رفتن به مطلب

رمان کینگ جادوگر | جانان بانو کاربر انجمن نودهشتیا


-جانان بانو-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

spacer.png

به نام آفریننده سحر و جادو 

 

نام: کینگ جادوگر

نویسنده: جانان بانو

ژانر: تخیلی

هدف: مخدوش کردن ذهن شما 

 

خلاصه: دراکو پسری سرزنده و شاد، پسری بسیار مهربان و دلسوز، پرنس جوان سرزمین برایتون، پسری که مردمان سرزمین برایتون برایش احترام و ارزش خاصی قائل هستند، حال اگر پرنس جوان درگیر تحولاتی ترسناک شود چه می‌شود؟ چه می‌شود اگر تمام آن مهربانی و دلسوزی‌اش پایان یابد؟ پایانی که دیگر شروعی نخواهد داشت... این داستان فاصله بین بدی و خوبی را روایت می‌کند؛ روایتی که گاه ناعادلانه‌ است و گاه بی‌رحمانه‌...

 

کینگ: به معنای پادشاه 

دراکو: به معنای  اعتماد به نفس و قدرت (به معنای مار هم ترجمه می شود)

 

💛💜گالری رمان گینک جادوگر💜💛

🖤❤️صفحه نقد رمان گینک جادوگر❤️🖤

 

 

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

@ زری گل🌻  @ Atria  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط جانان بانو
ویراستاری/ M.M
  • لایک 14

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: من دراکو پادشاه سرزمین برایتون در این موقع به پادشاهی خود سوگند یاد می‌کنم؛ که همیشه قوانین و نظامات را محترم شمرده و جز عدالت و احقاق حق منظوری نداشته و برخلاف قانون و عدالت اقدام و اظهاری ننمایم. و راستی و درستی را رویه خود قرار داده و مدافع حق باشم و شرافت من وثیقه این سوگند خواهد بود... .

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 9
  • تشکر 1

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"به نام آفریننده  سحر و جادو"

PART 1

صدای خنده‌هایشان در فضا طنین انداخته بود، برگان سبز رنگ بر روی شاخه درختان آرام و قرار نداشتند، باد به هر سو می‌وزید؛ فرزندان رعیت با دیدن قصر پادشاه برایتون به وجد آمده بودند و آن سبب خنده‌های از ته دلشان می‌شد، پرنس این قصر در کنارشان جا خوش کرده بود و با کارهایش آن‌ها را به خنده وا می‌داشت. پرنس جوان روبه محافظ خود کرد و دستور داد تا غذا‌ها را آماده کنند، برق چشمان آن کودکان آن فضا را روشن‌تر کرد و پرنس را کمی غمگین، زیرا او از وضع مالی خانواده‌های آن کودکان اطلاعاتی کسب نموده بود؛ کمی بعد در دل با خود گفت:« یعنی چند روزه که غذا نخوردند!؟» 

و این سوال برایش خوشایند نبود، با صدای محافظ خویش به خود آمد:

ـ سرورم غذاها آماده هستند.

به کودکان نگاهی انداخت و با لبخندی عمیق و لحن بسیار مهربانی گفت:

ـ بچه‌ها بلند شید بریم غذا بخوریم که من خیلی گرسنمه!

و بعد از پایان حرفش به لبخندش عمق بیشتری بخشید، با این حرف و کودکان از جای خود برخاستند و با کنجکاوی به اطراف باغ نگاه می‌کردند، با حرف پرنس به خود آمدند:

ـ همراه من بیاین بچه‌ها!

و کودکان به همراه پرنس با خنده و شادی وارد سالن غذا خوری قصر شدند، سالنی بسیار بزرگ با دیوارانی کنده کاری شده که در وسط آن میز غذاخوری چوبی رنگ بزرگی خودنمایی می‌کرد که بر رویش غذاهای زیادی بودند، ندیمه‌ها کودکان را به جای خودشان راهنمایی کردند، پرنس هم در صدر میز نشست تا بتواند به صورت تمامی کودکان اشراف داشته باشد، با حرکت دست پرنس ندیمه‌ها شروع کردند برای کودکان غذا ریختند، آن‌ها با سرعتی غیر قابل کنترل شروع کردند به غذا خوردند که سبب به حرف آمدن پرنس شد:

ـ آروم بخورین که دل‌درد نگیرین، این‌ها همه مال شماست!

و بعد لبخندی پر مهر بر روی صورتان کودکان پاشید.

***

بعد از رفتن آن کودکان به اتاق خویش رفت تا کمی به استراحت پردازد که فردا برای بیرون‌ رفتن از قصر انرژی کافی داشته باشد، از پله‌های مارپیچ سالن اصلی بالا رفت، در حینی که می‌خواست وارد اتاقش شود عقب گرد کرد و روبه محافظش گفت:

ـ آرتور برای خانواده‌های اون کودک‌ها کمی گندم و غذا ببر!

آرتور یا همان محافظ شخصی‌اش اطاعت امر کرد و در زمانی که پرنس جوان وارد اتاقش می‌شد از آنجا دور شد. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط جانان بانو
ویراستاری/ M.M
  • لایک 9

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 2

***

کلافه شده بود، هیچ وقت از پوشاندن لباس بر تنش که توسط ندیمه‌ها صورت می‌گرفت خوشش نمی‌آمد؛ زیرا حس می‌کرد که ناتوان است، به‌راستی که چرا او لباسی سنگین و آزار دهنده بر تن می‌کرد؟ ندیمه‌ها بعد از پایان دادن به کارشان از پرنس جوان اجازه خارج شدن خواستند که پرنس تنها به تکان دستی به منظور می‌تونید برید بسنده کرد؛ وقتی که ندیمه‌ها خارج شدند به طرف تختش گام برداشت و بر رویش نشست، در همان حال زیر لب با خود زمزمه کرد:

 

ـ من نمی‌فهمم مگه خودم دست ندارم که ندیمه‌ها باید لباس تنم کنن!

 

و در پایان جملاتش اخمی صورتش را نوازش کرد، دیدگانش به حرکت در آمد و بسوی محافظ شخصیش به راه افتادند که از اول کار ندیمه‌ها در کنج اتاق ایستاده بود؛ نگاهی به سرتا پای آن انداخت، کفشانی از جنس چرم که بر رویش اسپاتی قهوه ای رنگ خودنمایی می‌کرد، نگاهش به بالاتر کشیده شد، لباسی از جنس ماهوت بر تن داشت که تا روی رون هایش ادامه داشت، کمربندی از چرم قهوه ای رنگ که دور کمر آن را در بر گرفته بود و در پایان شنلی قهوه ای رنگ بر روی دوش‌هایش بود، با صدای محافظ دست از نگاه کردن به آن برداشت:

ـ کاری دارید عالیجناب؟

نگاهش را از او کند و از جای خود برخاست و گفت:

ـ نه؛ کی بریم بیرون؟!

محافظ که می‌دانست پرنس جوان از گوشزد کردن خوشش نمی‌آمد گفت:

ـ بعدظهر عالیجناب!

پرنس با لحنی که شادی در آن می‌رقصید گفت:

ـ خوبه... خیلی خوبه!

***

از قصر خارج شده بودند و حال در خیابان‌های شهر در حال گام برداشتن بودند؛ پرنس خندان چهر و مسرور بود زیرا توانسته بود از آن قصر پر از خدمه و سرشار از قانون رهایی یابد، آرام گام برمی‌داشتند، پرنس دیدگانش دست از چرخ زدن بر نمی‌داشتند و در آن هیاهو چیزی را برای تماشا کردند از دست نمی‌دادند، ناگهان چشمانش به زن فالگیری افتاد که در گوشه‌ای بر روی زمین جاخوش کرده بود، ناخودآگاه به سمتش گام برداشت و وقتی خود را دریابید روبه‌روی پیر زن ایستاده بود، دلش فال می‌خواست:

ـ خانم من فال می‌خوام!

پیرزن دیدگانش بالا آمد و بر روی پسرک خوش چهره ایستاد، در همان حین به روبه رویش اشاره کرد و همان پسرک را مخاطب قرار داد:

ـ بشین!

 پرنس جوان زانوانش خم شدند و در جای خود نشست در همان حین پیر زن گفت: 

ـ دستت و بیار جلو!

 

 

(اسپات: چیزی که به صورت پارچه‌ای یا چرمی دوخته می‌شد و در ابتدا محافظی بود برای کفش‌ها که کثیف نشوند.)

(ماهوت: پارچه ای که تمام آن از پشم ضخیم ساخته شده و کمی براق و نرم است و سطح آن نیز دارای پرز است.)

 

@ M.M☆ویژه☆  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 9

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 3 

 

پرنس به دستانش حرکت بخشید و آن را روبه روی دستان چرکیده پیرزن نگهداشت، دستان پیرزن به حرکت در آمد و به لمس کف دستان سفید و بلورین پرنس پرداخت، دیدگان پرنس به سمت دستانشان به حرکت در آمد، دستان پیر زن سیاه و پر از چروک اما دستان پرنس سفید و صاف، پیر زن در حالی که هر دو چشمان خود را بسته بود نوک انگشتانش را بصورت دایره‌ای شکل حرکت می‌داد و زیر لب حرف‌های نامفهومی با خود تکرار می‌کرد.

ناگهان پیرزن هراسان چشم گشود و خود را به عقب پرتاپ کرد؛ در همان حال با صدایی که از ترس می‌لرزید فریاد زد: 

ـ از اینجا برو... از اینجا برو شیطان!

پرنس مات و مبهوت به پیرزن هراسان نگاه می‌کرد که گویا عقلش به تاراج برده شده بود، با فریاد خشمناک دیگر پیر زن به خود آمد:

ـ این شیطان رو از این‌جا دورش کنیــد!

 

مردان و زنانی که در آن خیابان حضور داشتند به تماشای معرکه پیرزن روان پریش پرداختند و دور آنان تجمع کردند؛ پرنس با صدای محافظ خویش که کنار گوشش بود از جای خود برخاست و گفت:

ـ عالیجناب باید از این‌جا بریم، ممکنه مردم بشناسنتون و دردسری برامون ایجاد میشه.

پرنس نگاهی دیگر به پیرزن انداخت، عقب گرد کرد و به سرعت از آن مهلکه خارج شد و در همان حین با خود زمزمه کرد:

ـ این پیرزن چی میگه؟! من، من شیطانم؟ مطمئنم که عقل درست حسابی نداشت، مطمئنم.

پرنس به همراه محافظ شخصی‌اش به راه افتادند و سرگردان در خیابان‌های شهر پرسه می‌زند، پرنس نمی‌توانست به‌درستی افکارش را کنترل کند تا بسوی پیرزن و حرف‌های بی‌معنی‌اش نروند، پرنس ایستاد و در همان حال محافظش را مخاطب خویش قرار داد:

ـ آرتور برمی‌گردیم به قصر!

و محافظش در جواب پرنس پاسخ داد:

ـ بله عالیجناب!

آنان بسوی قصر گام برداشتند.

***

بر روی تختش نشسته بود و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته و به نقطه نامعلومی نگاه می‌کرد، نفسش را با بی‌حوصله‌گی بیرون داد و خودش را از پشت رها کرد و به تخت برخورد کرد؛ دیدگانش را بست و دستش بر روی پیشانی‌اش گذاشت، به معرکه آن پیرزن فکر می‌کرد، حس ناخوشایندی به این ماجرا داشت، کم‌ـ کم چشمانش گرم شدند در آن حالت در دنیای بی‌خبری خواب غرق شد.

 

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 9

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 4

 

با حس نفس کم آوردن چشمانش را باز کرد، جسمی بر روی تنش سنگینی می‌کرد و باعث می‌شد که آن از جای خود نتواند تکان بخورد، پرنس جوان کم- کم برای کمی اکسیژن گدایی می‌کرد، صدایی مانند خرـ‌ خر از گلویش خارج می‌شد، با دستانش چنگ می‌انداخت به گردنش تا شاید راه تنفسش باز شود، پاهایش را بر تخت می‌کوبید تا از آن مخمصه رهایی یابد، چشمانش کم- کم داشتند بر هم برای همیشه دوخته می‌شدند که ناگهان راه تنفسش باز شد و چشمانش را در آن حالت به سرعت گشود، 

که با دیدن فردی که دیدگانش آن را تماشا می‌کردند بهت زده شد.

 

 مقابل صورتش، درست در یک وجبی صورتش شخصی را دید که با لبخندی خوفناک به او خیره شده بود؛ خیره و مبهوت در جای خود خشک شده بود و به آن فرد نگاه می‌کرد، دیدگانش دوـ دو می‌زدند، با پلکی که زد آن فرد ناگهان از مقابل دیدگانش ناپدید شد؛

 

 انگار که از همان اول شخصی در آن هیاهو وجود نداشته است، پرنس به خود آمد و هراسان از جای خود برخاست، پاهایش را بر روی زمین گذاشت و خواست از جای خود برخیزد که ناگهان مقابل چشمانش را سیاهی در بر گرفت و باعث شد ایستاده با دو زانو بر روی زمین فرود آید.

دستانش را بر روی سرش گذاشت و مالشی که پیشانی خویش داد، در حینی که سعی می‌کرد با مالش دستش بر روی پیشانیاش کمی از سیاهی رفتن دیدگانش بکاهد احساس کرد معدش در هم جمع شده و تمام محتویات آن به سمت دهانش هجوم میآورند، دستش را مقابل دهانش گرفت و عوقی زد.

 

نگاه متعجب و هراسانش به دستان پر از خونش افتاد، از دهانش خود چکه می‌کرد و همچنین از دستانش، خواست محافظ شخصی‌اش را احضار کند اما هیچ صدای از گلویش خارج نشد، مغزش قفل کرده بود و نمی‌دانست چه کاری باید انجام دهد، باز هم سعی کرد از جای خود برخیزد اما دیدگانش سیاهی را به رنگ قهوه‌ای در چوبی اتاق ترجیح دادند.

پلک‌هایش بر روی یکدیگر افتاده بودند اما او هوشیار بود، سعی می‌کرد به خود تکانی دهد اما نمی‌توانست،  انگار هیچ جسمی نداشت؛ زیرا جان و تنش را نمی‌توانست تکان دهد، در حالت بسیار بدی به‌سر می‌‌برد می‌دانست محافظ شخصی‌اش آرتور در پشت آن در ایستاده است و می‌خواست او را از وضعیتش مطلع کند اما نمی‌شد، نمی‌توانست...

***

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 7

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 5

 

محافظ شخصی‌اش پشت در اتاق ایستاده بود و افکارش به هر سو سر می‌زد، جامعی از سکوت قصر را در بر گرفته بود، تنها آرتور محافظ شخصی پرنس همچون جغدی بیدار مانده بود، مانند هر شب، گامی به سمت عقب برداشت و به دیوار اتاق پرنس تکیه داده و سرش را هم همراه با بدنش به دیوار تکیه داد، در افکار خود غرق بود که صدایی در گوش‌هایش پیچید؛ صدایی مانند برخورد جسمی سنگین بر روی زمین، تکیه‌اش را از دیوار گرفت و نگاهی ریزبینانه به اطراف انداخت، چیزی را نیافت، سرش را به منظور نگاه کردن به در اتاق پرنس کج کرد؛ حسی ناخوشایند در وجودش جان گرفت، تنش را مانند سرش کج کرد، ناخودآگاه نگران پرنس شده بود، دلش می‌خواست وارد اتاق شود، به اندازه یک گام از در اتاق پرنس فاصله داشت، خواست به‌طرف در اتاق برود که سنگینی بسیار شدیدی را احساس کرد که مانند زنجیری دور پا‌های اورا احاطه کرده است، اخمی بر روی صورتش نشست.

خواست برای باری دیگر تلاش کند تا پاهایش را تکان دهد اما نمی‌توانست، شدنی نبود، خواست دستانش را حرکت دهد اما آن‌ها هم به درد پاهایش دچار شده بودند، حال آن نگرانی‌اش مانند خوره‌ای روحش را می‌بلعید، دندان‌هایش را بر هم می‌سابید، ناگهان به یاد حرف‌های آن پیرزن افتاد، تلاشی دیگر، تلاشی دیگر، نتیجه مورد نظرش را یافت نمی‌کرد، نمی‌توانست صدایی از خود ایجاد کند زیرا اون قدرت و توانایی سخن گفتن را از دست داده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید، دهانش مانند ماهی که از آب بیرون آمده است باز و بسته می‌شد، جسمش مانند سنگی سخت و بسیار سنگین شده بود، مطمئن بود اتفاقی برای پرنس جوان افتاده است، صدایی را کنار گوشش حس کرد، صدایی که نفس‌های آرتور را مجبور به قطع شدن کرد، چشمانش تا آخرین درجه گرد شده بودند و به روبه‌رویش بدون هیچ پلک زدنی نگاه می‌کرد، دیگر تلاشی برای رهایی از آن مخمصه در آرتور دیده نمی‌شد، او بدون هیچ واکنشی ایستاده بود، شاید آن صدا آن را به این موضع دعوت کرده بود، آن صدا دوباره تکرار شد اما این‌بار همراه با سخن:

ـ پرنس جوان سرزمین برایتون یک شیطانِ... شیطان!

بعد از پایان جمله‌اش آن صدا قطع شد و نیرو به جان و بدن آرتور برگشت، زانوان او خم شدند و آن بر روی زمین فرود آمد؛ او پرنس را بیشتر از جانش دوست داشت و حال آن دوست داشتن سبب خم شدن زانوان آرتور شده بود...

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط جانان بانو
ویراستاری/ M.M
  • لایک 7

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 6 

ماه جای خود را به خورشید تابان داده بود. تاریکی شب همراه با رفتن ماه محو شده و همه جا را روشنایی فرا گرفته بود؛ پرنس جوان بر روی تختش به آرامی خوابیده بود و آرتور بالای سر پرنس جوان نشسته بود. دیدگانش را از پرنس جوان نمی‌گرفت؛ یا به عبارتی دیگر دیدگانش به پرنس دوخته شده بودند، اتفاقاتی که در دیشب افتاده بودند بدون وقفه جلوی دیدگانش رژه می‌رفتند، بدن بی‌حس شده‌اش، آن صدای خوفناک، پرنسی که در کف اتاق غرق در خون افتاده بود، طبیب‌هایی که نمی‌توانستند بیماری پرنس را تشخیص دهند، چه قرار بود بر سر آنان بیاید؟!

 حس ناخوشایندی به این ماجرای خوفناک داشت؛ از اعماق دلش نگران پرنس بود. پادشاه برایان پدر پرنس جوان از طلوع آفتاب که متوجه حال پرنس شده بود تعداد بسیاری طبیب را احضار کرده بود تا به درمان پرنس بپردازند اما هیچ‌کدام متوجه حال نگران کننده پرنس نشدند؛ آنان قدرت تشخیص بیماری پرنس را نداشتند و این پادشاه برایان را بسیار نگران می‌کرد، با تکان کوچکی که پلکان پرنس به خود دادند آرتور به خود آمد و هراسان با لحنی که در آن نگرانی‌ نمایان بود شروع به سخن گفتن کرد:

ـ عالیجناب! حالتون خوبه؟ اگه صدای من رو می‌شنوید جواب بدید!

پرنس تکانی شدیدتر به پلکان خود داد که موجب شد آرتور با سرعت از جای خود برخیزد و به سراغ طبیب سلطنتی برود، آرتور با گام‌هایی بسیار تند و بلند از اتاق خارج شد و حال هیچ‌کس در آن اتاق نبود و تنها پرنسی که کمی هوشیار شده بود در آن‌جا قرار داشت. دیدگانش را به آرامی گشود که نور خورشیدی که از پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود چشمش را زد و باعث شد دوباره ناخودآگاه دیدگانش را ببندد؛ چرا جان و تنش همچون سنگی کرخت شده بودند، حسی همانند ترس در جانش؛ دست بر زیر چانه گذاشت و خواست دستش بالا بیاورد که انگار وزنه‌ای صد کیلویی به آن متصل بود و مانع بالا رفتن دستش می‌شد؛ با حس کردن گام‌های تندی که بسوی اتاق می‌آمدند سرش را به سمت در اتاق کج کرد که با آرتور نگران و طبیب هراسان مواجه شد، طبیب به سمت پرنس پا‌ تند کرد و وقتی به او رسید وسایلش را بر روی میز کنار تخت پرنس گذاشت و به گرفتن نبض پرنس پرداخت. 

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط جانان بانو
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 7

 

نبض او، علائم حیاتی‌اش، همه و همه نرمال بودند و این موجب شده بود که طبیب دربار حسی مانند تعجب آمیخته به ترس در وجودش جولان دهد، پرنس جوان دیشب نبضش در حال پایان یافتن بود و حال هیچ مشکلی در او دیده نمیشد؛ چه بلایی بر سر پرنس جوان آمده بود؟! آرتور از طبیب پرسید که چه چیزی موجب حال دیشب پرنس شده است و طبیب تنها با کلمه "نمی‌تونم بفهمم سرورم" بسنده کرد و آن موجب خشم آرتور شد، نگران پرنس بود، وضعیت جسمی نامساعدی داشت اما در همان حال از پرنس دور نمی‌شد، صدای گام‌های چند نفر در اتاق بزرگ و غرق در سکوت طنین انداخت، پادشاه برایان همراه ملکه همسر خویش مادر پرنس جوان به سمت تختی که تن پرنس جوان بر روی آن بود آمدند. آرتور به منظور راه باز کردن برای ملکه و پادشاه از تخت فاصله گرفت، ملکه با چشمانی نمناک بسوی پسرکش رفت و دستانش به سمت دستان پرنسی که نظاره‌گر آنان بود رفت، انگشتان ملکه بر روی دستان پسرکش به منظور نوازش تکان می‌خورند و پرنس بدون هیچ واکنشی یکه نگاهی بدون هیچ حسی را نصیب مادر خویش ‌کرد. ملکه زن بسیار آرامی بود و تنها پادشاه برایان می‌فهمید پشت آن صورت آرام ملکه چه هیاهویی پا برجا است؛ کم چیزی نبود، تنها فرزندش در حالتی مانند مرگ به سر برده بود، قلب ملکه با فکر کردن به این موضوع توسط خنجری تیز و بُرنده خراشیده می‌شد و چه دردناک است فرزندت در حال مرگ باشد و تو تنها به نوازش کردن دستان او بپردازی، صدای مردانه پادشاه برایان سکوتی که دوباره بر اتاق حاکم شده بود را کنار زد:

ـ طبیب! برای پسرم چه اتفاقی افتاده بود؟ چه چیزی باعث حالش بد شود؟

پادشاه برایانی که بسیار سرسخت بود حال با تمام وجود دلواپس پرنس جوان شده بود. طبیب دربار در جواب پادشاه پاسخ داد:

ـ عالیجناب، من همه چیز رو چک کردم؛ علائم حیاتیشون کاملاً نرماله و ایشون هیچ مشکلی ندارن، من سعی کردم که بفهمم چه چیزی باعث حال بد پرنس جوان شده اما چیزی رو نتونستم  یافت نکنم سرورم..

طبیب سرش را پایین انداخت و با صدایی ناامید، متاسف و آرام در ادامه‌ی سخنش گفت:

ـ متاسفم عالیجناب!

در وجود پادشاه برایان خشم شعله کشید و شعله‌اش دامن گیر طبیب خردمند دربار شد:

ـ تو مگه طبیب نیستی؟! هان؟ چطور نمی‌تونی بفهمی چه بلایی سر پسرم اومده؟!

صدای آرامش دهنده ملکه پادشاه برایان را به خود آورد:

ـ آروم باشید؛ پسرم باید استراحت کنه.

پادشاه دم و بازدم عمیقی را مهمان ریه‌هایش کرد در همان حال بسوی ملکه گام برداشت و کنار آن ایستاد؛ چشمان بی‌حس پرنس بر روی پدر و مادرش در گردش بود، پادشاه در بهت و نگرانی بسیاری فرو رفته بود از این‌همه سکوت پسرش...

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط جانان بانو
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

PART 8

 

افکارش، ذهنش، همه و همه قفل کرده بودند، همه اتفاقات در یادش و ذهنش هک شده بودند اما نه زبانش یاری می‌کرد برای سخن گفتن، نه دیدگانش رفاقت می‌کرد برای تماشا کردن، حتی دستانش هم مصادقت نمی‌کردند برای حرکت، پرنس جوان سرزمین برایتون، پسری که بسیار متبسم بود حال حتی بیگانه بود با تکان دادن ماهیچه‌های صورتش به منظور لبخند؛ موقعیت خود را تغییر داده بود، پشتش را به تاج تخت تکیه داده و پرده سیاه رنگی در مقابل دیدگانش کشیده بود.

لبانش را بر هم می‌فشرد تا تمرکز خود را بیابد و بتواند مزین کند افکارش را، ملکه آلما با آرامش دست پسرکش را نوازش می‌کرد و آرتور خواسته بود تا ملکه آلما با پسر خود تنها 

باشد و همچنین به اوضاع قصر رسیدگی کند پس بدین ترتیب ان هارا تنها گذاشته بود زیرا

همه چیز از نظم خاص خود خارج شده بود و هیچ چیز سر جای خود نبود؛ آرتور نیز به‌علاوه محافظ شخصی بودن پرنس جوان دست راست فرمانده قصر هم بود.

از قضا قرار بود در آن روز پادشاه سرزمین بیرمنگام به همراه خانواده خود برای متحد شدن این دو سرزمین به

برایتون بيايد که دیداری هم با این سرزمین سرسبز و زیبا، مردمان با محبت و خونگرم داشته باشد.

حال با وضع روحی پرنس جوان و همچنین ناراحتی پادشاه برایان اوضاع را کمی در قصر نابسامان کرده بود و این دامن می‌زد به پایین آمدن سطح میزبانی آنها.

ندیمه مخصوص ملکه آلما با گفتن «اجازه هست بیام داخل سرورم؟» قصد وارد شدند به اتاق پرنس جوان را داشت.

و در آن هنگام ملکه آلما ندیمه را مخاطب خود قرار داد و با صدای آرامش بخش و زیبایش گفت:

ـ بیا داخل

ندیمه مانند تمامی ندیمه های دیگر با سری که بطرف زمین خم شده بود در را گشود و به داخل اتاق گام برداشت، نزدیک تخت پرنس جوان شد و به آرامی شروع به سخن گفتن کرد:

ـ سرورم پادشاه سرزمین بیرمنگام به همراه ملکه یونا و دختر و پسرشون پرنسس ژربرا و پرنس ژینوس در نزدیکی سرزمین ما هستند، پادشاه برایان دستور دادند که بهتون بگم تا آماده بشید.

ندیمه در پایان سخن‌هایس سرش را بیشتر خم کرد و در جای خود متوقع ملکه الما ماند؛ ملکه با فهمیدن نزدیک بودن پادشاه فالکور و خانواده‌اش به آرامی از جای خود برخاست و بر روی پرنس جوان خم شد تا بوسه‌ای به پیشانی پرنس جوان هدیه کند، بعد از بوسیدن پرنس کمی صورتش را از او دور کرد و تمام اجزای صورت پسر خود را با نگاهی پر از محبت و عشق از نظر گذراند، در ادامه او را در آغوش گرفت، در جای خود راست ایستاد و قصد رفتن کرد، ملکه آلما با گام هایی آرام بسوی در رفت و از اتاق بی‌روح پرنس جوان خارج شد.

در همان حال هنوز پرنس سردرگم بود و حتی یک لحظه آن پرده سیاه رنگ مقابل دیدگانش را کنار نزده بود.

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 9

 

***

تنها افراد قصر از آن اتفاق عجیب غریب آن شب

 خبر داشتند و تا حد ممکن پادشاه دستور دادند که این خبر ها به بیرون از قصر درز نکند تا باعث هرج و مرج در سرزمین پهناور برایتون نشود.

پادشاه برایان به همراه ملکه آلما و همچین خدمه های قصر در جلوی در بزرگ سال اصلی ایستاده و منتظر پادشاه فالکور و خانواده‌اش بودند، در همان حین آرتور در کنار پرنس جوان بود و آنرا از زمانی که ملکه آلما از اتاق خارج شده بود تنها نگذاشته بود، با خود می‌اندیشید که این اتفاق به منظور چه چیزی است و چرا پرنس با اینکه سالم و سلامت است هیچ سخنی نمی‌گوید او هم کمی مانند پرنس سردرگم و نمی‌توانست روی افکارش تسلط داشته باشد.

 

 

آه... دراکو پرنس جوان سرزمین برایتون، آرتور محافظ شخصی پرنس جوان... چه بر سر این دو جوان تنومند خواهد آمد؟!

***

پادشاه برایان، پادشاه فالکور و خانواده‌اش را به سالن اصلی دعوت کرد تا کمی گفت و گو داشته باشند و بعد دستوری داد تا از همه آنها به نحو احسنت پذیرایی شود.

گفت‌وگو های آنها شروع شد اما نبودن پرنس جوان در این بین زیادی به چشم می‌آمد که در آخر پرنس ژینوس که رابطه خوبی با دراکو داشت صبرش برای انتظار کشیدن وارد شدن دراکو در ان جمع پایان یافت و روبه به پادشاه برایان گفت:

ـ سرورم می‌تونم بپرسم چرا پرنس دراکو حضور ندارند؟!

در سخنان پرنس ژینوس نگرانی و تعجب در حال قدم‌ زدن بودند؛ پادشاه برایان گرد و غبار ناراحتی بر روی صورتش نشست و با لحنی که غم در آن جولان می‌داد پرنس ژینوس را مخاطب سخنش قرار داد:

ـ پرنس دراکو کمی کسالت داشتند و همین باعث شد که نتونن به استقبالتون بیاین و همچنین در اینجا حضور نداشته باشند.

پرنس ژینوس بیشتر دلواپس دوستش شد و با همان لحن قبلی مجدداً سوالی دیگر پرسید و گفت:

ـ می‌تونم به دیدار ایشون برم؟!

و در همان حین پادشاه برایان به خدمه ها دستور داد تا پرنس ژینوس را به اتاق پرنس دراکو راهنمایی کنند

***

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 10

 

پرنس ژینوس کنار تخت پرنس دراکو روی صندلی کوچکی نشسته بود؛ غمگین بود، زیرا او پرنس دراکو را بخوبی می‌شناخت، مهربانی‌اش، چشمانی که همیشه در آنها شیطنت موج می‌زد، لبان خندانش، و...

حال از زمانی که از آرتور جویای حال پرنس شده بود و کم‌وبیش از احوال او مطلع شده بود نگرانی و ناراحتی در صورت و نگاهش موج می‌زد.

اما هنوز پرنس سخنی نگفته بود، و دیدگانش همان حالت خنثی را در بر گرفته بود و به نقطه نامعلومی خیره بود.

پرنس ژینوس به حرف آمد تا شاید بتواند قفل زنجیری که بر لبان پرنس دراکو خورده بود را باز کند:

ـ دراکو، حالت خوبه؟! صدای منو می‌شنوی؟!

و حتی در آن حالت هم از پرنس دراکو هیچ واکنشی دریافت نکرد.

ـ دراکو، میشه حداقل نگام کنی؟ 

دیدگان پرنس دراکو از آن نقطه نامعلوم دل کندند و به طرف پرنس ژینوس آمدند؛ پرنس ژینوس با حرکت کردن سر پرنس دراکو به طرف او کمی بطرفش خم شد، نگاهش در تمام اجزای صورت آن در حال حرکت بود، دیدگانی با رنگ سیاه که حالت مظلومی داشتند و حال می‌توان گفت آن مظلومیت در دیدگان دراکو نمایان نبود، بینی متوسط و لبانی تقریبا درشت که به ته ریش دراکو بسیار می‌آمد و آنرا بسیار جذاب کرده بودند، موهایی که کمی بلند بود که پرنس دراکو همیشه آن هارا می‌‌بست و پوستی سفید که هیچ لکه‌ای بر رویش نبود.

ـ چرا هیچ حرفی نمی‌زنی؟! دلم برات تنگ شده بود دوست قدیمی

و این صدای پرنس ژینوس بود که در آن اتاق بزرگ طنین انداخته بود، آرتور از همان ابتدا که پرنس ژینوس آمده بود در اتاق حاضر بود اما بجز جواب دادن به سوالات پرنس ژینوس هیچ سخنی نمی‌گفت؛ اینطور که معلوم بود پرنس دراکو نمی‌خواست آن قفل منحوس را باز کند و اجازه باز کردن آنرا هم به افراد دیگر نمی‌داد.

@ آتریا🌻

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART 11

 

برای آرتور کاری مهم پیش آمده بود و اتاق پرنس دراکو را ترک کرده بود.

 

دستان پرنس ژینوس بر روی تخت بودند، درست در کنار دستان پرنس دراکو، امیدش برای سخن گفتن پرنس جوان به ناامیدی تبدیل شده بود و بدین دلیل خواست از جای خود برخیزد و فضای گرفته و سرد اتاق را ترک کند، سرش را بطرف در اتاق کج کرد و خواست روی پاهای خود به ایستد اما طی حرکتی ناگهانی دست پرنس دراکو دور مچش حلقه شد، دیدگانش که بوسیله بهت گرد شده بودند را بسوی پرنس دراکو حرکت داد، در حالتی که نیمی ایستاده بود مات مانده بود، به راحتی تپش بسیار بلند قلبش را حس می‌کرد، انگاری حرکت دراکو تلنگری برای قلبش بود تا با سرعتی سرسام آور خون را پمپاژ کند؛ دیدگان او بر روی صورت پرنس دراکو مات مانده بود، در دیدگان دراکو خشم حاکم شده بود و وزیر این حاکم نیز نفرت بود، پره‌های بینی های دراکو بوسیله نفس های عمیق و پر از خشمی که می‌کشید در حال حرکت بود، انگشت‌هایش را بیشتر دور مچ پرنس ژینوس فشرد و طی حرکت ناگهانی دیگری مچش را با تمام قوا به طرف تخت کشید و آنرا بر روی تخت پرت کرد، قدرتش چند برابر شده بود؛ در حالت عادی او و پرنس ژینوس قدرت بدنی‌شان یکسان بود اما اکنون خیلی قدرتمند بود و همین سبب می‌شد تا به راحتی پرنس ژینوس را بر روی تخت پرت کند.

 

آنقدر در بهت کارهای دراکو غرق شده بود که حتی قدرت تکلم خود را از دست داده بود، پرنس ژینوس در حالی که بر روی تخت پرنس دراکو افتاده بود سعی کرد از جای خود برخیزد اما... نمیتوانست. دراکو بطرفش خیز برداشت و شانه های آنرا وحشیانه به طرف خود کشید، پرنس ژینوس حال مانند آرتور و دراکو شده بود؛ زمانی که آنان هم نمی‌توانست حرکت کنند.

دراکو آرام‌ـ آرام سرش را بطرف گوش‌های پرنس ژینوس هدایت کرد، لبخندی بسیار خوفناک بر لب داشت و دیدگانی پر از نفرت و خشم؛ پارادوکسی که بین دیدگان و لبان دراکو ایجاد شده بود موجب می‌شد تا انسان با نگاه کردن به آن باران ترس و وحشت بر خیابان‌های دلش ریزش کند و سیلی از بهت بسازد.

 

@ M.M☆ویژه☆

@ Atria

  • لایک 3

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...