رفتن به مطلب

داستان Niayesh1389| Bronon کاربر انجمن نودهشتیا


Niayesh1389
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان:  Bronon

نویسنده: Niayesh1389

ژانر:    تخیلی- ترسناک

خلاصه:   برونون استوارت بیست و سه ساله، پس از مرگ والدینش از خانواده پدری خود جدا شده و به خانواده ای آلمانی پناه می برد که زندگی عجیب و مشکوکی دارند! او به دنبال کشف زندگی خطرناک آن ها وارد بازی دنیای افسون و جادو ها می شود!

مقدمه:   گام هایم را سریع  برمیدارم!

سکوت درب های اتاق را می شکنم! دیوار ها صدایم می زنند!

آسمان دل انگیز می شود!   لب هایم خشک شده اند! برگ ها زیر پایم خش خش می کنند!

اتاقم به جنگلی متروکه تبدیل شده!

دستبند در دستم تکان می خورد! 

پرده ها کنار می رود!

دنیا برایم دست تکان می دهد!

وارد جهانی جدید می شوم! جهان هاگوارتز!

@ منیع  @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Niayesh1389
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستگیره ی در را فشار می دهم و وارد می شوم. صدای پوتین هایم بر کف اتاق کوچکم طنین انداز می شود! نامه های جدید بر روی میز ماهاگونی خودنمایی می کنند. پنجره را باز می کنم و خیره به منظره ی سوخته ی شهر کاپشنم را بر روی صندلی می اندازم. صدای موشک ها از نقطه به نقطه شهر به گوش می رسد. نامه ها را وارسی می کنم؛ باز هم نامه ای از او نیست! ناامید لبخندی تلخ می زنم، نامه ها را بر روی میز رها می کنم و   بر روی صندلی ولو می شوم. دست راستم  را بر لبه ی میز تکیه داده و پایم را از حفاظ پنجره آویزان می کنم.  دفتر خاطراتی که با کاغذ های زرد و آبی تزیین شده و به یاد او همیشه در کنار آینه می گذارم را بر می دارم و دستی بر روی جلدش می کشم. ناخودآگاه لبخندم به تلخندی تبدیل می شود. مضطرب می شوم. از جا می پرم و دفتر کوچک را روی زمین پرت می کنم و این بار به جایش انجیلم را که از هفته پیش بر روی مبل های خاکی و زهوار در رفته انداخته ام را  بلند می کنم و با دستانی لرزان صفحه ای از آن را باز می کنم. اولین جمله ای که به چشمم می خورد این است:« در بزنید تا به روی شما باز شود. زیرا هر که چیزی بخواهد، به دست خواهد آورد.» نفسی از سوی آسودگی می کشم و کتاب مقدس را مرتب در  جاکتابی ام می گذارم. صدای کفش هایی از راهرو تعجبم را بر می انگیزد؛ در این سه هفته سکونتم تا به حال  کسی از پله ها بالا نیامده است. خودم را در حال مرتب کردن میزم نشان می دهم اما زیرچشمی بیرون را می پایم. کفش های مردانه ای که می بینم تعجبم را چندین برابر می کند؛ خانم بیکر هیچ وقت مردی به جز پسرانش و پست چی را به داخل خانه راه نمی دهد!

صدای مهربان خانم بیکر در حالی که عینک ته استکانی اش را  بالا می داد از پیرزن ترش رویی مانند او بعید بود.

- بفرمایید تو؛ آقای هافمن! شما می تونید از فردا داخل این اتاق ساکن بشید!

سرم را بالا آوردم و با لحنی خشن، آرام لب زدم:

- خانم هافمن! انگار شما فراموش کردید من اینجا ساکنم! چرا اتاق های دیگه رو به مهمونتون نشون نمی دید؟!

- دهنت رو ببند برونون! تو یک ماهه که اجارت رو ندادی و من بیشتر از این جایز نمی بینم که اجازه ی زندگی تو این خونه را بهت بدم.

 نگاهم را دزدیدم؛ ضربه ای به سطل کنار در زدم  و گفتم:

- باشه! من فقط سه روز فرصت می خوام تا این آشغال دونی  رو تحویلتون بدم.

- تا فردا وسایلت رو جمع کردی که کردی، اگر نه خودم همه رو می ریزم بیرون! 

- باشه! ولی آقای هافمن شما قطعا از زندگی تو جایی که غذا همیشه سرده پشیمون می شید.

کفش هایش را بر لبه ی در قلاب کرد و گفت:

- از لطف شما ممنونم خانم! ولی من به خاطر دندونم نمی تونم غذای گرم بخوردم.

مانند ماست وارفته لبخند مسخره ای زدم و برای عوض کردن بحث گفتم:

- من تا فردا وسایلم رو جمع می کنم. خوش اومدید.

با بیرون رفتن خانم بیکر به همراه مهمان جدیدش لگدی به در زدم که صدای بدی داد. زبانم را با لب تر کردم و مغموم لب زدم:

- حالا چه غلطی بکنم؟

با رسیدن فکری به ذهنم گوشی تلفن را از روی میز برداشتم و شماره ی دوستم را گرفتم. با صدای بوق گوش خراش تلفن سرم را کمی عقب دادم و  اَه ناامیدی از دهان خارج کردم.

تلفن خودم نیز  آنتن نمی داد و باتری اش طبق معمول خراب بود. خانم هافمن نیز برای این که خدای ناکرده پول خرج کند تلفن را قطع کرده بود؛ تنها راه این بود که وسایلم را جمع کنم و خود به در خانه شان بروم؛ ولی مگر در  این حال و هوای جنگ می شود جایی رفت؟

چاره ای نبود. چمدان لجنی رنگ را جلو کشیدم و لباس هایم را داخلش ریختم. از بچگی نیز همین طور شلخته بودم. قاب عکس او را در بین لباس هایم جاساز کردم مبادا که کسی ببیندش. کتاب های پاره پوره ام را وسط قرارداده و وسایل ضروری ام را در بالا. نامه هایش را در پاکتی کرده و در قسمت جیب دار قرار می دهم. پاسپورت و شناسنامه ام در کیف کوچکی گذاشته و پس از پوشیدن کاپشن آن را از گردنم آویزان کردم. ساعت هفت شب را نشان می داد و من بدون هیچ توقف و استراحتی از ساعت دو در حال جمع کردن وسایلم بودم. سه روز وقتی که از خانم هافمن خواسته بودم و فکر می کردم که جمع کردن وسایلم چند روزی طول کشد پنج ساعته تمام شده بود! نفس راحتی کشیدم اما با به یاد آوردن اینکه از امشب خانه ای برای زندگی نداشتم اخم هایم یک دیگر را در آغوش کشیدند. چقدر احمق بودم که خانه ی پدربزرگ را از دست دادم! اما عذاب هایم آن جا به پایان رسید.  نه؛ من هرگز حاضر به برگشتن به آن خانه تاریک و بی روح نبودم! خوش حال بودم که یک امشب را می توانم اینجا بمانم و در این شب تاریک آواره ی کوچه و خیابان نشوم. از اتاق خارج شدم و پله های مارپیچی را پایین رفتم. هیچ وقت به خانه ی هافمن ها توجه نکرده بودم. به عکس جد خانم هافمن، همسر و پدرش. نگاهم را به تابلو هایی که شکوه خود را به رخ می کشیدند دادم. عکس پدربزرگ خانم هافمن من را به یاد پدربزرگ مستبد خودم می انداخت. معلوم بود انسان خشنی است.

- به چی خیره شدی برونون؟

نگاهم را از نگاه خانم هافمن گرفتم و دوباره به پدربزرگش دوختم.

- پدربزرگ خوش قیافه ای داشتید خانم هافمن!

خانم هافمن برای اولین بار لبخندی زد و مهربان گفت:

- آه عزیزم!  بزار بیام بالا و برات توضیح بدم.

پله ها را آرام طی کرد و نگاه پرنفوذش را بر روی عکس چرخاند.

- مرد خوش قلبی بود. به همه خانواده کمک می کرد اما بچه هاش تنهاش گذاشتند.

خانم هافمن در حالی که نم چشمانش را با دستمال می گرفت ادامه داد:

- تنها پدرم بهش کمک کرد.

دستم را پشت کمر خانم هافمن قرار دادم و لبخندزنان گفتم:

- خودتون رو اذیت نکنید خانم هافمن.

- راست میگی  عزیزم. بهتره بریم میز شام رو بچینیم.  

@ منیع

ویرایش شده توسط Niayesh1389
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...