رفتن به مطلب

رمان دار_چین | اوپاکاروفیل کاربر انجمن نودهشتیا


اوپاکاروفیل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

"بسم خالق تیل و دنیای او "

 

نام رمان: دار_چین

نویسنده:   اوپاکاروفیل

ژانر: فانتزی، تراژدی

پارت‌گذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

حرف‌ها، مانند ولگرد‌هایی در کوچه‌های ذهن پرسه می‌زنند؛ تصاویر مبهمی را مغز ثبت کرده و در پرده سیاه چشمانش به نمایش می‌گذارد، قطره‌ای لجباز از گوشه چشم پایین می‌ریزد برای خیالاتی سیاه که نیمه‌شب در افکارش حجوم می‌آورند و ذهنی که در دریای حرف‌های ناگفته غرق خواهد شد.

 

تایپ mbt شخصیت‌های رمان:

Teal "تیل": INTP

Theodore "تئودور": ENTJ

henry "هِنری": ISTP

Brooklyn "بروکلین": ESFP

-

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • سانسورچی
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

نیمه‌های‌شب؛ وقتی خشم ابر‌ها آسمان را با نور سرخ روشن می‌کند، قطره‌های زلال باران با شتاب بر روی صورتش فرود می‌آید. او کسی‌ست که بدون هراس در خیابان ایستاد‌ه‌ است برایِ بارانی که نفرتِ وجودی‌اش را بشوید تا از اول زندگی را شروع کند؛ شروعی بدون انسان‌ها..

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • سانسورچی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول "شروعی از صفر":

ارتفاعِ مطلق.
گیسوان تیره‌اش در دست باد می‌رقصید و در گودالِ چشمان مشکیش هیچ احساسی جریان نداشت. دستش را حرکت داده و انگشتش را به سوی تاریکی گرفت؛ با خطوطی فرضی چشمانی درشت و لبی خندان برای رخ بی‌فروغ ماه کشید؛ قدمی به سوی آسمان برداشته و در آغوش ارتفاع غرق شد؛ زمین بدن ظریفش را به سوی خود کشیده و باد در گوشش فریاد می‌کشید، لبخندی کم جان بر لب نهاد و به سوی آسمان زمزمه کرد: "من در تاریکی هستم." 
به ناگاه پیکر ظریفش با جسمی سخت برخورد کرده و نوای خورد شدن استخوان‌ها به گوش رسید.
در بین نگاه خونینش از زمین و زمان فردی سیاه پوش را دید که دست زنان به سمتش قدم بر می‌داشت. 
- برای بار شانزدهم؛ پیشرفت خوبیه ولی میدونی که امکان پذیر نیست.
تک قدم مانده را طی کرده و در کنار او، بر نوک پاهایش نشست.
- چرا وقتی نمیمیری براش تلاش میکنی؟
دختر لب‌هایش را برای بازگو کردن جواب از هم گشود ولی مقدار زیادی خون از دهانش بیرون ریخت و سرفه‌های پی‌درپی‌ش امان صحبت را به او نمی‌داد.
مرد سیاه‌پوش نفسش را با صدا به بیرون فرستاده و با دستش حرکات او را متوقف کرد.
- بزار کمکت کنم.
دست بزرگ و مردانه‌اش را بر صورت خونین او گذاشت‌؛ حاله‌هایی از نور آبی مانند طناب بر بدن ظریفش کشیده شده و زخم‌هایش با سرعت محو شد. در ثانیه‌ای دختر سالم بر زمین خوابیده بود و به درخشش ماه نگاه می‌کرد. با صدایی کم جان لب زد.
- مرسی، مثل همیشه.
لبخندی محو بر لب مرد جا خوش کرد، کت مشکی و بلندش را از تن بیرون آورده و روی دختر کشید.
آرام دستش را تکیه‌گاهی کرد و در نیم متری او بر زمین دراز کشید.
اکلیل افشانی مهتاب خبر از نیمه‌شب می‌داد، نسیم خنکی چهره هر دویشان را نوازش می‌کرد و آن‌ها ساکت به ستارگان خیره شده بودند، دختر بعد از چندی درنگ سرش را به سوی مرد گردانده و با نوایی آهسته سوالش را به زبان آورد.
- چطور فهمیدی اینجام؟
مرد نیم‌خیز شده و دستش را زیر سرش گذاشت.
- عادیه، تو خبر پخش شده بود یه دختر زده به سرش و خودش رو از ساختمون بیست و پنج طبقه  پایین پرت کرده، بعدم مثل زامبی‌ها بلند شده و شروع کرده راه رفتن.
در این حین سَرَش را به طرف دختر گردانده و اخمی از سر ناراحتی بر چهره‌اش کاشت.
- اونا چه میدونن توعه دیوونه نمی‌میری، فکر می‌کردن زامبی شدی!
سرش را به حالت قبل گرداند و باز ادامه داد.
- هیچی دیگه از بروکلین خواستم یه نیم ساعتی زمان رو بیاره عقب بعدم خودم رو اینجا رسوندم.
دختر لبخندی محو بر چهره‌اش کاشت و تشکر زمزمه کرد؛ بعد از دقایقی سکوت از زمین بلند شده و لباس‌های خاکیش را تکاند.
- دیره، بریم نگران میشن.
مرد ابرو‌هایش را بالا انداخت و با تک حرکتی از زمین برخواست، لباس‌های خاکی‌اش را تکاند،  کت چرمش را از دختر گرفته و سرش را بلند کرد؛  وقتی نگاه سوالی دختر را به خودش دید،  با انگشت به سمت موتورِ مشکی‌ای که در چند متری‌ آنها پارک شده بود اشاره کرد.

-

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
تغییر موضوع رمان

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • سانسورچی

پارت دوم "عجایب ناگفته":

دختر به سمت وسیله قدم برداشته و مرد همراه او کشیده می‌شد.
با رسیدن به موتور، مرد کت و کلاه مشکیش را از تن برداشت   و در جعبه پشت موتور گذاشت، آرام روی روکش مخمل نشست و کش مو‌هایش را باز کرد، بازو‌های دختر را گرفته و او را روی صندلی نشاند. به آرامی وسیله را حرکت داد و از میان درخت‌های بلند قامت عبور کرد، بی‌توجه به داد و هوار نگهبان از درب محافظ برج گذشته و در خیابان پیچید. با ورود به خلوتی اطراف سرعت گرفت و قدرت موتورش را به رخ کشید، دختر برای محافظت از خودش لبه‌های برامده موتور را گرفته و چشمانش را بر هم گذاشت. گیسوانشان در آسمان می‌رقصید، باد با بدنشان ادغام شده و لباس‌هایشان را به بازی می‌گرفت. خیابان‌ها خلوت بوده و فریاد سکوت به گوش می‌رسید؛ هیچ‌ کدامشان به اتفاقات چند دقیقه پیش اهمیت نمی‌دادند و در دریای افکارشان شناور بودند.

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
تغییر موضوع رمان

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی
ارسال شده در (ویرایش شده)
در ۱۴۰۱/۴/۱۷ در 02:08، mr. iyang گفته است:

محشره،هرچقد بگم نمیشه توصیفش کرد...محشرههه

مرسی:>

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
ارسال شده در (ویرایش شده)

-

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
تغییر موضوع رمان

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...