رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اما بِلا کور است | Nei𝚃𝙷 کاربر انجمن نودهشتیا


Nei𝚃𝙷
 اشتراک گذاری

اما بِلا کور است  

13 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. امتیاز شما به این رمان؟

    • ⭐⭐⭐⭐⭐
    • ⭐⭐⭐⭐
    • ⭐⭐⭐
      0
    • ⭐⭐
      0
    • 0


ارسال های توصیه شده

 به نام ایزد منان

نام رمان: اما بِلا کور است /    But Bella is blind

ژانر:   تراژدی، طنز، علمی_تخیلی

نویسنده:  مریم خواستار /  Nei𝚃𝙷

ساعات پارت گذاری:  نامعلوم

هدف:   از   بین بردن ترس از نوشتن و راحت‌تر شدن با خودم

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @bita.mn

 

خلاصه:

جهانی که همه در آن سالم هستند.

از هفتاد و چهار  سال پیش و کشف آخرین راز بیماری های انسانی، دیگر هیچ مرضی بدون درمان باقی نمانده. هیچکس معلول   به دنیا نمی‌آید، هیچکس بخاطر سرطان نمی‌میرد، هیچکس   گرفتار سرما خوردگی نمی‌شود؛ و همه‌ی این ها به لطف دستگاه مایون و مایع ارزشمندش است.
اما مشکلی وجود دارد.
در جهانی که همه صد درصد سالم هستند، هنوز مشکلی وجود دارد.
همه صد درصد سالم هستند، اما بِلا کور است.

 

 

لینک  صفحه‌ی نقد:

 

لینک شخصیت های رمان:

 

 

این رمان فاقد مقدمه می باشد.

 

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 11

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•   ۱

فصل  ۱

سرم را بالا آوردم،

و به صدای ستارگان در شب گوش سپاردم.

ممنون! لطفتان را می‌رساند!

کوری از خودتان است!

 

 

 

- آهای! شام درست کردم ها! پاشین بیاین!


مادر بِلا۱ به سمت هال برگشت و ادامه داد:


- شنیدی عزیزم؟ سرد می‌شه. پاشو دیگه!


بلا از روی زمین برخاست و به آرامی به سمت میز شام قدم برداشت. رد صدای مادرش را دنبال کرد و از بین جزیره و کابینت که جایشان را حفظ کرده بود، گذشت. کمی به کنار مایل شد و بعد از چهار قدم، دستش را نامحسوس جلو برد. همین که پشتی چوبی صندلی را لمس کرد، آن را بیرون کشید و روی نشیمن سفت و نسبتا سرد چوبی‌اش نشست.
با شنیدن آن صدای پای آشنا، رویش را به سمت راهرو برگرداند. قدم های جهشی و سرخوشانه‌ی برادر بزرگترش، بنت‌۲، که زمین را به لرزه انداخته بود، به آن دو نزدیک می‌شد. بنت با سرعت داخل آشپزخانه پرید. صندلی روبروی بلا را همراه جیغ بلندی روی زمین کشید و طوری خودش را روی آن انداخت که به نظر نمی آمد اتصالات صندلی، آن فریاد را از خوشحالی سر داده باشند.
مادر بی وقفه به توپخانه دستور حمله را صادر کرد:


- مگه بچه‌ای بنت! بیست سالت شده مرد گنده! ناسلامتی این پایین همسایه داریم!


بنت قهقهه‌ی شرورانه ای سر داد. رو به جلو خم شد، چشم هایش را تنگ کرد و با صدای لرزان و پیری گفت:


- گذر زمانه به من آموخت که هر مرد گنده‌ای پیش والدینش یه بچه‌‌ست، مامان!


مادر مثل بوقلمون آشفته ای دور و بر میز پیچید و باد حرکاتش، موهای کوتاه بلا را جلو و عقب زد.


- واسه‌ی من موعظه می کنی بین۳؟ بشین ببینم! چطوره برای جریمه بهت شام ندم؟ چطوره؟


پدر که ناگهان سر و کله اش پیدا شده بود، عینکش را به گوشه ای نهاد و از پشت بنت در آمد:


- به هر حال یه لوبیا هم بعضی وقت ها کود نیاز داره، سو۴.


- کود؟ یعنی غذای من هم‌رده‌ی کوده؟


بلا خنده‌ی ریزی زد و   گفت:


-   به کود نیتروژنی ارتقای مقامش می‌دم.


- این‌قدر عیب نگیرین و بشینین بخورین! تازه خوبه انگشتاتون بعد از غذا همیشه کوتاه‌تر از قبلش می‌شن! باید نگران تموم شدن اونا باشین، نه مزه غذایی که من آشپزش باشم!


راست می گفت. بوی شیرین ذرت و ترش خامه، که داخل بوی تند سوسیس و مرغ محبوس شده بودند، باعث می شد که هرکسی دلش بخواهد حتی دیوار را هم بخورد، چه برسد به انگشتانش.

 

1. Bella
2. Bennett
3. Bean: لوبیا، از بین اینجا به عنوان یه نام مستعار و یا خودمونی اومده.
4. Sue

@bita.mn @shahrzad.rh @banouyehshab@خدانگهدار @Atarin@Roshana@FAR_AX@-Atria-@-Tehyan-@-alAO_O-@-دختر ماه-@NAEIMEH_S @آوای سکوت@مصی بانو@آری بانو@Flare@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Prometa Anatelo
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•  ۲

بلا تحمل نداشت که مشامش را بیشتر از این تشنه کند. همین که همه سر میز نشستند، طاقت نیاورد و قاشقش را داخل پنیر نرم و آب شده روی تکه های قارچ و مرغ فرو کرد و لقمه ای بر دهان گذاشت. آه خدایا! خودش بود. تندِ تند که گاهی اوقات، طعم شیرین ذرت هم در تقاطع آن قرار می گرفت. بافت نرم و ترد مرغ گریل شده که با نرمی سوسیس هم‌پوشانی شده بود، سرخوشش می کرد. نمی توانست طعم بهتری را تصور کند.
مادرش موتسارت۱ آشپزی بود.
قاشقی دیگر هم بر دهان گذاشت و بیش از پیش روی صندلی وا رفت. ناگهان صدای پدرش از میان صدای جلنگ جلنگ قاشق چنگال ها، او را به خود آورد و لذتش را برهم زد:


- بهتره با نون بخوری که گرسنه‌ات نشه، بلا.


به نظرش همین‌قدر هم کافی بود، ولی نان و بی‌نان چندان هم فرقی نمی‌کرد. لازم نبود روی پدرش را زمین بیندازد.
لقمه اش را قورت داد و گفت:


- باشه. پس... می‌شه یکم نون بهم بدین؟


سو  در پاسخ مضطربانه خنده‌‌ای کرد.


- نون که جلوی بنته، چرا خودت برنمی‌داری؟ دست خودت راحت تر می رسه که.


بلا آب دهانش را در گلو فروفرستاد.
بد شد. گند زد.
ای کاش خودش تلاش می‌کرد نان را پیدا کند؛ در آن صورت چندان مشکلی نبود. اما این‌طوری توجه همه به او جلب می‌شد. حالا اگر دستش به چیزی می‌خورد و آن را می‌انداخت، چه؟ اگر در جهت اشتباهی دنبالش می‌گشت، چه؟ اگر مدت طولانی‌ای بی‌دلیل دستش را این طرف و آن طرف می‌چرخاند، چه؟
آن‌وقت... آن‌وقت...
آن‌وقت دوباره صدای همه‌ی آن حرف هایی که همه می‌زدند و همان فکر هایی که همیشه می‌کردند، در ذهنش تبدیل به طوفانی می‌شد و در سرتاسر وجودش می‌پیچید.
که او دوست دارد برایش دلسوزی کنند.
که دختر جفری۲ جسمش را ناتوان جلوه می‌دهد تا دیگران کاری به کارش نداشته باشند.
که فرزند کوچک خانواده‌ی کاپر۳، در این دوره و زمانه، خودش را به کوری زده.
آخر چطور ممکن بود کسی کور باشد؟ نابینایی و هر نوع بیماری و مریضی‌ بی‌درمانی، هفتاد و چهار سال پیش، به کل از روی زمین پاک شده بود.
با این حال بلا...
بلا کور بود.
بلا کور بود و احتمالا نفهمید که بنت، همان لحظه چشمانش را بست و تا وقتی که داشت به پشت بام می‌رفت، دیگر به صورتش نگاه نکرد.

 

1. Mozart
2. Jeffrey
3. Kapper

@bita.mn@shahrzad.rh@-alAO_O-@-Atria-@banouyehshab@آوای سکوت@FAR_AX@-Maya-@-Tehyan-@Roshana@Flare@مصی بانو@آری بانو@الی بانو@Atarin@Masi.fardi@نیکتوفیلیا@سادات.۸۲@خدانگهدار@خلناز

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۳

فصل ۱

 

سرم را پایین آوردم
و به صدای ستارگان در شب گوش سپاردم
ممنون! لطفتان را می رساند!
کوری از خودتان است!

 

 

 

ساعت ۱۱:۳۴ شب را نشان می‌داد. در این موقع از سال، معمولا صدای جیرجیرک ها اینجا را در بر می‌گرفت و ماچیت ها با صدای چرخ هایشان آهنگ پس زمینه می‌زدند؛ البته چند وقتی می‌شد که دیگر خبری از موسیقی متن نبود. ماچیت های نسل جدید، صدای موتورشان حتی از پنج متری هم شنیده نمی‌شد و صفر تا صدشان باز هم نصف شده بود. معلوم نبود اگر مردم می‌خواستند با این حجمه‌ی استقبال، همچنان از ماشین های نیازمند راننده‌‌ی انسانی که به شوخی خودرو نامیده می‌شدند استفاده کنند، چه بلایی سر این آرامش و پاکی دنیا می‌آمد.
امشب انگار جیرجیرکی هم در کار نبود و فقط هر از گاهی، هوهوی یک جغد خودش را وسط می‌انداخت. یعنی جیرجیرک ها از دو شب پیش بخاطر سرمای هوا فرار کرده بودند؟ خب، حداقل بلا نمی‌دانست.
دراز شدن روی شیروان های سرد و خشک بام، سرما را مثل میخ های قندیل بسته‌ای توی گوشت و استخوان بلا فرو می‌کرد.
سردی آن میخ های قندیلی با یخی شایعات پشت سرش که آن‌چنان هم شایعه نبودند، تفاوتی نمی‌کرد و همان‌قدر آزاردهنده و جان‌کاه بود. با این حال، این کار به بلا حس پیروزی و خرسندی می‌داد. هر دقیقه که شیروانی های سفت از دمای بدنش گرم‌تر می شدند، به او امید می‌بخشید که تحمل حرف مردم هم ممکن است؛ حیف که در واقعیت این‌چنین به نظر نمی آمد.
حوصله‌ی بلا سر رفت. پس بالاخره تیفانی۱ کی می‌خواست حضور مقدسش را به بارگاه ابدی سقف آپارتمان هدیه کند؟
با بی‌حوصلگی آه بلند و طعنه آمیزی کشید و داد زد:


- استیفانی اروین دوم۲! آهای! دختر مغموم سرسبزی‌های شفق۳!


بلافاصله در روی بام با صدای بووم بلندی باز شد و محکم به زمین خورد؛ انگار کسی اشتباهی داخل انبار زیرشیروانی فشفشه روشن کرده باشد. پس بالاخره سر و کله‌ی یکی پیدا شده بود، اما...
تیفانی همیشه مراقب بود با در ملایم باشد تا ترک رویش بدتر از این نشود. این روش وحشیانه ابدا به او نمی‌آمد.
به جای صدای زیر تیفانی، صدای خروسی‌ای بلند شد:


- ببینم بلا، قضیه‌ی دختر مغموم  خامه‌ای عطر۴ چیه؟


چی؟! برادر دوقلوی تیفانی اینجا چه می‌کرد؟! و او  الان چه گفت؟ دختر مغمومِ...

وای نه!

 تیفانی  او را می‌کشت! جدا جگرش را در می‌آورد و در حالی که خون سر و رویش را دربر گرفته بود، توی مخلوط‌کن می‌ریختش و اسموتی جگر خونین بلا را با دیزاین دندان نیش و آسیاب شانس سرو می‌کرد. باید با آرامش و کمال بی‌محلی به کل موضوع را می پیچاند. باید. واقعا هیچ راهی نداشت. اصلا مگر او حرفی شنیده بود؟

 

 

1. Tiffany,  اسم خودمونی یا مخفف شده
2. Stephanie Erwin the second
3. The aurora's greenery doleful girl
4. The aroma's creamery   doleful girl. استن اشتباه شنیده

@bita.mn@shahrzad.rh@-Atria-@-Byta-@-alAO_O-@banouyehshab@Bretta@ِDragon@Armiti@ماه پری@سحرصادقیان@سادات.۸۲@..Raha..@آوای سکوت@هانی پری@Atarin@َAmir.m  @Roar

ویرایش شده توسط Prometa Anatelo
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۴

فکر کن بلا... فکر...
فقط ای کاش در دهانش را بسته بود.
در؟ در!


- استن، یادت هست که فقط کافیه آقای گرینبورت۲   صدایی که همین الان از در بلند کردی رو بشنوه تا کلاهت بیفته پس معرکه؟


صدای قدم های استن متوقف شد. حتی با اینکه بلا نمی‌توانست او را ببیند، ولی مطمئن بود نگاه استن روی در برگشته و دارد دست و پا زنان داخل دریای عرقش، دنبال طناب، چهارپایه و یک درخت برای راحت کردنِ یکی از دو نفرشان می‌گردد.
استن با صدای درهم‌شکسته‌ی موج‌داری که روزگاری شاد بود، مضطربانه خندید و زمزمه کرد:


- تو که بهش نمی‌گی... نه رفیق؟ نه؟ نمی‌گی‌‌‌... درسته، نه؟ نه؟


- از کی تا حالا دو نفر که کلا چهار بار، اون هم به‌واسطه یکی، هم‌دیگه رو دیدن، رفیق محسوب می‌شن؟ شاید باید از گرینبورت بپرسیم.


بعد مشتش را چندبار محکم به پشت بام کوبید و داد زد:


- هی پیری! صدام می‌آد؟ آهای! گرینبورت!


صدای استن بیشتر تکه‌تکه شد و به سمت بلا روی زمین خزید.


- بلا... به کسی حرفی نزن... التماست بکنم خوبه؟ ببینم، اصلا... اصلا نظرت چیه فردا ناهار مهمون من باشی، ها؟ خوبه دیگه، ها؟


دستش بی جان به شلوار بلا چنگ می‌انداخت و سرش ریتم غم‌انگیزی را با کوبیده شدن روی زمین می‌نواخت.
بلا دست از مشت زدن برداشت. بلند خندید و گفت:


- بیخیال! شوخی بود. چی راجع بهم تصور می‌کنی آخه؟


دست استن بالاخره بیخیال پاره پاره کردن لباس بلا شد و سرش هم آرام گرفت. حتی نفس کشیدنش هم برای چند لحظه قطع شد و بلا را نگران این کرد که شاید از خوشحالی جان داده باشد.
بالاخره آسوده آهی کشید و گفت:


- اوه... خدا رو شکر، خدا رو شکر. خوشحالم که اخلاق های تیفانی بهت منتقل نشده.


بعد از چند لحظه سکوت، سرش را که در کمال تعجب گودی‌ای تویش به وجود نیامده بود، بالا آورد و ادامه داد:


- هی، نگفتی منظورت از دختر مغ...


بلا به سرعت وسط حرفش پرید.


- راستی نگفتی تیفانی کجاست؟ این همه وقت منتظر تو که نبودم‌. بهتره بری صداش بکنی تا آمارت پیش گرینبورت درنیاد ها!


استن خودش را از روی زمین جمع و جور کرد و کمی آن طرف تر کنار بلا نشست.


- آخه چجوری برم کسی رو که تو صحرا گم و گوره پیدا کنم بیارم برات؟!


- چی؟ مگه اردوی نهاد هنریش چهارشنبه نبود؟!


- نوچ. عجیب هم نیست که خبر نداری. پشتیبان خانوم یه ربع قبل از راه افتادن اتوبوس بهش زنگ زد و گفت که بیاد، وگرنه خودش هم که پای تلویزیون داشت تمام یخچال رو می‌بلعید.

 

1. Stan 

2. Grinbort. در واقع چنین فامیلی در انگلیسی وجود نداره و با بازی با کلمات grin(پوزخند) و bort(الماس) ساخته شده. البته چنین فامیلی در لهستان وجود داره اما بحثش جداست.

 

@bita.mn@Masi.fardi@masoo@shahrzad.rh@-alAO_O-@-Atria-@-Byta-@-Madi-@ِDragon@banouyehshab@Armiti@FAR_AX@Fafaiti@ماه پری@..Raha..@-Ghazal-@آوای سکوت@آیلار مومنی@سادات.۸۲@سحرصادقیان@هانی پری@دخترخورشید@نوازش@نیکتوفیلیا@خدانگهدار@بوقلمون

ویرایش شده توسط Marynana
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۵

شانه‌های بلا آویزان شد. این همه وقت بی‌جهت منتظرش نشسته بود. چرا تیفانی به او نگفت که قرارشان را برای وقت دیگری بیندازند؟   اصلا صحرا رفتن چه فایده‌ای داشت؟ واقعا کشیدن چند دانه ستاره که بدون چشم کسی حتی نمی‌فهمید وجود دارند، این‌قدر برایش جذاب بود؟
استن ادامه داد:


-    تازه اگه بدونی! دو تا از بوم‌های کوچیکش رو گذاشته رفته! شاید باید یه سر ببریمش چک‌آپ، چون بعید نیست که آلزایمر گرفته باشه!


بلا آهی کشید و گفت:


- امان از دست این دختره‌ی گیج.


- اره اره، گیجه، گیج. یه دیوونه‌ی احمق گیج.


بلا سرش را تکان داد و حق به جانب گفت:


- عه عه ببین کی داره این حرف رو می‌زنه! خوبه خودت تو حماقت رکوردداری.


- این موضوع که ربطی به...


- اصلا شاید خدا احمق آفریدت.


صدای استن بلندتر شد و با گله گفت:


- هی! خدا که آدم نیست! عدالت سرشه، احمق!


بلا خرده سنگ کوچکی را زیر دستش حس کرد. آن را برداشت و گفت:


- پس یعنی خود احمقت این بلای احمق بودن رو بر خودت نازل کردی؟ واقعا هم احمقی!


- اصلا کی گفته من احمقم؟ یه احمق دیگه؟


- هر چی نباشه می‌گن دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید‌‌.۱


استن با شادمانی داد کشید:


- هه بد شد که! چون تو با خواهر عزیزم دوستی نه با من، پس من احمق نیستم، بلکه تو و تیفانی همون دیوونه‌های احمقین!
بلا صدایش را از او هم بلند‌تر کرد و با سینه‌ستبر، فریاد زد:


- برعکس! بلکه تو یه احمقی، ولی من که یه احمق نیستم که از تو خوشم بیاد، پس با تیفانی دوستم! ها ها ها! شمشیرت رو بر علیه خودت به کار بردم!


و بعد ادای بیرون کشیدن شمشیری از غلافش را درآورد و آن را به بالا برد.


- تسلیم قدرتم شو، بازنده‌ی نبرد بیچاره!


استن از خودش صدای سمور آبی درآورد و با لحن خنده‌داری پاسخ داد:


- باشیع باشیع ملکیع‌ی بیدذات شیروونیع! فیکر کن بردیع! خوشحال باعش! وی‌دی وی‌دی وی‌دی!


بلا از خنده روی شیروانی پخش شد و صدای خنده‌اش آنقدر بلند بود که همسایه طبقه‌ی آخر، گرینبورت پیر، از توی پنجره‌ی خانه‌اش عربده کشید:


- خفه بشین بچه های سرتق! آخرش هم از خواب بیدارم کردین! جرئت دارین واستین تا حسابتون رو برسم!


خنده‌ی بلا قطع شد و صاف نشست.


- الان..؟


استن دوباره اسیر لحن روزگاری شاد شد و گفت:


- هه‌هه... به فنا رفتیم.


بعد طوری به از جا پرید و آستین بلا را محکم به دنبالش کشید که بلا فکر کرد آستینش لای در ماچیتی گیر کرده.
رویش را به بلا کرد و داد زد:


- بدو! باید در بریم!
 

* * *

1. Tell me who you go with, I'll tell who you are. برای راحتی فهم معادل فارسی رو بکار بردم.

 

@bita.mn@shahrzad.rh@Armiti@ِDragon@Masi.fardi@-alAO_O-@-Atria-@Atarin@-Byta-@ملیکا ملازاده@سحرصادقیان@banouyehshab@دخترسیاه@دخترخورشید@..Raha..@بوقلمون@ماه پری@Mrymwx@-Aryana-@A..A@سوران@sogand@پرتوِماه@Abigail@NAEIMEH_S@Fafaiti@F. Naseri

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۶

استن دوید و بلا را پشت سرش به سمت در پشت‌بام کشید.

- بدو! باید در بریم!

بلا ناشیانه پشتش تلو‌تلو می‌خورد و هول کرده بود. معلوم بود که به فرار کردن عادت ندارد، البته برخلاف او.
نباید وقت تلف می‌کردند.
به در رسیدند. استن نگاهی به نردبان زیر پایش انداخت. هر سه پایه‌‌ی چوبی باریکش به‌حدی شل بود که بالا رفتن و پایین آمدن از آن دقت زیادی نیاز داشت. آن‌قدر وقتی برایشان نمانده بود که این چنین تلفش کنند. شاید باید...
خودش بود. در را گوشه ای از اتاق ساخته بودند که ارتفاعش از یک و نیم متر کمتر باشد.
اگر می‌توانست درست فرود بیاید، آسیبی نمی‌دید.
باید می پریدند. این سریع‌ترین راه ممکن بود. شاید حتی تنها راه.
نفسی گرفت، خم شد و با پرشی کوتاه پایین پرید. دوپایش را جلو برد و هوای مقابلش را به زیبایی شیرجه‌ی یک شاهین شکافت. همین که به زمین رسید، پایین‌تنه را مثل فنر شل کرد و دستانش را از کنار بدنش بالا آورد.
شمار نفس هایش ذره‌ای کم و زیاد نشد.
عجب هیجانی! چرا قبلا این‌کار را امتحان نکرده بود؟ شاید به تفریحات جدیدش اضافه‌اش می‌کرد.
بلا با وحشت گفت:

- ها؟! تو الان؟!

استن نگاهش را به بالا برگرداند.
موقعیت... موقعیت یادت باشه پسر.
سر بلا بی‌هدف به اطراف می چرخید و آرنج‌هایش همدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند.

- بپر دیگه بلا!

- دیوونه شدی؟! مگه احمقم؟!

- بیخیال! من که چیزیم نشد!

- اره، ولی من نمی‌تونم جایی رو ببینم!

وای نه.
استن به کل از یاد برده بود. شاید او سالم به زمین می‌رسید، ولی دلیلی نداشت این موضوع راجع به بلا صادق باشد. هرطور هم که نگاه می‌کرد، او فقط یک دختر همیشه خانه‌نشین بود که اصرار داشت نمی‌تواند ببیند.
پریدن یک پسر تخس و سرتق از روی نردبان کمابیش منطقی بود، ولی برای یک دختر کور؟
از مرز جنون هم گذشته بود.

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۷

استن نگاه جستجوگرش را به اطراف اتاق زیرشیروانی هدایت کرد تا چیز نرمی پیدا کند. توی آن اتاق گرد و خاکیِ تیره و تار، بیشتر از چند جعبه لامپ بیدی و علفی سوخته، اضافات موزاییک‌کاری و فهرستی پر و پیمان از وسایل به‌دردنخور اِسقاطی، چیز دیگری وجود نداشت. یعنی واقعا توی انباری همگانی یک ساختمان با ۱۶ خانوار، حتی یک تشک یا مبل کهنه پیدا نمی‌شد؟!

- از نردبون می‌آم!

استن دستانش را به سمت بلایی که داشت آرام دنبال پایه های نردبان می‌گشت بالا برد و داد زد:

- نه نه نه صبر کن! اینجوری خیلی طول می‌کشه!

- پس می‌گی چیکار کنم؟! نمی‌تونم بپرم!

پشت سرش را خاراند. هرچه با‌ خودش حساب و کتاب کرد، هیچ‌کار دیگری به فکرش نمی‌رسید. گفت:

- باید بپری بلا. از این ارتفاع امکان نداره بمیری! هرچیز دیگه ای هم که باشه فقط باید  یه سری به درمونگاه بزنی. بدنت رو جمع کن و بپر، زود باش!

- مرسی که خیالم رو جمع کردی!

بلا آب دهانش را به سختی قورت داد. همانطور که می لرزید، بدنش را جمع کرد و آشفته ادامه داد:

- حواست بهم باشه، خب؟

و قبل از اینکه استن بتواند پاسخ بدهد و یا خودش منصرف شود، جیغ کوتاه اما بلندی کشید و پرید.

زیر دل بلا خالی شد.
هیچ چیز احساس نمی‌کرد.
هیچ بویی جز بوی ژاکتش... هیچ صدایی جز جیغ خودش... هیچ حسی... هیچ رابطه‌ای با جهان بیرون برقرار نبود.

هر لحظه که فکر می‌کرد الان زمین را لمس می‌کند اما به چیزی نمی‌رسید، خلاء در ذهنش بیشتر جا می‌گرفت.
یعنی کف زیرشیروانی از جایی سوراخ داشت؟ شاید هم این فقط یک شوخی دیوانه‌وار بر لبه‌ی ساختمان بود و بلا داشت یک خودکشی ناآگاهانه انجام می‌داد.
اوه... قراره تا کف پارکینگ سقوط کنم.
هیچ وقت مرگش را بخشی از زمین شدن آن هم در ابهام کامل تصور نمی‌کرد.
اینطوری مردن خیلی بی‌معنی بود.
یک‌مرتبه زیر پایش چیز سفت و پهنی ظاهر شد. یک سطح صاف، عظیم و مستحکم که حتی ذره‌ای تکان نمی‌خورد.
زمین!
دو پایش روی زمین قرار گرفتند. ناگهان...
پای راستش به پشت لیز خورد و تعادلش از دست رفت.
بلا داشت با سر به جلو می‌افتاد و چیزی که نجاتش داد، حرکت ناخودآگاه دستانش بود که به وضع ناجوری می‌لرزیدند.
سالم به زمین رسیده بود. باورش نمی‌شد.
اصلا باورش نمی‌شد.

 

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

• ۸

استن به طرف بلا دوید و نگاهی به سر تا پایش انداخت. به هیچ‌وجه تصور نمی‌کرد که بلا بعد از‌ پرش دچار چنین حال و وضع خرابی شود.
تمام وجود بلا مثل بید می‌لرزید، چهره‌اش در نور کم‌سوی چراغ، بیشتر از هر وقت دیگری سرخ و گُر گرفته بود. انگشتانش ملتسمانه بر لبه های بیرون‌زده‌ی پارکت کف اتاق چنگ می کشیدند و برآمدگی‌ای درخواست می‌کردند، انگار که می‌ترسیدند ناگهان زمین از سویی کج شود و بلا به اعماق تارتاروس۱    سقوط کند.
استن با اضطراب پرسید:

- آهای! خوبی؟ پات بدجور از زیرت در‌رفت. می‌تونی تکونش بدی؟

اما بلا اصلا متوجه حرف های استن نمی‌شد و فقط با ناباوری سر تکان می‌داد و زمزمه می‌کرد:

- زنده‌ام... من... زنده‌ام...

استن به سختی آب دهانش را فرو فرستاد. ای کاش بلا به جایش فریادی سرش می‌کشید یا سیلی‌ای جانانه حواله‌ی گوشش می‌کرد تا حداقل استن به سلامت روانش اطمینان پیدا کند.
استن خم شد و زیر دست بلا را گرفت. تا جایی که می‌توانست، محتاطانه بلا را به سمت راه‌پله‌ی خاموش و بی‌نور برد. بعد از اینکه بلا بالاخره به خودش آمد، تکیه‌اش را از استن برداشت و با صدایی که هنوز خس‌خس می‌کرد، گفت:

- من خوبم... می‌تونم خودم... بیام.

استن نمی‌دانست به حرفش اعتماد کند یا به حالاتش. با تردید رهایش کرد و پرسید:

- روبه‌رومون راه‌پله‌ست، مطمئنی؟

بلا آرام سر تکان داد و آرام گفت:

- مشکلی نیست. فقط‌... دیوار رو نشونم بده.

همان‌طور که استن داشت دیوار را به بلا نشان می‌داد، متوجه شد که او به چه روشی راهش را پیدا می‌کرد و لحظه‌ای با خود اندیشید که اگر بلا می‌دید، کارش خیلی آسان‌تر از لمس کورکورانه‌ی دیوار مورمور کننده می‌شد. 
استن به چهره‌ی درهم‌ریخته‌ی بلا خیره شد. نفس‌نفس می‌زد. موهای کوتاه و حنایی خیس از عرقش جلوی صورتش ریخته بود و کک و مک ها و چشم‌های تماما‌ً سفید بلا را از دید پنهان کرده بود. برای لحظه‌ای، انگار تمام درد‌های زندگی بلا از منافذ پوستش به بیرون تراوش می‌کردند و هاله‌ی اندوه سیاه و عظیمی به دورش تشکیل می‌دادند که حتی نیم‌روزنه ای برای ورود شادی فراهم نمی‌کرد.
استن مچ بلا را آرام فشرد و شروع به کشیدنش داخل راه‌پله کرد.  استرس خود را به دیواره‌ی رگ‌های استن می‌کوباند و افکارش را مغشوش کرده بود. راه‌پله‌ی پشت بام همیشه به خاطر اتاق گیاهان آسانسور تنگ بود، اما این‌قدر؟ حس می‌کرد شانه‌هایش به دیوار سابیده می‌شوند و به‌ زور راه را برایشان باز می‌کنند. توی آن سیاهی مطلق حتی نمی‌توانست تشخیص بدهد چیزی که دارد رویش پا می‌گذارد خود پله است، یا موش‌های چاقی که داخلش اتراق کرده بودند.
اما دیگر مهم نبود.

- رسیدیم بلا! طبقه‌ی هشتم!

 

1.  Tartarus: عمیق ترین  نقطه‌ی دنیای مردگان که کرونوس  تیتان در آن زندانی شده بودو به گودالی بی انتها و برنزی یاد می‌شود.

@bita.mn@مُنیع

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

• ۹

نور فسفری شبرنگ و وهم‌انگیز تابلوی خروج پله‌ی اضطراری که در تاریکی مسیر به طرز ماورایی و شومی می‌درخشید، نشان‌دهنده‌ی نزدیک شدنشان به در بود. آن‌دو تنها ۱۰ پله از آن فاصله داشتند و با چند قدم دیگر همین فاصله را هم جبران کردند.
استن سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد، بالاتنه‌اش را چرخاند و با تنه ای جانانه مثل یک گاومیش وحشی خودش را به در کوباند. با جیغ سه لولا، در به عقب پرید و نور کورکننده‌ی راهروی اصلی به سمتشان هجوم برد.

- آی! لعنتی می‌سوزه!

چشم‌های استن در نور شدید غرق شده بودند و همه جا در مقابلش سیاهی می‌رفت، اما با این‌حال توانست چیزی را ببیند که با شتابی عظیم از کنارشان تاب خورد و با قدرت به جای استن و بلا، به چهارچوب فلزی در سیلی زد.
تمام ساختمان از برخورد محکم در با چهارچوبش به لرزه درآمد و صدای بلند و دهشتناکی در اعماق سکوت شب پیچید. به لطف جک محافظ در، چیزی نمانده بود بلا تبدیل به کیسه گوشتی لای دو تکه نان فلزی شود.
بلا که شوک‌زده شده بود و قفسه‌ی سینه‌اش بیش از پیش بالا و پایین می‌رفت، پرسید:

- اون؟! اون چی بود استن؟!

استن جوابی نداد و باعث شد بلا واقعا هول شود.

- آهای استن، خوبی؟! استن!

استن محکم چندبار پلک زد و سرش را تکان داد تا به نور عادت کند. غر زد:

- فقط جک در بود. به‌جای حرف زدن بدو!

بلا سر تکان داد و تند‌تند نفس گرفت. به نظر حالا توی راهروی اصلی طبقه‌ی هشتم بودند. این فقط یک معنا داشت: چیزی به آسانسور نمانده بود.

این موضوع باعث شد قلب بلا کمی رنگ امید به خود ببیند. البته اگر می‌توانستد به آن برسند و پیش از آن...

یک مرتبه پای بلا به چیز تیزی گیر کرد که همان  لحظه فهمید روی یکی از سرامیک ها شکستگی‌ای وجود دارد، اما دیگر رد کردن آن دیر شده بود. بلا داشت دوباره می‌افتاد اما   استن اجازه‌ی این کار را به او نداد. دستش را محکم چسبید و سرپایش کرد و نگذاشت زمین بخورد.

کاموای زبر ژاکت بلا دست استن را به گز‌گز انداخته و پوست کرده بود. استن بی‌توجه به انگشتانش که سرخ و ملتهب شده بودند، آستین بلا را فشرد و او را محکم‌تر به سمت درگاه آسانسوری کشید که حضورش هرلحظه در ذهن استن پررنگ تر می‌شد. آسانسور پشت دیوار بعدی بود. آسانسور همان‌جا در انتظارشان یخمک می‌خورد...
به سمت راست پیچیدند و بالاخره، در سبز-خاکستری بی روح آسانسور جلویشان سبز شد.
تمام وجود استن نفس راحتی کشید. گرینبورت آنجا نبود! نجات پیدا کرده بودند!
دیگر نمی‌توانست وضع بلا را نادیده بگیرد‌. اجازه داد پاهای بلا با هر سرعتی که خودشان می‌خواستند قدم بردارند. در کمال تعجب، سرعتشان از حد انتظار استن هم آرام‌تر بود. بلا کاملا متوقف شده بود و دست بر‌ زانو، تلاش می‌کرد نفس های کوتاه و سریعش را عمق ببخشد.
استن کلید آسانسور را زد و آسانسور از طبقه‌ی سوم به سمت بالا راه افتاد‌. شاید گرینبورت هنوز داشت لباس می‌پوشید یا به کندی حلزون دنبال عصایش می‌گشت؛ اما، واقعا گرینبورت کجا بود؟
بلا در نهایت به حرف آمد:

- دیگه رسیدیم... نه؟

استن به بررسی اطراف راهرو مشغول شده بود تا اثری از گرینبورت پیدا کند. به نظر می‌آمد گرینبورت هر جا رفته باشد، حداقل آنجا نبود. خیال استن که از این موضوع جمع شد، جواب داد:

- آره، رسیدیم. بهتره سریع‌تر بریم تا گرینبورت اینجا نیست.

و در آسانسور فلزی و سردی را باز کرد و باعث شد مو بر تنش سیخ شود.
از روبرو، کله ای نیم‌طاس و خال‌خالی به سمتشان برگشت و گفت:

- ولی من که اینجام.

و بعد یک لبخند دندان‌نمای عصبی با تزیینات کاهو رویش نقش بست.

 

 

@bita.mn@Aryan-Boy

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۱۰
فصل ۲

 

در یک روز سرد، خورشید هم
از دید من محو می‌شود.
هرچه نباشد، همان خورشید
برای سیاره‌ی دیگری ستاره است.



 

توهم می‌زد.
استن داشت با تمام وجود توهم می‌زد.
توهم می‌زد که کوتوله‌ای داخل آسانسور ایستاده است. توهم می‌زد که پیژامه‌ی راه‌راه بنفش-سفیدی که نیمی از آن از داخل شلوارش بیرون زده و دکمه‌هایش یک درمیان افتاده بود، مقابلش قرار داشت. توهم می‌زد که موهای سفید دور آن کله‌ی بدقواره مثل میله‌‌های برق‌گیری شده بودند که تازه رعد و برق تک‌ به تک نوازششان کرده باشد. توهم می‌زد که چشمانی تشنه به خون‌ او به تک تک سلول های وجودش خیره شده بودند و رگ هایشان روی آن پلک‌های پر خط و چروک از عصبانیت و جنون دیده می‌شد. توهم می‌زد که گرینبورت آنجا بود.
مطمئنا توهم می‌زد.
قطعا توهم می‌زد.
عجیب نبود. مثل آن شتر با تیپ هیپی۱ که به یونانی چیز هایی در خوابش بلغور می‌کرد. استن قبلا هم توهم زده بود. مشکلی وجود نداشت. به هیچ وجه مشکلی وجود نداشت.
با خنده گفت:

- فکر کنم یه لحظه توهم زدم بلا.

بلا با لحن مبهوت و در هم رفته‌ای گفت:

- ها؟

استن دستگیره‌ی آسانسور رها کرد و با قدم های آرام و استاندارد، بر خلاف جهت قبلی قدم برداشت و دستش را جلو برد تا دوباره آستین بلایی را که کمی آن‌طرف‌تر مات و مبهوت مانده بود، بگیرد.
- بریم از طبقه‌ی پایین سوار آسانسور بشیم. دقیقا همین الان یادم اومد که کابل آسانسور تو همین یک‌دونه طبقه گیر می‌کنه. آره آره، فقط یه توهم عاد...
ناگهان یک میله‌ی چوبی که شباهت فراوانی به عصای گرینبورت داشت، پشت سویشرت استن را قاپید و او را سمت آسانسور کشید.
استن با وحشت داد و بی‌داد کرد و همان‌طور که به یکباره به آسانسور ربوده ‌می‌شد، بی‌هدف دست و پا ‌می‌زد.

- صبر کن ببینم براده‌ی توی چشم! فکر کردی می‌ذارم راحت در بری؟! یه کاریتون می‌کنم... یه کاریتون می‌کنم...

گرینبورت خنده‌ای چاشنی تهدیدش کرد و در ادامه‌اش فریاد کشید:

- یه کاریتون می‌کنم که شب از کابوس‌های وحشتناک فرار کنین بغل مامان باباتون!

استن به سختی توانست جلوی فرو رفتنش در شن‌های رونده‌ی آسانسور را بگیرد. با عصبانیت زار زد:

- من با دیدن همین صحنه باید تا آخر هفته هرشب ملافه عوض کنم دیوونه! یکی من رو نجات بده! یکی من  بدبخت رو نجات بده!

 

۱.hippie: یک جنبش فرهنگی جوانی در آمریکا در دهه ۱۹۶۰ که سبک فرهنگی و همچنین پوشاک خاصی داشت.

 

@bita.mn@Aryan-Boy

ویرایش شده توسط ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...