رفتن به مطلب

رمان ✞︎تاریخ صعود به بهشت: نامعلوم✞︎ | Nei𝚃𝙷 کاربر انجمن نودهشتیا


Neith
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام ایزد منان

نام رمان:   تاریخ صعود به بهشت: نامعلوم

ژانر:   فانتزی، تراژدی

نویسنده:   Nei𝚃𝙷 / مریم خواستار  

ساعات  پارت گذاری:   نامعلوم

هدف:   پیشرفت در نویسندگی

 

خلاصه:

آخرین روز زندگی جایلا هم نفرت انگیز بود؛ صبحانه بیسکوییت چربی فک، تمام روز راندن یک اسب، مرگ داخل چاله‌ای که خودش کنده بود.

حالا هم فقط آرامش ابدی‌اش را می خواست؛ اما به نظر نمی‌رسید که قرار باشد این یکی هم برآورده شود.

هرچه نباشد، بدبختی به انتظارش نشسته بود.

 

این رمان فاقد مقدمه می‌باشد.

 

ویراستار: @ Ayda rashid

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
  • لایک 16

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیشگفتار:

مرد دهاتی سرخوش و تلو- تلوخوران از مهمان‌خانه خارج شد. تا به عمرش، آن همه گوشت و خوراک را یک‌جا ندیده بود. هیجان، جای عقل نچندان سلیمش را گرفته و تا دقایقی پیش، داشت هرجنبده‌ای که به چشم می‌دید را به زور در شکمش می‌چپاند.
قهقهه‌ای بشاشانه سر داد و به زور خودش را به سمت خانه کشید. بلند خواند:
- شب های این شهر توی دنیا تکه! هرکی که گفت نه بِدون که پاتکه!
و دوباره خندید.
چشم های شادش که در حدقه می‌چرخیدند، بعد از دیدن آن بچه‌ی ژولیده و نحیف اندامی که به پایین لباسش متوسل شده بود، سر جا ثابت شدند و وحشت کردند.
- ا... ا... از جون من چ... چی می‌خوای؟!
پسرک کور که استخوان های صورتش بیرون زده بود، با ضعف زمزمه کرد:
- یک تیکه نون دارین آقا؟
مرد چنان از دیدن رد زخم عجیب روی گونه‌ی پسرک، سر جایش خشک شده بود که متوجه حرف‌هایش نمی‌شد. چهره‌اش ثانیه به ثانیه بیشتر رنگ می‌باخت.
- آقا، خواهش می‌کنم.
یک نفرین‌شده به اون چسبیده بود. یک موجود که روی گونه‌اش رد نفرین یک جادوگر قرار داشت و حالا، می‌خواست او را هم دچار نفرینش کند و به مرداب مرگ بکشاند.  چشم های مرد تنها کمک التماس می‌کردند و نمی‌توانستند خواسته‌ی واقعی پسرک را در فهم بگنجانند. 

تنها صدایی که در نیمه شب شنیده نمی‌شد،‌ صدای تقلای یک پسربچه برای تکه‌ای نان بود.

 

ویرایش شده توسط Prometa Anatelo
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ •

فصل ۱

 

نگاهم را به شاخه‌های درهم تنیده‌ی درختانی دوختم. به خاطر سرعت، شانه‌ها و پاهایم به آنها کشیده می‌شد و خراشیدگی‌هایی ایجاد می‌کرد. با این حال در مقایسه با دیروز، تقریبا هیچ بلایی سرم نیامده بود. محل جستجو را هم تغییر نداده بودیم؛ پس تنها یک نتیجه می‌شد گرفت.
اسب ها بیش از پیش کند شده بودند.
هیچ‌کاری نمی‌توانستیم بکنیم،  تا اینجای مسیر را هم با آذوقه‌ی خودمان زنده نگه داشته بودیم‌شان.   این باطلاق- جنگل بی‌نور یا همان جنلاقی که محلی‌ها می‌گفتند، حتی یک ذره علف پلاسیده برای جیره‌ی اسب‌ها پرورش نداده بود. به یک دریاچه‌ی گِل روان می‌مانست که از هر جایی که می‌شد، چند اصله‌ی تنومند درخت با برگ های زهردار بیرون زده بود. بعضی هایشان حتی با زمین موازی رشد کرده بودند و مزاحم حرکت ما می‌شدند. اینجا بیشتر از آنچه تصور می‌کردم، برایمان بدبختی ایجاد کرده بود.
- هی جایلا۱، بگو ببینم؛ الان چندمین روز مزخرفیه که، داریم دنبال اون موجود لعنتی قاتل می‌گردیم؟ ها؟
صدای طلبکارانه رومن۲، افکارم را بهم ریخت. بعید نبود که پشت سرم، قیافه‌اش را شکل یک سگ مشتاق به گاز گرفتن کرده باشد. او حتی چشم در چشم هم، همیشه همین حالت را مقابل من داشت.
این بار با صدای بلندتری سرم را به درد آورد:
- آهای! جایلایی اونجا هست یا که موقع سواری افتاده پایین؟ صدای سم اسب‌ها که کرت نکرده نه؟
لِمی۳ زمزمه‌هایی سرزنش‌طور و غیر قابل مفهوم به سمت رومن فرستاد.
بدون حس خاصی جواب دادم:
- دوازدهمین روزه.
- آها! درسته. اونوقت تو حدس می‌زدی چند روزه تمومش می‌کنیم؟
- هشت.
رومن پوزخند بلند و طعنه‌آمیزی زد. لِمی با صدای زیری جیر- جیر کرد:
- رومن، خواهشا بس کن!
ادامه دادم:
- هرچند گفتم که امکانش هست بیشتر طول بکشه. این شکارها...
رومن صدایم را قطع کرد و گفت:
- که حساب کتاب ندارن! می‌خواستی همین رو‌ بگی نه؟
دوباره به او بی‌محلی کردم.
با لحن توهین آمیزی هجا کرد:
- مثل هَ- می- شه.
ناگهان اسبم را متوقف کردم.  حوصله‌ام برای این‌که تکه ‌و کنایه های این پسرک از خود راضی و خودخواه را بشنوم، کاملا ته کشیده بود. سرم را به سمتش چرخاندم و قاطعانه گفتم:
- رومن، این‌که پدرت چیکاره‌ست و چه مدتی کجا زندگی می‌کردی هرگز باعث نمی‌شه توی قراردادت...
چشمم به انرژی‌یاب روی کتش افتاد.

وای، نه.
چطور تا الان نفهمیده بودم؟ لعنت به رومن!
صدایم را به سرعت پایین آوردم و رو به اعماق جنگل پشت سرم کردم.
خودش بود، داشت همین اطراف پرسه می‌زد.
رومن دوباره نیشخندی زد و گفت:
- چیه یکهو لالمونی گرفتی؟
دستم را سریع بالا آوردم و با صدایی خفه زمزمه کردم:
- هیس!
صدایی نمی‌آمد. صدای پرنده ها...
- زودتر از اسب‌ها پیاده‌شین. سعی کنین تا جای ممکن توی چشم نباشین!
تا قبل از این‌که این سکوت عجیب به وجود بیاید، اصلا متوجه صدای پرنده ها نشده بودم. صدایی که حالا کاملا قطع شده بود و نبودش، خبر های بدی را می‌رساند.
پوزخند رومن از صورتش پرید و به خودش آمد. سریع و بی‌صدا از اسبش پایین آمد و کمی آنطرف‌تر از من روی‌ زمین دولا شد؛ اما لِمی هنوز گیج می‌زد.
خطاب به لِمی زیر لب گفتم:
- تمام تیله‌ها و تیر‌ها رو آماده کن.
چشمان لِمی گرد شدند و صورت کوچک و ظریفش را در بر گرفتند. به نظر می‌رسید تازه متوجه موقعیتی که درونش قرار گرفته‌ایم، شده باشد.
سرش را به نشانه‌ی تایید، بالا و پایین کرد و بلافاصله تیردان و تیله‌دان کوچکی را به دستم داد.
بالاخره شکار شروع شده بود.

1. Jaylah
2. Roman
3. Lemi

@ همکار ویراستار♥️ @ زری گل🌻@ Aryana

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 10

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۲

دست لِمی را گرفتم و بی‌صدا کنار رومنی که به صفحه‌ی انرژی یابش زل زده بود، نشاندمش. رو به رومن برگرداندم و پرسیدم:
- کدوم محدوده؟
صفحه را چند بار دیگر هم چرخاند. عقربه آن تنها به دو سو تمایل پیدا می‌کرد. همانطور که به دستگاه خیره بود، آهسته گفت:
- شمال شرقی، امکان وجودش تا عمق ۲۰ متری جنگل هست؛ ولی...
نگاه گنگی به ما کرد و ادامه داد:
- مسخره‌ست! اصلا نمی‌تونم بفهمم ابعادش در چه حده. بزرگترین هاله‌ی ممکنش اندازه یک نوزاده!
با تعجب و ناباوری به او زل زدم. نمی‌توانست درست باشد. این موضوع کاملاً با اعلامیه در تضاد بود.
- اه! یعنی افتادیم تو منطقه‌ی یک شکار دیگه؟!
زمزمه کردم:
- نه، تنها اعلامیه‌ی جنلاق همین بود.
لِمی با تردید گفت:
- شاید عیب دستگاه باشه. عمر انرژی یاب‌ها خیلی کمه، نه؟ تازه سنسور ابعادش هم زودتر از همه آسیب می‌بینه؛ یا نکنه دارم اشتباه می‌کنم؟
کمی که فکر کردم، به نظرم حق با لِمی بود. چهار ماهی می‌شد که تجهیزات‌مان را خریده بودیم؛ اما من انتظار داشتم حداقل پنج ماهی برایمان کار کنند. این خرت و پرت های اسقاطی...
- الان کاری از دستمون بر نمیاد،   بهش فکر نکنین. اگه وسیله‌هامون خرابن، غریزه‌مون که سرجاشه.
این را گفتم و حواسم را دوباره به شکار گرفتم. آن سکوت ثانیه‌ای از هم پاشیده بود. باد دوباره می‌وزید و صدای تکان- تکان شاخه‌ها هم سر‌جایش برگشته بود؛ اما هنوز، هیچ صدایی از پرنده‌ها به گوش نمی‌رسید و ردی از مگس های مزاحم دور‌ و برمان پیدا نمی‌شد.
انگار تمامشان با زمین یکی شده بودند. به طرف جنگل پیچیدم و گفتم:
- شما دوتا! مثل همیشه پیش‌ می‌ریم. لِمی! اسب هارو ببند. رومن! تو هم حواست به علامت من باشه، منتظرم بمونین‌.
همین‌ که جریان باد جنوبی شروع شد، به سمت شاخه‌های خاردار و زهرآگین حرکت کردم. روی یکی از شاخه‌ها پریدم و وارد محدوده‌ای شدم که انرژی یاب مشخص کرده بود. خمیده و با چشم هایی باز، از پشت شاخه ها دور و بر را می‌پاییدم و آرام- آرام جلو می‌رفتم.
روی گل رد پایی باقی نمانده بود. هیچ اثری از شاخه‌ی شکسته‌ای، رد خونی، یا هرچیزی که ذره ای به سرنخ شباهت داشته باشد، وجود نداشت. روی یک درخت شاخدار عجیب‌غریب، نشان کوچکی گذاشتم و بیشتر داخل فرو رفتم.
اولین چیزی که احساس کردم، بویی بود که وجودش اشتباه به نظر می‌رسید. از سمت راستم بوی سوختگی عجیبی می‌آمد؛ شبیه بوی عود کنف دریایی بود. بویی که جای درستش عرشه‌ی کشتی طاعون‌زده بود یا یک مهمانی شبانه، کنار یک ساحل سنگی. کسی که به اینجا تعلق نداشت، باید آن را می‌سوزاند.
به سمتی که بوی عود می‌آمد خیز برداشتم. لحظه به لحظه، ترق- ترق چوب‌های در حال سوختن واضح‌تر می‌شد. بالای درخت قطوری کمین کردم. صدای نفس‌هایش به گوشم می‌رسید. اعلامیه‌ را از داخل کیف‌ کمری چرمی‌ام بیرون کشیدم و آرام از لای شاخه ها، شروع به بررسی کردم.
شکار پشت به من نشسته و به چیزی خیره شده بود. حتی یک میلی‌متر تکان نمی‌خورد و بدون نفس کشیدن، هیچ فرقی با یک مجسمه نداشت.

به برگه‌ی اعلامیه زل زدم و دوباره دور کردم:

تقاضای سر جادوگر.
مشخصات:
جنسیت مذکر، سفید پوست.

محدوده‌ی قدی:  ۱۸۰ تا ۱۹۰ سانتی متر
محدوده‌ی سنی: نامشخص
رنگ مو: تیره
رنگ چشم: نامشخص
منبع قدرت: یک جسم مجهول شیشه‌ای و درخشان (شبیه ساعت جیبی)

در  تمامی مشاهدات، بر تن داشتن یک شنل آبی رنگ کهنه تایید شده است. اثری از هرگونه آسیب جسمانی یا علائم مادرزادی متمایز کننده وجود ندارد.

و طبق معمول، جمله پایانی همیشگی آخر اعلامیه نشسته بود:

قدرت کشتن انسان: دارد.

اعلامیه‌ی مچاله شده را داخل کیفم چپاندم. دیگر نیازی به آن نداشتم، شکار جلوی چشمم نشسته بود.

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 7
  • غمگین 1

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•  ۳

 

فورا به باقی گروه علامت دادم. حالا باید تبدیل به نقطه‌ای چشمک زن روی صفحه‌ی علامت‌یاب می‌شدم و تا چند لحظه‌ی دیگر، همه ‌در موقعیت‌های تعیین شده قرار می‌گرفتند.
در یک چشم بهم زدن، سر و کله‌ی لِمی بالای شاخه‌ای در جهت دیگر شکار پیدا شد. حتی با اینکه بارها دیده بودم مثل یک موجود نامرئی جلوی چشم دیگران ظاهر می‌شود، باز هم هر دفعه غافلگیر می‌شدم.
نگاهی به من انداخت و بعد وضعیت جادوگر را از دور بررسی کرد. به نظر بوی عود، بینی‌اش‌ را آزار می‌داد. همین‌ که حواسش به من جمع شد، با دست علامت دادم: "رومن سرجاشه؟"
به نشانه‌ی تایید سر تکان داد.
"خودت هم ‌آماده ای؟"
حتی با این‌که استرس در چهره‌اش آشکار بود، کمانش را فشرد و دوباره سر تکان داد. هیچ‌وقت به کار عادت نمی‌کرد.
برای بار آخر همه چیز را چک کردم؛ زه تاب نداشت، تعداد تیر‌ها کافی و به‌اندازه بود، حتی یک تار موی بلند و فرفری در شکار مزاحمم نمی‌شد و هر زمان اراده می‌کردم تیله‌ها در مشتم بودند. همه چیز آماده بود.
رو به شکار کردم که هیچ خبر نداشت قرار بود چه بلایی سرش بیاید.
"با شماره‌‌ی سه شروع می‌کنیم."
نفس عمیقی کشیدم و انگشتان دستم به جز اشاره را بستم.
"یک."
نیم خیز کردم و انگشت وسطم هم به اشاره پیوست. لِمی سر جادوگر را نشان گرفته بود و شکار هنوز به دستش خیره می‌نگریست.
"دو."
ماهیچه‌هایم را منقبض کردم، آماده‌ی پرش شدم و فشاری به شاخه‌ آوردم. ناگهان چیزی زیر پایم صدا داد.
قبل از علامت آخر را بدهم، شاخه با ترق بلندی شکست و تعادلم را از بین برد. سریع پریدم و خودم را به شاخه‌ی دیگری گرفتم تا همراه با شاخه‌ی شکسته با زمین یکی نشوم.
لعنت- لعنت- لعنت! حتما تا الان بخاطر آن شاخه‌ی لعنتی لو رفته‌ بودیم!
بلافاصله صدای پرندگان و باقی حیوانات جنگل برگشت. جادوگر سرش را به سمت من برگردانده بود و چشمانش که در زیر کلاه شنلش مخفی بودند، باعث شدند نتوانم بفهمم چه نقشه‌ای در سر دارد.
به یک‌باره، تیری به سمت کمر جادوگر حمله‌ور شد. خودش بود! حالا من طعمه‌ای بودم و تیر لِمی می‌توانست همه‌ چیز را تمام کند! تا چند ثانیه‌ی دیگر، شکار به زمین دوخته شده بود و از درد فریاد می‌کشید. ولی...

متوجه نمی‌شدم.  در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی من، تیر همان‌طور که هوا را می‌شکافت، از وسط دو نیم شد و بلافاصله روی زمین سقوط کرد. این دیگر چه مزخرفی بود؟!

جادوگر که انگار تا آن موقع متوجه حضور تیر نشده بود، به سرعت به سمت آن برگشت و وحشت‌زده شد.
دلیل آن دونیم شدن هرچه که بود، دیگر نمی‌توانستیم او را غافلگیر کنیم. باید به صورت مستقیم با او رو در رو می‌شدیم و کارش را می‌ساختیم. هرچند اهمیتی نداشت. پیش از آن به اندازه‌ی کافی به این فکر کرده بودیم که آیا می‌توانیم دو به یک از پسش بربیاییم یا نه!
دستم را از شاخه رها کردم و دو پا روی زمین فرود آمدم. قبل از اینکه کامل بایستم، جادوگر برگشت و به سمت اعماق جنگل دوید.
تعجب کردم؛ مگر او نمی‌توانست به راحتی دخل انسان ها‌ را بیاورد؟ باز چه نقشه‌ی خبیثانه‌ای برایمان ترتیب داده شده بود؟
صدای قدم‌های لِمی روی شاخه‌ها من را به خود آورد. شروع به دویدن دنبال شنل بلند و پاره‌- پاره‌اش کردم. حدود ۶ قدم بلند با هم فاصله داشتیم. به نظر نمی‌رسید جادوگر زیاد در فرار و گریز مهارت داشته باشد.  مدام داخل گل لیز می‌خورد و انرژی زیادی را با دست بردن به سمت شاخه‌‌های مزاحم تلف می‌کرد؛ به جایش من ثانیه به ثانیه نفس‌های کوتاهم را سر و سامان می‌دادم و به راحتی‌ از کنار شاخه‌ها می‌گذشتم.
دیگر به نفس- نفس افتاده بود که رو به من کرد و با همان حالت پرتنشش فریاد عصبانی‌ای کشید:
- هی! زود باش دیگه!
خونم به جوش آمد.

قسم خوردم که آن عوضی قاتل را در پنج دقیقه زمین‌ بزنم و به درک واصل کنم!

@ Ayda rashid

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 5

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• ۴

 

جادوگر دوباره به رو به رویش چشم دوخت و رجز‌خوانی احمقانه‌اش را کنار گذاشت. دوست داشتم ببینم وقتی چند دقیقه‌ی دیگر زیر دست و پاهایم به بند کشیده شده بود و داشتیم تصمیم می‌گرفتیم چگونه‌ خلاصش کنیم که لایقش باشد، چه چیزی بر زبان می‌آورد.
ناگهان بادی از پشت وزید و موهای‌ بلندم را به هم ریخت و جلوی صورتم آورد. همانطور که داشتم از دهانم تفشان می‌کردم، باد شنل جادوگر را کنار زد و در پشت کمربندش، جسمی شیشه‌ای با تزییات طلا دیدم که تمام باد را به داخل کشید و بیش از پیش شروع به درخشاندن نوری بنفش‌فام کرد و نشانه‌ای رویش نقش بست.
این بار، باد چیزی دیگر بود که من را گرفت.
سرعت هر چیزی که دنبالش می‌دویدم، در یک لحظه دو برابر یا حتی بیشتر از آن شد. شاخه‌های سر راهش قبل از برخورد با او شکسته و خرد می‌شدند و راه بسیار بزرگی برای فرارش ایجاد می‌کردند.

جادوگر لعنتی داشت جادو می‌کرد و از ما دور می‌شد تا نشان دهد جربزه ندارد عادلانه بجنگد و یک بزدل لعنتی‌تر است. حالا دیگر می‌خواستم با دستان خودم گردن آن جادوگر لعنتی را بشکنم و خاکش کنم، بیخیال بردن سرش! اگر شرایط همین‌قدر نابه‌ سامان و اعصاب خردکن پیش می‌رفت، از او عقب می‌ماندیم و مسیر لِمی هم از بالای شاخه‌ها بسته می‌شد. یکی باید درسی به آن عوضی می‌داد. فکر می‌کرد با یک دسته انسان بی سر و پا طرف است که حتی لیاقت ندارند بابتشان وارد گود مبارزه شود؟ نمی‌توانستم بگذارم همه‌چیز این‌طور باشد!
- لِمی! بیا پایی...
نگاهم به لِمی افتاد که بدون اینکه خودش بداند، دستش را به درخت شاخدار عجیب‌ غریبی گرفته بود؛ درختی که خودم نشانه‌ای رویش گذاشته بودم.
 همه چیز آسان‌تر شد. دستورم را عوض کردم و حرف قطع شده‌ام را ادامه دادم:
- یه اسب! اسنیکی رو بیار لِمی، برو جنوب!
صدای لِمی همانطور که می‌دویدم دورتر و ناواضح‌تر می‌شد. به زور شنیدم که می‌گفت:
- اما اسب‌ها خیلی وقته چیزی نخوردن! دووم نمی‌آرن!
- رو حرفم حرف نزن!
رو برنگرداندم که ببینم او برگشته یا نه. جادوگر داشت مثل باد از بین شاخه‌ها و زمین گلی می‌گذشت و تنها کاری که باید رویش تمرکز می‌کردم، از دست ندادن فاصله‌ام با او بیش از این بود. سرعت نفس کشیدنم از پلک زدن‌هایم هم بیشتر و گلویم مثل یک تکه یخ کوهستانی سرد و خشک شده بود. می‌توانستم صدای تپش قلبم را توی سرم بشنوم و حس می‌کردم اگر تنها ثانیه‌ای غفلت کنم، بدنم با سر داخل زمین جوانه می‌زد.
پرتاب تیرها متوقف شده بود و به نظر می‌رسید که لِمی بالاخره راضی شده اسب‌ها را بیاورد. اگر می‌خواستم تیر‌اندازی هم بکنم، سرعتم بیش از پیش کم می‌شد. چاره‌ی دیگری جز استفاده از تیله‌ها نداشتم، ولی ریسکش بسیار بالا بود. چند تیر داشتم؟ بیست تا؟ سی تا؟ اما تیله چطور؟ پنج تیله کافی بود؟ حتی اگر به انبار دو تایی ذخیره‌‌ام هم دست می‌‌بردم هم اصلا قابل اتکا جلوه نمی‌کرد.
وقتی‌ برای دست‌- دست کردن نداشتم. چیزی نمانده بود آن بنفشه‌‌- جادوی پا بادی کاملا از دیدرسم خارج شود. حالا حداقل سی قدمی جلوتر از من بود و فقط بخاطر از بین رفتن شاخه‌ها، می‌توانستم هنوز او را ببینم.
نفرین دیگری فرستادم و از داخل کیفم تپانچه‌ی بادی ‌و سه تیله را بیرون کشیدم. همانطور که تلاش می‌کردم نفس‌هایم را آرام‌تر کنم، سه تیله را داخل تپانچه چپاندم و نشانه گرفتم. البته زیاد به آن نشانه‌گیری نیازی نداشتم. فقط باید به یک ذره‌ای از جادویش برخورد می‌کرد تا تمام بدبختی‌هایمان پایان یابد. دست لرزانم را روی ماشه‌ی سفت فلزی گذاشتم و فشار دادم.

 

@ Ayda rashid

ویرایش پارت ۳ و ۴ @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Nei𝚃𝙷
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 3

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...