رفتن به مطلب
پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A 

نظرتون درباره رمان؟  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره رمان؟

    • عالی
    • جای کار داره
      0


ارسال های توصیه شده

  • mahdi

"به نام پروردگار قلم"  

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

عنوان رمان:   دامیده

 نویسندگان:  میم.ز/دینا.ق  

  ژانر:    اجتماعی، عاشقانه

تایم پارتگذاری:    نامشخص!

    هدف:  روایت درخت هدف‌هایی که به دست خانواده‌ها از بیخ قطع میشن!

 1400/12/6

خلاصه:
روایت آرزوهایی که دامیده شدند! 
زمانی که درخت آرزوهایش را با رویاپردازی آب‌یاری می‌کرد، تبرِ افکار پوسیده‌ی پدرش آن‌ها را از بیخ قطع کرد. مسیر زندگی‌اش تغییر یافت و با اجبار هدفش را فدای خواسته‌ی پدرش کرد. حال که پس از مدت‌ها حقایقی برایش رو می‌شوند، تصمیم به ساختن ویرانه‌های آرزویش کرده است. باری دگر می‌جنگد؛ اما این‌بارقوی و با عشق!

مقدمه:
  آرزوها از همان کودکی در دل ریشه می‌کنند. با مرور زمان آن‌قدر رشت می‌کنند که به «هدف» تبدیل می‌شوند! هدف او از همان کودکی سوخت و در دل به خاک سپرده شد. اصرار،   احساس را از او ربود    و حال او مانده است با آرزوهای دامیده شده! آرزوهایی که یک روز برای رسیدن به آن تلاش می‌کرد و حال آن‌ها تبدیل به حسرت شده‌اند!

«دامیده: برباد رفته»

 گالری شخصیت ها  

*توجه: رمان درحالِ ویرایش مجدده. دوست داشتین یه نگاه بندازین^-^

  • لایک 44
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..::فهرصت فصول::..

فصل صفر:  برشی از حال.

فصل اول:  برباد رفته.

فصل دوم:    دل خرابِ من، دگر خراب‌تر نمی‌شود!

فصل سوم:چشم‌هایش شروع واقعه بود.

فصل چهارم:باشد برای لبخندت.^^

@ VampirE

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • mahdi

..::فصل صفر-برشی از حال::..

پارت اول:

/زمان حال-بهار 1396/

دستش را درون جیب شلوار مشکی‌اش سُر داد و به ساختمانی که با ریسه‌های رنگی مزین شده بود، نگریست.

نفس عمیقی کشید و عطر نارنج درون ریه‌هایش حبس شد. شاخه گل رز سفید را درون دستش چرخاند و حین این‌که سعی می‌کرد از استرسش بکاهد، گامی به جلو برداشت.

صدای جشن و پایکوبی از داخل ساختمان می‌آمد و لرزش قلب بی‌قرارش هر ثانیه بیشتر می‌شد.  باد سردی که ناشی از هوای بهاری بود، وزید و لرزه بر اندام ورزیده‌اش انداخت، دستش را به دکمه‌ی پالتوی مشکی‌اش رساند و آن را بست. به سرعت قدم‌هایش افزود و از خیابان روبه‌رویش رد شد.

حین این‌که قدم‌های خود را تا درب ساختمان می‌شمرد، با چرخاندن مردمک‌هایش، گوی‌های سبز رنگش را میان جمعیت جلوی درب دوخت و دنبال یک جفت چشم آشنا گشت.

ناامید از ندیدن فرد مورد نظرش، شاخه گل درون دستش را جلوی بینی خوش فرمش آورد و عمیق بویید.

باد با ملایمت، دستش را میان موهای مشکی‌ مرد فرو برد و آن‌ها را بهم ریخت. ابروهای کشیده‌اش به هم نزدیک شدند، گل رز را پایین آورد و دست راستش را میان موهایش برد و مجدد آن‌ها را مرتب کرد.

سیاهی، پرده‌ی آسمان را در برگرفته، و ستاره‌های نورافکن خود را به زیبایی در اطراف ماه، به  نمایش در آورده بودند.

روبه‌روی پنجره‌ای که متعلق به فرد مورد نظرش بود، کنار درخت کاج ایستاد و مجدد به جلوی درب ساختمان چشم دوخت.

دلش می‌خواست آن دو گوی شکلاتی، به انتظار او خیره به خیابان باشند؛ اما گویا صاحب آن گوی‌ها، امشب را فراموش کرده بود!

کلافه نفسش را بیرون فرستاد، مچ دستش را جلوی چشم‌هایش آورد و به صفحه‌ی گرد ساعتش نگریست. تا اتمام جشن سه ساعت وقت بود و این سه ساعت، اندازه یک عمر برای او اهمیت داشت.

دستی به پالتویش کشید و یقه‌ی پیراهن چهارخانه‌اش را مرتب کرد و با یادآوری این‌که دختر موردعلاقه‌اش، عاشق پیراهن چهارخانه است، از درخت فاصله گرفت و به سرعت قدم‌هایش افزود تا هرچه زودتر خودش را به او نشان دهد.

این‌که مطابق سلیقه‌ی دختر، لباس پوشیده بود باعث شد در دنیای خیالش غرق شود و به واکنش دختر فکر کند.

با لرزش گوشی درون جیب شلوارش، کنار پیرمردی که نگهبان ساختمان بود ایستاد و قبل از این‌که آن را از جیب خود بیرون بیاورد، رو به پیرمرد گفت:

- سلام آقا رجب.

پیرمرد که مشغول حرف زدن با پسر بچه‌ای چهار ساله بود، با مکث سرش را به سمت او چرخاند و با مهربانی همیشگی‌اش گفت:

- سلام پسرم، خوش اومدی.

لبخند عمیقی بر روی لب نشاند و حین این‌که به بقیه افراد حاضر جلوی درب سلام می‌کرد، گوشی را از درون جیبش بیرون آورد.

با نقش بستن اسم پدرش بر روی صفحه‌ی گوشی، ببخشید کوتاهی گفت و کمی از جمع فاصله گرفت.

حین این‌که نگاهش را به داخل ساختمان دوخته بود، ابروهای خرمایی‌ رنگش را به آغوش یک‌دیگر کشید، و با اخم تماس را وصل کرد و گفت:

- بله؟

صدای بم و گیرای فردی که پشت خط بود باعث شد ابروهایش را بیشتر به هم نزدیک و دستش را مشت کند!

- اگه یه قدم دیگه جلو بری، به همین قرآنی که روی داشبورد ماشینه دیگه اسمت رو نمیارم هویار! همین الآن برمی‌گردی و سوار ماشینت میشی و یه جوری میری که انگار از همون اول جلوی این ساختمون لعنتی نبودی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

..::فصل اول-برباد رفته::..

پارت دوم:

/فلش بک-پاییز 1395/

با خون‌سردی ذاتی، کاغذ مستطیل شکل را از روی شیشه‌ی میزِ قهوه‌ای رنگش برداشت، و میان انگشت‌های کشیده‌ی دست راستش مچاله‌اش کرد. خسته و ناامید بود. خسته از سرکوفت‌های اطرافیانش، خودش و از همه مهم‌تر قلبش! و نا‌امید از آینده‌ای که سال‌هاست تباه شده.

کلافه، مردمک‌‌های سبزش را به انگشت‌های در هم چفت شده‌اش که قصد بر خفه کردن کاغذ داشتند، کوک زد. نفس‌های پی‌درپی که ناشی از خشمِ بامداد بود، به گوشش می‌رسید؛ اما او در کمال آرامشی که از حرکاتش مشهود بود، تنها به جان دادنِ کاغذ، میان انگشتانش چشم دوخت.

نفس‌های تند و آمیخته با خشم بامداد، از حد معمول خارج شده بود. سرش را هیستریک‌وار به چپ و راست متمایل کرد. بر طبق عادت برای فروکش کردن خشمش، دستش را میان موج موهای قهوه‌ای‌اش فرو برد. سپس فشاری عمیق، مبنی بر بالا بردن طنینش، به تاره‌های صوتی‌اش داد و با لحنی عصبی گفت:

- دیوونه! می‌دونی چه قدر پول دادم به‌خاطر این یه تیکه کاغذ؟

هویار که از قبل رفتار بامداد را پیش‌بینی کرده بود، تیله‌های جنگلی‌اش را از دست مشت شده‌اش گرفت، و با لودگی به بامداد که درست روبه‌رویش، روی مبل چرمی نشسته بود، سوق داد. 

چفت انگشت‌هایش را باز، و کاغذ مچاله شده را برروی میز کارش که از انواع وسایل نقشه کشی پر شده بود، رها کرد. هم‌زمان، با تکیه به صندلی مشکی چرخ‌دار، تای ابروی تیره و کمانی‌اش را بالا انداخت و با آرامش لب گشود:

- خودت می‌دونی!

بامداد دستی به ته ریشش کشید، از روی مبل برخاست و با دو قدم جلوی میز ایستاد. دست‌هایش را بر روی شیشه‌ی میز قرار داد و خودش را به سمت هویار متمایل کرد. چشم‌های مشکی‌اش را به او دوخت و با تمام خشمی که از تُن صدای بلندش مشهود بود، لب زد:

- لعنت بهت!

بدون آن‌که نگاهش را از چشم‌های هویار بگیرد، دست راستش را به سمت کاغذ مچاله شده برد و آن را میان انگشت‌های خود حبس کرد.

سپس دستی میان موهای مشکی‌اش برد و با گرفتن نگاهش از هویار، به سمت در شیشه‌ای، گام‌های کوتاهی برداشت.

هویار پاهای کشیده‌اش را روی هم انداخت و کلافه، رفتن بامداد را نظاره‌گر شد. پوزخندی که روی لبش نشسته بود قصد پاک شدن نداشت!

ماه نور تابانش را از پنجره فلزی دفتر روی پارکت به رقص در می‌آوارد و قسمتی از آن را روشن‌تر ساخته بود. دمی عمیق از نسیم پاییزی که از روزنه‌های پنجره توی فضای بسته دفتر می‌پیچید کشید، و پس از این‌که بادی به غب- غبش داد، سرش را به پشتی صندلیِ چرخ‌دار تکیه، و پلک‌هایش را بست. تصور این‌که کسی نیست تا او را درک کند، قلبش را به درد می‌آورد. آرامش ساختگی‌اش، کم- کم جای خود را به خشم داد و با حرص، دندان‌های ردیفی‌اش را بر روی هم سایید، و غرید:

- لعنت بهت که گند زدی توی زندگیم!

تکیه‌اش را از پشتی صندلی گرفت، پلک‌هایش را گشود و از روی صندلی برخاست. از هرچه که باعث می‌شد او ضعیف نشان داده شود، متنفر بود!

سرش را به عقب چرخاند و کت اسپرت مشکی‌اش را از روی صندلی با خشونت برداشت. دلش می‌خواست تمام حرصش را سر تار و پود این کت خالی کند؛ اما این‌جا شرکت بود و توان انجام هرکاری را نداشت.

نگاه سر- سری به میزِ شلوغ کارش انداخت و بعد از پیدا کردن گوشی‌ آیفونش، با انگشت اشاره‌، کاغذهای روی میز را کنار زد و آن را به دست گرفت.

حوصله‌ی مرتب کردن کاغذها را نداشت و برای همین، به سرعت قدم‌هایش افزود تا زودتر از دست دیوارهای این اتاقِ چهل متری راحت شود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • mahdi

پارت سوم:

تیله‌های خسته‌اش را در سرتاسر فضای شرکت چرخاند. شرکت خالی از هرگونه کارمندی، و تنها کسی که در آن‌جا قرار داشت، هویار و سرایدار شرکت بودند. کلید فلزی دفترش را از جیب شلوار مشکی‌اش خارج، و پس از قفل کردن در، به سمت آبدارخانه گام‌هایی بلند برداشت. کنار در کرمی آبدارخانه ایستاد و به سرایدار چشم دوخت. رحیم، حینی که کمر بلندش را بر روی میز چوبی خم کرده، و با پارچه‌ی سفید رنگی که بین دست‌های سبزه‌اش قرار داشت، آن را تمیز می‌کرد. هویار، چند ضربه‌ی کوتاه به در زد و رحیم را از وجود خود مطلع کرد. از این سو رحیم، دست از تمیز کردن خاک‌های روی میز برداشت و با بلند کردن سرش، مردمک‌های مشکی رنگ و خسته‌اش روی هویار ثابت شد. لبخندی کنج لب‌های کالباسی‌ رنگش جای گرفت و با مهربانی لب زد:

- بله آقا؟ کاری داشتین؟

هویار، به تظاهر لبخندی خسته روی لب‌های باریکش راند. چنگی به موهای کوتاه و مشکی‌اش زد، و با صدایی خش‌دار گفت:

- نه، خواستم بگم من دارم میرم. خداحافظ.

رحیم سری تکان داد و با طنینی که به تازگی زمخت شده بود، گفت:

- خداحافظ آقا هویار!

هویار، با لبخند ساختگی از آبدارخانه فاصله گرفت و استفاده کردن از پله‌های ساختمان را به جای فضای خفقان‌آور و بسته آسانسور ترجیح داد.

با گام‌های بلند، خود را به فضای بزرگ و سرد پارکینگ رساند. سویچ ماشینش را از داخل شلوار مشکی‌اش بیرون آورد، و سپس با قدم برداشتن روی سرامیک‌های خاکستری پارکینگ، به سمت دویست و هفت نوک مدادی‌اش حرکت کرد. بانگ بلندِ دزدگیر ماشین، در فضای صد متریِ پارکینگ اکو شد. گویی همین طنینِ کوتاه، نگهبان ساختمان را خبر کرد. چراکه به سرعت از پله‌ها پایین آمد. زبان بر لب کشید و با صدایی خنثی گفت:

- الآن در رو باز می‌کنم براتون.

شلوار مشکی رنگش را بالا کشید و ریموت در را فشرد. هویار که کنار درِ راننده‌ی ماشینش قرار داشت، خطاب به رحیم که روبه‌رویش قرار داشت، زیر لب تشکری کرد. همان‌دم که سوار ماشینش شد، کتش را با ضرب دست روی صندلی چرم پرتاب کرد و مثل همیشه، پیش از رانندگی،  آینه‌ی ماشین را تنظیم کرد که قامت کوتاه منصور در آن نمایان شد. چشم از دستش که روی ریش‌های قهوه‌ایی و بلندش نشسته بود گرفت. ماشین را استارت زد و پس از زدن تک بوقی کوتاه برای منصور، از ساختمانِ شرکت خارج شد. دستش را سمت ضبط رساند؛ اما پیش از روشن کردن آن، منصرف شد و تنها شیشه‌ی دودیِ ماشین را پایین داد.

هوای خنک شب‌های آذرماه، داخل ماشین ‌پیچید و عصبانیت هویار، با نسیم دلپذری که صورتش را نوازش می‌کرد، ذره- ذره فروکش کرد.

فشار پایش را روی پدال گاز بیشتر کرد و به سرعت ماشین، جانی تازه بخشید. پرده‌ی آسمان لحظه به لحظه رنگی تیره‌تر از قبل به خود هدیه می‌داد و شب را مهمانِ شهر می‌کرد. آوازِ زنگ گوشی‌اش که داخل جیب کتش جاگیر شده بود، در فضا پیچید و به سکوت آرامش‌بخش ماشین حاکم شد. روی صندلی خم شد. گوشی را از جیب کتش خارج، و  به صفحه‌ی روشنِ لمسی‌اش خیره گشت. با دیدن اسم "مامان" که روی صفحه خودنمایی می‌کرد، چینی مهمان پیشانی‌اش شد و ابروهای روشنش یک‌دیگر را به آغوش کشیدند. همزمان که چشمش خیابون شلوغ و ترافیک بین ماشین‌ها را رصد می‌کرد، آیکون سبز رنگ را فشرد و تماس برقرار شد. مادرش، سکوت کرده و تنها صدای نفس‌های منظم و متوالی‌اش در مجرای گوش هویار می‌پیچید. هویار، طبق معمول سکوت اختیار کرد و منتظر حرفی از جانب مادرش بود. چیزی نگذشت کت صدای کلافه، و مردد مادرش از پشت خط در گوش‌هایش طنین انداز شد:

- سلام پسرم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد:

- سلام.

گوشی را بین شانه‌اش نگه داشت و دنده‌ی ماشین را جابه‌جا کرد و همزمان به نجوای مردد مادرش گوش سپرد:

- پشت فرمونی مادر؟

کلافه پلک‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و گفت:

- بله.

با دست دیگرش گوشی را از حصار شانه‌اش جدا کرد و بر روی گوش دیگرش قرار داد.

- فرداشب بیا این‌جا.

زبانی بر روی لب‌هایش کشید و قبل از این‌که مخالفتش را اعلام کند با دیدن ماشینی که جلوی آن پیچید، کف دستش را محکم بر روی بوق قرار داد و فحشی نثار فرد کرد. دندان برهم سابید و کلافه گفت:

- باشه.

مثل همیشه به قربان صدقه‌های مادرش گوش نکرد، آیکون قرمز تماس را لمس و سپس گوشی را بر روی صندلی کنارش انداخت. باز هم نتوانست لب به اعتراض بگشاید و از رفتن به خانه‌ی حاجی ممانعت کند. با دو دست فرمان را گرفت، پایش را بر روی پدال گاز گذاشت تا هرچه زودتر از شر فضای خفه‌ی ماشین راحت شود.

***

پاهای کشیده‌اش را بر روی هم انداخت و آستین لباس خاکستری رنگش را بالا داد. با قرار گرفتن سینی چای جلویش، چشم‌هایش را به بالا سوق داد و با دیدن تیله‌های مشکی رنگِ دلارام، زن برادرش، لبخند مصنوعی بر روی لب نشاند و دستش را به سمت یکی از استکان‌های کمر باریک چای برد.

دلارام لبخندی زد و به سمت هاکان که روبه‌روی هویار، روی مبل تک نفره نشسته بود، گام برداشت. هویار حین این‌که صورت کودک درون دست برادرش را رصد می‌کرد، استکان چای را بر روی میز عسلی کنارش گذاشت. کودک وقتی نگاه خیره‌ی او را دید، دست و پاهایش را تکان داد و با لبخند به او نگریست. رنگ چشم‌هایش همسان چشم‌های او بود و هویار، در آن لحظه دعا کرد که بخت کودک همسان او نباشد.

هاکان وقتی دست و پا زدن دلوان را دید، رد نگاهش را گرفت تا به هویار رسید. دست کوچک و سفید دلوان را جلوی لب‌هایش آورد و حین این‌که بوسه‌ای پشت دستش می‌کاشت، از روی مبل برخاست و به سمت هویار آمد. هویار نگاهش را به استکان چای دوخت و گوشش پی اخباری بود که از تلویزیون پخش می‌شد. هاکان، دلوان را روی پای هویار گذاشت و با لبخند گفت:

- چشم بچه‌ام دنبالت بود.

نگاه هویار با مکث به سر دلوان کشیده شد. گیره‌ موی صورتی که گوشه‌ی سرش بود، لبخندی بر روی لب‌هایش آورد. دست‌هایش را جلوی او گذاشت تا از افتادنش جلوگیری کند. سپس سرش را کمی خم کرد تا بتواند نیم رخ او را ببیند. بوی نوزاد مشامش را پر و ذهنش را از حرف‌های احتمالی حاج رضا دور کرد. دم عمیقی از رایحه‌ی خوش نوزاد پیش رویش را مهمان ریه‌هایش کرد و دست‌هایش را نوازش‌وار، برروی موهای فرِ دلوان کشید. دخترک را بر روی پایش جابه‌جا کرد و همزمان با نزدیک کردن او به خود، بوسه‌ای بر روی گونه‌ی سفید و لطیفش راند. حینی که با نگاهی عمیق و مهربان، چهره‌ی بردار زاده‌ی یک ساله‌اش را رصد می‌کرد، به نجوای شوخِ هاکان گوش سپرد:

- بچه هم بهت میاد، وقتشه آستین برات بالا بزنیم.

هویار، نگاه از دلوان گرفت و با بلند کردن سرش، به تیله‌های خندان و به رنگ شب هاکان چشم دوخت. با فکر کردن به دختری که متعلق به خودش باشد، لبخندی کنج لب‌هایش مهمان کرد و بی‌آن‌که جوابی به هاکان بدهد، مجدد مشغول بازی با دلوان شد. با طنین گوش‌خراش آیفون، چینی ریز بین ابروهایش انداخت. با تیله‌های متفکرش هالِ صد متری را رصد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • mahdi

پارت پنجم:

مادرش چادر گل- گلی‌اش را از روی جالباسی برداشت و حین این‌که به سمت آیفون می‌رفت، آن را سر کرد.
از این سو هویار، نگاه کنجکاوش را به هاکان دوخت و متفکر گفت:
- کسی قرار بود بیاد؟
هاکان، تیله‌هایش را از او گرفت و به دلوان کوک زد. شانه‌ای بالا انداخت آرام زمزمه کرد:
- عمه!
با شنیدن نام "عمه" ابروهای هویار به هم نزدیک شدند. مادرش از قصد اسم عمه را نیاورده بود تا او به این‌جا بیاید. فضای خانه برایش عذاب‌آور شد و خشم سرتاسر وجودش را فرا گرفت. طوری که حتی با لمس دست‌هایش توسط دلوان، از عصبانیتش کاسته نشد.

با بلند شدن پدرش، او هم با خاطری آزرده، به ناچار ایستاد و دلوان را در دستش جابه‌جا کرد. ثانیه‌ای بعد صدای «خوش آمدید» پدرش در فضای صد متریِ خانه پیچید و به اجبار چین میان ابروهایش را برداشت. خیلی وقت بود که به اجبار، کارهایی را می‌کرد که دوست نداشت!
دم عمیقی از فضای خفقان‌آور گرفت و سپس بدون آن‌که گامی به جلو بردارد به در چشم‌ دوخت. عمه چادر مشکی رنگش را بر روی سرش جابه‌جا کرد و بعد از احوال پرسی با پدر و مادرش، نگاهش را در سرتاسر خانه چرخاند و سپس، به هویار دوخت و با لبخندی که صورت گردش را زیبا نشان می‌داد، گفت:
- سلام عمه، از این طرف‌ها!
هنوز نیامده زخم می‌زد و او ناچار بود که مهر سکوت بر لب‌هایش بکوبد و هیچ نگوید. نگاهش را به مادرش دوخت که با  حرکت دادن چشم و ابرویش از او می‌خواست که هیچ نگوید، اما او هویار بود؛ هویاری که دیگر از ترس کمربند پدرش سکوت نمی‌کرد!
زبانی بر روی لبش کشید، پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
- سلام، برای اومدن به خونه‌ی مامانم باید قبلش با شما هماهنگ می‌کردم؟
بعد از اتمام حرفش دست لطیف و کوچک دلوان را به دست گرفت، گویی وجود این دست به او جرئت بیشتری می‌داد!
- هنوز نیومده شمشیر رو از رو بسته، آقا هویار.
هویار بی‌توجه، مردمک‌های خون‌سردش را از چهره‌ی برزخی پدرش گرفت و به شوهر عمه‌اش دوخت‌. کت و شلوار کرم رنگ به تنش نشسته اما به رنگ پوستش نمی‌آمد! قبل از این‌که زبان بگشاید و حرفی بزند، مادرش گامی به جلو برداشت و گفت:
- بفرمایید داخل! چرا این‌جا ایستادید؟!
سپس دستش را بر روی کمر عمه قرار داد و او را به جلو هدایت کرد. هویار بعد از این‌که از نشستن آن‌ها مطمئن شد، بر روی مبل چرمی نشست و خودش را سرگرم دلوان کرد. اگر این بچه امشب نبود، بی‌شک لحظاتی که در این‌جا بود برایش به کندی می‌گذشت.
دست کوچک دلوان، روی موهای مشکینِ هویار نشست و با تمام توان، آن‌ها را کشید و با این عمل، چشمان هویار از درد بر هم نشست. سرش به واسطه‌ی دلوان خم شد و صورتش از درد جمع شد. دلوان را روی پایش جابه‌جا کرد و با درد لب زد:
- نکن بچه!
اما حرفش تأثیری روی کودک نداشت که هیچ، بلکه با ذوق خنده‌ای سر داد و این‌بار پرقدرت‌تر موهای هویار را به چنگ گرفت. هویار با دیدن ذوق دلوان، تک خنده‌ی صداداری بر لب راند. دست دلوان را میان مشتش اسیر کرد و آن‌ را از موهایش جدا ساخت و بعد، خیره در چشم‌های خندان دخترک، با لبخند زمزمه کرد:
- شیطون!
دلوان دست و پایش را تکان داد و همان‌دم، صدای دلارام میان خنده‌های این دو طنین‌انداز شد:
- دخترم خوب عموش رو به بازی گرفته! پاشین بیاین، شام آماده‌ست.

@ همکار راهنما♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • mahdi

پارت ششم:

سکوت، سرتاسر خانه را در بر گرفته، و تنها صدایی که در فضا می‌پیچید، نوای برخورد قاشق و چنگال‌ها با یک‌دیگر بود. هویار، کلافه از جمع خفقان‌آوری که به اجبار شکل گرفته بود، دستی بر گریبانش کشید و دکمه‌ی دومِ پیراهن سفیدش را گشود. به صندلیِ چوبی‌اش تکیه زد و سپس، لیوان آبش را برداشت و لاجرعه‌ از آن نوشید. 

حاج حسین، شوهر عمه‌اش که درست روبه‌روی هویار نشسته بود، ظرف سالاد را از روی میز برداشت و حینی که مقداری از آن را درون کاسه‌اش می‌ریخت، نیم‌نگاهی به هویار انداخت و با لودگی لب زد:

- هنوز هم آهنگ می‌زنی؟!

همان‌دم که حرفش به پایان رسید، هویار سرش را بالا گرفت و به تیله‌های مشکین شوهر عمه‌اش خیره شد. صدای حاج حسین، مدام چون ناقوسی در سرش می‌چرخید و  موجب آشفتگی‌اش می‌شد. خیره در نگاه پر تمسخر، حاج حسین و پوزخند کنج لب‌هایش، اخمی مزین بر رخسارش کرد. میمک صورتش به ظاهر خون‌سرد نشان می‌داد؛ اما از شدت خشم، خون در رگ‌هایش به غلیان در آمده بود.

تمامیِ اعضای خانواده، در سکوت به آن دو چشم دوخته بودند و زمزمه‌های بچگانه‌ی دلوان در آن میان طنین‌انداز شده بود. از سویی دیگر، ملیحه مادر هویار، با دیدن اخم‌های به آغوش کشیده شده‌ی همسرش که نشان از نارضایتی‌اش از بحث کنونی بود، لبخندی تصنعی برلب راند. کف دستان چروکیده‌اش را برروی دستِ مشت شده‌ی هویار نهاد، بدن ظریفش را به سمت پسرش خم کر و بیخ گوشش، با صدایی نجوا مانند گفت:

- همین یه امشب رو خواهش می‌کنم دعوا راه ننداز هویار! بزار همه‌چی به‌خیر تموم شه.

نفس‌های ناشی از خشم هویار به گوشش می‌رسید و موجب استرس ملیحه می‌شد. برای هزارمین‌بار در دل خود را لعنت کرد که چرا هویار را با این دو روبه‌رو کرده بود.

اما گویی این پسر امشب قصد بر ساکت ماندن نداشت! دیگر خبری از ضربه‌های کمربند، تنبیه‌های چندین ساعته و بحث و جدل نبود. به عبارتی چیزی برای از دست دادن نداشت! دمی تازه گرفت و نفس‌های بلندش را کنترل کرد. سپس، نگاهش را میان ریش‌های بلند حاج‌ حسین و بینیِ عقابی‌اش گذراند و همزمان، نیشخندی بر لب نشاند و گفت:

- این‌که می‌زنم یا نمی‌زنم برای شما فرقی می‌کنه؟

ابروهای هلالی عمه‌اش بالا پرید و با زدن کف دستش بر روی دست دیگرش، گفت:

- ادبت کجا رفته عمه؟ آدم جواب بزرگ‌ترش رو این‌جوری میده؟

هویار نفس عمیقی کشید، آن‌قدر عمیق که قفسه‌ی سینه‌اش بالا آمد؛ اما خشمش فروکش نکرد.

این‌که مدام گذشته‌ای را به رخش می‌کشیدند که در آن هیچ سهمی نداشت، باعث می‌شد قلبش بگیرد و خون پمپاژ نکند!

کف دست‌هایش را بر روی شیشه‌ی میز گذاشت و برخاست. نگاهش را به چشم‌های نگران مادرش گره نزد تا مبادا سست شود و بر سرجایش بنشیند. دستی به پشت گردنش کشید و حین این‌که صندلی را دور می‌زد گفت:

- ادبم سرجاشه عمه، منتهی برای آدم‌های با ادب! از این‌که کنارتون بودم خوشحال شدم حاج رضا!

مخاطب آخرین جمله‌اش پدرش بود، پدری که تنها در سکوت و با ابروهای گره خورده، قاشق به دهان می‌برد و غذایش را می‌خورد.

به گام‌هایش سرعت بخشید تا مادرش نتواند به گرد پایش برسد! کتش را از روی جالباسی کنار در برداشت و بر روی ساعدش انداخت. دستش را به دستگیره‌ی در رساند و قبل از این‌که آن‌را بگشاید، خیسی گونه‌اش توجه‌اش را جلب کرد.

سرش را به چپ متمایل و با دیدن دلوان، لبخند تظاهری بر روی لب نشاند. هاکان دستش را بر روی شانه‌ی او گذاشت و زمزمه کرد:

- دخترم می‌بایست قبل رفتن عموش رو ببوسه و گرنه شب بهونه می‌گرفت.

با تشکر به هاکان چشم دوخت و ثانیه‌ای بعد حین این‌که بوسه‌ای بر سر دلوان می‌کاشت، بدون توجه به حضور مادرش، دستگیره‌ی در را پایین کشید و گامی به بیرون برداشت.

@ همکار راهنما♥️ @ .MAHI.

@ Gemma @ شمیم @ زهرااسبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...