رفتن به مطلب

رمان پرونده صد و چهار!|𝑠𝑎ℎ𝑎𝑟,𝑡𝑔|Beretta|کاربران نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

نویسنده: 𝑠𝑎𝑛𝑖, 𝑡𝑎𝑔𝑖𝑧𝑎𝑑𝑒ℎ |Beretta 

هشدار  ارواح هاگوارتز! 

ژانر:تخیلی, ترسناک، تراژدی، عاشقانه

هدف:ایجاد ترس در دل شما! 

خلاصه:

دخترکی که پیچک عشقش، هر سه‌شان را به مرز باریک بین مرگ و زندگی می‌کشاند. عطش عشق، عقلش را از کار می‌اندازد و در یک درگیری ناخواسته، توسط عشق خودش کشته می‌شود! همه چیز در یک لحظه، یک لحظه‌ی ملکوتی و تاریک!  با مرگ او،  طوفان سهمگینی به پا می‌شود. از جدایی و فاصله افتادن بین دو دوست صمیمی گرفته تا نفرتی دیوانه‌وار!

در پرونده‌ی صد و چهار، همه‌شان به خون انتقام دچار شده‌اند! 

{وابسته به هاگوارتز!} 

ویراستار: @ Ayda rashid

@ زری گل🌻

@ Aryana🌻

@ Beretta

ویرایش شده توسط khakestar

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه

«ترس و وحشت!» 

 کلمه‌‌هایی که از آن‌ها قطره‌های لرزان خون می‌چکد! آری، بترس از منی که قرار است دلیل کابوس‌های شبانه‌ات شوم! بترس از منی که آتش انتقام در چشمانم شعله کشیده! بترس وقتی که من با نفرین و زجه‌های بلند، اطراف خانه‌ات پرسه می‌زنم و سرگردان شده‌ام و اما در آخر، بترس از قدرت عشقی که با نفرت آمی‌خته شده که ویران می‌کند و روی ویرانه‌ها، خانه می‌سازد؛ عشقی که آخر باعث نابودی همه می‌شود! 

این احساسات متضاد، آغازی نبود جز نابودگری همه‌ی ما، شکسته شدن حرمت‌ها و فاصله‌های بی‌انتها! 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

دانای کل

صدای زوزه‌های سگ و نسیم ملایمی که صورتش را نوازش می‌کرد و موهای شلخته‌اش را تکان می‌داد، دلش را از ترس می‌لرزاند اما آنقدر استرس تمام کردن کارش را داشت که نمی‌توانست درنگ کند. نفس- نفس می‌زد، بیل را از خاک پر می‌کرد و روی جسم کفن‌پوش شده‌ای که در حفره انداخته شده بود، می‌ریخت. 

چشم‌هایش تار می‌دیدند اما سعی می‌کرد درست روی جنازه خاک بریزد. آستین گِلی شده‌اش را به پیشانی‌اش که خیس از عرق‌های سردش بود، کشید و نفسش را از دهانش بیرون داد. صدای مبهمی که زیر گوشش می‌پیچید، مو به تنش سیخ و نفس‌هایش را منقطع می‌کرد. 

سعی می‌کرد تصویر آخری که از چهره‌ی خونی مبینا به یاد داشت، فراموش کند اما لرزش سیبک گلویش و اشکی که در چشم‌هایش نیش می‌زد، عکسش را ثابت می‌کرد. دومین قربانی این مثلث عشقی، او بود. نمی‌توانست باور کند، فکر می‌کرد همه‌ی این‌ها کابوسی بیش نیست اما خودش هم ته قلبش می‌دانست حقیقت است! 

صداها گاه بالا می‌گرفتند و گاه مسکوت شده، به نسیم می‌پیوستند و به صورتش ضربه می‌زدند. با بیل خاک‌ها را صاف کرد تا جز یک تپه‌ی ساده، چیز عجیب غریب دیگری به چشم نیاید. با رضایت قدمی به عقب برداشت و بیل را روی زمین رها کرد. دستش را بین موهایش کشید و آستین‌هایش را بالا زد. 

صدای خنده‌های مبینا و لبخند‌های لثه‌ای و شیطنت‌بارش را به خاطر آورد. دخترکی که تا چند ماه پیش فقط خنده‌‌هایش به گوش می‌رسیدند، حال جز یک جنازه‌ی خونین چیز دیگری از او باقی نمانده نبود! آب دهانش را فرو داد که گلویش به سوزش افتاد. 

با تاسف سرش را خم کرد که نور ماشینش به نیم‌رخ خسته‌اش تابید. نمی‌خواست گریه کند، نباید گریه می‌کرد! باید قوی می‌بود، همه چیز علیه او بود و باید سریع‌تر دور می‌شد. قتل، خواسته یا ناخواسته، او را سابقه‌دار می‌کرد و نمی‌خواست حتی یک سال هم حبس بکشد! 

با لحنی که تمام احساسات را در خودش جای داده بود، زمزمه کرد: 

- شب بخیر!

روی برگرداند و سمت جیپ مشکی رنگش که در دو قدمی‌اش قرار داشت، رفت اما در لحظه‌ی آخر برگشت و سنگ بزرگی روی خاک گذاشت تا علامت گذاشته باشد. دست‌هایش را به یکدیگر کوبید و با تکاندن آستین‌هایش، سوار ماشین شد. 

نور بالا زد و با سرعت، فرمان را چرخاند. بیابان ِ تاریک، او را می‌ترساند. در آن وضعیت حتی صدای اگزوز ماشین هم او را می‌ترساند! عادی هم بود، آدم کشته بود! صداها را می‌شنید؛ صداهای گریه و زجه، حرف‌های مبهم و کلماتی که از روی ترس و گاه از روی نفرت بیان می‌شدند! فکر می‌کرد توهم است اما توهم هم اگر بود، ترسناک بود! 

یک دستش را از فرمان جدا کرد و روی گوشش فشرد. زیر لب گفت: 

- ساکت شو- ساکت شو! 

اما زمزمه‌ها، بالا گرفتند و او چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست تا به خودش بیاید. ماشین از جاده منحرف شده بود که سریع واکنش نشان داد و فرمان را چرخاند. قلبش آنقدر محکم و تند می‌زد که حس می‌کرد در سرش اکو می‌شود. آب دهانش را تند و پشت هم فرو می‌داد و سعی می‌کرد آرام باشد اما با خاموش شدن ماشین و فرو رفتن در تاریکی، تپش قلبش بیشتر شد و ترس نیز وجودش را فرا گرفت. 

دستش را روی جیب‌های شلوارش کشید تا این که توانست برجستگی گوشی‌اش را حس کند. نور امید در قلبش روشن شد اما با دیدن شارژ گوشی‌اش که با رنگ قرمز، سه درصد را نشان می‌داد، آه از نهادش برخاست. 

قبل از این که به خودش بیاید، گوشی‌اش خاموش شد و هم‌زمان، کسی دو بار به پنجره‌ی ماشینش کوبید! نگاه لرزانش سمت پنجره چرخید اما هیچ چیز جز تاریکی و سیاهی نمی‌دید. چشم‌هایش گرد شده بودند و دست‌هایش می‌لرزید. گاه یادش می‌رفت دم و بازدم کند و نفسش می‌گرفت! 

این بار، صدای کوبیده شدن چیزی به صندوق عقب، او را از جایش پراند. احساس می‌کرد چیزی نمانده که از شدت ترس، از هوش برود. ترجیح می‌داد بیهوش شود تا آن لحظات را تنهایی تحمل کند! 

ماه هم گویی در آسمان خفته بود که هیچ نوری از آن به زمین نمی‌رسید. همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او را به مرز سکته بکشانند! 

@ ملکه ارواح-khakestar @ Aryana🌻 @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

بزاق دهانش را آرام قورت داده و قفل مرکزی ماشین را زد تا درها قفل شود. می‌ترسید! به اطراف از داخل ماشین نگاه می‌کرد و نفس- نفس می‌زد که ناگهان از ضبط صوتی ماشین صدای خش- خشی به گوش رسید. با چشم‌هایی که از ترس دو- دو می‌زد و دستانی که لرزششان قابل مشاهده بود. صدای سیستم را کم کرد اما فایده‌ای نداشت؛ از صدای خش‌- خش قبلی کم نشده بود. 

با دست لرزانش چند باری روی ضبط کوبید که ناگهان صدای جیغ گوش‌خراشی از باندهای ماشین بلند شد. نمی‌دانست توهم زده یا خواب است اما هر چه که بود، تحمل آن جیغ‌های ترسناک را نداشت. دستانش را روی گوش‌هایش گذاشته و فریاد کشید.:

- بسه- بسه خواهش می‌کنم! 

صداها کم‌- کم پایان یافت. برهان که فکر می‌کرد توهمی شده، باز با صدای بلند شدن قهقهه‌ قفل مرکزی را زده و خودش را از ماشین به بیرون پرتاب کرد. جاده سیاهی که الان به آرامش خوفناکی رفته بود و جز صدای جیرجیرک‌ها و هو‌- هوی باد، صدای دیگری به گوشش نمی‌رسید و ماشینی که چراغ هایش روشن بود! 

برهان هر دو دستانش را رو سمت موهایش هدایت کرده و محکم کشید آنقدر که دگر سرش شروع به گز‌- گز کرد. هرچه سرش را می‌چرخاند و اطراف را نگاه می‌کرد، جز سکوت و تاریکی چیزی نمی‌دید! با شنیدن صدایی سر جایش خشک شد. انگار امشب آرامشی برای آن مرد وجود نداشت، مرد قاتل شده! اخم‌هایش را درهم کشیده، به صدا گوش کرد. صدایی که نامفهوم بود ولی بعد گذشت دو دقیقه باز با شنیدنش که این‌بار نزدیک‌تر می‌آمد، سر جایش خشک شد. 

صدا، صدای موتور اره برقی بود. رفته- رفته فاصله‌اش می‌شد. به دور خود چند باری چرخید که آخر سر کنار درختی که دو متر با او فاصله داشت، دختری را با لباس سفید رنگ بلندی که انتهایش به خون آغشته شده بود و اره برقی براقی که مایعی از آن می‌ریخت، دید! 

برهان مطمئن بود که بی‌شک آن مایه که می‌ریخت خون است، آری خون! 

بزاق دهانش را قورت داده و چند قدمی عقب رفت که همان لحظه صدای آشنایی در گوشش پیچید. صدای ساناز بود، عاشق و دلباخته او! 

- نفرین! به نفرین خوش اومدی برهان!

و قهقهه‌ی بی‌حال و گوش خراشی سر داد. برهان عقب- عقب رفت و آخرش پا تند کرده، فرار کرد. مگر ساناز چند ماه پیش نمرده بود؟ باز هم همان صداها، قهقهه و جیغ‌های دل‌خراشی که باعث می‌شد ترس برهان چندین برابر شود! هر چند هر کسی جای اون بود، بی‌شک دیوانه می‌شد. او هیچوقت به روح و چیزهای غیر‌‌واقعی اعتقاد نداشت و همین او را بیشتر می‌ترساند! 

درخت‌ها را رد کرده و داخل جنگل فرار می‌کرد! می‌ترسید و باور داشت که روح ساناز او را رها نخواهد کرد! آنقدر به عمق جنگل رفت که جز سیاهی چیز دیگری قابل مشاهده نبود. 

وسط جاده‌ی خاکی ایستاد و نفس- نفس زنان سعی کرد به اطراف نگاه کند. منتظر بود هر آن ساناز از جایی بیرون پریده و او را به قتل برساند. یک لحظه احساس کرد که گردنش می‌سوزد. دستش را بلند کرده و به گردنش کشید که از سوزشش اخم هایش در هم رفته، گفت:

- اه! بدبختی خودم کم بود، مردن مبینا کم بود؛ حالا باید توهمی هم بشم! 

هر چند شک داشت که واقعا توهم باشد! صدای شکستن چوبی آمد که حرفش در دهانش ماسیده و قلبش تند‌تر به قفسه سینه‌اش کوبید! آنقدر ترس داشت که نفس‌هایش یکی در میان می‌آمد و پاهایش سست شده بودند!

 

@ Beretta

@ Aryana🌻

@ زری گل🌻

ویرایش پارت یک و دو @ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سوم

آب دهانش را فرو داد و برای لحظه‌ای نفس زدن‌هایش متوقف شد. صدای زمزمه‌ها زیر گوش‌هایش اوج گرفته بود و همچنین صدای چوبی که ترک می‌خورد، به او نزدیک‌تر می‌شد. دستش را محکم و با شدت میان موهایش کشید؛ آنقدری که سرش به سوزش افتاد اما خواب نبود! اگر خواب بود، با آن درد طاقت فرسای سرش بی‌شک بیدار می‌شد! درضمن، او هیچوقت در خواب اختیارش دست خودش نبود. تمام این‌ها باعث شد نفس‌هایش سنگین‌تر و به سختی جا به جا کردن کوه شود. 

صدای چوب را از بالای سرش می‌شنید؛ شک نداشت! با بهت و چشم‌هایی که گویی نزدیک بود از حدقه دربیایند، به بالا نگاه کرد. جسم سفید رنگی محاصره شده در خرمن موهایی از رنگ قهوه‌ای پررنگ و متمایل به مشکی، بالای شاخه‌ای کز کرده و ترک‌های ریز و درشتی که روی چوب نشسته بودند، زنگ خطری در ذهن برهان ایجاد کرد. 

با این که صدایش می‌لرزید و حنجره‌اش از داد و فریادهای دیشبش می‌سوخت، دل و جرئت نداشته‌اش را جمع کرد و فریادی زد که سکوت جنگل را همانند شیشه‌ای بی‌محافظ شکست.

- از جون من چی می‌خوای؟ تو کی هستی؟

ترس این بار در لحنش نیش زد و دست چپش از روی اضطراب مشت شد. 

- تو- تو چی هستی؟! 

در نظرش این سوال بهتر آمد. چه کسی بودنش را خودش می‌دانست؛ اما چه بودنش را خیر! غیر از این بود که دو دوست صمیمی هر دو جان از کف داده بودند؟ پس چرا باید آنجا، در آن سکوت و تاریکی جنگل دراندشت و دور افتاده، توهم دخترکی را می‌زد که مُرده است؟ 

جثه‌ی خمیده و کوچک بالای درخت، واکنشی نشان نداد؛ حتی تکان هم نخورد. نفس نمی‌کشید، قفسه سینه‌اش بالا و پایین نمی‌رفت! برای بار هزارم کسی در سرش فریاد کشید: 

«داری دیوونه میشی احمق!»

اما می‌دانست خیال نیست و همه‌اش، هرچه که هست، حقیقت جلوه می‌کند! با تمام ترسیدنش؛ اما پسر جسوری بود که اگر نبود، بی‌شک فریادی از سر وحشت می‌کشید و تا خود تهران می‌دویید. همه بر سر شجاع بودن او قسم می‌خوردند و هرکسی می‌دانست جلوی برهان سر هم ببرند نمی‌ترسد! این بار اما چرا! کمی ترس آن انتهای قلبش جا خوش کرده بود و پاهایش طوری سِر شده‌ بودند که گویی ساعت‌ها دوییده و حس از بدنش پریده! 

صدای خنده‌ی ریزی که شنید، چشم‌هایش را به آخرین درجه‌ی گرد شدن رساند. عرق سردی از تیره‌ی کمرش عبور کرد و در عین حال از داخل گُر گرفته بود. تاریکی و سایه‌ی درختان نمی‌گذاشت به خوبی دخترک را ببیند؛ اما مطمئن بود صدای خنده متعلق به خودش است!

به ناگه، سرش صد و هشتاد درجه چرخید و چشم‌های ترسیده و وحشت‌زده‌اش را در مردمک‌های گشاد شده‌ی برهان دوخت. برهان که فلج مغزی به او دست داده بود، فکش را به سختی جمع کرد. تمام مدت به خودش می‌گفت توهم نیست؛ اما آن لحظه چیزی را که می‌دید، باور نمی‌کرد! صورت ساناز بود؛ اما با خراش‌هایی عمیق روی صورتش، چشم‌هایی که به جای اشک، قطره‌هایی مشکی رنگ می‌گریستند!

میان گریه، قهقهه‌ای زد و صداش به جای این که از گوش‌هایش شنیده شود، در مغزش اکو شد و جنون روانی به او دست داد! مطالبی درباره‌ی ارواح خوانده بود و آن لحظه به شدت به دردش می‌خورد. نوشته بود ارواح چیزی را لمس نمی‌کنند، با دست و فیزیکی آسیبی به انسان‌ها نمی‌رسانند؛ فقط با ایجاد جنون و نوعی اختلال روانی، باعث می‌شدند خود انسان‌ها دست به آسیب زدن ببرند! 

گوش‌هایش را گرفت و روی پاهایش زانو زد. صدای قهقهه‌ همچنان مغزش را می‌فشرد و به خودش اخطار می‌داد: 

«باید فرار می‌کردی- باید فرار می‌کردی! احمق، احمقِ لعنتی!» 

نفهمید چند بار در سر خودش فریاد زد و لب‌هایش را به هم فشرد تا ناله‌اش بلند نشود. گویی کسی مغزش را میان انگشتانش گرفته بود و می‌فشرد. با حس مایعی لزج میان انگشت‌هایش که روی گوش‌هایش گذاشته بود، روی زمین عقب کشید و به خیال دیدن خون روی دستانش، نگاهش را به آن‌ها داد؛ ولی خبری از خون نبود. دستش را با تردید زیر گوشش کشید؛ اما هیچ چیز مرطوبی را حس نکرد. 

صدا و درد همزمان قطع شده بودند. نگاهش را بالا گرفت و روی همان شاخه‌ی ترک خورده نشست؛ اما نه ترکی دید و نه دختر وحشت‌زده را! 

@ khakestar

@ زری گل🌻 @ Aryana🌻

@ Ayda rashid عزیزم، من خودم ویراستار بودم؛ نیازی به ویرایش پارت‌های من نیست، ممنونم. 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

با شنیدن صدای سوت، سرش را تکانی داد و دستش را به سمت گوش‌هایش برد که متوجه شد آن مایع لزجِ خون نام، از گوش‌هایش سرازیر شده است. با آستین بافت خاکستری رنگش، چند بار محکم با هر دو دستانش روی گوش‌هایش کشید تا رد خون را پاک کند. 

 

دستش را به زمین تکیه نهاد و با ته مانده‌ی زورش، خودش را بلند کرد و دور خودش چرخی زد. احساس می‌کرد از شَر ساناز خلاص شده است که با چیزی که دید نفسش حبس شد. آری، کسی نبود جز مبینا! مبهوت صدایش زد. 

 

- م... مبینا! 

 

ولی آن روح جوابگو نبود، روح مبینا از او دل کنده بود! برهان تا خواست قدمی به سمت مبینا بردارد، حس کرد از پشت سرش صدای خش- خشی می‌آید. برگشتنش همانا و دیدن پنج پلیس که اسلحه به سمت او گرفته بودند، همانا! دستانش را به عنوان تسلیم بالا گرفت که پلیس جوان که از درجه‌اش معلوم بود سرگرد است، گفت:

 

- تنهایی توی این جنگل چیکار می‌کنی تو؟! 

 

برهان نفسش را لرزان بیرون داد و سرش را کمی چرخانده به پشتش نگاه کرد. نه اثری از مبینا بود، نه اثری از ساناز؛ ولی می‌دانست هردو تای آن‌ها جایی میان تاریکی ایستاده و نظاره‌گر آن‌ها هستند. به پوزیشن قبلی خودش برگشت و رو به پلیس گفت:

 

- قربان من ماشینم خراب شد، پیاده که شدم ماشین رو چک کنم، چند تا سگ خواستن حمله کنن بهم که ناخودآگاه به این طرف دوییدم. 

 

نفس عمیقی کشید. دروغ گفته بود؛ یقیناً اگر می‌گفت روح آن دو دختری که کشته است را دیده، مستقیم او را به امین‌ آباد برده، و در تیمارستان بستری خواهند کرد! با صدای سرگرد دست از افکارش برداشت و به او گوش سپرد:

 

- چند نفر دیدن که شما حرکات عجیبی انجام میدین و با بیلچه و این جور وسایل از جنگل دراومدین. به ما گزارش دادن. لطفا با ما بدون درگیری به پاسگاه تشریف بیارید! 

 

اما برهان برعکس اینکه از رفتن به پاسگاه خمشگین شود، بلعکس خوشحال شد که از شر آن دو روح مزاحم خلاص می‌شود. سری تکان داد و دستان خسته‌اش را به سمت پاین سوق داده و همراه آن‌ها از جنگل خارج شد. 

 

وقتی خواست سوار ماشین شود، باز هم آن‌ها را دید اما مبینا با نیمچه لبخندی نظاره‌گر آن‌ها بود ولی ساناز با تبری که از آن خون می‌چکید و دندان‌هایی که روی هم فشار می‌داد، جایی پشت بوته‌ها ایستاده بود. تا خواست سوار ماشین نظامی شود، صدای خش‌دار شده‌ی ساناز به گوشش رسید. 

 

-این تلافی اینجا نمیمونه برهان! منتظر مرگ دردناکت به بدترین شکل ممکن باش! 

 

برگشت و به سرگرد، سرباز و سه سروان نگاهی کرد اما آن‌ها نه تنها صدای ساناز را نشنیده؛ بلکه نه مبینایی می‌دیدند، نه سانازی! داخل ماشین که نشست و در توسط سرباز بسته شد، نگاهی به آن دو دختر کرد که ساناز با نیشخند برایش بای- بای کرد. 

 

می‌دانست قرار است دیوانه شود! 

 

بعد از گذشت سه ساعت و راهی طولانی، به پاسگاه رسیده بودند و داخل بازداشتگاه بود. خسته از قدم زدن های مکررش، روی نیمکت بی‌تکیه‌گاه چوب قهوه‌ای رنو نشست و تکیه‌اش را به دیوار داد. با صدای کشیده شدن لیوان به نرده‌های بازداشتگاه، سرش را از حصار دستانش آزاد کرد و نگاهی به راهروی تاریک انداخت. ناگهان حس کرد که یک نفر پشتش نفس می‌کشد. برگشتنش همانا و جیغ کشیدن ساناز با صورتی زخمی و خونی همانا. از ترسش قدمی به عقب برداشت که پایش به لبه‌ی شکسته کاشی گیر کرد و به زمین افتاد. 

 

فکر می‌کرد دگر اینجا آخر راه است! همانطور که روی زمین خود را به عقب می‌کشید، ساناز با تبری که ازش قطره‌های براق و لزج خون می‌چکید نزدیک او می‌شد. تا جایی عقب‌‌‌- عقب رفت که پشتش به نرده‌ها خورد. 

 

 

@ زری گل🌻

@ Aryana🌻

@ Beretta

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

نفس‌هایش یکی در میان شده بودند و عرق سردی که از گردنش راه گرفته بود، یقه‌اش را خیس کرد. قفسه سینه‌اش با سرعت بالا و پایین می‌رفت و آب دهانش را پی در پی فرو می‌داد اما هر بار با سوزش شدید و خشکی گلویش مواجه می‌شد. برای این که فرد هیکلی‌ای که گوشه‌ی اتاقِ بازداشتگاه خوابیده بود بیدار نشود، زمزمه کرد: 

- تمومش کن لعنتی!

لب‌های خشکیده‌اش را با زبان تر کرد که با قهقهه‌ی بی‌پروا و بلند ساناز، سر جایش ثابت ماند. دیگر جایی برای عقب رفتن وجود نداشت. پشت سرش در آهنی و نرده‌های سردش قرار داشتند و در نظر خودش، بازی تمام شده بود! فکر می‌کرد بعد از آن اتفاق‌ها هیچوقت خودش را نبخشد اما هرگز به اینگونه مجازات شدنش نیندیشیده بود!

نیم نگاهی به فرد خفته و تکیه‌زده به دیوار، انداخت. همچنان با نفس‌هایی منظم، در خواب به سر می‌برد. دیگر شک نداشت جز خودش کسی آن دو را نمی‌بیند و همین باعث شد دستش را بالا بیاورد و به میله‌ی سرد بالای سرش چنگ بزند. توان از پاهایش رفته بود. گمان می‌کرد حداقل در پاسگاه خبری از آن‌ها نشود اما گویا اشتباه کرده بود! 

با اخمی که از سر سردرگمی و ترس بود، با همان ولوم صدای پایین گفت:

- چی می‌خوای از من؟

ساناز، سرش را کج کرد و با صورتی که دیگر اثری از خنده در آن نبود، تبر را روی گونه‌اش کشید. خونی از تبر می‌چکید، از زیر چشم برهان تا چانه‌اش راه گرفت و صورتش را مرطوب کرد. برهان اما سعی کرد نگاهش را از ساناز نگیرد. نمی‌خواست چشم از او بگیرد و لحظه‌ای بعد، او را کنار خودش ببیند!

لب‌های ترک خورده و کبود شده‌اش را تکان داد و با صدایی غمگین اما آمیخته با خشم، غرید: 

- تو باید تقاص پس بدی!

صدایش را بالاتر برد و تقریبا در صورتش جیغ زد:

- جونت رو!

از شدت بلندی صدا، چشم‌هایش را محکم بست و بدنش را منقبض کرد. چند لحظه‌ای که گذشت و چیزی حس نکرد، چشم‌هایش را با تردید گشود. انگار نه انگار که از اول سانازی وجود داشته! خودش بود و مرد خوابیده! با وحشت دستش را روی گونه‌اش که تا لحظاتی پیش خونی بود کشید اما هیچ چیز مرطوبی که آن را خون بنامد، حس نکرد.

سمت چپ سینه‌اش تیر کشید که ناله‌ای کرد، صورتش را درهم کشید و دستش را روی قفسه سینه‌اش کوبید. کم مانده بود از وحشت سکته بزند! در مخیله‌اش هیچکدام از آن اتفاق‌ها نمی‌گنجید! توقع داشت پلک بزند و بفهمد تمام این‌ها خواب بوده، هیچکس کشته نشده و باز هم صدای خنده‌های مبینا را می‌شنود! نگاه‌های آرام ساناز زمان زنده بودنش، با آن جیغ‌های از سر حرص، هیچ شباهتی نداشتند و همین او را می‌ترساند. بیشتر از روح، از دیوانه شدنش می‌هراسید؛ این که هیچکدام از این اتفاق‌ها واقعی نباشد و تمام آن‌ها سناریوهای خود مغزش بر اثر عذاب وجدان باشد! 

اما با این حال، فقط خودش می‌دانست که به همان اندازه از روح هم می‌ترسد. شاید می‌خواست خودش را فریب دهد که از هیچ چیز ترسی ندارد اما دردی که لحظه به لحظه بیشتر در سینه‌اش جا خوش می‌کرد، خلاف آن را می‌گفت. در آخر، پس از چند ساعت درد کشیدن و مچاله شدن در خودش، نزدیک‌های گرگ و میش، پلک‌هایش روی یکدیگر افتادند و خوابش برد. 

 

تمام مدتی که خوابیده بود، کابوس می‌دید و یک لحظه آرامش نداشت. با چشم‌هایی سرخ و موهایی چرب شده از شدت کشیدن دست‌هایش بین آن‌ها، به رو به رویش خیره شده بود. یک پایش را جمع کرده و پای دیگرش را دراز کرده بود، دست‌هایش را کنارش به حالت جک گذاشته بود تا از شدت خستگی بی‌هوش نشود. 

هیچ آگاهی‌ای از اطرافش نداشت؛ فقط می‌دانست نباید بخوابد مگرنه کابوس او را رها نمی‌کند. احساس فرد سرما خورده‌ای را داشت که از تبی که به جانش افتاده، عرق کرده و همزمان که از داخل آتش می‌گیرد، سردش است!

جالب بود تمام مدتی که او درد می‌کشید و حالش رو به وخامت می‌رفت، فضا در سکوت وهم‌انگیزی فرو رفته بود. 

@ Aryana🌻 @ زری گل🌻 @ خاکـــســتر

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

حدسش هم درست از آب در آمد. در آن فضای خوفناک و ساکت، ساناز کار خودش را کرد. با صدای قل خوردن چیزی برهان چشم‌هایش را گشود. برق چیزی چشمش را زد، از جایش به کمک دیوار بلند شده و به طرف آن شیء براق قدم برداشت.

 

خم شد و آن را برداشت. با دیدن پلاک مبینا که اول اسم خودش و مبینا حک شده بود و پایینش دو تا دستی بود که انگار شخصی را بغل کرده، چشم‌هایش گشاد شد. خودش به یاد داشت وقتی که جسد مبینا را داشت چال می‌کرد، آن زنجیر را از پرتگاهی که آنجا بود به دریا پرت کرده بود ولی حال این پلاک اینجا نشانه‌ای نبود جز اینکه ساناز باز برگشته! 

 

با احساس اینکه کسی پشت او دارد قدم می‌زند، به عقب برگشت. صدای کمرنگ قهقهه‌ای شنید و به راه‌روی طویل ترسناک، پوسیده و تاریک نگاهی انداخت. 

 

چند قدمی از دیوار فاصله گرفته و کلافه با پلاکی که دستش بود، دستانش را داخل موهایش سوق داد و لب زد:

 

- بسه... خواهش می‌کنم بسه! 

 

ناگهان ساناز جلویش ظاهر شد و جیغ وحشتناکی کشید که برهان حس کرد قلبش از شدت آدرنالین در حاله ایستادن است. هرکسی جای برهان بود تا حالا سکته سوم را رد کرده بود، تصور لحظه‌ای که روحی جلویت ظاهر شود، با صورتی خونی و لباس سفید، وحشت به دل می‌انداخت. ساناز با خشم و نفرتی که از برهان داشت، او را به قدرت به طرف دیوار پرت کرد. جلو رفت و برهان را از گلویش گرفته، از روی زمین برداشت و تا بالای سر خودش بالا گرفت.

 

هر لحظه داشت کبودتر می‌شد و ساناز راضی بیشتر دستانش را می‌فشرد. سرش را به طرف گوش برهان سوق داده و با صدای زمخت و گرفته‌اش که انگاری چند ساعتی جیغ کشیده و گلویش زخم شده بود، غرید:

 

- مرگ! 

 

برهان اما اینبار واقعا ترسیده بود. دوست نداشت به دست سانازی که روح است بمیرد. دست و پا زد و با ته مانده انرژی‌اش گفت:

 

-بسه! ساناز از... ج... جونم چی‌ می‌خوای؟! 

 

ساناز نگاهش کرد، آنقدر نگاهش کرد که برهان به توهم زد! توهمی که داشت مبینا را می‌کشت. آن لحظه‌ها مثل سناریوی فیلم چند بار تکرار شد. بعدش انگار سکانس آن توهم عوض شده، به صحنه‌ای که ساناز را کشت، رفت! صحنه دلخراشی که خودش هم دلش را نداشت باز آن صحنه ها را تجربه کند ولی... 

 

انگار شانس با برهان یار بود که با آمدن صدای گشوده شدن نرده‌هایی که مانع فرار زندانیان می‌شد، ساناز محو شد و برهان از آن بالا که حتی پاهایش به زمین نمی‌خورد، روی زمین افتاد. دستش را سمت گلویش برد که حس کرد دور گلویش را انگار با تیغه‌ای خط انداخته‌اند. با صدای سرگرد سرفه‌ای کرد و به سرگرد نگاه کرد. 

 

- بیا بیرون اقای شمس! بازجوییته! 

 

 

@ زری گل🌻 . @ Aryana🌻

@ Beretta

ویرایش شده توسط khakestar

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

برهان نفس عمیقی کشید. انگار با سخن سرگرد تازه حواسش به جایش برگشته بود. او باید بازجویی می‌شد! از جایش با کمک دیوار پوسيده و رنگ و رو رفته بلند شد، با قدم‌های آهسته‌ای که روی زمین می‌کشاند و باعث ایجاد صدا می‌شد، نزدیک سرگرد شد که به دستانش دستبند زد. 

 

سرگرد از بازویش گرفت، او را به بیرون از سلول کشاند و تا دفتر خودش او را راهنمایی کرد. سرگرد با دیدن سربازی که در حین انجام وظیفه خوابیده بود، عصبانی شده و اسمش را فریاد زد. 

 

- حمیدی! 

 

سربازک بیچاره با شنیدن صدای فریاد سرگرد سیخ سر جایش وایستاده و احترامی گذاشت. 

 

- بله قربان! 

 

سرگرد از روی عصابنیت دستانش را به چشم‌هایش کشید و سپس به صورت حمیدی غرید. 

 

- احمق! مگه تو نگهبان اتاق من نیستی که می‌خوابی؟! هان؟ اگه توی همین چند دقیقه‌ای که نبودم کسی وارد اتاقم می‌شد و پرونده‌ای یا اطلاعاتی‌ به بیرون درز می‌کرد چی؟! 

 

حمیدی پشیمان سرش را پایین انداخته و از سرگرد عذرخواهی کرد ولی انگار کوتاه بیا نبود. 

 

- میری یک هفته میگی بهت اصافه خدمت بزنن تا حالت جا بیاد، دیگه توی شیفتت نخوابی!

 

تا حمیدی خواست اعتراض کند، سرگرد دست برهان را کشیده، در اتاقش را باز کرد و بی آنکه نگاهی به حمیدی بیندازد، گفت:

 

- اگه می‌خوای حرف اضافه‌ای بگی، اضافه‌ خدمتی که خوردی رو بکن سه هفته حمیدی، حالا برو! 

 

و برهان را به اتاق هدایت کرده و در را کوبید. بازوی برهان را رها کرد و قدم برداشته، خود را روی صندلی راحتی‌ مشکی رنگش انداخت. برهان نگاهی به دور تا دور اتاق کرد که متشکل از دیوارهای خاکستری رنگ، میزی کهنه، کاناپه و یک کمد فلزی‌ای بود. نه چیز اضافه‌ای داشت، نه کمی. یک اتاق بی روح و ساده بود. با اجازه‌ای که سرگرد به او داد، روی کاناپه‌ای که نزدیک سرگرد بود اطراق کرد. 

 

- بفرماید بشینید آقای شمس! 

 

وقتی که برهان نشست، چشمش به پرونده‌ای که جلوی سرگرد بود خورد. عجیب اسمش او را وادار کرد که خیره به پرونده بشود. 

 

{پرونده صد و چهار}

 

با صدا زدن سرگرد دست از کنکاش برداشت و نگاهی به او کرد که اسمش برای اولین بار به چشم برهان خورد. "اشکان نامدار" چقدر هم اسمش باکلاس بود! 

 

- خب آقای شمس، شما توضیح بدین که اون وقت شب، اونم در جنگلی دور از شهر تک و تنها با بیلچه و انواع ابزار آلات، توی جنگل چه کاری انجام می‌دادید که انقدر هم آشفته بودید وقتی ما شما رو پیدا کردیم؟! 

 

برهان دست راستش را بلند کرده و از اظطرابی که گریبان‌گیرش شده بود، چند بار محکم به گردنش کشید. چشمانش را بست تا به دروغی که می‌خواهد بگوید مسلط شود و سوتی ندهد، چند نفس عمیق کشید و گفت:

 

- من از ویلای خودم که توی نزدیکی جنگل بود، داشتم رد می‌شدم که ماشینم سر و صدایی کرد. پیاده که شدم متوجه شدم با سگی تصادف کردم و چون انواع ابزار آلات برای محض اطمینان همیشه توی ماشینم بود سگ مرده رو برداشتم و داخل جنگل رفتم. 

 

سرگرد با دقت به حرف های برهان گوش می‌سپرد و آن ها را تند- تند یادداشت می‌کرد. سری تکان داد. 

 

- خب ادامه‌اش! 

 

برهان نیم نگاهی به چشم‌های وحشی اشکان کرد و سری تکان داد، لب گشود تا حرف‌های دروغش را ادامه دهد. 

@ Aryana🌻 @ زری گل🌻

@ khakestar

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

- رفتم داخل جنگل تا سگ رو چال کنم. دلم نیومد همونطور زخم و زیلی، خونی میون جاده ولش کنم. وقتی برگشتم هر چقدر استارت زدم نتونستم ماشین رو روشن کنم، همین که پیاده شدم یه صداهایی اومد. برگشتم که دیدم پنج تا سگ با جثه های بزرگ پشت سرم پارس می‌کنن. شما جای من بودی به سمت جنگل فرار نمی‌کردین؟! 

 

اشکان بی‌آنکه حرفی بزند، مستقیم بر چشمان برهان خیره شد و تنها دو کلمه ای از میان لب هایش خارج شد. 

 

- خب، ادامه‌اش رو بگید! 

 

برهان بی‌آنکه جواب سوالش را گرفته باشد، مجدو سری تکان داده و ادامه داد: 

 

- تا خواستن حمله کنن به من، داخل جنگل دویدم، تازه گمشون کرده بودم که شما رو دیدم. همین! 

 

اشکان سری تکان داد و با نشان دادن عکس مبینا، نفس برهان را داخل سینه‌اش محبوس کرد. 

 

- این دختر رو می‌شناسی؟! 

 

خیال برهان از اینکه او با مبینا دیده نشده بود راحت بود؛ بنابراین سرش را به نشانه نه تکان داد. 

 

- نه! 

 

اشکان داخل چشم‌های برهان نگاهی کرد و ضربه سنگینی زد. 

 

- ولی این دختر جزو کارمندهای شرکت تو هستش و دو روزه که غیبش زده! 

 

برهان بی‌آنکه بگذارد ترسش به چهره‌اش راه یابد، خودش را کنترل کرد و گفت:

 

- شاید توی شرکت من یک هزار نفر کار کنن حدودا، من کی وقت می‌کنم همشون رو بشناسم؟! 

 

اشکان سری تکان داد و با یادداشت کردن آخرین کلمه‌اش، خودکار آبی بیک را روی میز شیشه‌ای کوباند و گفت:

 

- بله اقای شمس! شما درست می‌گید، می‌تونید برید! 

 

با این سخن سرگرد که گویی دنیا را به برهان داده‌اند، با خوشحالی از جایش بلند شد و بعد از تشکر، گشوده شدن دستبندش و صحبت کوتاهی با اشکان، اتاقش را ترک کرده و به صندوق پاسگاه رفت تا موبایل، ساعت و خرده‌ریزهایش را تحویل بگیرد. 

 

وقتی از اداره خارج شد، تاکسی دربستی برای خا‌نه‌اش گرفت و تا رسیدن به خانه‌اش سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده و چشم‌هایش را روی هم گذاشت. کم مانده بود که خوابش عمیق شود با صدای راننده چشم گشود و صاف سر جایش نشست! 

 

- رسیدیم اقا. 

 

برهان دست در جیب شلوار لی‌اش کرده و اسکناس ده تومانی‌ای به راننده داده و در را گشود. با قدم‌های خسته وارد لابی ساختمان شد و از آسانسور برای رسیدن به طبقه سیزدهم استفاده کرد. 

 

با رسیدن و انداختن کلید، در را باز کرد که با دیدن آن صحنه قدمی عقب رفت و لب‌هایش از شدت ترس چندین بار باز و بسته شدند ولی حرفی نبود که میان لب‌هایش خارج شود! 

 

 

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

برهان دستش را به دیوار گرفت تا سقوط نکند، با چیزی که دیده بود دگر یقین داشت که روز خوشی نخواهد داشت. با دستانی لرزان موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشیده و شماره صد و ده را گرفت! 

***

«سرگرد اشکان» 

بعد از خارج شدن برهان، از جایم بلند شده و به سمت کتم که به آویز کنار میزم آویخته شده بود، قدم برداشتم و کتم را برداشته و به سمت بیرون از اداره رفتم. از راهرو که می‌گذشتم، کسانی که سمت‌هایشان پایین‌تر از من بود برای من احترام می‌گذاشتند و برعکس کسانی هم که سمتشان از من بالاتر بود، من برایشان احترام می‌گذاشتم.

 

از پله های پاسگاه پایین آمده و خواستم سوار ماشینم شوم که برگه‌ای روی شیشه دیدم. با تعجب به اطرافم نگاهی کردم که‌ جز چند تا سربازی که شیفتشان بود و چند سگ نگهبان، چیزی نیافتم. با تعجب ابرویی بالا انداخته، دستم را دراز کردم، برگه را برداشتم و بازش کردم.

 

- اون بی گناه نیست. خوده گناهکاره!

 

اخمی میان ابروهایم جا خوش کرد. این که بود که هم نامه برایم گذاشته بود، آن هم حتی تا اینجا نفوذ کرده بود هیچ! منظورش چه کسی بود که گناهکار است؟! در آن هوای سوز دار سرما به تاریکی شب خیره شده و فکر کردم. گناهکار که بود؟! برگه را داخل کتم گذاشته و قفل مرکزی ماشین را زدم. تا خواستم در ماشین را باز کنم با صدای سروان امینی به خودم آمدم.

 

برگشتم طرفش که با دیدن نگاهم احترامی گذاشت که آزاد باشی گفتم انگاری دویده بود که نفس- نفس می‌زد. چند نفس عمیقی کشید و گفت:

 

-قربان! همین چند دقیقه پیش، گزارش یه قتل داده شده. چون کسی داخل اداره نبود، سرهنگ صدیقی دستور دادن که خودِ شما به صحنه جرم برید.

 

پوفی کشیدم. ناچار بودم، دستور سرهنگ بود و نمی‌توانستم سرپیچی کنم! آدرس را از امینی گرفتم، سوار ماشینم شدم و به مقصد آدرس راندم. نمی‌دانم چرا حس می‌کردم آدرس آشناست. انگار جایی دیده یا آدرس رل خوانده بودم! با رسیدن به آدرس مورد نظر و با دیدن ماشین‌های پلیس، از خودرویم پیاده شده و به طرف محلی که نوار زرد کشیده شده بود، رفتم.

 

دستم را دراز کردم و تا خواستم نوار را به طرف بالا دهم و ازش بگذرم، صدایی آمد.

 

- کجا آقا؟! مگه نمی‌بینی اینجا داره بازرسی میشه؟!

 

با حرفش، به چشم‌هایش خیره شده و کارت شناسایی‌ام را از جیبم در آورده و رو‌به‌روی چشمانش نگه داشتم. با خواندن اسمم و درجه‌ام درجه‌ام، زود احترام نظامی گذاشت.

 

- سلام قربان، خوش اومدید! عذرخواهی می‌کنم، نشناختمتون.

 

سری به نشانه تایید تکان دادم و نوار را کنار زدم و رد شدم. به آپارتمان نزدیک شده و از پله هایش گذر کردم.

@ khakestar

@ زری گل🌻 @ Aryana🌻

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

 

رفتم داخل تا دیدم کارآگاه می‌خواهد از خانه خارج شود، سلامی برایش داده و خواستم که شرایط را برایم بازگو کند.

 

- جسدی که پیدا شده رفیق صاحب خانه هستش. هول و هوش سه یا چهار ساعت پیش فوت شده. صاحب خانه وقتی وارد خانه شده رفیقش را حلق آویز شده وسط سالن پذیرایی دیده ولی جالبش اینجا هستش که من بررسی کردم، مقتول با خفگی نمرده! انگار کسی زجر کشش کرده!

 

ابرویی بالا انداخته و به صحبت‌های کاراگاه گوش سپردم. زجر کش؟! چرا باید کسی این کار را می‌کرد؟ انگیزه‌‌اش چه بود؟! نفسم را کلافه بیرون راندم.

 

 

- زجر کش؟! چکارش کرده مگه؟! 

 

با تاسف سرش را تکان داد. کیف سامسونتش را از دست راستش به دست چپش منتقل کرده و دستی داخل موهایش کشید.

 

- نیمی از صورت مقتول با چاقو کنده شده و از ساعد دستانش تا مچش دونه دونه میخ کوبیده شده‌! خیلی زجر دیده ولی باید برای بررسی بیشتر روی جسد به پزشک قانونی منتقل بشه!

 

اخمی ناخودآگاه از سخنان کاراگاه میان ابروهایم جا خوش کرد. قاتل هرکسی بود، انگار بدجوری کینه از مقتول به دل داشت! صحبت دگری با کارآگاه کرده و بعد از خداحافظی داخل خانه شدم. با ورودم، جسدی خوابیده شده روی زمین دیدم. به اطراف نگاهی کردم. سه نفری که از گارد پزشک قانونی بودند، لباس‌های سرتاسر سفیدی بر تن داشتند و همراه با ماسک، از هر زاویه جسد و خانه عکس‌برداری می‌کردند و بقیه تیمشان در حال انگشت‌نگاری بودند. ناگهان چشمم به مردی افتاد که روی کاناپه نشسته بود و سرش را داخل دستانش گرفته و رو به زمین خم شده بود. روی کفش‌هایم گن آبی رنگی کشیده و به سمتش قدم برداشتم. سرش را که بلند کرد، برهان را دیدم و شکه شدم. انتظارش را نداشتم! 

 

- برهان!

 

نگاهی به من کرد که متوجه چشم‌های سرخش شدم. خیلی بر خودش فشار وارد کرده بود تا گریه نکند. روی کاناپه رو‌به‌رویی‌اش نشستم و دفترچه و خودکار مخصوص چرم اصل مشکی‌ام را از جیبم خارج کرده و شروع به صحبت با برهان کردم.

 

- خب، برهان توضیح بده که چطوری با جسد مواجه شدی! 

 

کلافه چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. رویش را به طرف جسد گردانده و نگاهی به رفیقش انداخت. خودم دیدم که سعی داشت بغضش را با قورت دادن بزاق دهانش نابود کند.

 

- بعد از اینکه از کلانتری بیرون اومدم و رسیدم خونه، تا در رو باز کردم با این صحنه مواجه شدم. خیلی وحشتناکه وصف حالم اون موقع! اصلا نتونستم بیام داخل خونه‌ام، تنها تونستم شماره صد و ده رو بگیرم و گزارش بدم که نیم ساعت پیش همکارهاتون اومدن و جسد امين رو پایین آوردن! 

 

درکش می‌کردم که چقدر سخن گفتن درباره قتل رفیقش برای او سخت است که دم هر دم بغض می‌کرد و سعی داشت بغضش را فرو دهد. گفته‌هایش را یادداشت کردم. 

 

- خب این اواخر امین دشمنی نداشت؟! 

 

سرش را پایین انداخت و لبخند غمگینی زد. خیره نگاهم کرد که متوجه چشم‌های سرخش شدم، هاله‌ای نازک از اشک سرتاسر چشمانش را گرفته بود. 

 

- نه! امین حتی آزارش به مورچه هم نرسیده. مگه میشه آدمی که سرپرستی دوتا بچه یتیم رو داشت و هر ماه با حقوق کمی که داشت کمک حال خانواده های فقر بود دشمنی داشته باشه اخه؟! 

 

سری به نشان فهمیدن حرف‌هایش تکان داده و گفتم:

 

- امین خانواده ای نداره که بهش خبر بدیم؟!

 

سری به نشانه نه تکان داد و گفت که از بچگی بی‌سرپرست بزرگ شده بود؛ یتیم بود! 

 

 

@ زری گل🌻 . @ Aryana🌻

@ Beretta

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم: 

با افسوس نفس عمیقی کشیده و سرم را پایین انداختم. دفترچه را روی زانویم قرار دادم و مجدد پرسیدم: 

- آخرین بار چه زمانی همدیگه رو دیدید؟

زیر چشمی به عکس‌العملش خیره شدم. مردمک‌هایش لرزیدند و دستش را محکم میان موهای مجعدش کشید. 

- قبل از این که بخوام برم ویلام و ماجراهای جنگل و اون سگ‌ها، دیده بودمش؛ توی همین خونه. 

سرم را به نشانه‌ی تایید بالا و پایین کردم و گفته‌هایش را نوشتم. آخرین سوالم را پرسیدم. 

- با هم زندگی می‌کردید؟

محزون دستش را زیر پلک‌هایش کشید و با غم و صدایی گرفته گفت:

- آره، یه چند سالی می‌شد.

دفترچه را بستم و داخل جیبم گذاشتم. دستی به شانه‌اش زدم و در حالی که بلند می‌شدم، گفتم:

- خونه تحت نظارت و بازرسیه. یه مدتی از خونه دور شو!

سرش را تکان داد. روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم اما قبل از این که قدمی بردارم، صدای خش‌دار و بم شده‌اش باعث شد بایستم. به سمتش برگشتم که گفت:

- بعدش چی میشه؟

با جدیت و خیره به چشم‌هایش، گفتم:

- اگه قاتلش پیدا بشه که هیچ، اگه پیدا نشه و سرنخی هم وجود نداشته باشه، پرونده‌ش بسته میشه!

دستش را روی ته ریشش کشید و نگاهش را روی زمین گرداند. ترجیح دادم او را تنها بگذارم تا شاید با خودش کنار بیاید. نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. عقربه، هشت شب را نشان می‌داد. از خانه خارج شدم و بعد از هشداری که به سروان دادم تا به محض پیدا کردن سرنخ با من تماس بگیرند، صحنه را ترک کردم.

از زیر نوار زرد رد شدم و سوییچ ماشین را از جیبم بیرون کشیدم؛ اما قبل از این که سوار شوم، برگه‌ای پشت شیشه پاک‌کن ماشین، توجه‌م را جلب کرد. اخمی از سر گیجی و سردرگمی میان ابروهایم جا خوش کرد. هر کسی که بود می‌خواست با نامه‌نگاری‌های رمزی، چیزی را بگوید. 

با نیم نگاه مشکوکی به سیاهی اطرافم، برگه را از گوشه‌اش گرفتم تا در صورت وجود اثر انگشت، از بین نرود. تای کاغذ را باز کردم و نوشته‌ی رویش را زیر لب خواندم:

- همین خونه یه سرنخه.

ابرویی بالا انداختم. تعجب و گیجی همزمان به وجودم هجوم آوردند. یقه‌ام را صاف، و راهم را به سمت نوار زرد کج کردم. مجدد از زیرش رد شدم و به سمت کارآگاه‌هایی که از روی دیوارها انگشت‌نگاری می‌کردند، قدم برداشتم. به پلاستیک‌های دستشان اشاره‌ای زدم و گفتم:

- لطفا یکی از این بسته‌ها رو بدید.

با احتیاط گوشه‌هایش را باز کردم و برگه را داخلش انداختم. قبل از این که از کنارشان رد شوم، گفتم:

- چیزی پیدا نکردید؟

یکی از کارآگاه‌ها، عینکش را بالاتر زد و با تاسف گفت:

- قاتل مشخصا خیلی حرفه‌ای بوده؛ چون نه اثر انگشتی هست و نه سرنخی!

با تعجب سرم را تکان دادم و با تشکر کوتاهی، به سمت ماشین برگشتم. 

@ Aryana🌻 @ زری گل🌻

@ khakestar

ویرایش شده توسط Beretta

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

 

تمام مدت داخل اتاق کارم، روی پرونده‌ی صد و چهار مشغول بودم. حرف‌های برهان را با شواهد داخل خانه مطابقت می‌دادم. شاید برهان در قتل امین دست نداشته، اما شواهدی که بر علیه او به خاطر گم شدن مبینا بود، او را همچنان متهم می‌کرد. خودش نمی‌دانست اما تحت تعقیب بود و ممنوع‌الخروج شده بود.

 

برهان گفته بود از ویلایش گذر می‌کرده که ماشین به سگی برخورد می‌کند اما جلوی ماشینش کاملا تمیز بوده و هیچ اثری مبنی بر تصادف با یک سگ وجود نداشته؛ اما از ابزار و وسایلی که در دستش پیدا شده بود، مشخص بود در حال چال کردن چیزی‌ست.

 

دوربین‌های کنترل سرعت را هم در جاده‌ها چک کرده و متوجه شدیم او فقط چند ساعت قبل از دستگیر شدنش وارد خارج شهر شده؛ پس چرا با این سرعت قصد برگشتن داشته؟

 

باید می‌فهمیدم چه چیزی را چال کرده! باید سرنخ خوبی می‌شد!

 

نگاهی به ساعت دیوارکوب رو به رویم انداختم. هشت صبح بود و چشم‌های من از دیشب رنگ خواب ندیده بودند. با وجود آن دو نامه‌ای هم که روی شیشه‌ی ماشین دریافت کرده بودم، تردیدم مبنی بر مجرم بودن برهان، از بین می‌رفت.

 

کتم را از روی صندلی چرخ‌دارم برداشتم و از اتاق خارج شدم. در حالی که کتم را می‌پوشیدم، خطاب به آیسان که مشغول آشپزی بود، گفتم:

 

- من دارم میرم سازمان، به مامان بگو نگرانم نشه!

 

شانه‌ای بالا انداخت و با گفتن «به سلامت!» برنج را داخل سینک آب‌کش کرد. سوییچ‌ و کلید‌هایم را از روی اپن برداشتم و از خانه خارج شدم. با پوشیدن کفش‌هایم، سوار آسانسور شده و به محض رسیدن به همکف، از کابین خارج شدم.

 

آن شب شیفتم به کلانتری خورده بود که با آن اتفاق‌ها مواجه شدم. باید به سازمان می‌رفتم و با سرهنگ صحبت می‌کردم. مطمئن بودم چیزی که برهان داخل جنگل چال کرده، سگ نیست! شاید مواد مخدر یا پول باشد، شاید هم یک انسان! گم شدن مبینا همزمان با خارج شدن برهان از شهر، باعث می‌شد دید خوبی نسبت به ماجرا نداشته باشم.

 

سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت سازمان راندم. 

 

پس از تقریبا نیم ساعت، به سازمان رسیدم و ترجیح دادم ماشین را یک خیابان پایین‌تر پارک کنم. تا خیابان بالایی، پیاده راه افتادم. با چشم‌هایم اطراف را زیر نظر گرفته و نگاهم به هر کسی که از کنارم رد می‌شد، با شک و ظن بود. حتما همان فرد نامه‌نگار من را تعقیب می‌کرده که هم جلوی در کلانتری و هم رو به روی ساختمان، برایم یادداشت گذاشته.

 

وارد شدم و به سمت طبقه‌ی دوم که اتاق سرهنگ آنجا قرار داشت، حرکت کردم. به دری که کنار پله‌ها بود نگاه کردم و سرْ درش را خواندم. «سرهنگ جانباز»

 

گلویم را صاف کردم، مدرک شناسایی‌ام را از جیبم بیرون کشیدم و خطاب به سربازی که کنار در ایستاده و با جدیت به رو به رو خیره شده بود، گفتم:

 

- لطفا به سرهنگ خبر بده که اینجام!

 

احترام نظامی‌ای گذاشت که پس از آزاد باشی که دادم، چند تقه‌ای به در دفتر  سرهنگ زد و وارد شد.

 

 

 

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت سیزدهم: 

کلافه تکیه‌ام را به دیوار دادم و پای سمت چپم را به کاشی‌های لجنی رنگ کوبیدم. بعد از گذشته چند دقیقه سرباز از در خارج شد و در را باز گذاشته و دستش را به سمت داخل دراز کرد. سری تکان دادم دو بار روی شانه‌اش کوبیدم. یقه‌ی پیراهنم را درست کردم و گلویم را صاف کرده و وارد اتاق شدم. احترام نظامی گذاشتم و سلام کردم. 

- سلام سرهنگ! 

سرهنگ حواسش به برگه‌هایی بود که پخش و پلا روی میزش و روی برد پشت سرش که با نخ‌های رنگی انواع قاتل و همدست قاتل یا فرد مشکوک را به یکدیگر وصل می‌کردند، قرار داشتند. 

سرش را بالا گرفت و با لبخند، آزاد باش داد. 

- سلام پسر. کاری داشتی؟! 

نمی‌دانستم بگویم یا نه. پشیمان شده بودم، آخر بدون هیچ گونه مدرکی، چگونه حکم تعقیب برهان را می‌گرفتم؟ آن هم برهانی که مهندسی نامداری بود. 

- ام... سرهنگ... 

خودکار مشکی رنگی که بدنه چرمی داشت را روی میز گذاشته و سرش را بلند کرد. چند تار لجباز موهایش روی پیشانی‌اش افتاده بود. دست‌های تنومند مردانه‌اش را داخل یکدیگر قفل کرد. 

- بگو پسر! تو برای خواستن چیزی از من تا اینجا کوبیدی اومدی. 

روی کاناپه مشکی رنگی که نزدیکی میز سرهنگ بود نشستم و سرم را پایین انداختم. کلافه پوفی کرده و دستم را پشت گردنم کشیدم. صورتم را سمت سرهنگ چرخاندم و به چشم های میشی رنگش زل زدم. 

- سرهنگ، من... حکم تعقیب و بازرسی خونه برهان رو می‌خوام! 

ابروی سمت راستش از فرط تعجب بالا پرید. نگاه جدی‌ای به من انداخته و چشم‌هایش را تنگ کرد. می‌دانسم فکر می‌کند چقدر من احمق شده‌ام که بی‌هیچ دلیل و مدرکی حکم کسی را می‌خواهم. 

- خب مدرکی از جرمش داری؟! 

سرم را پایین انداختم و چشم‌هایم را روی یکدیگر فشردم. گمان می‌کردم که مدرکی می‌خواهد. 

- متاسفانه نه! 

قفل دستانش را باز کرد. و باز خودکار را دستش گرفته و حواسش را به برگه زیر دستانش داد. عینکش را که با بند نقره‌ای رنگی به گردنش آویخته بود، دوباره بر چشمانش زد. 

- خودت می‌دونی که نمیشه! 

اصراری نکردم. خودم هم می‌دانستم ممکن نیست و سرهنگ از هم موضعش پایین نمی‌آمد؛ پس اصرار بیشتر، همانند آب در هاون کوبیدن بی‌فایده بود. پس از خداحافظی، از جایم بلند شدم، ستاد را به مقصد ماشینم که بیرون قرار داشت ترک کردم. 

***

«برهان» 

شب بود و تاریکی آسمان را در بر گرفته بود، من هم تازه از گردش برگشته بودم. وارد خانه که شدم، جایی که امین به دار آویخته شده بود چشانم را زد. اخمی کرده و آهی کشیدم. دلم برای رفیقم تنگ شده بود! 

 حس کردم از راهرو صدایی می‌آید. بزاقم را قورت دادم و در ورودی را پشت سرم بستم. به سمت راهرو رفتم و نگاهی به اطراف کردم اما نه کسی بود، نه چیزی! منطقی هم بود؛ اگر باز هم به سر ساناز و مبینا زده بود تا آزارم دهند، خودشان را به آن راحتی‌ها نشان نمی‌دادند. 

به طرف اتاقم عقب گردی کردم. واردش شده و چراغ را روشن کردم. اتاقم را از نظر گذراندم. یک عدد تخت دونفره با روکش و لحاف سرمه‌ای رنگ و میز، کمد، تخت مشکی رنگ با آیینه قدی که لامپ های سفیدی دور تا دورش بود.

@ khakestar @ زری گل🌻 @ Aryana🌻

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

به سمت کمدم رفتم. حوله، یک تیشرت طوسی رنگ و یک شلوار پوما‌ی مشکی برداشتم و به سمت حمام رفتم. حوله را روی رخت‌آویز انداختم، لباس‌هایم را در آورده و داخل لباس‌های چرک انداختم تا خدمتکاری بعدا بردارتش! دوش آب گرم را تنظیم کردم و منتظر شدم تا وان پر شود. 

 

داخل آب دراز کشیدم. آخی از دهانم بابت خستگی و گرفتگی ماهیچه‌هایم خارج شد. درحالی که داشتم از گرمی آب لذت می‌بردم، کرختی بدنم و خواب مرا فرا گرفت.

 

 

 

در بیمارستان متروکه را باز کرده و داخل شد. ساکت و آرام بود، به حدی که گوش‌هایش از شدت سکوت تیر می‌کشیدند. خودش هم نمی‌دانست به چه علتی آنجاست. چشمانش را بر اطراف گرداند ولی کسی را نیافت. ناامید از محیط خالی پیش رویش، جلوتر رفت و طبقه ای را پشت سر گذراند. همین که وارد طبقه دوم شد، جیغ گوش خراشی همه جا را فرا گرفت. دستانش را سمت گوش هایش سوق داده و روی زانوهایش افتاد. 

 

دقت کرد که دید صدا رفته- رفته نزدیکش می‌شود. گوش‌هایش داغ کرده بودند و قلبش با تمام سرعت خون را به سراسر بدنش پمپاژ می‌کرد. چراغ‌های طبقه یکی- یکی روشن و خاموش می‌شدند و همزمان جرقه می‌زدند؛ انگار می‌خواستند بسوزند! قدم به قدم، نزدیک شدن کسی را حس می‌کرد و با گذشت هر لحظه، آن جیغ بیشتر مفهوم پیدا می‌کرد و واضح‌تر می‌شد. 

 

- مرگ! فقط بمیر به بدترین شیوه ممکن! 

 

موهای بدنش از شدت ترس و هیجان سیخ شده بودند. چشمانش را باز کرد و سرش را بالا گرفت. کم مانده بود سکته‌ را رد کند. دختری با موهایی مشکی که تا زانوهاش بود و از پاینشان خون می‌چکید، لباسی یک دست و بی شکل سیاه، صورتی به رنگ سفیدی کچ دیوار و چشم و دهانی که با نخ بر یک دیگر دوخته شده بود، جلویش ایستاده بود و با صدای خش‌دارش، آرام- آرام به او نزدیک می‌شد.

 

خودش را روی زمین عقب کشید؛ تا جایی که پشتش به دیوار خورد. حواسش پرت شد و به دیوار نگاه کرد. سرش را برگرداند ولی خبری از دختر نبود. لامپ‌های سقفی بیمارستان روشن ماندند و دیگر خاموش نشدند. نفسی از سرِ آسودگی کشید. گمان می‌کرد تمام شده است. با کمک دیوار از جایش بلند شد. گیج بود و فضای ترسناک و خالی از جمعیت بیمارستان، او را می‌ترساند. آنجا چه کار می‌کرد؟ چرا چیزی به یاد نداشت؟

 

قدم برداشت. به وسط راهرو که رسید، مجدد صدایی آمد. 

 

صدای اَره برقی بود! به عقب که برگشت، دهانش باز ماند. دو شخص را پشت سرش دید؛ با لبخند‌های ترسناک و شرورانه! مردی که تبری به دست داشت و مایع قرمز رنگی از تبر می‌چکید که شک نداشت خون است و دیگری اره به دست گرفته بود. هر دو مرد قهقهه‌ای زده و نزدیکش شدند.

 

به خودش آمد و قوایش را در پاهایش ریخت و با تمام سرعتش دویید. چراغ‌ها دوباره به وضعیت قبلی‌شان برگشته بودند و روشن و خاموش می‌شدند. با خاموش شدن لامپ‌ها، تعادلش را از دست می‌داد و با روشن شدنشان، به پشت سرش نگاه می‌انداخت تا مطمئن شود به اندازه‌ی کافی از آن‌ها فاصله دارد. اگر دست یکی از آن مردها می‌افتاد، بی شک مرگش حتمی بود!

 

به طبقه‌ی سوم که رسید، صداهایی شروع به زمزمه کردن، کردند. 

 

- برهان... برهان فرار کن! 

 

دادی زد و دور خودش چرخید. دگر دیوانه شده بود. جنون را با تمام عصب‌های بدنش احساس می‌کرد و حس فشرده شدن رگ‌هایش میان عضله‌های ورم کرده‌اش، او را بیش از پیش وحشت زده می‌ساخت. به دور خودش می‌چرخید و به موهایش چنک می‌زد که ناگهان کنارش عروسکی نمایان شد. از ترسش دو قدمی عقب رفت. یک عروسکِ پسر بود؛ با موهایی نارنجی رنگ، یک سرهمی سرمه‌ای و بلوز سفید- سرمه‌ای! عروسک لبخند شیطانی به لب، نزدیکش شد. 

 

گویی از سقف آویزان بود اما نخی دیده نمی‌شد. 

 

- نیا... نیا... ببین میگم نیا! 

 

زبانش بند آمده بود و حواسش نبود که کسی که رو به رویش ایستاده، یک عروسک است!

 

عقب- عقب رفت که در آن راهروی پر از اتاق، یکی از آن درها توجه‌ش را جلب کرد. وارد اتاق که شد، کم مانده بود گریه‌اش بگیرد. به در تکیه داد و روی زمین سر خورد. اتاق پر از آیینه‌ بود! آری، آیینه! از زمین گرفته تا سقف، آیینه کاری شده بود.

 

ناگهان انعکاس همان دخترک را دید. قلبش دیگر طاقت آنقدر خون پمپاژ کردن را نداشت و گمان می‌کرد حالاست که قلبش منفجر شود. از روی زمین بلند شد و چند قدمی به عقب رفت. دخترک حرکت کرد و چهره‌اش از روی آیینه کنار رفت. او نرفته، نقش عروسک شیطانی روی آیینه ها نمایان شد و صدای قهقهه‌ی آزار دهنده، مجدد شروع شد. برهان که حس می‌کرد کم آورده و راه فراری ندارد، فریادی از سر داد. 

 

- بسه... بسه دیگه نمی‌کشم! دیوونه شدم!

 

حرف آخرش را طوری فریاد کشید که چند دقیقه سکوت رعب آوری همه جا را فرا گرفت. برهان فقط صدای نفس‌هایش را می‌شنید و بس! 

 

@ Beretta

@ Aryana🌻

@ زری گل🌻

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم: 

اشک در چشمانش نیش زده و سرش را با تاسف به دست‌هایش تکیه داده بود. سکوت او را برای باز کردن چشم‌هایش ترغیب می‌کرد اما مطمئن بود به محض باز کردن پلک‌هایش، با صحنه‌ی وحشتناک بعدی رو به رو خواهد شد. ترجیح داد در بی‌خبری باقی بماند. 

ناخواسته، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید و تا چانه‌اش راه گرفت. وقتی که قطره اشکش در یقه‌ی پیراهنش گم گشت، صدای ظریفی گوش‌هایش را نوازش کرد.

- برهان؟

خاطرات پشت پلک‌هایش رنگ گرفتند. صدای خودش بود! مگر می‌شد صدایش را فراموش کند؟ او را فراموش نمی‌کرد، هرگز!

- برهان جونم؟ 

دست‌هایش را خواه ناخواه روی گوش‌هایش فشرد و نالید:

- صدام نزن... 

نمی‌دانست توهم است یا واقعیت، خاطره است یا در زمان حال اتفاق می‌افتد؛ هرچه که بود، حس خوشایند و همزمان ناخوشایندی به رگ و پی‌اش تزریق می‌کرد. 

اما آن صدا گویی قصد به جنون کشیدنش را داشت که مصرانه گفت:

- باز که قهر کردی! به خدا گوشی‌م شارژ نداشت، نتونستم بهت خبر بدم که توی ترافیک گیر کردم. شارژرم رو هم نتونستم پیدا کنم توی ماشین. 

تصاویر خاطره‌ی آن روز در ذهنش پلی شد، اما این بار چرا خاطره نبود؟ شبیه خاطره نبود! واقعیت هم نبود، توهم چه؟ اما توهم هم نبود.

دست سردی، به صورت ناگهانی‌ روی شانه‌ی برهان نشست و همان صدا، این بار خش‌دار و محزون، زیر گوشش لب زد:

- چرا؟!

صدای پچ- پچ‌های درهم و نامفهومی اطرافشان را گرفت.

- چرا اون کار رو با من کردی؟!

صدا شکسته شد، خندید اما خنده‌ای تلخ. خودش بود؟ گویا که بود! غمگین و سرد، همچون فرمانده‌ای که لشکرش در جنگ شکست خورده و هیچ راهی ندارد. 

- چرا من؟!

برهان اما سرش را بالا نمی‌گرفت. دست‌هایش را به پیشانی‌اش می‌فشرد و آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت. نمی‌خواست! نمی‌خواست مبینا را بکشد! هرچه که بود، او را دوست داشت.

آب دهانش را فرو داد که مبینا با صدایی آرام‌تر، زمزمه کرد:

- می‌شنوی؟ صدای نفس‌هام رو می‌شنوی؟ صدای ضربان قلبم رو می‌شنوی؟ 

بلافاصله خندید و با ناخن‌هایش گردن برهان را چنگ زد. قبل از این که ناله‌اش را آزاد کند، کف دستش را روی دهانش فشرد و غرید:

- نه، چون من مردم! چون من نفس نمی‌کشم، چون من نبض ندارم، چون من جسم ندارم!

فریاد زد و شخص درون آیینه هم فریاد زد.

- چون تو الان هم کوتاه نیومدی و خودت رو معرفی نکردی!

خون از گردنش روی پیراهنش چکه کرد و رنگ سفیدش در لحظه به سرخی گرایید. چشم‌های برهان ناخودآگاه بسته شد و مبینا با لحنی که هرگز فراموشش نمی‌شد، گفت:

- عذاب وجدان چی؟ عذاب وجدان هم نداری؟!

***

با فریاد از خواب پریدم و دستم محکم روی آب کوبیده شد. با گیجی نگاهی به اطرافم انداختم و خودم را درون وان، در حمام پیدا کردم! سرگردان دستی به صورتم کشیدم و بدن کرختم را حرکت دادم.

با این که کابوس بود، اما هنوز ضربان تند قلبم را حس می‌کردم! 

@ khakestar @ زری گل🌻 @ Aryana🌻

ویرایش شده توسط Beretta

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم: 

تعلل را جایز ندانستم و با این که بدنم کرخت و بی‌حس شده بود، به سختی خود را از وان بیرون کشیدم و حوله را روی شانه‌هایم انداختم. با کشیدن پاهای بی‌رمقم روی زمین، بالاخره خود را به تخت رساندم. روی تخت دراز کشیدم که سوزش گردنم توجهم را جلب کرد. یادم آمد که داخل آن کابوس، مبینا گردنم را چنگ زده بود.

دستم را روی محل سوزش کشیدم که از شدت درد چشم‌هایم ریز شدند. دستم را به تاج تخت گرفتم و خود را بالا کشیدم. درون آیینه قدی رو به روی تخت، گردنم را چک کردم. به اندازه‌ی چهار انگشت قرمز شده بود. آب دهانم را فرو دادم و زمزمه کردم:

- توهمی شدی پسر، همه‌ش توهماتته!

صدایم گرفته شد و با نفرت از خودم غریدم:

- از عذاب وجدانته! همه‌ش الکیه، باید بری پیش روانپزشک تا روانی‌تر از این نشدی!

دستم را محکم زیر چشم‌هایم کشیدم تا اشکم پایین نریزد و با لحنی سردتر و محکم‌تر لب زدم:

- حتما خودت توی خواب دستت رو به گردنت کشیدی! یه خواب نمی‌تونه گردنت رو توی واقعیت زخمی کنه، احمق!

قانع نشده بودم. خیره به خودم در آیینه، حرف می‌زدم و با کشیدن دستم زیر چشم‌هایم سعی داشتم جلوی ریزش اشک‌هایم را بگیرم. با خودم و زندگی‌ام چه کرده بودم؟ چرا زندگی همه‌مان را با یک عمل اشتباه به ویرانه کشاندم؟!

چرا او؟ چرا ما؟!

***

«اشکان»

ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. با بستن در، دو قدم بلند برداشتم و دستم را به کمرم زدم. هوا هنوز گرگ و میش بود و نسیم سردی که می‌وزید، صورتم را می‌سوزاند اما سعی می‌کردم بی‌توجه باشم. 

دقیق همانجایی ایستاده بودم که چند شب گذشته، برهان را دستگیر کرده بودیم. همه چیز از همانجا شروع می‌شد و اگر چیزی هم وجود داشت، باید سرنخی همانجاها پیدا می‌شد.

دست‌هایم را زیر بغل‌هایم زدم و آرام، در حالی که نگاهم خیره به زمین و به دنبال سوژه بود، کمی از ماشین فاصله گرفتم. نگاهی به جنگل سمت چپم و سکوت اسرارآمیزش انداختم. باد با شدت از سمت جنگل می‌وزید و آرامش را به وجودم تزریق می‌کرد. 

مردد شده، نگاهم را به جاده‌ی جلویم دادم و مجدد، به جنگل خیره شدم. برهان می‌گفت چند سگ دنبالش کرده‌اند و او به این سمت فرار کرده اما اگر سگ‌ها از طرف جنگل به او حمله می‌کردند که باید هم این گونه باشد، او باید از جنگل دور می‌شد، نه این که همانجا پناه بگیرد!

همان چیزهای کوچک بود که من را مشکوک‌تر می‌کرد و آن یادداشت‌ها را به یادم می‌آورد.

تردید را کنار گذاشتم و مسیرم را از سمت جاده به سمت جنگل منحرف کردم.

وزش باد، رقص برگ‌ها، صدای چمن‌ها زیر پاهایم و گه گاهی صدای آواز و چَه- چَه پرنده‌ها، من را شگفت زده می‌کردند. 

به تنه‌های درخت خیره می‌شدم و نگاهم به دنبال رد کفش، زمین را دنبال می‌کرد اما هیچ سوژه‌ای نبود. تا این که صدایی همچون باد زیر گوش‌هایم پیچید؛ اما باد نبود! باد چرا باید زیر گوش من می‌پیچید و زمزمه می‌کرد؟

این بار شدت صدا و وزش بیشتر بود. گویا یک انسان حرف می‌زد که من از میان وِز- وِز کردنش، فقط «سمت چپ» را تشخیص دادم.

احتمال می‌دادم توهم باشد. آخر در آن وقت از صبح، چرا باید کسی در جنگل می‌نشست و زمزمه‌وار خطاب به من می‌گفت «سمت چپ»؟

اما با این حال، ناخودآگاه سرم به سمت چپ چرخید که یادداشت دیگری آویزان شده به درخت، به چشمم برخورد کرد. با نسیم می‌رقصید اما کَنده نمی‌شد. شوکه شده دست جلو بردم و برگه را از درخت جدا کردم. یادداشت رویش را خواندم:

«سرنخ همینجاست. بیشتر بگرد، دورتر بگرد، نزدیک‌تر برو.»

اخم‌هایم را از سر گیجی درهم کشیدم. بالاخره دور شوم یا نزدیک؟ آن شخص که بود؟ چرا هرجا می‌رفتم، او هم پیدایش می‌‌شد و هر بار با یک یادداشت کوتاه اعلام حضور می‌کرد؟

به همه‌ چیز مشکوک بودم. 

 

@ زری گل🌻

@ Aryana🌻

@ Beretta

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت هفدهم: 

چند قدمی دور شدم و اطراف آن درخت را هم گشتم؛ اما چیزی نبود که نبود. واقعا چه فکری با خود کرده بودم؟ بعد از چند روز اگر سرنخی هم می‌خواست باشد، حتما یا از بین رفته بود یا از بین برده بودنش!

پوفی کشیده و کلافه از آن سردرگمی بی‌انتها، به سمت ماشینم رفتم و از جنگل خارج شدم. مجدد وارد جاده خاکی شده و سوار ماشین شدم. استارت زدم و ماشین را به حرکت در آوردم.

نمی‌دانم چه حسی بود که مرا ترغیب می‌کرد به جای دور زدن، همان جاده را ادامه دهم؛ اما هر چه که بود، آنقدر قوی بود که باعث شد پایم را روی گاز بفشارم و بدون توجه به چیزی، فقط برانم.

کمی نگذشته بود که حس کردم ماشین محکم بالا و پایین شد؛ انگار که از یک دست انداز بزرگ رد شده باشد. 

ترمز گرفتم و با تعجب، کمربندم را باز کرده و پیاده شدم. به برآمدگی‌ای که روی زمین، پشت آخرین لاستیک ماشین قرار داشت خیره شدم. با تعجب ابرو بالا انداختم و دستم را رویش کشیدم. خاکی بود. نمی‌توانست دست انداز باشد!

آخر دست انداز در آن جاده‌ی متروک چه می‌گفت؟

با فکری که به ذهنم خطور کرد، صندوق ماشین را زدم و به بیلچه‌ی کوچکی که انتهای صندوق بود، چشم دوختم. همیشه لوازم واجبی را همچون جعبه ابزار کمکی، وسایل پزشکی و... همراهم بود. 

بیلچه را برداشتم و آن را درون برآمدگی فرو بردم. خاک‌ها را کنار می‌زدم و با آن که عرق از سر و رویم می‌ریخت، درنگ نمی‌کردم.

یک بار برای همیشه، باید تکلیف من با برهان مشخص می‌شد. حکم جلبش را نمی‌توانستم بگیرم، تحقیقاتم را که می‌توانستم انجام دهم!

هرچند این کار باعث شد از پرونده‌هایم عقب بمانم اما باید می‌فهمیدم چه بلایی سر آن دختر گمشده آمده. نباید پرونده‌ی او بدون رسیدن به مدرکی بسته می‌شد! باید می‌فهمیدم قضیه از چه قرار است.

کمی بعد، بوی تعفن در بینی‌ام پیچید که باعث شد دست از کندن بردارم.

بینی‌ام را با دو انگشت گرفتم و با اخم به پارچه‌ی سفیدی که بین ذرات خاک دیده می‌شد، خیره شدم. بویی همچون لاشه‌ی حیوان یا یک جنازه در محیط پیچیده بود. 

عقی زدم و یک قدم عقب رفتم. شک نداشتم! جنازه بود!

تعجب و سردرگمی همزمان با خشم و ناراحتی، درونم طغیان به پا کرده بود. جنازه باید یک ربطی به برهان پیدا می‌کرد! 

درمانده شده، گوشی‌ام را از جیب کتم بیرون کشیدم. از محل دفن جنازه فاصله گرفتم و تکیه داده به ماشین، روی زمین نشستم. شماره‌ی سرهنگ را گرفتم که پس از چند بوق، صدایش را شنیدم.

- سلام پسرم! 

صدایم را صاف کردم و سعی کردم نفس‌هایم را کنترل کنم. کندن خاک خسته‌ام کرده بود.

- سلام سرهنگ.

با شک پرسید:

- چیزی شده؟ برای پرونده‌ها مشکلی پیش اومده؟

آب بینی‌ام را بالا کشیدم و با دست کشیدن به گونه‌ام، لب زدم:

- یه جنازه پیدا کردم! 

@ ملکه ارواح

@ Aryana🌻 @ زری گل🌻

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت هجدهم: 

سرهنگ اول مکثی کرده، سپس با صدایی که گویا بود از خبر دادن من خیلی شوکه شده است، جوابم را داد:

- جنازه؟! کجا پیدا کردی؟

با نگاهی که دو- دو می‌زد، اطرافم را نگاه کردم. چیزی جز جنگل تاریک که با هر وزش باد برگ‌های درخت‌ها در هوا می‌رقصیدند و هو- هوی باد که واقعا ترسناک بود، به چشم نمی‌خورر. فضای تاریک جنگل، آدم را تا لب سکته برده و بر می‌گرداند.

- توی همون جنگلی که برهان اومده بود، پرونده صد و چهار!

می‌توانستم صدای نفس‌های کوتاه سرهنگ از شدت کلافگی را حس کنم. لعنتی گفته و جوابم را داد:

- همون جا بمون؟ الان یک اکیپ و تیم پزشک قانونی رو میفرستم سراغت. 

«اطاعت قربانی» گفتم و بی‌هیچ حرف دیگری موبایلم را خاموش کردم. به جسد خیره شدم. واقعا اگر نشانه‌ای از آن دخترک پیدا می‌کردم، به شخصه خودم حکم جلب برهان را خیلی سریع‌تر از زمان موعود صادر می‌کردم!

از روی زانوهایم بلند شدم که نوشته زیر برف‌پاکن ماشین توجه‌ مرا را به خودش جلب کرد. اخمی کرده و در حالی که با حرص لب پایینی‌ام را می‌جوییدم، قدم برداشتم و کاغذ صورتی رنگ را از زیر برف‌پاکن در آوردم و نوشته‌اش را خواندم:

«معما رو حل کردی ولی مونده یک معمای دیگه!» 

با تعجب چند بار نوشته را خوانده و کاغذ را چک کردم تا نوشته‌ی دیگری نباشد!

یعنی چه؟! معمای دیگر چه بود؟ نکند قتل دیگری هم این وسط است؟ با سردرگمی پوفی کشیده و دست‌هایم را داخل موهایم بردم و با تمام توانم کشیدم. حس می‌کردم دیوانه شده‌ام! آخر چه کسی این نوشته ها را به من می‌رساند که من حتی او را نمی‌دیدم؟ 

با شنیدن صدای خنده و گریه‌ای، پاهایم سر جایشان میخکوب شدند. به اطراف نگاهی کردم، حس می‌کردم از شدت کلافگی عرق‌های ریز و سردی روی پیشانی‌ام و کمرم نقش بسته‌اند. کم- کم صداها واضح شدند و توانستم بشنوم. 

«- نباید این اتفاق می‌افتاد! 

- الان خیلی خوشحالم.

- نمی‌زارم براش اتفاقی بیوفته!» 

دور خودم می‌چرخیدم و اطرافم را نگاه می‌کردم! این صداهای دخترانه که یکی‌شان با خوشحالی و دیگری مخلوط اشک بود، از کجا اکو می‌شدند؟ 

با شنیدن صدای آژیر ماشین پلیس و صدای آمبولانس توجه‌ام از صداهای مبهم برداشته شد و به چراغ‌های آبی و قرمز رنگی که از دور نمایان بود، جلب شد. ماشین‌ها که به نزدیکی‌ام رسیدند، با ترمز کردنشان ذرات گرد و خاک داخل هوا بلند شد. چند سرفه‌ای کردم که سرهنگ از ون پیاده شد. به من که رسید، سریع احترام گذاشتم. با دست راستش چند بار به شانه‌ام کوبید و گفت:

- جنازه کجاست؟ 

با دستم کمی آن‌طرف‌تر را نشان دادم که به تیم پزشک قانونی جای جنازه را نشان داده و گفت:

- برای چی به این جنگل اومدی؟ مگه حکم داشتی؟

سرم را برای عذر خواهی پایین انداختم و جوابم را محکم دادم. 

- چون می‌دونستم برهان قاتله! 

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

بقیه افراد تیم پلیس، با سرعت اطرافمان را با نوارهای زرد رنگ که روی آن «ورود ممنوع» و «خطر» نوشته بود، کشیده و چراغ قوه به دست، کمی پراکنده شدند و اطراف را از نظر گذراندند!

بعد گذشت چند ساعت که بالاخره تیم پزشک قانونی جنازه را از دل خاک بیرون کشیده با دیدن جنازه‌ی دختری که چهره‌اش نامعلوم بود، بار دیگر احساس هیجان و نامیدی کردم!

حس هیجان بالاخره برای دستگیری برهان؛ زیرا اگر دی‌ان‌ای این جنازه با تار موی آن دخترک که از خانه‌ او برداشته بودیم، مطابقت داشت، می‌توانستیم به زودی برهان را دستگیر کنیم، و حس ناامیدی برای این که این دخترک بی‌چاره، اینگونه به قتل رسیده بود.

بعد از چند ساعت طاقت فرسا که کارهایشان به اتمام رسید، همگی سوار ماشین شده و دانه به دانه ماشین ها را روشن کرده و به راه افتادند. وقتی اطرافم را سکوت فرا گرفت، دوباره نگاهی به اطراف کردم و گفتم:

- نمی‌دونم چی هستی؛ انسانی یا هرچیزی اما از کمکت خیلی ممنونم!

با گفتن این حرف یک آن باد شدیدی ورزید و قطع شد. لبخند آرامی زده و با پیروزی سوار ماشینم شدم. با زدن استارت و تیک‌آفی به راه افتاده و از فضای خفه آن جنگل طلسم شده بیرون آمدم و مستقیم راه ستاد را در پیش گرفتم.

با رسیدن به مقابل درب ستاد، بوق کوتاهی زدم تا نگهبان متوجه من شود و در را باز کند. با باز شدن در بزرگ و آهنگی ماشین را به حرکت در آورده و همان گونه روشن وسط حیاط نگه داشتم. پیاده شدم و سوییچ را به سمت سربازی که به من خیره شده بود پرت کردم و گفتم:

- پارک کن توی پارکینگ! عجله دارم. 

پایش را محکم بر زمین کوبید، احترام گذاشت و سرش را به نشانه تایید سخنم تکان داد که بی توجه به او پا تند کرده و وارد ستاد شدم. 

با دیدن چند سرهنگی که سمتشان از من بالاتر بود، احترامی گذاشتم و راه اتاق سرهنگ را در پیش‌ گرفتم. با رسیدن به در، چند ضربه کوتاه و آرامی به در کوباندم و منتظر اجازه‌اش شدم که با گفتن «بفرمایید» وارد اتاق شدم و دوباره احترام نظامی گذاشتم. با گفتن «آزاد باشِ» سرهنگ روی کاناپه نشستم که شروع به سخن گفتن، کرد: 

- گفتم زودتر جواب دی‌‌ان‌ای رو بدن بهت. اگه جسد متعلق به همون دختر گمشده باشه، حکم هم گفتم بهت صادر کنن که بتونی برهان رو دستگیر کنی!

با شنیدن سخن های سرهنگ پوزخندی زده و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. پایان بازی نزدیک است برهان خان!

@ Beretta

ویرایش شده توسط سحــر

                            ساز زدن و آواز خوندن با تو پناه خستگی من  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

              𝒊𝒏𝒊𝒔𝒕𝒂:𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.𝒕𝒈𝒊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم: 

چند روزی از اتفاقات آن هفته گذشته بود. طبق معمول، در اتاقم پشت میز نشسته بودم و پرونده‌ی یک ضرب و شتم خیابانی را بررسی می‌کردم. ذهنم را آنقدری به خودش درگیر کرده بود که فراموش کرده بودم امروز پاسخ دی‌ان‌ای می‌آید. سکوت اتاق را فقط صدای ورق زدن پرونده می‌شکست.

مشغول نوت‌برداری از پرونده بودم که چند ضربه به در خورد. سرم را بالا بردم و با یک «بفرمایید!» اجازه‌ی ورود دادم. سربازی که جلوی در اتاق ایستاده بود، وارد شد و پس از احترام نظامی، گفت:

- قربان، سرگرد راهنما اومدن.

سرم را تکان دادم، پرونده را بستم و گوشه‌ی میز پرت کردم. دستم را به سمتش حرکت دادم و گفتم:

- اوه، بگید بیان داخل!

سرگرد راهنما هم پرونده‌‌ی صد و چهار را همزمان با من بررسی می‌کرد و از موضوع خبر داشت. با قدم‌هایی منظم و لبخندی که همیشه آن را حفظ می‌کرد، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. سرگرد راهنما، قبل از آن که همکارم باشد، دوستم است؛ البته پس از این که به بخش جنایی پا گذاشتیم، از یکدیگر فاصله گرفتیم.

از پشت میز خارج شدم و با لبخند، او را در آغوش گرفتم. به شانه‌اش کوبیدم و او را به سمت صندلی‌های طرح چرم جلوی میز هدایت کردم.

- کجایی پسر؟ خبری ازت نیست.

پوشه‌ی نارنجی رنگ دستش را روی میز انداخت و گفت:

- درگیر یه پرونده‌ی دیگه بودم، بالاخره امروز شرش کنده شد.

دست به سینه نشست و با نگاهی که برق می‌زد، به پوشه اشاره کرد.

- بگیرش که برات خبر‌های بدی دارم.

ابروهایم بالا پریدند. خبر بد؟ فکر می‌کردم تا به حال حکم جلب برهان را هم گرفته باشند؛ اما انگار قضیه چیز دیگری بود. پوشه را برداشتم و از داخلش همه‌ی برگه‌ها را بیرون کشیدم. با قدم‌های بلند روی صندلی، جلوی او نشستم و در حالی که نگاهم را به برگه‌ها دوخته بودم، گفتم:

- من که سر از برگه‌های آزمایش در نمیارم. چه خبره؟

پیشانی‌اش را خاراند و با پوزخند، شانه بالا انداخت.

- اون جنازه‌ای که پیدا کردیم، با تار مویی که توی خونه‌ی برهان بود مطابقت نداشت.

دستم از حرکت ایستاد و با بهت، سرم را بالا گرفتم. چشم‌هایش جدی و خسته بودند؛ نمی‌توانست شوخی کرده باشد! با جدیت بیشتری برگه‌ها را زیر و رو کردم که پرونده‌ی کوچکی که فقط یک صفحه داشت، از میانشان روی زمین افتاد. خم شده و آن را برداشتم. روی جلد سبز رنگش نوشته بود: «پرونده ربوده شدن مهدیس سرمست، کد پنجاه»

با بهت نگاهم را از عکس دخترک که روی صفحه‌ی اولش خودنمایی می‌کرد و مشخص بود فقط هفده یا هجده سال سن دارد، گرفتم و به او دوختم.

- امکان نداره!

با حزن، سرش را تکان داد و جلویم ایستاد. پرونده را از دستم گرفت و خودش شروع به توضیح دادن کرد.

- توی سال هزار و سیصد و نود و شش، یه دختری به اسم مهدیس سرمست توی راه دانشگاهش دزدیده می‌شه، و بعد از اون هیچ سرنخی پیدا نمی‌کنن؛ فقط یه ماشین مشکوکی بوده که دقیق به سمت همون جنگل می‌رفته اما هرچقدر اونجا رو بررسی کردن، چیزی پیدا نشد.

نفسی گرفت و دستش را روی شانه‌ام گذاشت تا با من احساس همدردی کند.

- ولی مثل این که تو زیادی جسوربازی درآوردی و چاله‌ی بزرگی حفر کردی و تونستی بعد از چند سال جنازه‌اش رو پیدا کنی!

@ سحــر🎼

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...