رفتن به مطلب

رمان رزاگینه| ...Kimia... و Tania کاربران انجمن نودهشتیا


H-T
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

Zahra.bm
post توسط Zahra.bm بررسی شد!

"نویسنده عزیز! شما سومین نفر برنده در مسابقات هاگوارتز شدید و 💛250 امتیاز💛 به همراه یک نشان 💚گرگ برتر💚 کسب کردید، موفق باشید🐺"

به H-T نشان " گرگ" و 250 امتیاز اعطا شد.

..به نام خداوند قلم..

img_20220715_152821_246_tg7p.thumb.jpg.8b4c26331c321bd85775ea901f6e3c7d.jpg

نام رمان:  رزاگینه

ژانر:    فانتزی

نویسندگان:    کیمیا و تانیا 

تاریخ شروع:  1400/12/6

خلاصه:

رزالیتا گراهام، دخترکی جوان و زیبا که علایقی متفاوت با بقیه دختران اطرافش دارد.  او شبانه روز  به دنبال راهی برای سفر به دنیای ماوراء است تا بتواند به دیگران ثابت کند باور‌های پوچی ندارد؛  اما دنیایی که او می‌خواهد به آن سفر کند،  دنیایی معمولی نیست.  دنیایی که مقصد اوست،  دنیایی ماورایی و مملوء از جانورانی جنگجو، حیله‌گر، خون‌خوار و خبیث است؛ لیکن آیا او واقعاً آماده‌ی این سفر هست؟! آماده‌ی سفری که هیچ راه برگشتی ندارد. آیا می‌تواند از پس خطرات بر بیاید؟! لیکن او فقط یک آدمیزاد است! شاید هم...

مقدمه:

شاید او تنها کسی بود که به وجودشان باور داشت. قرار نبود هیچکس از رازش خبردار شود؛ ولی وقتی صدای زوزه‌ی گرگ‌ها شنیده شد، از خود بی‌خود ‌می‌شد. ترس همراه با هیجان وجودش را فرا می‌گرفت. کاش او هم یکی از آن‌ها بود. مگر راهی بود که جزوی از آنان شود؟ او تمام خطرهای سفر را به جان خریده بود،  پس باید تبدیل می‌شد. طلسم! طلسم‌ها راه نجات را برایش هموار می‌کردند؛ اما... 

منتظر نقدهای قشنگتون هستیم: 

 

 

وابسته به هاگوارتز

@ ...Kimia...   @ زری گل🌻  @ مدیر راهنما

ویراستار: @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط .Crystal
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..^پارت 1^..

مقاله‌ای با موضوع جنگل سیاه را بستم و با خستگی خود را روی تختم ساختم. با خستگی به بدنم کش و قوصی وارد کردم و به پهلو دراز کشیدم. آرام انگشتانم را روی  جای نیش‌ آن مار کوچک   گذاشتم تا شاید تسکینی برای سوزش بی حد و اندازه‌اش باشد. لحظه‌ای چهره‌ام مچاله شد و با فریادی خفه لب زدم:

- فقط اگر اون مار احمق هی این ور اون ور نمی‌رفت الان این وضعیتم نبود!

اعصابم حسابی به هم ریخته بود. پس از یک روز مملوء از کتاب و مقاله‌خوانی، هیچ چیز دستگیرم نشده بود و این مرا آزرده‌خاطر می‌کرد. خسته به ساعت دیواری اتاق که عقربه‌هایش ساعت نه و چهل و پنج دقیقه را نشان می‌دادند چشم دوختم. 

همانند همیشه، نگاهم را به تم اتاقم که بهترین مکان در خانه بود دوختم. تمامی وسایل سفید رنگ بودند و با گلدان‌ها و گیاه‌های مختلف  تزئین شده بودند.  حتی روی سقف هم گیاه مورد علاقه‌ام پتوس، به زیبایی آویزان شده بود و این به اتاق تم خاصی می‌داد.  گوشه سمت راست اتاقم، محل کارم را به خود اختصاص داده بود. یک میز اِل مانند که  همانند بازار سیاه،  هرچه که می‌گفتی در آن پیدا می‌شد. البته، از نظر دیگران تصاویر و پلوراید‌های جنگل سیاه، خط جادوگری و گرگینه‌ها عجیب و وحشت‌آور بودند! ولیکن کیست که به سخن دیگران بیاندیشد؟!

چشمانم از من درخواست استراحت و خوابی شیرین داشتند؛ لیکن گویا فردی در محکم و بی‌پروا به دیواره‌استخوانی مغزم ضربه وارد می‌کرد! پس نمی‌توانستم درخواستشان را قبول کنم.  به آرامی از جای برخاستم و بدون آن‌که سر و صدایی تولید کنم، به سمت کمد کنار میز تحریرم رفتم و وسایل مورد نیازم را جمع و تی‌شرت و شلوار گشاد  کرم رنگم را با پالتو و شلوار مشکی رنگم تعویض کردم. جلوی آینه‌ی قدی اتاقم رفتم و یکبار استایلم را از زیر نظر گذراندم و  کلاه بافت مورد علاقه‌ام که هدیه‌ای از طرف مادربزرگم بود را پوشش گیسوان پانزده‌ سانتی کردم. با ساک طوسی رنگم از اتاقم  بیرون زدم.  نگاهم را به تم بی روح و  سالن پذیرایی و آشپزخانه  دوختم. پوزخندی از یک دندگی خانواده‍ام زدم و محتاطانه به  سمت اتاق کناری که اتاق پدر و مادرم بود رفتم. از فاصله‌ی میان درب و چهارچوب اتاق را نگاه کردم و از خواب بودن آنها مطمئن شدم. سپس از خانه بیرون زدم.

درحالی‌که روی زمین سفیدپوش قدم بر‌می‌داشتم، نگاهی به نمای خانه انداختم. خانه‌ی ما باغ زیبا و بالکن آرامش‌بخش و فضای دلنشینی نداشت. پس طبیعی بود هر لحظه به فکر فرار باشم! برخلاف چیزی که دیگران از خانواده‌ی من می‌دیدند، زندگی جالبی نداشتیم. البته، من زندگی جالبی نداشتم! به دلیل تفاوت علایق و نظراتم با اطرافیانم، همیشه طرد می‌شدم.  طرد شدن برای من،  یک برگ برنده است!  زیرا درحالی‌که دیگران باید همیشه به فکر نظرات دیگر و باشند،  من تنها هستم و به فکر نظر و افکار دیگران راجع‌به خودم نیستم.  هر چند که مردم همیشه حرف‌ می‌زنند؛  اما من عادت کرده‌ام. 

 سرم را پایین انداختم و نگاهم را به بوت‌های سیاه رنگم که تضاد دلنشینی با رنگ برف‌ها داشتند دوختم.  پیاده‌روی در ونکوور، آن هم این ساعت! اینکار واقعا دلنشین و آرامش بخش ترین کار دنیاست. همانند ماهی‌گیری در یک ظهر تابستانی، درحالی که‌ آرام به تنه درختی تکیه زده‌ای! تازه روز‌های ابتدایی زمستان ونکوور بود؛ اما هوا به قدری سرد بود که کمتر کسی در این ساعت در حال پیاده‌روی دیده می‌شد. به غیر از من که دیگر این خیابان‌ها من را می‌شناختند و اگر روزی پیاده‌روی نمی‌کردم، نگرانم می‌شدن!

شکلاتی نگاهم  را به درختان کاجی که در پارک کنارم قرار داشتند دادم. ریه‌هایم مملوء از هوای سرد بودند و این به من احساس سرزندگی می‌داد. 

پس از یک دور گردش عقربه‌ی برگ، کم- کم به پارک کیپ اسکات نزدیک شدم. پارکی پر از درختان کاج بلند قد و طبیعتی زیبا و دل‌انگیز!  همیشه وقتی از کنار این پارک می‌گذشتم، صدای زوزه‌ی گرگ‌ها به من خوشامد می‌گفت.  همان‌طور که به صدای زوزه‌ی گرگ‌ها گوش سپرده بودم آرام قدم برمی‌داشتم و از هوای تازه و مطبوع شبانگاه استفاده می‌کردم؛ ماه کامل در زیر ابر‌های باران‌زا پنهان شده بود و خود را از دید عُموم دور قرار داده بود.

این‌که ماه را نمی‌توانستم ببینم، از لذتی که از منظره می‌بردم کاسته بود. علاقه‌ی شدید من به ماه کامل وصف نشدنی بود. به دلیل همین علاقه‌ی من به زوزه‌ی گرگ‌ها، هوای سرد و ماه کامل، همه به من رزاگینه می‌گویند. ترکیبی از رزالیتا و گرگینه! به نظرم، لقب جالبی است. 

به سمت نیمکت چوبی کنار پارک قدم برداشتم و رویش نشستم. ساکم را باز کردم و فلاسک کوچک و سیاه رنگم را بیرون کشیدم. کمی از قهوه‌ی درونش را نوشیدم و به درختان کاج خیره شدم. 

هردفعه که نگاهم به چند دوست که بی پروا می‌خندیدند و تلو- تلو خوران با قدم‌های سستشان خود را جلو می‌کشیدند و یا معشوق‌هایی که عاشقانه قدم برمی‌داشتند و شبانه روز به یکدیگر عشق می‌ورزیدند می‌افتاد؛ فقط تنهایی خود را به یاد می‌آوردم. من درون ‌گرا یا منزوی نبودم، بلکه میان‌گرا بودم و هیچوقت از دیگران فرار نمی‌کردم. لیکن، دیگران این کار را می‌کردند! آنها اهمیتی به اخلاق و رفتار من نمی‌دادند و تنها مرا به خاطر علایقم  دیوانه و بیمار می‌دانستند. شاید، اگر می‌توانم افرادی را شبیه به خودم پیدا کنم، دیگر طرد نمی‌شدم و طعم عشق و محبت را می‌چشیدم.  به آرامی دفتری با جلد کرم رنگ را از ساکم بیرون آوردم و با روان‌نویس مونت‌ بلانکم تمام افکارم را روی کاغذ‌های دفتر نوشتم. این کار احساس بهتری به من می‌داد. افکار‌م را روی کاغذ می‌نوشتم و ذهنم را سبک می‌کردم. 

@ همکار ویراستار♥️

@ Aryana🌻  

ویرایش شده توسط H-H
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 17
  • تشکر 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..^پارت 2^..

پس  از گذشت دو ساعت و ربع، بالأخره تصمیم گرفتم به خانه بازگردم. ساعت یک بامداد بود و دیگر از پیاده‌روی و روی نیمکت نشستن، خسته شده بودم. گویی فرد داخل مغزم به خواب رفته بود و خواب نمی‌گذاشت حتی جلوی پاهایم را ببینم. گویا حتی قهوه خوردن هم فایده‌ای نداشت. کلاهم را از سر برداشتم تا نسیم سرد مانع خوابیدنم شود. 

بالأخره به خانه رسیدم. کمی نگاهم غمگین شد و با بی‌میلی به سمت درب خانه قدم برداشتم. کلید طلایی رنگم را از جیب پالتویم بیرون کشیدم و با یک حرکت درب خانه را گشودم. 

بوت‌هایم را در جاکفشی گذاشتم و با قدم‌هایی سست، به سمت اتاقم رفتم و خودم را روی تخت رها ساختم. 

***

به آرامی پلک‌هایم را از هم فاصله دادم و به سقف که ریسمان‌های گیاه پتوس از آن آویخته شده بودند  خیره شدم. چندی بعد، درحالی‌که هیچ میلی به ترک تشک نرم سپید رنگم و پس زدن آغوش همیشه گشوده آن نداشتم، برخاستم و به سمت دستشویی اتاق رفتم. صورتم را با آب سرد شستم و سپس لباس‌هایم را که از دیشب به تن داشتم با تیشرت و شلوار کرم رنگم، تعویض کردم. 

درب اتاقم را گشودم و وارد سالن پذیرایی شدم. عقربه‌های ساعت دیواری، هفت و نیم صبح را نشان می‌دادند. از آن‌جایی که عادت به صبحانه نداشتم، باز هم به اتاقم بازگشتم و وسایل دانشگاهم را در کیفم ریختم. شلوار شکلاتی رنگ را با یک بلوز بافتِ یقه اسکی و کرم رنگ ست کردم و شال بافت شکلاتی رنگم را هم دور گردنم انداختم و کلاه کرم رنگم هم روی سرم گذاشتم. همیشه‌، به این مدل استایل‌های تناژ شکلاتی رنگ و تقریبا کلاسیک شناخته می‌شدم. کیف دانشگاهم را دستم گرفتم و بدان آن‌که کسی متوجه شود، از خانه بیرون زدم. 

سال آخر دانشگاهم بود و از این بابت بسیار خوشنود بودم. چرا که بالأخره توهین و تحقیرهای همکلاسی‌هایم به پایان می‌رسیدند و می‌توانستم با خیالی آسوده به زندگی خود ادامه دهم. تفاوت آن‌چنانی با دیگران نداشتم؛ اما گویی در آن دانشگاه که مملو از ذهن‌های بیمار بود، اگر کسی رابطه‌ای نداشت یا هوش و درس خوبی داشت، یک بازنده به تمام معنا بود! ولیکن اگر بازنده بودن این است، پس دوست دارم همیشه بازنده باشم. من همیشه مورد آزار و اذیت بچه‌های دانشگاه قرار می‌گرفتم. البته که این توهین‌ها و تحقیر‌ها دیگر برایم مهم نبود. 

وارد دانشگاه که شدم، نگاه چندین نفر که در حیاط حضور داشتند به سمتم کشیده شد؛ لیکن هیچوقت به آن‌ها اهمیت نمی‌دادم. اینبار، فیونا جلو آمد و درحالی که با گیسوان بلوندش بازی می‌کرد،  با تمسخر لب زد:

- چه‌طوری شنل قرمزی؟ ببینم شیطان هنوز برات شنلت رو نیورده؟ 

و سپس بلند قهقهه زد و همراهانش هم به تقلید از او خندیدند. هرچند، حتی آنها هم نمی‌دانستند به چه چیزی می‌خندند. اینبار بلعکس همیشه، برای اینکه نشان دهم درون‌گرا و ساکت نیستم، ایستادم و بلند گفتم:

- اوه نمی‌دونستم انقدر نگرانی! متاسفانه خیاطشون مریضه و شنل چند هفته دیگه به دستم می‌رسه. شرک چه‌طوره؟ هنوزم غروب‌ها به غول تبدیل میشی یا طلسمت شکسته شد؟

همه از آنکه بالاخره پاسخ تمام تمسخر‌هایش را داده بودم متعجب بودند؛ ولیکن یک نفر با صدای بلند خندید و دیگران هم به خنده افتادند. نخواستم آنجا بمانم تا بتواند دوباره حرفی بزند، پس درحالی که زیر چشمی رخسار سرخ و دستان مشت شده‌اش را می‌دیدم، از آنجا فاصله گرفتم.

***

پس از اتمام کلاس‌هایم، به سمت کتابخانه‌ی همیشگی رفتم. دکور چوبی و قدیمی کتابخانه بسیار مرا سرخوش می‌کرد. بوی کتاب‌های قدیمی و نو، بوی گل و گیاه‌های آقای ادوارد، همه و همه مکانی آرامش‌بخش را برای عموم ایجاد کرده بود.

به محض آن‌که آقای ادوارد من را دید، دستی به موهای سفید کم پشتش کشید و با لبخند همیشگی‌اش گفت: 

- سلام رزالیتا! چه‌طوری دخترم؟ خیلی کم پیدا شدی. نکنه دیگه به کتاب خوندن علاقه نداری؟! 

لبخندی کوتاه روی لب‌هایم نقش بست و بعد درحالی‌که بند کیفم را مرتب می‌کردم، لب زدم: 

- سلام آقای ادوارد. بله، به‌خاطر درسم از فضای کتابخونه دور شده بودم. اما من رو که می‌شناسید! 

آقای ادوارد عینک ته استکانی‌اش را روی بینی گوشتی‌اش جابه‌جا کرد و با لبخند گفت: 

- درسته رزالیتا، من خوب می‌شناسمت. به طوری که می‌دونم الآن چه کتاب‌هایی باید بهت بدم! بیا این‌جا دخترم، یک کتاب تازه برام اومده. 

کمی جلو رفتم و او با لحن آرامی گفت:

- خیلی‌ها میگن این کتاب قسمت کوچیکی از جادوی سیاه رو داره. فکر می‌کنم به دردت می‌خوره! 

سپس کتاب را از قفسه بیرون کشید و به سمت من گرفت. با شور و اشتیاق کتاب را از دستش گرفتم و در کیفم گذاشتم. چندین کتاب دیگر هم برداشتم تا شاید اطلاعات بیشتری به دست آورم. پس از کمی بحث درباره‌ی کتاب‌هایی که دفعه‌ی پیش خوانده بودم، با آقای ادوارد خداحافظی کردم و از کتابخانه بیرون زدم. 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط H-T
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Zahra.bm
post توسط Zahra.bm بررسی شد!

"نویسنده عزیز! شما سومین نفر برنده در مسابقات هاگوارتز شدید و 💜250 امتیاز💜 به همراه یک نشان 💙گرگ برتر💙 کسب کردید، موفق باشید🐺"

به KIMIA KAZEMI نشان " گرگ" و 250 امتیاز اعطا شد.

پارت سوم

با قدم‌های آهسته خیابان‌های ونکوور را طی می‌کردم. گویی اصلاً دوست نداشتم به خانه برسم؛ اما به‌خاطر خواندن این کتاب‌ها هم که شده، به سرعتِ قدم‌هایم افزودم و خودم را سریع‌تر به خانه رساندم. 

به خانه که رسیدم، بدون آن‌که به اعضای خانه سلام کنم، به اتاقم رفتم و درب را بستم. کتاب‌ها را روی میز گذاشتم و با دقّت شروع به خواندنشان کردم. 

***

پس از گذشت چهار ساعت، آخرین کتاب را روی میز گذاشتم. خسته و بی‌حوصله شده بودم. در این کتاب‌ها هم چیزی دستگیرم نشده بود. البته هنوز کتاب اصلی را نخوانده بودم. باید روی آن دقّت بیشتری به خرج می‌دادم. خسته خودم را روی تخت رها ساختم و لحظه‌ی سفر کردنم را هزاران بار تصور کردم. 

پس از گذشت نیم‌ساعت، صدا‌هایی از سالن پذیرایی خانه به گوشم رسید. ابتدا توجه‌ای نکردم و باز هم نگاهم را به تلفن همراهم دادم؛ اما با شنیدن نام خودم، کمی کنجکاو شدم. بدون آن‌که از جای برخیزم، تارِ موهای کوتاهم را به پشت گوشم هدایت کردم و به صداها گوش سپردم. 

- لیام نمی‌تونی اِن‌قدر با دخترت بد رفتار باشی! اون دختر زیبا و باهوشیه. 

با شنیدن صدای آرام مادرم که مثل همیشه با پدرم سر من بحث می‌کرد، کنجکاوتر شدم. به آرامی از روی تختم برخاستم و به سمت درب سفید رنگ اتاقم رفتم. گوش سمت راستم را به در نزدیک کردم و با نگاهی کنجکاو و ابروهایی بالا پریده به بحث آن دو گوش سپردم. 

- رز تو متوجه نیستی، هر چه‌قدر من روی آینده رزالیتا حساسم تو بی‌خیالی. اون با خوندن این کتاب‌های مزخرف از زندگیِ واقعی دور میشه. شاید من حساس و بد رفتار نیستم، تو بی‌خیالی! 

حلقه زدن اشک در چشم‌های مادرم را به خوبی می‌توانستم تصور کنم. او زنی مهربان و زودرنج است و این حرف پدرم، قطعاً او را اذیت می‌کرد. 

شاید هم پدرم درست می‌گفت، خواندن کتاب‌های خیالی و هر لحظه اندیشیدن به گرگینه‌ها و دنیاهای موازی، من را از زندگی واقعی دور کرده بود؛ لیکن زندگی واقعی که پدرم از آن حرف می‌زد آن‌چنان هم جالب نبود. مقایسه شدن، تهدید، تحقیر، قضاوت، شکنجه، بی‌اعتمادی، طمع، بی‌قانونی و هزاران مشکل دیگر از جمله امکانات زندگی واقعی هستند! 

کم- کم بحثشان پایان یافت و هر که به اتاق خواب خود رفت. این‌بار، نمی‌خواستم به یک پیاده‌روی ساده برم. می‌خواستم برای چند روز از این خانه فاصله بگیرم تا بتوانم به درستی تصمیم بگیرم. فضای کذایی خانه اجازه‌ی درست فکر کردن و منطقی بودن را از من می‌گرفت. همچنین دیگر حوصله‌ی تحمل کردن نگاه سنگین دوست و آشنایان را نداشتم. 

بلوز بافت کرم رنگم و شلوار دمپای گشاد و قهوه‌ای رنگم را تن زدم. ساک مشکی‌ بزرگی برداشتم و کتاب‌ها، دفتر یادداشت‌ها، دو تا ماگ و فلاسک، قهوه، انواع خودکار و روان‌نویس و چند کلاه بافت را درونش قرار دادم و بی سر و صدا از خانه بیرون زدم. 

این‌بار، دوست داشتم به محلی کوهستانی‌تر بروم. در جایی که بتوانم ساعات بیشتری به تماشای گرگ‌ها بنشینم. همیشه در آن مناطق، گرگ‌های زیادی می‌بینم که با چشمان زیبایشان، به من زل می‌زنند و ساعت‌ها من و آنها به یکدیگر نگاه می‌کنیم. 

پس از یک ساعت پیاده‌روی لذت‌بخش، به منطقه‌ی مورد نظرم رسیدم. لبخندی زدم و نگاهم را به منظره‌ی مورد علاقه‌ام دوختم. دانه‌های برف، با هم برای رسیدن به زمین مسابقه می‌دادند. زمین کاملا پوشیده‌ از دانه‌های سفید و پاک برف بود. زیر چندین درخت کاج که رویش را برف پوشانده بود، سنگ‌های بزرگی برای نشستن بود. به آرامی روی برف‌ها قدم می‌زدم تا بافت تمیز و صاف زمین خراب نشود. روی سنگ بزرگی که زیر یک درخت کاج بود، نشستم و کتاب‌هایم را از کیفم بیرون کشیدم. در این هوای سرد و این منظره‌ی آرامش بخش، کتاب خواندن بیش از همیشه لذّت‌بخش بود!

چند دقیقه که گذشت، صدای نزدیک شدن یک جانور را احساس کردم. با کمی دقت متوجه شدم که آن یک گرگ است. به آرامی با لبخند برگشتم و به چشمان زرد و زیبای گرگ چشم دوختم. گرگ‌ها هیچوقت به من آسیبی نمی‌رساندند و این برایم جالب و هیجان‌انگیز بود. آرام و درحالی‌که روی زمین نشسته بودم خودم را جلو کشیدم. به آرامی و با نگاهی پر از محبت، دستم را از روی برف‌ها برداشتم و با آرامش و صبر، موهای گرگ را نوازش کردم. 

چندی بعد، با شنیدن صدای فریاد مردی که نزدیک می‌شد، در جای خود خشک شدم.

@ همکار ویراستار♥️

 @ زری گل🌻  @ Aryana🌻

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نگاهم به سمت صدای کشیده شد. مردی با موهای جوگندمی و آتش دانی در دست به سمت من می‌دوید. با ترس از جای خود برخاستم. گرگ برای محافظت از من بلند شد و جلویم ایستاد. 

مرد به سرعت خود را من رساند. از شدت دوندگی نفس- نفس میزد. آتش‌دان را به سمت گرگ گرفت که گرگ ترسید و به سرعت فضا را ترک کرد.

با چشمانی عسلی سرشار از نگرانی سر تا پایم را نگاه کرد و گفت: 

- حالت خوبه؟ 

به‌خاطر کمبود اکسیژن حاصل از دویدن صدایش به سختی شنیده می‌شد. کمکش کردم روی تخته سنگی که در کنارم قرار داشت بشیند. از فلاسک طوسی رنگم کمی آب در ماگ آبی رنگم ریختم و ماگ را به دستش دادم.

صدای سرفه‌های خشکش در کوهستان اکو می‌شد. هنوز هم نفس- نفس می‌زد. معلوم نبود چرا به ناگه این‌طور با سرعت خود را به من رسانده و گرگ عزیزم را فراری داده است! 

بعد از کمی نوشیدن آب زمزمه کرد: 

- حتماً ترسیدی وقتی اون گرگ بهت حمله کرد! البته خب منم بودم می‌ترسیدم! 

بی‌تفاوت شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: 

- نه، اون‌ها هیچ آسیبی به من نمی‌زنن. 

سکوت کردم و نگاهم را به پایین کوهستان انداختم. آن‌جا که در لابه‌لای درختان چشمانی زرد من را می‌نگریست. از این‌جا به خوبی می‌توانستم نگاه ترسیده‌ی گرگ را ببینم. تنها صدای نفس‌هایمان و زوزه‌ی گرگ‌ها بود که میان سکوتمان فاصله‌ می‌انداخت.

دوباره صدایش بلند شد و درحالی که ماگ در دستش خیره شده بود گفت: 

- خیلی شجاعت داری دخترم. چه‌جوری این‌جا تنها توی این جنگل این موقع شب نشستی! 

نگاهی به استایل و کیفم انداخت و با حالتی پدرانه ادامه داد: 

- به‌خاطر تفاوت با بقیه، رفیق گرگ بیابون و همنشین جنگل شدی؟ 

با حرفش لبخندی تلخ مهمان لب‌هایم شد. آن‌قدر تفاوتم با دیگران احساس می‌شد؟ فقط به‌خاطر علاقه‌ به دنیای ماوراء؟ البته هر کس با دیدن آن همه کتاب تخیلی و ماورایی در کیفم همین فکرها را می‌کرد. خواستم حرفی بزنم؛ لیکن سکوت کردم تا ادامه بدهد. 

نگاهی به چشمان قهوه‌ای رنگم انداخت و پلک‌هایش را بر هم زد. ادامه داد: 

- همین تفاوت‌هاست که تو رو از اونا دور کرده! دلت نمی‌خواد باهاشون یک‌رنگ بشی؟ 

نگاهی به گوی عسلی رنگش که مایل به قرمز بود انداختم و گفتم: 

- من خودم رو با تفاوت‌هایی که دارم دوست دارم. نظر بقیه برای من اولویت نیست! 

با تعجب نگاهی انداخت. نگاهش برایم تازگی نداشت همه برای بار اول که من را می‌بینند چنین متعجب می‌شوند. 

زمزمه کرد: 

- خیلی عجیبی، خیلی زیاد!

حرف‌هایش به ظاهر تلخ بود؛ اما بوی حقیقت می‌داد. با سختی دست بر زانو زد و بلند شد. دستانش لرزش محسوسی داشت. با خنده گفت: 

- ممنون که گذاشتی مزاحم خلوتت بشم. کلبه‌ی من وسط جنگله! هر جایی کارت گیر کرد بیا بالای کوه فریاد بزن: «من به کمکت احتیاج دارم جک»، مطمئن باش کمکت می‌کنم.

لبخندی به مهربانی‌اش زدم. دستش را به سمتم دراز کرد: 

- از آشنایی باهات خوشحال شدم، رزالیتا! 

با تعجب نگاهی به او انداختم. ولی من که خودم را به او معرفی نکردم. گویا سؤالم را از چشمانم خوانده باشد لبخندی تحویلم داد و بدون هیچ پاسخی به همان سرعت که پیدایش شده بود در تاریکی جنگل گم شد!

روی برف‌های سفید نشستم و به حرف‌هایش فکر کردم. شاید من متعلق به این‌جا نباشم! 

مثلاً چه خوب می‌شد اگر مثل موگلی در انیمیشن کتاب جنگل چند گرگ مرا در جنگل پیدا می‌کردند و به فرزند خواندگی می‌گرفتند! 

ساکم را به نزدیکی خود کشیدم. در ساک را باز کردم که ناگهان چشمم به جلد قرمز و براق کتابی که آقای ادوارد بهم داده بود افتاد. از داخل کیف بیرون کشیدمش و نگاهی به اسمش انداختم. «جهان دوم» اسمش که جذاب بود، امیدوارم مطالب درونش هم جذاب و کاربردی باشد. 

*** 

با حس کمردرد سرم را از روی نوشته‌های کتاب برداشتم و نگاهی به آسمان کردم؛ آسمان رو به روشنی می‌رفت. آسمان گرفته بود و به نظر می‌آمد که برف سنگینی ببارد. 

@ Aryana🌻 @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

کتاب را بستم و در ساک گذاشتم. فلاسک و ماگ که روی برف‌ها بودند، برداشتم. با دیدن ماگ آبی به یاد حرف‌های جک و دیشب افتادم. وسایلم را در ساک مشکی رنگم جا دادم و از جای برخاستم. رطوبت برف‌ها از لباسم رد شده بود و به کمرم رسیده بود. احساس بدی داشتم ولیکن اهمیتی ندادم و به سمت پایین کوه به راه افتادم.

با یه یاد آوردن این‌که جایی برای رفتن ندارم، از حرکت ایستادم. پاهایم تا ساق در برف فرو رفته بودند. رطوبت سبب بدن درد شدیدی برایم شده بود. صدای خش- خش برگ‌های گیاهان همیشه سبز توجه‌ام را جلب کرد. با دقت نگاهم به آن سمت کردم. توله گرگی کوچک و خاکستری رنگ با چشم های زرد رنگش آرام از میان بوته بیرون پرید. 

به سمتم آمد و پوزه‌اش را به بوت‌های بلند مشکینم مالید. خم شدم و سرش را نوازش کردم. دوباره از پشت بوته صدایی آمد. حدس زدم که باید والدین این توله گرگ زیبا باشند. به آرامی از آن فاصله گرفتم و روی زمین نشستم. نمی‌خواستم آنها را بترسانم و سعی داشتم با حرکات بدنم نشان دهم که دوستشان هستم و به آنها آسیبی نمی‌زنم.

گرگی سفید و درشت هیکل با چشمانی سرخ از پشت بوته خارج شد. دور توله چرخید و او را بویید. پس از چند دقیقه آرام- آرام به من نزدیک شد. دستم را بالا بردم که سرش را زیر دستم برد و منتظر نوازشم شد. با این چشمانش اگر در دنیای گرگینه‌ها بود بدون شک آلفا بود. از زیر دستم بلند شد و چند قدمی دور شد. رفتارش را با نگاه زیر نظر داشتم. با چشمانی منتظر نگاهم می‌کرد، گویا منتظر بود که به دنبالش راه بیافتم. 

بلند شدم و ساکم را برداشتم. آرام- آرام پشتش قدم برمی‌داشتم. نمی‌دانستم مرا به کجا می‌برد، اما می‌دانستم مرا در خطر نمی‌انداخت. 

*** 

بعد از گذر دو ساعت پیاده‌روی بدون وقفه در وسط جنگل ایستاد. اطرافم مملوء از درختان کاج بود. نگاهی به پشت سرم انداختم. رد پاهایمان روی برف‌ها نقش بسته بود و راه طولانی‌ای که طی کرده بودیم را نشان می‌داد. سرم را که برگرداندم، خبری از آن گرگ سرخ چشم نبود. ابرو‌هایم از خشم در هم گره خورد؛ امیدوارم اتفاقی برایش نیافتد. اگر کسی او را با این چشمان دلربا و سرخ رنگ می‌دید، به حتم او را می‌کشت.

با خستگی روی تخته سنگی که آن اطراف بود نشستم و ساکم را روی برف‌ها کنار پا‌هایم انداختم. پاهایم را از کفش و جوراب‌های مشکینم را درآوردم تا هوایی به انگشتان پایم برسد. تمام نقاط پاهایم به لطف برف و پیاده‌روی طولانی، به رنگ سرخ درآمده بود. آفتاب در سمت غرب بود و نشان می‌داد که ساعت از دوازده ظهر گذشته است. با صدای شکمم متوجه‌ی گرسنگی بیش‌ از حدم شدم. شکلات انرژی‌زا حاوی کره‌ی بادام‌زمینی و عسل را از جیبم درآوردم و در دهانم گذاشتم. 

با رسیدن شکلات به معده‌ام چشمانم باز شد. کفش‌هایم را پا کردم و دوباره به راه افتادم تا به سمت کتابخانه آقای ادوارد که تقریباً نزدیک‌ترین مکان به این‌جا بود بروم و کمی در آن‌جا وقت بگذرانم. با دیدن کلبه‌ای چوبی در وسط جنگل از حرکت ایستادم. چرا تا به حال متوجه‌ی این کلبه نشده‌ام؟! قدمی به سمت درب برداشتم. نوری درون کلبه روشن شد و من را وسوسه‌ام کرد که به داخل کلبه ورود کنم. در را آرام با پا هل دادم. ساکم را در دستم محکم گرفتم. درون کلبه خالی از سکنه بود. آرام در را پشت سرم بستم و با نگاهی جست و جو‌گر اطراف را نگریستم. شومینه روشن بود و فضای اتاق را گرم کرده بود. صدای تق- تق بوت‌هایم بر روی پارکت چوبی در فضا می‌پیچید. بوی چوب و خاک مرطوب زیر بینی‌ام زد. یکی از بوهای مورد علاقه‌ام! 

تابلوی نقاشی بزرگی بالای شومینه بر دیوار کوبیده شده بود. درختانی تیره کل بوم را پر کرده بودند. درمیان درختان، چشمانی که بی شباهت به یاقوت زرد رنگ نبودند توجه‌ام را به خود جلب کرد. در میان گله‌ای گرگ‌های چشم زرد نگاهم به دو چشم سرخ برخورد کرد. دستم را به دو چشم سرخ رساندم و آن را لمس کردم. صدای تق- تق سوختن چوب بلند شد. نگاهی به شومینه انداختم که آتش سرخ رنگش به رنگ آبی تبدیل شده بود. با تعجب نگاهی به آتش انداختم. دستم را نزدیک آتش بردم ولی هیچ گرمایی از آن منتشر نمی‌شد. دستم را نزدیک برد به گونه‌ای که اگر آتش زبانه می‌کشید با دستم برخورد می‌کرد. کنجکاوی‌ام بیشتر شد. دستم را درون آن فرو بردم. سرمایی دستم را در برگرفت و مسبب لرزی بر اندامم شد. انگار کسی دستم را می‌کشید.

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  

@ Ayda rashid  @ آلفای نقره ای  @ حضرت مرگ

ویرایش شده توسط H-T
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم!

نمی‌توانستم حرکتی کنم؛ فقط به سمت آتش کشیده می‌شدم و چشمانم سنگین و سنگین‌تر می‌شد. از لابه‌لای فاصله‌ی کم پلک‌هایم، آتش را می‌دیدم که هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و مرا با قدرت بیشتری به داخل خود می‌کشید. زمزمه‌های آرامی را در کنار گوشم می‌شنیدم. کم- کم احساس کردم پا‌هایم دیگر روی زمین نیستند. گویی اصلاً روی زمین نبودم. عضلات بدنم به شدت درد می‌کردند و سرگیجه‌ی عجیبی داشتم. جاری شدن مایعی غلیظ از بینی‌ام را به خوبی احساس می‌کردم. ثانیه‌ای بعد، سیم اتصال مغزم با جهان بیرون به طور کامل، قطع شد. 

***

به آرامی پلک‌هایم را از هم فاصله دادم. به محض باز شدن چشم‌هایم، درد تمام بدنم را فرا گرفت. دستم را محکم مشت کردم که مچاله‌ شدن سبزه‌ها را احساس‌ کردم. چشمانم را بیشتر گشودم و اطرافم را نگاهی دقیق انداختم. 

درون جنگلی تاریک‌ اما زیبا به تنه‌ی درختی تکیه داده بودم. سرم را از تنه‌ی درخت فاصله دادم و دستی به چمن‌های سبز رنگ کشیدم. دورتادورم درختان بلند قد عجیبی قرار داشتند و صدای زوزه‌ی گرگ‌ها تمام جنگل را فرا گرفته بود. برگ درختان رده‌هایی از رنگ بنفش و آبی داخلشان  داشتند. با آن‌که تاریکی بر جنگل حکم فرما بود، نور آبی رنگی فضای جایی که من نشسته بودم را روشن می‌کرد. این، زمانی عجیب‌تر شد که برگ درختان جلوی دیده شدن آسمان را گرفته بود و نور ماه به من نمی‌خورد! 

کمی بعد، برخاستم و به آرامی در جنگل شروع به راه رفتن کردم. نور آبی همچنان با من همراه بود و این کمکم می‌کرد تا جلوی پایم را به خوبی ببینم. جنگل زیبا و البته آشنایی بود. گویی قبلاً خود را در این جنگل دیده باشم. 

چشم‌هایم را به درختان دوخته بودم که لحظه‌ای بوت‌هایم به چیزی برخورد کردند و مرا به زمین انداختند. ناله‌ای سر دادم و بعد، نگاهم به کتاب جلد قرمزی افتاد. 

- این این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ 

به محض اتمام جمله‌ام کتاب با سرعت شروع به ورق خورد کرد و روی صفحه‌ای ایستاد. با رنگ سبز جمله‌ای که با مرکب نامرئی نوشته شده بود، هایلایت شد. 

- درختانی با برگ‌هایی آبی و بنفش. نوری آبی یا سبز. چشمانی قرمز یا زرد. صداهایی عجیب. به جنگل سیاه خوش آمدید! هشدار، از قلمرو گرگ‌ها دور بمانید. 

کمی ترسیدم. پس به جنگل سیاه آمدم! به‌خاطر همین برایم آشنا بود. به سرعت کتاب را بستم و آن را در دستانم گرفتم. 

با ترس و لرز به جلو قدم برمی‌داشتم. می‌دانستم امشب شب چهاردهم است و همین، ترسم را دو برابر می‌کرد. به ناگه، نوری بنفش توجه‌ام را به خودش جلب کرد. با قدم‌هایی آهسته به سمت نور رفتم که با کلبه‌ای چوبی مواجه شدم. به محض وارد شدن به کلبه، با انبوهی از معجون و طلسم‌ها روبه رو شدم. 

کتاب را روی میز رها ساختم و ناخودآگاه به سمت کتاب طلسم‌هایی که روی زمین ریخته شده بودند کشیده شدم. 

حال که به جنگل سیاه آمده‌ام و بزرگ‌ترین آرزویم برآورده شده، به سراغ آرزوی بعدی‌ام می‌روم؛ یعنی تبدیل شدن به یک گرگینه! 

نگاهی به ماه کامل انداختم، امشب خطرناک‌ترین شب در جنگل سیاه بود! پس برای احتیاط، چندین طلسم و معجونی که به درد می‌خورد را برداشتم و داخل کیف چرمی‌ای که کنار کلبه بود گذاشتم. نصف کتاب سرخ رنگم بیرون از کیف بود. نگاهی به کلبه انداختم تا چیزی از قلم نیافتاده باشد. تصمیم گرفتم از کلبه خارج بشوم که نگاهم به معجون سبز رنگی افتاد. دستم را به سمت معجون سبز رنگی بردم که به ناگه درد شدیدی بدنم را فرا گرفت. 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  @ حضرت مرگ @ Torkan dori

ویرایش شده توسط MOON_.
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم!

از درد ناله‌ای بلند سر دادم و روی دو زانویم نشستم. احساس می‌کردم استخوان‌هایم درحال شکسته شدن هستند. فریاد‌هایم تمام جنگل را فرا گرفته بود و صورتم در هم مچاله شده بود. دستم را به میز گرفتم و آن‌قدر آن را در دستم فشردم که میز روی زمین افتاد. شیشه‌ی معجون کنارم را در دست گرفتم و برای تسکین دردم آن را فشرم که در یک ثانیه شیشه در دستانم خرد شد. قطره‌های خون روی زمین می‌ریختند و من دردم بیشتر و بیشتر می‌شد. گویی یک نفر با تبر، درحالی‌که زنده بودم به استخوان‌هایم ضربه می‌زد. درد را با تمام وجودم احساس می‌کردم و حاضر بودم در آتش زنده- زنده بسوزم اما دیگر این درد را تحمل نکنم. 

احساس می‌کردم تصویر خودم را جلوی چشمان بسته‌ام می‌بینم. مردمک‌هایی زرد و دندان‌هایی به تیزی تیزترین چاقوی دنیا! هنوز هم گویی تبر به استخوان‌هایم کوبیده می‌شد.

این‌بار، نوبت پوستم بود. مو‌های بدنم رشد کردند و موهای یک گرگ، بدنم را در بر گرفت. مغزم کم- کم هشدار خاموشی می‌داد و گویی جانوری جنگجو در بدنم آماده‌ی خدمت بود. ثانیه‌ی آخر، نگاهی به ماه کامل انداختم و ارتباطم با دنیای بیرون همراه با دردی طاقت‌فرسا قطع شد.

***

نور شدیدی در چشمانم زد که باعث شد از خواب بیدار شوم. نگاهی به اطراف انداختم و باز هم چشمانم را بستم. نمی‌توانستم از جای برخیزم و گویا بدنم از مغزم فرمان نمی‌گرفتند. دوباره سعی کردم تا چشمانم را باز کنم. به سختی پلک‌های سنگینم را از هم فاصله دادم.

هنوز هم در همان کلبه بودم؛ لیکن نه روی زمین، روی تختی در گوشه‌ی کلبه دراز کشیده بودم. سعی کردم از جای برخیزم و موفق هم شدم. پاهایم را روی کف چوبی کلبه گذاشتم و با یک حرکت از جای برخاستم. نگاهی به اطراف انداختم. کلبه کاملاً تمیز و مرتب بود. شاید هم دیشب فقط یک خواب بوده است؛ لیکن آن دردها آن‌قدر واقعی و طبیعی بودند که نمی‌توانم قبول کنم همه‌ی دیشب فقط یک خواب بوده است! 

خاطراتی مبهم از دیشب به یاد داشتم؛ حتی خاطراتی که گویی برای خودم نبودند! تصویر پسری که سعی می‌کرد مرا آرام کند. فریاد‌هایی مبهم و ماه کامل! تنها چیزهایی که پس از آن اتفاقات دردناک به خاطر می آوردم فقط و فقط همین ها بودند. 

سرم تیر می‌کشید و بدنم کمی درد می‌کرد. لنگ- لنگان به سمت در کلبه که باز بود قدم برداشتم. دستم را به چهارچوب درب گرفتم و به بیرون خیره شدم. نسیم خنکی که از سمت کوهستان می‌آمد به صورتم برخورد کرد. چنگی به موهای کوتاهم کشیدم و با چشم اطرافم را می‌کاویدم. لحظه‌ای بی‌خیال شدم و به درون کلبه برگشتم و به دنبال کیفم گشتم.  

- پس کجان این‌ها؟ 

گویی کیف به کل غیب شده بود! لحظه‌ای نگاهم به لباس‌هایم افتاد. بلوز بافتم نخ کش و پایین و قسمت زانوی شلوارم پاره شده بود! هرچه می‌گذشت از آمدن به جنگل سیاه پشیمان و پشیمان‌تر می‌شدم. هر چه‌قدر هم زندگی معمولی‌ای داشتم، باز هم از خطرها دورتر بودم! اشک در چشمانم حلقه زد. 

با ترس و دلهره سریع از کلبه بیرون زدم و به طبیعت وحشی پناه بردم. چند قدم عقب رفتم که به پیکری مردانه برخورد کردم. ترسم چند برابر شد و قطره‌ اشکی لجوج از پس مژه‌های جنگلی‌ام روی گونه‌ام افتاد. افتاد. به آرام به پشت برگشتم و نگاهم در نگاه طوسی رنگش قفل شد. با چشمانی بهت زده عقب رفتم. 

- چرا از کلبه بیرون اومدی؟ 

آن‌قدر اتفاقات عجیب افتاده بود که هنوز هم در بهت و شوک بودم. فک قفل شده‌ام مانع خارج شدن کلمات از دهانم می‌شد. قدمی جلو برداشت که با ترس عقب رفتم و دوباره داخل کلبه شدم. با نگاهی خنثی به چهارچوب درب تکیه زد و گفت: 

- نترس، چیزی نیست. فقط می‌خوام کمکت کنم! 

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

سپس، برگشت و گیاهان عجیب و غریبی که به همراه داشت را از بیرون به داخل کلبه آورد و روی میزش گذاشت. چشمانم کمی گرد شد. مگر این همان میزی نبود که دیشب من آن را روی زمین انداخته بودم؟ چه‌طور این‌قدر سالم بود؟! او حتماً چیزی از دیشب می‌داند و نمی‌خواهد به من بگوید.

 لبخندی به رویم زد و با دقّت مشغول کارش شد و من فقط نگاهش می‌کردم. سر از کارش در نمی‌آوردم؛ لیکن عجیب برایم جذاب بود. گویی هیپنوتیزم شده بودم. چند بار پلک زدم. او یک جادوگر بود، هر کاری از او بر می‌آمد! روی تخت نشستم و به معجون‌های رو میز چشم دوختم. بدون آن‌که نگاهی به من بیاندازد، پرسید: 

- دیشب این‌جا چی‌کار می‌کردی؟

لحظه‌ای سکوت کردم و فکر کردم واقعیت را به او بگویم یا دروغ؟! نمی‌توانستم یه یک جادوگری که نمی‌شناسمش اعتماد کنم؛ لیکن مجبور بودم. او تنها کسی بود که می‌دانست چه بلایی سر من آمده است! نگاهی به اطراف انداختم و هر دو آرنجم را روی زانوهایم گذاشتم و با صدایی گرفته لب زدم: 

- خودم هم نمی‌دونم. دیشب اومدم این‌جا. اولش توی جنگل بی‌هدف می‌گشتم؛ ولی بعدش نگاهم به کلبه‌ افتاد. اومدم توش و بعد هم دیدم کلی معجون و طلسم این‌جاست. گفتم شاید به درد بخورن که وقتی خواستم از کلبه بیام بیرون، یکهو اتفاقاتی افتاد و بعدش اصلاً هیچی یادم نمیاد. 

پس از مکثی کوتاه به سمتم برگشت و کوتاه نگاهم کرد. با لبخند لب زد: 

- خب اشکالی نداره. چه‌طور اومدی جنگل سیاه؟! 

دوست نداشتم پاسخش را بدهم. پس نگاهم را به کف کلبه دوختم و لبانم را به یکدیگر فشردم. تک ابرویی بالا انداخت و گویی فهمید نمی‌خواهم چیزی بگویم. برایم عجیب بود که نپرسید چه اتفاقاتی برایم افتاد؟! کمی به لبخند و رفتارهایش مشکوک شدم. 

چندی بعد، شنلی زیبا از جنس چرم را به سمتم گرفت و من هم آن را پوشیدم. سپس بدون آن‌که حرفی بزند از کلبه خارج شد و درب را پشت سرش بست. پسر عجیبی بود! 

- جادوگر عجیب! 

پوزخندی زدم و کنجکاوانه شروع به گشتن کلبه کردم. تا کیفم را پیدا نمی‌کردم بی‌خیال نمی‌شدم. معجون‌هایی که دیشب برداشته بودم سر جایشان بودند؛ پس حتماً او کتابم را هم جایی پنهان کرده است. 

پس از یک ساعت گشتن، باز هم چیزی دستگیرم نشد. خیلی برایم عجیب بود؛ یک ساعت است که رفته و اصلاً برایش مهم نیست که من در کلبه‌اش هستم! 

کلاه شنلم را روی سرم انداختم و از کلبه بیرون زدم. دیگر دوست نداشتم در آن کلبه‌ی عجیب و کذایی بمانم. او یک جادوگر بود، پس قطعاً آن کتاب را جلوی رویم نمی‌گذاشت. سعی می‌کردم اطراف کلبه را بگردم تا شاید کتاب را پیدا کنم. 

- همه‌اش تقصیر خودمه. نمی‌دونم چرا فکر کردم این جنگل لعنتی از خونه و ونکوور قشنگم بهتره! البته اون پیرمرد مرموز هم بی‌تقصیر نیست. با اون کلبه‌ی عجیبش! 

کم- کم هوا داشت تاریک می‌شد. دوست نداشتم شب را در این جنگل بیدار بمانم، پس دوباره به کلبه برگشتم. به محض وارد شدنم به کلبه، او را دیدم که درحال درست کردن معجون است. با بُهت خیره‌ی او شدم که بدون آن‌که نگاهم کند، لب زد: 

- بیا تو دیگه. نمی‌خوای که شب توی جنگل سیاه تنها بمونی؟ اگر همین الآن نیای تو، دیگه تا صبح نمی‌ذارم بیای. 

متعجب وارد کلبه شدم و با من- من لب زدم: 

- تو... تو رفته بودی بیرون.. ب..

وسط جمله‌ام پرید و لب زد:

- من جادوگرم، یادت که نرفته؟ 

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

به کتابخانه‌ی قدیمی کلبه تکیه نهادم. نگاهم را کم- کم به کف کلبه دوختم و کوتاه سری تکان دادم. پوزخندی تلخ زدم و سرم را به طرفین تکان دادم. او جادوگر بود و همین من را می‌ترساند، چرا که در این جنگل سیاه، او یک جادوگر قدرتمند و من یک انسان ناچیز بودم! صبر کن، یک جادوگر در جنگل سیاه؟! فکر می‌کردم فقط ارواح و گرگینه‌ها در جنگل سیاه زندگی می‌کنند! ابروهایم یکدیگر را در آغوش گرفتند و با لحنی مملوء از تعجب، پرسیدم: 

- تو یک جادوگری که در جنگل سیاهه! عجیب نیست؟! 

لبخند مهربانش روی صورتش خشک شد و کم- کم از بین رفت. با ابروهایی در هم گره به تمیز و مرتب کردن میزش ادامه داد. گویی نمی‌خواست حرفی بزند. کمی کلافه شده بودم. با خستگی و کلافگی لب زدم: 

- ببین جادوگر عجیب، من چند تا سؤال دارم که نمی‌تونی جواب ندی، خب؟ من یک آدمیزاد توی این جنگل خطرناکم با یک جادوگر که اصلاً نمی‌شناسمش! 

کوتاه خندید و سپس به سمتم برگشت. دستی به کلاه شنلم کشیدم که چنگی به موهایش نواخت و نگاهش را به من دوخت. منتظر نگاهم کرد که به سرعت گفتم: 

- اولاً بیا با هم آشنا بشیم. من رزالیتا گراهام هستم، اهل ونکوور کانادا. بیست و سه سالمه. 

کمی گیج نگاهم کرد و سپس لب زد: 

- ونکوور کانادا چیه؟! 

به او خیره شدم و سپس به سقف نگاه کردم. کوتاه مکث کردم و سپس لب زدم: 

- مهم نیست. فقط، من رزالیتا گراهام هستم و بیست و سه سالمه. فهمیدی؟! 

باز هم دندان‌های سفید رنگش را به نمایش گذاشت. هم عجیب بود و هم خوش خنده! 

- من استوارت وینسلت هستم و بیست و هفت سالمه. 

ابرویی بالا انداختم و سپس پرسیدم: 

- خب، حالا که با هم آشنا شدیم، یک سؤال مهم. تو می‌دونی دیشب این‌جا چه اتفاقی افتاد؟! 

با مکث لب زد: 

- دیشب؟ خب من بیرون داشتم دنبال مواد اولیه می‌گشتم و بعدش اومدم این‌جا که دیدم تو روی تختم خوابیدی؛ و چون نمی‌تونستم بیدارت کنم و از طرفی دیدم یک آدمیزاد هستی، گذاشتم این‌جا بمونی! 

با تعجب ابرویی بالا انداختم و دیگر سؤالی نپرسیدم. می‌دانستم تمام پاسخش اشتباه و بی‌منطق بود! 

او گفته بود که در جنگل سیاه شب بیرون نمی‌ماند و همین امروز صبح هم به دنبال مواد اولیه رفته بود. مهم‌تر از همه، من مطمئن بودم که دیشب این‌جا تختی ندیده‌ام و روی زمین بی‌هوش شدم! از طرفی، با گیجی و چشمانی دو- دو زنان نگاهم می‌کرد و این نشان از دروغگو بودنش می‌داد. پس چیزی نگفتم و به آرامی رو تخت نشستم. چندی بعد، چشمانم سنگین شدند و به خوابی شیرین فرو رفتم. 

***

صبح، با خستگی از جای برخاستم و تصمیم گرفتم که امروز کمی از جنگل سیاه و طبیعتش لذت ببرم. پس، شنلم را پوشیدم و به همراه چند سبد و یک کاسه‌ی سفالی از کلبه بیرون زدم؛ لیکن قبل از به راه افتادن از کنار کلبه چندین سنگ ریزه برداشتم تا راه برگشت به کلبه را گم نکنم. سپس برای پیدایش کمی میوه و آب از کلبه دور شدم. 

جنگل سیاه مملوء از میوه‌های سمی بود، پس اگر شناختی نداشته باشی قطعاً مسموم می‌شوی؛ لیکن خوشبختانه من تمام میوه‌ها را می‌شناختم و خطر مسمومیت مرا تهدید نمی‌کرد. چندی بعد، نگاهم به میوه‌هایی عجیب و غریب افتاد که برخلاف ظاهر عجیبشان، سمی نبودند و می‌توانستم به راحتی سبدم را از آن میوه‌ها پر کنم. روی زمین نشستم و شروع به چیدن میوه‌ها کردم. یکی از آن میوه‌ها را در دهانم گذاشتم.

- میوه‌های غیر سمی جنگل سیاه، بهترین مزه‌هایی هستن که یک انسان می‌تونه بِچشه! 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻   @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

در راه، به چشمه‌ای مملوء از آب زلال برخوردم. چند مُشت آب به صورتم پاشیدم و بعد ظرف سفالی‌ای که به همراه داشتم هم در آب گذاشتم. سپس، ظرف را از آب بیرون کشیدم و درب ظرف را بستم. خواستم برخیزم که صدای محکمی توجه مرا جلب کرد. 

- هی آدمیزاد! تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟! 

صدایش آشنا نبود، یقین داشتم استوارت نیست. پس به آرامی ظرف را روی چمن‌ها گذاشتم و به سمت صدا بازگشتم. دختری با شنلی از جنس پوست گرگ، ایستاده بود و خیره- خیره مرا نگاه می‌کرد. قدمی‌ جلو برداشت که چکمه‌های چرمی‌اش از شنل بیرون زدند و روبه‌روی من قرار گرفتند. با تردید از جای برخاستم و به او خیره شدم. 

- هی! پرسیدم این‌جا چی‌کار می‌کنی آدمیزاد احمق؟! 

لحظه‌ای به خود آمدم و با کمی شجاعت لب زدم: 

- هی، درست صحبت کن. اصلاً خودت اینجاً چی‌کار می‌کنی؟! 

با تمسخر خندید و انگشت اشاره‌اش را به سمت خودش گرفت. 

- من؟! این‌جا بودن من کاملاً عادیه آدمیزاد. این‌جا جنگل سیاهه و من هم کسی هستم که به این‌جا تعلق دارم. 

کمی مکث کردم و جمله‌اش را بررسی کردم. درحالی‌که داشت با پوزخند نگاهم می‌کرد، متوجه‌ی منظورش شدم. ارواح و گرگینه در جنگل سیاه زندگی می‌کردند و او قطعاً نمی‌توانست روح باشد! لیکن، تمام شواهد نشان می‌داد او یک گرگینه است! به ناگه چندین قدم عقب رفتم و تقریباً سعی کردم از او دور شوم. پوزخندش را جمع کرد و سپس با جدیت لب زد: 

- گوش کن آدمیزاد، این‌جا برای تو خطرناکه. هر طوری اومدی به دنیای ماوراء، همونطور هم برگرد. فقط کسانی این‌جا زنده می‌مونن که قدرت داشته باشن. تو جادوگر، روح، خون‌آشام یا گرگینه نیستی. پس همین الان از این‌جا برو. 

چند لحظه بعد، با شجاعتی که نمی‌دانستم از کجا نشأت می‌گرفت لب زدم: 

- تو گوش کن گرگینه، من یک آدمیزاد هستم؛ ولی بیشتر از تو این جنگل و کل دنیای ماوراء رو می‌شناسم. فکر نکن برای زندگی کردن توی مکان مورد علاقه‌ات نیاز به قدرت خاصی داری! این‌جا جایی هست که من دوست دارم باشم و حتی اگر تا آخرش آدمیزاد بمونم، از این‌جا نمیرم!

چشمانش کمی گرد شدند و بعد، رخ جدی‌اش رنگ لبخند گرفت. با همان لبخند محو لب زد: 

- خوشم اومد، برخلاف چیزی که فکر می‌کردم ترسو نیستی آدمیزاد! حالا که دیدم شخصیتت رو دوست دارم، پس بیا یه طور دیگه شروع کنیم. من سوفیا وَنتون هستم و بیست و دو سالمه. 

کمی جا خوردم ولی بعد، با لبخند لب زدم: 

- منم رزالیتا گراهام هستم و بیست و سه سالمه، خوشبختم! 

کم- کم داشت غروب می‌شد و مطمئن بودم استوارت به خانه برگشته است. پس، از سوفیا خداحافظی کردم و به سوی خانه بازگشتم. مسیر سنگ ریزه‌ها را دنبال کردم و دقیقاً به کنار کلبه رسیدم. چندین تقه به درب زدم که استوارت درب را کمی باز کرد و با نگاهی کلافه به من خیره شد. با گیجی پرسیدم: 

- چی‌شده؟! 

استوارت درب را کامل باز کرد و وارد کلبه شدم. همان‌طور که سبدها و ظرف سفالی را در گوشه کلبه می‌گذاشتم، او لب زد: 

- چرا به هشدارهام گوش نمی‌کنی؟ گرگینه‌ها هرازگاهی از کوهستان میان توی جنگل تا بگردن و وقتی یه آدمیزاد ببین همون لحظه می‌کشنش! 

کلافه نگاهش کردم و سپس یک میوه از سبد بیرون کشیدم و در دهانم گذاشتم. بی‌تفاوت به حرف‌هایش، تخت را مرتب کردم و خواستم بخوابم که با خشم لب زد: 

- هی! تو حق نداری توی کلبه‌ی من بمونی و به قانون‌ها اهمیت ندی! 

با صدایی بلند و خشمگین گفتم: 

- اگر این‌قدر از جنگل سیاه می‌ترسی چرا کلبه‌ات رو این‌جا ساختی؟! چرا پیش جادوگرهای دیگه نیستی؟!

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۴ تا ۱۰

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

مردمک‌های طوسی‌اش را در کاسه چرخاند و بدون پاسخ به سوالم به سمت کتابخانه رفت و کتابی از آن برداشت. 

درحالی‌که با یک دستش کتاب را نگه داشته بود، با دست دیگرش خود را درگیر تهیه ماده‌ای کرد. با دستم طره‌ی رها شده موهایم را کنار دادم که چشمم به زخم قرمز و متورم روی پوست سفید مچ دستم که خورد، بی‌شباهت به رد طناب نبود. صدایش توجه مرا از زخم دستم به خود داد. با بی‌تفاوتی گفت:

- بیا غذا! 

با چندش نگاهی به کرم‌های کبابی و برگ کلم پیچ‌های زرد رنگ روی میز انداختم. در همین حین چشمم به جام‌های مسی پر شده از مایع زرد رنگ خورد. ناخودآگاه حالت تهوع بهم دست داد و چهره‌ام درهم شد. احساس کردم محتویات معده‌ام در حال جوشش هست. 

در همان حین که پشت میز می‌نشست، گفت: 

- نمی‌دونم اون‌جایی که اومدی به چی میگن غذا! در ضمن من تا فردا شب وقت غذا پختن ندارم اگه نخوری تا فردا شب گرسنگی نصیبت میشه!

با ذوق و هیجان برای خودش از غذاها می‌ریخت. با چندش و غیظ نگاهم را از او گرفتم. 

به سمت تخت رفتم و روی آن دراز کشیدم و به خواب اجازه‌ دادم مهمان چشمان قهوه‌ای رنگم بشود.

***

با صدای تق- تق پرده پلک‌هایم را روی چشمانم کنار کشیدم. عطری گرم زیر بینی‌ام زد. از روی تخت برخاستم. نگاهم به استوارت افتاد که بدون توجه به من گیاهی را زیر دو سنگ می‌کوبید. با دیدن دو کتاب که در آسمان به پرواز درآمده بودند و به سمت کیف چرمی استوارت می‌رفتند زبانم بند آمد. با این‌که تمام زندگی‌ام را در حال مطالعه کتاب‌های ماورایی بودم، باز هم دیدن کتاب‌های در حال پرواز خیلی دور از ذهن است. نگاهش به من افتاد. دوباره به کارش برگشت و بلند گفت: 

- من باید برای جمع کردن یک‌سری گیاه برم جنگل سرخ؛ از کلبه خارج نشو! نزدیک غروب حتی اگه در زدن در کلبه رو باز نکن! 

بی‌تفاوت شانه‌هایم را بالا انداختم. برای منی که در ونکوور شب‌ها در آغوش گرگ‌ها می‌خوابیدم این چیز‌ها هیچ ترسی نداشتم.

بعد از خروجش از کلبه، لبخندی زدم. باید دنبال کتاب بگردم. به سمت کتابخانه رفتم. شروع به گشتن کردم. در همان حین که به دنبال کتاب سرخ رنگم بودم چشمم به کتابی با جلد نقره‌ای خورد. دست بردم و از قفسه برداشتمش. دستم را روی جلدش که از پوست مار تهیه شده بود کشیدم. صفحاتش را ورق زدم. تصاویری از آناتومی بدن گرگینه‌ها بود. لبخندی زدم و بی‌خیال کتابم، به سمت تخت رفتم تا کمی درباره‌ی گرگینه‌ها اطلاعات به‌دست بیاورم. 

***

با تاریک شدن فضای کلبه از روی تخت برخاستم تا شمعی روشن کنم. سوز سردی در فضای چوبی کلبه پیچیده بود. شنلم را دور خودم محکم‌تر کردم و به سمت میز رفتم. صدای در زدن بلند شد. آب دهانم را با صدا قورت دادم که به سختی از گلوی کویری‌ام پایین رفت. در مغزم برای باز کردن و نکردن در کلبه دادگاهی برگزار شده بود. دوباره صدای در آمد. عرق سرد از تیغه‌ی کمرم به پایین می‌چکید. قلبم درونم غوغا کرده بود و گوشزد‌های کتاب و البته استوارت درون مغزم همچون نوار کاست تکرار می‌شد. با شنیدن صدای زوزه‌ی گرگینه‌ها کمی آرام شدم. عجیب بود، لیکن من هم آدمیزاد عجیبی هستم. به سرعت شمع را روشن کردم و به روی تخت برگشتم.

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻  @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

***

شنلم را چنگ زدم و بدون توجه به غر- غر‌های استوارت حاکی از این که نباید در این ساعت روز تنهایی به پیاده‌روی بروم، از کلبه بیرون زدم.

بند شنلم را بستم و موهای نسکافه‌ای‌ رنگم را زیر کلاه شنل جا دادم. قدم‌های آرام بر می‌داشتم و تمامی حواسم به اطراف بود. صدای جغد در جنگل می‌پیچید. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها در جنگل و کوهپایه اکو می‌شد. 

با دیدن دو مرد که پشتشان به من بود، پشت درختی پنهان شدم. عقل حکم می‌کرد که خودم را نشان ندهم. سرم را از سمت آن‌ها برگرداندم که با دیدن سوفیا کنارم شوکه شدم. آرام سرش را نزدیک گوشم کرد. زمزمه کرد: 

- خیلی آروم بدون این‌که  سر و صدایی کنی از این‌جا برو پایین! چهل دقیقه دیگه میام پیشت. 

با پایان حرفش از پشت درخت به پیش دو مرد رفت. آرام و بدون سر و صدا خود را به دامنه کوه رساندم و روی تخت سنگ سردی منتظر نشستم. 

سردی سنگ به بدنم نفوذ کرده بود و سبب سرد شدن بدنم می‌شد. زمین پوشیده از برگ‌های خشک درختان افرا و کاج بود.

پس از گذر یک ربع صدای شاد سوفیا مرا به خود آورد. 

چشمان زمردی‌اش از شادی ستاره باران شده بود. لبخندی مهمان لب‌های صورتی‌اش کرد و گفت:

- خوبی؟ 

سرم را به معنای بله تکان دادم. 

ادامه داد:

- رزا! باید از این‌جا بریم. 

کنجکاو و متعجب نگاهش کردم. زمزمه کردم:

- چی‌شده؟

با زبانش لب‌هایش را تر کرد و گفت: 

- آلفای گروه بالای کوه در حال شکار هست، این‌جا بودن برات خطرناکِ!

دست سردم را در میان دست گرمش گرفت و به راه افتاد. پشت سرش قدم گذاشتم. 

پس از دور شدن از دامنه‌ی کوه ایستادم. آسمان پارچه‌ی سیاه شب را روی خود کشیده بود. با یادآوری این‌که استوارت در کلبه نیست، لبخندی سرشار از شیطنت‌ کنج لب‌های کالباسی رنگم نشاندم.

رو به سوفیا گفتم:

- بیا با هم بریم جایی که من زندگی می‌کنم. 

رفتارش نشان می‌داد که دودل است. مو‌های خرمایی رنگش را از پیشانی‌اش کنار داد و گونه راستش را خاراند. 

بعد از گذر دو دقیقه گفت:

- با این‌که اجازه ندارم؛ ولی باشه، بریم!

***

 در را پشت سرمان بستم و وارد کلبه شدیم! سوفیا با تعجب و کنجکاوی اطراف را می‌نگریست.

زمزمه کرد:

- خدای من! این‌جا خیلی خفنِ دختر! تو این‌جا زندگی می‌کنی؟ 

- آره. 

چرخی به دور خود زد و خود را روی تخت رها کرد.

باید اطلاعاتی از زیر زبان او بیرون می‌کشیدم. خودم را روی تخت انداختم و دستانش را در دست گرفتم. لب زدم: 

- گفتی آلفا ممکنه من رو شکار کنه! آلفا کیه؟ تو کی هستی؟ 

آب دهانش را قورت داد و با تشویش و استرس چتری‌اش را پشت گوش زد. 

زمزمه کرد:

- راستش این اطلاعات برای تو که آدمیزاد هستی هیچ کاربردی نداره! 

نفسم را پر حرص بیرون دادم و گفتم:

- وقتی توی جنگل سیاه زندگی می‌کنم پس این اطلاعات رو نیاز دارم بدونم! خواهش می‌کنم بگو! برای تو دردسری ایجاد نمی‌کنم!

لب‌های کویر شده‌اش را با زبان تر کرد و گفت: 

- خب... ام... من جزو بتا‌های گروهمون هستم. همه‌ی ما توسط آلفای بزرگ کنترل می‌شیم! 

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻  @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

کسل از حرف‌های تکراری و قدیمی‌اش با پایم روی زمین ضرب گرفتم. ادامه داد: 

- معمولاً شب‌هاش چهاردهم هر ماه تبدیل به خود اصلی‌مون می‌شیم. بهت گفتم که رز، این اطلاعات به درد یه آدمیزاد نمی‌خورن. 

پس از کمی مکث به سمت میز رفتم و به آن تکیه زدم. سپس گفتم: 

- خب، از آلفاتون بیشتر برام بگو!

باز هم نگاهش را از من دزدید و به چکمه‌هایش داد. شنلش را مرتب کرد و لبانش را با یک حرکت تر ساخت. می‌دانستم نمی‌خواهد چیزی بگوید، ولی امتحانش ضرری نداشت! 

خواستم دوباره حرفی بزنم که صدای استوارت از بیرون کلبه به گوش رسید:

- رزی! از پیاده‌روی برگشتی؟ بیا کمکم کن این گیاه‌های تازه چیده شده رو به داخل کلبه بیارم. 

سوفیا با شنیدن صدای استوارت ترسیده نگاهی به من انداخت و با خشم و ناراحتی زمزمه کرد: 

- اما تو گفتی تنهایی! 

- آره، ولی اون قرار نبود این ساعت بیاد! 

چشمان عسلی رنگش کمی به سرخی زدند. رفتارش نشان می‌داد عصبی است و هر آن ممکن است به سمت من یورش بیاورد. 

آرام لب زدم: 

- سوفیا آروم باش، قول میدم استوارت هیچ آسیبی بهت نمی‌زنه. 

سریع و کوتاه نفس می‌کشید. صدای گام‌های استورات که نشان از نزدیک شدن استوارت به کلبه می‌داد. 

قدمی جلو برداشت که من چندین قدم عقب رفتم و دیوار کلبه برخوردم. به ناگه درب با صدای بلند و گوش‌خراشی باز شد. چشمانم را محکم روی یکدیگر فشردم. با ترس به استوارت و سوفیا که روبه‌روی یکدیگر ایستاده بودند نگاه می‌کردم. 

کیف‌های چرمی‌ای که به چوب لباسی آویزان بود، اجازه نمی‌داد چهره‌ی استوارت را ببینم؛ لیکن یقین داشتم نگران و ترسیده است. ثانیه‌ای بعد، سوفیا با نگاهی خشمگین به من و با سرعت زیادی از کنار استوارت رد شد. به سرعت از گوشه کلبه برخاستم و با یک قدم به استوارتی که روی زمین افتاده بود رسیدم. دو دستم را به چهارچوب درب گرفتم و درحالی‌که بیرون را می‌کاویدم، بلند و با خشم نام سوفیا را صدا زدم. می‌دانستم صدایم را شنیده و می‌دانستم با این کارش شروع جنگ را اعلام کرده بود.

با قلبی کوبنده نگاهم را به استوارت دادم. لحظه‌ای نگاهم به ساعد غرق در خونش افتاد. به سرعت به سمت میز رفتم و پارچه‌ای را از روی میز چنگ زدم. درحالی‌که رخسار استوارت به سرخی می‌زد، دستمال را به دور جای چنگ عمیق روی ساعدش پیچیدم و محکم بستم؛ سپس درحالی‌که تمام سعیم را می‌کردم تا خون‌ریزی متوقف شود لب زدم: 

- دستت رو بالا بگیر. نگذار خون‌ریزی شدیدتر بشه! ببینم، این‌جا دکتری هم هست که کمک کنه؟! 

استوارت به سختی و سرش را به طرفین تکان داد. می‌دانستم از درد شدید حتی نمی‌تواند فریاد بزند، پس دیگر هیچ نگفتم؛ لیکن او با خشمی که زیر نقاب درد پنهان شده بود، لب زد: 

- مگه... مگه بهت نگفتم نگذار کسی وارد بشه؟! 

مردمک در کاسه چرخاندم و سپس برای دفاع از خود، لب به سخن گشودم:

- اون دوست منه استوارت. به من هیچ آسیبی نمی‌زنه؛ ولی تو اون رو ترسوندی! فکر کرد می‌خوای بهش آسیب بزنی! 

دست سالمش را روی زخمش گرفت و با صدایی بلندتر لب زد:

- رزالیتا اون یک گرگینه هست!  متوجه‌ای؟! 

@ Aryana🌻   @ زری گل🌻  @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

چشم غره‌ای به استوارت رفتم و باز هم نگاهش کردم. سپس با کلافگی لب زدم: 

- می‌دونم گرگینه‌ هست؛ ولی اون هیچ آسیبی به من نرسونده. چرا نمی‌خوای بفهمی جادوگرِ عجیب!؟ همه‌ی گرگینه ها که... 

به ناگه با خشم فریاد زد: 

- اون به تو آسیب نمی‌زنه، چون تو هم یکی از اون‌ها هستی! 

چشمانم به ناگه گرد شدند. زبانم بند آمد و بدنم کاملاً خشک شد. پس حدس‌هایم درست بود! من تبدیل به یک گرگینه شده بودم. آن همه درد، ماه کامل، خاطراتی که گویا برای خودم نبودند! نمی‌دانستم هیجان‌زده باشم یا غمگین. با تعجب به استوارت خیره شده بودم و نمی‌توانستم هیچ حرکتی انجام دهم. از هیجان، در پوست خود نمی‌گنجیدم! بالأخره من هم به آرزویم رسیده بودم. نمی‌خواستم هیجانم را به استوارت نشان دهم؛ پس فقط به او کمک کردم تا روی تخت بخوابد و کمی استراحت کند.

استوارت همچون بچه‌های پنج ساله که حرفی که نباید می‌گفتند را گفته‌اند، ساکت و مضطرب شده بود. دلیل اضطراب و سکوتش را نمی‌دانستم؛ لیکن آن‌قدر خوشحال بودم که حتی برایم مهم هم نبود!

پس از آن‌که استوارت به خواب رفت، به همراه سبدی مملوء از میوه و یک ظرف کوچک آب از کلبه بیرون زدم. 

وقتی به اندازه‌ی کافی از کلبه دور شدم، سبد را روی زمین گذاشتم و با هیجان جیغ بلندی سر دادم. 

- اوه خدای من، بعد از کلی تلاش و تحقیق، بالأخره تونستم! باورم نمیشه این واقعیه، یعنی فکر کن؛ اومدم به جنگل سیاه و گرگینه هم شدم. امیدوارم حتی اگه این یه رویاست، اصلاً ازش بیدار نشم. 

با لبخند به راهم ادامه دادم و با شور اشتیاق میوه‌ها را از سبد بیرون می‌کشیدم و در دهانم می‌گذاشتم. حال دیگر من هم جزوی از جنگل سیاه بودم، پس این‌جا برایم خطری نداشت. هرچند، دنیای ماوراء همیشه جایی مرموز و خطرناک بود. 

کمی بعد، به جایی رسیدم که مملوء از درختان پیچ در پیچ بود. کنجکاو شدم تا بفهمم پشت آن درخت‌های سر به فلک کشیده و بوته‌های خاردار چیست. پس، کمی جلو رفتم که به ناگه با تنه‌ی یک درخت برخورد کردم. درد شدیدی بدنم را فرا گرفت. دستم را روی گونه‌ام گذاشتم. این درد، در برابر دردی که من کشیده بود هیچ بود! پس تسلیم نشدم و ادامه دادم که لحظه‌ای خود را در میان شاخ و برگ‌های آبی و بنفش رنگ دیدم. 

- این‌جا دیگه کجاست؟! حالا چه‌جوری بیام بیرون؟ اوه خدای من! 

چندی بعد، با دستان زخمی از لابه‌لای آن شاخ و برگ‌های بی رحم بیرون آمدم. شنلم را محکم دور خودم پیچیدم و دوباره به راه افتادم که پیکر دخترانه‌ای که روی تخته سنگی نشسته بود نظرم را به خود جلب کرد. نگاهی به آسمان انداختم که خورشید دقیقاً بالای سرم قرار گرفته بود و این نشان می‌داد ظهر است. سپس، با قدم‌هایی آرام جلو رفتم و پشت تخته سنگ ایستادم. برای جلو رفتن کمی تردید داشتم. می‌دانستم او کیست و می‌دانستم با دیدن من چه واکنشی نشان می‌دهد. ثانیه‌ای بعد صدای آشنای دخترک در گوشم طنین انداخت. 

- از این‌جا برو رزالیتا!  

بی‌توجه به جمله‌اش، ترسم را کنار زدم و بدون تردید، دقیقاً کنارش روی تخت سنگ نشستم. سبدم را روی زمین رها ساختم و با نگاهی غمگین به او چشم دوختم. رخسارش زیر کلاه شنلش پنهان شده بود. هر دو آرنجم را روی زانو‌هایم گذاشتم و کم- کم نگاهم را بالا کشیدم. چند دقیقه‌، فقط کنارش نشستم و با خود برای حرف زدن کلنجار می‌رفتم. در نهایت، با صدای آرام لب به سخن گشودم:

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻 @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

- من واقعاً متأسفم. قصد نداشتم اذیتت کنم! باور کن سوفیا. من هیچ‌وقت بهت آسیب نمی‌زنم.

با ناراحتی نگاهش را از من گرفت و به درختان دوخت. بعد از گذر پنج دقیقه دیدگان عسلی‌اش را که مملوء از اشک بود، به سمتم سوق داد و با دلخوری زمزمه کرد: 

- ولی اون... اون می‌خواست طلسم بخونه و اگه فرار نمی‌کردم حتماً یا می‌مُردم و یا آسیب جسمی شدید ‌می‌دیدم. 

دستش را در دستانم گرفتم و با پشیمانی گفتم:

- من واقعاً معذرت می‌خوام. اون احساس کرد که قصد آسیب رسوندن بهش رو داری!

مکثی کردم تا متوجه‌ی احساساتش شوم و سپس ادامه دادم: 

- خب، میای بریم یکم توی کوهستان پیاده‌روی کنیم؟ این‌طوری هم بیشتر باهم آشنا می‌شیم. 

با دو‌دلی سرش را به معنای مثبت تکان داد. از جای برخاستم و شنلم را مرتب کردم. لبخندی به رخسار زیبایش زدم و با احساس بهتری با او هم‌قدم شدم. 

***

به طبیعت دست نخورده و بکر کوهستان خیره شده بودم و هوای سرد و مطبوع آن را استشمام می‌کردم. سوفیا با کنجکاوی زمزمه کرد: 

- تو که آدمیزادی، چه‌جوری سر از این‌جا درآوردی؟ 

لبانم را تر کردم و با هیجان ماجرای سفرم را تعریف کردم:

- خب می‌دونی، من از یک شهر دور اومدم؛ به اسم ونکوور توی کانادا! 

با تعجب گفت:

- کانادا؟! کجا هست؟

کوتاه خندیدم و سپس درحالی‌که نگاه خندانم را به چشمان متعجبش دوخته بودم لب زدم: 

- خب، باید صبور باشی تا بتونم برات تعریف کنم. ببین جایی که من ازش اومدم از جادو و ماوراء خبری نیست. تنها جادویی که اون‌جا وجود داره تکنولوژی هست! می‌دونی اون‌جا خیلی زندگی راحت‌تره. بی‌خیال حواشی! یک شب که رفته بودم روی کوه تا با گرگ‌ها خلوت کنم با پیرمردی آشنا شدم که از قضا خونه‌اش وسط جنگل بود. اون پیرمرد خیلی عجیب بود. فکر می‌کنم اسمش جک بود.

لحظه‌ای نگاهش گرفته شد که توجه‌ای نکردم و ادامه دادم: 

- خلاصه که صبح اون شب، سر از کلبه اون درآوردم و بعد از توی یک شومینه افتادم توی دنیای شما! شبی که اومدم توی دنیای شما تا خود صبح بدن درد داشتم و البته دیشب هم متوجه شدم که... من یک... یک گرگینه‌ام!

با هر جمله که می‌گفتم چشمانش درشت‌تر می‌شد؛ ولی تیر آخر را جمله‌ی نهایی‌ام زد، از شدت هیجان و تعجب ایستاد و با مِن- مِن گفت:

- تو... تو یکی از مایی!

با پایان جمله‌اش جیغ بلندی زد که در کوهستان پیچید و کلاغ‌های نشسته بر روی درختان را فراری داد. از ذوق دور خودش چرخید. اگر نمی‌دانست که من گرگینه‌ هستم پس چرا به من آسیب نرساند!؟ پرده‌ی شک و تردید را از دلم کنار زدم و با لبخند گفتم:

- خب، از خودت بگو سوفیا. 

 نگاهی به آسمان انداختم. خورشید در میانه‌‌ی آن همچون تاجی از طلا خودنمایی می‌کرد. دیدگان قهوه‌ای رنگم را به سوی سوفیا کشاندم. با نگاهم بر روی خودش، موهای بلندش را مرتب کرد و با لبخند گفت:

- خب، پدر و مادرم هر دو گرگینه هستن. توی جنگل سیاه متولد شدم و در کل تمام بچگی‌ام رو با یک‌سری گرگینه که هم‌سن خودم بودن به خوبی گذروندم. الآن‌ هم یکی از ساکنان درّه‌ی تاریک هستم. 

نگاهم را از روی برف‌ها گرفتم و لب زدم: 

- درّه‌ی تاریک؟!

سرش را تکان و ادامه داد:

- خب... اون‌جا یک نوع محل زندگی برای گرگینه‌هاست که توسط آلفای جدیدمون درست شده. اون معتقد هست که ما نباید جایی زندگی کنیم که نیاز باشه محل زندگی‌مون رو با کسی تقسیم کنیم!

با تعجب گفتم: 

- ولی اون‌ها اون روز این‌جا بودن! 

نگاه بی‌تفاوتش را به کلاغ‌های در حال پرواز میان آسمان داد. زمزمه کرد:

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻  

@ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

- خب...    ببین اصل قضیه ‌این هست که ما فقط برای شکار به این‌جا میایم و برای چیز دیگه‌ای حق نداریم! با این حال، من همیشه این‌جا هستم؛ چون حوصله ندارم اون‌جا باشم. اگه موافق باشی دره‌ی تاریک رو بهت نشون بدم. 

سرم را به عنوان پاسخ مثبت تکان دادم و به دنبالش راه افتادم. موهای کوتاهم را زیر کلاه شنلم مرتب کردم. باد خنک ظهرگاهی صورتم را همچون مادری مهربان نوازش کرد.

آرام کنار هم گام‌ بر می‌داشتیم و به صدای طبیعت گوش می‌دادیم. 

***

پر شور و شوق قدم‌هایی که بی‌شباهت به دویدن نبود برمی‌داشتم. سوفیا لبخندی به این شادی کودکانه‌ام زد. با صدایی که سعی در پنهان کردن احساساتش را داشت گفت:

- یکم دیگه از جایی که اومدی بگو! 

زبانم را بر روی لب‌های ترک خورده‌‌ام از سرما کشیدم و خاطرات و تجربیاتم را بیان کردم:

- خب... اون‌جا که من ازش اومدم همه چیز با ماشین انجام میشه. تو اگر چیزی برای خوردن بخوای، نیازی به شکار نیست! همه چیز راحت به‌دست میاد؛ ولی با وجود آسایش آرامش وجود نداره! در کل که دنیای جالبی هست؛ ولی من زندگی توی جنگل سیاه رو ترجیح دادم. 

چهره‌اش بیان‌گر علاقه‌ی به وجود آمده نسبت به دنیای ما بود. 

صدای هو- هوی باد سرد در حلزونی گوشم پیچید و توجه مرا به سرزمینی که بی‌شباهت به سرزمین مُردگان نبود، جلب کرد. در پایین کوهستان شهری تاریک که در دورترین نقطه‌ی دره بود و با وجود گرد مرده پاشیده شده بر این دره، هنوز هم بوی حیات در آن جاری بود. سوفیا به سمت کلبه‌ای چوبی رفت و در زد. در باز شد و سوفیا وارد آن شد. بعد از پنج دقیقه سوفیا همراه با سه دختر و دو پسر از کلبه خارج شدند و با لبخند به سمتم آمدند. 

سوفیا از راست که دختری قد بلند و خوش خنده ایستاده بود، شروع به معرفی کرد:

- آدا، آنجلینا، جِیک، اسکات و رایا دوست‌های بنده هستن و ایشون هم همون دختری که تعریفش رو براتون کردم؛ رزاگینه!

با شنیدن لقب قدیمی و عزیزم از زبان سوفیا تک خنده‌ای کردم و با تمامی افرادی که معرفی کرده بود، دست دادم.

پس از آشنایی با آن‌ها کمی در اطراف دره گشت زدم و سپس قصد رفتن کردم.

آسمان لحاف مشکی رنگ پر از نگینش را بر روی خود کشیده بود. ماه نیمه زیر ابر‌ها پنهان شده بود.

سوفیا مغموم چشمانش را به زمین دوخت و زمزمه کرد:

- کاش پیشمون بمونی! با تو این‌جا بودن خیلی حس خوبی داره! 

لبخندی به دل مهربانش زدم و دستش را گرفتم. لب زدم:

- من زود میام، ولی الآن... 

میان سخنم پرید و گفت: 

- آخه الآن شب هست و ارواح سرگردان توی جنگل سیاه زیادن! راه کلبه هم که دور هست، بگذار صبح برو!

با فکر کردن به حرف او و حواشی جنگل سیاه، پیشنهادش را قبول کردم و همراه با او وارد کلبه‌ای چوبی و کوچک شدم.

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻  @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۱۱ تا ۱۶

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

برخلاف ظاهر مخروبه و وحشتناک کلبه، کلبه‌ای تقریباً دنج و راحت بود. گوشه‌ای از کلبه، تشک و بالشت‌ها روی هم چیده شده بودند. دقیقاً کنار درب ورودی یک میز چوبی وجود داشت که روی چندین گیاه مختلف و کمی هم میوه‌ بود.  سوفیا درحالی‌که شنلش را روی میز می‌گذاشت، لب زد: 

- البته، ما گرگینه‌ها از فضای بسته و گذروندن وقتمون توی یک کلبه یا قلعه یا هر چیزی، خوشمون نمیاد؛ ولی برای خواب مجبوریم بیایم توی کلبه‌هامون. 

کوتاه خندیدم و شنلم را کنار شنل سوفیا گذاشتم که نگاه متعجبش را به لباس‌هایم دوخت. 

- رزالیتا! با این لباس‌ها چه‌طوری توی جنگل سیاه گشتی؟! باید تمام لباس‌هات چرمی و زخیم باشن تا آسیب نبینی! 

سپس، با نگاهی ناامیدانه و کمی نگرانی به سمت کمد کوچک کنار کلبه رفت و چند لباس از جنس چرم بیرون کشید. لباس‌ها را به سمت من گرفت و بدون آن‌که حرفی بزند از کلبه بیرون رفت و من هم لباس‌های چرمی‌ام را تن زدم. وقتی دوباره به کلبه بازگشت، با لبخندی محو لب‌های سرخ رنگش را از هم گشود و گفت: 

- می‌دونی، هر چی زودتر بخوابیم بهتره. باید هر دو روی زمین بخوابیم. برات جای خوابت رو آماده می‌کنم. البته عادت نکنی‌ها! خودت باید یاد بگیری.

با خنده «باشه»ای گفتم و برای آماده کردن جای خواب‌هایمان کمکش کردم. چندی بعد، روی تشک گلبهی رنگم دراز کشیدم و طولی نکشید که پلک‌هایم سنگینی کردند و به خواب رفتم. 

***

به ناگه از جای پریدم. نگاه پریشانم را دورتادور کلبه گرداندم. لحظه‌ای بعد، کمی آرام تر شدم. دستانم را روی چشمانم گذاشتم و نفس‌های سردی که باعث می‌شدند در سینه‌ام سوزش عجیبی ایجاد شود، بیرون می‌فرستادم تا سوزش کمتری  احساس کنم. دستی به چشمانم کشیدم و خمیازه‌ کشیدم. نگاهم را به سوفیا که دقیقاً در کنارم میان لحاف و بالشت‌ها به خواب رفته بود دوختم. 

با بدنی لرزان که از هوای سرد کلبه نشأت می‌گرفت و عضلاتی منقبض  شده، از حالت نشسته بیرون آمدم و به آرامی برخاستم.

گیسوان کوتاه و خیسم را به پشت گوشم هدایت کردم و دستی به صورتم کشیدم. لحظه‌ای بدنم لرزید و سپس قدمی به جلو برداشتم. کلبه پنجره‌ای نداشت تا بتوانم از درون کلبه بیرون را تماشا کنم. پس بدون آن‌که سر و صدایی ایجاد کنم به سمت درب کلبه رفتم و درب را به آرامی گشودم؛ هر چه باشد در این کار ماهر بودم! 

از فاصله‌ی میان درب و چهارچوب نگاهی به آسمان انداختم.  تقریباً نزدیک طلوع آفتاب بود. نگاه قهوه‌ای رنگم را به آسمان مورد علاقه‌ام دوختم. چندی بعد، باز به داخل برگشتم و شنل چرمی‌ام را پوشیدم. سپس چهار سبد کوچک برداشتم و از کلبه بیرون رفتم. 

روی زمین برفی میان کلبه‌ها قدم می‌زدم و با نگاهی خندان کلبه‌ها را نگاه می‌کردم. لحظه‌ای، دخترکی با موهای بلوند و قامت بلندی از کلبه خارج شد. کمی نگاهش کردم که متوجه شدم او کی است. او، آدا همان دختر خوش خنده‌ی مهربان بود. 

کمی نزدیک رفتم و او را درحالی‌که داشت کش و قوسی به بدنش می‌داد، صدا زدم. شانه‌هایش پریدند و سپس به سمت من بازگشت. با دیدن من، دوباره لبخند مهربانی روی صورتش نقش بست. 

- اوه، سلام رز؛ رزاگینه؟! درست میگم؟

لبخندی زدم و سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان دادم. سپس، جلوتر رفتم و با هم هم‌قدم شدیم. ابرویی بالا انداخت و با خنده لب زد: 

- اسم عجیبی داری! البته، فکر می‌کنم لقبت باشه. درست میگم؟ 

لبخند دندان‌نمایی زدم و سپس با صدایی آرام گفتم: 

- درسته، اسم اصلی‌ام رزالیتا هست. دیشب اِن‌قدر بچه‌ها شلوغ می‌کردن که نتونستم زیاد باهات صحبت کنم آدا. البته، سکوت و گوشه نشینی خودت هم بی‌تأثیر نبود. 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻   @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

لبخندی زد و نگاهش را به زمین دوخت. لبخندش کمرنگ‌تر شد و با کمی تلخی لب زد: 

- خب، راستش رو بخوای من زیاد اجتماعی نیستم. ترجیح میدم تنها باشم؛ مگر این‌که با طرف مقابلم خیلی صمیمی باشم. 

ابرویی بالا انداختم و سری به نشانه‌ی تأیید سخنانش تکان دادم. او واقعاً دختر درون‌گرا و ساکتی بود. دوست داشتم از او بیشتر بدانم؛ لیکن به سبب سکوت و درون‌گرایی‌اش نمی‌توانستم از او سؤالی در رابطه با گذشته‌اش بپرسم.  

با این حساب، باز هم لبخندی به رویش پاشیدم و از آرامش طبیعت لذّت بردم. 

نگاهی به آسمان انداختم که کم- کم خورشید داشت به جایگاه پادشاهی‌اش بر می‌گشت.  با لبخند به اطراف نگاه می‌کردم و از هوای پاکیزه و طبیعت لذت می‌بردم. لحظه‌ای به سرم زد تا از آدا درباره‌ی آلفایشان بپرسم؛ چرا که می‌دانستم سوفیا دروغ گفته است. دوست داشتم بدانم سوفیا چه چیزی را پنهان می‌کرد. کنجکاوی در نگاهم افزایش یافت. نگاهم را به آدا که سر به زیر راه می‌آمد دوختم و سپس پرسیدم: 

- می‌تونم ازت یک سؤال بپرسم؟ 

آدا نگاهش را به من داد و با کمی مکث سرش را به نشانه‌ی «حتماً» تکان داد. نفسی گرفتم و ایستادم. او هم به تقلید از من ایستاد و منتظر نگاهم کرد. 

- می‌تونی از آلفا برام بگی؟! خب من یک گرگینه‌ی تازه واردم،باید از آلفا یک چیزهایی بدونم. 

آدا هم مانند سوفیا مکث کرد و نگاهش را از من دزدید.  برای گفتن هر حرفی تردید داشت و هر بار که لب به سخن می‌گشود، باز هم سکوت می‌کرد. اتفاقی داشت رخ می‌داد و آن‌ها نمی‌توانستند به من چیزی بگویند. با اخمی ریز نگاهش کردم و نگاه منتظرم را به چشمانش کوک زدم. بدترین چیز درباره‌ی آدا این بود که به خوبی می‌توانست سکوت کند و جواب من را ندهد. همین اعصابم را حسابی بهم ریخته بود. لحظه‌ای صدای آرام و غمگینش به گوشم رسید: 

- خب، آلفای ما دوست نداره ما در رابطه با اون با کسی صحبت کنیم. حتی تو که یک گرگینه‌ هستی! البته فکر نکن می‌خوام چیزی رو ازت پنهون کنم؛ ولی من هم چیز زیادی از آلفا نمی‌دونم. تنها کسی که بین گرگینه‌ها بیشترین اطلاعات رو داره، سوفیاست. 

«تنها کسی که بین گرگینه‌ها بیشترین اطلاعات رو داره، سوفیاست» این جمله‌ هر لحظه در سرم بانگ می‌زد. کمی گیج شده بودم. چرا تنها کسی که بیشترین اطلاعات از آلفا را داشت سوفیا بود؟! خطر را در یک قدمی خود می‌دیدم و هر لحظه منتظر یک تلنگر کوچک بودم تا زندگی‌ام برای همیشه نابود شود. سرم را به طرفین تکان دادم تا این افکار شوم از ذهنم بیرون بروند. 

با دندان‌های جلویم پوست لبم را می‌جویدم؛ چرا که تنها چیزی که در آن لحظه می‌توانست کمی آرامم کند، همان حساس سوزش پوست لبم بود. آدا هم با نگرانی دستانش را جلویش درهم قفل کرده بود و به من می‌نگریست. گویی او هم متوجه‌ی خشم درونم شده بود. 

آب اضافه‌ی دهانم را به آرامی پایین می‌فرستادم تا شاید تسکینی برای سوزش قفسه سینه‌ام که به سبب هوای سرد اطرافم بود شود. سبد‌ها را به زمین سپردم و دست به کمر نهادم. چندی بعد، درحالی‌که خورشید در آسمان خودنمایی می‌کرد، لب زدم: 

- آدا، کی مجبورتون کرده حرفی نزنید؟!  چه اتفاقی داره میوفته؟

نگاه مضطربش را به سبد‌ها دوخت و باز هم لب‌هایش را به یکدیگر فشرد. درحالی‌که نگاه تندم را به حرکاتش دوخته بودم، سبد‌ها را از روی زمین چنگ زد و در کمال تعجب لبخند زد. گویی که سخنان مرا نشنیده باشد، لبخندی دندان‌نما زد و گفت: 

- فکر کنم می‌خواستی برای صبحانه میوه جمع کنی. بیا با هم جمع می‌کنیم. 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  @ Negin jamali

ویرایش شده توسط MOON_.
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

به ناگه چشمانم گرد شدند. گویا هیچ مکالمه‌ای صورت نگرفته بود. همانند آلیس در سرزمین عجایب، گیج و متعجب به اطراف نگاه می‌کردم و هنوز هم در شوک حرف‌های آدا بودم. دیگر نگرانی‌ام بیش از اندازه شده بود. نمی‌خواستم بدبین باشم؛ لیکن خوش‌بین بودن در این موقعیت نه تنها منطقی نبود، بلکه عجیب هم بود! 

دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و پوفی کشیدم. 

با تردید و بی‌میلی قدمی به جلو برداشتم که به ناگه، صدای پر شور و شوق آنجلینا، خواهر کوچک آدا سکوت میانمان را شکست. 

- هی، صبر کنید؛ من هم دارم میام! 

هر دو به سوی صدا بازگشتیم که با آنجلینایی که داشت به ما نزدیک می‌شد، مواجه شدیم. با این‌که هفده سال داشت، همانند یک بچه‌ی هفت ساله انرژی داشت و پر شور و شوق بود. با صدای خنده‌ی دلنشینش، آدا با صدای آرامی خندید و من هنوز‌ هم با چشمانی متعجب آنجلینا را می‌نگریستم. 

آنجلینا، با جیغ بلندی به سمت ما آمد و با یک پرش، روی هر دوی ما افتاد و ما را به زمین انداخت. 

به سبب شنلی که به تن داشتم، درد کمتری را احساس کردم. آنجلینا بلند می‌خندید و صدای بلندش، دیگران را بیدار کرد.

کمی به خودم آمدم و از جای برخاستم که آنجلینا با شیطنت گفت: 

- هی رز؛ چرا عصبی‌ هستی؟! نکنه ارواح دیشب بهت خوشامد گفتن؟

سپس بلند خندید و دستش را روی شانه‌ی من گذاشت. خنده‌ی زیبایش مرا هم به لبخندی کوتاه دعوت کرد. نگاهم را به سمت کلبه‌ها کشیدم که سوفیا را با وضعیتی آشفته درحالی‌که نام مرا صدا می‌زد دیدم. دستم را بالا بردم و تکان دادم تا مرا ببیند. با قدم‌های بلند خود را به ما رساند.

چندی بعد، سعی کردم تمام اتفاقات را فراموش کنم و سکوتشان را به حساب بی‌اعتمادی بگذارم. پس، هر چهار نفر برای صبحانه سبد برداشتیم و به سمت جنگل روانه شدیم.

***

پس از گذشت سه ساعت، تصمیم گرفتم تا به کلبه بازگردم؛ پس، سوفیا را کنار کشیدم و به آرامی لب زدم: 

- سوفیا من باید برگردم پیش استوارت. یکم نگرانم. لطفا به کسی چیزی نگو! 

با ناراحتی و دل‌نگرانی زمزمه کرد:

- باشه. مراقب خودت باش و زود برگرد.

سری تکان دادم و بدون جلب توجه، به سمت خروجی دره راه افتادم.

دل‌نگرانی برای استوارت همچون مار افعی به دور قلبم پیچیده بود. نجوای «نباید تنهایش می‌گذاشتم.» مانند موریانه مغزم را پاره- پاره کرده بود. تمام مسیر طولانی دره‌ی تاریک به کلبه را دویدم و خود را به کلبه رساندم. تند- تند نفس می‌کشیدم و دستانم به لرزه درآمده بود. به آرامی در کلبه را هل دادم و با مردمک‌های قهوه‌ای چشمانم اطراف را کاوش کردم. با دیدن کلبه‌ی خالی از اسباب و اثاثیه شوکه شده قدمی به داخل برداشتم. پلک‌هایم را بر هم زدم تا شاید این یک خواب باشد ولی با دیدن دوباره‌ی کلبه خالی، تمام امیدم دود شد. صدای گربه‌ای دیدگان مرا به سمت خود سوق داد. گربه‌ای سیاه که با ناله خود را به ساق پای من می‌مالید. آرام به سمتش خم شدم تا نوازشش کنم، ولی به سرعت از کنارم گذشت و از در نیمه باز خارج شد.

تنها وسیله‌ی موجود در کلبه خالی ساک مشکی رنگم بود.

استوارت کجا رفته بود؟ اثاثیه‌اش را با خود کجا برده بود. علامت سؤال‌های موجود در ذهنم، همانند پرندگان در پرواز بودند. دست راستم را مشت کردم و بر  سینه‌ام کوبیدم. خود را هزاران بار لعنت و نفرین کردم که چرا به یک غریبه اعتماد کرده‌ام. به سمت چشمه‌ای که در آن اطراف قرار داشت به راه افتادم. 

با این‌که چشمه در دیدم نبود صدای آب گوشم را نوازش می‌کرد. چشمانم را بستم و هوای مطبوع و خنک صبح را وارد ریه‌هایم کردم. نگاهی به سر تا پای کثیفم کردم و چهره‌ام را در هم کشیدم. هوس یک حمام درست و حسابی، از آن‌ها که در ونکوور می‌رفتم، به دلم افتاده بود. موهایم را از دو طرف صورتم کنار زدم و پشت گوشم قرار دادم. 

ناگه تصویر متحرک استوارت در حال مخلوط کردن چند معجون، در جلوی دیدگانم نقش بست. ناخودآگاه لبخندی کمرنگ میان لب‌هایم نقش بست.

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻   

 @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۱۷ تا ۱۹

ویرایش شده توسط ...Kimia...
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

***

نگاهی به خورشید که در میان آسمان خود‌نمایی می‌کرد، انداختم. دو، سه ساعتی بود که بر  تخته سنگ کنار چشمه نشسته بودم و اجازه داده بودم تا صدای دلنشین آب گوش‌هایم را نوازش کند. چشمانم را به بوت‌های کثیف و گل آلوده سوق دادم. حال که دیگر از استوارت خبری نبود، بهتر بود هر چه سریع‌تر وسایلم را به دره‌ی تاریک منتقل کنم. پس به سرعت از جای برخاستم و خود را به کلبه رساندم. زیپ ساکم را باز کردم که با لباس‌های قدیمی‌ام که در ونکوور می‌پوشیدم؛ روبه‌رو شدم. لبخندی محو زدم و با ساکم از کلبه بیرون زدم.

***

آرام از سراشیبیِ دره پایین آمدم. هوا سرد و گرگ و میش شده بود. صدای زوزه‌ی باد در دره می‌پیچید و با خود ابر‌های تیره‌ و باران‌زا   را به آن‌جا می‌آورد. با قدم‌هایی بلند و سریع، خود را به کلبه سوفیا رساندم. صدای هیاهوی درون کلبه کنجکاوی‌ام را قلقلک داد. در زدم و سپس با آرامش در را هل دادم که در با صدای قیژ- قیژ بلندی باز شد. ناگه، نگاه‌های حاضرین به سمت من سر خورد. سر تا پایم را از نظر گذراندند. درون کلبه‌ی کوچک حدود هفت دختر پسر جوان دور هم حلقه زده بودند. نگاهم به جسد پخته گوزن میان‌شان افتاد. با صدای سوفیا از بازرسی اطراف دست برداشتم و به داخل کلبه گامی کوتاه برداشتم. 

- بیا تو، در رو هم ببند تا بوران نیومده داخل کلبه! 

بوی غذا صدای شکمم را بلند کرده بود. با یادآوری این‌که از صبح چیزی نخورده‌ام، چهره‌ام درهم شد. با لذت به گوشت روبه‌رویم خیره شدم. ترشح بزاق دهانم را احساس می‌کردم. مردمک چشمانم درشت شده بود. گویا تا به حال گوشت ندیده بودم. موهایم را از جلوی چشمان قهوه‌ای‌ رنگم کنار زدم و با ولع بوی غذا را بلعیدم. شرم درونی‌ام اجازه نمی‌داد بنشینم و از شکار آن‌ها بخورم. آنجلینا با دهانی پر از غذا گفت: 

- بیا بشین بخور! 

بدون تعارف کنار سوفیا و پسری چشم سبز نشستم. با ولع و طمعِ حاصل از گرسنگی شروع به خوردن کردم.

بعد از سیر شدن سر بلند کردم و با هفت جفت چشم درشت شده روبه‌رو شدم. با انگشت شصتم دو طرف لب‌های سرخم را پاک کردم. سوفیا چشمانش را در کاسه چرخاند و زمزمه کرد: 

- چند روز غذا نخورده بودی؟! 

لبخند دندان‌نمایی زدم و مروارید‌های سفیدم را با فخر به نمایش گذاشتم.

***

سوفیا از آداب زندگی یک گرگینه می‌گفت و من با دقت در ذهنم چهره‌ی بی‌نقص استورات را طراحی می‌کردم. آن چشمان طوسی و موهای دودی، پر رنگ در خاطرم تداعی شد. با برخورد محکم دست سوفیا با بازوام، رشته ارتباط با تخیلم قطع شد. دیدگانم را به کتاب چرم مشکی با عنوان «آداب زندگی اجتماعی یک گرگینه» دادم. نویسنده‌ی این کتاب یا مغزش را گرگینه‌ها خورده بودند و یا خیلی زمان برای هدر دادن داشته‌ است وگرنه نوشتن این کتاب مانند نوشتن کتاب برای آموزش گفتار به کودکان یک ساله است. پوزخندی به کتاب زدم و از روی تخته‌سنگ بلند شدم. صدای جیغ سوفیا سبب شد تا چهره‌ام درهم شود. فریاد زد: 

- کجا میری؟! برای داشتن صلاحیت زندگی توی دره‌ی تاریک باید امتحان این کتاب رو پاس کنی! 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  @ Negin jamali☆ویژه☆  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم: 

با بی‌میلی بازگشتم و نگاهم را به مردمک‌های عسلی رنگش کوک زدم. کلافه عرق روی پیشانی‌ام را با انگشتان کشیده‌ام زدودم و گفتم: 

- سوفیا لطفاً! من وقتی توی ونکوور بودم همه چیز رو در رابطه با گرگینه‌ها خوندم. نیازی به این کتاب نیست! من هنوز به این‌جا عادت نکردم که اِن‌قدر بهم سخت می‌گیری.  

مردمک در کاسه چرخاند و سپس از جای برخاست. دست به کمر شد و وقتی ناچاری و مضطربی من را دید، دلسوزانه نگاهم کرد و گفت: 

- ببینم چیزی شده؟! احساس می‌کنم اتفاقی افتاده. 

دستی به پیشانی‌ام کشیدم و روی صندلی گوشه‌ی کلبه نشستم.  کلافه مشتم را تکیه‌گاه چانه‌ام کردم و لب زدم: 

- خب، راستش... من وقتی تازه اومده بودم این‌جا، با یک جادوگر آشنا شدم. اون کمکم کرد زنده بمونم. منظورم استوارته! اما حالا، وقتی رفتم پیشش تا مطمئن بشم حالش خوبه دیدم غیب شده. یعنی زیاد  هم مهم نیست‌ ها! بالأخره اون یک جادوگر هست که دو روز دیدمش و زیاد هم مهم نیست. ولی خب... 

سوفیا سرش را کج کرد و با انگشتان کشیده‌اش موهای کوتاهم  را که از کلاه شنل بیرون زده بودند نوازش کرد. چشمه‌ی اشک چشمانم جوشید و یک قطره‌ی اشک از پس مژه‌هایم روی گونه‌ی کویری‌ام افتاد. گفت: 

- اما الآن تو یک گرگینه هستی!  نیازی به اون جادوگر نداری.  نیازی نیست نگران باشی رزالیتا. من و کلی گرگینه‌ی دیگه پیشت هستیم و تنهات نمی‌گذاریم. 

با ناراحتی از جای برخاستم و از کلبه خارج شدم. 

درست می‌گفت، من یک گرگینه بودم؛ اما نمی‌توانستم فکر استوارت را از سرم بیرون کنم. احساس می‌کردم به درّه‌‌ی تاریک و جنگل سیاه تعلق ندارم. دوست داشتم باز هم آرامشی که در ونکوور داشتم را احساس کنم؛ لیکن در جنگل سیاه این غیرممکن بود. دچار دوگانگی‌ای زجرآور شده بودم. از یک طرف، دلتنگ آن آرامش و زندگی معمولی در ونکوور بودم و از یک طرف ترس و دلهره‌ی جنگل سیاه هیجان زده‌ام می‌کرد. هر لحظه یک احساس متفاوت داشتم و این برایم تازه بود! 

احساس‌های متفاوت و بی هدف بودن آزارم می‌داد. مانند انسانی شکست خورده، با فکری مشغول و جسمی خسته روی تخته سنگی نشستم و از دور نگاهم را به کلبه‌ها دوختم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتوانم به جنگل سیاه بروم. شاید همین برایم جذاب بود! این‌که در اعماق دلم می‌دانستم راهی برای رفتن به جنگل سیاه نبود، تشویقم می‌کرد که ادامه دهم. از این‌که به این‌جا راه پیدا کنم، هم می‌ترسیدم و هم خوشحال بودم!

آن‌قدر افکارم در هم پیچیده بودند که راهی برای مرتب کردنشان وجود نداشت. دستانم را روی صورتم گذاشتم و گفتم: 

- می‌تونستم حرف‌های بقیه رو مثل همیشه تحمل کنم و نیام این‌جا! آخه مشکلم چی بود که اومدم توی این جنگل؟! اگر اتفاقی برام بی‌افته تقصیر خودم هست.

- آره، واقعاً احمق بودی که از زندگی خوبت گذشتی و اومدی این‌جا! 

صدای مردانه‌ی آشنایی مرا به خود آورد. با لرزش شانه‌هایم بازگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. وقتی با قامت مردانه‌ی استوارت روبه‌رو شدم، دستی به گونه‌ام کشیدم و چند قدم به عقب برداشتم. خیره‌ی مردمک‌های طوسی رنگش بودم که تکیه از درخت برداشت و دو قدم جلو آمد. لب زدم: 

- وقتی اومدم کلبه‌ات نبودی! حتی وسایلت هم نبود. بعد هم، احمق خودتی! 

خندید و ردیف مروارید‌های سفید رنگش را به نمایش گذاشت. سپس دستی به صورتش کشید و گفت: 

- خب، احمق بهترین کلمه برای توصیف کاری که کردی بود! 

@ Aryana🌻   @ زری گل🌻 @ Negin jamali☆ویژه☆ @ Roshana

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم: 

پس از مکثی کوتاه، ابرو‌هایم یکدیگر را در آغوش گرفتند و با خشم گفتم: 

- هی! بهت گفتم چرا غیب شده یکهو؟! چرا همه این‌جا این‌جوری‌ هستن؟ همه‌ی سؤال‌هام بی‌جواب موندن! 

طوری که سوفیا و آدا که در دهکده بودند هم بشنوند، ادامه دادم: 

- یکی حرف بزنه خب! 

استوارت سکوت کرد و مردمک‌های دو- دو زنانش را به زمین دوخت. دست‌هایش زیر شنل چرمی‌اش پنهان شدند و با پای سمت راستش روی زمین ضرب گرفت. خشمگین‌تر از همیشه، نگاهم را به سوفیا، آدا و آنجلینایی که به سمتمان می‌دویدند دوختم. وقتی نگاهشان به رخسار سرخ و دستان مشت شده‌ام افتاد، در میان راه سرعتشان کم شد. آنجلینا گیسوان بلوندش را به داخل شنلش هدایت کرد و با نگاهی هراسان پرسید: 

- چیزی شده رزالیتا؟ حالت خوبه؟

پوزخندی زدم و با حرص گفتم: 

- نمی‌دونم! به نظرت حالم خوبه؟! 

سوفیا با اخمی ریز و نگاهی محتاطانه جلو آمد و گفت: 

- هی، رزالیتا؛  آروم باش و بگو چی شده؟! 

با حرص دندان‌هایم را به یکدیگر فشردم و مردمک‌هایم را به استوارت که هنوز هم در همان حالت ایستاده بود کوک زدم.

- واقعاً توقع داری آروم باشم؟! مشکل من این هست که سؤالاتم بی‌جواب هستن! چرا هیچی نمی‌گید؟! چی رو ازم پنهان می‌کنید؟! 

هر چهار نفر سکوتی طولانی پیشه کردند و باز هم نگاهشان را از من دزدیدند. پوزخندی زدم و با قدم‌های تند و محکم از آنجا دور شدم.

***

نزدیک یک ساعت گذشته بود و اکنون دیگر خشمگین و کلافه نبودم. آسمان شب به قدری زیبا شده بود که نمی‌توانستم چشم از آن بردارم.  انگشتان شصت و اشاره‌ام را روی چشمانم کشیدم و نفسی گرفتم. به ناگه، صدای قدم‌های آرامی نظرم را به خود جلب کرد. آرام بدون آن‌که سرم را تکان دهم، از گوشه‌ی چشم قامت فردی را دیدم. نور فانوسی که در دستانش بود چشمانم را اذیت می‌کرد و باعث می‌شد تا نتوانم به خوبی او را تشخیص دهم. به آرامی بزاق اضافه‌ی دهانم را پایین فرستادم. جلوتر آمد که توانستم او را بهتر ببینم و حدس می‌زدم یک دختر باشد. خواستم برخیزم و به او حمله کنم که به ناگه صدای آشنایی به گوشم خورد: 

- هی! آروم باش. فقط می‌خوام کمکت کنم. 

سپس با یک حرکت کلاه شنلش را عقب فرستاد و گیسوان بلوند و رخسار زیبایش نمایان شد. با اضطراب و نگرانی پوست لب‌ سرخ رنگش را به دندان گرفت و با چشمانی دو- دو زنان خیره‌ی مردمک‌های قهوه‌ای رنگم شد. 

آسوده‌خاطر جلو رفتم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم تا کمی از اضطرابش کاسته شود. به آرامی لب زدم: 

- نیازی نیست اِن‌قدر بترسی آنجلینا! دیگه عصبی نیستم. 

بدون آن‌که حرفی بزند روی تنه‌ی درخت نشست و فانوس کوچکی که در دستش بود را روی زمین گذاشت. درحالی‌که هر دو آرنجش را روی زانو‌هایش گذاشته بود گفت: 

- نمی‌خوام زیاد طولش بدم تا بفهمن این‌جا هستم. تو گفتی سؤال‌هات بی‌جواب موندن و هیچکس بهت کمک نمی‌کنه. من می‌تونم کمکت کنم! تا جایی که بدونم بهت اطلاعات میدم؛ ولی تو باید قول بدی به هیچکس چیزی نگی! 

کنجکاو و هیجان‌زده کنارش نشستم و سری به نشانه‌ی «باشه» تکان دادم. مکث کرد و نگاهش را به من دوخت. دیگر خبری از آنجلینای شلوغ و هیجان‌زده نبود و اکنون، با اضطراب و نگرانی نگاهم می‌کرد.

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻  @ Roshana  @ Negin jamali☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های 21 و 22

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم! 

طره‌ای از موهای ابریشمی‌اش را پشت گوش داد و با اضطراب و نگرانی نهفته در تک- تک رفتار‌هایش، زمزمه می‌کرد: 

- نمی‌دونم سوفیا درباره‌ی آلفای ما چی بهت گفته؛ اما اگر چیز خوبی گفته، بدون که دروغه! خب، قبلاً آلفای ما خیلی مهربون و خوب بود؛ اما الان... آلفا خیلی ظالم و وحشتناک هست و هدفش هم وحشتناک‌تر! نمی‌تونم چیزی از هدفش بهت بگم؛ چون خودم هم درست و حسابی نمی‌دونم. تو توی دوره‌ی بدی اومدی این‌جا رزالیتا! پس مطمئن باش اتفاقات خوبی در راه نیست. تو رو یک نفر با یک هدف آورده این‌جا... 

با شنیدن حرف‌هایش، ته دلم خالی شد. نگرانی در وجودم رخنه کرد. از نگرانی و دلهره، با دندان به جان پوست لب‌های صورتی‌ام، افتادم. آنجلینا اطراف را از نظر گذراند و شنلش را بر روی شانه‌اش محکم کرد. لب زد: 

- به هیچکس اعتماد نکن. نه به سوفیا، نه استوارت، نه حتی خواهرم!  

خواستم حرفی بزنم که با شنیدن صدای پایی، دستم را گرفت و به پشت درخت تنومندی کشید. دستش بر روی لب‌هایم قرار داشت. سردی دستش تا مغز استخوان، به بدنم نفوذ کرد و پوست صورتم، در مواجه با نفس‌های آتشینش، می‌سوخت. دیدگانم به سمت سایه‌ای بزرگ در صد متری ما، لغزید. صدای تپش‌های قلبم، شنیده می‌شد.

بعد از یک ربع طاقت‌فرسا، سایه کوچک و سپس از نظر ما محو شد. نفسی از سر آسودگی کشید. دستم را به آرامی رها کرد و بدون هیچ حرفی، با قدم‌های کوتاه و مسکوت از من فاصله گرفت و در تاریکی جنگل گم شد. با خشم دست مشت شده‌ام را به تنه چوبی درخت کوبیدم.

***

خسته و نفس زنان، بعد نیم ساعت پیاده‌روی به کلبه رسیدم. شنلم را بالا دادم و روی چمن‌های سبز رنگ کنار کلبه نشستم. صدای جغد، در فضای تاریک دره می‌پیچید. نگاه شکلاتی‌ام را به آسمان سیاه و زیبای شب سپردم و در دنیای خیال غرق شدم. سرما به وجودم نفوذ کرده بود؛ ولی برای بیدار نکردن سوفیا و پاسخ به سؤالات عجیب و غریب او، آرام هم آن‌جا ماندم.

حرف‌های آنجلینا، همانند صدای ناقوس کلیسا بر اعصاب متشنجم پیاده‌روی می‌کرد. علامت‌ سؤال‌های موجود در ذهنم، بعد از صحبت‌های آنجلینا، فقط از قبل بزرگ‌تر شده بود. آلفا کیست؟ چه نقشه‌ای دارد؟ سوفیا و استورات چه‌ چیزی را از من پنهان می‌کنند؟ چه کسی پای مرا به این دنیا باز کرده است؟ تمامی این سؤالات بدون جواب در مغزم راه می‌رفتند و خواب را از چشمانم دزدیده بودند.

آرام دی‌اکسید کربن‌های موجود در خونم را با بازدمی کوتاه بیرون فرستادم. هر نقشه‌ای می‌کشیدم؛ آخرش به بن‌بست شکست می‌رسید. انگشتان کشیده‌ام را در هم قفل کردم و نگاهی کوتاه و متفکر به کلبه کردم. دقیقه‌ها پشت هم می‌گذشت و من تنها با سکوت نظاره‌گر روشن شدن آسمان شب بودم. هر چه فکر می‌کردم؛ بهترین راه‌حل صمیمیت بود.  

صدای ناله‌ی جغدها جای خود را به خبر‌های کلاغ‌های سیاه داد. با دست پشه‌ای را که از جلویم پرواز می‌کرد، له کردم و پوزخندی بی‌تفاوت بر  لب‌های خوش‌فرمم نشاندم. با صدای قیژ- قیژ در چوبی سر برگرداندم و با دو تیله‌ی طوسی رنگ روبه‌رو شدم. 

استوارت لبخندی دندان‌نما زد و دستش را به معنای سلام تکان داد. سری در جوابش تکان دادم و شنلم را با دست مرتب کردم. صدای پرشور سوفیا در حال آوازخوانی از درون کلبه به گوش می‌رسید. لبانم برای ریش‌خند کش آمدند. نفسم را پر حرص رها کردم و از جای برخاستم. در را هل دادم و وارد کلبه‌ی چوبی شدم. سوفیا خوشحال و خندان می‌رقصید و زیر لب آواز می‌خواند. با دیدن من لبخند زد و با هیجان گفت: 

- رزی! رزی؛ حاضر شو می‌خوایم بریم شکار. 

شانه‌هایم را بالا انداختم و جواب دادم: 

- خب، ما هر روز میریم شکار؟! 

موهای بلندش را بالای سرش بست و گفت: 

- در واقع ما روز آخر ماه که قرص ماه به کمرنگ‌ترین حالت خودش می‌رسه؛ باید یک شکار تقدیم به آلفا کنیم به‌خاطر زحمات بی‌نظیرش! 

با شنیدن اسم آلفا لبخندی زدم. شاید با این دلیل بتوانم آلفا را ملاقات کنم. دستی به موهای ‌کوتاهم کشیدم و مرتب کردم. سوفیا به خنجر کنار شومینه اشاره کرد و «بردار»ای زمزمه کرد. دسته‌ی چرمی خنجر را در دست گرفتم و نگاهی به تیغه‌‌ی بُرَنده‌ی آن کردم. در جیب چرم شلوارم پنهان کردم و منتظر سوفیا شدم. با گذر ده دقیقه سوفیا مرتب و زیبا مقابلم ایستاد. نگاهی به سر تا پای مشکی‌پوشَش انداختم و شانه به شانه هم از کلبه خارج شدیم.

 @ Aryana🌻  @ زری گل🌻  

 @ Negin jamali☆ویژه☆  @ Roshana

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...