رفتن به مطلب

یغماگر نفاث| Latifehکاربر انجمن نودهشتیا


هرمیون
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به‌نام خداوند سحرو جادو

نام رمان: یغماگر‌ نفاث

نویسنده: Latifeh کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تخیلی، عاشقانه

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:

افسونگری که چپاول می‌کند، جادوهای ناشناخته را و به تاراج می‌برد. وردهای محفوظ شده را، تا به چنگ آورد قدرتی  عظیم جادویی  که دیگران حتی در خیالشان هم نمی‌گنجد! می‌آمیزد.

تمام جادو‌ها را برای از بین بردن هر آنچه که بر علیه اوست و به دست می‌گیرد، مهار آب‌های خروشان، آتش‌های پرلعاب، گرد‌بادهای واهمه ‌انگیز! 

آری تنها اوست ملکه‌ی ساحر که به یغما می‌برد  افسون‌‌ها را،...

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 11
  • تشکر 2

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

من در وجودت نفوذ می‌کنم!  آن‌قدر آرام که حتی سلول‌های بدنت هم متوجه‌ی من نمی‌شوند! از کنار گلبول‌های خونین و سربازان سپید‌پوش بدنت می‌گذرم حتی آنها هم ذره‌ای مرا حس‌ نمی‌‌کنند!

به پیش می‌روم تا که در انتها به مقصدم برسم، می‌دانی مقصدم کجاست؟

 مقصد من قلبت است، مهارش را که به دست بگیرم، دگر مغزت هم جلو‌دارم نیست، می‌توانم به راحتی آن ‌را زیر پایم له ‌کنم!

نه نیازی به ورد خواندن است و نه نیازی به در دست گرفتن چوبدستی، من تو را با چشمانم، با صدایم، با حرکاتم، جادو می‌کنم. همانقدر آرام و بی‌صدا...

@ Atria ,  ،  @ khakestar , @ Holocaust_. @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 9
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت اول*

#شروع یک پایان

 

میان درختان سوخته و غمگین، درست رو به روی ساختمان نصفه نیمه می‌نشینم، جایی که همه چیز از آنجا شروع شد و همان‌جا به پایان خواهد رسید.  عشق بزرگترین دردسر دنیا، البته  چه کسی  می‌گوید یک دردسر بزرگ نمی‌تواند خوب باشد؟!

ناگهان آذرخشی طلایی رنگ درست در مقابلم به زمین برخورد می‌کند، هراسان از خواب بیدار می‌شوم ، عرق پیشانی‌ام را با آستین پیراهنم پاک میکنم و از لیوان کنار تختم مقداری آب می‌نوشم.

با خود می‌اندیشم:

-    بازهم کابوس! گویا زندگی‌ام با این کابوس‌ها گره خورده و جزئی از من شدند. جزئی که خیال جدایی از من را ندارد!

همان‌گونه که غرق در افکارم بودم صدای جیغ و داد خانم کلارا  به گوشم رسید،  طبق معمول دارد با بچه‌های پرورشگاه بحث و جدل می‌کند!  خانوم کلارا، زنی تقریبا چاق و فربه با قدبلند است و مدیر پرورشگاه آمیتیس!  پرورشگاهی که از بچگی در اینجا بزرگ شدم یک پرورشگاه خصوصی!

 از تخت پایین می‌آیم و لباس‌هایم را عوض می‌کنم و بی‌توجه به موهای آشفته‌ام به سمت سالن غذاخوری حرکت می‌کنم. پرورشگاه آمیتیس، پرورشگاه بسیار بزرگی نسبت به بقیه پرورشگاه‌هاست،  بچه‌تر که بودم زیاد اینجا گم می‌شدم و خانم کلارا هم حسابی از خجالتم در می‌آمد.

از رو‌به‌روی در نیمه باز اتاق خانوم کلارا رد می‌شوم،  نگاهم را به داخل اتاق سوق می‌دهم، یک خانواده داخل هستند شاید می‌خواهند سرپرستی یک بچه را بر عهده بگیرند؛  ولی زیاد منطقی نیست؛ چون اینجا  دست کمی از هتل ندارد و احتمال این‌که کسی  اذیت بشود تقریبا صفر است! البته اگر خانوم کلارا را  فاکتور بگیریم؛  به هر حال دارند پولشان را می‌گیرند و بیشتر بچه‌هایی که اینجا هستند پدر و مادرشان یا از هم طلاق گرفتند یا هیچ‌کسی را ندارند؛  ولی پول زیادی برایشان به ارث مانده، تقریبا همه همین‌گونه‌اند، همه بجز من!

داستان من کمی فرق می‌کند.  وقتی پدر و مادرم توی یک تصادف کشته می‌شوند، مادرم مرا حامله بود و به لطف دکترها زنده ماندم!

به سالن غذا خوری می‌رسم و به سمت میز همیشگی خودم در آخرین میز سالن که در سمت راست قرار دارد می‌روم و می‌نشینم . مثل همیشه بچه‌ها پر سر و صدا بودند و منی که از سر‌ و صدا متنفر!

برای همین سعی در این داشتم که هرچه زودتر غذایم را بخورم و از این فضای شلوغ   را ترک کنم!

غذا را که برایمان آوردند مشغول خوردن شدم، هنوز نودل‌‌هایم را نصف نکرده بودم که خانم کلارا به داخل سالن  آمد. تمامی صداها با حضور او قطع شد.

با صدای بلند و گوش‌خراش همیشگی‌اش گفت :

- سریع‌تر غذاهاتون رو بخورید، تا طبق قولی که بهتون داده بودم به اردوی بیرون از شهر بریم!

صدای خوشحالی همه بلند شد ولی چیزی از سرو‌صدای‌شان نگذشته بود که خانوم کلارا جیغ‌‌کشان گفت:

- ساکت!  هزار بار بهتون گفتم در حضور من حق سروصدا رو ندارید! 

سپش نگاهش را میان همه به چرخش در آورد تا که به من رسید.  با همان اخم همیشگی‌اش گفت:

- لی‌لی همین الان توی اتاقم باش!

هوفی کردم و زیر لب گفتم:

- اه، گندت بزنن پخمه‌ی خیکی!

نودلم را نصفه و نیمه رها کردم.  از جایم برخواستم،  دست‌هایم را داخل  جیب هودی‌ام فرو بردم و به سمت اتاق خانوم کلارا حرکت کردم. 

مقابل اتاقش که رسیدم تقه‌ای به در زدم.

- بیا داخل!

در را باز کردم و  به داخل رفتم.

پشت به من  کنار پنجره‌ی بزرگ مستطیل شکل اتاقش ایستاده بود، بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد گفت:

- بشین!

روی مبل رو‌به‌روی میز خانوم کلارا نشستم تا خواستم علت احضارم در اینجا را بپرسم، به سمتم چرخید و همان‌طور که  به  میزش نزدیک می‌شد گفت:

- چند لحظه صبر کن.

 بدون هیچ حرفی سرم را به نشانه‌ی تایید  تکان دادم.

نگاهی به اتاقی که اکنون در آن حضور داشتم انداختم،   همان اتاقی که از آن متنفر بودم، اتاقی به رنگ صورتی جلف که خانم کلارا عاشقش بود،   آخر چه‌کسی اتاق اداری‌اش را صورتی می‌کند؟! 

نگاهم را به سمت راست اتاق هدایت کردم، که  در گوشه‌ای از آن  ظرف‌های تزئینی از جنس مس و حتی طلا   در بوفه‌ی نقره‌ای  رنگ خودنمایی می‌کردند. بر روی دیوار هم چندین قاب از مدیران پیشین پرورشگاه را نصب کرده بودند. دست از برانداز کردن اتاق برداشتم و با به یاد آوردن اینکه چرا اکنون در این اتاق هستم، به خانم کلارا خیره شدم.

 

 @ زری گل🌻 ، @ Atria , @ khakestar , @ Ayda rashid , @ Holocaust_. , @ Aśaman🎼

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 6
  • تشکر 2

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دوم*

 

خانوم کلارا برگه‌هایی که در دست داشت را روی میزکارش گذاشت، عینک گردی که هنگام مطالعه آن را به چشم می‌زد را درآورد،  به سمت مبل‌ تک‌نفره‌ای که روبه‌رویم بود آمد و درآن جای گرفت و گفت:

- خب لی لی همون جور که قبلا گفته بودیم و خودت می‌دونی ...

اجازه‌ی حرف زدن را از او گرفتم  و گفتم:

- آره،  آره می‌دونم، فقط تا سن هیجده سالگی می‌تونم بمونم؛ ولی من هنوز هیفده سالمه!

خانوم کلارا  که  از حالت چشمانش عصبانیت هویدا بود، گفت:

- این آخرین بارت باشه که بین حرفم می‌پری. بله هنوز هیفده سالته؛ ولی از مدرسه‌ات اخراج شدی، اگه یادت نمیاد بهت بگم چرا؟

از جایم بلندشدم و همانطور که  سعی در آرام نگه‌داشتن خود می‌کردم، گفتم:

- ولی خانوم کلارا شما هم می‌دونید من اون کلاس لعنتی  رو منفجر نکردم مگه من تروریستم؟ شما واقعا فکر می‌کنید  یه دختر هیفده‌ساله می‌تونه اون کار رو کرده باشه؟

اخمش را غلیظ‌تر کرد؛ ولی دیگر اثری از عصبانیت در چهره‌اش پیدا نمی‌شد، خونسرد گفت:

- حالا  دیگه مهم نیست؛ چون به زودی باید از اینجا بری،  همونجور که می‌دونی بعد از هیجده سالگی بهت پونصد یورو می‌دیم که می‌تونی اونو برای دانشگاه یا خرج زندگی مستقل یا هرچیز دیگه استفاده کنی.  چندوقت دیگه تولد هیجده سالگیته و باید به فکر رفتن باشی.

از بحث کردن با این موجود از خودراضی خوشم نمی‌آمد برای همین گفتم:

- اگه اطلاع‌رسانی دیگه‌ای  ندارید، من برم!

دستش را به نشانه‌‌ی برو تکان داد، هنوز دو قدمی به سمت در نرفته بودم که باز صدایش بلند شد:

- راستی،  تولدتم پیشاپیش مبارک!

بدون توجه به حرفش از اتاق خارج شدم.

به سمت حیاط رفتم، از اینجا بیشتر از هر جای دیگر متنفر بودم و بیشتر از هر جای دیگر اینجا را دوست داشتم، شاید چون جای دیگری نداشتم! هوفی کشیدم و به بچه‌هایی که مشغول بازی بودند خیره شدم.   از بازی کردن هم متنفر بودم، بیخیال‌شان شدم و  روی چمن‌ها‌ی تازه اصلاح شده نشستم، فضای بیرون پرورشگاه درست مثل پارک بود،  یک فضای بلند تا انتها، با دیوار‌های بلندی که اینجا را از فضای بیرون جدا می‌کرد، دو طرف راه ورود را هم درختان بلند سرو  به خود اختصاص  داده بودند و  اتاقک نگهبانی هم درست  در سمت چپ  درِ ورودی قرار داشت.  نفسی عمیق کشیدم تا خواستم دراز بکشم،  از صدای یک نفر جا خوردم، نخوابیده  جابه‌جا شدم و نشستم. به چشمان قهو‌ه‌ایش خیره شده و  لبخندی به او ‌زدم و گفتم:

-  آقای جیسون شمااید؟ ترسیدم!

در کنارم جای گرفت و گفت:

- ببخشید دخترم نمی‌خواستم بترسونمت!

سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

-  نه، نه تقصیر شما نبود من یکم...

کمی مکث کردم و ادامه دادم:

- خب،  یکم ذهنم مشغوله!

آقای جیسون نگهبان پرورشگاه بود، مردی بسیار مهربان که بر خلاف ظاهرش که مقداری شکم داشت و ترسناک بنظر می‌آمد، بسیار دل‌رحم بود و در واقع تنها کسی هم بود که در پرورشگاه با او حرف می‌زدم.

نگاهم را به پایین دوختم  کمی سکوت بین‌مان فرمانروایی کرد  که آخر لب گشود و گفت:

- اگه بچه‌تر بودی بازم می‌گفتم که بری باهاشون بازی کنی!

از نگاه کردن به چمن‌ها دست کشیدم و نگاه آقای جیسون را دنبال کردم تا به بچه‌هایی که مشغول بازی بودند، رسیدم!

با خنده ریزی جواب دادم:

- با وجود اینکه می‌دونستید نمیرم؟ 

-  آره می‌دونستم که نمیری ولی بازم می‌گفتم. می‌دونی هنوز روز اولی که آوردنت اینجا رو به یاد دارم یه بچه کوچولو شیرخوار بودی؛  ولی از همون اولین بار که دیدمت فهمیدم که با همه فرق میکنی!

لبخندم پهن‌تر شد وگفتم:

- بخاطر چشم‌های نارنجیم؟ 

- هم آره، هم نه!  خب رنگ چشمات مختص خودته و هیچ‌کس جایی ندیده که چشم آدم نارنجی باشه؛  ولی وقتی اولین‌بار بهت نگاه کردم یه حس عجیبی بهت داشتم. یه حسی شبیه...

ادامه‌ی حرفش را نزد و برای دورشدن از این بحث گفت:

- حالا اینا رو ولشون کن چیکار کردی برای پرورشگاه؟

با آنکه کنجکاو بودم بدانم حسش شبیه چه بود، ولی من هم ول‌کن حرفش شدم و جواب دادم:

- همین هیجده سالگی و اینا رو منظورتونه؟ 

دستان پرچروکش را درهم قفل کرد و گفت:

- آره،  قوانین رو می‌دونی که؟

دستی به موهای نامرتبم کشیدم و گفتم:

- اوهوم می‌دونم، با خانوم کلارا صحبت کردم قرار شد روز تولد هیجده سالگیم از اینجا برم!

با چشمان پرسشگرش نگاهی به من انداخت و گفت:

-  تولدت ژوئیه بود دیگه؟

روی چمن‌ها تکیه دادم و گفتم:

-  متاسفانه یاهم  خوشبختانه، آره!

آقای جیسون بریده بریده گفت:

- این یعنی، یعنی  یک ماه دیگه از پیشمون میری؟!

تکیه‌ام را از چمن‌ها گرفتم و دستانم را به دور او حلقه کردم و گفتم:

- شما همیشه جای پدر نداشته‌ام بودید.

آقای جیسون بغضش رو فرو برد و اشک هایش رو پاک کرد و گفت:

- تو که از اینجا بری من رو یادت نمیره؟ میای بهم سر می‌زنی، مگه نه؟!

با قاطعیت جواب دادم:

 - حتما شما تنها کسی هستید که توی دنیا دارم. مگه میشه شما رو یادم بره؟!

لبخندی تلخ را مهمان لبانش کرد و گفت:

- هرجا هستی موفق باشی دخترکم!

سپس ادامه داد:

- آهان داشت یادم می‌رفت، امروز برات یه نامه اومده،   پستچی گفت که مهر و موم شده  به دستت برسه   کسی هم جز خودت نباید بازش کنه!

با تعجب بسیار گفتم:

- برای من؟ مطمئن‌اید؟ نامه برای منه؟!

با حالتی مصمم گفت:

- آره دخترم مطمئنم مال خود خودته، نامه‌ت رو بین نامه‌های دیگه نگذاشتم که کلارا اون رو بر نداره. همین‌جا منتظر بمون تا برم و نامه م‌ات رو بیارم.

 

 @ زری گل🌻 ، @ Atria , @ khakestar , @ Shadow.rh , @ masoo , @ Ayda rashid , @ Holocaust_.

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 6
  • تشکر 2

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت سوم*

یک نامه:

روی چمن‌ها دراز کشیده و به آسمان نیمه ابری روبه‌‌رویم خیره شدم، یعنی چه‌ کسی برایم نامه فرستاده بود؟! اولین نامه‌ای بود که یک نفر برای خودم می‌فرستاد، از شدت هیجان استرس داشتم!

- خب لی لی اومدم 

  صدای آقای جیسون بود. با دیدنش از جایم برخواستم، به نامه‌ی داخل دستش نگاه کردم یک نامه‌ی قرمز و طلایی رنگ!

نامه را به سمتم گرفت و گفت:

- بیا دخترم ایناهاش!

  نامه را از دستش گرفتم  و  با لبخند گفتم:

- ممنونم آقای جیسون

سرش را تکان داد و گفت:

- خواهش می‌کنم دخترم، خب اگه با من کاری نداری باید برم یک سری کارها مونده که باید انجام بدم!

  آقای جیسون را راهی کردم و  به  جای قبلی‌ خود بازگشتم،  قلبم تند-تند میزد نمی‌دانستم چرا انقدر استرس داشتم، شاید چون انتظار این را نداشتم که روزی کسی برای من نامه  بفرستد!

نامه‌ ظاهر عجیبی داشت، به مهر رویش نگاه کردم.  مهری به شکل دو ققنوس که سرشان برخلاف جهت همدیگر؛  ولی  بدنشان یکی‌ست، انگار درون یک بدن زندگی می‌کنند!  روی هر دو ققنوس هم نشان یک گوزن شاخ دار بود؛  البته اسکلت یه گوزن شاخ‌دار! در دو طرف گوزن هم  دو تا حرف دی (D) برعکس قرار داشت.

مهر را  به آرامی باز کردم و نامه را بیرون آوردم. دو طرف نامه با رنگ طلایی آراسته شده و  نامه  هم با رنگ قرمز نوشته شده بود.

 *مدرسه علوم و فنون جادوگری دورمسترانگ* 

 به مدیریت ایگور کارکاروف.

خانوم لی‌لی آلِن!

بدین وسیله به اطلاع می‌رسانیم که جای شما در مدرسه علوم و فنون جادوگری دورمسترانگ محفوظ است.

فهرست کتاب‌های درسی و وسایل مورد نیاز دانش آموزان ضمیمه این نامه است. 

آغاز سال تحصیلی جدید اول سپتامبر است. خواهشمند است حداکثر تا روز سی و یک ژوئیه جغدی برایمان بفرستید ، منتظر جغد شما هستیم .

                                         با تشکر 

                                         ایگور کارکاروف

                                          مدیر مدرسه 

بعد از خوندن نامه تمام استرس و هیجانم از بین رفت. 

 چه‌کسی فکرش را می‌کرد، در اولین نامه‌ی عمرت یک نفر چنین شوخی مزخرفی  بکند؟!

نامه را برداشتم و به سمت سطل زباله رفتم، آن‌ را  داخل سطل انداختم. همین که خواستم  به داخل بروم،   پاکت نامه‌ای شبیه  به نامه‌ی چند دقیقه پیش را دیدم که در جلویم روی زمین افتاده بود.  آن را برداشتم و چک کردم، همان نامه‌ی قبل بود. راهم را کج کردم و دوباره به سمت  سطل زباله رفتم به داخلش نگاه کردم؛ اما خبری از نامه نبود!

 

 

@ زری گل🌻 ، @ Atria , @ Snowrita , @ khakestar , @ Ayda rashid , @ masoo , @ Masi.fardi , @ Holocaust_. , @ نیکتوفیلیا ، @ Witch Girl , @ Gh.a29 , @ آلفای نقره ای ، @ Mobi 87

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 6
  • هاها 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهارم*

داخل سالن غذاخوری نشسته بودم و در حالی که برنج‌ها را با قاشق  به بازی در می‌آوردم با خود فکر کردم.  مدرسه جادوگری، چوب‌دستی، نامه‌ی جادویی! مطمئن نیستم خیالاته یا واقعیت؛  ولی این دو روزی که نامه را گرفتم اتفاقات عجیب زیادی افتاده است. مثلا وقتی که خانوم کلارا نامه را دید و از شدت عصبانیت پاره‌اش کرد،  در عصر  همان روز برایم دو تا نامه‌ی دیگر دقیقا مثل نامه‌ی قبل آمد،  یا دیشب که وقتی بیدار شدم، دیدم تختم روی هوا شناور است.  شاید این انتخاب زیاد جالبی نبود؛ ولی تنها راهی بود که داشتم! 

جغد بفرستید! یعنی چی جغد بفرستید؟!

با صدای خانوم کلارا که جیغ‌کشان بالای سرم بود به خودم اومدم:

- لی‌لی غذات رو بخور، اگه دلت نمی‌خواد تا شب گرسنه بمونی! 

سپس راهش را کشید و رفت.

مشغول خوردن غذایم شدم و بعد از تمام شدن، ظرف ها را جمع کرده ، گوشه‌ای گذاشتم و به بیرون رفتم. خوشبختانه امروز خانوم کلارا باید بیرون به دنبال کارهایش می‌رفت، آخر بچه‌هایی که به اردو رفته بودند  به مشکل برخوردند.

به سمت حیاط رفتم و سپس راهم را به سمت نگهبانی ادامه دادم. به در نگهبانی  رسیدم،  تقه‌ای به در نیمه‌باز زدم و گفتم:

- آقای جیسون، اینجایید؟

بعد از چند بار در زدن هیچ جوابی نگرفتم ، آرام در را باز کردم و به داخل رفتم.  تا حالا به داخل اینجا نیامده بودم.  یک اتاق تقریبا کوچک که فقد یک مبل داشت،  یک تلویزیون و یه آشپزخانه خیلی کوچک!  روبه‌روی مبل یه میز بود که وسایل کار آقای جیسون روی آن قرار داشت. 

 همانطور که نگاهم را به داخل خانه به حرکت در می‌آوردم. بین وسایل چیزی عجیب دیدم یک چیز مثله،...

-  لی لی تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

برگشتم و به آقای جیسونی  که لباسش گِلی بود نگاه کردم. کمی هول شده بودم؛ اما با این حال خونسردی خود را حفظ کردم و پاسخ دادم: 

-  عه خب در زدم، دیدم جواب ندادید، نگران شدم اومدم داخل، ببخشید! 

لبخند همیشگی‌اش دوباره بر لبانش نمایان شد،  با خوش‌رویی گفت:

- نگو دخترم  کار خوبی کردی!

سپس آقای جیسون نگاهی به خونه انداخت و بعد ادامه داد: 

- صبر کن دخترم! اینجا یکم بهم ریخته‌ست، الان مرتبش می‌کنم.

به سمت میز رفت،  وسایل روی میز را برداشت و داخل انبار گذاشت، خیلی زود برگشت. به دستش به مبل کرم ‌رنگ اتاقش اشاره کرد و گفت:

- خب حالا بهتر شد. بیا بشین دخترم

سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:

- نه ممنونم، نیومدم بشینم فقط یه سوال داشتم!

چشمان نگرانش را به من دوخت و گفت: 

- جانم دخترم، مشکلی پیش اومده؟

کمی پوست کنار ناخنم را کندم،  مِن-مِن ‌کنان گفتم:

-  نه، نه فقد می‌خواستم، می‌خواستم ببینم شما جغد دارید؟ 

آقای جیسون با صدایی متعجب گفت:

- جغد؟ نه نداریم دخترم، جغد می‌خوای چی‌کار؟

با حالتی  مظلومانه گفتم:

- خب، راستش نمی‌دونم! 

با به یادآوردن آدرس پایین نامه  که نوشته بود:

- خیابان کِنزینگتون‌های استریت ( Kensington High Street ) ، مهمانخانه‌ی پاتیل درزدار!

ادامه دادم:

- ممکنه یه درخواست ازتون داشته باشم آقای جیسون؟ 

با هر کلمه‌ای که از دهانم خارج می‌شد، تعجب آقای جیسون هم افزایش می‌یافت! با همان چشمان پر از سوال گفت:

- درخواست؟ لی لی خوبی؟ تو؟ درخواست؟  اونم از من؟ غیرممکنه!

کمی مکث کردم و سپس گفت:

- حالا چه درخواستی از من داری؟

به سمتش رفتم و خیلی آهسته گفتم:

-  امروز باید از پرورشگاه یواشکی برم بیرون.

این‌بار از شدت تعجب با  چشمان گرد شده گفت:

- چی؟! لی‌لی خیلی خطرناکه، می‌دونی اگه خانم کلارا بفهمه چه اتفاقی می‌افته؟

این‌بار نگاهم را به زمین دوختم و گفتم:

- می‌دونم اگه ممکنه براتون مشکل پیش بیاد درک میکنم،  قبول نکنید.

به سمتم آمد، مقابلم قرار گرفت و دستانم را میان دست‌های چروکیده‌اش گرفت و گفت:

- گفته بودم که مثل دخترمی، من واسه دخترم هرکاری می‌کنم، هرکاری! الانم هرکار بگی رو انجام میدم؛ ولی باید بزاری همراهت بیام.

با لبخندی که حکم تشکر از اورا داشت، گفتم: 

- ممنونم از کمکتون، چشم هرچی شما بگید!

کمی از من فاصله گرفت و لب گشود: 

- خب، حالا چجوری می‌خوای بری بیرون؟

سرم را بالا گرفتم و گفتم:

- امروز خانوم کلارا نیست مگه نه؟ 

سرش را تکان داد و گفت:

- آره نیست، امروز کلا نمیاد

ادامه دادم:

-  ببینید ساعت چهار میام بیرون،  شما ماشینتون آماده کنید و بار بزنید،  من هم زودتر میرم عقب ماشین پشت بارها میشینم اینجا نگهبان دیگه‌ای جز شما نداره خیلی راحت می‌ریم بیرون.

دستی به سر نیمه‌ کچلش کشید و گفت:

- ولی اگه بفهمن جات خالیه چی؟

لبانم را با آب‌دهنم تر کردم و گفتم:

- اون رو من حل میکنم، شما نگران نباشید!

نفسی عمیق کشید و گفت:

-  امیدوارم اتفاقی نیوفته، چشم دخترم من منتظرت می‌مونم

سری تکان دادم و با لبخند از آن‌جا خارج شده و به سمت پرورشگاه رفتم.

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 , @ Atria , @ masoo , @ Masoome , @ khakestar , @ آلفای نقره ای ، @ Mobi 87 , @ Ayda rashid , @ Gh.a29 , @ نیکتوفیلیا ، 

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 6

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پنجم*

 

ساعت دو و نیم بود، یک ساعت و نیم وقت داشتم!  اول از همه به  اتاقم رفتم، بالشتم را روی تخت گذاشتم و رویش  پتویم را کشیدم، امیدوارم که جواب دهد.  داخل فیلم‌ها که همیشه جواب می‌دهد!

به سمت سالن عمومی رفتم. یک گروه از بچه‌ها در سمت چپ سالن بر روی مبل نشسته و مشغول بحث در مورد اردو بودند. در سمت دیگر سالن راشل و کاملیا با هم کتاب‌های درسی‌شان را می‌خواندند. 

راشل و کاملیا  دوستان من هستند؛ البته بهتر است بگویم، بودند. تا قبل از  این‌که مدرسه منفجر شود و من به‌ عنوان مقصر شناخته شده و اخراج شوم!

به سمتشان رفتم،  با دیدن من کتاب‌هایشان را بستند و کوله‌پشتی‌شان را برداشتند. می‌خواستند بروند که جلویشان را گرفتم و گفتم:

- باید حرف بزنیم. 

 روی مبل نشستم، کاملیا و راشل نگاهی به سرتا پایم انداختند  و بعد از کمی برانداز کردنم، کنارم نشستند.

کاملیا  زودتر از راشل به حرف آمد و گفت:

- چیه لی‌لی چی از ما می‌خوای؟

پای راستم را روی پای چپم گذاشتم و گفتم:

- می‌دونید که ازتون خوشم نمیاد که بخوام باهاتون حرف بزنم...

راشل  همان‌طور که  از جایش برخواست حرفم را برید و گفت :

-  پس ما میریم.

 با  لبخندی شیطانی  پاسخ دادم : 

- اگه دلت می‌خواد اتاقت منفجر شه برو! 

راشل ایستاد،  لحظه‌ای درنگ کرد،  برگشت و سر جایش نشست و گفت :

- چی میخوای؟

با لحنی که  سرشار از دستور بود، گفتم:

- می‌خوام  تا شب   اجازه ندید کسی وارد اتاقم بشه،  بگید که خیلی مریض شده و نمی‌خواد کسی رو ببینه. اصلا بگید  یه مریضی ویروسی گرفته؛  اگر کسی بیاد توی اتاقم، اون موقع‌ست که بومب!  همه چی دود میشه میره رو هوا، همه چی!

کمی مکث کردم و ادامه دادم:

- می‌دونید که هرکاری از دستم برمیاد، پس بهتره بدون هیچ مخالفتی قبول کنید!

نگاهی به‌هم انداختند، کمی به فکر فرو رفتند؛ اما خیلی زود به نشانه‌ی موافقت سر تکان دادند.

بدون اینکه نگاه‌شان کنم، گفتم:

- می‌تونید برید!

 از جایشان بلند شده و در حالی که پچ-‌پچ می‌کردند از من دور شدند؛  بالاخره اینکه گفته بودند منفجر کردن مدرسه کار من بود یک جا به کارم آمد.

بلند شده و به ساعت نگاهی انداختم، ساعت سه و نیم را نشان می‌داد. به اتاقم رفتم،  وسایلم را جمع کرده مقدار کمی پول را که داشتم به همراه نامه‌ام برداشتم و  یک خودکار و کاغذ!

وسایل را داخل کوله پشتی‌ام گذاشتم، در را به آرامی باز کردم، نگاهی دقیق  به اطرافم انداختم، کسی در سالن نبود،  خیلی آرام بطوری‌ که هیچ صدایی تولید کنم  بیرون رفتم.  از پشت محوطه درحال دید زدن   وانت آقای جیسون بودم. ماشین روشن  و بار کرده آماده بود.  سرم را خم کردم  بجز چند نفر دیگر کسی در حیاط نبود، خداروشکر آن‌ها هم حواس‌شان به خودشان بود.خیلی سریع خودم را به ماشین رساندم و  درون وانت، لا‌به‌لای بارها نشستم. 

 صدای قفل کردن در آمد. آقای جیسون بود که درِ خانه‌اش را قفل کرده بود. به بار نگاهی انداخت و آرام صدایم زد:

-  لی‌لی اومدی؟ 

 با همان لحن آرام پاسخ دادم: 

- بله! آقای جیسون خیابان آکسفورد.

آقای جیسون که مطمئن شده بود‌، بدون هیچ حرفی ماشین را به حرکت آورد.

 نفسی عمیق کشیدم، نامه‌ام را در دستم فشردم و منتظر نشستم...

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 4

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت ششم*

ماشین آقای جیسون از لابه‌لای ماشین‌های دیگر به سرعت عبور می‌کرد، او گفته بود که بعد از این‌که از پرورشگاه دور شدیم جایی نگه می‌دارد تا بروم جلو بنشینم؛ ولی قبول نکردم چون ممکن بود توی دوربین مدار بسته  توسط  کسی شناسایی شوم  و باعث دردسر آقای جیسون بشود.

کمی خودم را به گوشه کشیدم تا بتوانم بهتر خیابان ها را مشاهده کنم.  لندن شهر زیبایی بود و در عین حال روی مخ و حال بهم‌زن، آخر خیلی شلوغ و  پر سر و صداست! از شلوغی و جمعیت متنفر بودم؛  اما چون تنها خیابان‌هایی که دیده بودم دو خیابان میان پرورشگاه و مدرسه قبلی‌ام بوده و چند خیابان که در تنها اردوی زندگی‌ام دیده بودم،  با لذت به خیابان‌ها و ماشین‌هایی که در حرکت بودند و مردمی که معلوم نبود چه در سرشان می‌گذرند نگاه می‌کنم، اینجا هنوز زندگی جریان دارد و خیلی با حال و هوای پرورشگاه فرق می‌کند.

به درون پیاده‌رو نگاه میکنم.  مردم در حال عبور، یک پسر جوان با هندزفری‌های توی گوشش، یک مادر که دست بچه‌اش را گرفته در حالی که گریه‌ی بچه گوش فلک را کر کرده بود، یک زوج جوان که دست یکدیگر را گرفته و در حال عبور هستند.

به درون مغازه ها نگاه می‌کنم .

یک شیرینی فروشی شلوغ، سه لباس فروشی پی در پی، یک فروشگاه لوازم الکتریکی و سپس یک فروشگاه خیاطی. 

یک پیرمرد با ریش‌های بلند سفید با عینکی مربعی کوچک و لباسی بلند به رنگ ریشش، مستقیم به چشم‌هایم زل زده بود اما ماشین انقدر سریع رد شد که حتی نتوانستم چهره‌اش را دقیق ببینم. از نگاه کردن به بیرون دست کشیدم و منتظر شدم به بازاری که به آقای جیسون گفته بودم برسیم .

داشتم به نامه ام نگاه می‌کردم و وسایل مورد نیاز را چک می‌کردم. متن پایین نامه به این شکل نوشته شده بود :

مدرسه علوم و فنون جادوگری دورمسترانگ

تجهیزات لازم برای ورود به مدرسه عبارت‌اند از:

*روپوش مدرسه

*سه دست ردای ساده (قرمز رنگ )

*یک کلاه پشمی برای شب‌ها 

*یک جفت دستکش ایمنی (از پوست اژدها یا مشابه آن)

*دو شنل زمستانی مشکی با نوار‌های قرمز رنگ 

سایر لوازم الزامی :

-  چوبدستی جادوگری 

- یک پاتیل ( از آلیاژ قلع و سرب اندازه شماره 2) 

- یک دست محفظه کوچک بلورین یا کریستال برای مواد اولیه معجون‌ها

- یک تلسکوپ 

- یک ترازوی برنجی 

- یک عدد خودکار جادویی شماره 6

*لازم به ذکر است دانش آموزان باید به جزء لباس‌های مدرسه به همراه خود لباس گرم داشته باشند.

نامه را درون جلدش گذاشتم و همان لحظه ماشین ترمز زد و متوجه شدم به مقصد رسیدیم.

آقای جیسون پول ورودی پارکینگ را به نگهبان داد و حرکت کرد.  ماشین را در گوشه‌ای پارک ‌کرده سپس پایین آمد و در ماشین را قفل کرد،  بارها را جابه‌جا  کرد و دستم را گرفت تا پایین بروم.

با کمک آقای جیسون به پایین رفتم، شلوار لی‌ام را که خاکی شده بود تکاندم، رو به آقای جیسون کردم و گفتم:

- ازتون خیلی ممنونم! 

- خواهش می‌کنم دخترکم. حالا باید چیکار کنیم؟

- بریم داخل بازار یه مغازه هست، باید بریم اونجا

آقای جیسون با تکان سر نشان داد که متوجه شده است .

جلوتر راه افتادم، وقتش بود نقشه‌ام را عملی کنم.

 

 

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 , @ Atria , @ masoo , @ Ayda rashid , @ mahdiyeh , @ M.gh , @ khakestar , @ آلفای نقره ای ، @ Masi.fardi , @ shahrzad.rh , @ Sibel

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 4
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هفتم*

 داشتیم از خیابان اصلی می‌گذشتیم و آقای جیسون در کنارم قدم می‌زد.

 جمعیت خیلی زیادی در حال رفت و آمد بودند ماشین‌ها در ترافیک به آرامی عبور می‌کردند.  آقای جیسون دستش را روی شانه‌ام گذاشت تا سرجایم بایستم سپس خم شد و دست‌هایش را روی زانویش گذاشت و نفس-نفس زنان گفت:

- پس کجاست چرا نمی‌رسیم؟

با لحن مطمئنی پاسخ دادم:

-  نزدیک شدیم آقای جیسون فقد  یکم دیگه باید بریم. 

 دستش را گرفتم و روی صندلی کنار خیابان نشستیم تا خستگی‌مان رفع شود.  کوله پشتی‌ام را از پشتم برمی‌دارم و کاغذ و قلمم را بیرون می‌آورم، شروع به نوشتن می‌کنم:

آقای جیسون عزیز 

متاسفم که مجبور شدم شما را گول بزنم اما باید کاری را به تنهایی انجام دهم؛ اما نمی‌توانستم به تنهایی از آن‌جا خارج شوم.

شما به پرورشگاه برگردید من شب برمی‌گیردم .

(با تشکر لی‌لی)

 

آقای جیسون که حالا نفس-نفس زدنش بند آمده بود پرسید :

- چی می‌نویسی دخترم؟

نگاهی به او انداختم و گفتم:

- یادداشت!

 نامه را تا زده و در جیبم گذاشتم، بلند شده و به راهمان ادامه دادیم.

از انواع اقسام مغازه‌ها عبور می‌کردیم، مردم در حال خرید، فروشنده‌ها در حال فروش و همه دنبال تیکه کاغذی جادویی به نام ((پول))، مردم آنقدر درگیر این مسائل جزئی شده‌اند که فراموش کردند روزی خواهد رسید که نه پولی، نه ماشینی،

 نه خانه‌ای به دردشان نخواهد خورد.

بعد از چندین دقیقه پیاده‌روی؛ بالاخره به مغازه‌ای که می‌خواستم رسیدیم.

رو به آقای جیسون کردم و گفتم:

- رسیدیم آقای جیسون.

با تعجب به مغازه‌ی روبه‌روی‌مان نگاه می‌کرد و گفت:

- ولی اینکه یه مغازه‌ی ...

حرفش را بریدم و گفتم:

- یه مغازه‌ی لباس زنانه‌ست. شما اینجا منتظر بمونید من میرم داخل و برمی‌گردم.

آقای جیسون که از شدت پیاده‌روی کلافه شده بود به پارک آن طرف خیابان اشاره کرد  و گفت :

- زود برگرد دخترم. ‌من اون‌جا روی  اون صندلی میشینم

سری تکان دادم و گفتم:

- حتما! خیلی زود بر می‌گردم؛  فقط ممکنه تا وقتی که برمی‌گردم این برگه  رو برام نگه دارید؟ 

لبخندی زد و پاسخ داد:

-  آره دخترم، بدش به من

نامه‌ای که نوشته بودم  را از جیبم در آورده و به آقای جیسون دادم،  رویم را برگرداندم و به داخل مغازه رفتم.

این دومین باری بود که به این مغازه می‌آمدم، قبلا یک بار برای اردو وقتی که لباس‌های خانوم کلارا مقداری گلی شده بود آمده بودیم از اینجا برایش لباس بخریم،   آخر خانوم کلارا اعتقاد داشت که وقت طلاست و از این چرت و پرتا،  نمی‌تواند وقت گران‌بهایش را برای برگشتن تا پرورشگاه صرف کند!   زنیکه‌ی خرافاتی!

دفعه‌ی قبل هنگامی که خانوم کلارا و معلم‌ها به داخل مغازه رفتند من هم به بهانه دستشویی از ماشین پیاده شدم و یواشکی به داخل مغازه رفتم.

هنوز هم کاملا دقیق به خاطر دارم چه اتفاقاتی افتاد، درون مغازه بودم و لباس‌ها را نگاه می‌کردم که چشمم به یک آکواریوم خیلی بزرگ افتاد به جلو رفتم و نگاه کردم؛   همان طور که به آکواریوم و‌ ماهی‌های رنگارنگ داخلش نگاه می‌کردم ناگهان صدای خانوم کلارا را شنیدم که جیغ زنان می‌گفت:

- گفتم پیداش کنید!

گذر زمان از دستم در رفته بود و دیر کرده بودم، اگر پیدایم می‌کردند مطمئنا اخراج می‌شدم و باید توی خیابان می‌خوابیدم، چند دقیقه بعد  صدای پا یک نفر را شنیدم که به من نزدیک می‌شد؛  اما هیچ راه فراری نداشتم و آن شخص دقیقا به سمت من می‌آمد. 

گیج شده بودم و کمی ترسیده بودم. حالا باید چیکار می‌کردم؟ صدا نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شد؛  حالا حتی می‌توانستم تصور کنم تا چند قدم دیگر به من میرسد.  چهار، سه، دو، یک... و ناگهان آب آکواریوم شروع به پخش شدن کرد و ماهی‌ها بیرون آمدند،  سریع پشت لباس‌ها قایم شدم چند نفر آمدند و به خانوم کلارا که خیس آب شده بود کمک کردند. خانوم کلارا عصبی بود و جیغ و فریاد می‌کشید. یکی از کارکنان آن‌جا که دختری با موهای بور و قد بلند بود و فرم مخصوصی را به تن داشت رو به همکار دیگرش کرد و گفت :

- نمی‌فهمم! شیشه کاملا سالمه!

به خودم آمدم باید می‌رفتم، به آرامی حرکت کردم و از پشت سرشان عبور کردم،  خودم را به دستشویی‌ها رساندم، خوشبختانه کسی تا آنجا مرا ندید.  در را قفل کردم، دستانم را مشت کرده و تند-تند به در می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم:

- کمک ... یکی کمک کنه اینجاگیر کردم. 

یکی از خدمتکاران آنجا سریع به سراغم آمد و کمکم کرد، سپس رفتند به خانوم کلارا خبر دادند و با اینکه ثابت کردم به دستشویی رفته بودم؛ ولی با این حال باز هم تنبیه شدم و دو هفته بعد از بازگشت از اردو از اتاقم بیرون نرفتم و دیگر هیچوقت به اردویی  پا نگذاشتم.

 

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 ، @ Atria , @ خاکـــســتر ، @ آلفای نقره ای ، @ Holocaust_.

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هشتم*

از فکر به گذشته دست کشیدم، راه افتادم و از میان قفسه‌های لباس گذشتم. چیزی نگذشت که به آنچه که می‌خواستم رسیدم. یک در که به پشت مغازه راه داشت، دری که دفعه‌ی قبل دیده بودم.

در را باز کردم. بیرون در چند پله‌ی کوچک می‌خورد و به بیرون مغازه منتهی می‌شد. بیرون رفتم به راه مستقیم داخل کوچه‌ی فرعی ادامه دادم تا اینکه به یک کوچه رسیدم از آنجا به خیابان اصلی پاگذاشتم.

کلاه هودی‌ام را روی سرم کشیدم و سرم را پایین انداختم تا چشمان نارنجی رنگم توجه کسی را جلب نکند‌!

 کنار خیابان ایستادم و دستم را برای تاکسی که می‌گذشت بلند کردم. تاکسی ایستاد، بی‌درنگ سوارش شدم!

با نگاه به جلو گفتم:

- سلام، لطفا خیابان کنزینگتون!

راننده تاکسی بدون هیچ حرفی راه افتاد، از پنجره بیرون را نگاه کردم. نفسی نسبتا عمیق کشیدم و آرام با خود گفتم:

- واقعا چرا این کارو کردم؟

بعد از کمی فکر کردن به خود جواب دادم:

- نمی‌دونم؛ ولی می‌دونم که باید این کار رو می‌کردم، پس کردم!

تاکسی درون ترافیک خیابان آکسفورد گیر افتاده بود. از شدت استرس و نگرانی نفس-نفس می‌زدم نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که هدفم از این کار چه بود؛  ولی چیزی درونم، مرا مجبور می‌کرد این کار را انجام دهم.  از شیشه،‌ ماشین‌ها   رانگاه می‌کردم. هر لحظه ممکن بود آقای جیسون متوجه شود از آن‌جا رفتم و نامه را باز کند؛ حتی ممکن است همین الان دنبالم بگردد؛  ولی دیگر  نمی‌تواند پیدایم کند.

بالاخره بعد از مدتی طولانی از ترافیک بیرون آمده و به سمت مقصد حرکت می‌کنیم. خیابان کنزینگتون مهمانخانه پاتیل درزدار!

به منظره‌ی بیرون خیره شده بودم و در فکر این بودم که قرار است چه اتفاقاتی بعد از این بیوفتد که با صدای راننده تاکسی به خودم آمدم:

- خانوم، خانوم

خودم را جمع کرده و جواب دادم:

-  بله؟

به بیرون اشاره کرد و گفت :

- خیابان کنزینگتون از اینجا شروع میشه؛ اما مهمانخانه‌ای که گفتید رو نمی‌دونم کجاست!

با دست‌پاچگی کوله پشتی‌ام را برداشتم و پنج دلاری در آورده و به سمتش گرفته و گفتم:

- من همینجا پیاده می‌شم. ممنونم!

نگاهی به پول انداخت و گفت :

- اما این خیلی زیاده صبر کنید بقیه‌اش رو بهتون برگردونم!

سرم را تکان دادم و  گفتم:

- نه، نه نیازی نیست.

سپس در ماشین را باز کرده،  پیاده شدم و به آرامی در را بستم.

تقریبا نیم ساعت در خیابان بزرگ و شلوغ کنزینگتون بودم و دنبال مهمانخانه‌ی پاتیل درزدار می‌گشتم؛ اما  چنین جایی را پیدا نکردم،  از چندین نفر از مغازه‌داران پرسیده بودم؛ ولی گفتند که تا به حال همچین مهمانخانه‌ای در اینجا ندیده‌اند!  باز هم به گشتن ادامه دادم؛  اما انگار واقعا همچین مهمانخانه‌ای هیچ‌وقت وجود نداشته است. روی نیمکت فلزی سیاه و سفید رنگ کنار خیابان می‌نشینم،  سرم را  بین  دستانم می‌گیرم.  باورم نمی‌شود  همچین چیز مزخرفی  را باور کرده باشم. حالا باید چه کار می‌کردم؟!

بلند شدم و به   کنار خیابان  رفتم تا تاکسی بگیرم و به پرورشگاه برگردم؛ اما به محض بلند شدنم چیزی شنیدم.

- امسال معلم دفاع در برابر جادوی سیاه‌مان...

بقیه‌اش را نشنیدم، صدا از من دور شد؛   اما   کلمه‌ی "دفاع در برابر جادوی سیاه"  یکی از درس‌های نوشته شده‌ی داخل نامه بود. 

به سمت صاحب صدا بازگشتم. یک پسر که با خانواده‌اش از میان جمعیت عبور می‌کرد همان صاحب صدا بود.

سریع قبل از اینکه آن پسر و  خانواده‌اش را گم کنم به سمتی که رفتند راه افتادم.

 

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 ، @ آتریا🌻 ، @ آلفای نقره ای ، @ خاکـــســتر ، 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت نهم*

از بین جمعیت گذشته و دنبال خانواده‌ای که دیده بودم می‌گشتم. میان این شلوغی گم‌شان کرده بودم . به کنار خیابان رفتم و با چشمانم  در حال کاوش‌شان بودم؛ اما خبری از آنها نبود.  نفسم را پرحرص به بیرون هدایت کردم و به خودم گفتم:

- این تنها شانس من است نمیتوانم از دستش بدهم باید پیدایشان کنم، باید! 

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد، اتفاقی که از تعجب سر جایم خشکم زد.

هنگامی که پلک زدم هوا به شکلی نارنجی کم‌رنگ بود.

پیدایشان کردم!  درون همان خیابان راه می‌رفتند؛  اما جز آنها و من هیچکس دیگر آنجا نبود،  هنگامی که دوباره پلک زدم همه چیز به شکل اول بازگشت.

وقت نداشتم که دنبال دلیل بگردم،  دلم نمی‌خواست بازهم آنها را گم کنم. 

سریع به حرکت در آمدم و به سمت جایی که آنها را دیده بودم راه افتادم، از میان جمعیتی که در حال عبور بودند می‌گذشتم. آن‌قدر عجله داشتم   که حتی در میان راه به زنی که در دستش سبد سیب درختی های قرمز و زرد رنگ بود خوردم و تمام سیب هایش بر روی پیاده‌رو ریختند؛ اما  با این حال متوقف نشدم و به راهم ادامه دادم تا هنگامی که بالاخره پیدای‌شان کردم.

از دور نگاهی به لباس‌های عجیب‌شان کردم. لباس‌هایی بلند و ردا مانند به رنگ‌های مشکی و رسمی، به همراه پسرشان که با توجه به قدش احتمالا پانزده یا شانزده سال داشت، می‌رفتند.

جلو رفتم و امیدوار بودم که زبانم را بفهمند، هنگامی که  به آن‌ها رسیدم صدا زدم:

- ببخشید خانوم

با شنیدن صدایم برگشت و پاسخ داد:

- بله؟  با من بودید؟

سرم تکان دادم و گفتم: 

-  بله،  عه خب ممکنه یه سوال از شما بپرسم؟

لبخندی زد و گفت: 

- حتما! بفرمایید!

نامه‌ام را از کوله پشتی‌ام در آورده و به سمتش گرفته و گفتم:

-  این نامه برای منه و روی آدرسش نوشته شده مهمانخانه‌ی پاتیل درزدار؛ اما اون‌جا رو پیدا نمی‌کنم. شما همچین جایی  رو می‌شناسید؟ 

نامه را از دستم گرفت و بعد از وارسی کردنش  آن را به همسرش نشان داد و چیزی در گوشش گفت و سپس با لحنی مهربانانه پاسخ داد:

- می‌شناسم خوشگل خانوم،  اتفاقا ما هم  به‌ اون‌جا میریم، خوشحال می‌شیم همراه ما بیای. مگه نه تام؟

همسرش پاسخ داد:

-  البته، البته چرا که نه!

لبخندی تحویل‌شان دادم و گفتم :

-  ازتون ممنونم. 

خانومِ آقای تام گفت:

-  قابل تورو نداشت، خب دیگه بیا بریم.

راه افتادم و در کنار خانواده‌شان به همان سمت که از قبل می‌رفتند، به راه ادامه دادیم.

همان‌گونه که پیاده راه می‌رفتیم،  صدایی دل‌نشین خانومی که کمکم کرد بلند شد:

-  راستی من سارا هستم!

و سپس به پسرش اشاره کرد و گفت :

-  اینم نویله و همسرم هم تام.

پاسخ دادم:

- خوشبختم، منم لی‌لی‌ام!

لبخندی زد  و گفت:

-  چه اسم قشنگی،  اسمت مخفف چیزی هست؟ 

در حالی که طره‌ای  از موهایم را به پشت گوشم هدایت می‌کردم، گفتم: 

-  نه اسمه کاملمه

با خوش‌رویی سری تکان داد و گفت:

- خوشبختم.

در همین حین نویل از پدرش به آرامی به شکلی که می‌خواست کسی صدایش را نشنود گفت: 

-  بابا چشماش رو دیدی؟ 

پدرش به همان آرامی گفت:

- هیس زشته!

آنها آرام صحبت می‌کردند؛ ولی من از همان کودکی گوش‌های خیلی تیزی داشتم و به هر حال حق داشتند از رنگ چشم‌هایم تعجب کنند!

آقای تام که حس کرده بود حرف‌هایشان را شنیده‌ام گفت:

-  راستی لی‌لی نگفتی، خانواده‌ات کجان؟ 

سرم را پایین انداختم و گفتم:

- خانواده‌ای ندارم. 

با شرمندگی جواب داد:

-  اوه! متاسفم نمی‌دونستم

لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:

- اشکال نداره.

 تقریبا بعد از پنج، شش دقیقه پیاده راه رفتن بالاخره ایستادن و به مغازه‌ای نگاه کردند. 

من هم ایستادم و به مهمان‌خانه‌ای که در مقابلش ایستاده بودیم نگاه کردم، مهمان‌خانه‌ای قدیمی که گویا از جنگ برگشته و در بالایش تابلویی بزرگی که با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود .

                      (( مهمانخانه‌ی پاتیل درز دار))

 

ویراستار: @ Neda

@ آتریا🌻 ، @ زری گل🌻 ، @ خاکـســتر ، @ آلفای نقره ای ، @ Holocaust_.

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دهم*

 

به داخل مهمان‌خانه رفتیم؛  اما داخل، فضای خیلی بیشتری از آن چه در بیرون نشان میداد، داشت.

میزهای گرد قهوه‌ای رنگ در سرتاسر مهمان‌خانه بودند و افرادی هم روی آنها نشسته و در حال بحث و گفتگو و نوشیدن‌ نوشیدنی‌هایی در لیوان‌های چوبی بودند. دیوارها نیز به رنگ قهوه‌ای تیره بودند و در گوشه‌ی سمت راست مهمان‌خانه،  راه پله‌ای به بالا میرفت؛ اما از بیرون،  مهمان‌خانه تنها یک طبقه داشت.

با صدای سارا به خود اومدم:

- خب لی‌لی اینجا دیگه باید از هم جدا شیم، از آشناییت خوشحال شدیم!

لبخندی زدم و گفتم:

-  ازتون ممنونم.

لبخندم  باعث شد او هم لبخندی بزند.   برگشتند که بروند اما سارا جوری که انگار چیزی را فراموش کرده باشد رویش را به من برگرداند و گفت:

- راستی داشت یادم می‌رفت.

خیره به او گفتم: 

- جانم؟

سپس ادامه داد:

-  برای خرید وسیله‌های مدرسه‌ات باید بری کوچه‌ی دیاگون.

کمی به فکر فرو رفتم و همانطور هم  روبه سارا گفتم:

- کوچه‌ی دیاگون! آهان ممنونم!

سرش را تکان داد و گفت:

-  خواهش می‌کنم عزیزم، خب دیگه به امید دیدار.

جواب دادم:

-  خدا نگهدار!

در حالی که به رفتن سارا و خانواده‌اش نگاه می‌کردم با خود می‌اندیشیدم.

- کوچه ی دیاگون دیگر کجاست؟!

بعد از اینکه سارا از دیدم خارج شد حرکت کردم تا دنبال کوچه دیاگون بگردم اما همین که برگشتم با مردی برخوردم و روی زمین افتادم. برای اینکه با آن  شخص دعوا بگیرم بلند شدم؛  اما صحنه‌ای که دیدم برای چند لحظه مبهوت ماندم، پسری با موهای مشکی و چشم‌های قهوه‌ای روشن که  می‌درخشیدند، با قدی بلند و... 

به خودم آمدم و متوجه شدم دارد با من حرف میزند 

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت‌:

-  متاسفم! حالتون خوبه؟ چیزی‌تون نشد؟ 

دستش را پایین انداختم و گفتم:

-  بهتره چشم‌هاتو بیشتر باز کنی.

با تاسف پاسخ داد:

- گفتم که متاسفم. چجوری می‌تونم ازتون عذرخواهی کنم؟

دست‌هایم را در هم گره زدم و جوابش را دادم:

- بزرگترین کمکت اینه که می‌تونی از جلوی چشمام دور بشی. 

نگاهی به من انداخت و گفت:

- هرجور مایلی.

سپس راه افتاد که برود که ناگهان متوجه چیزی شدم.  لباسی که پوشیده بود در واقع ردایی بود با رنگ قرمز و مشکی؛ شاید می‌توانست به من کمک کند کوچه‌ی دیاگون را پیدا کنم.

صدایم را صاف کردم و تقریبا بلند گفتم:

-  اهم البته ...

با شنیدن صدام  به سمتم بازگشت و منتظر بود تا  تا ادامه حرفم را بزنم:

- البته چون زیاد اصرار می‌کنی که جبران کنی، می‌تونی بهم کوچه‌ی دیاگون رو نشون بدی.

سری تکان داد و با لبخندی گفت:

- چرا که نه،  دنبالم بیا!

راه افتاد و من هم به  دنبالش شروع به حرکت کردم.

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 ، @ آتریا🌻 ، @ khakestar , @ آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2
  • تشکر 1

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت یازدهم*

همچون جوجه‌ اردکی که به دنبال مادرش می‌رفت، پشت سرش حرکت می‌کردم.  تقریبا راه نسبتا  طولانی  بود. بعد از حدود یک ساعت پیاده‌روی  ایستاد. متوقف شدنش باعث شد من هم سرجایم بایستم به کوچه‌ی مقابلش اشاره کرد و گفت:

- اینم کوچه‌ی دیاگون!

انگشتش را دنبال کردم. کوچه‌ای که نصفش تاریک و نیم دیگرش روشن بود. در نیم روشنش مغازه‌های کفش فروشی و عروسک فروشی که در ویترین جلوی مغازه‌‌اش عروسک‌ خرسی‌هایی که به ترتیب از بزرگ به کوچک خودنمایی می‌کرد. نگاهم را ازمغازه‌ها  گرفتم  و گفتم:

- اینجا چرا این‌جوریه؟ اینا که مغازه‌های...

 حرفم را برید و گفت:

- معلومه که تازه‌واردی! لازم شد خودم باهات بیام!

دیگر حرفی نزد و  دوباره به راه افتاد؛ اما من هنوزم  سرجایم ایستاده بودم. کمی به جلو رفت،  ناگهان ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد متوجه شده بود من همراهش نیستم. سرش را تکان داد و به سمتم آمد. همان‌طور که دستم را گفت و مرا به دنبال خود می‌کشاند، گفت:

- بیا بریم تا بهت بگم باید چی‌کار کنی!

به محض ورودمان به کوچه شکل همه‌ی مغازه‌ها تغییر کرد، کوچه بسیار روشن شد. گلدان‌هایی پر از گل‌های یخ  که از دیوار واژگون شده آویزان بودند.  خیلی منظره‌ی زیبای بود. از نگاه کردن به‌شان دست کشیدم. دستم را از میان دست پسر کشیدم و به دنبالش راه افتادم.

دستگیره‌ی در را در دستش گرفت و آرام در را باز کرد و به داخلش رفت، من هم به دنبالش رفتم. مغازه‌ای بزرگ به شکل مثلث، با دیوارهای مشکی و طلایی،  که پر از لباس‌های عجیبی بود. با صدایی به خود آمدم:

- چه کمکی از دست من برمیاد؟

سرم را بالا گرفتم. مردی که قدش بیش از حد معمولی بلند بود.    پسر نگاهی به چشمانم انداخت و به گمانم سردرگمی را از چشمانم خواند، رو به مرد گفت:

- راستش یه چیزهایی لازم داریم!

مرد قدبلند کمی خم شد و   گفت:

- چه چیز‌هایی؟

سپس ادامه داد:

- بزار حدس بزنم، اوم! روپوش  مدرسه، کلاه پشمی...

سپس کمی مکث کرد  و گفت:

- اصلا دنبالم بیاین!

از پشت ویترین بیرون آمد و به سمت راست مغازه حرکت کرد، ما هم به دنبالش حرکت کردیم.  میان راه ایستاد، به سمت‌مان برگشت و گفت:

- گفتید روپوش کدوم مدرسه رو می‌خواید؟

هردویشان به سمتم برگشتند و نگاهم کردند و این یعنی منتظرند تا  لب باز کنم. کمی به فکر رفتم و با خودم کلنجار رفتم:

- مدرسه‌ی، مدرسه‌ی...، هوف مدرسه‌ی چی بود؟! دور، دورمسـ..

مرد قدبلند  رو به من گفت:

- دورمسترانگ؟!

سرم را تکان دادم و گفتم:

- آره، آره خودشه، دورمسترانگ!

لبخندی زد و گفت:

_خیلی خوش‌شانسی که تونستی به چنین مدرسه‌ای بری. کمتر کسی می‌تونه به این مدرسه راه پیدا کنه!

سپس خودش ادامه داد:

- خب، سرتون رو درد نیارم و زودتر کارتون رو راه بندازم.

دستش را میان قفسه‌های لباس فرو برد و سپس لباسی را از میانشان بیرون کشید و روبه‌رویم نگه داشت و گفت:

- خودشه! بفرمایید  اینم فرم مدرسه‌تون!

از بالای لباس شروع به برانداز کردنش کردم.لباسی سفید با دکمه‌های مشکی و دامنی به  رنگ آبی. فرم زیبایی بود. 

لباس را جلویم تکان داد و گفت:

- می‌تونی بری توی اون اتاق و پروش کنی!

فرم را از دستش گرفتم و به سمت اتاق رفتم.  اتاقکی به رنگ کرم‌ای.   لباس‌هایم را با فرم عوض کردم و خودم را در آینه‌ی مقابلم نگاه کردم. درست هم‌اندازه‌ام بود.  خیلی سریع فرم را با لباس‌هایم عوض کردم و از اتاقک بیرون رفتم.

 

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 ، @ آتریا🌻 , @ khakestar , @ آلفای نقره ای ، @ .Aseman. , @ Holocaust_.

 

 

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دوازدهم*

مرد قدبلند به همراه پسر پشت در ایستاده‌بودند. نگاهی به مرد انداختم و گفتم:

- هم اندازه‌ی بود!

مرد انگشتانش را درهم گره زد و با حالت ذوقی گفت:

- می‌دونستم! خب، بیاید لوازم‌تون رو بهتون بدم!

سپس به سمت دیگری به راه افتاد. فرم را روی دستم جابه‌جا کردم و به همراه پسرجوانی که هنوز اسمش را نمی‌دانستم به دنبال صاحب مغازه به راه افتادم.

روبه‌روی دیواری  بلند که با انواع و اقسام رداهای رنگارنگ تزئین شده بود ایستاد. بیش از صدها ردا همچون قاب‌ عکس روی  دیوار نصب شده بودند.

 مرد قدبلند با صدای نسبتا بلندی گفت:

- چه ردایی می‌خوای؟ آبی از جنس ابریشم نگین کاری شده؟ بنفشی از جنس ساتن پولک دوز؟ زرد از جنس حریر؟ عو نه یادم نبود مدرسه دورمسترانگ!  یک ردای ساده‌ به رنگ قرمز! درست میگم؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

- بله، درسته!

به دیوار نزدیک شد و  با هل دادن ردایی طلایی رنگی به سمت داخل باعث باز شدن دری شد. کمی خم شد و دست چپش را به داخل در فرو برد و بعد از کمی کاوش کردن رداهای قرمزی را بیرون کشید  و گفت:

- اینم از ردای قرمز! حالا نوبت کلاهه!

کمی به فکر فرو برد و بعد از خاراندن سر نیمه طاسش به سمت ویترین‌ها رفت و پشت آن قرار گرفت. روبه‌رویش ایستادیم.رداها  و روپوش مدرسه را روی میز کنار ویترین گذاشتم. مرد قدبلند روی زمین نشست و با صدایی که تولید می‌کرد معلوم بود در حال جستجوی کلاه است. پسرجوان به ویترین نزدیک و کمی خم شد کرده و گفت:

- آقا، آقای محترم!

صاحب مغازه ایستاد و ایستادنش باعث شد پسر کمی به عقب برگردد. 

مرد در حالی که چندین کلاه را روی  ویترین قرار می‌داد، گفت:

- چارلز! من چارلزم!

سپس به کلاه‌های روی ویترین اشاره کرد و گفت:

- کلاه از پوست قورباغه‌ی هلندی، کلاهی از پوست تمساح لبنانی، کلاه از پوست...

حرفش را بریدم و گفتم:

- من فقط یک کلاه شب اونم از جنس پشمی می‌خوام!

کمی تعجب کرد چون صدایم کمی بالا رفته بود؛ لبخندی زد و گفت:

- اوه، بله! ببخشید که عصبی‌تون کردم!

کلاهی را جلویم گذاشت و گفت:

- اینم کلاه پشمی از بهترین پشم‌های گوسفندهای برزیل!

دیگر داشت حوصله‌ام سر می‌رفت، از طرفی هم باید کلی وسایل دیگر هم تهیه می‌کردم و وقت کمی هم داشتم، ساعت هم از ظهر گذشته بود.

هوفی کردم و با حالتی عصبی کلاه را روی رداها گذاشتم و گفتم:

-  میشه زودتر وسایل مورد نیازم رو بهم بدید، من خیلی عجله دادرم و نمی‌تونم بشینم به توضیحات شما در مورد پوست حیوانات و... گوش بدم. در وقت دیگری حتما مزاحم‌تون میشم و یه دل سیر به حرفاتون گوش میدم.

سپس زیر لب زمزمه کردم:

- اگه دفعه‌ی دیگری وجود داشته باشه!

مرد با حالتی پشیمان گفت:

- واقعا معذرت می‌خوام، فکر نمی‌کردم ناراحت بشید. من یکم پرحرفم واقعا عذر می‌خوام. الان چه چیز دیگه‌ای لازم دارید خانوم؟

با اخمی که میان ابروهایم جا خوش کرده بود برگه‌ی لوازمات مورد نیازم را از جیبم در آوردم و به او دادم. خیلی سریع  لوازمی که داشت را به من داد و  با عذرخواهی دوباره گفت:

- پوزش می‌خوام خانوم؛  ولی من فقط این لوازم رو دارم بقیه رو می‌تونید از مغازه‌های اطراف تهیه کنید.

سری تکان دادم و با گفتن << متشکرم >> تسویه کرده و از مغازه خارج شدم. آن‌قدر عصبی و حواسم پرت شده بودم که متوجه پسری که تاکنون هم همراهم بود نشدم.

 

 

ویراستار: @ Neda

@ زری گل🌻 ، @ آتریا🌻 ، @ آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...