رفتن به مطلب

داستان نقره‌فام | Aramis.R_U کاربر انجمن نودهشتیا


Aramis.R_U
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:    نقره‌فام  (فصل دوم   مونریلا )

اثر:   ستایش سادات حکیمی (Aramis.R_U)

 

خلاصه:   نسیم سقوط خواهد کرد، خاک ناله‌وار کوه‌ را می‌پیماید، آب از سرمای لبخند خورشید یخ خواهد زد و   هم‌آغوشی شعله‌های آتش، خفه خواهند شد.

و همه چیز در طمأنینه جریان خواهد داشت.

خشم باد باری دیگر نقش قبر خواهد شد و سه روح و یک تن دوباره به زندگی بازمی‌گردند. 

مونریلا دوباره جان خواهد گرفت، زیر نوازش‌های خیس باران.

 

ویراستار: @ یگانه جان

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت۱🌧

-        بهش میگن پتریکور!

کلاهش را پایین‌تر کشید و کلافه از پذیرفتن خرید این تیکه حصیر بی‌مصرف غرید:

-        لعنت بهش!

دختر از پشت عینک‌آفتابی‌اش چشم درشت کرد و بالاخره نگاه از موبایل گرفت.

-        ولی این یکی واقعا خوبه‌ها!

-        پشیمون شدم بیا برگردیم.

بدون توجه به شتری که کمی آن‌طرف و درست در مسیر بازگشتش مشغول کارخرابی بود کتاب را در کوله‌ی کج شده‌اش چپاند. البته که دهان در حال جنبیدن آن موجود پشمالو چشم‌غره‌ی درشتی از دختر دریافت کرد.

-        هی، صبر کن! من فقط هفت تا ازشون رو خوندم.

دوستش دستپاچه چنگی به بطری روی زمین افتاده‌اش زد و با دو سمت اویی دوید که به کلاه حصیری‌اش بد و بیراه می‌گفت.

-        خودت عینک نخواستی، پس جوش نیار.

با عطش جرعه‌ای آب نوشید و یک چشمش را برای محافظت از گرمای سوزان خورشید بست.

-        کی بود که مجبورم کرد به جای کلاه پارچه‌ای کلاه حصیری بگیرم؟

لحن حرصی‌اش ذره ای از عصبانیت درونش کم نکرد و برعکس شن‌هایی که در کفش و زیر پایش قل می‌خوردند تحریکش می‌کردند.

-        چرا تو رو با خودم آورده آخه؟

تقریبا نصف بطری را با بی‌خیالی تمام کرده بود که با سر و صدا آن را از دهان جدا کرد و اعتراض نمود.

-        بد بود این همه کلمه‌ی خاص برات کشف کردم؟ تازه‌شم مموریم گم شده وگرنه خوشگل‌هاش اونجا بودن.

گویا تازه برایش یادآوری شد که به‌ چه دلیل میان این برهوت می‌گردد و ساعت‌ها بی هیچ نشانه‌ای، ناامید است.

بند لجباز کلاه که گویا قصد بریدن گلویش داشت با خشونت پاره کرد و آن را گوشه‌ای انداخت. به صدای اعتراض دوستش توجه نکرد و گام‌های بلندش را سوی هتل هدایت کرد.

ساعت‌ها گشته بود و دست خالی به اتاقش بازمی‌گشت. دومرتبه به افسانه‌های تلخ و شیرین دوستش گوش می‌داد و آسمان فریبنده‌ی کویر را نظاره می‌کرد.

آسمان فریبنده؟ همین بود دیگر؟

ناخودآگاه برجستگی کوله‌اش را لمس کرد و با اطمینان از اینکه جای کتاب امن است، ورودی هتل را گشود.

هوای مطبوع داخل که به نبرد با گرمای پوستش رفت ناخودآگاه تنش را سست‌تر نمود و سوی مبل‌های سالن هدایتش کرد.

سام و مهدی که طبق عادت درحال خاله‌زنک‌بازی بودند، پشت به او از جام جهانی قبلی انتقاد می‌کردند. داوری‌ و منطق عجیب‌ و غریب‌شان حتی برای او که فوتبالی نبود خنده‌دار به نظر می‌رسید. واقعا دانشجوی رشته‌ی نجوم بودند یا دانش‌آموز سرِ کلاس نجوم؟

-        ولی باور کن کفش فوتبالی‌هام رو اون پسره اسدی برداشته، می‌دونستی طرفدار پاری‌سن‌ژرمنه؟

مهدی به نشانه‌ی هم‌دردی چند ضربه‌ به شانه‌ی او کوفت.

-        تسلیت میگم داداش. همین که مجبور نیستی کوهان شتر رو پاره کنی و اون تو دنبال‌شون بگردی خیلیه.

-        فقط منتظرم مدرک دستم بده تا رسواش کنم.

سپس دهنش را کج کرد و لحن شخصی که او حدس میزد اسدی باشد را تقلید نمود:

-        سه، هیچ! به همین خیال باش.

سام با ضرب خودش را به پشتی مبل چسباند که باعث شد او از جا بپرد و با اخم سوی مرد بچرخد. آن دو که متوجه حضور دختر پشت سرشان نشده بودند متعجب نگاهش به هم کردند.

-        ببین کی اینجاست داش‌سام، میزل خانم!

با نگاهی که در آن " خیلی بامزه‌ای" خاصی نهفته بود به تماشایشان ادامه داد و سکوت کرد‌. درواقع ترجیه می‌داد تا زمانی که لحجه‌اش به اندازه کافی خوب نشده به غیر از دوست، زیاد با کسی ارتباط نگیرد.

-        باز که اخمویی، چیه خارها تیغت زدن؟

مثال مسخره‌اش تنها باعث شد دومرتبه به آنها پشت کند و این‌بار به جایی نزدیک پیشخوان خیره شود. دوستش با صدای بلند دعوا می‌کرد‌.

-        یعنی چی که نمی‌تونین؟ کل زندگی من اونجاست تا دیشب تو گوشیم بوده.

-        یک گمشده‌ی دیگه؟

 

@ آتریا🌻

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲🌧

 

مهدی با تعجب زمزمه کرد و حیرتش زمانی اوج گرفت که سر سام آرام آرام نزدیکش میشد.

-        ببینم نکنه کار توئه؟

پس گردنی محکمی به او زد تا فاصله‌اش را حفظ کند.

-        احمق کافیه پام رو تو راهرو اتاق دخترا بذارم تا ناطقی شن خورم کنه!

-        منطقیه ولی مشکوکم هست، این هفته هر شب یک چیزی گم شده. نکنه دزد داریم؟

نگاه متاسف مهدی چهره‌ی متفکرش را نشانه رفت.

-        مطمئنا کارکن صندوق امانات نیست تا بهمون برشون گردونه، خب معلومه که دزده! ولی از خودی‌ها.

اخم‌های دختر دومرتبه راه پررنگ کردن خط اخم پیشانی‌اش را در پیش گرفتند. متاسفانه حقیقت داشت، این مدتی که ساکن هتل بودند دزدی‌های عجیب و غریبی از اتاق‌ها میشد‌.

چیز با ارزشی گم نشده بود و تمامی وسایل تقریبا بی‌ربط به‌هم بودند. با این وجود همه تصور می‌کردند این شوخی بی‌مزه پت و مت پشت سرش است اما ظاهرا آنها نیز چیزی نمی‌دانستند.

از آنجایی که اصرار برای بازگرداندن وسایل به آن‌دو فایده نداشت همه سکوت کرده بودند. به‌هرحال بار اول‌شان نبود که برای تفریح چنین کاری می‌کردند، البته این تصور آنها بود که این‌بار هم این دو دزد وسائل بودند.

نگاه دوستش که با بیچارگی سویش کشیده شد شانه بالا انداخت و از پنجره برهوت خدا را زیر نظر گرفت. می‌توانست غرغرهای ریزش را درحالی که کنارش می‌نشست بشنود.

-        کل فایل‌هام اون تو بود.‌‌ آخه چرا؟

و نمایشی گریه کردنش باعث شد پت و مت رو اعصاب پشت سرش دوباره بچرخند.

-        آبجی ما رو باش، یک فلشه دیگه!

دختر با صدای بلند تری نالید:

-        مموری بود!

سام با مهربانی طنز گونه‌اش کمی خود را جلو کشید.

- خب دیگه مهلا خانم، این همه ناراحتی نداره. ما که غریبه نیستیم، همون مقاله‌هایی که از نت کپی کردی با یک سرچ دوباره میان تو فلش جدیدت!

-        مقاله نبود، مموری بود!

گریه‌ی نمایشی مهلا تنها اخم های دوستش را بیشتر درهم برد. مهدی که به نظر می‌رسید ذهنش هنوز درگیر دزدی‌های اخیر است متفکرانه لب زد:

-        مگه مموری تو فلش جا میشه؟

مهلا این بار واقعا اشک ریخت و طی یک حرکت ناگهانی سرش را لای پای میزل فرد برد.

-        بهم بگو که این یک کابوسه!

  میزل با لحجه‌ی اندکش زمزمه کرد:

-        برادرت و رفیقش خیلی به پت و مت شباهت دارن، باور کن!

و زمانی که سام سعی در کنترل خنده‌اش داشت، مهدی مانند تسخیر شده‌ها بلند شد و زیر لب گفت:

-        شاید من برداشتم و یادم نیست، میرم جا فلشیم رو نگاه کنم.

مهلا فریاد خفه‌ای کشید و میزل تنها با آهی عمیق دومرتبه به کویر خیره شد. اما با ظاهر شدن ناگهانی شتری که به طرز خیره‌کننده‌ای داشت چیز نامعلومی می‌جوید، سرش را با شدت به پشتی مبل کوفت و صدای سام را در آورد.

درواقع هیچ‌کدام از این مسائل تا زمانی که برایش دردسر ساز نباشند، مهم نبود. اعتراف می‌کرد که این اواخر واقعا ناامید شده بود. به زودی به دانشگاه بازمی‌گشتند و او هیچ‌چیزی نیافته بود.

هیچ تالابی وجود نداشت، با اینکه در تحقیقاتش به این نتیجه رسیده بود که هرگز خشک نمی‌شود.

تمام راه‌ را از کشورش به اینجا آمده بود تا نقطه‌ی کور این افسانه را بیابد، اینکه چه اتفاقی برای تالاب افتاد پس از آنکه جسم انسانی معشوقه‌اش در وجودش مرد.

درواقع تالاب دیگر با جسم انسانی خودش که حال باید زیر خاک می‌بود ارتباط نداشت، اما خود تالاب... به هرحال باد، چه روح و چه جسمش آنقدر قوی بودند که او اطمینان داشت آن تالاب یک تالاب عادی نیست.

خیلی‌ها از یاد برده بودند که این افسانه یک واقعیت تلخ است و پیشینه‌اش را از یاد برده بودند. اینکه اصلا چرا انسان‌ها و طبیعت با یکدیگر ترکیب شدند یا چرا ماه چنین دردی را به تنهایی متحمل میشد؟

ایمان داشت که اشتباه نمی‌کند، که هنوز چیزی برای اثبات این افسانه باقی‌ست. شاید احمقانه به نظر بیابد که به تنهایی با چنین عزم راسخی به دنبالش است، اما او دلایل خودش را داشت.

درواقع آن‌چیزی که تمام عمر نفس‌های رو به مرگش را احیا می‌کرد، همین افسانه‌ی تلخ بود. افسانه نه، همین واقعیت تلخ!

او به عنوان کسی‌ که کودکی‌اش دزديده شده بود، به خودش حق می‌داد. حق می‌داد که به صورت مادرش سیلی بزند و بر سرش فریاد بکشد که مهم نیست ایران کشور غریبه است، او راهش را انتخاب کرده بود.

و این راه آزارش می‌داد، خیلی زیاد. شب ها خیره به آسمان کویر با مشقت نفس‌هایش را برای خواب منظم می‌ساخت و گرمای سوزان بیرون به تلاشش نیشخند میزد.

چرا که هیچ چیزی برای کشف کردن او نبود، هیچ چیزی!

و این ناامیدی روز به روز بیشتر او را از خودش می‌گرفت.

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳🌧

 

خرچ خرچ چیپسی که لای دندان‌های مهلا خرد میشد تمرکز را از ذهنش می‌گرفت، با این حال اخم‌هایش را غلیظ‌تر ساخت. مطالعه‌ی کتاب برای بار چندم کمکی به تشویش ذهنی‌اش نمی‌کرد، درواقع داشت به خود یادآوری می‌کرد که تا چه حد درمورد مونریلا می‌داند.

اطلاعات او کامل بودند، حداقل خودش اینطوری تصور می‌کرد. به هرحال این موضوع از زمان کودکی گوش‌هایش را تسخیر کرده بود و ریشه‌ای عمیق در باورش پروراند.

او بیشتر از دیگران می‌دانست، اما به حد نیاز نه.

-        میزل!

مهلا که از خالی کردن بسته‌ی چیپس فارغ شده بود خود را سمت او کشید و نیم‌نگاهی سوی تبلتش انداخت.

-        تو که اینقدر به افسانه‌ها علاقه داری چرا از چیزهایی که من برات می‌خونم خوشت نمیاد؟

لبخند محوی که با اخم‌هایش تضاد ایجاد می‌کرد چشم دختر را گرفت و باعث شد خود بیشتر سمتش خم شود.

-        همین الان رو ببین، همه‌اش داری درمورد این افسانه تحقیق می‌کنی لپ‌تاپت رسما حالش از این کلمه به هم می‌خوره.

سپس نیم‌نگاهی سوی صفحه‌ی روشنش انداخت و به تیتر مونریلا دهن کجی کرد‌.

-        اون افسانه نیست!

جمله‌ی تکراری‌ای که دومرتبه از او شنید باعث شد تنها چشم در حدقه بچرخاند و روی تخت دراز بکشد. اتاق از آنجایی که نزدیک پنجره بودند و پرتوهای سرکش از زیر پرده بیرون جدیده و کمرش را لمس می‌کردند.

-        حق با توست، افسانه نیست. ولی بهتر نیست دیگه ولش کنی؟ کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم اومدنت اینجا فقط به خاطر همینه.

لبخند میزل چیزی نبود که در دید مهلا قرار بگیرد تا متوجه‌ی تاییدش شود.‌

او تمامی منابع را از نظر گذرانده بود، با اینکه می‌دانست اینترنت آنقدرها هم برای اطلاعات دادن صادق نیست اما آنجا را رسما درو کرده بود.

به هر حال حتی میان آن پردازش‌های عجیب و غریب چیز به درد بخوری یافت میشد.

کلافه از مرور جملاتی که حتی شماره صفحه‌شان را حفظ بود چشم بست. هیاهوی خاموش درونش را نمی‌پسندید و اینکه ذهنش برای متمرکز نشدن با آن هم‌دست شده بود آزارش می‌داد.

آرامش و کم‌حرفی‌ای که همیشه در ظاهرش دیده میشد تنها بخش نجات‌یافته درونش بودند. او تنها توانسته بود این بعد از خودش را میان آشفتگی روحی‌اش بیابد و بیرون بکشد.

اگر حال در کمال خونسردی کنار دوستش نشسته بود و فریادهای دیوانه‌وار نمی‌کشید، به لطف همین بود. اینکه بخشی از خودش را نجات داده بود و اگر مدرک اثبات اینکه مونریلا یک افسانه نیست را یافت نمی‌کرد، باری دیگر اسیر میشد.

صدای زنگ موبایل مهلا باعث شد نیم‌خیز شود و میزل نیز خسته از حال آشفته‌اش، لپ‌تاپ را خاموش کند.

-        هی! مگه بهت نگفتم صبر کن تا ما هم بیایم؟

از روی تخت بلند شد و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد. دیروز مهلا از برادرش خواسته بود صبحانه‌شان را با هم بخورند تا عکسی برای مادر همیشه نگرانش بفرستد و حال...

بی‌توجه به تیر کشیدن ناگهانی شقیقه‌اش به حرکت ادامه داد و دومرتبه اخم کرد‌‌. شب قبل را نسبتا بهتر از شب‌های قبل خوابیده بود، تصور نمی‌کرد درگیری کوتاه ذهنی‌اش عامل آن باشند.

همان‌طور که شال را روی سرش می‌گذاشت به غرغرهای او گوش سپرد و لبخندی ناخودآگاه از حس شیرین شنیدن صدای دوستش حس نمود.

 آن دختر هنگامی‌ که چشم‌های قهوه‌اش را درشت می‌کرد و اجازه می‌داد حرکت تند لبان قلمی‌اش حرارت تنش را بالا ببرند، حتی دوست داشتنی‌تر از گذشته میشد. به خصوص حال که گرمای رنگ گرفته به زیبایی سرخی‌اش را روی گونه‌های گندمی او پاشیده بود.

-        بهونه‌ی الکی نیار، چهار صبح کی صبحونه می‌خوره آخه؟

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴🌧

 

درحالی که مانتواش می‌پوشید غرید و با دست به او اشاره کرد آماده است. اینطور نبود که دیر برای سرو صبحانه رفته باشند، اما آن پت و مت سرعت غیرقابل باوری در جویدن خوراکی‌ها داشتند.

-        حداقل دروغی بگو که بشه باورش کرد. بر فرض که اون اومده باشه، مگه اون ساعت کسی بیداره که بخواد بهش صبحانه بده؟ اصلا اون موقع چیزی حاضر نیست که!

متعجب از بحث مهلا و برادرش در را بست و سری برای دوستش که در حال رفتن سوی راه پله بود تکان داد. سنگینی سرش بیش از پیش حس میشد و گام‌های آهسته و بی تمرکز مهلا کمکی به میزل نمی‌کرد.

-        خواهش می‌کنم تمومش کن، ما داریم میایم پایین و تو حق نداری نزدیک میزم بشی. خودت می‌تونی مامان رو راضی کنی که عکسی که براش می‌فرستی فوتوشاپ نیست!

سپس با حرصی بیشتر از آن چیزی که در کلماتش آشکار بود موبایل را خاموش کرد و سوی او چرخید.

-        تو امروز چهار صبح رفتی پایین صبحانه بخوری؟

لحن تمسخرآمیزی که پرسشش را درخود جا داده بود لحظه‌ای میزل را متوقف ساخت. گفت و گوی او و برادرش را در ذهن مرور کرد و با نتیجه‌ای که به دست آورد، ابرو در هم کشید‌.

-        معلومه که نه، من اون ساعت تازه خوابم برده بود.

مهلا عصبی خندید و دست او را چنگ زد‌.

-        بهانه‌ها‌ی احمقانه‌اش واقعا برام خنده‌داره‌.

درحالی که به دنبال او کشیده میشد سردرگم از آن چه می‌شنید تلاش کرد دلداری‌اش دهد.

-        بازم می‌تونین عکس بگیرین، به هرحال ما هنوز صبحانه نخوردیم.

به انتهای راه پله رسیده بودند و صدای مهلا در همهمه‌ی سالن پایین مخلوط شد.

-        چیزی که نمی‌فهمم اینه که چرا اینقدر می‌خواد با من لج کنه؟ شترسواری براش مهم‌تر از خواسته‌ی منه واقعا؟

میزل سکوت کرد و ترجیح داد در مشاجره‌ی بین این خواهر و برادر دخالت نکند. به هرحال این بار اولی نبود که به یکدیگر می‌تاختند!

همین ‌که روی صندلی جاگیر شدند مهلا چنگی به نان زد و با چهره‌ی عبوسی که بیش از ترسناک بودن بامزه به نظر می‌رسید مشغول جویدنش شد.

میزل تنها به نوشیدن چایش اکتفا کرد و مانند هر روز از پنجره بیرون را نگریست. شیشه‌های رنگی هتل که برگرفته از طرح سنتی معماری بودند کویر را رنگارنگ به نگاهش هدیه می‌دادند.

امیدوار بود امروز بتواند نشانه‌ای بیابد، هرچند که باید تمام شب را به جلسه‌شان با استاد اختصاص می‌داد. به ستارگان و تماشایشان علاقه داشت اما هنگامی که بحث مونریلا پیش می‌آمد، ترجیح می‌داد اولویت‌هایش را جا به جا کند.

در سکوت مشغول صبحانه‌شان بود که دستی با ضرب میزشان را هدف گرفت. حتی نیاز نبود سر بلند کنند چرا که بلافاصله صدای پرانرژی سام شنیده شد‌.

-        جاتون خالی تا تونستیم از شتره بی‌گاری کشیدیم.

سپس صندلی‌ای عقب کشید و آماده نشستن رویش شد اما پیش از آن نگاهش به چشمان آتشفشانی مهلا افتاد‌. پس با همان حالت خمیده صندلی را عقب راند و برخاست.

-        اوه خب.‌‌.. به نظر می‌اومد شتره هنوز واسه یک سواری دیگه جون داشته باشه.

مهدی بی‌توجه به او روی میز خم شد و گفت:

-        باز که داغ کردی، بهت که گفتم فکر کردم شما خوردین.

مهلا عصبی از بهانه‌ای که دومرتبه داشت می‌شنید کارد را رها کرد و غرید:

-        نیازی نیست توجیح کنی، قشنگ نشون دادی چقدر میشه بهت اعتماد کرد.

سام که دستش را روی شانه‌ی مهدی گذاشته بود نمایشی خندید:

-        آبجی بی‌خیال شو دیگه، چرا اینقدر جدی گرفتی. همین الان یه عکس باهم بگیرین اینقدر اوقات خودت رو تلخ نکن.

مهلا اما ضربه‌ی آرامی به میز زد و صدایش کمی بالا رفت.

-        فکر کردی مشکلم این عکس کوفتیه؟ تا کی می‌خوای بی‌مسئولیت باشی؟ از همین کارهای کوچیک شروع میشه درسته؟ باور کن این‌ها دیگه بامزه نیست و خستم کرده.

مهدی نیز به نظر می‌آمد عصبی شده است، چرا که کمر راست کرد و حق به جانب پاسخ داد:

-        واقعا نمی‌فهممت! یک بار بهت گفتم که دیدم رفیق اروپاییت اومده پایین و گفت قرار صبحانه بخوره، صبح واسه عکس منتظرتون نمونم. اصلا چرا از خودش نمی‌پرسی؟

ابروهای بالا رفته از تعجب میزل پاسخ خوبی برای هردویشان بود، برای خشم بیشتر مهلا و ناباوری مهدی.

-        تو مگه خودت بهم نگفتی صبح برم؟ دقیقا تو همین سالن بودی!

ناخودآگاه لرزی از کلمات او به تنش نشست و پیش از آنکه چیزی بگوید صدای مهلا بلند شد.

-        بس کن دیگه! چرا اصرار می‌کنی؟  یکم مسئولیت پذیر باش و به جای خوش‌گذرونی به فکر مامان باش که برای آینده‌ات کلی آرزو داره!

اینکه مهدی می‌خواست مانند همیشه خود را تبرئه کند آزارش می‌داد. توقع داشت حداقل اشتباهش را بپذیرد اما گویا او بیش از حد مغرور شده بود که هنوز دست بر نمی‌داشت.  

-        بهت میگم این لعنتی دیشب اینجا بود!

فریاد مهدی که دیگر از کنترلش خارج شده بود در فضا پخش شد و سکوت را بر سالن حکم‌فرما کرد. هر دو می‌دانستند مشکل از عکس نیست و حرف‌های خفه‌ شده‌ای که حال احیا شده بودند به عنوان سرچشمه‌ی این نگاه‌های برنده شناخته می‌شدند.

و در این میان نگاه خشک‌شده‌ی میزل بود که رفتن مهلا را دنبال می‌کرد. صبح امروز؟ دقیقا وقتی خوابش برده بود؟ اما چرا؟

و این درگیری ذهنی برای این بود که اثری از دروغ در چهره‌ی مهدی یافت نکرد، درواقع او آنقدر بچه نبود که چنین بحثی بین خود و خواهرش راه بی‌اندازد.

شوکه از آنچه شنیده بود با دست سرش را اسیر کرد و به رومیزی سفید خیره شد. اینجا چه خبر بود؟

 

@ یگانه جان

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵🌧

 

-        و بعد یک‌هو صدای گریه شنیدم! یکی همه‌اش زمزمه می‌کرد ماهِ‌من، ماهِ‌من!

مهلا چینی به بینی‌اش داد و به دختر عینکی پرید:

-        شایعه پراکنی نکن، تاثیر آنابل دیدن‌های نصف شبی‌ته!

میزل که در سکوت آنها را همراهی می‌کرد نفس خسته‌ای کشید و مالشی به چشمانش داد. به تازگی جلسه‌شان تمام شده بود و در حال جا به جایی میکروسکوپ‌ها بودند. امشب هم چیزی نیافته بود، چه ناامید کننده!

-        من مطمئنم اون داشت گریه می‌کرد، فقط یکم با ما فاصله داشت چطور شما ندیدین؟

دهن کجی مهلا برای او درحالی که سوی راه‌پله می‌رفت لبخندی روی لب‌های دختر اروپایی نشاند.

-        شاید چون تو زیادی دنبال دردسر می‌گردی؟ اگه استاد صدات نمیزد که بیشتر از این از ما دور می‌شدی.

دختر درحالی که عینکش را تمیز کرد با حرص پاسخ داد:

-        از نظر من اونجا برای بررسی مناسب‌تر بود. استاد امروز اصلا حال خوشی نداشت، دیدین وسط کار یهو گفت همه برگردیم؟

لحن هیجانی او چهره‌ی بی‌حس مهلا را به دنبال داشت.

-        کور که نیستیم زهره، کنارش ایستاده بودم‌ها!

میزل که خودش هم از تصمیم ناگهانی استاد ناخوش‌احوال‌شان متعجب شده بود، به آرامی گفت:

-        حس خوبی ندارم.

سر هر دو سوی او چرخید که متفکرانه سر به زیر انداخته بود.

-        تو هم امشب خوب نبودی‌ها، یه چند لحظه غیبت زد!

نگاه کلافه‌ی میزل چشمان پشت عینک او را نشانه رفت و به لبانش اجازه‌ی گشوده شدن نداد. چه می‌گفت؟ اینکه خودش هم دقیق به یاد نمی‌آورد پس از سرگیجه‌اش چه بر سرش آمده بود؟

-        اوه خواهشا دیگه بحثش رو پیش نکشین، امروز به اندازه‌ی کافی حرص خوردم پس می‌تونم تا خود ظهر فردا بخوابم.

مهلا درحالی که با تکیه بر میله‌ها بالا می‌رفت سخن گفت و چند دانشجویی که اطراف‌شان بود را به خنده انداخت. میزل نیز حس می‌کرد انرژی بسیاری از دست داده پس با خداحافظی کوتاهی از زهره، به دنبال دوستش حرکت کرد.

 

***

 

با تابیدن مقدار زیادی نور پشت پلک‌های بسته‌اش نالید.

-        میزل توروخدا خاموشش کن!

اما هیچ اتفاقی رخ نداد و در عوض صدای باز شدن در شنیده شد. متعجب از آنچه در حال وقوع بود نیم‌خیز شد و نگاهی به ساعت موبایلش کرد. نزدیک به چهار صبح!

-        دیوونه شدی دختر؟ کجا داری میری؟

در حالی که با خواب‌آلودگی خود را روی آرنجش نگه داشته بود گفت و برای بهتر دیدن دستی به چشمانش کشید. پیش از آنکه میزل از اتاق خارج شود نگاه به موهای بلند و بی‌پوشش‌اش کرد و جیغ خفه‌ای کشید.

-        تو چه مرگت شده؟

با یک جهش خود را به او رساند و در را محکم بست. به شدت در سرش احساس سنگینی می‌کرد و تمام وجودش برای خوابیدن تقلا می‌کرد، اما...

-        بذار برم!

لحن لرزان او که بی‌شباهت به طرز صحبت همیشگی‌اش بود مهلا را بیش از پیش متعجب ساخت.

-        تب داری؟ چرا هذیون میگی؟

همین که خواست دست روی پیشانی‌اش بگذارد پس زده شده و این‌بار لرزش به نگاه میزل نیز رسوخ کرد، البته همراه با اشک‌هایی که باعث درشت‌تر شدن چشمان دوستش شدند.

-        می‌خوام برم!

درحالی که در ذهنش توانایی تجزیه و تحلیل درست و حسابی نمی‌دید، مشتی به پیشانی کوفت و ناله ای سر داد. نصف شبی چه بر سرش آمده بود؟

-        ببین... اصلا مشکلی نداره بری خب؟ فقط یه چیزی سرت کن و...

درحالی که محافظه‌کارانه به او نزدیک میشد ناگهانی کلامش را برید و سمت لباس‌های خودش حرکت کرد. با این حال اگر اتفاقی برایش می‌افتاد چه؟ نباید تنهایش می‌گذاشت. بعدا می‌توانست دلیل این برخورد دور از تصورش را بپرسد.

-        با هم میریم.

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶🌧

 

چشمان میزل در آن لحظه آنقدر بی‌پناه به نظر می‌رسید که دختر لب گزید و نگاه از او گرفت. این‌گونه دیدن دوستش آزارش می‌داد.

-        چرا... چرا کمکم می‌کنی؟

خنده‌ی ناباور دختر بلند شد و سپس پاسخی که سعی می‌کرد قانع کننده باشد.

-        خب‌‌‌... من دوستت‌ام و به هرحال تو یک دونه مهلا بیشتر تو دنیا نداری، مگه نه؟

چشمکی که برای عادی جلوه دادن حالش به او زد کمکی به لرزش نگاه تیره‌اش نکرد، بلکه ناباوری بیشتری به آن تزریق کرد.

-        مهلا؟! تو... تو اون‌ها رو نوشته بودی؟

مهلا که خودش هم گیج شده بود و از طرفی بابت حال او داشت می‌ترسید، اخمی کرد و گامی عقب رفت. نکند سابقه‌ی بیماری عصبی‌ داشت و به او نگفته بود؟

-        کدوم‌ها؟ میزل تو چت شده؟

-        مونریلا!

پاسخ صریح او درحالی که حال آزادانه اشک می‌ریخت لب‌های دختر را از تعجب باز کرد. مونریلا جزو همان افسانه‌های در مموری‌اش بود که درموردش اطلاعات جدید یافته بود و می‌خواست سر فرصت برای میزل بخواند، اما‌...

-        بهم نگو که تو مموری رو برداشتی!

با ناباوری زمزمه کرد و تنها باعث شد صدای هق‌هق دختر بلند شود. درحالی که خودش را با ناتوانی سوی مهلای حیرت‌زده می‌کشاند، دست روی بازویش گذاشت و پرسید:

-        راست... بود؟ همه‌اش راست بود؟

لحن پر لرزشش بر کلافگی او افزود و ناخودآگاه بازویش را از زیر انگشتان دوستش خارج کرد. لعنتی! او باید این ساعت خواب شنا در کهکشان را می‌دید نه بحث با دوست دیوانه شده‌اش.

-‌ خدای من دارم عقلم رو از دست میدم!

شانس را با یک حرکت از سر درآورد و گوشه‌ای پرت کرد.

-        لطفا! بهم بگو... هرچی اونجا نوشته بودی... همه‌اش راست بود؟

لب گزید و با بیچارگی نگاهی به وضع ترحم برانگیز او انداخت. نمی‌دانست باید عصبی باشد یا متعجب.

 درواقع آنها چیزهایی بودند که از ساکن قدیمی شهر‌ نزدیک به اینجا شنیده بود. انتهای توضیحات نام خودش را به عنوان خبرنگار اختصاصی کنجکاوی‌های میزل نوشته بود، اما حتی فرصت نشد آن‌را به دوستش نشان دهد.

-        خودم مطمئن نیستم ولی...

"هوف‌"ی کشید و دومرتبه ضربه‌ای به پیشانی کوفت.

-        اونی که ازش درمورد مونریلا پرسیدم خیلی مطمئن به نظر می‌رسید.

سکوت ناگهانی میزل باعث شد سرش را بالا بیاورد و با چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش مواجه شود. با این حال حس می‌کرد به اعتمادش خیانت شده پس خشمگین گفت:

-        چطور تونستی برش داری؟ تو که دیدی چقدر دنبالش گشتم!

اما پاسخش تنها میزلی بود که ناگهان روی زانوهایش سقوط کرد و چنگی به زمین زد.

-        خدای من، خدای من!

ناله‌های پی در پی او مهلا را وحشت‌زده کرد. درحالی که نمی‌دانست باید دیگران را از وضعیت عجیب پیش آمده مطلع کند، کنار او نشست و دست روی شانه‌اش گذاشت.

-        هی، چه بلایی سرت اومده؟ مشکل چیه میزل؟

صدای گریه‌ی او دوباره بلند شد و این‌بار ناله‌هایش به "می‌خوام از اینجا برم" ختم میشد. مهلا بازوهایش را دور او پیچید و با سردرگمی چشم بست. مطمئن بود دختر در این لحظه خودش نیست، گویا شوکی طاقت‌فرسا به او وارد شده و چنین بلایی سرش آورده بود.

-        بهش نگو... به میزل نگو!

شوکه از آنچه می‌شنید دستش مابین ضربه زدن به کتف او خشک شد و نگاهش خیره به لبه‌ی تخت ماند.

-        من رو از اینجا ببر، لطفا! باید برم بیرون.‌.. همین الان.

مهلا اما توانایی کوچک‌ترین حرکت را در خود نمی‌دید، پس خاموش سخنان گیج‌کننده او را می‌شنید. شانه‌اش از اشک‌های دوستی که تا به حال حتی بغضش را ندیده بود خیس شد. دوستی که حال مطمئن نبود خودش را در آغوش کشیده باشد.

با وحشت از اینکه شخص دیگری میان بازوانش است عقب کشید و چشم به صورت رنگ‌پریده‌ی او دوخت.

-        تو...

با نگاهی برای اطمینان یافتن سر تا پای او را نظاره کرد. سخنان برادرش درمورد اینکه میزل را چهار صبح دیده بود در ذهنش پررنگ شدند. یعنی... امکان داشت که او...

-        تو کی هستی؟

این‌بار صدای مهلا بود که می‌لرزید و در تمنای پاسخی قانع‌کننده چشمان اشک‌آلود میزل را هدف گرفت. و آنچه شنید، این‌بار نگاه خودش را اشک آلود کرد. شاید از وحشت و ناباوری!

-        ریلا!

  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷🌧

 

***

 

[۸ سال قبل]

 

-        مطمئنی؟

مرد سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و نگاه محبت‌آمیزی به فرد رو به رویش کرد.

-        این تمامش بود، فکر کنم کافی باشه.

پیرمرد نفس لرزانی کشید و با لرزشی بیشتر دفترش را بست. درحالی که با سرافکندگی عینک از چشم بر می‌داشت لب گشود:

-        متاسفم پسرم، نمی‌دونستم اینجوری میشه.

پیش از آنکه مرد چیزی بگوید، زن با لبخند دلگرمی‌اش داد.

-        چیزی برای سرزنش کردن خودتون وجود نداره، یک‌جورایی ما ممنون شما هم هستیم.

شانه‌های پیرمرد تکان آرامی خوردند و غم از چهره‌اش رنگ باخت، البته اندکی.

-        من قول میدم که ثابتش کنم.

هر دو لبخند رضابت بخشی زدند و او ادامه داد:

-        حتی اگه خودم برای اثباتش زندگی کوتاهی داشتم، مطمئن میشم یکی بعد از من انجامش بده.

و ناخودآگاه ذهنش سوی نگاهی روشن و اشک‌آلودی پر کشید، نگاهی که فاصله‌ی بسیاری تا آغوش نیازمندش داشت.

-        اون باید میزل باشه درسته؟

لحن هیجان‌زده‌ی زن لبخند خاطرات پیرمرد را پر‌رنگ‌تر نمود و نگاهش را سوی چشمان مشتاقش کشید.

-        فکر نمی‌کردم یادت مونده باشه.

-        اوه نه، اون جزو مورد علاقه‌هام بود. هرچند فقط توی سه جلسه‌ی وداع دیدمش.

پاسخ سریع او خنده‌ای به لب‌های هر دو مرد آورد و سپس این کوبش عصای چوبی بود که برخاست. پارکت‌ها به خوبی اعلام حضور می‌کردند و لوستر کتابخانه‌ی دنج از کشیدن سایه‌ی آن چوب بلند، دست بر نمی‌داشت.

-        متاسفانه برای درمان به اروپا رفته.

زن که مدت‌ها بود دورادور جویای حال میزل میشد به آرامی سر تکان داد. پیرمرد نامه‌ای مهر و موم شده که رنگ آسمان به آن لطافت داده بود، سوی زن گرفت:

-        اگه خواستی بهش نامه بدی با این پاکت بفرست، فقط این‌ها رو می‌خونه.

زن متعجب آن پاکت خالی که از نظرش بی‌دلیل مهر شده بود را گرفت، که به نرمی صدا زده شد.

-        ثنا!

سر بلند شده‌اش برای ثانیه‌ای پیرمرد را خیره نگه داشت، اما طولی نکشید که صدایش دومرتبه در فضای کتابخانه پیچید.

-        ممنون که به فکرشی.

ثنا تنها با لبخندی عمیق سری تکان داد که سکوت ماهان شکسته شد.

-        مطمئن نیستم چقدر ممکنه طول بکشه، حتی خود شما هم نمی‌دونین. با این حال خواهش‌می‌کنم تمام شایعات بی‌اساس رو پاک کنین. کار راحتی نیست، اما این از اون موقعیت‌هاست که سکوت فقط آسیب‌پذیر ترش می‌کنه.

پیرمرد نفس عمیقی کشید و دومرتبه روی صندلی نشست. پاهایش زیادی ناتوان بودند، نه برای وزن جسمش بلکه برای وزن کلماتی که باید جاری می‌شدند.

-        ای‌کاش از همون اول جدی پیگیر می‌شدین. متاسفانه سهل‌انگاری از خودمون بوده، دوباره داریم همه‌چیز‌مون رو نابود می‌کنیم.

سپس کمی به دسته‌ی عصا فشار آورد و افزود:

-        مردمی که ترکیب شده‌ بودن انگار یادشون رفته این درد اصلا از کجا شروع شد.

نیشخند ماهان تنها تاییدی بود که پیرمرد دریافت کرد.

تنها تاییدی که نشان می‌داد خوی انسان فراموش‌کار نیست، این خود انسان است که می‌خواهد فراموش کند. خودش است که بی‌توجه خط قرمز‌ها باری دیگر بهای سرخی‌شان می‌پردازد، این‌ بار به لطف خاطرات به ظاهر پاک شده‌اش.

انسان می‌خواهد فراموش کند که باید تجربه‌های سرخ، درس دوباره تکرار نکردنش را گرفت.

-        بذارین فراموش کنن، بذارین فراموش کنن اما وقتی به یاد میارن همون خاطره‌ی تکراری رو یک واقعیت غیرقابل انکار ببینن.

سپس پس از ایستادن و دستی به لباسش کشیدن ادامه داد:

-        بعضی وقت‌ها لازمه خاطرات رو تار کنی و وقتی‌دوباره همون‌ها برمی‌گردن، برچسب "جدید بودن" جایگاه‌شون رو شفاف‌تر می‌کنه. سرنوشت دلخراش و بی‌رحمانه‌ی عجیبی برای خاطرات پاک‌شده‌ست، مگه نه؟

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸🌧

 

هر سه می‌دانستند که ماهان تایید نمی‌خواهد، تضمین می‌خواد. تضمین اینکه تار و پود این خاطرات برای حک شدن در اعماق وجود انسان‌ها طراحی شود.

-        بهت گفتم که پسرم، تمام تلاشم رو می‌کنم.

ماهان محترمانه‌ سر تکان داد و فضای پر تنش درونش را آرام ساخت.

-        بهتون اعتماد داریم، همگی!

جمله‌ی شیرین او باری دیگر بر چروک‌های پیرمرد افزود و بوی شادی به آنها بخشید.

-‌ منم یکی از اون‌هایی بودم که طبیعت رو مالکانه دوست داشت، اما نه با این عمق و این طرز تفکر توی ذهنم که صاحبش‌ هم منم.

ثنا که دیگر نمی‌توانست سکوت را طاقت بیاورد گفت:

-        چیزی که باید براشون یادآوری بشه اینه که خشم طبیعت تا چه حد می‌تونه ترسناک باشه.

-        مثل رعد و برق؟

صدای پرسش ماهان که با شیطنت در هم آمیخت، مشت کم‌جانی متحمل شد.

- هی این عادلانه نیست، به هرحال هرکسی از یک چیزی می‌ترسه دیگه.

سپس چشم‌غره‌ای برای حال خوش او رفت.

-        به هرحال من منظورم رو رسوندم. از اولش هم ترکیب شدن معامله‌ی صلح ما بود. اون حال و هوا تجربه‌های هیجان انگیز اما دردناکی داشت.

ماهان دستش را روی دست مشت‌شده‌ی او گذاشت و تایید کرد:

-        هیچ‌کس حدس نمی‌زد که طبیعت دست به جنگ با ما بزنه، پس حالا که اوضاع بعد چند سال داره دوباره مثل قبل میشه...

پیرمرد با نگاه جدی‌اش جمله‌ی او را ادامه داد و مصمم بودنش نمایان گشت.

-        باید قبل از شروع خشم طبیعت ازش جلوگیری کنیم.

 

***

 

[برلین، آسایشگاه روانی]

 رنگ‌آمیزی ملایم بافت پرده تنها نگاه ‌خیره‌اش را دریافت می‌کرد، نه حتی تحسینی در دلش. برای او جز بیرون کشیده شدن خودش‌ از این فضای بیمارگونه چیزی ارزش آفرین گفتن نداشت.

- تو فکری.

دکتر با همان تبسم پررنگش روی تخت نشست و به دستان نم‌ناک دختر خیره شد.

-        دوباره رفتی زیر بارون؟

طبق انتظار واکنش سریعی از او دریافت کرد و دستانش مشت شدند.

-        نیاز داشتم.

بدون اینکه از انرژی همیشگی‌اش کاسته شود نگاه او را دنبال کرد و گفت:

-        همه به بارون نیاز داریم، اینطور نیست؟ زیادی به همه‌ چیز میاد.

باز هم سکوت قابل حدس و بازهم دکتری که با صدای گرمش سخن می‌گفت.

-        بارون زیادی به همه چیز میاد، چون کم بودن بلد نیست. حتی اگه نم‌نم هم باشه، کیلومتر‌ها مساحت رو تحت سلطه‌ی جو شاعرانه‌ای قرار میده که ازش ساختن. بارون جزو بخشنده‌ترین احساسات آسمونه.

دختر این‌بار با مکث چشم به دکتری دوخت که نیم‌رخ قاب گرفته با عینکش قابل رویت بود.

-        یا شایدم معصوم‌ترین لبخندِ خیسِ آسمان؟

لب‌های دکتر که برای بیشتر کش آمدن می‌رفتند با زیرکی جمع شدند. رنگ تعجب به نگاهش پاشیده شد و این‌بار مستقیم به چشمانش پر حرف مقابلش خیره شد.

-        کی گفته بارون اشک آسمونه؟ این فقط یک اجبار دست جمعی از سمت ما بود تا برای خودمون از بارون بت بسازیم، بتی که نماد اشک ریختنه.

-        و اگه این نماد برای بارون اشتباهه، چی درسته؟

دختر تَری انگشتانش را با به هم کشیدن‌شان به هم لمس نمود و مطمئن لب زد:

-        نماد شادی غیرقابل وصفی که حتی توی وسعت آسمون نمی‌گنجه. نماد وقتی که آسمون با تمام وجودش لبخند زد و حس شادی تپش‌های قلبش اینقدر لبریز شد که از چشم‌هاش به بیرون سقوط کرد.

-        این اشک نیست؟

-        نه! این یک لبخندِ خیسه، لبخند خیس آسمون که هیچ‌وقت کم بودن بلد نیست.

 

 

 

 

 

  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۹🌧

 

***

 

[حال]

صدای ناله‌های دختر لحظه‌ای قطع نمی‌شدند و این افرادی که به تماشایش نشسته بودند را وحشت‌زده می‌کرد. درواقع نه مهلا و نه مهدی و سامی که با پیژامه راهی کویر شده بودند نمی‌توانستند درست فکر کنند.

یافتن دلیل برای علت این پریشان‌احوالی شخصی که درون میزل بود در حالت عادی دشوار به نظر می‌رسید، چه برسد به اینکه تازه از خواب بیدار شده باشند.

-        با اینکه حس می‌کنم احمق‌تر از قبل شدم ولی بازم توضیح می‌خوام.

سام پیش از خمیازه‌ی بلندبالایش زمزمه کرد و اخم‌های مهدی را بیشتر درهم کشید.

-        تا حالا نشنیدم که کسی رو زیر شن و ماسه دفن کنن، پس این دقیقا داره سر مقبر کی زار می‌زنه؟

-        به اینجا می‌خوره که پاتوق جن‌ها باشه، نکنه تسخیرشده‌ای چیزیه؟

مهلا که تمرکز کافی برای تحلیل حوادث پیش آمده را نداشت با کلافگی چشم روی هم فشرد و نالید.

-        باور کنین تخلیل‌های عجیب غریب‌تون هیچ کمکی بهمون نمی‌کنن، دو دقیقه ساکت باشین!

سپس طی یک تصمیم ناگهانی به جلو گام برداشت و بازوی دختر را گرفت.

-        میزل...

پیش از آنکه بتواند ادامه دهد، تارهای خاکستری و چشمان نقره‌گون دختر زبانش را بریدند. درست همانند مهتابی در دل شب در چهره‌اش می‌درخشیدند و پوست خیس از اشکش را براق می‌ساختند.

مهدی که حال و روز خواهرش را دید اخمی کرد و سویش گام برداشت. می‌توانست درخشش عجیبی که از میزل ساتع میشد را ببیند و حال... او نیز مانند مهلا حیرت‌زده بود.

سال دختر به آرامی بر شن‌های نرم فرود آمد و دیگر پوششی برای مخفی نگه داشتن این راز بزرگ نماند. شاید حق با سام بوده میزل تسخیر شده بود.

-        ت... تو... چطور...

لحن شکننده‌ی دختر کلام مبهوت مهدی را برید‌.

-        اون تالاب... تالاب کجاست؟

نگاه معنا دار آن خواهر و برادر حرف‌های بسیاری با یکدیگر رد و بدل کرد‌. میشد به میزل نزدیک باشند و اشتیاقش برای یافتن تالاب را ندانند؟

-        ما... یعنی من فکر نمی‌کنم دیگه وجود داشته باشه.

زمزمه‌ی سامی که دیگر خواب‌آلود به نظر می‌رسید سر هر سه را چرخاند. دست به سینه و با جدیتی کم‌سابقه‌ای به میزل یا ریلا خیره بود.

بغض دختر باری دیگر در مرز شکستن قرار گرفت و مهلا که از وضعیت پیش آمده و مشاهده‌ی این اوضاع دوستش به ستوه آمده بود او را در آغوش کشید. منکر ترسش نمیشد اما با این وجود انسانین حکم می‌کرد کمکش کند.

-        فکر کنم بدونم اینجا چه خبره...

سام باری دیگر توجه همه را جلب کرد و با تر کردن لبش، نگاه عجیبی به ریلا کرد.

-        درمورد بیماری چند شخصیتی چیزی شنیدین؟

 

***

 

-        اگه واقعا راست باشه الان هیچی یادش نیست.

-        میگم... نباید به بابابزرگش خبر بدم؟ شماره‌اش رو دارم‌ها!

-        به زور خوابوندیمش و دوست دارم بدونم الان دقیقا دلیل این داد زدن‌هاتون یعنی چی!

-        هی ما فقط داریم...

-        چه خبره؟

صدای آرام دختر هرسه را از جا پراند و در کسری از ثانیه سوی تخت کشاند.

-        میز... یعنی ریلا، تو حالت خوبه؟ دیگه درد نداری؟

اخم‌های درهم تنیده‌ی دختر پاسخ درستی برای تشویش آنها نبود، البته پیش از آنکه لب به سخن بگشاید.

-        ریلا دیگه کیه؟

-        اوه لعنت! نکنه سه تان؟

  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰🌧

 

لحن شگفت‌زده‌ی سام باعث شد نگاه ناخوانای میزل او را هدف بگیرد. درحالی که به شدت احساس خستگی و سردرگمی داشت نیم خیز شد. از آنجایی که هر سه آنها کنارش بودند مطمئن بود حادثه‌ای رخ داده.

-        تو... تو واقعا خودشی؟

مهلا محتاطانه روی تخت نشست و سر تا پای او را برانداز کرد. به هر حال که از ظاهرش چیزی نمی‌توانست بفهمد جز...

گویا مهدی ذهنش را خوانده باشد، به سرعت چنگی به شال روی سر میزل زد. آن را برای فرار از درخشندگی موهایش خوب روی سرش چفت کرده بودند.

-        چه غلطی می‌کنی؟

فریاد خشمگین میزل هیچ اهمیتی برایشان نداشت و برعکس باعث شد در کنار تارهای قهوه‌ای روشنی که می‌دیدند، بیشتر ایمان بیاورند که این خود میزل است.

و البته که برای دختر مهم نبود موهایش دیده شوند، اما این یک جور بی‌احترامی محسوب میشد و او برای گذشتن از این موضوع زیادی کلافه به نظر می‌رسید.

-        اوه خدای من اون خودشه!

ابتدا لحن هیجان‌زده‌ی مهلا به گوش میزل رسید و سپس بازوانی که با تمام قدرت فشارش می‌دادند.

میزل حس توخالی بودن داشت، گویا بخشی از ذهنش آسیب دیده بود و این احساساتی که تجربه می‌کرد مربوط به همان قسمت بودند. دستانش حتی برای حلقه شدن دور بازوی مهلا یا حتی دور کردنش بلند نشدند.

به خوبی می‌توانست حس کند چیزی سر جای خودش نیست!

مهدی آرام خواهرش را که زمزمه‌های نامفهومی زیر گوش میزل کرد از او دور کرد. نمی‌توانست به نگاه میزل که متشکر به نظر می‌رسید واکنش نشان دهد چرا که در حال حاضر سکوت را ترجیح می‌داد.

حتی سام که شب گذشته سخنرانی بلندبالایی درمورد شرایط این افراد کرده بود با وجود مقاله‌های خواهرش که در ارتباط با این افراد مطالعه کرده بود، حس می‌کرد هیچ چیزی نمی‌داند.

-        میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟

میزل بلند تر از حد معمول گفت و با همان اخم‌های درهمش چهره‌های آشفته‌شان را نگریست. پیژامه‌ی سام نیز کمکی به شک آزاردهنده‌اش نمی‌کرد.

با تمام وجود دعا می‌کند آنچه می‌اندیشد حقیقی نباشد.

-        خب... خب تو تب کردی و...

لب‌های به هم فشرده‌ی مهلا در واکنش به کلام مهدی باعث شد ملافه را در مشت بفشارد.

-        واقعا؟!

تمسخر آمیز خندید و نگاهی به اطراف انداخت. نه دستمال خیسی و نه قرصی، حتی حس نمی‌کرد موهایش زیاد عرق کرده باشند.

سردرد ناگهانی‌اش نمی‌توانست دلیل یک تب بی‌دلیل باشد، به هیچ عنوان!

-        شبیه احمق‌‌ها به نظر می‌رسین!

میان خنده‌های عصبی‌اش لب زد و سام با کلافگی دست به سینه شد.

-        درواقع با این پیژامه‌ی راه‌راه و موهای ژولیده، بیشتر شبیه دلقک‌‌هام!

نگاه تیز میزل قفل چهره‌ی طنزش شد با این حال سام لبخندش را کم‌رنگ نکرد. میزل از بیماری‌اش با خبر بود، شک نداشت!

پس گامی به جلو برداشت و اتصال چشمان‌شان را قطع نکرد.

-        دوست داری چی بشنوی؟ اینکه مثل روانی‌ها تا صبح گریه می‌کردی؟

-‌ چرا چرت میگی؟

هشدار مهدی و نگاه خواهرش که تیربارانش می‌کردند را نادیده گرفت و ادامه داد:

-        یا اینکه به طرز شگفت‌انگیزی خودت نبودی؟

-         قرارمون این نبود سام!

پیش از آنکه سام باری دیگر جوابش را دهد، میزل با خشم لب گشود.

-        پیووِرِ¹... پیووِرِ‌... اون لعنتی برگشته!

 

* Piovere در زبان  ایتالیایی به معنای باران است.

  • لایک 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...