رفتن به مطلب

:سیب خونین| ELکاربر انجمن نودهشتیا


ELFLokee
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: C+

 

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سیب خونین
به قلم: EL کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: تخیلی، فانتزی، ترسناک 

خلاصه:

آلما یک کالبد شکاف ترکیه‌ای هست که سر و کارش با جنازه‌ها هست. اون هر روز با جنازه‌های ترسناک و نیمه سوخته و تیکه‌پاره‌های زیادی روبه‌رو می‌شد، اما یک روز، یه محموله سری از طرف ارتش، برای سردخونه‌ای که اون کار می‌کنه، می‌فرستند.

محموله‌ای که توش یه انسان نبود، بلکه توش یه خون‌آشام بود. قضیه خون‌آشامها توی زندگیش به اینجا ختم نمی‌شه. مدتی نمی‌گذره که آلما یه حقایقی در مورد خودش که از قضا به خون‌آشام‌ها ربط داره، می فهمه و...

 

مقدمه:

 

فکر می‌کردم بعداز قضیه اون محموله سری، دیگه همه چی تمومه و مثل ثابق می‌شه، اما زهی خیال باطل!
این محموله خودش شروع ماجرای اصلی بود ؛
ماجرایی که من رو از خونه‌ام و کشورم فراری داد و ازم یه قاتل حرفه‌ای ساخت.

 

ویراستار: @ nina4011

@ M.M☆ویژه☆

صفحه‌ی نقد رمان

ویرایش شده توسط nina4011
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 71
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

استانبول-آلما

بعداز بررسی پارچه سفید رو روی صورت زخمی مقتول که یه دختر جوون کم سن سال حدود پانزده یا چهارده ساله بود که دیشب مرده بود کشیدم و از روی زمین بلند شدم و به سمت کارگاه ندیم رفتم اون مثل همون استایل پنج سال قبلش رو داشت یه پیرهن ساده مشکی و با شلوار لی تنش بود و بقیه اعضای گروه تحقیقاتی دورش جمع شده بودند و باهم در مورد این پرونده حرف می‌زدند. 

رفتم جلوی اون ایستادم و همزمان همه نگاه ها روی من خیره شد چون من کالبد شکاف گروه بودم و بیشترین اطلاعات اولیه رو من به دست می‌آوردم خطاب به کارگاه ندیم با لحن خونسردم گفتم:

- کاراگاه! شما درست حدس زده بودبد، قتل این دختره رو به اون قتل‌های زنجیره‌ای اخیر ربط داره؛ اگه کاری ندارید با اجازه من برم، دیر وقته؟

ندیم جواب داد:

- نه دیگه، می‌تونی بری.

من یه لبخندی بهش زدم و گفتم:

- ممنونم.

از صحنه جرم خوشم نمی‌اومد خیلی سریع از کلوپی  که قتل رخ داده بود، بیرون اومدم.

کنار خیابون تاکسی زرد رنگی به سمت خوانه‌ام گرفتم و در صندلی عقب ماشین ‌‌نشستم

موبایل قدیمی‌ام که نزدیک چهارساله باهاش کار می‌کنم و چند خط روی صحنه اون افتاده بود و یک قالب ساده قرمز داشت را از کیف سرمه‌ای رنگ ساده‌ام که اندازه‌ی یک کیف دستی هست و همیشه با خودم دارمش و با زنجیر بلندی که بهش وصل هست و روی شونه ام هست در آوردم و مثل مشغول چک کردن پیام های واتس‌آپم شد‌م.

همیشه بیشتر پیغام های ضروری‌اش از مامانم و بقیه رفقام رو اینجا رد و بدل می‌کردم. 

پی‌وی مامان بود، اون امروز هیچ لیست خریدی برام نفرستاده بود، در کمال ناباوری آیلین خواهر کوچیک که ازش خوشم نمیاد و این رابطه بد ما هم دو طرفه هست هفده تا پیام داده بود.

 اسمش لمس کردم اما همین که باز کردم با اعلان هایی که واتس اپ برای نشان دادن پاک کردن پیام های او فرستاده بود مواجه شدم .

در همین لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم استادم روی صفحه گوشیم افتادچو

فلش سبزش رو کشیدم و گفتم:

- الو؟

عاشیه استادم با صدای لرزیده که نشون می‌داد که یک اتفاق بدی براش افتاده او چقدر ترسیده هست گفت:

- الو آلما، کجایی؟

من با لحن خونسرد و آرومم گفتم :

- تازه از سر صحنه جرم بیرون اومدم. چی شده، مشکلی پیش اومد؟

عاشیه با همان لحن قبلی که اکنون بیشتر شبیه  فریاد زدن بود. جواب داد:

- هر چی سریع‌تر خودت رو به سرد خونه برسون از طرف ارتش یه محموله سری اومده.

با شنیدن کلمه ارتش حسابی تعجب کردم قطعا مسئله مهمی بود و نمی‌تونستم ساده از کنارش بگذرم در جواب عاشیه با لحن سریعی گفتم:

- الان اومدم.

بعدش خطاب به راننده گفتم :

- آقا ببخشید مشکلی برام پیش اومد می‌تونید مسیرتون رو عوض کنید.

راننده که یک پیر مرد حدودا پنجاه ساله بود با مهربانی‌ گفت:

- بله دخترم شما آدرس رو بدید شما رو سریعا به اونجا می‌رسونم.

آدرس سردخانه‌ای که در توش کار می‌کردم رو بهش دادم و راننده مسیرش را به سمت مقصد جدید تغییر داد.

در بین راه  دائما ذهنم پر از سوال بود خیلی هیجان زده و کنجکاو بودم بفهمم ، ارتش واسه چی یک محموله به اونجا بفرسته؟ چه چیز مهمی است که ارتش دخالت کرده؟ شاید یه شخص معروفی از دنیا رفته و یا به قتل رسیده که  نمی‌خواهد سر و صدا بکند !

.

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
تغییر لحن و راوی🍨
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوم

زمان نمی‌گذشت آنقدر استرس و هیجان داشتم که زمان برام به شدت کند بود احساس می‌کردم باز توی کلاس ریاضی ام و زمان خوابش برده و خیال حرکت کردن نداره.

بالاخره بعداز گذشتن از یک ترافیک یک ساعته که اصلا سابقه نداشت رسیدم.

تاکسی من رو سردخونه پیاده کرد و کرایه رو پرداخت کردم، دوان- دوان وارد سردخانه شدم.

مثل همیشه با خوش ‌رویی یه سلامی به نگهبان کردم و وارد رواهرو اصلی سرد خانه شدم.

راهرو اصلی سرد خونه یه راهرو طولانی بود که زمینش با کاشی‌های زرشکی و دیوارش با کاغذ دیواری‌های هم رنگ ست تزئین شده بود و کلی در اتاق مختلف که هر کدوم برای انجام یه کاری بود، وجود داشت.

به اتاق استاد رفتم، در زدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

- استاد، آلما هستم، اجازه هست بیام تو؟

استادم با صدایی که به وضوح ازش می‌شد میزان استرسش رو می‌توان درک کرد از پشت در گفت:

- آره، بیا تو.

دستگیره در رو چرخوندم و در را باز کردم

همین که پایم رو توی اتاقش گذاشتم، عاشیه زود به سمت من امد و با سرعت بالایی کیفم رو از شونه ام در آورد و روی میزش گذاشت و با صدای لرزیده گفت:

- اوضاع خیلی خرابه.

بعد به سمت رخت آویز رفت که روپوش سفیدی از اونجا برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت:

- ارتش یه محموله برامون فرستاده، باید زودتر کارش رو تموم کنیم؛ زیاد وقت نداریم.

من همون طور که داشتم روپوش رو می‌پوشیدم، با تعجب پرسیدم:

- مگه چی فرستاده؟

عاشیه در حالی که دکمه رو پوشش رو می‌بست گفت:

- نمی دونم چطور بگم، باید خودت ببینی.

 

بعداز اینکه آماده شدیم هر دو همزمان از اتاق مدیریت بیرون رفتیم و با قدم های سریع که بیشتر شبیه دویدن بود وارد سالن کالبد شکافی شدیم و وارد یکی از اتاق های اون شدیم.

روی سکو یه جنازه بود که روی پارچه سفید کشیده بودند.

یک برآمدگی بزرگ در سینه اش بود که باعث بالا رفتن پارچه شده بود که نشان می‌داد هنوز چاقو را از سینه مقتول جدا نکرده‌اند.

مثل همیشه روی میز کنار سکو که وسایلمون چیده و آماده کرده بود به سمت اونا رفتم و از کنار وسایل ماسک هامون برداشتیم و روی صورتمون زدیم تا از بوی بد و غیر قابل جنازه ها پیشگیری کنیم.

با پوشیدن دستکش هامون کاملا آماده شدیم.

من هیجان زده و کنجکاو و عاشیه و نگران استرس داشت.

عاشیه نفس عمیقی کشید و با سه شماره توانست استرس خودش رو کنترل کند سپس با لحن محکم و قاطعی خطاب به شاگردش گفت:

- آماده‌ای؟

من هم با لحن محکم و خون سردی گفت

- بله، آماده‌ام.

من برای یک انسان اماده بودم اما کنار کشیدن پارچه سفید از روش چشمام تا آخرین حد باز شد‌.

با دیدن چیزی که رو به روی من قرار گرفته بود. یک هیولای به تمام معنا بود اون یه خون آشام بود.

دهنش باز مونده بود پر از سیر بود و چشماش از حدقه بیرون زده بود طوری که آلما احساس می‌کرد که خون آشام به او نگاه می‌کنه و قصد داره بلند بشه و اون رو بخوره.

با دیدنش یه جیغی کشیدم چند قدم به عقب رفتم

و به دیوار سرد اتاق برخورد کردم و از شدت ترس پاهام سست شدن و روی زمین افتادم.

من با ترسناک‌ترین جنازه‌ها که بر اثر سوختگی شدید مرده بودند، رو دیده بودم؛ ولی این فرق می‌کرد،چشم‌هاش از حدقه دراومده بود. پوستش زیادی سفید بی روح بود و از اون ترسناک‌تر، دندون‌هایی داشت تا زیر چونه‌اش هم بیرون زده بود و هر لحظه امکان داشت زنده بشه و من رو بکشه.

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

عاشیه به سمت من اومد و جلوم زانو زد و گفت:

- آلما نترس، اون مرده؛ نمی‌تونه بهت صدمه بزنه.

من با کلافگی همان طور با کلافگی موهام رو چنگ می‌زدم گفتم:

- اینی که اینجاست، چیه واقعا؟ یه خون آشام هست؟

عاشیه با لحن آرامی برای آرام کردن من گفت:

- می‌دونم باورش سخته ولی آره، این یه خون آشام هست. ارتش می خواد با کمک ما، مغز خون‌آشام رو بیرون بکشه و روش تحقیق کنیم.

من هنوز به شدت می‌ترسیدم و از شدت ترس تسلطی روی کنترل لرزش دست پام نداشتم با ترس و صدای لرزیدع:

- نه نه، من نمی تونم! این کار از من ساخته نیست.

بعد تن صدام رو بالا برد پرسیدم:

- اگه یه وقت موقع کالبد شکافی زنده بشه، چی؟

عاشیه جواب داد:

- نه، هیچیش نمی‌شه. دهنش رو پر سیر کردیم و قلبش کاملا سوراخ شده.

 مدتی بعد 

  عاشیه برام یک لیوان آب قند درست کرد تا کمی حالم بهتر بشه 

من که به شدت وحشت کرده بود نای تکان خوردن نداشتم و که روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده بودم

عاشیه به سمت من اومد رفت و لیوان رو بهم داد.

 توی شوک شدیدی قرار گرفته بودم و تن بدنم لرز داشت مطمئن بودم رنگ صورتم مثل پوست اون خون آشام شده بود.

با دستای لرزان لیوان رو ازش گرفتن چند جرعه ازش خوردم.

انقدر ترسیده بودم که نمی تونستم جز خون آشام به هیچ چیز دیگه ای نگاه کنم.

این زل زدن ناخودآگاه بود اصلا دلم نمی‌خواست بهش نگاه کنم ولی نمی‌تونسنم چشم ازش بردارم.

تو دلم همش چیزی بهم هشدار می‌داد هشدار زنده شدنش

عاشیه دوباره گفت:

- حالت الان چطوره؟ می تونی بیای کمکم کنی؟

واقعا برام جای سوال بود اون چطور با سه شماره جوری آروم گرفت که الان داره من رو آروم می‌کنه چرا ازش نمی‌ترسه‌.

من با ترس و با لحن ملتمسانه‌ای گفتم:

- می‌شه من رو معاف کنید؟

عاشیه باناراحتی جواب داد:

- نه عزیزم نمی تونم، تو تنها دختری هستی که از قرص بودن دهنش اعتماد دارم. بیا نترس، کمکت می کنم باهاش کنار بیایی.

بعدش دستم رو گرفت و من رو از روی زمین بلند کرد و به سمت جنازه برد.

پارچه رو دوباره روی اون کشید و صورتش رو کاملا پوشوند جوری که فقط پیشونیش دیده می‌شد شد و بعدش گفت:

- دیگه صورتش رو نمی‌بینی، فکر کن اونی که زیر دستت هست یه انسانه.

 

 

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

من باشه‌ای گفتم و بعدش عاشیه با انرژی بالا گفت:

- خب بریم که ترشح مغز رو شروع کنیم؛ چاقو برش رو بده.

با دست‌های لرزان، چیزی که ازم خواسته بود رو از داخل سینی مسی پیدا کردم و به عاشیه دادم و اون شروع به بریدن کاسه سرش کرد

بعداز اتمام کارمون که چندین ساعت طول کشید در نهایت 

عاشیه بالبخند رضایت‌مندی گفت:

- کارت عالی بود. برای این‌ کارت، آخر ماه اضافی حقوق دریافت می کنی و یادت نره به کسی چیزی نگی، حتی به مادرت؛ اگر نه تو دردسر بدی می‌افتی.

من غریدم:

- اصلا بگم! کی باور می‌کنه؟

عاشیه یه خنده‌ای کرد و گفت :

- هیچکس.

من با بهت زده از اتاق کالبد شکافی بیرون اومدم و به سمت آبدار خونه رفت و آن جا دست و صورتش را شستم و لباسام رو عوض کردم و از اونجا بیرون اومدم.

هنوز توی شوک بودم با اینکه باهاش شوخی کردم ولی حالم اصلا خوش نبود.

لرزش عصبی و بی امان دستام ترسم رو لو می داد.

از اون مکان منحوس بیرون اومدم هوا کاملا تاریک شده بود از کنار خیابون یه تاکسی به سمت خونه‌ام گرفتم.

 داخل تاکسی هنوز هم نمی‌تونستم از فکر اپن خون آشام بیرون بیام.

سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم.

دیگه به چشمام به هیچی اعتقاد نداشتم.

خدا می‌دونه این آدمایی که من می‌بینم کدوماشون واقعا آدمن.

نکنه اون تنها خون آشام نبوده باشه. خدا می‌دونه چقدر ازشون گرگینه یا آدم فضایی باشن.

فکر نکنم هیچی توی این دنیا با منطق جور باشه 

نکنه اصلا این راننده آدم نباشه

- خانم رسیدیم نمی‌خواین پیاده بشین.

انقدر افکارم درگیر خون آشام‌ها و موجودات ماورا طبیعی بود که نفهمیدیم کی به خونه رسیدم.

باصدای راننده، به خودم اومد با هول گفتم:

- بله بله، ممنونم.

 از ماشین پیاده شدم و کرایه را حساب کرد‌‌م.

به سمت در قرمز رنگ خونه‌ام رفتم و کلید انداختم، و وارد خونه شدم.

کفش‌های اسپرت سیاهم رو پشت در، درآوردم؛ مستقیم به سمت پله‌ها رفتم و به سمت طبقه بالا که اتاقم اونجا بود رفتم.

همین طور که داشم از پله‌ها بالا می‌رفتم 

مامان از آشپزخونه که دقیقا زیر پله‌ها بود، بیرون اومد و ملاقه به دست باعصبانیت غرید:

- آهای دختر، چرا انقدر دیر برگشتی؟

بدون این‌که بهش نگاه کنم گفتم:

- پیش عاشیه بودم کار امروزم خیلی سخت بود طول کشید.

اون که اصلا به حرف‌هام گوش نمی‌کرد شروع به غرغر کردن کرد و گفت:

- چرا رنگ و روت پریده؟ چه بلایی سرت اومده؟ اصلا هر بلایی سرت بیاد..

بهش توجهی نکردم دیگه از دعوا کردن با او خسته شده بودم کلا از زندگی کردن خسته شده بودم.

وارد اتاقم شدم و لباسام رو عوض کردم یه تاب سفید با شلوار گلگلی قرمز پوشیدم و روی تخت ولو شدم.

هنوز نمی‌تونستم قضیه خون آشام رو هضم کنم هنوز خوف داشتم می‌ترسیدم اون آخرینش نباشه.

از شدت کلافگی سرم داشت می‌ترکید کل کاسه سرم درد می‌کرد 

سرم رو زیر بالش بردم تا کمی آروم بشم ولی فایده‌ای نداشت از روی تخت بلند شدم و به سمت رخت آویز لباسم رفتم و از کیفم یه مسکن ضد سر درد بیرون آوردم و بدون آب انداختم و دوباره روی تختم ولو شدم.

~~~

چند ساعت بعد با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم

چشمام رو باز کردم و دیدم هوا هنوز تاریکه و خورشید هنوز بالا نیومده 

سر دردم کمی کم شده بود یه فحشی زیر لب به آدم پشت خط دادم اون رو چشم بسته از کنار بالشم برداشتم و نیم‌نگاهی به صفحه گوشی انداختم و اسم ندیم روش افتاده بود.

 

 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

خواب از چشمام پرواز کرد زود نشستم و خودم را صاف کردم

یک دغدغه ذهنی لازم داشتم تا خون آشام ها رو فراموش کنم و چی بهتر از یک پرونده جنایی و یک سرفه‌ای برای صاف کردن صدام کردم، فلش سبز رو کشید و گفتم:

- بله؟

ندیم با عجله، تند-تند گفت:

- سلام آلما، می تونی خودت رو زود برسونی؟ انگار یه سرنخ‌هایی از این پرونده جدیده پیدا کردیم، بهت نیاز دارم.

من در جوابش گفتم:

- باشه، آدرس اس‌ام‌اس کن بیام.

ندیم جواب داد:

- بیا دفترم، آدرس رو داری دیگه؟

من با لحن عادی و بی حسم گفتم:

- باشه الان میام

بعدش گوشی رو قطع کردم از روی تخت بلند شدم، مستقیم به سمت کمد لباسش رفتم.

این کمد در واقع کمد مشترک من آیلین بود؛ هر کسی این کمد رو میدید از وضع لباس‌ها می فهمید که این کمد ماله یه نفر نیست، چون یه گوشه پر از لباس و کیف‌های رنگی-رنگی بود، یه گوشه هم پر از لباس‌های مشکی و خاکستری که تم تیره داشتند بود‌.

زود یه شلوار جین خاکستری و یه پیراهن چهارخونه دخترانه سیاه_زرشکی پوشیدم و تیپ اسپرت زدم و مثل همیشه کیف سرمه‌ای رنگم را برداشت.

کیف عضو جدا نشدنی از من بود باید همه جا پیشم باشه و اگر نه حس بدی بهم دست میده احساس می‌کنم یه چیزی کم دارم باید یه کیف حتما باشه

سریعا از خونه بیرون اومدم و از خیابون سر کوچه یه تاکسی به سمت دفتر کار ندیم گرفتم.

بازم توی تاکسی اون افکار مزاحم اذیتم می‌کردند منی که با ترس غریبه بودم اما این روزا بدجور دامن گیرم شده‌.

هر چقدر می‌خوام فرار کنم اما نمی‌تونم اون همیشه باهام هست.

تاکسی من را جلوی کلانتری پیاده کرد.

وارد کلانتری شدم و مثل همیشه گوشی و مدارک مهم داخل کیفم رو به نگهبانی تحویل دادم، وارد سالن اصلی شد.

انتهای سالن، یه راه‌پله بود، از اون راه‌پله‌ها بالا رفتم، به طبقه دوم رسیدم اتاق ندیم درست سمت چپ پله بود یک در چوبی قهوه‌ای رنگ داشت‌.

در زدم و وارد شدم همه گروه تحقیقاتی اون‌جا جمع شده بودند یک سلامی به همه دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم فکر کنم باز یه جلسه فوری پیش اومده بود.

همه خسته بودند خواب از چشمشون می‌بارید همه خمیازه می‌کشیدند منم از این استثنا قائل نبود.

 وسط میز پر لیوان کاغذ هایی بود که توش قهوه سرو شده بود معلوم بود خیلی ها کل شب رو بیدار مونده بودند‌.

نگاهی به ساعت دیواری انداختم عقربه ها ساعت یک ربع مانده به شیش رو نشون می‌داد.

یک پیرمرد که نزدیک چهل سال داشت و بیش از نیمی از موهای اون سفید و خاکستری بودند و هیچ ریشی توی صورتش نداشت و من حدس می‌ بازجوی تیم باشد که کنار ندیم نشسته بود، و با صدای خواب آلود در حال سخن رانی بود:

- ... من با خانواده هر چهار دختر حرف زدم، هر چهارتاشون گفتند که مقتول توی هفته‌های اخیر، زیاد از خونه بیرون می‌رفتند.

روی بدنش از جمله گردنش، زخم‌های عجیبی ظاهر شده بود و به کسی نمی گفت که اینا ماله کی هستند. و رفتارشون یکم عجیب بود پیام می‌دادن و پاک می‌کردن بیشتر توی پیاماشون اعداد عجیب و غریب می‌فرستادن و پاک می‌کردن.

این جمله آخر رو که گفت یهو فکرم به سمت آیلین رفت.

نکنه پیامای دیروزش اتفاقی نباشه نکنه اون قراره قربانی بعدی باشه.

چون اونمپارت ۵

خواب از چشمام پرواز کرد زود نشستم و خودم را صاف کردم

یک دغدغه ذهنی لازم داشتم تا خون آشام ها رو فراموش کنم و چی بهتر از یک پرونده جنایی و یک سرفه‌ای برای صاف کردن صدام کردم، فلش سبز رو کشید و گفتم:

- بله؟

ندیم با عجله، تند-تند گفت:

- سلام آلما، می تونی خودت رو زود برسونی؟ انگار یه سرنخ‌هایی از این پرونده جدیده پیدا کردیم، بهت نیاز دارم.

من در جوابش گفتم:

- باشه، آدرس اس‌ام‌اس کن بیام.

ندیم جواب داد:

- بیا دفترم، آدرس رو داری دیگه؟

من با لحن عادی و بی حسم گفتم:

- باشه الان میام

بعدش گوشی رو قطع کردم از روی تخت بلند شدم، مستقیم به سمت کمد لباسش رفتم.

این کمد در واقع کمد مشترک من آیلین بود؛ هر کسی این کمد رو میدید از وضع لباس‌ها می فهمید که این کمد ماله یه نفر نیست، چون یه گوشه پر از لباس و کیف‌های رنگی-رنگی بود، یه گوشه هم پر از لباس‌های مشکی و خاکستری که تم تیره داشتند بود‌.

زود یه شلوار جین خاکستری و یه پیراهن چهارخونه دخترانه سیاه_زرشکی پوشیدم و تیپ اسپرت زدم و مثل همیشه کیف سرمه‌ای رنگم را برداشت.

کیف عضو جدا نشدنی از من بود باید همه جا پیشم باشه و اگر نه حس بدی بهم دست میده احساس می‌کنم یه چیزی کم دارم باید یه کیف حتما باشه

سریعا از خونه بیرون اومدم و از خیابون سر کوچه یه تاکسی به سمت دفتر کار ندیم گرفتم.

بازم توی تاکسی اون افکار مزاحم اذیتم می‌کردند منی که با ترس غریبه بودم اما این روزا بدجور دامن گیرم شده‌.

هر چقدر می‌خوام فرار کنم اما نمی‌تونم اون همیشه باهام هست.

تاکسی من را جلوی کلانتری پیاده کرد.

وارد کلانتری شدم و مثل همیشه گوشی و مدارک مهم داخل کیفم رو به نگهبانی تحویل دادم، وارد سالن اصلی شد.

انتهای سالن، یه راه‌پله بود، از اون راه‌پله‌ها بالا رفتم، به طبقه دوم رسیدم اتاق ندیم درست سمت چپ پله بود یک در چوبی قهوه‌ای رنگ داشت‌.

در زدم و وارد شدم همه گروه تحقیقاتی اون‌جا جمع شده بودند یک سلامی به همه دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم فکر کنم باز یه جلسه فوری پیش اومده بود.

همه خسته بودند خواب از چشمشون می‌بارید همه خمیازه می‌کشیدند منم از این استثنا قائل نبود.

 وسط میز پر لیوان کاغذ هایی بود که توش قهوه سرو شده بود معلوم بود خیلی ها کل شب رو بیدار مونده بودند‌.

نگاهی به ساعت دیواری انداختم عقربه ها ساعت یک ربع مانده به شیش رو نشون می‌داد.

یک پیرمرد که نزدیک چهل سال داشت و بیش از نیمی از موهای اون سفید و خاکستری بودند و هیچ ریشی توی صورتش نداشت و من حدس می‌ بازجوی تیم باشد که کنار ندیم نشسته بود، و با صدای خواب آلود در حال سخن رانی بود:

- ... من با خانواده هر چهار دختر حرف زدم، هر چهارتاشون گفتند که مقتول توی هفته‌های اخیر، زیاد از خونه بیرون می‌رفتند.

روی بدنش از جمله گردنش، زخم‌های عجیبی ظاهر شده بود و به کسی نمی گفت که اینا ماله کی هستند. و رفتارشون یکم عجیب بود پیام می‌دادن و پاک می‌کردن بیشتر توی پیاماشون اعداد عجیب و غریب می‌فرستادن و پاک می‌کردن.

این جمله آخر رو که گفت یهو فکرم به سمت آیلین رفت.

نکنه پیامای دیروزش اتفاقی نباشه نکنه اون قراره قربانی بعدی باشه.

چون اونم زیاد بیرون می‌ره و...

 زیاد بیرون می‌ره و...

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۶ 

نه نه امکان نداره دختر زبونت رو گاز بگیر 

توی این فکرا بودم که یهو با شنیدن صدای کارگاه که من رو صدا می‌زد به خودم اومدم.

یه بله‌ای گفتم 

ندیم که زیر چشمش سیاه شده بود و نشون می‌داد کل شب رو بیدار مونده و حسابی خسته شده است و چشماش تقلا می‌کنند تا ذره‌ای بخوابند یه نگاهی یه من کرد و با همان لحن سرد جدی‌اش و با صدای خواب آلود پرسید:

- تو تایید می کنی.

بعدش خمیازه‌ای کشید و دستش رو جلوی دهنش گذاشت و

من جواب دادم:

- بله همون طور که نوشته بودم اونا یه زخم‌هایی داشتند که قبل از فوت توی بدن به ویژه گردن ایجاد شده بود.

بعدش ندیم خطاب به معاونش یلدیز گفت:

- برو ببین تو گوگل وسیله شکنجه ای می‌تونی پیدا کنی توی گردن تمرکز کنه.

یلدیز یه باشه ای گفت و بعدش ندیم ختم جلسه رو اعلام کرد.

بدون هیچ حرفی از دفترش بیرون رفتم.

ولی هنوز از فکر اون پیاما بیرون نمی اومدم.

دائما دو جمله آخرش توی ذهنم اکو می‌شد

 رفتارشون یکم عجیب بود پیام می‌دادن و پاک می‌کردن بیشتر توی پیاماشون اعداد عجیب و غریب می‌فرستادن و پاک می‌کردن.

باید زودتر به خونه برگردم و قبل از اینکه اون بیرون بره گردنش رو چک کنم.

اگه اون هدف بعدی قاتل باشه حتما روی گردنش یه زخمی می‌ذاره.

جفتمون چند روزه همش بیرونیم البته با این فرق که اون در حال فتح کلوپ های رقص شهره من بدبختم دنبال یه تیکه نون هستم.

یه تاکسی گرفتم و زود به خونه برگشتم.

در خونه رو باز کردم و با تمام سرعت به اتاق خواب آیلین که توی طبقه اول کنار آشپزخونه بود رفتم درش رو باز کردم هنوز توی خواب بود همون طور که خدا خدا می‌کردم همه ترس هام و نگرانی هام الکی باشه با قدم های لرزون به سمت تختش رفتم.

خم شدم و نگاهی به صورت غرق خوابش انداختم 

من و اون اصلا نه از قیافه و نه از لحاظ اخلاق، شبیه هم نبودیم.

او موهای بلوندی و صورت گرد داشت و لب‌های اون کوچیک و در کل بیشتر به مامان شبیه بود

 من بر خلاف اون موهای مشکی صورت کشیده داشتم ته چهره‌ام شبیه مردم آسیای شرقی بود ولی و لبای قلوه ای داشتم و بیشتر شبیه بابا بودم اما جفتمون خدا رو شکر چشمای سبز مامانمون رو به ارث برده بودیم 

موهای حالت دارش رو از دور گردنش کنار زدم.

با دیدن زخم های نسبتا بزرگی که به شکل دایره بودند شوک بزرگی بهم وارد شد.

از ترس چشمام پر اشک شد اونم گیر افتاده بود.

متاسفانه درست حدس زده بودم.

این غضه زیاد طول نکشید تبدیل به خشم شد من یه تنه از سیزده سالگی پیش مامانم هم کار کردم هم درس خوندم با اینکه ازش خوشم نمیاد نذاشتم خون از دماغش پایین بیاد و مثل من فکر کنه یتیمه.

کی فکر کرده خواهرم مثل اون دخترای توی کلوپ آواره هستند.

تا خودآگاه همه قدرتم توی هنجره‌ام جمع شد و نعره زدم: 

- آیلین!

آیلین از شنیدن صدای جیغ من ترسید و از خواب بلند شد و روی تخت نشست و جیغ کشید به شدت عصبانی بودم هیچکس جز اون دم دستم نبود برای یه سیلی توی گوشش زدم.

با عصبانیت غرید:

- چته چرا سر صبحی هار...

یکی دیگه خوابوندم توی دهنش یقه اش رو گرفتم و گفتم:

- چرا گردنت این طوریه کی این کار رو باهات کرده مگه من نگفتم توی هر جهنمی پا نذار.

این رو که گفتم همه جسارتش پرید.

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۷
پارت۷

اون دختر جسور بی‌ادبی بود همیشه روم وایمیساد اما امروز در کمال ناباوری سکوت کرد.

اما الان وقت سکوت کردن نبود باید می‌گفت کی داره باهاش این کار رو می‌کنه.

مامان بدو بدو به اتاق آیلین رسید و داد:

- چته چرا سر صبحی جیغ داد راه انداختید.

آیلین با طعنه عصبانیت گفت:

- مامان چیزی نیست این باز هار شده نمی‌زاره برم خونه دوستم.

متاسفانه این حالت متواضعش فقط چند ثانیه ای بود و با دیدن مامان همش پرید 

من از روی تخت بلند شدم و همون طور که به سمت مامان می‌رفتم بهش توپیدم:

- خودتم بکشی نمیزازم از اینجا بیرون بری همین جا چالت می‌کنم

به سمتش رفتم و همون طور که هلش می‌دادم بیرون رو به با لحن آروم و کنترل شده‌ای مامان گفتم:

- مامان یه لحظه بیا بیرون بهم گوش کن.

همین که از اتاق بیرون رفتیم در رو بستم و گفتم:

- بدون مقدمه می‌گم بفهمی اوضاع از چی قراره.

یه قاتل پیدا شده هفت تا دختر رو کشته.

دیروز خودم جنازه یه دختر که سه سال از آیلین کوچیک تر بود رو بررسی کردم 

مامان با عصبانیت گفت:

- خب که چی؟ فکر می‌کنی آیلین هم مثل خودت کودنه؟

این حرف آخریش حسابی عصبانیم کرد برای همین غریدم:

- کودن خودتی چرا به اون دختر تیزهوش نابغه‌ات نمی‌گی چرا گردنت این جور کبود شده؟

مامان با ناراحتی گفت:

- چی گردنش چی شده؟

من جواب دادم:

- توی گردنش یه زخم هایی هست که اون قاتل ایجاد.

من ادامه دادم:

- همه دخترایی که مردن مثل آیلین توی به کلوپ رقص پاتوق ها زیاد می‌رفتن و بدنشون و به ویژه گردنشون کبود بوده

خدا بهمون لطف کرده این پرونده افتاده دست من 

مامان که اصلا حواسش به من نبود با کلافگی غرید:

- نه نه باورم نمی‌شه امکان نداره اون چیزیش بشه.

وای خدا این چرا حالیش نمیشه چرا نمی‌فهمه دخترش توی دو قدمی مرگه 

من چه گناهی کردم افتادم دست اینا 

با عصبانیت در رو باز کردم بازوی مامان رو گرفتم و توی اتاق هلش دادم و خودمم وارد اتاق شدم درست موقعی مامان رو هل داده بودم چون الان اون موهاش رو بالا داده بود و می‌خواست موهاش رو شونه کنه همه کبودی های روی گردنش و زخماش دیده می‌شد با عصبانیت‌ گفتم:

- نگاه من چه باور کنی چه باور نکنی اون تو تله افتاده.

بهم اعتماد کن بزار نجاتش بدم.

آیلین باز سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت

مامان با گریه گفت:

- نمی‌دونم نمی‌دونم چی کار کنم اما اگه آیلین رو نجات بدی شب و روز دعات می‌کنم.

با لحن بی حسی گفتم:

- باشه فقط برو خونه خاله و ما رو تنها بزار خودم حلش می‌کنم.

نمی خواستم اینجا بمونه چون تا الان هم بیشتر ترسیده بود حالش بد بود نبودنش بهتر بود.

مامان باشه ای گفت و همون طور که به زور اشکاش رو کنترل می‌کرد از اتاق بیرون رفت‌.

به سمت آیلین رفتم که روی زمین نشسته بود و به تختش که روش پتوی صورتی کشیده بود تکیه کرده بود و زانو هاش رو بغل کرده بود.

به سمتش رفتم و روی زمین جلوش زانو زدم. مطمئن بودم اون الان ذهنش از یه طریقی در حال کنترل شدن هست توی این زمانی که علم و تکنولوژی پیشرفت کرده مطمئنم علم هیپنوتیزم و روانشناسی هم پیشرفت کرد و اون الان تحت کنترل قاتل هست‌.

دستم رو روی چونه‌اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم نگاهی به چشمای خیسش انداختم و با لحن بی‌حس گفتم:

 

 

@ M.M☆ویژه☆

@ El

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

- حال ندارم نازت رو بکشم عین آدم زبون باز کن و بگو کی این کار رو باهات کرده.

نگاهی دقیق به زخماش انداختم چند خراش بزرگ دلخراش دور گردنش بود تعدادشون آنقدر زیاد بود که قابل شمارش نبود.

احساساتم داشت کار به چشمام می‌داد اما الان وقتش نبود باید جدی باشم‌.

با چشمای خیس و لحن بغض آلود گفت:

- نمی‌تونی تو از پسش بر نمیای‌. اون خیلی قویه

من با همون لحن قبلیم گفتم:

- من کاری باهاش ندارم پلیسا می‌گیرنش‌.

اون نالید:

- هیچکس هیچکس نمی‌تونه از پسش بر بیاد. اون به راحتی صد نفر رو حریفه.

من با عصبانیت گفت:

- انقدر پرت و پلا تحویلم نده بهم بگو اون کیه؟

بالاخره زبون باز کرد و گفت:

- اون یه... یه...

هرچی سعی کرد چیزی بگه اما نتونست. با کلافگی داد زد و گفت:

- نمی تونم نمی‌تونم بگم 

انگار ذهنش رو قفل کرده نمی‌تونست بهم چیزی بگه.

بعدش گردنش رو چرخوند و به دو زخم دایره مانندی که انداره یه دو بند انگشت فاصله داشت اشاره کرد.

با دیدنش ماتم برد.

آمادگی هر چیزی رو داشتم جز اونی که داشتم ازش فرار می کردم‌.

با دیدنش چشمای خودمم از شدت ترس و ناراحتی پر اشک شد. 

درست حدس زده بودم اون آخرین خون آشامی نبود که در این شهر بود و این زخم ها جای نیش یه خون آشام بود همچنین یه خون آشام می‌تونه چند روز با شکارش بازی کنه و ذهنش رو به بازی بگیره.

با بهت لب زد:

- یه خون آشام.

آیلین سرش به نشانه تأیید تکون داد.

یاد شوخی که با عاشیه کرده بود افتادم. صدای خودم توی در ذهنش اکو شد:

- اصلا بگم؟ کی باور می‌کند.

الان بزرگترین مشکلش همین بود به کی بگم به چه کی خبر بدم.

نه ندیم و نه هیچکس دیگه حرفش رو باور نمی‌کنه.

- خوشم اومد تونستی پیدام کنی.

هر با شنیدن صدای کلفت مردانه ای که از پشت سرم اومده و لرز شدیدی به بدنم افتاد و عرق سردی روی کمرم نشست از روی زمین بلند شدم و به سمت صدا چرخیدم. 

آیلین هم از روی زمین بلند شد و پشتم پناه گرفت 

یه خون آشام جلوی پنجره ایستاده بود و چشمایی که ازش آتیش می‌بارید بهم خیره شده بود.

یک تیپ اسپرت قرمزی زده بود و قیافه خیلی عادی داشت و یه ریش بلندی هم روی صورتش داشت.

اگه ناگهانی سر نمیرسید عمرا کسی به او شک میکرد که یک خون آشام است

من همان طور که سعی میکردم ترسم رو کنترل کنم با خشم غریدمم :

_ چی از جون خواهرم می خوای؟

اون خون آشام با صدای گرفته و ترسناکی غرید:

_ جونش رو میخوام.

سپس در زیر ثانیه جا به جا شد و به سمت کمد لباس که رو به روی پنجره بود رفت اون را بلند کرد و به سمت من پرت کرد.

من زود به سمت عقب برگشتم و آیلین رو بغل کردم و سعی کردم تا جایی که می‌تونم اون را پوشش بدم و هر دو دستم رو دور سرش گذاشتم تا سرش ضربه نبینه.

کمد لباس با ضرب شدیدی بهم برخورد کرد و باعث شد شانه و کمرم به شدت درد تیر بکشه و جیغم بلند شد

چوب ها روی سرم آوار شدند هیچ هوایی اینجا جریان نداشت داشتم خفه می‌شدم نمی‌تونستم نفس بکشم چشمام سیاهی می‌رفت ولی این حالت چند ثانیه طول نکشید

اون خون آشام تیکه های آوار شده چوب رو برداشت.

مچ دستم رو گرفت و من از بین خرده چوب های شکسته کمد بیرون کشید و مثل پر کاه به سمت دیوار پرتم کرد‌.

 

 

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

محکم بهش برخورد کردم و بازوم سمت راستم درد گرفت با با ضرب شدیدی روی زمین خورد و درد شانه‌اک بدتر شد و یک اخ بی جونی گفتم.

نباید آیلین بمیره و اگر نه مامان دیوونه می‌شد‌.

بچه هیچ‌وقت سرد نمی‌شه و مامانم هیچوقت دیگه ادم ثابق نمیشه

خودم بچه ندارم اما دیدم اونایی که بچه از دست دادن بعداز مرگ بچه‌شون دیوونه شدن نباید بزارم مامانم این طوری بشه.

خودم رو جمع جور کردم و اون دست سالمم رو روی زمین زدم و بلند شدم. باید باهاش می جنگیدم برام مهم نبود که بتونم شکستش بدم یا نه ولی نمی‌خواستم شاهد مرگش باشم و بعدش خودم زنده بمونم.

یا باید هر دوتامون زنده می‌موندیم یا هر دومون بمیریم و منم هیچ وقت شاهد گریه های مامانم نباشم.

ترسی از مرگ نداشتم چون چیزی رو نداشتم براش زندگی کنم 

  نگاهی به خون آشام انداختم گردن آیلین رو گرفته بود یک دستی روی هوا نگهداشته بود و سعی داشت خفه‌اش کنه.

نگاهی به زمین انداختم و یک فکر به ذهنم رسید لبخندی از روی خوشحالی زدم اگه نقشه‌ام عملی می‌شد من قطعا موفق می‌شدم خم شدم و از روی زمین و بین چوب های شکسته یک تیکه چوب که نوکش کمی تیز تر بود رو برداشتم و با قدم های آروم بی صدا به سمت خون آشام رفتم.

اون حسابی سرگرم لذت بردن از تقلا و التماس‌ کردن آیلین شده بود گاهی فشار دستش را کم می‌کرد تا نفس بگیرد باز فشارش را بیشتر می‌کرد تا خفه‌شدنش را تماشا کند.

این کارش حسابی عصبانیم کرد به غرورم برخورده بود تماشای این صحنه برام بیش از هر صحنه‌ای منزجر کننده بود اون داشت با خواهرم مثل یه اسباب بازی رفتار می‌کرد.  

همین که به پشت سرش رسیدم اون تیکه چوب از پشت به جایی که حدس می‌زدم جای قلبش باشه فرو کردم.

تا اون به خودش بیاد از شدت ترس جیغی کشید.

آیلین رو ول کرد و جسم بی‌جونش به سمت من برگشت و خواست چیزی بگه اما یه مشتی جانانه به صورتش زدم و با تمام خشم غریدم:

- برو به جهنم!

آیلین هم از شدت ترس روی زمین افتاد و شروع به گریه کردن کرد.

بعدش چهار دست و پام به سمت من اومد من رو بغل کرد بوسه‌ای روی گونه‌ام زد و با گریه گفت:

- آبجی فدات بشم قربونت برم خودم نوکریت رو ‌می‌کنم دیگه دختر خوبی می‌شم.

با بهت به جنازه خون آشام خیره شده بودم یعنی این خوای نیست.

من تونستم با دستای خالی با یه تیکه چوب شکسته یه خون آشام رو بکشم.

منی که حتی پلیس نیستم و یه دختر عادی هستم.

باورم نمیشه همچین کاری ازم بر بیاد.

باید باید به عاشیه خبر بدم. فک و فامیلاش از مقام های مهم دولتی هستند باید از این موضوع مهم خبر دار بشن‌.

باید بدونند اینجا یه چیزی درست نیست شهر توی خطره مطمئنم این آخرین خون آشام نیست که کشتمش.

دستم رو روی زمین گذاشتم خواستم از روی زمین بلند بشم یهو درد شونه‌ام اوت گرفت توی بغل آیلین افتادم قیافه‌ام بهم پیچید از شدت درد به اه ناله افتادم دردش رو تا چند دقیقه‌ پیش احساس نمی‌کردم اما الان آنقدر بیشتر شده که نمی‌تونم تحملش کنم.

کمی آیلین ماساژ داد و گفت:

- بمیرم برات به خاطر من زخمی شدی بزار زنگ بزنم آمبولانس.

من با صدای گرفته که به خاطر درد بود شونه ام بود گفتم:

- نه نباید فعلا کسی خبر دار بشه زود گوشیم رو از طبقه بالا بیار باید به یکی زنگ بزنم.

یه باشه ای گفت من رو ول کرد و به سمت در پا تند کرد مدتی بعد همون طور که گوشی دستش بود به اتاق اومد و به دستم داد.

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

رمزش رو وارد کردم بعد وارد مخاطبینم شدم که چندان شلوغ نبود.

با عاشیه تماس گرفتم. بعداز چند بوق تلفن رو برداشت و جواب داد:

- الو 

همین که صداش رو شنیدم بغضم شکست خیلی ترسیده بودم یهو همه ترسم بیرون ریخت با بغض نالیدم:

- استاد دستم به دامنت کمکم کن توی دردسری افتادم که هیچکس باورش نمی کنه اما خواهش می‌کنم شما باور کنید.

عاشیه با ناراحتی پشت خط:

- چی شده چرا گریه می‌کنی توضیح بده ببینم چی شده.

من با همون لحن قبلیم گفتم:

- یه خون آشام کشتم اون وارد خونه‌ام شده بود و می‌خواست آیلین رو بکشه.

عاشیه گفت:

- یعنی چی امکان نداره.

همزمان آیلین با استرس و با لحن تند گفت:

- بگو عکسش رو دارم بگو بگو

من با لکنتی که به خاطر ترس گرفته بودم گفتم:

- اگه عکس بفرستم باور می‌کنی؟

عاشیه گفت:

-اره توی واتس اپ برام بفرست.

بعدش گوشی رو قطع کردم دردم آنقدر زیاد بود که نمی‌تونسنم از روی زمین بلند بشم و این گوشی رو به زور توی دستم نگهداشته بودم اون رو به دست آیلین دادم و گفتم:

- ازش عکس بنداز توی واتس اپ براش بفرست.

آیلین یه باشه ای گفت و گوشی رو ازم گرفت عکس رو گرفت و بهش فرستاد و اومد کنارم نشست.

همین که عکس برام سند شد گوشیم زنگ خورد.

عاشیه پشت گوشی داد زد:

- وای خدا دختر حالت خوبه کسی جز خانواده‌ات از وجودش اطلاع داره یا نه؟

من با صدایی لرزون گفتم:

- نه

عاشیه یه نفسی از راحت شدن خیالش کشید و گفت:

- عالیه نترس به کسی هم خبر نده الان به داداشم میگم اون توی نیروی پلیس از درجه داران هست میاد پیشت.

فقط آدرس خونه رو بفرست

باشه ای گفتم و گوشی رو به آیلین دادم بهش گفتم:

- آدرس خونه رو بفرست دستم درد می‌کنه.

اصلا انتظار نداشتم درد شونه‌ام باعث بشه من نتونم از دستم استفاده کنم.

واقعا خدا در حقم لطف کرد که اون لحظه درد رو حس نکردم و زدم اون خون اشام رو کشتم.

بعداز ده دقیقه صدای آیفون بلند شد. آیلین در رو باز کرد و بعدش به همراه عاشیه و چند مامور که لباس سیاه پوشیده بودند صورتشون پوشنده بودند که نشون میداد از ماموران ویژه هستند وارد اتاق شدند مامورا زود دور جنازه جمع شدند و عاشیه به سمتم اومد و جلوم زانو زد و دستاش رو دو طرف سرم گذاشت و با لحن نگرانی گفت:

- وای آلما حالت خوبه صدمه که ندیدی؟

من با صدای گرفته گفتم:

- خوبم چیزی نیست.

آیلین یهو گریه‌اش گرفت و با چشمای خیس و بغض گفت:

- نه خوب نیست کمد سرش خراب شد و بعدش اون هیولا اون رو به دیوار نمی‌تونه دستاش رو تکون بده.

من باهاش رو در وایسی داشتم نمی‌خواستم بفهمه حالم بده اما آلما خجالت و این جور چیزا حالیش نبود.

برای همین یه چشم غره براش رفتم و بعدش لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

- نه چیزی نیست یکم استراح...

عاشیه حرفم رو قطع کرد گفت:

- نه آلما الان بدنت داغه و هیجان زده‌ای ممکنه جاییت شکسته باشه و ندونی باید ببریمت بیمارستان.

نگران هزینه ها نباش شوهرم خودش رییس یه بیمارسان هست لازم نیست هزینه بدید.

بعدش خطاب به آیلین گفت:

- مراقب دستاش باش از کمرش بگیر بلندش کن باهام بیارش.

آیلین یه باشه ای گفت هر دو کمک کردند از روی زمین بلند شدم و از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم. 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

به بیمارستان رسیدم و آلما رو به دکترا سپردم و بهشون گوش زدم توی بخش وی آی پی بستری بشه و حتما یه اسکن از استخون بندی و نمونه خونش بگیرن و برام بیارن.

بعدش خودم به دفتر خودم توی بیمارستان رفتم و اونجا منتظر نتیجه موندم.

این چند دقیقه پر استرس برام مثل چند ساعت گذشت.

سعی می‌کردم با میکاپ کردن خودم خودمو آروم کنم.

در همین حال داداشم اومد و روی یکی از صندلی های چرمی که جلوی میزم بود لم داد و گفت:

- خب نتیجه چی شد.

من نگاهم رو از آینه برداشتم و رژ قهوه‌ای رنگم رو روی میز گذاشتم و پوفی از ناراحتی کشیدم وجواب دادم:

- نه هنوز

بعدش نگاهی به ساعت دیواری انداختم و گفتم:

- تقریبا بیست دقیقه طول می‌کشه شاید یکی دو دقیقه دیگه بیارن.

همین رو که گفتم صدای در زدن اومد و از پشت در صدا اومد:

-خانم، دکتر آرکان هستم می‌تونم بیام تو؟

من با صدای نسبتا بلندی جواب دادم:

- بله دکتر بفرمایید.

دکتر آرکان وارد شد و در رو پشت سرش بست و به سمتم اومد اون یه پسر جوونی بود که هنوز ته ریش ناقصی و مدل پروفسوری روی صورتش داشت اما با این سن کم یک نابغه بود.

پرونده ها رو داد دستم و گفت:

- اینا نتایج عکس برداری از وضعیت‌ استخوان بندی خواستم جهانبخش و نمونه خونش هستند‌.

یک تشکری زیر لب کردم و عینکم رو زدم و از پشت میز بلنذ شدم عکسای استخوان بندیش رو برداشتم و به سمت تابلوی نورانی رفتم و اون عکسا رو به ترتیب روی تابلو نورانی گذاشتم و چراغش رو روشن کردم و مشغول چک کردنش شدم.

با چشمای ریز و یک نگاهی دقیق بهش انداختم.

با اینکه هیچ شباهتی به گرگ نداشت و کمی شونه‌اش آسیب دیده بود ولی من هنوز قانع نشده بودم.

این وسط یه چیزی درست نبود اون نباید بین آدما برگرده شاید بعداز اولین قتلش این اتفاق رخ میده‌.

به هر حال نمی‌تونستم ریسک کنم ولی از یه طرفی هم مدرک قانع کننده‌ای برای اثبات غیر طبیعی بودنش نداشتم.

شاید توی نمونه خونش یه چیزی پیدا کنم بی خیال چک کردن عکسا شدم و همین که به سمت میزم رفتم یهو یکی از پرستاران با عجله وارد بدون در زدن اتاق شد و گفت:

- وای بیچاره شدیم خانم اونا بدون هیچ هماهنگی‌ رفتن.

من و بوراک با شنیدن این حرف شوکه شدیم بوراک از روی صندلی بلند شد و گفت:

- یعنی چی آخه مگه اینجا این همه نگهبان و پرستار و دکتر چی کار می‌کنند واسه چی این همه پول می‌گیرن.

من غریدم:

- اهه بسه به جای غر زدن برو دنبالشون به یه بهانه‌ای هر طور که شده دستگیرشون کن من مطمئنم آلما یه مشکلی چیزی داره که این طوری فرار کرد.

بوراک یه باشه ای گفت و با تمام سرعت از اتاق بیرون رفت

فلش بک به چند دقیقه قبل

آلما

روی تخت خواب لم داده بودم و از نوشیدنی ترش آلبالویی که عاشیه برام فرستاده بود لذت می‌بردم که یهو مامان و آیلین بدو بدو وارد بخش شدند و دست مامان چند ساک و چمدون بود 

همون طور که مامان نفس نفس می‌زد اومد من رو بغل کرد و گفت:

- دخترم حالت خوبه؟ چیزی بهت تزریق نکردن؟

من با کلافگی گفتم:

- چی شده چرا داری نفس نفس میزنی؟

مامان با همون لحن قبلی گفت:

- می‌دونم باورش سخته ولی بهم اعتماد کن اینجا برات امن نیست. من می‌دونم تو یه خون آشام رو کشتی ولی اینایی که اینجان از خون آشام ها هم بدتر هستند

این رو که گفت همه پشمام ریخت اصلا انتظار نداشتم مامانم همچین چیزایی رو بدونه و ازشون اطلاعات داشته باشه.

دهنم تا آخر بازمونده بود هم تعجب کرده بودم و هم ترسیده بودم

 از لحن حرف زدنش معلوم بود یه راز هایی داره مخفی می‌کنه‌.

من به زور لب های شوک زده‌ام رو تکون دادم و گفتم:

- یعنی چی مامانم منظورت چیه؟ 

مامان گفت:

- زود آماده شو بریم وقت نداریم اگه باهام بدون سر و صدا بیای بهت همه چی رو توضیح میدم 

 

 

 

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

پارت ۱۲

من یه باشه ای گفتم:

- نمی‌تونستم بیشتر از این اینجا بمونم مامانم من رو خیلی ترسونده بود زود لباسایی که برام آورده بودند رو پوشیدم و یک ماسک روی صورتم زدم و هر سه تایی یواشکی از بیمارستان بیرون زدیم.

کمی که از اونجا دور شدیم به یک کوچه بمب‌بست رسیدیم مامان از کیفش یه جعبه در آورد و گفت:

- بازش کن مال باباته همه چی رو به آیلین توضیح دادم الان وقتشه تو بدونی دختر کی هستی.

شکه با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم نگاهی به اسم جهانبخش که با خط عربی روش نوشته شده بود انداختم بعدش جعبه رو باز کردم داخل جعبه چندتا چاقو کوچیک و شیشه های کوچک بود و از اون عجیب‌تر دندون هایی بود که می‌شه فقط یه خون آشام می‌تونه همچین دندون‌هایی داشته باشه.

این نشون می‌داد بابام اون آدمی نبود که من همیشه تصورش رو می‌کردم توی ذهنم ازش یه پلیس ساخته بودم برای امنیت کشورش جونش رو فدا کرده بود نه نه امکان نداره واقعی باشه آلما بلند شو

با بهت لب زدم:

- نه نه امکان نداره نگو که بابا یه..‌.

مامان حرفم رو با ناراحتی ادامه داده:

- بله اون یه شکارچی خون آشام بود

با کلافگی داد زدم:

- نه نه امکان نداره یعنی از اون‌‌... از اونا... بازم هست.

اون با همان لحن ناراحت قبلی گفت:

- اره تعدادشون زیادتر از اونی هست که فکرش می‌کنی حتی آنقدر زیادن که پانصد سال خاندان پدریت یعنی جهانبخشان هنوز نسل اونا رو منقرض نکردن.

الان می‌دونم خیلی شوکه شدی ولی اشکال نداره از اینجا بریم همه چی واست روشن میشه.

من یه باشه ای گفتم و باهم از اون کوچه بیرون اومدیم و کمی که از اونجا دور شدیم سوار ماشین مامان که اون رو توی یه خیابونی همین نزدیکی ها پارک کرده بود شدیم و راه افتادیم.

توی صندلی عقب نشسته بودم سرم رو به شیشه تیکه داده بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم شاید ظاهرم خیلی آرومتر از قبل بود ولی از درون خیلی آشفته بودم دیگه به هیچی باور نداشتم حتی به بابام.

اصلا یه روز هم فکر نمی‌کردم پدرم همچین آدمی باشه.

بابام اگه یه موجود عجیب و غریب که کارش کشتن خون آشام ها باشه قطعا منم همچین چیزی هستم و این خیلی بده و ترسناک هست.

بعداز چند دقیقه مامان جلوی هتل ایستاد از ماشین پیاده شدیم و یک نگاهی به نمای زیبا و سگ‌کاری شده هتل پنج ستاره رو به رومون نگاه کردیم 

 

من با تعجب پرسیدم:

_ مامان واسه چی به اینجا اومدیم؟

مادرش نگاهی به من انداخت از چشماش غم رو حس می ‌کردم و این من رپ نگران می‌کرد از اینجا خوشم نمی‌اومد حس بدی داشتم اینجا برامون زیادی لاکچری بود همش افکار بدی توی ذهنم می‌پیچید.

بالاخره مامان لب باز کرد و با لحنی که پر از غم بود گفت:

_ اومدیم پیش پاشا خان عموی شما 

نن حسابی با شنیدن اسمش تعجب می‌کنم اولین بار است که مامان در مورد یکی از اعضای خانواده بابام حرف می‌زد

پاشا هم قطعا یه شکارچی بود و از یه طرفی هم نگران رفتار پاشا بودم با توجه به این شناخت محدودی از این خانواده و قدرت عجیبش داشتم قطعا هیچکس موافق ازدواج پدرم که یک قاتل خون آشام با مادرم یک انسان عادی بود نبود

فکر نکنم پاشا رفتار خوبی با ما داشته باشه اما ناچار بودم به ترسم غلبه کنم

چمدان به دست پشت سر مامانم با قدم های لرزون وارد سالن هتل شدم مامان به سمت پذیرش رفت و از کارمندی که توی اون بخش بود یک خانم جوان حدودا بیست ساله بود پرسید :

_ خسته نباشید ،جناب پاشا جهانبخش اینجا هستند؟

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

۱۳

خانمی که اونجا توی پذیرش نشسته بود گفت :

_ اون طرف سالن توی بخش کافی شاپ منتظر شما هستند.

 یه تشکری کرد و به سمت کافی شاپ رفتیم.

درست رو به روی پذیرش بود و همه جا پر از مبل های سبز تیره لجنی رنگ بود که دور هم چیده بودند.

هیچکس جز یه مرد تقریبا سی ساله که لباس مشکی پوشیده بود و یه مجله دستش بود اونجا نبود. من حدس می‌زدم که اون همون پاشا هست 

همگی به سمتش رفتیم و جلویش ایستادیم اما اون چنان غرق مطالعه بود که متوجه ما نشد یا عمدا داشت ما رو نادیده می‌گرفت

مامان با لحن خونسردی گفت :

_ جناب پاشا

اون مرد روزنامه رو پایین آورد.

من با دیدنش حسابی تعجب کردو تمام حالت های صورت پاشا عین عکسایی که از بابام دیده بودم، بود 

 انگار سیب رو از وسط نصف کرده بودند یه بخشش بابام بود و اون یکی پاشا بود 

چشمان کشیده و ابروان پرپشت فک خوش زاویه و حتی مدل ته‌ریشش مثل بود‌.

من با دیدنش حس عجیب و شیرینی رو حس می‌کردم

احساس می‌کردم‌ بابام نمرده است فقط گم‌شده بود که اکنون پیدایش کرد.

به زور اشکای شوقم رو کنترل کرده بودم تا ضایعه بازی در نیارم

پاشا لبخندی زد و گفت :

_ زن داداش راحت باش و بشین.

مامان رو به روی پاشا نشست و من آیلین هم توی دو طرفش نشستیم.

پاشا رو به من کرد و گفت :

_ تو حتما باید آلما باشی درسته؟

من با لحن کتترل شده‌ای گفتم:

_ بله 

پاشا گفت:

_ واقعا که حق با منوچهر بود اصلا شبیه مادرت نیستی به ما جهانبخش‌ها رفتی

مامان با لحن تندی گفت :

_ این بحث رو ول کن تو گفته بودی که برامون پیشنهادی داری.

پاشا از جیبش یه پاکت پول پف کرده در آورد و روی میز گذاشت

 آنقدر پف کرده بود که معلوم بود توش کلی پول هست.

سپس با لحن مغروری گفت:

_ سی میلیون دلار پول میدم هر کجا خواستی می تونی بری اما به شرطی میدم که آلما باید وارد گروه من بشه و تبدیل به شکارچی بشه.

مامان با ناراحتی گفت :

_ اما اون یه دختره نمی تونه.

پاشا گفت :

_ نمیشه ما قبلا یه حرف هایی زده بودیم خودت هم بهتر از هر کسی درک می‌کنی جای آلما پیش تو در امان نیست درسته؟

مامان با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت :

_ حق با توعه اما خواهش می‌کنم اگه آلما بره من دق می‌کنم.

من حرفش را قطع کردم و گفتم:

_ مامان نگران نباش من از پسش بر میام خودت دیدی چطوری من بدون آموزش درست شکار کردن یکی رو زدم کشتم قطعا اگه اجازه بده من به گروه پاشا ملحق بشم، یه شکارچی ماهر می‌شم.

خیلی هیجان داشتم دلم می‌خواست از شر این زندگی کسل کننده خلاص بشم دلم می‌خواست پیش عموم باشم یه جورایی به خاطر چهره‌اش محبتش به دلم نشسته بود.

مامان با گریه گفت:

_اما من دلم نمیاد 

من با ناراحتی گفتم :

_ پس دلت بیاد من رو بدی دست عاشیه تیکه پاره ام کنه.

مامان کلافه شد و داد زد :

_ باشه با عموت هر جا دوست داری برو.

پاشا با خوشحالی گفت :

_ حله، آلما به گروه خوش اومدی.

زن داداش نگران نباش هواش رو دارم چیزیش نشه.

 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت ۱۴

اسپانیا_ شهر بارسلون

راس ساعت دو شب

شش ماه از اینکه آلما به عضویت گروه شکارچیان گذشته است

اون توی این شش ماه حسابی تمرین کرده بود و الان عضو رسمی و آن محسوب می‌شود.

این گروه در کل چهار نفر عضو داشت که شامل آلما پاشا تالیا و کیان بود.

پاشا لیدر اصلی گروه بود و وظیفه هدایت گروه را داشت

 تالیا هم پیشگوی گروه بود چشم سومش باز بود و می‌توانست آینده را ببیند و ارواح نیز به او کمک می‌کردند 

 کیان هم شکارچی و تک تیر انداز و مهندس گروه بود و وقتی وسایلشان خراب می‌شد تعمیراتش به عهده او بود

او به خاطر هوش بالایی که داشت پاشا به او لقب اسکافیلد داده بود در واقع اسکافیلد شخصیت سریال فرار از زندان بود که هوش بالایی داشت و کیان را به این نام صدا می‌زد

 آلما هم شکارچی و دست راست کیان بود

او از پله های یه خانه نیمه خرابه بالا می‌رود به پشت بام می‌رسد.

آلما

با یه لگد درآخری رو به پشت بوم رو می‌شکنم راو همین که وارد پشت بام می‌شم باد خنکی می‌وزه. و حالم رو حسابی جا میاره من عاشق هوای سرد و تاریک هستم.

 و یک نگاهی به لبه های پشت بام می‌ندازم و با هدفون بی‌سیمم می‌گم:

_ من الان توی موقعیت هستم و اون گربه زخمی رو می بینم.

کیان اعلام موقعیت کن:

کیان با عصبانیت غرید:

_ وای خدا باورم نمی‌شه این جوجه داره بهم دستور میده.

تالیا که دوست صمیمی من بود در جواب کیان گفت :

_ اینقدر بچه رو اذیت نکن به حرفش گوش کن.

کیان بالاخره جون می کنه و می‌گه:

_توی ساختمون رو به رویی کله‌ات رو نشونی گرفتم.

من با عصبانیت غریدم:

- من رو ول کن آماده باش اگه نتونستم سرش رو بزنم تو با تیر قلبش رو سوراخ کن.

کیان جواب داد:

_ حله، منتظرم.

تالیا با نگرانی گفت:

_ آلما مراقب باش از الان یه جایی رو آماده کن که روش بپری مثل قبل با کله نری توی آسفالت.

من یک نگاهی به پایین انداختم و با لحن مطمئنی گفتم:

_ یه ماشین گرازه هست روی اون می پرم

تالیا دوباره با نگرانی گفت:

_طناب هم دم دستت باشه بهتره.

من با کلافگی گفتم:

_ باشه دیگه حرف نزن، اگه اون جونوره بیاد ممکنه صدامون رو بشنوه.

تالیا یک باشه گفت و بعدش هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.

من چشمای تیز به تله ای که کار گذاشته بودند چشم دوخت.

چند دقیقه بعد که گذشت یک خون آشام وحشی پیداش شد و مشغول خوردن خون شد 

چهره‌اش حسابی ترسناک بود دندوناش از دهنش بیرون زده بود و تا زیر فکش اومده بود و حسابی چندش آور بود.

من یا دیدنش سریعا گوشام رو با پنبه پوشوندم چون اگه یه جیغ می کشید صداش گوشم رو کر می کرد.

بعدش یکی از نیزک های چوبی‌م رو از زیر آستینم در آوردم و

 از همین جا هدف گیری کردم و بعداز مطمئن بودن هدفم پرتابش کردم و اون نیزک به کمرش خورد‌.

خون آشام از شدت درد جیغ کشید انعکاس صداش آنقدر قدرتمند و قوی بود که منم از این فاصله می‌تونستم تکون خوردن شیشه های کنار خودم رو ببینم.

با یه پرش روی ماشین گرازه که خراب شده بود و روی زمین افتاده بود فرود اومدم.

سپس دومین نیزک چوبیم را از پا بندم در آوردم و بدو بدو به سمت خون آشام رفتم

خون آشام به سمت من برگشت و دوباره از شدت عصبانیت غرید و به سمت من اومد آنقدر سریع بود که اگه آدم عادی بودی نمی‌تونستی تشخیص بدی ولی به لطف قدرت ناشناخته ارثی که دارم به راحتی می‌تونستم ببینمش.

همین که خون آشام بهم نزدیک شد یک پرشی زد تا روی من بپرد اما من از پایین اون جا خالی داد جام را با او عوض کردم و زود اون یکی نیزک رو به سمت گردنش نشانه گرفتم و پرت کردم و به پای چپش خورد و اون خون آشام رو از پا در آورد و خون آشام از شدت درد جیغ دوباره کشید و روی زمین به زانو افتاد.

من چاقوی کوچک و نقره‌ای‌ایم که به کمربندم وصل شده بود در آوردن و با تمام سرعت به سمتش حمله‌ور شدم مهلت حمله بعدی رو ندادم با یه حرکت سرش رو از جا کندم.

سرش از جا کنده شد و روی زمین افتاد 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

پنبه رو از گوشم در آوردم و گفتم :

_ اتمام ماموریت، تالیا بیا جنازه رو جمع کن.

تالیا با خوشحالی گفت :

_ اوکی الان میاییم.

بعداز چند دقیقه مینی بوس گروهمون از یکی از کوچه ها اومد.

تالیا از ماشین پیاده شد و کیان هم از ساختمون بیرون اومد و به سمت من اومدند

کیان و من جنازه رو باهم سوار مینی بوس کردیم و تالیا سرش رو برداشت و کنار جنازه گذاشت و به سمت مخفی گاه حرکت کردند.

او در این مدت که در این گروه بود روز های سخت و ترسناکی داشته ولی بهش خوش گذشته بود.

رابطه من پاشا مثل دختر و پدر بود و باهم وقت می‌گذرونیدیم.

و باهم گیم می‌زدیم 

تالیا هم دختر خوبی بود یه جورایی شبیه مامان گروه بود و مسئول سیر کردن شکممون بود و چشم سومش باز بود و می‌تونست غیب بینی کنه و آینده رو ببینه اما این تنها آپشنش نبود اون خیلی خوشگل بود من همیشه بهش حسودی می‌کردم 

رنگ موهایش مثل طلای ناب زرد و زیبا بود چشمانش انقدر سبز بود که مثل زمرد بود و لب های پرتزه شده طبیعی اون رو مثل پرنسس ها کرده بود.

قدش خیلی بلند بود و نزدیک ده سانت ازم بزرگتر بود.

بالاخره به مخفی گاه رسیدیم

من و کیان جنازه رو از مینی بوس پایین کشیدیم و سپس هر دو پسرا مشغول در آوردن قلبش شدند.

همیشه برام سوال بود چرا این خون آشام ها این شهر رو دوست دارند

چی توی این شهر هست که همیشه به اینجا میان.

تا به حال نزدیک ده بار برای کشتن خون آشام ها به بارسلون اومدیم

به مخفیگاه همیشگیمون که یه کارگاه چوب سازی بود اومدیم

اینجا یه حیاط بزرگ چند متری و یه کلبه چوبی سقف خراب دارد که هیچوقت بهش نزدیک نمی‌شیم چون هر لحظه امکان داره روی سرمون خراب بشه و هیچ کس هم درست کردنش رو گردن نمی‌گیره و وسط حیاط یه چاه آب داره.

هر چهار تامون دور آتیش بزرگی که توی محوطه مخفی گاهمون بود جمع شدیم.

نگاهی به آتیش انداختم صداش ترق تروقی که ازش ایجاد میشد ذهنم رو آروم می‌کرد طوری که متوجه کل کل های پاشا و کیوان نمی‌شدم.

ذهنم خیلی درگیر افکار مزاحم بود دیروز با مامان حرف زدم حالش خوب بود ولی خیلی وقت بود که ندیده بودمش و خیلی نگرانش بود

اونا نکته ضعف من بودند فقط کافی بود یه خون آشام بدونه من کی ام و هکم کنه و بفهمه من خانواده‌ام توی آلمان هستند.

واقعا باورم نمیشه همچین روزی بالآخره رسیده من دلتنگ خواهر کوچیک بدجنسم شدم

***

صبح زود با انعکاس نور خورشید از خواب بیدار شدم.

یه نگاهی به دور برم انداختم.

تالیا هم کنارم خوابیده بود هنوز بیدار نشده بود.

روی زمین نشستم و یه خمیازه‌ای کشیدم‌ و چشمام رو مالیدم.

بعدش بلند شدم 

از چادر بیرون اومدم و به سمت کیان که کنار آتیش نشسته بود رفتم.

خطاب بهش با لحن خشکی گفتم:

- پاشا کجاست؟

اون جواب داد

همون طور که به آتیش خیره شده بود گفت:

- رفته کارای فروش قلب خون آشام رو ردیف کنه.

یهو دیدم گوشی دستش نیست.

این صحنه واقعا صحنه باور نکردنی بود اون در هر زمانی در هر موقعیتی حتی توی مأموریت هم گیم می‌زد من ندیدم گوشیش ازش دور باشه واقعا چطور الان گوشی دستش نیست.

خطاب بهش گفتم:

- راستی من عادت ندارم تو رو این طوری ببینم گوشیت کو؟

اون یه پوفی از کلافگی کشید و گفت:

- دادم پاشا ببره ماله اون خراب بود.

بعدش برگشت و با عصبانیت‌ غرید:

- اصلا به تو چه تو کارو بار نداری.

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
اصلاح EL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

آلما 

بی خیال حرف زدن با کیان شدم و به چادرم برگشتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم

همین که به چادرم رسیدم دیدم تالیا بیدار شده و یه لبخند درشتی روی لبش هست و به جلو خیره شده.

با دیدنش نگران شدم نکنه روحی چیزی توی خواب دیده این مخش قاطی کرده اون چشم سومش بازه هر چیزی ازش ممکن هست و این من رو نگران می‌کنه

 و کنارش نشستم و با نگرانی گفتم:

- تالیا حالت خوبه توی خواب چیزی دیدی

با دیدن من از اون حالت خلسه مانندش بیرون اومد و گفت:

- نترس من خوبم اما باید یه چیزی بهت بگم. 

بعدش ادامه داد و گفت:

- من یه هفته هست که دارم خواب روباه می‌بینم این دفعه خیلی فرق داشت فکر نکنم این خواب فقط یه خواب عادی باشه اون روباه فرق داشت خیلی خوشگل بود.

اون یهو شیفت داد و تبدیل به یه پسر خیلی خوشگل بود.

من یه لبخند ریزی زدم از قرار معلوم اون توی خواب کراش زده بود و لحن شیطونی گفتم:

- قیافه‌ شازده‌مون چطور بود؟ 

اون که هنوز محو خیالات بود گفت:

- خیلی خوشگل بود نه کیوت بود نه هات بود ملیتش معلوم نبود نه آسیایی می‌زد نه اروپایی

بهم گفت بیا دنبالم.

یهو به خودش اومد و گفت:

- هوی چته چرا نیشات بازه یه خواب بود همش ساخت ذهن مریض من برو یه چیزی بیار بخورم.

اخه کی دیدی روباه آدم بشه.

بعدش با کلافگی ادامه داد:

- نمی‌دونم واقعا نمی‌تونم بفهمم این روباه کیه؟ منظورش کیه؟

***

آلما 

 بعداز یه پرواز خیلی طولانی به پاریس رسیدیم

از فرودگاه یه تاکسی گرفتند و به یه هتلی که پاشا آنلاین رزرو کرده بود رفتیم

یه دوتا اتاق رو به روی هم اجاره کرده بود.

من و تالیا وارد اتاقمون شدیم به نگاه کلی به اتاق انداختم‌.

یه اتاق ساده و کوچیک بود توی دو طرفش تخت خواب دو نفر داشت و یه یخچال درب و داغون کوچیک و یه تلویزیون سقفی هم داشت.

از شدت خستگی با همون لباس بیرون روی یکی از تخت خواب ها دراز کشیدم و خوابیدم.

بعداز یک خواب طولانی شیرین که همه خستگی سفر رو با خودش برده بود با صدای حرف زدن کیان و تالیا از خواب بیدار شدم.

چشمام رو باز کرد یه نگاهی به اون دوتا انداختم و گفتم:

_ ساعت چنده ؟

کیان با طعنه گفت:

_ صبح بخیر خانم خوش خواب ساعت ۶ عصر هستش.

دوباره پرسید:

_پاشا کجاست؟

تالیا جواب داد:

_ رفته با کسایی که وجود خون آشام ها رو گزارش دادن حرف بزنه و ازشون اطلاعات بگیره.

یه آهان گفتم و از روی تخت بلند شدم و به دستشویی که بیرون اتاق توی رو به روی ما بود رفتم.

جلوی رو شویی ایستادم نگاهی به صورتم توی آینه انداختم.

خیلی نگران بودم تنها دلخوشیم همین تالیا بود که این خواباش من رو نگران می‌کنه.

هیچی از تعبیر خواب سر در نمیارم اما می‌دونم روباه نماد حیله گری هست.

خدا خودش به خیر بگذرونه.

دست و صورتم رو شستم و با آستینم خشک کردم.

صورتم نیاز به آرایش نداشتم سیبیلام هم بد نبود جا داشت رشد کنه هر چی باشه من خودم رو همین طوری دوست داشتم که این دوست داشتن رابطه عمیقی با گشادیم داره. 

 بعداز شستشوی دست و صورتم به اتاقمون برگشتم به سمت یخچالی که یه گ رفتم.

جلوش وایسادم

خیلی گرسنه ام‌ بود یه دونه ساندویچ پیدا کرد که حدس می‌زد سهم ناهارم بود. 

اون رو برداشتم و مشغول خوردنش شدم.

بعداز خوردن غذام به سمت چمدون خوشگل بنفشم که پاشا برام خریده بود همه وسایل های من توی اون بود رفتم 

رفتم و زیپش رو باز کردم گوشیم رو از کیف بنفشم در آوردم که قاب اون هم بنفش بود‌.

کلا همه وسایلم بنفش بود من تازگیا عاشق بنفش شده بودم

 گوشی‌اش را از توی کیف درون چمدان بیرون آوردم.

 و رفتم توی گوگل سرچ کردم ران بی تی اس

 

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۷

 چندتا ویدیو آورد یکیش رو زدم و مشغول تماشای آنها شدم.(یه برنامه با حضور بی تی اس که توش اعضای اون باهم مسابقه میدن و خیلی خنده دار هست)

واقعا باورم نمیشه از لحاظ روحی به کجا رسیدم.

یه زمانی بزرگترین دغدغه من این بود که پول جمع کنم از شر گوشی قدیمیم خلاص بشم الان هر مأموریت که تموم می‌کنم خدا رو شکر می‌کنم که زنده ام.

نزدیک ترین آدمی که پیشم هست یه دختری هست که بهش بدجور وابسته‌ام همیشه شاهد کابوس ها و ترس هاشم‌.

 پاشا بهم نمیگه چرا تالیا این جوری شده فقط گفته چشمش ناخواسته باز شده و باید مراقبش باشم ممکنه یه شب بخوابه و بیدار نشه

هر روز مامانم سرم غر می‌زد خواهرم عصبانیم می‌کرد اما الان می‌ترسم بهشون زنگ بزنم.

می‌ترسم تحت تعقیب یه خون آشام باشم و اون بفهمه من خانواده‌ دارم.

خدا می‌دونه چقدر دلتنگ‌شونم

و الان تنها دلخوشیم این هفتا پسر کره ای که بالای بیست پنج سال سن دارن عین دوساله ها رفتار می‌کنند.

گالریم رو پر عکساشون کردن. کاری می‌کنند شب روز برای رفتن به کره عر بزنم.

واقعا برام جای سواله چرا این خون آشاما کره لاور نمیشن؟

یکیشون بره ماهم بریم دنبالش.

پاشا گفته آخرین باری که به کره رفته کره شمالی بود.

اونم برای زیارت قبر جومونگ رفته بود با اینکه آرمی هست و یکی از فن‌بوی های هیولاهای فندوم محسوب میشه هیچ وقت به کره نرفته و گفته به جز سفر کاری به اونجا نمیره.

چند دقیقه بعد که گذشت تالیا با لحن سردی بدون اینکه به کسی نگاه کنه همان طور که به جلو خیره شده بود گفت:

_ بچه ها؟

من همان طور که مشغول دیدن ران بودم گفتم:

_ هان ؟

 با لحن مرموز و صدای نسبتا گرفته ای گفت :

_ آلما حواست رو جمع کن. 

یکیشون خبر بدی واست آورده.

این رو که گفت متوجه شدم 

تالیا در حالت عادی خودش نیست مغزش اون کنترل نمی‌کنعگه چشم سومش اراده اون رو توی دستش گرفته.

 بی خیال ران شدم گوشی رو روی زمین گذاشتم از روی تختش بلند شدم و با عجله به سمتش رفتم کنارش نشستم و با نگرانی گفتم:

_ آبجی فدات بشم حالت خوبه؟

این رو گفتم به خودش اومد و سرش رو چندبار محکم تکون داد و با لحنی شاد که معلوم بود فیک هست گفت :

_ من خوبم هیچی نیست. نگران نباش.

راستی نظرت چیه فیلم جدید دانلود کردم توی داشتی ران می‌دیدی منم این فیلم رو دیدم خیلی قشنگ بود بیا نگاه کن.

فیلم رو پلی کرد و تبلتش را به من داد.

تالیا

آلما هر چقدر دختر قوی خفن باشه اما باز اون از لحاظ ذهنی خیلی خنگ هست راحت دم به تله میده.

با دیدن فیلم جدید بازیگر محبوبش بی خیال همه چی شد هدفونش رو توی گوشش گذاشت و رفت پی کارش‌.

آلما من رو یاد عمه‌اش کیانا می‌نداخت قیافه‌اش بعضی از رفتاراش شبیه اون هست طفلک مادرش چی می کشید فکر من بچه بزرگ کنی شبیه خواهر شوهرت خنگ بشه.

از روی تخت بلند شدم و به سمت کیان رفتم که سرگرم گیم زدن با گوشی بود رفتم.

دستش رو گرفتم و از اتاق بیرون کشیدم

همین که به راهرو طولانی هتل که فقط یک فرش قرمز طولانی داشت و اتاقشان آخرین اتاق این سالن بود رسیم:

کیان شروع به غریدن کرد:

- وسط بازی...

دستم رو جلوی دهنش گذاشتم تا آلما صداش رو نشنوه. ناراحتی لب هام را تکون می‌داد و گفتم

_آلما تو خطره هستش.

 

 

@ M.M☆ویژه☆

@ Nadi_pn84

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۸

طبق عادتم وقتی کلافه میشدم سرم رو خاروندم و ادامه دادم:

- یه گروه مافیایی توی ترکیه چند وقته دنبالش هست تا از قدرت هاش استفاده کنه.

امروز مامان و خواهرش رو گروگان گرفتند. هر لحظه امکان داره بهش زنگ بزنند بگن اگه نیای خانوادهات رو میکشیم

کیان هم با شنیدنش حسابی ناراحت شد ویکی زد توی پیشونیش و گفت:

_ وای خدا اگه بهش بگن بدون هیچ درنگی پا میشه میره خودش رو تحویل میده 

اصلا نمیتونستم این صحنه را تصور کنم برام خیلی ناراحت کننده بود آلما تنها دوستم بود من بهش وابسته بودم مثل خواهر کوچیکم بود نمیتونم بازم یه آدم دیگه رو از دست بدم به اندازه کافی به خاطر این چشم سومم عذاب کشیدم و تنها شدم دیگه نمیتونم دیگه نمیتونم شاهد مرگ عزیزانم باشم 

 با صدایی لرزونی که به خاطر ناراحتی و استرس از دست دادن آلما بود گفتم:

_ نباید بزاریم بفهمه تو برو زود گوشیش رو گم و گور کن من به پاشا می گم اون از فامیل های شکارچیش توی ایران کمک بگیره.

کیان یه باشه ای گفت و بعدش قبل از اینکه آلما متوجه نبود ما بشه وارد اتاق شدیم

آلما داشت فیلم میدید و گوشیش هم از روی تخت برداشته بود و کنارش روی زمین گذاشته بود.

به سمتش رفتم و یواشکی گوشیش رو برداشتم و ازش دور شدم 

سیمکارتش رو در آوردم و لای دندونم گذاشتم و شکستمش و بعدش از پنجره بیرون انداختم و گوشیش را خاموش کرد زیر تشک خودم قایم کردم

چند ساعت بعد فیلم تموم شد تبلتم رو به خودم داد و گفت :

_ فیلم قشنگی بود پاک نکن دوباره می خوام ببینمش.

من همون طور که سعی میکردم ناراحتیم رو کنترل کنم گفتم:

_ باشه، تو برو یه دور دوش بگیر خیلی وقته حموم نرفتی اوضاعت خیلی بده.

آلما یه باشه ای گفت و به سمت چمدونش رفت و چند دست لباس برداشت و به حموم رفت.

چند دقیقه بعد که آلما هنوز در حمام بود و آواز میخواند و صدای آواز خواندش در سراسر اتاق پیچیده بود

 با اون صدای مرغیش داشت یه آهنگ کرهای میخوند که حتما یکی از موزیک های بند مورد علاقه اون بی تی اس بود و نصفش لیریک آهنگ رو عا عو عی میگفت

با اینکه از اونا خوشم نمیاومد ولی یه لحظه دلم برای بی تی اس سوخت.

بعداز چند دقیقه پاشا خسته کوفته امد روی یکی از تخت عا ولو شد و با ناله گفت :

_ وای مردم خدا، تالیا برام چایی بیار.

من یک باشه ای گفتم و برایش چایی آوردم.

چای سیاه و قندان و فلاکس بعداز عرق شاهسون و سیر از وسایل ضروری بود نمیتونستیم بدون اونا دووم بیاریم مخصوصا چای که پاشا بدجور بهش وابسته بود و حتی ثابقه خوردنش توی دمای ۵۰ درجه آفریقا هم داره. 

من با ناراحتی گفتم :

_ پاشا من یه چیزایی دیدم که باید بهت بگم اوضاع خیلی خطرناکه

پاشا همانطور که دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود با کلافگی گفت :

_ باز چی شده

من با نگرانی و اضطراب جواب دادم:

_ مامان و خواهر آلما رو گروگان گرفتن و می خوان اون رو هم گروگان بگیرن باید یه کاریش کنی

این رو که گفتم پاشا چشماش رو باز کرد و نیمخیز شد با تعجب گفت:

_ کیا گرفتنش اصلا چه کاری باهاش دارن؟

من شروع به توضیح دادن کرد و گفتم:

_ یه گروه مافیایی تو ترکیه می دونستند این آلما شکارچی هست و تا حدودی قدرت جسمی بالایی داره مامانش رو گروگان گرفتند.

 

 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۲۸ در 15:54، ELFLokee گفته است:

پارت ۱۸

خودم رو توی اتاق خواب هتلمون پیدا کردم.

یه نگاهی به دور بر انداختم همه دخترا پیشم نشسته بودند.

تالیا گفت :

_ نیلوفر دیدی این هیچیش نمیشه گردنش رو دوختم سرجاش نشست.

نیلوفر گفت:

_ دیگه گل بخورم آلما رو به تو بسپرم.

من گفتم:

_ من گشنمه.

تالیا :

_ تازه بخیه زدم باید صبر کنی.

من:

_ اهه گرسنمه اصلا ولش خون آشامه رو چی کار کردید

 تالیا

_ همون جا کشتمش 

من

_ آخه یه چیزیش عجیب غریب بود 

نیلوفر :

_چی؟

من:

_نیزک ها رو وقتی به سمتش پرت کردم ازش رد شد مثل روح بود.

تالیا :

_ هنوز مغزت آپدیت نشده چرت پرت میگی بگیر بخواب.

من:

_ نه مطمئنم قشنگ یادمه نیزک ها رو به سمتش پرت کردم

نیلوفر:

_ تو الان بد جور جر خوردی پدرت در اومده. داری زر میزنی بگیر بخواب.

_ یه چیزی همه تون اینجایید شما گوشی من رو ندید از وقتی اومدیم اینجا نمی تونم پیداش کنم‌.

همگی همزمان یه نه گفتند.

بعدش 

تالیا گوشیش از کیفش در آورد و داد دستم و گفت :

_ هر کاری می خوای با این بکن.

_ می تونم به مامانم زنگ بزنم خواب بدی دیدم.

این رو که گفتم نیلوفر گوشی رو ازم گاپید و گفت:

_با این صدای گرفته ته چاهی می خوای بهش زنگ بزنی و با افتخار بگی ننه من با کله رفتم تو چاه یه خون آشام پاره‌ام کرد بعد اون رو سکته بدی.

_میشه تو زنگ بزنی باهاش حرف بزنی خواب بدی دیدم.

تالیا:

_ باشه بهش زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم.

نیلوفر گوشیش رو از کیفش در آورد و داد دستم و گفت :

_ بگیر اون بازی رو که من دوست دارم رو بازی کن واسم پول جمع کن تا فکر خیال نکنی.

یه باشه ای گفتم و گوشیش رو گرفتم و اولش یه آهنگ پلی کردم و بعدش مشغول گیم زدن شدم.

چند ساعت بعد مینا و آرمان و امیر برای انجام یه کاری وسایلشون رو جمع کردند و رفتند.

فردای اون روز ما هم برای کشتن یه خون آشام به سوئد اومدیم.

جای زخمم چنان درد نداشت و می تونستم تحمل کنم اما نیلوفر بهم اجازه نداد این دفعه توی شکار خون آشام دست به یه کاری بزنم.

 بعداز اینکه توی هتل یه اتاق گرفتیم با تالیا تصمیم گرفتیم. یکم به بازار بریم و کمی توی بازار قدم بزنیم.

می خوام یه گوشی هم واسع خودم بخرم چون توی کره شمالی گمش کردم.

اصلا سفر خوبی نبود نرسیده ضد حال خوردم بعدش یه خون آشام گردنم رو پاره کرد.

هنوز هم به تالیا مشکوک بودم و مطمئن بودم  اونی که تو کره بود یه خون آشام عادی نبود.

از شانس بدم هیچ موبایل فروشی پیدا نکردیم فقط چند دست لباس خریدیم و یه جا رفتیم ناهار میگو خوردیم و به هتل برگشتیم.

لباسام رو عوض کردم و جلوی آینه وایسادم و چسب زخم گردنم رو کنار زدم و یه نگاهی توی آینه بهش انداختم.

زخم گردنم به طرز شگفت انگیزی توی چند روز خوب شده بود.

همون طور که داشتم گردنم رو چک می کردم خطاب به تالیا گفتم :

_ ما شکارچی ها هم مثل گرگا سریع هستیم و زخمامون زود خوب میشه مطمئنی ما گرگینه نیستیم. 

_ نه من مطمئن هستم که ما گرگ نیستیم و فقط نسبت به انسان ها جسم برتری داریم

_ پس این ژن مشکوک چیه که توی کل خاندان جهانبش ۳۵۰ ساله که بینمون چرخیده و این کارا باهامون می کنه و باعث شده ما فرق داشته باشیم.

_ دقیقا نمی دونم ولی می‌دونم این ژن گرگینه نیست چون می دونم گرگ ها با کشتن خون آشام هم نفرینشون فعال میشه و شبا تبدیل می‌شن.

 

@ مدیر اسپم

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

پاشا حسابی عصبانی شد و چهره‌اش در هم ریخت و با کلافگی گفت:

_ اه همین رو کم داشتیم.

من گفتم:

_ ممکنه گروهی از شکارچی ها اونجا باشند میتونیم ازشون خبر بگیریم و کمک بخواهیم 

این رو که گفتم یه لبخندی روی لب پاشا نشست و حالت چهره اش کاملا عوض شد:

_ اره میلاد پسرعموم الان توی ترکیه هست می تونه اونا رو فراری بده.

سپس سریعا گوشی‌اش رو از توی جیبش در آورد و همون طور که داشت شماره‌اش رو می‌گرفت گفت:

_الان بهش زنگ می زنم امیدوارم خواب نباشه.

او چند دقیقه با میلاد به زبان ترکی حرف زد.

 پاشا با اینکه ایرانی بود اما اصالتا از ترک های تبریز بود و زبان مادریش ترکی بود.

 در واقع کل این خاندان جهانبخشان ترک بودند و باهم با این زبان ارتباط بر قرار میکردند اما به خاطر شغلشون همه اونا کنار شکار زبان انگلیسی و گاها زبان های اروپایی دیگه رو یاد می‌گرفتن و چون توی ایران زندگی می کردند زبان فارسی رو هم بلد بودند

منم با اینکه کمتر از یک ماه تو تبریز زندگی کردم اما هنوز ترکی یاد نگرفته بودم و نتونستم بفهمم اونا چی بهم گفتن.

بعداز اتمام تماس پاشا با خوشحالی رو به من کرد و گفت:

_ آخیش این حل شد. فقط این مدت نزارید آلما چیزی از این قضیه بفهمه.

من باشه ای زیر لب گفتم هنوز هم نگران بودم و میترسیدم آلما را از دست بدم حوصله هیچی را نداشتم جو سنگینی بر فضای اتاق حاکم بود

آلما  

بعداز یه دوش گرم بدنم حسابی سبک و راحت شده بود.

درحالی که داشتم موهام را با حوله خشک می کردم کنار تالیا نشستم و گفتم :

_ وای حسابی خستگیم در رفت تو هم برو یه دوش بگیر 

تالیا یه باشه ای گفت از لحنش می‌تونستم بفهمم حالش خوب نیست شاید باز چیزی بدی توی آینده دیده.

ترجیح میدم راحتش بذارم هر وقت آروم شد خودش بیاد بگه.

پاشا کیف سامسونت مشکی اش که حاوی مدارک و سرنخ هایی در مورد قتل های خون آشامان بود را به سمت کیان انداخت و گفت:

- هوی اسکافیلد (شخصیت اصلی سریال فرار از زندان که هوش بسیار بالایی داشت) من حال حوصله دنبال سر نخ گشتن ندارم این دفعه رو با تالیا برو جای اون رو پیدا کن.

کیان بدون بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد یک باشه‌ای زیر لب گفت.

هر چی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم اما تحمل ناراحتیش برام خیلی‌ سخت بود با ناراحتی گفتم:

- تالیا چت شده؟ چرا تو خودتی؟

تالیا یک نفس عمیقی از روی ناراحتی کشید و گفت:

- چیزی نیست فقط خسته راهم.

یهو یه نفر از پشت پاشا حمله کرد و دور شکمم رو قلقلک داد منی که به شدت قلقلکی بودم زدم زیر خنده.

نمی‌تونستم از دستش فرار کنم‌.

- وای عمو تو را خدا نکن.

پاشا با لحن شوخ طبعی گفت:

- عمو چیه مگه اینجا مهدکودکه پاشو بیینم پیر شدی دیگه نمیتونی باهام کشتی بگیری.

 از بغلش بیرون اومدم و آماده ایستادم.

چقدر حسرت این روزها این حرف ها رو از بابام داشتم اما الان همش تبدیل به یک خاطره شده بود.

وقتی کنار پاشا بودم احساس میکردم که پیش بابام هستم و پاشا مثل پدری که ارزوش رو دارم همیشه پایه دیوانه بازی من هست.

موهای نسبتا کوتاهم که روی شانه هام بود رو جمع کردم و با کش بنفش رنگی که توی مچم بود بستم و حمله کردم.

دو ساعت بعداز یک کشتی جانانه و منج انداختن و اسم و شهرت بازی کردن هر دومون خسته کوفته روی زمین افتادیم.

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

پاشا بعداز چند دقیقه گفت:

- می‌گم نظرت چیه بریم یکم بریم پاریس گردی

من از روی زمین بلند شد و با هیجان گفتم:

- اره بریم بریم.

پاشا گفت:

- بدو برو آماده شو بریم.

من با خوشحالی زیادی یه باشه‌ای گفتم و بعدش با تمام سرعت به سمت چمدونم رفت.

یک پیراهن لی و شلوار لی ست داشتم اون را پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم و چطری هام رو جلوی صورتم ریختم.

 یه نگاهی به آینه انداختم با اینکه موهام بلند شده بود ولی بازم ظاهر تامبوی خودم رو حفظ کرده بودم و همون جذابیت رو داشتم ‌

بعداز اینکه از زیبا بودن ظاهرم مطمئن شدم با پاشا بیرون رفتم.

چند ساعت بازار گردی بالاخره حوالی غروب خورشید که به هتل برگشتیم و همین که به هتل رسیدیم پاشا با دیدن تالیا و کیان شوکه شد و همان طور که در حال عوض کردن لباس هایش بود گفت:

- چی شد کجا بودید:

کیان روی مبل راحتی خاکستری رنگ که یه گوشه اتاق بود لم داد و با غرور گفت :

- حلش کردم جاش رو پیدا کردم

پاشا با تعجب پرسید:

- واقعا مطمئنی طرف خون آشامه

کیان مثل همیشه همان طور که سرش توی گوشی بود گفت:

- آره چون هیچ آدم سالم و عاقلی شب ها توی توی سرد خونه‌ پر جنازه نمی‌مونه.

منم همون طور که به حرفهاشون گوش می‌دادم لباسام رو عوض کردم بعد هر چی دنبال گوشیم گشتم نبود.

کل میز ها رو گشتم زیر تخت ها رو چک کردم ولی نبود به سمت چمدونم رفتم و همه چمدونم رو زیر رو کردم کل وسایلش رو روی زمین ریختم اما نبود با کلافگی داد زدم:

- اه این پدر سوخته کو؟

تالیا با تعجب گفت:

- چی رو میگی کدوم پدر سوخته؟

من با ناراحتی جواب داد:

- گوشیم نیست نمی‌تونم پیدا کنم. از چشم سومت کمک بخواه ببین می تونی پیدا کنی.

تالیا با لحن حق به جانبی گفت:

- ارواح بی کار نیستند بیان گوشی رو تو رو پیدا کنند بیا حالا با گوشی من بازی کن اگه زنگ بزنی خارج می‌کشمت فقط.

این جمله آخر را با لحن تهدید آمیز گفت اما آلما قبول نکرد و گفت:

- نه ولش اصلا نمی‌خوام بعدا می‌گردم پیداش می‌کنم.

چند ساعت بعد

شلوار گشاد مشکی و پیرهن تاپ مشکی ام رو پوشیدم و شنلی که توش اسلحه هام رو قایم کردم رو پوشیدم و بی سیمم رو چک کردم که درست کار می‌کنه و کلاه لبه دارم رو روی سرم گذاشتم و آماده شدم‌.

نگاهی به ساعت دیواری هتل انداختم که عقربه هاش نشون می‌داد الان راس ساعت دوازده شب‌ هست.

پاشا خطاب به من گفت:

- آماده‌ای؟

من جواب دادم:

- اره آماده‌ام.

یه باشه ای گفت و بعدش کیان گفت:

- تاکسی آماده هست و پایین منتظر ماست.

نمی‌دونم چرا استرس داشتم قبلا تونسته بودم به این استرس غلبه کنم اما انگار دوباره برگشته بود بدون هیچ حرفی به سمت تالیا رفتم و دستش رو گرفتم و انگشتام توی دستاش قفل کردم. 

لازم نبود چیزی بگم تالیا خودش فهمیده بود گفت:

- نترس خودت رو دست کم نگیر می‌تونی این مأموریت رو هم سالم تموم کنی.

من یه باشه‌ای زیر لب گفتم و بعدش از اتاقی که رزرو کرده بودیم بیرون اومدیم و سوار تاکسی زرد رنگی که کیان برامون گرفته بود شدیم.

کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم اینجا بخش سنتی شهر بود و بیشتر خونه ها نمای سنتی داشتند.

این جور خونه ها رو دوست داشتم و سعی می‌کردم با شمردن اونا استرسم رو کم کنم.

 

 

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱
همین طور که اونا رو میشمردم چشمام یواش یواش گرم شد همین که داشت خوابم می‌گرفت یهو یه صدای بلندی که هلن رو صدا می کرد رو شنیدم و یهو از خواب بیدار شدم .

یه نگاهی به دور بر انداختم و خواستم منبع صدا رو پیدا کنم اما چیزی نبود تالیا متوجه حال من شد و گفت:

- آلما حالت خوبه؟

نمی‌دونم چه مرگم شده بود اسم هلن برام خیلی آشنا بود اما نمی‌دونستم این هلن کی بود.

هیچ هلنی رو نمی‌شناختم برای همین گفتم :

- خوبم چیزی نیست. 

بعداز دقیقه جلوی یه سرد خونه پیاده شدیم. اینجا همون جایی بود که کیان حدس می‌زد یه خون آشام اینجا پنهان شده.

این سرد خونه توی حومه شهر قرار گرفته بود و دور برش هیچ خونه‌ای نبود و چندتا کافه و مغازه که بسته بودند توی این دور بر بود‌ و کنارش یک دکه نگهبانی بود که نگهبانش خوابش برده بود.

مثل همیشه به راحتی از دیوار پریدم و وارد حیاط بزرگ اونجا شدم.

با اینکه هیچ چراغی توی آسمان نبود ولی نور مهتاب همه جا رو روشن کرده بود و می‌شد همه دور اطراف رو به راحتی‌ دید.

تمام حیاط چمن کاری بود و جای باصفایی بود حتی حوض زیبا با یک فواره ای که مثل قوی سفید بود در جلوی ورودیش قرار داشت.

به سمت در اصلی رفتیم کیان قفل در رو با شاه کلیدش باز کرد و همین که وارد سالن اصلیش شدیم پاشا گفت:

_ از اینجا به بعد به دو گروه گروه تقسیم میشیم.

تالیا و آلما شما دوتا باهم

من و کیان هم با هم دنبال سر نخ می‌ریم.

بیسیم هاتون رو چک کنید باهم در ارتباط باشیم.

همگی یک باشه ای گفتیم بعدش بیسمم رو روشن کردم و هدفونم رو توی گوشم گذاشتم. و به همراه تالیا به سمت سالنی که توی سمت چپ ما بود حرکت کردیم همین طور که داشتیم به سمت اولین در می‌رفتیم 

نگاهی به دور بر انداختم یاد گذشته افتادم و ترس عجیبی به دلم نشست واقعا عجب دختری عجیب و غریبی بودم که از تیکه تیکه کردن مرده ها نمی‌ترسیدم.

تالیا قفل در یکی از اتاق ها رو شکوند و وارد اونجا شدیم 

من با صدای آهسته ای به تالیا گفتم:

_ حتما داخل یکی از اینا خوابیده

 یکی یکی وقتی من علامت دادم تو بکشش کنار اگه پاشد من تیر رو بزنم.

تالیا با نگرانی گفت:

_ باشه فقط مراقب باش 

من با لحن خونسردی گفتم :

_ نترس، مراقبتم.

 تالیا به سمت یکی از تابوت ها رفت و کنارش ایستاد منم کمان کوچیک دست سازم که به مچم بسته بودم آماده کردم و تیر مخصوصش که از جنس چوب بود رو گذاشتم و گفتم 

_ باز کن .

در رو باز کرد اما فقط یه جنازه بی جون توش بود.

خیالم راحت شد و یه پوفی از راحت شدن خیالم کشیدم و گفتم:

_ نیست ببندش بریم سراغ اون یکی 

تالیا سراغ اون یکی تابوت رفت و گفت:

_ آماده ای ؟

من جواب دادم:

_ آماده ام 

این رو که گفت در رو باز کرد بازم از خون آشام خبری نبود‌.

سراغ سومین و چهارمین و الی آخر رفتیم اما توی هیچکدومش نبود.

شاید توی این اتاق نیست یا اصلا بین جنازه ها قایم نشده.

از اتاق تابوت ها به همراه تالیا بیرون اومدم و همون طور که داشتیم توی راهرو حرکت می کردیم و به سمت یه در دیگه می‌رفتیم یهو بازم همون زمزمه که هلن رو صدا می‌زد توی گوشم پیچید.

 این رو که شنیدم در جا خشکم زد. نمی‌دونم چرا روی این اسم چرا آنقدر حساسیت داشتم اسمی که هیچی در مورد صاحبش نمی‌دونستم ولی باعث می‌شد تن بدنم بلرزه.

تالیا متوجه حال من شد و به سمت من اومد و گفت:

- آلما حالت خوبه؟

بازم اون صدای توی گوشم پیچید. اما این دفعه تونستم تشخیص بدم صدا از کجا میاد.

 

 

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

 پارت ۲۲

با صدای لرزیده گفتم:

- تالیا، تو هم صداش رو می‌شنوی؟

تالیا با تعجب گفت:

- نه کدوم صدا

- Helen come on!

دوباره همون نجوای مرموز توی گوشم پیچید اما این دفعه صدا خیلی واضح بود در حدی که تونستم بفهمم صدا از کجا میاد.

و متوجه منظورش بشم اما حس عجیبی توی بدنم داشتم انگار یخ زده بودم فلج مغزی شده 

به سمت خروجی دویدم پاهام بی حس بود انگار یه چیزی داشت من رو به سمت خودش می‌کشید و هیچ اختیاری از خودم نداشتم اصلا هیچ توجه به تالیا و فضای دور بر نداشتم یهو به خودم دیدم روی چمن زار کنار دیوار ایستادم.

یهو زیر پام خالی شد و داخل چاه افتادم و با ضرب شدیدی روی کمرم فرود اومدم و درد شدیدی توی کمرم پیچید.

این درد باعث از اون حالت خلسه عجیب و غریب بیرون بیام و به خودم برگردم.

تالیا با نگرانی از اون بالا داد زد:

_ آلما سالمی چیزیت نشده.

به زور بدون توجه به دردی که داشتم از روی زمین بلند شدم و لباس‌هایش رو تمیز کرد و گفت:

_ نه چیز خاصی نشد ارتفاعش کمه.

با یهو تیر کشیدن کمرم و بیشتر شدن دردش دستم را روی اون گذاشتم و روی زمین افتادم و به اه و ناله افتادم.

تالیا گفت:

- آلما نترس الان میرم کمک میارم فقط از جات تکون نخور.

بعدش صدای پاهاش رو شنیدم که داشت دور می‌شد.

نمی‌تونسنم روی زمین دراز بکشم حس خوبی نداشتم من برای شکار اومده بودم و ممکن بود هر لحظه یه خون آشام از راه برسه باید آماده باشم‌.

به زور با کمک دیواره های چاه از روی زمین بلند شدم و کمانکم روی مچم رو آماده کردم تا اگه چیزی دیدم شلیک کنم.

از شدت درد پاهام می‌لرزید. به زوی سر پا ایستاده بودم 

بعداز مدت کوتاهی نفس های داغی را پشت گردن عرق کرده‌اش حس کردم.

خودش بود همین جا قایم شده بود.

آروم انگشتام رو حرکت دادم و به سمت مچم آوردم و کش کمان رو گرفتم و کشیدمش و سریعا روی پاشنه پام چرخیدم و کش کمان رو ول کردم و تیر رو رها کردم اما

اما در کمال نا باوری اون تیر از توی بدنش رد شد و به دیوار خورد کرد انگار اون خون آشام روح بود اما ارواح همچین دندون های تیزی نداشتند.

خون آشام به سمت من حمله کرد و گردنم رو گاز گرفت و درد شدیدی توی گردنم پیچید.

دوباره‌ روی زمین افتادم و از شدت درد جیغ بلندی کشیدم‌.

اون بی رحمانه گردنم را با دندان هاش پاره می‌کرد و خون گردنم را می‌مکید.

هر چقدر جیغ می‌کشیدم و درخواست کمک می‌کردم اما کسی اون طرف ها نبود‌ که به دادم برسه.

این‌قدر جیغ کشیده بودم که نای جیغ کشیدن نداشتم و چشمام داشت یواش سیاهی می‌رفت 

با اینکه آرزوی زیادی توی دلم داشتم و امید داشتم یه روز بالاخره بتونه پیشم خانواده‌ام باشم اما باید از اون آرزو ها و امید ها خداحافظی می‌کردم.

دیگر ریه‌ام نایی برای کار کردن نداشت و او احساس خفگی می‌کردم ‌.

ناگهان یه چیزی اون خون آشام رو روی هوا بلند کرد. و اون رو ازش جدا کرد.

صداهای نامفهومی توی گوشم پیچید معنی جمله ها را نمی‌دونستم ولی می تونستم بفهمم که صدای تالیا هست که اومده نجاتم بده 

بی اختیار اسمش رو زمزمه وار صدا زدم و بعد از حال رفتم‌.

***

از دور یه دختر رو با دامن بلند که مثل مردم اروپایی دوران قدیم لباس پوشیده بود رو می‌دیدم که داشت داخل یک چمن زاز وسیع و سر سبز می دوید.

یک لباس زرد بلند پوشیده و یک کلاه هم رنگ ست با ان هم روی سرش گذاشته بود‌

 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...