رفتن به مطلب

رمان مهمانی ماه کامل | Setyfire کاربر انجمن نودهشتیا


Setyfire
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام نامی دوست

 نام رمان: مهمانی ماه کامل

ژانر:   فانتزی- تراژدی

نویسنده: Setyfire / ستایش سبزی

زمان پارت گذاری: نامشخص

هدف: شرکت در مسابقه  و ارتقای قلم

خلاصه:

آن شب گرمای نور ماه قدرتم داد  و حالا من قوی‌تر از مشت تمسخرهای اطرافم شده ام. برخلاف شانزده سال قبل؛ دیگر تنها نیستم، نور ماه را دارم و همین برایم کفایت می‌کند. دوباره کودک شدم و ماه همدم شب هایم؛ مثل همیشه پشت دیوار ابر انتظارم را می‌کشید. صبرکن، این صورت‌های وحشت زده دیگر برای چیست؟

این رمان فاقد مقدمه است

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

 

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻

 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"1" پارت اول

 در دنیای زیبایی زندگی نمی‌کنیم. این را زمانی فهمیدم که تصمیم گرفتم برای اولین بار در شب شانزده سالگی‌ام به جای همنشینی با علف‌های هرز حیاط پشتی با هم یتیم خانه‌ای‌هایم وقت بگذرانم. از همین تریبون اعلام می‌کنم بنده بسیار پشیمانم؛ اگر چنین غلطی نمی‌کردم الان در حال فرار از لشکر شکارچی‌های عزیز که بسیار خدمتشان ارادت داریم نبودم. فرار چرا؟ شما که نمی‌خواهید واقعاً داستان نیم ساعت گذشته که خدا شاهد است بیش‌تر از کل شانزده سال و نه ماه زندگی‌ام اتفاق برایم افتاد را برایتان تعریف کنم؟! صبر کن؛ اصلاً چاره‌ی دیگری هم دارم؟
شب ماه کامل هرماه در یتیم خانه‌مان گرامی داشته می‌شود. خواهرها و بچه‌ها پشت میز می‌نشینند و شب مقدسشان را جشن می‌گیرند. من هم در ظرف سگی که لطف کردند و بعد از مرگ ووزی سگ با وفای پدر اِدی که تابستان یازده سالگی‌ام عمرش را داد به شما دادند دست من، آرام پشت یتیم خانه مشغول خوردن پوره سیب زمینی سردم می‌شوم. دستشان درد نکند که حداقل نوشیدنی کَره‌ای برایم نگه می‌دارند؛ البته این‌ها همه‌اش برای پیش از آن است که همه بخوابند و بالاخره خواهر ریچل محبوبم برایم استیک‌های ارزان قیمت ولی لذیذ و گرم و تازه پخته شده‌اش را بیاورد. خواهر ریچل شاید کمی خپل و صدای کلفتش خیلی مورد پسند بچه‌ها نباشد ولی قطعاً بهترین زنی است که تا به عمرم دیده‌ام؛ زیرا حتی در بدترین و تاریک‌ترین لحظات، تنها او دستی به سویم دراز می‌کرد.
به هرحال این اوضاع هر ماه بود تا این‌که امشب عزمم را جزم کردم که به این اوضاع و احوال رقت انگیزم، حس و حال رقت انگیزتری ببخشم و بروم با احدی از یتیم خانه سر گفت و گو باز کنم.
دست به آجرهای شکسته گرفتم و تقلا کردم بدون سرخوردن روی چمن‌های خیس تازه باران خورده از جایم بلند شوم. باران هنوز پهنه‌ی آسمان را در بر داشت  گرچه آنقدر شدید نبود که پدر ادی قید مهمانی در حیاط را بزند و حتی آنقدر سرد نبود تا خواهر هالی با آن بدن لاغر و طبع سرماگریزش لباسی بیش از عبای مشکی بلند بپوشد.
سروصدای بچه‌ها نمی‌گذاشت صدای ناواضح ناله‌ی گرگ‌های گرسنه خوب به گوش برسد. برای من که بد نبود؛ گرگ‌ها یک جورهایی باعث مورمورم می‌شوند. نه که خصومت شخصی داشته باشم‌ها؛ اما کوچک‌تر که بودم بچه‌های یتیم خانه لقب "گرگ سرخ" را برایم برگزیدند. تا این‌که بعد از مدتی همه بیش از پیش فاصله گرفتند، یک‌باره به خودم آمدم و دیدم دیگر حتی خواهر‌ ریچل هم روزی یک بار بیش‌تر نمی‌آید، گاهی حتی به سه روز می‌کشید و او هنوز سری به من نزده بود‌.
به هرحال، برایتان می‌گفتم که کم- کم خودم را به سختی بین جمعیت جا دادم. ای کاش می‌توانستم بگویم هیچکس متوجه ورود نه چندان نامحسوسم نشد؛ اما آن کله‌ی قرمز به هم ریخته و صورت سفید کک و مکی چیزی نیست که هرکسی در یتیم خانه‌ی شرقی داشته باشد.
سر و صدا خوابید و ده‌ها جفت چشم به سمتم برگشت؛ زیر بار نفرت و ترس چشمان‌شان له شدم، زمزمه‌ها آرام بالا گرفت و قطره‌های سمش بر تنم فرو رفت. اگر بگویم حرف‌هایشان دیگر آزارم نمی‌دهد، خودم هم میدانم که دروغ محض گفته‌ام. دایره‌ی آدم‌ها از من فاصله گرفت؛ گویا جزوی از جمع نبودم، در دید آن‌ها اصلاً انسان نبودم. بین زمزمه‌ها و فاصله‌ای که هر لحظه بیش‌تر کشیده می‌شد تنها ماه نگاه مادرانه‌اش را به من داده بود. حتی او هم التماس‌های ساکت چشمانم را می‌دید؛ اما نمی‌دانم چرا دوروبری‌‌هایم از زمانی که به خاطر دارم برای دیدنش کور بودند. آنقدر حواسم را به دوروبر داده بودم که نفهمیدم ماه دارد قسمتی از وجودش را به من هدیه می‌دهد...

@ زری گل🌻   @ Aryana🌻  

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori   @ khakestar   @ اوپاکاروفیل   @ منیع   @ متین   @ حضرت مرگ  @ روح مرحوم Prometa   @ ta-ra   @ Aramis.R_U   @ Flare      @ Beretta   @ mahdiyeh   @ Parya   @ Holocaust_.  @ هرمیون   @ ...Kimia...   @ Atria   @ Shadow   @ Ayda rashid   @ آلفای نقره ای   @ Witch Girl   @ آفتابگردون  @ arisky

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

"2" پارت دوم

 

 

این بار، با همیشه فرق داشت. در نگاه ها وحشتی متفاوت بود. انعکاس ماه این وحشت را خوب نشانم می‌داد. برای اولین بار احساس قدرت کردم، شاید هم در واقع احساس مورمور دست و پایم بود. هرچند این حس کم کم جایش را به دردی طاقت فرسا داد؛ حتی بیشتر از درد شلاق‌های ترکه‌ای پدر ادی، حتی بدتر از میله‌های داغ تنبیهی. فریاد کشیدم،جیغ زدم، داد و بیداد کردم بلکه دستی به سویم دراز شود، بلکه سنگ قلب کسی بشکند. نشکست.
سر و رویم با باران، که حالا شدیدتر شده بود، (شاید هم عرق، مطمئن نیستم) خیس شده بود اما عذاب تمامی نداشت. استخوان هایم ترق ترق صدا میدادند. حالت تهوع داشتم، هر لحظه امکان داشت محتویات معده ام را روی چمن های محترم خالی کنم. چیز بیشتری به یاد نمی‌آورم؛ حتی نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت را در آن وضعیت اسف بار گذراندم تا حالم بهتر شد؛ اما هرچه بود گذشت و درد جایش را به قدرت داد. قدرت ماه بود، او پشتم را داشتم.
ناگاه آشوبی به پا شد. چهره های وحشت زده جیغ کشان داخل یتیم خانه پناه می‌بردند. هرکس هرچه را میتوانست سپر خود کرده و در حالی که کودکی را زیر بغل زده بود به داخل میدوید. مطمئنم که تقصیر بارانی که تازه داشت شدید تر میشد، نبود. این بلبشو چطور به وجود آمد؟
پدر ادی درحالی که میلرزید، صلیب آهنین بزرگی به سمتم گرفته بود. با اینکه به سختی نفس می‌کشید، سعی داشت آیات انجیل را از روی کتاب فریاد بکشد.  با هر قدمی که به سوی او می‌رفتم، چند قدم عقب میرفت. از من ترسیده بود؟ ای کاش نمی‌دانستم.
این هیاهو حتی شکارچیان گرگینه را هم به سمت یتیم خانه کشانده بود. البته تعجبی نداشت چون مقرشان تنها یک کوچه با ما فاصله دارد. از آنجایی که یتیم‌خانه نزدیک جنگل بنا شده، به رفت و آمدهایشان عادت داشتیم؛ اما هیچگاه تا به حال تفنگشان را به سمت من نشانه نرفته بودند. رفته رفته اوضاع عجیب تر میشد. مرد چهارشانه‌ای که احتمالا رهبر بود سعی داشت با فریاد چیزی را به دیگر شکارچی ها بفهماند. احتمالا به زبانی دیگر بود. رومانیایی، انگلیسی یا حتی یک زبان رمزی؟ متاسفانه من که متوجهشان نمیشدم اما بنظر نمی‌رسید انگیزه‌شان دوستی باشد.
پیری که به نسبت سنش قوی جلوه می‌کرد، تور-زنجیری را با دستگاهی که فکر نمیکنم تا به حال دیده باشم، به سمتم پرتاب کرد. کمی به عقب جهیدم تا گیر نیفتم. نکند همه‌ی اینها بخشی از مراسم شب تولد شانزده سالگی ملت است که من از آن بی‌خبرم؟
هیچ چیز واضح نبود؛ نه سخنانی که با داد و فریاد به گوش یکدیگر می‌رساندند و نه حتی تصویر پیش رویم. درواقع، همه چیز آنقدر واضح بود که واقعی به نظر نمیرسید؛ اما نمی‌توانستم خودم را از خواب وحشتناکی که داشتم می‌دیدم بیدار کنم.
مردان قوی هیکل گویا که گیر انداختن نوجوانی یتیم به جای گرگینه تمرین هر روزشان بود کم کم حلقه را تنگ تر کرده و نزدیک شدند. واقعا داشت باورم میشد که هیولایی چیزی شده‌ام. نمیتوانست ماه باشد. ماه که جادوگر نبود. دستانم از عرق خیس شد. بیشتر از آن چه باید دیدم و فقط احتیاج داشتم صدای ساعت زنگی روی پاتختی زهوار دررفته‌ام آواز بیداری سر دهد؛ اما نداد. کابوس تمام بشو نبود.
راهی برای فرار ندیدم. مردان احاطه ام کردند. ته دلم خالی شد‌. یعنی واقعا کسی نمی‌خواست مرا از این حلقه بیرون بکشد؟ حتی خواهر ریچل؟ جواب با قاطعیت خیر است.
رئیس گروه ماشه‌ی تفنگ نسبتا بزرگش را کشید و آماده‌ی شلیک شد. همانجا بود که ترسیدم. دیدم که حتی خواهر محبوبم که فکر میکردم برایم هرکاری میکند هم جلویشان را نگرفت، دیدم که تنها شدم. فهمیدم که اینجا دیگر نه خانه‌ی من است نه مکانی امن برای پنهان شدن. پس رفتم. با سرعت و قدرتی که برای خودم هم تازگی داشت شکارچی را به سمتی هل داده و دویدم. فقط برای آخرین بار نگاهم را به خواهر ریچل برگرداندنم. نگاهش سرشار از غمی شد که بر ترس و حیرتش چیره شده بود. اسمم را زیر لب زمزمه کرد: 《روسو...(Rosso)》

 

@ Aryana🌻   @ زری گل🌻   

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"3" پارت سوم

 

چند ساعت؟ چند روز؟ چندین هفته؟ چقدر راه رفته‌ام؟ خسته تر از این حرف هایم تا ذره‌ای اهمیت بدهم. این مدت را با تمشک های جنگلی، دلپیچه و استخوان درد های وحشتناک گذراندم. چند باری هم حیوانات وحشی به قصد جان به سمتم حمله ور شدند. باید ذکر کنم از یادگیری عمل پسندیده‌ی صعود از درخت، بسیار خرسندم. خوشحالم شکارچیانی که دنبالم گذاشته بودند بعد از مدتی مرا به امان خدا گذاشتند و دیگر پی‌ام نیامدند؛ وگرنه همین شب های پر حشره با دلهره و ترس از دریده شدن را هم نداشتم.
داستان را از جایی که رها کردم، پیش می‌گیریم. آن شب در حالی که موهایم خیس آب شده بودند و قطره های باران مرتب به چشمانم می‌پاشیدند، بالاخره فرصت فرار دست داد. در حینی که سر شکارچیان به مشعل های نفتی‌ای که با عجله از یتیم خانه قرض گرفته بودند گرم بود، وقت را هدر ندادم و سریع جیم شدم.
نمی‌خواهم اغراق کنم و بگویم که  توی فرار خیلی ماهرم؛ اما قطعا یکی از تخصص های بنده همین است. این هم ریشه در کودکی دارد. کوچکتر که بودم پدر ادی عادت داشت عصبانیتش را روی بندگان خدا خالی کند، و از خوش شانسی همیشه اینجانب دم دست و پایش می‌پلکیدم و چه بهتر از تنبیه یک بچه‌ی شیطان؟  پس من هم به مرور یاد گرفتم چطور از دستش در بروم. سوراخ سنبه های ساختمان را حفظ شدم. جان میدادند برای قایم باشک، البته اگر اصلا کسی با من بازی می‌کرد.
تجربه‌ی روزها وقت گذرانی در جنگل را داشتم؛ اما هیچوقت انقدر در اعماق نرفته بودم. به سختی بدن کوفته ام را به درخت بزرگی در همین نزدیکی تکیه می‌کنم. هرلحظه ممکن است ایستاده به خواب بروم. آنقدر از شکارچیان دور شده‌ام تا با خیال راحت بخوابم، نه؟  به هرحال آنان اصلا به اعماق جنگل نمی‌آیند؛ حال یا از ترسشان است یا به حریم خصوصی حیوانات احترام میگذراند.
با صدای خِرخِر آزاردهنده‌ی حیوانی، چشمانم که نمیدانم کی بستم را باز میکنم. گرگی با جثه‌ای بزرگ تر نسبت به سایر گزگ‌هایی که دیدم دندان‌‌هایش را به ردیف نشانم میدهد. خزهای خاکستری-مشکی و چشمان آبی رنگی که زیر نور قرمز خورشید می‌درخشند. صبر کن، نور قرمز خورشید؟ مگر همین چند دقیقه‌ی قبل تازه طلوع نکرده بود؟  با نیم نگاهی به آسمان دوزاریم می‌افتد که بنده حداقل ده ساعتی را در خواب ناز گذرانده‌ام. من را سرزنش نکنید چند روزی‌ست که با چرت‌های کوتاه خودم را سرپا نگه داشته‌ام.
گرگ که چند ثانیه‌ی قبل در فاصله‌ی ده پایی من بود، حالا تنها سه قدم برای گرفتن جانم نیاز دارد. قلبم محکم در سینه می‌کوبد و قطره‌های عرق سرد روی ستون فقرات سر میخورند‌. نگاه‌ او روی پاهایم متمرکز است. جوری از وحشت تمام بدنم یخ کرده که به سختی دست و پاهایم را حس می‌کنم. تمام شده بود. حتما بقیه‌ گرگ‌ها هم همین نزدیکی بودند. گرگ‌ها همیشه گروهی شکار میکنند‌. چطور می‌توانم بگذارم تلاش‌هایم برای فرار همه به هیچ ختم شود؟
پاهای لرزانم را وادار می‌کنم قدم بزرگی به عقب بردارند. گرگ آرام و با قدم‌های کوتاه جلو می‌آید. در مخفی کردن بی‌نظمی نفس های عمیقم اصلا موفق نیستم. گرگ انگار متوجه‌ی ترس و پریدن رنگ صورتم (اگر اصلا از این بی رنگ تر هم بشود) شده باشد، لحظه‌ای می‌ایستد. فرصت را غنیمت شمرده و پشتم را به او میکنم. فقط نجات جانم را هدف قرار‌ می‌دهم و با اخرین سرعتی که پاها‌ی ضعیفم اجازه دهند می‌دوم. فقط نیم صدم ثانیه درنگ و دیگر طلوع خورشید فردا را نخواهم دید.
متاسفانه آنقدر روی حیوان درنده‌‌ای که دنبالم گذاشته، تمرکز کردم که اصلا متوجه پرتگاه مقابلم نشدم تا اینکه زمین زیر پایم تمام شد. تغییر دغدغه‌ام از مرگ به دست جناب گرگ تا له شدن مگس-وار بدنم توسط زمین، کمتر از یک دقیقه طول کشیده بود. اگر فریاد "کمک" سر میدادم، احتمال نجات یافتنم چقدر است؟

 

@ Aryana🌻   @ زری گل🌻

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"4" پارت چهارم

 

خب کجا بودیم؟ آهان من وسط زمین و هوا بودم. همانطور که خاطرات زندگی پوچم جلوی چشمانم رژه میروند، دست پینه بسته‌ای که از مال من هم سردتر است ساعدم را می‌چسبد و رژه‌ای که تازه به یازده سالگیم رسیده بود را متوقف می‌کند. سرم را به بالا، جایی که پسری جوان تا کمر از پرتگاه خم شده بود، برمی‌گردانم. جوانی کمی قوی جثه تر و عضلانی تر از بدن استخوانی من، با چشمان آبی روشن که بیشتر از هرچیز توجهم را جلب کردند با ترشرویی نگاهش را ب من دوخته است. دست چپش را تکیه‌گاه کرده و از اخمی که هرلحظه بیشتر در هم می‌کشد، پیداست لحظات سختی را برای بالاکشیدنم سپری می‌کند. او دیگر از کجا سبز شده؟
فریاد کوتاهی می‌کشد و از تمام قدرتی که دارد برای بالا کشیدنم استفاده می‌کند. به شکم روی زمین پرتاب می‌شوم و مقداری هم خاک می‌خورم. سرفه کنان خاک خیس خورده و مقداری مورچه را از دهانم ب بیرون پرتاب می‌کنم. پسر دو سه متر آنطرف تر، همانطور که با نگاه عصبیش به من خیره شده آرام بلند می‌شود. بنظر می‌رسد بعد از پخش کردن من روی زمین خودش هم به پشت روی زمین افتاده باشد. از آنجایی که دارد نشیمنگاهش را می‌مالد به این نتیجه رسیدم. حال که دقت میکردم، اثری از گرگی که دنبالم بود نمیدیدم. حقیقتا نگرانش شدم بنظر گرگ خانواده‌داری می‌رسید.
پسر زیر لبی زمین و زمان را نفرین می‌کرد. ناگهان بلند سرم فریاد کشید :《کوری چیزی هستی؟ مگه جلوتو نمیبنیی؟ اصن برای چی فرار میکنی احمقی مگه؟...》 و بعد از آن فحش هایی نسارم می‌کند که برای هر سنی مناسب نیست پس با اجازه بقیه سخن را ذکر نمی‌کنم. رگه‌هایی از لحجه‌ی آلمانی دارد و حرف "ر" را با تشدید تلفظ میکند. حال که بیشتر توانستم به او دقت کنم، هم سن و سال خودم است شاید یکی دوسالی بزرگ تر؛ البته قدش شاید حدود یک وجبی بلندتر باشد. موهای مشکی و لخت کوتاهش با شاخ و برگ‌های کوچک به هم ریخته و حتی چندین جای لباس پاره‌اش وصله پینه‌هایی با دوخت مبتدی به چشم میخورَد. سر و وضع نا‌به‌سامانش نشان می‌دهد که احتمالا تنها زندگی‌ می‌کند. شاید هم تنها پرستار والد مریضش باشد.
بدنم، که مطمئنم با ساعت ها استراحت هم آن بدن قدیم نمی‌شود، را به سختی از روی زمین بلند می‌کنم. به سختی نفس می‌کشم. دستی که پسر به سویم دراز کرده را می‌گیرم و به سختی روی پاهایم می‌ایستم. ناگهان پسر پشت کمرم را می‌گیرد. مرا به سمت خود می‌کشد و شروع به بوییدن بدنم می‌کند. سنتی چیزی است؟  صورتش را در هم می‌کشد و همانقدر یکهویی که مرا در بغل گرفت، همانطور هم رهایم می‌کند. ایندفعه به پشت روی زمین می‌افتم. با اینکه روزهاست درست آب و غذای درست نخورده‌ام و لب هایم خشک شده، باز هم موفق میشوم فریاد بزنم:《چرا عین وحشی ها رفتار میکنی؟ نجاتم دادی که بعد بزنی بکشیم؟》 پسر که حالا با دستمال صورتش را پوشانده بود جواب داد:《فکر کنم اینجا فقط تو این قصدو داشته باشی. چند سال یک بار میری حمام؟》 مطمئنم که صورتم هم‌رنگ موهایم، قرمز شده. لازم نبود یادآوری کند چندوقت است حمام نرفته ام. گرچه با پررویی جواب می‌دهم:《مگه من گفتم منو بو کنی؟ اصلا به چه حقی اینکارو کردی؟ از ناکجا پیدات شده یهو میای...میای...》رسما گوجه می‌شوم و ادامه‌ی حرفم را می‌خورم. جوری نگاهم می‌کند انگار احمقم. آهی می‌کشد و بعد از چند ثانیه می‌گوید:《اِلیاس(Elias)...اینطوری صدام کن》 خودرا معرفی می‌کنم:《روسو. خواهر ریچل بهم می‌گفت رورو...》 ادامه ندادم. یادآوری خاطرات گذشته و کسی که زمانی فکر می‌کردم واقعا مرا دوست دارد کمی دردناک تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. او آرام سری به تایید تکان می‌دهد. بنظر می‌رسید الان آخرین چیز حائز اهمیت برای او، خواهر ریچل و طوری که او مرا صدا میزد باشد. دقایقی را در سکوت (اگر صدای پرندگان هم جزوی از سکوت باشد) می‌گذرانیم. الیاس آن را با پرسشی می‌شکند:《خب...حالا یه گرگینه‌ی تنها اینجا چیکار میکنه؟ از پک ما که نیستی تاحالا این اطراف ندیدمت. از کجا اومدی؟》 و خاطرات چند روز قبل را برایم یادآور می‌شود.

 

@ زری گل🌻  @ Aryana🌻

ویرایش شده توسط Setyfire
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...