رفتن به مطلب

رمان آسمان سرخ|seta._rhکاربرانجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

img_20220401_164315_386_2ezj_ruy3_fz8m.j

اسم رمان:   «آسمان سرخ»

نویسنده: seta._rh(ستایش خطیبی)

ژانر: تخیلی، عاشقانه

خلاصه:

خسته بود و کلافه؛ دنیایش خسته‌کننده‌تر از هر زمانی شده بود،  ولی خیلی ناگهانی و خیلی عجیب و  غریب زندگی‌اش تغییر کرد،   وارد دنیایی می‌شود که دور از تمام انتظاراتش است!

دنیایی مرموز، مخوف و رازآلود، دنیایی که درکش برایش سخت است.  دنیایی در هزار فرسخی دنیای انسان‌ها قرار دارد!

آن هم   دنیای بزرگ و مخوف خون خواران.

مقدمه:

وحشت، ترس، شوک...!

و لرزی که با دیدنش به جانش افتاد،

لرزش مردمک‌های چشمانش از وحشت را به خوبی می‌توانست ببیند،

حالا وقتش بود!

وقت انتقامی که باید سال‌ها پیش از او می‌گرفت ولی تاریخ، مرگ او را به این زمان واگذار کرده است...!

 

ویراستار: @ niayesh1389

 @ زری گل🌻  @ مدیر راهنما

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 16
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 114
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق خون و  اتحاد...!

#پارت_یک

قهوه‌اش رو گذاشتم روی میز و نشستم روبه‌روش، لیوان رو به دست گرفت و گفت:

- تو واقعا می‌خوای این کار رو انجام بدی؟

- آره، حداقل بهتر از اینه که دست رو دست بزارم تا از دست برم!

کریس اخم‌هاش رو توی هم کشید و گفت: 

- من نمی‌فهمم، یعنی تو حاضری به خاطر خوب کردن کسانی که این بیماری رو دارند جونت رو به خطر بندازی؟

- بیخیال کریس، بزار این کار رو بکنم، به‌ غیر از اینکه جون اون‌ها رو هم نجات میدم جون خودم رو هم نجات میدم!

کریس سرش رو با تأسف تکون داد و جرعه آخر قهوه‌اش و خورد.

مایکل شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم والا! خودت دلت می‌خواد و  زیادی به انجام این کار اصرار داری. هرچی هم بگم حرف خودته. پس حرف زدن من بی‌فایده است!

سرم و تکون دادم. کریس لیوانش و گذاشت روی میز و  هم‌زمان با بلند شدن ‌اون‌ها من هم بلند شدم.

مایکل گفت:

-هروقت خواستی شروع کنی، بگو بیایم کمک.

دست هام رو کردم تو جیبم:

- باشه، خبرتون می‌کنم.

سرش و تکون داد و گفت: اوکی، ما می‌ریم. مواظب خودت باش، خداحافظ.

دست دادم بهشون و رفتند. همون‌جور که وارد آشپزخونه  شدم نیکولاس رو صدا کردم. اومد پیشم و براش توضیح دادم که برای یک مدتی نیستم. می‌خوام برم جزیره تا آزمایش رو انجام بدیم و خواستم که مواظب خودش باشه.    خواست حرفی بزنه که منصرف شد و رفت. بیرون نشستم روی صندلی و گوشی‌ام و دروآوردم آهنگ و پلی کردم هندزفری و گذاشتم تو گوشم  آهنگ (Bad guy-Bille Eilish) و پلی کردم چشم‌هام و بستم، بلکه کمی ذهنم آروم بشه، آن‌قدر با این پسرها سر و کله زدم و بحث کردم سرم درد گرفته، قبول نمی‌کنند که هم خودم و نجات بدم هم بقیه رو از این مریضی کوفتی.

من دچار یک بیماری خونی شدم، چیزی که فقط توی فیلم و کمیک‌ها دیده بودم و فکر می‌کردم واقعیت نداره برام اتفاق افتاد. این بیماری توی کمترین افراد توی این دنیا اتفاق می‌افتد و باعث میشه سال‌ها زجر و تحمل کنم بنابراین به فکر درمانش افتادم و شروع کردم به تحقیق؛ ولی به نتیجه‌ای نرسیدم، ولی پارسال یکی از دکترها داشت درمورد یکسری خفاش حرف می‌زد و از اون روز تصمیم گرفتم درباره تمام خفاش‌ها تحقیق کنم و راه‌حلی برای نجات دادن خودم و کسانی که دچارش هستند تلاش کنم و رسیدم به خفاش‌های خون‌آشام، بعد کلی تحقیق و ساخت دستگاهی که با تشعشاتش به احتمال پنجاه و نه درصد این مریضی رو از بین می‌بره، حالا اون دستگاه رو ساختم و هفته بعد برای آزمایش به همراه مایکل و کریس و چند تا از همکارهام می‌ریم.   چشم‌هام گرم شد و افتاد روی هم و به خواب رفتم.

سرپرست: @ منیع

ویراستار: @ niayesh1389

@ زری گل🌻

 @ ملکه برزخ_NAJIW80_  @ هرمیون   @ Aśaman🎼 @ Torkan dori  @ ta-ra  @ Ayda rashid  @ Mobi666  @ Mobi 87  @ M.M☆ویژه☆  @ ساتوری  @ سادات.۸۲   @ Farinaz  @ Night Shadow    @ آلفای نقره ای  @ khakestar   @ mahdiyeh  @ ماهی  @ هــhanaــانا  @ Gh.a29  @ Y...asna  @ Melika.Y

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری Niayesh1389🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو

راوی:

(یک هفته بعد)

دمی عمیق گرفت و بیرون داد، وارد اتاق پرو شد لباسش و  عوض کرد و رفت بیرون، یک اتاق بزرگ که کلی از وسایل های بیوشیمی و ... اونجا وجود داشت به همراه دستگاهی که قرار بود آزمایش صورت بگیره، قفس خفاشی که روش تحقیق شده  نگهداری شده بود رو برداشت و کنار دستگاه وایستاد و گذاشت روی جایگاهش دوباره قبل انجام آزمایش دستگاه و چکش کرد تا مشکلی نداشته باشه بعد چک کردن همون‌جور که دستش و به هم می‌کشید سرش و آورد بالا نگاهش خورد به کریس و مایکل که با چشم های نگران بیرون از اتاق بزرگ وایستاده بودند و نگاهش می‌کردند، کریس یک پسر بور سفید با چشمای آبی، چهره مردونه‌ای داشت مایکل هم همین ولی برعکس کریس چشم ابرو مشکی بود ولی سفید، بقیه همکارهاش هم به همراه مایکل و کریس بیرون وایستاده بودند و منتظر بودند، یکی از دکترها وارد شد و در رو به روی اونها بست، رو به شهرزاد گفت: آماده‌ای؟

سرش و تکون داد و نشست روی دستگاهی که شبیه صندلی غول‌پیکر بود ولی به همراه چندتا دکمه و سیم و دستگاه تشعشات که وصل شده بود، کلاه رو گذاشت روی سرش دکتر کوین نگاهش کرد:

- شروع کنم؟ مطمئنی؟

چشم هاش و بست  و با جدیت گفت: شروع کن.

صدای کلیک شدن شنید و بعد دکترکوین دسته رو کشید، و بعد از چند لحظه  حس دردی رو توی بدنش احساس کرد ولی این حس درد بیش از حدی بود که فکر می‌کرد، فریادش به هوا رفت کریس درحالی که مردمک های چشم هاش از ترس می‌لرزید چرخید سمت مایکل و گفت: چرا داد می‌کشه؟

مایکل که سعی میکرد نگرانیش و  بروز نده گفت: درد اشعه هاست نگران نباش.

کریس:

- خب چرا دکتر کوین خاموش نمی‌کنه دستگاه رو؟ به خدا نمی‌ارزه اینجوری درمان بشه.

مایکل:

- تصمیم خودشه بزار ببینیم چی میشه.

کریس نفسی از سر کلافگی کشید و دست‌هاش و قفل کرد پشت سرش و سرگردون دور خودش چرخید.

 

سرپرست: @ منیع

ویراستار: @ Deadlinecharity

 @ زری گل🌻

 @ هرمیون  @ .Aseman.🎼  @ _NAJIW80_  @ سادات  @ سادات.۸۲  @ ساتوری  @ mahdiyeh   @ M.M☆ویژه☆  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Farinaz  @ Melika.Y  @ masoo  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Mobi 87  @ Mobi666  @ ta-ra  @ ماهی  @ Aryana🌻  @ اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سه

ولی در یک چشم به هم زدن به سمت  دکتر کوین حمله‌ور شد و به سمت گردنش رفت دندون هایش را که بی شک مثل دندون های خون آشام ها شده بود رو روی شاهرگ گذاشت و بی توجه به التماس های دکترکوین تمام خون های بدن رو بیرون کشید با سرد شدن بدن دکتر کوین و تموم شدن خون عقب کشید پشت دستش را روی دهانش کشید و پاک کرد دستش به اون دو نیش بلندش خورد با وحشت خیره به دکتر کوین شد تند سمتش رفت و صداش زد ولی جوابی دریافت نکرد دستش و روی نبض دکتر گذاشت ولی حتی نبض هم نداشت و این نشونه این بود که... دکتر کوین جونش و از دست داد با وحشت و سرگردونی بلند شد  صدای در و می‌شنید که توسط دکتر هری زده میشد: دکتر کوین حالتون خوبه؟ بیاید در و باز کنید ببینیم چه اتفاقی افتاده!

شهرزاد با مردمک لرزان به در نگاه کرد که به ذهنش راه حلی برای فرار رسید و خب تنها راه حل همین بود! کوین و روی صندلی نشوند و به سمت در رفت به آرامی در رو باز کرد کریس و مایکل و دکترها سریع داخل اومدند و دقیقاً بعد ورود از اتاق زد بیرون و شروع کرد به دویدن.

 مایکل که از گوشه چشمش دیده بود تند برگشت و دوید سمت در با چشم‌های  گرد شده به شهرزاد که با آخرین سرعت  تو دنیا میدوید بلند صداش زد ولی توجهی نکرد و به دویدن ادامه داد یکهو به خودش اومد با چشم هایی گرد شده با دیدن سرعتش  به خودش و پشت سرش نگاه کرد هیچ اثری از ازمایشگاه نبود توقع نداشت توی یک دقیقه اینهمه راه  رو بره ولی از اونجایی که آدمی بود همه چیز و سریع قبول میکرد این اتفاقی که ناباورانه بود رو هم قبول کرد،  ولی تنها چیزی که تو ذهنش بود این بود:

« هرچه سریعتر باید دور بشی، این دنیا آدمی اونم از مدل تو نیاز نداره، باید وارد دنیای خودت بشی»

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

به اطراف نگاه کرد وارد جنگلی شده بود که چند بار زمانی که برای گشت زنی اومده بود دیده بود ولی فرصت نکرده بود به اونجا بره نگاهش چرخید و چیزی جز درخت های بلندقد و جنگلی مخوف و ترسناک نمی‌دید! 

چند قدم رفت جلو که حس کرد چیزی از پشتش با سرعت رد شد، سرجاش سیخ وایستاد و با احتیاط نگاهی به اطراف کرد که دوباره همون حس بهش دست داد  به پشت سرش نگاه کرد ولی خب هیچی نبود! 

با دیدن چیزی که رو به روش سبز شد  با جیغی کشید و چند قدم عقب تر رفت که پاش به یک چیزی گیر کرد و افتاد زمین، داشت سعی می‌کرد بلند بشه که صدایی شنید: عه نترس بابا مگه فیلم ترسناک دیدی؟ آهای چرا کپ کردی؟ الو عمو زنده ای؟

با چشم های گرد شده به دختری که رو به روش وایستاده بود نگاه کرد و با تته پته گفت: تو... تو... تو کی هستی؟ از... از کجا... نه یعنی... یعنی چطوری میتونی ایرانی حرف بزنی؟ اینجا که آمریکاست!

دختری که رو به روش وایستاده بود پوزخندی زد و گفت: خب منم یک ایرانیِ مقیم آمریکا هستم! ولی خب مثل تو خون آشام هستم.

- پس... پس من...

دختر نذاشت حرفش و بزنه و تند- تند شروع کرد به صحبت: آره باو تو هم تبدیل شدی به یک خون آشام توسط اون خفاش کوچولوهای خون‌آشام من هم از طرف رئیسم دستور گرفتم که تو رو ببرم پیشش تا ببینت!

با ابروهای بالا رفته گفت: رئیست؟

دختر سری تکون داد و رفت جلو  دستش و گرفت جلوی شهرزاد و گفت: بیا دستت و بده بلندت کنم.

با تردید دستش و گذاشت توی دست دختر و بلند شد و گفت: ولی... ولی شماها از کجا فهمیدید؟

دختر:- چون اون خفاشی که روش آزمایش انجام دادی یکی از خفاش هایی بود که رئیس‌مون و دوتا از  رفیق های جادوگرش داشتند روش کار می‌کردند، ولی نپرس چیکار که نمیتونم جوابت و بدم چون نمی‌دونم!

 

سرپرست: @ منیع

ویراستار: @ Deadlinecharity

 @ زری گل🌻

 @ هرمیون  @ .Aseman.🎼  @ _NAJIW80_  @ سادات  @ سادات.۸۲  @ ساتوری  @ mahdiyeh   @ M.M☆ویژه☆  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Farinaz  @ Melika.Y  @ masoo  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Mobi 87  @ Mobi666  @ ta-ra  @ ماهی  @ Aryana🌻  @ اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنج

#شهرزاد:

ابرویی انداختم بالا و گفتم: ولی تو کی هستی؟

دختر:

- خب من آنا هستم و یک قرن و ۵۰ سال میشه که خون‌آشام‌ام، من اون موقع یک دانشجوی ترم آخر روانشناسی بودم که شمال درس می‌خوندم میخواستم بعد دکتر شدنم برم اینگلیس و یک مطب بزنم، زیبایی من زبان  زد شهرم بود، منظورم از شهرم یعنی یکی از شهرهای اصفهانه، ولی خب یک روز با دوستام رفته بودیم بگردیم توی ضلع شرقی جنگل های شمال که گم شدم گوشیم آنتن نمی‌داد نمی‌تونستم زنگ بزنم و خبر بدم تا بیان دنبالم رفتم سمت یکی از درخت ها ولی صدای پا، خرناس و نفس کشیدن شنیدم ترس تمام وجودم و گرفته بود نمیدونستم چیکار باید بکنم صدا داشت نزدیک و نزدیک تر می‌شد واقعا مغزم هنگ کرده بود که باید اون لحظه چی‌کار کنم فقط خدا- خدا می‌کردم که اتفاقی نیوفته ولی یکهو صدای پرت شدن  چیزی اومد تند چرخیدم به پشت که دیدم یک زن داره با اون حیوون که گرگ خاکستری بود می‌جنگید از ترس زبونم بند اومده بود و با وحشت نگاه می‌کردم یکهو دیدم اون زنه پرت شد یک طرف دیگه و اون گرگ حمله کرد سمتم که  شروع کردم به جیغ کشیدن اون زن با سختی بلند شد بیاد سمتم ولی دیر شده بود چون اون گرگ چنگال هاش و فرو کرد تو شکمم، دستم و با درد گذاشتم رو شکمم خون ازم می‌رفت و چشم هام هم سیاهی می‌رفت  آخرین چیزی که دیدم حمله کردن زن به گرگ و درگیری شدن‌شون بود که چشم هام بسته شد.

ساکت شد انگار برای سخت بود تجدید خاطره، دم و باز دمی کرد گفت: وقتی بهوش اومدم توی یک کلبه بودم چند نفر هم بالا سرم نگران وایستاده بودند سعی کردم بشینم که توجهشون بهم جلب شد  اومدن سمتم سرگردون بودم قبل اینکه بپرسم کجام خودشون گفتن که اون زن من و آورده اینجا شکمم و دیدم ولی ردی ازش نمونده بود مشکوک نگاهشون کردم مضطرب بودن که یکیشون شروع کرد به صحبت کردن و گفت که سعی کردن با یک جادو زخم هام و ترمیم کنند  و همینطور هم شد ولی برای بهشون اومدنم یکی از اون دخترها از خون خودش داده و تبدیل شدم به خون آشام، هفته اول افسرده بودم باورم نمیشد هیچکس سمتم نمیومد ولی خب اتفاقی بود که افتاده بود و نمیشد منکرش شد برای همین باهاشون همراه شدم طی یک ماه از خانوادم خدافظی کردم و اومدم اینجا و چندین ساله اینجام خانوادم هم از دست داده همه اشون و ولی خب نوه های نتیجه هاشون و بقیه نسبت ها رو که بلد نیستم زنده اند و از دور آمار دارم ازشون، الآنم که شدم دست راست رئیس یا همون رهبرمون.

- واو فکرشم نمیکردم این مدلی اتفاق افتاده باشه برات.

لبخند کوچولویی زد و گفت: تو رو هم که خبر دارم می‌دونم ازت!

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم گفتم: واقعا؟

لبخندی زد:

آره، پس فکر کردی الکی یکهویی پیدات کردم؟

آروم خندیدم گفت: رهبر برام تعریف کرد، بهم گفت که تو تبدیل شدی توسط اون خفاش ها و باید بیام دنبالت  و ببرمت پیش خودمون.

- یه چیزی بگم؟

سرش و تکون داد گفتم: نمی‌دونم چی بود ولی بیشتر یک نیرویی بود که من و به اینجا می‌کشید، و نمی‌ذاشت برم سمت دیگه این برای همین هم اومدم تو این جنگل مخوف!

متفکر شد و سری تکون داد و به راه رفتن ادامه دادیم.

 

سرپرست: @ منیع

ویراستار: @ Deadlinecharity

 @ زری گل🌻

 @ هرمیون  @ .Aseman.🎼  @ _NAJIW80_  @ سادات  @ سادات.۸۲  @ ساتوری  @ mahdiyeh   @ M.M☆ویژه☆  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Farinaz  @ Melika.Y  @ masoo  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Mobi 87  @ Mobi666  @ ta-ra  @ ماهی  @ Aryana🌻  @ اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شیش

از اون جنگل مخوف و ترسناک  که دیگه اصلا برام ترسناک نبود رد شدیم و رسیدیم به یک عمارت خیلی بزرگ با نمای مشکی که تاحالا تو عمرم ندیده بودم، آنا چند بار به در کوبید که در خودکار باز شد وارد شدیم که چشم هام  گرد شد از بزرگی و خفن بودن عمارت خیلی بزرگ بود اصلاً واقعا نمی‌دونم چی بگم زبونم بند اومده!

آنا با دیدن من خندید و گفت: منم اول اینجوری بودم مثل تو، زبونم بند اومده بود نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم یا چی‌بگم!

آروم خندیدم که آروم گفت: آها یه چیزی بگم، الان که رفتیم داخل این رئیس ما از صد سال پیش وقتی نامزدش فوتح کرده بیشتر از قبل سخت‌گیر و سرد و ایناست بعد امکان داره یکم سخت باهات ارتباط برقرار کنه اگر چیزی گفت ناراحت نشو باشه؟

لبخندی زدم و گفتم: نه ناراحت نمیشم، خودم انقد تو این دنیای انسان ها سختی کشیدم و حرف شنیدم که پوست کلفت شدم خیلی چیزا واسم مهم نیست و زود قبولش میکنم چون اون اتفاقی افتاده و اینکه بخوام منکرش بشم  فقط ذهنم و بیشتر درگیر می‌کنه!

با تعجب گفت: واو، چه طرز تفکر باحالی، البته راست میگی غصه خوردن فایده ای نداره فقط آدم خودش و داغون می‌کنه.

اوهومی گفتم که رسیدیم به ساختمان اصلی آنا جلوی من وایستاد در و باز کرد و وارد شد منم پشت سرش وارد شدم  رفت سمت یک سالن  دیدم که چند تا دختر و پسر دور همدیگه نشستند و دارن بازی می‌کنند! 

آنا با تعجب گفت: عه شماها چرا اینجا نشستید؟ مگه نباید تمرین کنید؟

یکی از شیش‌تا پسرها که بور و چشم سبز بود گفت: رهبر با آرسین رفتند به هامون سربزنند ماهم شب میریم مادرش شام دعوتمون کرده خونه اشون.

آنا آهانی گفت که یکی از دخترها که همراه آنا و من می‌شدندشیش‌نفر گفت: معرفی نمی‌کنی آنا؟

سرپرست: @ منیع

ویراستار: @ Deadlinecharity

 @ زری گل🌻

 @ هرمیون  @ .Aseman.🎼  @ _NAJIW80_  @ سادات  @ سادات.۸۲  @ ساتوری  @ mahdiyeh   @ M.M☆ویژه☆  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Farinaz  @ Melika.Y  @ masoo  @ آلفای نقره ای  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ Mobi 87  @ Mobi666  @ ta-ra  @ ماهی  @ Aryana🌻  @ اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_هفت

آنا نگاهی انداخت بهم تند گفت: آخ اصلا یادم رفت بگم، این شهرزاده عضو جدیدمون که رهبر درباره اش بهمون گفت!

سلام کردم بلند شدند اومدند  سمتم سلام کردند و باهاشون دست دادم آنا به دختری که موهاش و تیپش پسرونه بود اشاره کرد: این ویکتوریاست مثل تو تازه وارده ولی جنگیدنش خیلی خوب و قویه.

به دوتا دختر که بی‌شک دوقلو بودند اشاره کرد: این دوتا دوقلوی افسانه ای هم میکا و نیکا هستند بیشتر از من همراه رهبر بودند و برادرشون ادوارد هم یکی از جادوگر ها بود که از مادرشون به ارث برده بود ولی خب پنجاه سال پیش توسط یکی از گرگ ها توی همون جنگل که ورود کردی به دیار باقی شتافت.

- اوه، خیلی متاسفم!

لبخند محوی زدند و تشکر کردند، به اون یکی دختر اشاره کرد: اینم  لوناست که همراه این پسرها خیلی- خیلی وقته قبل از میکا و نیکا به رهبر پیوسته.

خوشوقتم گفتم، به پسرها اشاره کرد و به ترتیب گفت: اینها هم که معرفی کردنشون زیاد واجب و مهم نیست، این رافائلِ، دیوید، سورن، آمین، آتان برادر کوچکتر آمین و آرسام برادر آرسین.

دست دادم بهشون و با لبخند خوشوقتی گفتم که صدایی از پشت سر اومد: عه آنا کِی اومدی؟ 

به پشت چرخیدیم که نگاه دختره از روی آنا چرخید روی من اون هم

مثل بقیه چشم هاش گرد شد و فکش باز بود تند اومد سمتم و دست‌هایش و گذاشت رو بازو هام نمی‌دونم چرا چشم‌هایش از اشک پر شد و می‌خندید گفت: تو... تو شهرزادی؟

سرم و تکون دادم که محکم بغلم کرد چشم های همه گرد شد گفت: خیلی خوشحالم که بلاخره اومدی، میتونی نجاتش بدی مطمئنم!

- یعنی چی؟ کی و نجات بدم؟

همون دختره لونا که وقتی وارد شدیم گفت من کی هستم با کنجکاوی و اخم گفت: یاشین جون میشه بگی چخبره؟

دختره که فهمیدم اسمش یاشین هستش گفت: اگر میشد که می‌گفتم!

آنا نگاهی به یاشین کرد و گفت: صبر کن ببینم؛ نکنه آره؟

یاشین با ذوق سر تکون داد؛ یکی باید آنا رو جمع می‌کرد آرسین با تعجب گفت: خب یکی به ماهم میگه چخبره؟

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشت

آنا:

- هیچی بیخیال بشید، خب شهرزاد بیا ببینم چه توانایی هایی داری.

سرم ونکون دادم و باشه‌ای گفتم، رفتیم بیرون بعد از کلی امتحان و آزمایش و پیدا کردن قدرتام که همه رو داشتم، به گفته یاشین من یکی از آدم هایی هستم که به ندرت قدرت هام شبیه رهبرشون هست، داشتیم روی نیروی کنترل ذهن کار می‌کردیم که صدای سرد بم و مردونه‌ای از پشت سر اومد: آنا مهمون جدیدمون و آوردی؟

چرخیدیم به پشت، اوه مای گاد چه برادرانی به به ولی خب پسر سمت راستی من و سمت چپی اون ها چهره معمولی ولی جذابی داشت ماشاالله برادر خدا از قشنگی کمت نکنه، آنا و بقیه کمی خم شدند و احترام گذاشتند من هم به تبعیت ازشون همون کار و کردم همزمان گفتیم: درود بر رهبربزرگ.

اوه پسر یکی از اینا رهبرِ! صاف شدیم و بهشون دقت کردم یکیشون که به احتمال خیلی زیاد رهبر بود چون تابلو عکس بزرگش و به دیوار عمارت پیش بقیه خاندان هاش دیدم، چشم‌های کشیده مشکی که مزه‌های بلندش محاصره اش کرده بودن، ابروی نیمه کلفت مشکی، بینی قلمی، لب‌های قرمز، موهاش و دو طرف خیلی کوتاه زده بود و به بالا هدایت کرده بود، به اون یکی پسر نگاه کردم ی پسر سفید با چشم و ابروی خرمایی هم قد اون آقاهه بود و من تا زیر بازوشون بودم، بینی‌اش انگار عملی بود، آب‌های قلوه ای داشت، موهاش هم فکر کنم تا تا کتف‌اش بلند بود چون پشت سرش گوجه ای بسته بود!

ولی یک چیزی برام تعجب آور بود، چرا الان این رهبرشون ازاین لباس های خون آشامی تنش نبود؟

انگار نیکا ذهنم و خوند چون با ارتباط ذهنی بهم گفت: بخاطر اینکه از این چیزا خوشش نمیاد و به نظرش اضافه است.

ابرو هام و انداختم بالا که سرش و تکون آهانی زیر لب گفتم و همون رهبرشون با همون پوزخند گوشه لبش گفت: خب خوش اومدی. آنا مهمونمون و ببر اتاقش و نشون بده.

آنا چشم گفت و همه رفتیم داخل، از پله ها که می‌رفتیم بالا که گفتم: یک سوال بپرسم؟

سرشون و تکون دادن گفتم: شماها هم مثل من زود قبول کردید که تبدیل شدید؟

آنا:

- خب ببین نیکا و میکا، آرسین و آرتام، آمین و آتان که خون‌آشام زاده شدند، من و هم که خبر داری دیگه، ولی خب بقیه هم براشون سخت بود و دیر واسشون حضم شد.

سرش تکون دادم که رسیدیم به یکی از اتاق هایی که شبیه هم بود در مشکی خیلی شک و قشنگ وارد اتاق شدیم تم تمام مشکی بود، آنا نگاهش و دور اتاق چرخوند و گفت: اینجا اتاق توعه و میتونی

از این به بعد اینجا بمونی همه چی هم هست هم لباس و بقیه چیزها الان هم استراحت کن واسه حاضرشدن و رفتن میام صدات میکنم.

با لبخند محوی سرم و تکون دادم با رفتنشون بیرون از اتاق دلم گرفت اینکه دیگه نمیتونم مایکل و کریس و ببینم، اینکه دیگه نمیتونم برم آزمایشگاه نمی‌تونم دوستام و ببینم، هعی دمت گرم خدا اینم اوضاعه که ما داریم؟

دراز کشیدم روی تخت و چشم هام و بستم تا کمی آرامش بگیرم ولی خوابم برد؛ یک خواب عمیق.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نه

از اتاق بیرون رفتم و آروم آروم پله ها رو رفتم پایین رسیدم به اولین پله از پایین که در عمارت باز شد و آرسین اومد داخل یک نگاه گذرایی انداخت ولی باز نگاهش خورد به من چشم‌هاش گرد شد گفت: Wow، چه باحال شدی دختر، و البته زیبا.

آروم خندیدم گفتم: نه بابا همچین چیزی نیست اغراق می‌کنی.

آرسین:

- واستا الان بهت میگم کی اغراق می‌کنه.

رفت طرف در و بچه ها رو صدا زد اومدند داخل با دیدن من اونا هم همینجوری شدند که لونا چپ چپ نگاهم کرد و با پوزخند گفت: عزیزم مگه داری میری عروسی که این تیپ و زدی؟

با تعجب به خودم نگاه کردم، لباسم یک پیرهنی بودی که از دور بازوم شروع میشد و می‌رسید به کمرم که تنگ بود و دامن میشد تا زیر زانوم به رنگ زرشکی تیره و کفش پاشنه بلند مشکی، و خب نه آرایش داشتم نه چیزی موهام و هم آبشاری بالای سرم بسته بودم، نگاهش کردم که خودش فهمید چرت گفته ولی به روی خودش نیاورد ویکتوریا با اخم رو بهش کرد و گفت: از کجات همچین چیز مضخرفی و درآوردی؟

لونا ویکتوریا رو چپ چپ نگاه کرد که ویکتوریا گفت: ها؟ من و این طوری نگاه نکن‌ها وگرنه چشمات و درمیارم دست و پاتم می‌شکنم باهاش کله پاچه درست می‌کنم.

با تعجب نگاهش کردند آتان گفت: مگه تو بلدی درست کنی؟

ویکتوریا جدی نگاهش کرد:

- این و هیچوقت یادت نره که من پیش یک مادربزرگ ایرانی اصیل بزرگ شدم.

- تو هم ایرانی هستی؟

سرش و تکون داد گفت: همه امون یک رگ ایرانی داریم البته بجز لونا.

فکر کنم این دختره کلا با این جمع فرق داره و هیچکس باهاش اوکی نیست، البته چه بهتر دختره عقده‌ایه انگار، رفتم کنارشون وایستادم و منتظر موندیم تا جناب آقای اصیل تشریف بیارند.

بلاخره تشریفشون و آوردند و حرکت کردیم از جنگل باید می‌گذشتیم و به یک دِه می‌رسیدم و خب راه طولانی بود یکم، همزمان که داشتم با بچه ها حرف می‌زدم از اونجایی که هوش بالایی دارم فهمیدم که گه‌گداری نگاهش می‌چرخه سمت من ولی توجهی نکردم و به حرف زدن با بچه ها مشغول شدم، رسیدیم به خونه اون پسری که هامون اسم داشت در زدیم که صدای خانمی اومد: کیه؟

اصیل:

- ماییم ماه بانو.

با تعجب رو به آنا گفتم:

آنا اینجا همه ایرانی اند؟

لبخندی زد و سرش و تکون داد؛ ابروهام و انداختم بالا و سرم چرخید در باز شد و یک خانم میانسال حدوداً شصت ساله ولی ریزه میزه در و باز کرد چهره آشنایی داشت ولی یادم نمیومد کجا دیدمش، سلام کردیم و وارد اون کلبه چوبی که معلوم بود محکم ساخته شده شدیم.  

 ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ده

بچه ها رفتند سمت پسری که روی تخت نیم خیز نشسته بود و من عقب تر، پشت اصیل سمت راستش وایستاده بودم و نظاره‌گر بودم و آمین با لحجه شیرین و باحال اصفهانی رو اون پسری که هامون اسم داشت و الحق که بهش میومد گفت: خو پیسر گلمون چیطورست؟ خُبی شوما؟

 

لبخند محوی زدم، هامون خندید و گفت: ها دادا خوبه خوبم، شوما چیطوری؟

 

آمین:

 

- ماهم شکر هستیم در خدمتدون، این اصیل خان هم که ما رو کلی تمرین میده خسته شودیم.

 

سر هامون چرخید سمت ما خواست به اصیل یک چیزی بگه که چشم‌هاش خورد به من، با تعجب و سوالی به من نگاه کرد که تند و از روی هُل کردن گفتم: سلام خوبید؟ دیگه به بزرگی خودتون ببیخشید، البته ببخشیدا اگه دست خالی هم اومدم و اینکه... آها دیگه منم مزاحم شدم و همراه بچه‌ها اومدم!

 

ابروهاش و انداخت بالا و رو به اصیل گفت: ایشون کی هستند؟

 

اصیل با پوزخندش گفت: ماشاالله سرزبون داره دیدی که، پس خودشم بگه کیه!

 

چشم‌غره ریزی رفتم و رو به هامون گفتم: من شهرزادم، دکتر شهرزاد آرتین، عضو جدیدتون هم هستم!

 

همون خانم که درو برامون باز کرده بود و حالا به کمک ویکتوریا شربت و میوه آورده بود رو کرد به من و گفت: شما دکتری؟

 

سرم و تکون دادم گفت: دخترم نمی‌دونم چهره شما برام آشناست انگار یک‌جایی دیدمت!

 

صدای مغرور و خشن اصیل توی ذهنم و گوشم پیچید: ده ماه پیش که رفته بودی پیش کریس تا ازش محلول بگیری توی سالن آزمایشگاه دیدیش و وقتی کیفش افتاد بهش کمک کردی.

 

تند رو به خانمه گفتم:

شما همونی هستید که چند ماه پیش اومده بود آزمایشگاه راترین و کیفتون از دستتون افتاد؟

 

حس کردم خوشحال شد چون چشم‌هاش درخشید و گفت:

تو همونی هستی که بهم کمک کردی درسته.

 

با نیش باز سری تکون دادم و گفتم:

درسته، خیلی خوشحالم که دوباره دیدمتون.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازده

بغلم کرد و پیشونی‌ام و بوسید، به من و اصل و بچه ها تعارف کرد که بشینیم، بچه ها سربه سر هامون می‌ذاشتند و اذیتش می‌کردند منم با اینکه عاشق جو شون شده بودم ولی کم صحبت می‌کردم، اصیل هم که با مادربزگ حرف میزد و انگار لذت می‌برد!

ماه بانو یک پیش‌دستی میوه گذاشت جلوم و گفت: بخور دخترم تعارف نکن توهم برای من مثل بقیه هستی خجالت نکش.

تشکر کردم ازش و گفتم: راستی شما اون موقع برای چی اومده بودید آزمایشگاه؟ البته فضولی نباشه.

ماه بانو: والا دخترم راستش و بخوای من الان یک ساله کمبود خون پیدا کردم و هرجا رفتم بهم ندادند بعد از اینکه کلی پرس و جو کردیم بهم گفتند بیام اون آزمایشگاه و خون مورد نیازم و دریافت کنم که خداروشکر آقای لورانس این کار و برام انجام داد.

با شک گفتم: منظورتون کریس لورانس هستش؟

ماه بانو: مگه میشناسیش؟

لبخندی تلخی زدم و سرم و انداختم پایین که با صدای آروم گفت: چی شده دختر؟ نامزدت بوده؟

آروم خندیدم:

- نه ماه بانو، کریس همکارمه به همراه مایکل ریچارد، چندساله رفیقیم و باهم درس خوندیم و به اینجا رسیدیم، و جدایی ازشون برام کمی سخته ولی خب باید عادت کنم چون این زندگی جدید منه!

ماه بانو:

- ماشاالله دخترم چقدر صحبت باهات دل‌نشینه واقعا دارم کیف می‌کنم.

لبخندی زدم و تشکر کردم.

 ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازده

آنا گفت:

ماه بانو یعنی چی؟ هنوز نیومده ما رو فروختی به این زشتِ بی‌ریخت؟!

ماه بانو:

- وا مادر! بچه‌ام کجاش زشته؟ به این خوشگلی و قشنگی نزن این حرف و!

همه بجز لونا که چپ-چپ نگاهم می‌کرد و اصیل که پوکر فیس با پوزخند بود خندیدیم و آنا گفت:

می‌دونم ماه بانو جونم داشتم شوخی می‌کردم در جذابیتش شکی نیست. تازه اگر خودش بخواد شوهر کنه من نمی‌زارم بچم حیف میشه تو خونه شوهر.

همون‌جوری که میخندیدم آروم نیشگونش گرفتم که خیلی کوتاه و آروم آخی گفت چشم غره ام رفت نشستیم و کلی حرف زدیم من از خانوادم ام گفتم، از اینکه تک فرزندم و مادر پدرم من و تو بچگی رها کرده بودند و توی پرورشگاه بزرگ شدم و وقتی که نوزده سالم شد کنکور دادم و رفتم دانشگاه کلی کار کردم و تو سری خوردم و کلی تیکه و کنایه شنیدم ولی خداروشکر زمانی که واسه فوق لیسانس میخوندم بورسیه بهم تعلق گرفت و اومدم انگلیس و با مایکل و کریس آشنا شدم و رسیدیم به اینجایی که هستم. حدوداً طرفای ساعت نُه شب بود که قصد رفتن کردیم ولی ماه بانو نذاشت، 

ر اصیل گفت باید بریم خونه و اون کلی کار داره که باید انجام بده ولی ماه بانو مخالفت کرد و گفت اگر شام و باهاشون نخونیم ناراحت میشه و ما شام و دور همدیگه با کلی شوخی و خنده و ریلکس بودن اصیل و حرص خوردن‌های لونا گذروندیم، آخر شب بود که رفتیم خونه و من اولین شبی بود که خوابم نمی‌اومد و تا صبح همراه بچه ها تمرین کردم و حس کردیم که خورشید داره طلوع می‌کنه رفتیم تو اتاقامون تا بخوابیم، قبل خوابیدنم چیزی به ذهنم رسید که تصمیم گرفتم عملیش کنم و بعدش با خیال راحت خوابم برد.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزده

#راوی

از آنا تشکر کرد کلاه شنلش رو روی سرش کشید و رفت طرف جنگل به نظر میرسید کار سختی در پیش داره ولی اون از خودش مطمئن بود و میدونست که میتونست قانعشون کنه. ازدیوار پرید پایین اطراف واز دید گذروند و چک کرد نگاهش رو به اطرافش دوخت باید از دید بادیگارد ها پنهان می‌موند. وارد حیاط شده بود و با قدم های سریع به سمت تراس میرفت، با یک جهش خودش رو به داخل تراس رسوند و برای اطمینان بیشتر دوباره نگاهی این طرف و آن طرفش کرد. بلند شد و رفت پشت پنجره تراس داخل را از پشت پرده های سفید دید زد با چیزی که دید اخم هاش درهم رفت و مشت هاش و فشرد دور میز همیشگی وسط سالن نشسته بودند ولی ایندفعه فرق داشت اون دو آشفته بودند و گیج با یک ضرف زیرسیگاری و کلی سیگار تموم شده مایکلی که هیچوقت سیگار نمیکشید به غیر از شب تولدش حالا داشت این کار و انجام میداد و همچنین کریس که چشم هاش و بسته بود و نوشیدنی مضر میخورد انقدر سیگار کشیده بوند که فضای خانه شده بود مثل سونابخار یکی از دست های مشت شده اش رو آورد بالا و محکم به شیشه کوبید. سرهای کریس و مایکل تند چرخید سمت در تراس مایکل بلند شد و اومد طرف در تراس پرده رو زد کنار که نفسش در سینه حبس شد هیچ جوره نمیتونست نگاهش و از اون دوتا گوی مشکی که حالا دردریایی از خون قرارگرفته بودند بگیرد شهرزاد که وضع را اینجوری دید دوباره به در کوبید که مایکل به خودش اومد تند در تراس را باز کرد که خیلی سریع ان را پس زد و و ارد خونه شد و با صدای بلند گفت: شما دوتا چتونه؟ چی شده مگه چه اتفاقی افتاده که این کوفت و زهرماری ها رو آوردید وسط ؟ من مردم مگه اینجوری عذا گرفتید؟ لامصب ها خیرسرتون دکترید بهتر از من شاید بدونید ضررهای این چیا رو.

کریس با بهت گفت: تو... ولی تو...

نفس عمیقی کشید و رو به مایکل گفت:

بگو خدمتکارات دوتا پارچ آب یخ بیارند تا شروع کنم.

و مایکل همین کار رو کرد چند لحظه بعد یکی از خدمت کارها که یک دخترجوون19ساله به اسم سلنا بود و همونطور که شهرزاد خیلی ناگهانی حرفاش و با دوستش شنیده بود یه مایکل30ساله علاقه داشت وارد سالن شد سینی دوتا پارچ آب یخ وبا سه تا لیوان و گذاشت روی میز و رو به مایکل گفت: قربان امری نیست؟

شهرزاد به صورت دخترک نگاه کرد دختری با چشم و ابروی عسلی ولی پوستی تیره داشت ابرروهای نازک عسلی لبانی صورتی مژه های بلند عسلی با این حال دختری زیبا بود مایکل بدون نگاه کردن بهش گفت: نه هروقت چیزی خواستم زنگ میزنم.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ چهارده

شهرزاد به صورت دخترک نگاه کرد دختری با چشم و ابروی عسلی ولی پوستی تیره داشت ابرروهای نازک عسلی لبانی صورتی مژه های بلند عسلی با این حال دختری زیبا بود مایکل بدون نگاه کردن بهش گفت: نه هروقت چیزی خواستم زنگ میزنم.

سلنا تعظیمی کرد و از سالن بیرون رفت نفس عمیقی کشید و شروع کرد به گفتن با حیرت و بهت نگاهش میکردند باورشون نمیشد که این دخترزیبا و مهربونی که هرماه مبلغ زیادی به خیریه ها و پرورشگاه ها در ایران واریز میکرد و اخرهرماه به سالمندان سرمیزد و کلی کارهای دیگه انجام میداد دیگر اون دختر قبل نیست و تبدیل به یک موجودی شده باشه که نیازمند به خون باشه و دیگه انسان نیست حرف هاش تموم شده بود ولی نیم ساعتی میشد که مایکل و کریس در سکوت و خیره به زمین بودند ذهنشون شلوغ بود و حضم چنین چیزی براشون سخت بود کریس سرش و گرفت بالا و گفت: یعنی اون موقع که دکترکوین گوشه اتاق افتاده بود تو...

سرش وتکون داد و گفت: آره نیازمند به خون بودم بهش حمله کردم و... خون های بدنش و کشیدم بیرون. ولی من به شما دوتا هیچ آسیبی نمیزنم.

مایکل:

- ولی چرا نمیتونم اینو حضم کنم که تویی که اونهمه به همه کمک میکردی اون همه آدم خوبی بودی چرا یکو تبدیل شدی به یک...

حتی نمیتونست اون کلمه(خون آشام)به زبون بیاره شهرزاد همونجور که دستش و زده بود زیر چونه اش گفت: آره میدونم منظورت چیه ولی خب چیزیه که شده منو میشناسی که چه مدل آدمی هستم پس سعی نکن بخوای چیزی بگی و سرزنشم کنی.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شونزده

کریس یکهو با هیجان گفت: یعنی تو میتونی ذهن بخونی؟

- راستش هرکاری بخوای میتونم انجام بدم چون اون دوتا خفاشه نیروهای زیادی داشتند و من همه اون نیروها رو سه برابرش و شاید بیشتر دارم.

کریس:

پس بگو تو ذهن من چی میگذره؟

شهرزاد چندثانیه نگاهش کرد وتوانست به ذهنش نفوذ کند از جاش پرید و گفت: تو... تو چی گفتی؟

تند سرش و تکون داد و گفت: به خدا دارم راست میگم.

- اونوقت تو از کجا خبرداری؟

کریس:

- حس شیشم!

مایکل با کنجکاوی گفت: درباره چی حرف میزنید شما دوتا؟

شهرزاد:

- ها؟ هیچی بیخیالش.

خم شد سمت میز و جلوی چشمان متعجب مایکل و کریس اون دوتا پارچ آب و یک نفس خورد پشت دستش و روی لب هاش کشید و گفت: خب بچه ها من باید برم.

بلند شد و باهاشون دست داد و رفت سمت تراس مایکل و کریس دنبالش رفتند وارد تراس شد که برگشت سمتشون و گفت: آها اون دوتا کارت های بانکی من رو برید همه پول هاش و به حساب نیکولاس واریز کنید شرکت و هم بدید دستش خودتون هم راهنماییش کنید. نمیخوام سختی بکشه بسه هرچی سختی کشیده بود. آهان خودتون دوتا هم بس کنید اون زهرماری ها رو بندازید دور دفعه دیگه نبینم این چیزا رو.

خندیدند و شهرزاد گفت: من رفتم خداحافظ.

کلاه شنلش و کشید روی سرش و پرید از تراس پایین تاوقتی که حیاط بزرگ خونه کریس و طی کرد و از روی دیوار پرید اون طرف دیوار نگاهش میکردند وقتی رفت نفس عمیقی کشیدند و کریس گفت: تنها چزی که انتظارش و نداشتم این اتفاق بود.

مایکل:

- منم همین، ولی خداروشکر که زنده است.

کریس سری تکون داد و مایکل دستش و گذاش پشت کریس و به داخل رفتند حالا که خیالشان راحت شده بود حالشون خوب بود و آروم بودند.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفده

خیلی آروم وارد اتاقش شد در رو بست و چرخید که یکهو یک چیزی جلوش سبز شد خواست جیغ بکشد که دستش رو دهنش قرار گرفت و صدای دخترونه ولی جدی اومد:

هیس چته دیوانه مگه سگ دیدی؟

تند اون دست و آورد پایین و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ نمیگی اینجوری میپری جلوم سکته میکنم؟!

نیکا:

- ببخشید ولی باید عادت کنی چون این ویکی یکم مریضه مرض داره ما عادت داریم به این چیزا.

ویکی خیزبرداشت سمت نیکا که نیکا پرید عقب و گفت: خو مگه دروغ میگم.

پس زدشون و رفت سمت کمدش شنلش و گذاشت داخلش و چرخید که دید منتظر دارند نگاهش میکنند.

 سوالی نگاهشون کرد که میکا گفت: رفتی چی شد؟

- هیچی باهاشون حرف زدم و اومدم دیگه.

آنا:

- واکنششون چی بود؟

- خب معلومه باورنمیکردن ولی خب مجبور شدن باور کنند.

ویکتوریا متفکر درحالی که دستش به چانه اش بود گفت:

- توچجوری دوتا پارچ آب یخ خوردی؟

یکی از آلبالو خشکه هایی که از دور از چشم مایکل از توی ظرف های خشکبارش برداشته بود توی گلوش گیر کرد که میکا زود براش آب ریخت و داد دستش گفت: اروم دختر چی گفت مگه؟

هسته رد شد گفت: تو از کجا فهمیدی؟

ویکتوریا یکهوتبدیل شد به خفاش و گفت: رفته بودم شهر یکهو بوی تو رو حس کردم دنبالت و گرفتم دیدم تویی بعد رسیدی به یک خونه بزرگ از دیوارش پریدی توی حیاط منم اینجوری تبدیل شدم اومدم ببینم چخبره.

- پس چرا من نفهمیدم؟تبدیل به حالت قبل شد و شونه هاش و انداخت بالا.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجده

که شهرزاد گفت: بچه ها میاید جرعت حقیقت بازی کنیم؟

نیکا با ترس گفت: نه اصلا من نیستم.

شهرزاد:

- عه چرا؟ خوبه که خوش میگذره.

نیکا:

- نمیشه یک بازی دیگه کنیم؟

آنا:

- چه بازی کنیم مثلا؟

نیکا:

- خب یه خون آشام به هوایی، یک بله نه معکوسی، دوزی، گل یا پوچی چیزی.

ویکتوریا که از این بازی ها خوشش نمیومد گفت: اینا مضخرفه بیاید فوتبال، والیبال یا وسطی بازی کنیم!

شهرزاد که عاشق این سه تا ورزش بود گفت: وای آره موافقم بریم فوتبال.

همه قبول کردندو رفتند پایین قرار شد ویکتوریا و میکا تو یک تیم و آنا و شهرزاد توی یک تیم باشند نیکا هم داور باشه نیکا سکه انداخت و تصمیم براین شد که شروع کننده بازی تیم شهرزادشون بود.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزده

تا نیکا خواست سوت بزنه که صدای آمین اومد: بدون ما میخواید فوتبال بزنید؟

چرخیدند به پشت که رافائل، دیوید، سورن، آمین، آرسام و آرسین دست به کمر وایستاده بودند ویکی گفت:

خب سورن و دیوید و آرسین برند توی تیم شهرزادشون تو و آرسام و رافائل بیاید تو تیم ما.

هرکدوم رفتند سرجای خودشون سورن رو به شهرزاد گفت: بلدی دیگه یک وقت نبازیم!

شهرزاد صاف وایستاد و به بازوش کوبید گفت: هی پسر تو داری با یک کاپیتان تیمی که ده تا طلا داره صحبت میکنی و همبازی هستی ها!

سورن با تعجب گفت: خداوکیلی ده تا طلا داری؟

سرش و تکون داد و گفت: بله پس چی فکر کردی! من و اینجوری ظریف مریف نبین دست همه مردا رو از پشت بستم.

سورن رو به ویکتوریا که با لبخند مغرورانه ای به ما نگاه میکرد گفت: این همزاد توعه ها حال کن قشنگ!

ویکتوریا سرش و تکون داد و نیکا گفت: بسه حرف نزنید... سه... دو... یک شروع.

سوت زد و همه شروع کردند به جنب و جوش کردن.

نیمه اول با نتیجه صفر- صفر تموم شد و سورن و آرسام کارت زرد گرفته بودند، آرسین رو به ویکی گفت: خانم نیکل اون همه وعده وعید که وسط بازی گفتی که سرجاشه؟

همه توجهشون جلب شد نیکا با کنجکاوی گفت: کدوم وعده وعید؟

ویکی چندجرعه آب خورد گفت: قرار شد اگر من باختم بریم یکی از بیمارستان ها و پنجاه تا کیسه خون برداریم، اگر اونا باختند باید یک هفته شیفت وایستند.

آنا با زاری گفت: وای نه من دیشب شیفتم تموم شد توان ندارم.

نیکا:

حالا فعلا نیمه اول بود صبرکن نیمه دوم بشه ببینیم چی میشه!

همه سری تکون دادند ویک ربع به خودشون تمرین دادند.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست

سوت زده شد و بچه‌ها بازی رو شروع کردند همه اشون سعی داشتند مالک توپ بشند و گل بزنند ولی نمیتونستند چون یکی دیگه از بچه های تیم حریف توپ و ازشون میدزدید. پنج دقیقه آخر بود و بازی صفر-یک به نفع تیم شهرزادشون بود. آنا از لای پای آرسام توپ و شوت کرد سمت آرسین که گوشه زمین وایستاده بود توپ رسید بهش که میکا دوید سمتش تلاش کرد که توپ و از چنگ آرسین دربیاره چشمش خورد به شهرزاد که گوشه زمین وایستاده بود و داشت بهش اشاره میکرد شوت کنه سمتش محکم با پاش به توپ کوبید و توپ افتاد جلو پای شهرزاد ولی تا اومد واکنش نشون بده یک نفر با سرعت از جلوش رد شد و توپ هم همزمان غیب شد سرش و برگردوند که دید توپ جلو پای ویکتوریاست و داره میره سمت دروازه اشون اخم عمیقی کرد و از اینکه توپ به راحتی لو رفت کمی عصبی شد ولی سعی کرد به خودش مسلط بشه تا رسید بهش ویکتوریا توپ و با قدرت پرت کرد سمت دروازه دیوید مختصات اینکه توپ کجا میره توی دروازه رو حساب کرد و رسید به سمت چپ و گوشه دروازه توپ نزدیکش شد و خم شد دوتا دستش و به اون سمت برد توپ رسید بهش و رفت توی دست هاش ولی انقدر سرعت توپ زیاد بود که با سرعت توی دست هاش میچرخید حس کرد دستش میسوزه ولی خب بازهم نمیتونست توپ رو رها کنه همه با نگرانی نگاهش میکردند حتی ویکتوریا که اون ضربه رو زده بود شهرزاد وقتی دید دیوید داره اذیت میشه گفت: رهاش کن دیوید مشکلی نیست خودت و اذیت نکن.

ولی دیوید همیشه از باخت متنفر بود و نمیتونست این مدل باخت و قبول کنه برای همین زود زانو زد و رو زمین خوابید و باعث شد توپ دفع بشه. همه با دیدن این صحنه نفس عمیقی کشیدند سورن رفت طرف دیوید و جلوش وایستاد و خم شد دستش و گرفت طرفش و گفت: پاشو پسر.

دیوید سرش و گرفت بالا مقابل لبخند سورن خندید و دستش و دستش و گذاشت تو دست سورن و بلند شد رو به ویکتوریا گفت: خب خانم کاپیتان الوعده وفا دیگه؟

ویکتوریا که دست به سینه نظاره گر بود خندید و گفت: آره فقط بریم یکم دوش بگیریم.

همه تایید کردند و هرکدام داخل اتاق هاشون رفتند دوش گرفتند و استراحت کردند ولی شهرزاد بعد دوش گرفتنش با یک شیشه خون به حیاط عمارت رفت و روی پله ها نشست و به آسمون زل زد. دلش گرفته بود و هروقت این حالت رو پیدا میکرد به آسمون زل میزد و برای خودش خیال بافی میکرد ولی امشب حتی حوصله این کار رو نداشت.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و یک

چندجرعه از خونی که توی شیشه بود خورد میتونست حس کنه هوای دورجنگل یا همون شهر هوا گرگ و میش بود همون هوایی که خیلی دوستش داشت آهی کشید که دستش رو شونه اش قرار گرفت وبعد صدای آنا که با شوخی میگفت:

- چیشده دختر؟ کشتی هات غرق شده یا امتحانت و صفر شد؟

خنده بی جونی کرد و گفت: نه بابا چیزی نشده. ساعت چنده؟

آنا نگاهی به ساعتش کرد و گفت: دوازده شب

- بچه که بودم این ساعت خانوادم من رو به امون خدا ول کردن و گذاشتنم پشت در پرورشگاه. همیشه این ساعت و این روز جوری دلم میگیره که حوصله هیچ کاری ندار

آنا همونجور که به نیم رخ چپ صورت شهرزاد خیره بود گفت: متاسف

لبخند تلخ زد و گفت: متاسف نباش. احتمالا حکمتی توش بوده. آه از این کلمه متنفرم واقعا نمیفهمم چرا این حرف و میزنند که (حتما حکمتی توشه) آخه چرا باید ول کردن یک بچه یا هرچیز دیگه حکمتی توش باشه؟ اون بچه چه گناهی کرده مگه؟ حالا بچه نه ول کردن کسی که عشقته. یا از دست دادن کارت. نمیفهمم چرا این حرف کلیشه ای انقدر مضخرف!

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و دو

آنا خندید و گفت: حالا حرص نخور منم خوشم نمیاد از این کلمه.

- ویکی و بقیه رفتند؟

آنا

- اوهوم آره. میگم شهرزاد..

شهرزاد صورتش و برگردوند سمت آنا و گفت: هوم، چیشده؟

آنا با احتیاط به اطرافش نگاه کرد تا کسی نباشد و حرف هاشون و بشنوه بلاخره چیزی که میخواست بگه دوراز انتظار هرکسی بود به شهرزاد نگاه کرد و با ولوم پایین گفت: بین تو و اصیل چیزیه

شهرزاد شوکه و سوالی نگاهش کرد آنا گفت: آخه وقتی داشتیم نیمه دوم فوتبال و بازی میکردیم حس کردم شخصی داره نگاهمون میکنه، چشم چرخوندم ولی ندیدم چیزی... دوباره همین و حس کردم و خب دیدم که اصیل پشت پنجره اتاقش وایستاده و داره یک سمتی رو نگاه میکنه رد نگاهش و گرفتم و... رسیدم به تو که داشتی با بچه ها سر و کله میزدی و میخندیدی. واسه همین پرسیدم چیزی بین شما دوتا رخ داده یا نه

- عجب! نه چیزی نشده ما بغیر از دیشب خونه هامون شون هیچ برخوردی نداشتیم

آنا سرش و تکون داد و گفت: خو خوبه نگرانت شده بودم. میخوام برم داخل نمیای؟

- نه تو برو بچه ها اومدن میام داخل منم.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و سه 

آنا باشه ای گفت و دوبار به پشت شهرزاد کوبید بلند شد و داخل رفت.

به سیاهی آسمون زل زده بود دلش میخواست تبدیل بشه به یک چیزی که بتونه تا فضا بره همیشه آرزو داشت فضا و ستاره ها و غیره رو از نزدیک ببینه.

بچه که بود میخواست اگر دکتر نشد فضانورد بشه به سن بیست سالگی که رسید دنبالش رفت ولی خب نشد و یکسره دست به سرش کردند برای همین دیگه نرفت اون سمتی و رسید به همین جایی که هست.

یک جرعه از خون توی بطری خورد خم شد و بطری و گذاش سمت چپش رو پله ها صاف شد که چشمش خورد به ندره پله یه خفاش نشسته بود روش وداشت نگاهش میکرد، لبخند کوچیکی زد که خفاش بلند شد و نشست روی زانوش آروم با انگشت سبابه اش روی سر خفاش نوازش کرد چشم های خفاش با آرامش بسته شد.

شهرزاد گفت: تو چقدر خوشگلی؛ از کجا یکهویی پیدات شد؟

خفاش چشم هاش و باز کرد. با چشم های مشکی رنگش به چشم های شهرزاد خیره شد انگار که داره به یک شئی با ارزش که هرلحظه احتمال میداد از دست بره نگاه میکنه از مدل نگاه کردن خفاش تعجب کرد صدای آرسام به گوش رسید: خانم آرتین چرا  بیرون نشستی؟ داری با کی حرف میزنی؟

خفاش با عجله مقابل چشم های شهرزاد بلند شد از روی زانوش. شهرزاد تند بلند شد تا خفاش نره و به بچه ها نشونش بده ولی خفاش سریع دور شد خطاب به آرسام گفت: هیچکس با خودم حرف میزدم. اومده بودم بیرون هوایی عوض کنم. شماها چه کردید؟

ویکتوریا به کوله اش اشاره کرد و گفت: بیشتر از چیزی که انتظارش و داشتیم گرفتیم!

رافائل:

- ماشالله چه بیمارستانی بود، نقد خون داشتن کفم برید انقدری که اینا خون داشتن ایران نداره.

 همگی خندیدند و باهم داخل رفتند ولی قبل اینکه در بسته بشه شهرزاد سرکی به بیرون کشید ولی خفاش و ندید لبخند محوی از اون حس خوبی ک گرفته بود زد و به داخل رفت. لونا اومد سمتشون و گفت:  این کیف چیه؟

ویکی کوتاه جواب داد: خون.

لونا با اخم گفت: از کجا اوردید؟ اصیل خبرداره؟

شهرزاد:

- اولا به تو ربطی نداره؛ دوما  حتما خبرداره که اجازه داده برن بیارن!

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و چهار

لونا درحالی که حرصش گرفته بود و داشت میسوخت طلبکار گفت: شما وکیلی وصی اینایی؟

شهرزاد لبخند خونسردانه ولی حرص دربیار زد و گفت:

- آره.

لونا نفس حرصی کشید و از آشپزخونه زد بیرون همه خندیدن و آمین گفت: حقشه دختره از خوود راضی رو.

#شهرزاد

(چهارسال بعد)

لونا:

- شهرزاد بگیرش.

سرم و به پشت چرخوندم و شمشیری که توی هوا درحال چرخش بود به سمتم میومد با دست راستم گرفتمش و محکم فرو کردم تو شکمش، چشم هاش انگار میخواست از حدقه دربیاد دستش و گذاشت روی دستم و شمشیر و درآورد افتاد زمین و شروع کرد به جون دادن پوزخندی زدم و به پاش لگدی زدم که پرت شد عقب و رو به شکم شد، اوخی بلاخره گرگینه پیرمون هم به دیار باقی رفت مثل بقیه هم تیمی هاش.شمشیرم و که افتاده بود روی زمین و برداشتم ورفتم ظرف بچه ها آرسین با غرور گفت: اگر میدونستم از پسش برمیای زودتر از اون یک سال اول ورودت بهت آموزش میدادم!خندیدم و گفتم: من و هیچوقت دست کم نگیر شازده.

ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...