رفتن به مطلب

رمان کیستارِ جنایت | ta-ra کاربر انجمن نودهشتیا


ta-ra
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام باعث زادهٔ فانتزی

رمان:  کیستار جنایت 

ژانر:   فانتزی-  جنایی-  عاشقانه .

نویسنده:  تارا 

تایم آپ پارت:  نامعین

خلاصه:

میرا بیماره، یک بیمار روانی که خودش نه؛ اما هویت‌هایی که از جسمش تغذیه می‌کنن اون رو راهی تیمارستان کرده،   نه میشه اسم این شکنجه رو تجاوز گذاشت نه هویت‌ها رو از بین برد. چرا میگم هویت؟ چون انسان نیستن، جسم ندارن و در قالب یک روح به زندگی عادی دختری پایان دادن؛ اما وقتی در کنار همچین جنایتی خود جسم درگیر این میشه که مثل هویت‌های بی‌رحم درونش از چیز غیر قابل درکی تغذیه کنه، چرا بگم زندگیش پایان یافت؟ این سرگذشت، زمانی به قتل میرسه که میرا بفهمه وجودش تشنه‌ی خونِ!

مقدمه:

من هرگز نخواستم ضعف رو تعریف کنم؛ اما واقعیت اینه تنها چیزی که  از خشونت این درنده دستگیرم شد، ضعف بود. اگه تعریفم اشتباه باشه چیزی که اون دیده هم اشتباهه؟  میخوام بگم چی دیده!  قدم اول اینه  تسلیم من بشی تا در انتها این اشتباه رو توجیح کنی؛ اما توی منطقه من این منم که ذهنت رو به تسخیر زاده‌ی ذهنم درآوردم.

2022-2-25

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 15
  • غمگین 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART-1

فصل1

اپیزود اول:

(من به خطر افتادم تا زندگی کنم )

مدتی بود که با خود کلنجار می‌رفت تا سخنی برای شروع داشته باشد، روز‌های زیادی را صرف دخترک سفید پوشی که به اجبار روی صندلی فلزی روبه رویش نشسته بود، کرد؛ اما تا این حد از ادامه مبادراتش ناامید نشده بود،    از هر چیزی که به نظرش قدرت داشت تا دخترک را وادار به اعتراف کند، در چهارچوب جملاتی پرسشی نگاشت؛ اما کافی نبود.

حال چاره‌ای جز محسوس کردن سوالش نداشت، پس ترجیح داد به این کشمکش طاقت فرسا پایان دهد.

چشم از تبلت روی میزی که صفحه یادداشتی را خالی از هرگونه اطلاعات در نمایشگر بزرگش به تصویر کشیده بود جدا کرد و با تکانی روی صندلی نرم زیرش، نگاهش را به موهای پریشان دخترک واداشت.

چهره‌اش را نمی‌توانست ببیند، پاسخ قابل قبولی هم دریافت نمی‌کرد، بنابراین به اکراه ذهنش را  از تصور این‌که مخاطبی برایش وجود ندارد، خالی کرد و لحن مهار شده  و گیرایش را در فضای اتاق بزرگ و سفید پوش بی سکنه رها کرد:

- خسته نشدی؟

گویا دخترک انتظار این پرسش را می‌کشید، به عادت همیشگی‌اش، ناخن بلند و ظریف انگشت اشاره‌اش را روی زخم و خراش بند انگشتان  دیگر کشید و با وجود درد رخنه شده در پوستش از زیر تار موهای لجوج به دستش که در حصار دستبند بود خیره شد:

- چرا! تو داری خستم می‌کنی.

صدایش مثل همیشه نبود، این را آن مرد جوان پشت میز که اخمی سطحی در چهره قاطع و گیراترش پاشیده بود، به خوبی درک می‌کرد و می‌توانست به وضوح تفاوت‌هایشان را بیان کند، او این‌بار عصبی بود.

انگار که وقتی همچین صدای جالب توجهی از حنجره او خارج می‌شد و با برخورد لب‌هایی که هنوز افتخار دیدن‌شان را نداشت، به کلمات کوتاه و درگیر کننده‌ای تبدیل می‌شد که برای مرد جوان، حادثه‌ای متمایز نگاشته بود:

- دیگه کی خستت می‌کنه؟

دخترک متوجه شد مرد جوان قصد دارد از پاسخی که می‌دهد به نفع خود استفاده کند؛ اما هم‌چنان به این‌که نمی‌خواهد پاسخ او را دهد فکر نکرد و جوابش را به لحن ملایمی که هر شخصی را در خوشایند یا ناخوشایند بودن آن به تردید می‌انداخت، اکتفا کرد:

- تو!

پاسخ تأکید وار او باعث شد احساس کند به دخترک تحمیل شده است.

پلک روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید، به بن‌بست خورده بود، پس سعی کرد خیلی سریع موضوع اصلی را پیش بکشد:

- تو این‌جایی تا بهم بگی چرا دخترهای دبیرستانی مدرسه روبه روی خونت رو تحدید به کشتن می‌کنی.

انگار که توانسته بود صدایش را برای دنباله سخنش کنترل کند، زیرا با لحنی قاطع ادامه داد:

- بعدش طوری رفتار می‌کنی که انگار ما عروسک گردان توعه دختر کوچولو هستیم که بعید می‌دونم بیشتر از  هجده سال سن داشته باشی و اصلاً قصد فرار کردن هم نداری.

دخترک سکوت کرد!

چرا هیچکس نمی‌خواست از این‌که او را مورد اتهام قرار می‌دهند دست بکشند؟ آیا در خواب این اعمال بی‌رحمانه را انجام می‌دهد؟ یا از وجود همزاد سفاکش ناآگاه است؟

ناخنش را آن‌قدر روی زخم هایش کشیده بود که خون‌مردگی دستش به جریان افتاده و زیر ناخن و سر انگشت او را سرخ کرده بود.

مرد جوان نگاه بی طاقتی را به دختری که با سری پایین قصد داشت پوستش را پاره کند، قفل کرد:

- میرا تو باعث شدی یکی از دخترهای دبیرستان خودکشی کنه.

@ Gisoo_f☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 10


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

PART-2

تنش یخ زد، او بانی شد؟ چه‌قدر بی‌رحم شده بود؛ نمی‌توانست اعتراضی بکند که او مرتکب این عمل بی‌رحمانه نبود و نیست.

زیرا اگر به سمت انکار قدم بردارد، چطور می‌تواند فیلم ضبط شده خودش را در دوربین مداربسته توجیح کند؟ حتی یادش نمی‌آید چه موقعی بود که وارد مدرسه آنها شد، تا دوربین با انجام وضیفه‌اش، یادآور فراموشی او باشد.

خستگی! تنها کلمه‌ای بود که او را تعریف می‌کرد؛ انگشتان سرخ شده از خونش را برای جلوگیری از سوزش پوست زخم شده‌اش، پیش کشید و روی آن فشرد.

آبی که در دهانش، رو به خشک شدگی می‌رفت را قورت داد، لب ترک خورده‌اش را تر کرده با لحنی که گویای علاقه او برای پایان دادن  بازجویی بی‌ثمره‌‌ مرد بود، لب زد:

- می‌خوان باهام چی‌کار کنن؟

مرد جوانی که به بی‌پاسخ ماندن سوالاتش عادت کرده بود، برای رسیدن به جوابی از راه‌های دیگر، با میرا همراهی کرد:

- بزار جور دیگه‌ای جوابت رو بدم، همون‌طور که می‌بینی اینجا تیمارستانه و من روان‌شناس اینجایی هستم که تو بیمارشی.

مرد روان‌شناس تکیه بر صندلی، انگشتانش را روی میز به هم قفل کرده نگاهش را روی فضای کوچک سالن به چرخش درآورد و ادامه داد:

- با توجه به سوابقت، یه بیمار عادی محسوب می‌شدی! تو خیلی خوب تونستی با خودت کنار بیای!  پس...

دست از هم گشود:

- از اینجا خلاص شدی! و با اون اتفاقی که به گفته خودت، یادت نمیاد! دوباره اینجا گیر افتادی اما دیگه یه بیمار عادی محسوب نمی‌شی، تو الان یه مجرم دیوانه‌ای هستی که دارم برای اعترافت سعی می‌کنم تا جات توی انفرادی نباشه!

میرا از اینکه آن روان‌شناس وراج، جوابش را کش می‌دهد، به حرف آمد:

- من نمی‌دونم کدوم ابلحی تو رو به عنوان روان‌شناس معرفی کرده  تا  زندگی نامه‌ای که این ساختمون کثیف برام ساخته رو به رخم بکشی.

پوزخندی را از زیر مو‌هایش، به لب‌های بی‌روح و خشکش افزود و همان‌گونه زمزمه کرد: 

- اما بیا وانمود کنیم که تو واقعا روان‌شناسی و باید یه دیوونه رو درمان کنی و ازش اعتراف بگیری...

پوزخندش پررنگ‌تر شد:

- ولی من فکر نمی‌کنم قابلیت این کارو داشته باشی!

مرد جوان تکیه‌اش را از صندلی گرفت، دوباره دستانش را قفل هم کرد و با چشمانی ریز شده سکوتش را برای شنیدن مابقی حرف  دخترک، بیشتر کرد.

پوزخند میرا از بین رفت:

- تو قبل اینکه تجربیاتت رو روم پیاده کنی، خودت دیوونه میشی!

مرد جوان تمامش فرو ریخت، اخم در هم کشید و نگاهش را از دخترک گستاخ روبه رویش که هنوز مو‌هایش مانع آشکار شدن چهره‌ او بود و کف دستش بر روی پوست دست دیگر فشرده میشد،   به صفحه تبلت خاموش شده هدایت کرد.

از دانشجویی که به طور موقت وارد این تیمارستان شده بود تا پایان نامه‌اش را تکمیل کند انتظار نمی‌رفت بتواند با همچین بیماری سر و کله بزند و در نهایت با سربلندی بیرون رود.

پس او واکنشی که الآن باید نشان دهد را در ذهن مرور کرد و بدون حتی نگاه ریزی به دخترک، با اخم تبلت را از روی میز کشید و به دست گرفته با قدم‌های قاطع از سالن کوچک خارج شد.

@ Gisoo_f☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

  • لایک 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...