند. سوهان روحم شده بود.

 

«کیاشا» 

با ایستادن کسی کنارم، به سمت عقب بازگشتم. 

امیر بود که چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. شیفت داد و صدایش در گوشم پیچید:

- نمی‌دونم چرا دنبال اون دختری کیا! ولی باید از یه چیزی مطمئن بشم.

تنها نگاهش کردم و منتظر ادامه‌ی حرفش بودم که پوفی کشید و حرفش را کامل کرد.

- فرهاد قبل از این که به این‌جا بیایم، بهم گفته بود اون دختری بوده که می‌خواسته باهاش ازدواج کنه. گفت اون شب توی جنگل تو اون دختر رو ازش دزدیدی و فرهاد تنها اون رو از تو پس گرفته.

چشمانم را عصبی بستم. این فرهاد لعنتی تنها برای من دردسر بود؛ نه چیزی بیشتر! آرام، اما با لحنی محکم لب زدم:

- حالا اگه به جواب این سوال برسی، چه چیزی توی این ماجرا فرق می‌کنه.

- فرق می‌کنه کیا! خیلی فرق می‌کنه چون در اون صورت تو یکی از افراد من رو به طور ناعادلانه‌ای کشتی.

پوزخندی که به تازگی از روی لب‌هایم محو شده بود دوباره بازگشت.

- هیچ‌چیزی توی این دنیا عادلانه نیست امیر! حتی وجود من و تو!

 

@ منیع  @ زری گل🌻  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ Shadow.rh

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...