رفتن به مطلب

رمان سلطان ارواح | متین کاربر نودهشتیا


متین
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق هستی و نیستی 

نام رمان: سلطان ارواح

ژانر: ارواح، ترسناک، تخیلی

هدف: علاقه به نویسندگی 

نویسنده: متین 

زمان پارت گذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

دختران و پسران جوان به‌وسیله‌ی شطرنج محو روزگار می‌شوند. پسری جوان با مغزی شطرنجی جان آنان را می‌ستاند. راهی برای فرار ندارند، مات و مبهوت آن چهره‌ی گیرای نابغه می‌شوند و... کیش و مات!

 

مقدمه: 

چرا به ارواح اعتقاد نداری؟ چون وجود ندارن!

حتی تا الآن به این فکر نکردی که تو رو بکشن؟ نه!

در مورد روح پدرت هم همین  حس رو داری؟ صحبت و اعتقاد به روح‌ پدرم‌ رو با صحبت با قبر پایان میدم!

ترس وجودت رو می‌سازه!

ویراستار: @ Negin jamali

@ Aryana🌻 @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 15
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

کارتون وسایل الکترونیکی‌ام را به طرف اتاق بردم، خدا می‌داند اگر یکی از این‌ها بشکنند من چه کار می‌کنم. در همین فکر و خیال‌ها سر می‌کردم و با نظارت کافی وسایلم را به اتاقم می‌بردم که صدای مادر مرا به طرف حال کشاند. مادر با فریادی که به گوش من برسد گفت:

- فاطیما مامان بیا یه کمک کوچیک به من بکن.

 از راهروی کوچکِ تقریباً ده متری اتاق‌ها و هال گذشتم و به هال رسیدم. صدای شکستن چیزی جیغم را به آسمان همراهی کرد و سریع صدای مامان به پژواک در آمد:

- نگران نباش! دیس از دست من افتاد، متأسفم.

به  لکنت افتاده بودم. روی پنجه‌های پاهایش نشست و خواست تکه‌های شیشه را بردارد که مانع کارش شدم و با صدای عصبی‌ام نگران گفتم:

- دست نزن بهشون، دستت می‌بُره!

از برداشتن‌ خورده شیشه‌ها منصرف شد، آرام برخاست و به طرف آشپزخانه رفت. من هم به‌طرف خُرده شیشه‌ها رفتم که نظرم به پارکت شکسته‌ی کف زمین جلب شد؛ روی زمین نشستم و سرم را کمی به طرف شکستگی خم کردم. صداهای عجیبی می‌آمد؛ مثل این‌که آن زیر داشتند چیزی را جابه‌جا می‌کردند! اندکی می‌ترسیدم؛ اما سرم را  نزدیک‌تر بردم. آن زیر همه چیز سیاه بود؛ ولی صداها واضح به گوش‌هایم می‌رسیدند! دست چپم را به سمت شکستگی پارکت بردم تا آن قسمت را از بقیه‌ی پارکت جدا کنم؛ اما  با صدای متعجبی که می‌گفت:

- فاطیما؟!

از جا پریدم و همان دست چپم را روی قلبم گذاشتم. شروع به تند- تند نفس زدن کردم. رو  به مامان و با لحنی مضطرب گفتم:‌

- نمیشه قدم‌هات صدا بدن؟ همین‌جوری میای و میگی فاطیما! بابا زهره ترک شدم!

یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:

- وا؟ چت شده دختر؟ چرا این‌قدر می‌ترسی؟

لحنم را از ترس به خبر منتقل کردم و گفتم:

- مامان این‌جا صداهای عجیبی میاد. بیا، بیا گوشت رو بذار روی این پارکت؛ ببین چی می‌شنوی!

مامان با جارو تکه‌های شیشه  سفید مات را درون خاک‌انداز قهوه.ای جا داد و روی میز  از قبل چیده شده گذاشت.  کنار من روی پارکت نشست و گفت:

- دختر تو یه چیزیت میشه؛ آه ببین من کی گفتم، این خط این هم نشون.

بعد از گفتن این حرف سرش را به طرف شکستگی پارکت خم کرد و برای لحظاتی سکوت خانه را فرا گرفت. دست‌های لرزانش را بالا آورد و بعد هم کمرش را راست کرد و چشم‌های ترسیده‌ی قهوه‌ای‌اش را در مردمک چشمانم خواباند. با دست یکی به بازویم  زد و گفت:

- آره حق با توئه، صدا میاد.

دست‌ها و صدای من هم لرزیدند که یکهو یک ضربه‌ی دیگر در بازویم‌ جا ساز کرد و  با لحن تمسخرآمیز و تکه‌اندازی گفت:

- صدای مغز فندقی و ترسوی تو!

ترسی که در وجودم داشتم در یک آن مانند بادکنک خالی شد و پوکر به مامان نگاه کردم. صدای آیفون دوباره  مرا از جا پراند. مامان نوچ- نوچی کرد و پس از این‌که بلند شد، به سمت در رفت. من هم دستانم را مصنوعی با مشت روی پارکت کرمی کوبیدم و یک گریه‌ی مسخره کردم و با ناله گفتم:

- یعنی قراره من روانی بشم؟ 

چهره‌ی جدی به صورت گرمم چسباندم و  به دنبال مامان رفتم، دم در با یک خانم‌ جوان تقریباً بیست و دو یا بیست و سه ساله که هم‌سن خودم بود، صحبت می‌کرد. رفتم نزدیک و کنار مامان در چهارچوب در قرار گرفتم و خطاب به فردی که برای اولین بار بود قامتش را از دید می‌گذراندم، گفتم:

- سلام.

در جواب لبخندی زد و دست راستش را به سمتم دراز کرد. درحالتی که با دست چپم او را همراهی می‌کردم، گفت:

- سلام عزیزم اسم من هستی هست!

 در جواب لبخند پررنگی زدم گفتم:

- من هم فاطیما هستم.

 حالا مامان بود که حرفمان را قطع کرد و گفت:

- عزیزم بیا داخل تا ظرف رو خالی کنم و برات بیارم.

  بعد از چهارچوب در خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت. هستی با یک اجازه‌ی مختصر و کوتاه  به داخل خانه راهنمایی شد و گفت:

- خونه‌ی خوبیه؟ ترسی نداره؟ از چیزی نمی‌ترسی؟

یک تای ابرویم را بالا انداختم و به سمت اتاقم راهنمایی‌اش کردم و در  سفید اتاقی که متعلق به من بود را پشت سرم بستم و به او گفتم:

- خونه‌ی بزرگی هست ولی مثل این‌که خیالاتی می‌شم داخلش!

 دستانم را در آغوش دستان گرمش گرفت و گفت:

- نمی‌خوام بترسونمت ولی مراقب خودت و مامانت باش، خیلی!

 با این حرفش در یک آن دلم ریخت؛ با ترسی که حالا بند- بند وجودم را با عرق سرد همراهی می‌کرد، پرسیدم:

- برای چی؟

می‌خواست لب باز کند و جوابم را بدهد که  با صدای مامان  منصرف شد و به سمت در قدم برداشت؛ در یک‌ لحظه رخ سپیدش را به طرفم برگرداند و گفت:

-  بعداً برات‌ میگم.

سرپرست: @ Aryana🌻

@ Parya   @ حضرت مرگ   @ ستایش گودرزی    @ فاطمه زهرا سلطانی  

@ نفیسه  @ ژولیت  @ نیکتوفیلیا   @ آلفای نقره ای   @ ماهی   @ عاشقِ سورنا  @ م.مرعشی

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 15
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

در حال بدرقه کردن هستی بودم که نگاه چشمان قهوه‌ای عادی‌اش را به چشمانم قرض داد و گفت:

- خوب من دقیقاً خونه روبه‌روی شما هستم، هر موقع خواستی می‌تونی بیای دیدنم.

 من هم در جواب گفتم:

-مرسی در خونه‌ی ما هم به روی تو بازه! هر موقع خواستی بیا، منتظرتم.

 بعد از دادن یک لبخند به یکدیگر یادم افتاد می‌توانیم با تلفن با هم در تماس باشیم؛ راه آشپزخانه را در پیش‌گرفتم و موبایلی که جلد زرد رنگی داشت و انیمه مورد علاقه‌ام را به من نشان می‌داد، از روی اُپن آشپزخانه برداشتم و به سمت  در ورودی و خروجی برگشتم؛ هنوز داشتند پچ پچ می‌کردند، مزاحم پچ- پچ‌های طولانی هردویشان شدم و گفتم:

- هستی جون می‌تونی شماره‌ام رو ثبت کنی، خوشحال میشم با هم در ارتباط باشیم!

منظور حرفم بیشتر در مورد خانه و خیالاتم بود، که گویا او هم منظور مرا فهمیده بود و با تمام تلاش، سعی می‌کرد مرا درک‌ کند. با لحنی که بخواهد به من بفهماند که از این پیشنهاد راضی است گفت:

- البته، ولی من‌ گوشی‌ام همراهم نیست شماره‌ام رو میگم‌ یه زنگ بهش بزن تا شماره‌ات برام بیوفته.

حرفش را با علامت‌های سر به طرف پایین و بالا به‌طور متوالی تأیید کردم و پس از زدن پسورد گوشی، وارد تلفن شدم؛ اعدادی را که به ترتیب از دهانش خارج می‌شد را گرفتم تا به یازده رقم رسید و تکمیل شد. بعد از خوردن دو بوق تماس را قطع کردم و آن شماره را به نام هستی دو ذخیره کردم. دومین دوستم با نام هستی بود برای همین با شماره‌ی دو او را ذخیره کردم. بعد از تکمیل ذخیره‌ی شماره‌ی دوست جدیدم موبایلم را مجدداً خاموش کردم و در جیب راست شلوار لی خاکستری‌ام جای دادم؛ گویا زمان رفتن هستی‌ فرا رسیده بود و با خداحافظی از جانب هر سه نفرمان منزل ما را ترک‌ کرد.

راه آشپزخانه را در پیش گرفتم که مشاهده کنم غذای همسایه یا بهتر بگویم دوست جدیدم چه چیزی است! با صدایی نسبتاً بلند، طوری که به واضح به گوش مامان برسد گفتم:

- مامان غذا چی آورد؟ ساعت دو ظهره نمی‌خوای به من ناهار بدی؟

صدایش از من بلندتر بود و می‌فهمیدم که در هر قدم به من نزدیک‌تر می‌شود، گفت:

- سوپ آورده دستش درد نکنه، توی قابلمه بادمجونی روی سینکِ.

 آدرس گفته شده از جانب مامان را دنبال کردم و به همان قابلمه بادمجانی که گفته بود رسیدم. مقابلش قرار گرفتم و همانند این فیلم‌ها در بسته شده‌اش را کنار زدم و از بوی خوش ادویه‌هایی که آن‌ها را نمی‌شناختم لذت بردم. فوق العاده بود! ای کاش مزه‌اش هم مانند بویش عالی باشد چون فکر می‌کنم در این یک هفته اسباب‌کشی غذای درست و حسابی نخورده باشم؛ فقط پیتزا، فقط ساندویچ و فینگر فودهای دیگر را چشیده بودم.

نگاهی کوتاه به آب چکانی انداختم که تارهای عنکبوت روی میله‌هایش حالم را داغان‌تر از گرسنگی می‌کرد، حوصله‌ی شستن ظرف هم نداشتم؛ به‌طرف کارتن‌های مربوط به ظروف و وسایل آشپزخانه خم شدم و گوشه‌ی کارتن را کنار زدم، بعد از این‌که از وجود آن ظروف سالم و تمیز آگاه‌ شدم، به‌طور کامل چهار ورقه‌ی درش را کنار زدم و دو کاسه‌ی مسی قهوه‌ای نوری را برداشتم و روی سینک کنار قابلمه جای دادم. ملاقه را از بین آن همه‌ خرت و پرت با هزاران بدبختی و راهنمایی‌های مامان پیدا کردم. 

@ Aryana🌻  @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 چند ملاقه سوپ در هر کاسه جا دادم و با گرفتن لبه‌های کاسه آن‌ها را به میز راهنمایی کردم، که هم‌زمان مامان هم در چارچوب در قرار گرفت و گفت: 

- یعنی تو نمی‌تونی دوتا کاسه بشوری بیاری؟ چرا این‌قدر تنبلی؟! 

 هم زمان که خودم را مقابل یکی از کاسه‌ها، روی صندلی جای می‌دادم گفتم:

- همین که تن دخترت سالم باشه کافیه قلبم.

نوچ- نوچی در گوشم زمزمه کرد و روی یکی از صندلی‌ها کنار من نشست. سمت راست خود او را حس می‌کردم.

در تمام‌ مدت بینمان یک سکوت حال به هم زن بود. طعم سوپ واقعا عالی بود و مزه‌ی سوپ زیر دندان‌هایم به خوبی حس می‌شد؛ طعمی دلنشین، اما حیف که سوپ به پایان رسید و قطرات آخر آن را هم نوش جان کردم. مامان می‌خواست ظرف‌ها را جمع کنم و بشوید که با اصرارهای من منصرف شد و به پذیرایی بزرگ رفت تا کمی استراحت کند. من هم دو کاسه را از روی میز برداشتم و در سینک راست ظرفشویی قرار دادم، شیر آب را به طرف بالا کشیدم که هم‌زمان صدای شلاقی آب که در اثر برخورد با کاسه‌ها بود در آشپزخانه‌ی تقریبا خالی پر شد. 

کثیفی و گرد و خاک بیش از حدِ این آشپزخانه دیگر داشت حالت تهوع را به جانم می‌انداخت که تصمیم گرفتم با وسایل بهداشتی به جانش بی‌افتم و یک دستی به سر و رویش بکشم. از کارتن‌های ظروف به ترتیب گذشتم تا به پارچه‌های دستمال‌کشی رسیدم. اولین دستمال آبی رنگ را برداشتم و در دستانم جای دادم، مامان از قبل مایع شوینده را برای دستمال‌کشی آماده کرده بود؛ برای همین تقریباً کارم راحت شد. دستمال را در تشت سفید مایع قرار دادم و خواستم دستم را هم خیس کنم که لرزشی روی پایم از جانب گوشی و جیبم موهای تنم را سیخ کرد. سریع گوشی را از جیبم خارج کردم و دکمه سبز رنگ جواب تماس را بالا کشیدم.

حتی نمی‌دانستم چه کسی است که‌ با شنیدن صدایش فهمیدم‌ که بود:

- الو، سلام‌ عزیزم‌ خوبی؟!

 از او‌ متنفر بودم. یک عوضی خیانت‌کار آن هم بعد از شش ماه رابطه‌ی عالی در یک خیانت همه چیز را به هم زد. با صدای تنفرآمیزی به گوشش رساندم که:

- هی عوضی، عشق تو مُرده! پس دیگه عزیزم- عزیزم نکن.

 صدای پوزخند‌های مسخره‌اش در گوشم می‌پیچید، اولین بار هم با خنده‌اش دلم را دزدید.

- دیگه قرار نشد بگی ما با هم کات کردیم. مگه یادت نیست آخرین باری که‌ هم رو ب*وسیدیم دو روز پیش بود، یادته که بعدش چه‌طور محکم‌ بغلم‌ می‌کردی؟ ها؟!

با یادآوری آن ب*وسه‌ی وحشیانه از جانبش حالم به هم خورد. دستی به زخم‌ کنار لبم کشیدم و با نفرت گفتم: 

- آره یادم‌ نرفته کسی‌ که شیش ماه عاشقش بودم رو توی یه کوچه‌‌ی خلوت بغل یه دختر دیگه دیدم. یادم نمیره که چطور محکم لب‌هام‌ رو به هم فشار می‌دادی که گوشه‌اش پاره شد! ای‌ کاش می‌تونستم با دو تا هرکول سر لب‌هات‌ شرط ببندم و بعد از برنده شدنم دستور قتل لب‌هات‌ رو بدم.

انگار ترسیده بود ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد، به من- من افتاده بود ولی با صدای عجزآوری گفت:

- ببین گلم‌ بابت زخم لبت متأسفم. دست خودم‌ نبود‌؛ من‌ واقعاً دوستت دارم! و اون فرد توی بغلم، ارغوان بود از روسیه برگشته بود.

تا الآن به بهانه‌ای که برای راضی کردنم می‌گفت گوش نمی‌کردم؛ ولی این‌که‌ خواهرش بعد از هجده سال تحصیل در روسیه به ایران بازگردد قابل تحمل‌تر بود تا سکوتش.

دو دل شده‌ بودم؛ ولی نمی‌خواستم قبول کنم. با صدایی مطمئن گفتم:

- از کجا باور کنم که داری راست میگی؟

در جوابم گفت:

- شناسنامه‌ی خودم، ارغوان و باب رو‌ آوردم، ارغوان هم پیشمه بیا کافه گیم محمد همون جای همیشگی تا بهت ثابت کنم‌ عزیزم.

دلم نمی‌خواست با او به هم بزنم؛ چون واقعا او را دوست داشتم و برای همین حرفش را قبول کردم و بعد از عذرخواهی از مامان که در حال استراحت روی کاناپه بود، لباس‌های سر تا پا سفیدی پوشیدم و کیف پول، گوشی و سوئیچ ماشینم را برداشتم و به سمت بیرون رفتم. در مشکیِ بزرگ و خروجی‌ خانه را باز کردم و شاسی‌بلند مشکی تمیزم را همراه با خودم خارج کردم و با ریموت در را بستم. تقریباً ده دقیقه‌ای در راه بودم که بالأخره به کافه‌ای دنج و دو طبقه که با نورهای زرد و قرمز و آبی نوشته‌ی کافه گیم را علامت می‌دادند، رسیدم. ماشین را جلوی کافه پارک‌ کردم و پیاده شدم. بعد از برداشتن وسایلم در ماشین را قفل کردم و خیلی سنگین وارد کافه شدم.

ارسلان همراه با‌ همان خانمی که ادعا می‌کرد با هم‌ نسبت فامیلی دارند روی مبل‌های راحتی زرشکی‌ نشسته بودند  که در مقابلم بلند شدند و هر دو به طرفم آمدند.

 @ نیکتوفیلیا  @ Aryana🌻   @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • نویسنده حرفه ای

@ مدیر منتقد  عزیزم رمان صفحه نقد نداره.

@ متین الان من نظرم رو کجا بگممممم

  • تشکر 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...