رفتن به مطلب

داستان ناخوانده|: m.gh و Aseman,nکاربر انجمن 98ia


M.gh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                      به نام خالق هستی

نام داستان: ناخوانده

نویسنده: مبینا قهرمانی و اسماء نادری

هدف: علاقه به نویسندگی

شروع: ۱۴۰۰/۱۲/۴

مقدمه: 

ناخواسته واردش شدم، بدون آنکه بخواهم یا بدانم. مهمان ناخوانده‌ای بودم بر سر زندگیشان. وقتی که ناخوانده باشی صاحب خانه با غیض نگاهم میکرد. هیچکس از حضورم خوشحال نبود؛ حتی یک نفر. مهمانی بودم ماندگار. به اصطلاح کنگر را خورده و لنگر را انداخته بودم. 

 

خلاصه: مقدمه خودش خلاصه‌ای است، حکایت را تا حدی بیان می‌کند.

 

محتوای داستان کاملا براساس واقعیت است، و فقط محل و نام شخصیت های فوق متفاوت است.

 

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

°ناخوانده°

part 1

شانزده سال پیش در پنجمین ماهِ سال قدم در این دنیا نهادم. حضورم خوشایند نبود، از نظر خودم که نبود. چون اگر بود قطعا پرستار با آن دستان زمختش ضربه‌ای حواله‌ام نمی‌کرد. زد تا نفس بکشم. ضربه‌اش کاری بود. شاید ضرب دست او بود که این همه مشکل آفرید. 

اولین ضربه را در همان اتاق خوردم و شد شروع داستان.

داشتم میگفتم؛ ضربه را زد و گریه‌ام به هوا رفت، رفت به گوش فلک رسید‌، در آن زمان به گمانم خدا دلش به حال زجه هایم سوخت یا شاید هم در آن زمان آرامم کرد تا بعد تقاصش را دهم. 

آری! گزینه‌ی دوم درست‌تر است. آرام شدم تا بعد ها صدای گریه هایم را فقط خودم بشنوم. ضربه را زدند، گریه‌هایم را کردم، شستند و پوشیدند جامه‌ی قرمز رنگی بر تنم. از قرمز متنفرم! تحویلم دادند به همراهان مادرم. مادری که در زمان بارداریش به جرم اینکه فرزندش دختر بود هر شبش را با کتک سر کرده بود، تک دخترش را از آن همه عذاب نجات داده بود، خودش سپر شد و نگذاشته بود آسیبی به نورش برسد

هنگامی که از آن اتاقِ لعنتی خارج شدم. مرا به بغل مادربزرگم دادند، نگاهی در صورتم انداخت و تمام بی رحمی‌اش گفت: 

_ جوون مرگ شده خوشگل هم هست.

خوشگل نبودم، نیستم، و حتی نخواهم بود.

بعد از این حرفش مرا به بغل پدرم هدایت کرد.

و با انگشتش صورتم را نوازش کرد، شاید کسی در باورش نگنجد اما کودکی که هنوز دو ساعت از ورودش به دنیا نگذشته بود لبخندی بر لبانِ کوچکش نشاند

پدرش که از آن لبخند سر شوق آمده بود در دلش بخاطر دخترکش خدا را شکر کرد

در سویی دیگر مادرش بود که بعد از اینکه طفلش را به دنیا آورده بود بخاطر اینکه شدیداً ضعیف شده بود از حال رفت، پرستار ها هم او را به اتاق دیگری منتقل کردند

ساعاتی گذشت و بالاخره به هوش آمد. اول از همه به همسرش گفت: 

- مسعود! دخ... دخترم کجاست؟

- اینجاست.

و با دست به تختِ کوچکی که در سوی دیگر اتاق بود اشاره کرد.

- میاری بغلش کنم؟

مسعود سرش را تکان داد و به طرف دخترش رفت و با احتیاط او را بلند کرد و به نزد مادرش برد.

شبنم که از دیدن نوزادش به وجد آمده بود دستانش را دراز کرد و مسعود هم او را به آغوش مادرش سپرد و خودش اتاق را ترک کرد. 

@ Asma,N🎼   @ khakestar

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

Part2 

بغلم کرد، شیرم داد، نوازشم کرد. شاید فقط آن زمان بود که این هارا داشتم اما فقط شاید برای یک بازه‌‌ی کوتاه. 

آن شب در آغوشِ گرم مادرم به خواب رفتم، آرامش داشتم اما آرامشی زود گذر.

صبح شد و پرستار آمد و خبر داد که حال مادرم خوب است و می‌تواند به خانه برگردد. ای‌کاش پرستار اذنِ ترخیص نمی‌داد، کاش همان‌جا می‌ماندم. کاش روزی دو دفعه پرستار با آن دستانِ زمختش بر پشتم می‌کوفت ولی آینده‌‌ام این‌گونه که الان است نمی‌شد.

پدرم پیکانِ سفید رنگش را به داخلِ حیاط بیمارستان آورد و وسیله های من و مادرم را در آن گذاشت و سپس راهیِ مکانی شد که قرار بود روزی به زندان من تبدیل شود. 

درب خانه باز شد و من یک مکانِ کاملا ساده را پیش رویم نظاره‌گر شدم، بزرگ بود و دور تا دورش را پشتی هایی زرشکی رنگ و دو ستون که در وسط هر کدامش یک آینه‌ی مستطیل شکل قرار داشت، و فرش هایی که هر کدامش به یک رنگ و شکل بودند. بالاخره خانه‌ای بود در دهه‌ی هشتاد، و چیزی هم فرای این از آن به انتظار نمی‌رفت.

از شکل و شمایل خانه که بگذریم می‌رسیم به یک پتوی زرد رنگ که در آن رج هایی سفید به چشم می‌خورد همراه با حاشیه‌ای به رنگِ رج هایش. همین؟ برای من و مادر تازه فارغ شده‌ام فقط همین یک پتو کافی بود؟ نبود، پتو به آن کوچکی هیچ‌گاه کفایت نمی‌داد، درست است که تابستان بود، اما مادرم نهیف بود با جثه‌ای ریز! همانطور که خودش بعدِ ها برایم تعریف کرد که زمانی که حامله بوده وزنش همراه با من به سختی به ۶۰ کیلو رسیده است. من مطمئن بودم که مادرم لرز دارد اما چه می‌توانستم بکنم؟ این اطمینان را زمانی فهمیدم که پس از گذشت نُه سال برادرم را به دنیا آورد و آن زمان بود که هم تب داشت و هم لرز. ولی هر چه که بود به اندازه‌ی زمانی که مرا به دنیا آورد زجر نکشید و تنها دلیلش این بود که فرزند دومش پسر بود.

@ خاکـــســتر  @ mahdiyeh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3 

در آن چند سال که کودکی بیش نبودم اتفاق خاصی نیفتاد، فقط اینکه شوم ترین فرد زندگی خانواده‌ام که من باشم شدم سبب خیر، نمی‌دانم از پا قدم من بود یا خواست خدا، هرچه بود باعث شد زندگی‌مان از این رو به آن رو شود، به قول خودشان هرچه خودت نحس بودی اما پا قدمت خوب بود، چه هیزم تری بهشان فروخته بودم الله و اعلم.

بگذریم از این‌ها، چیزهای مهم تر برای گفتن دارم. 

یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم، آن زمان شاید سرجمع بیست کیلو گرم هم نبودم، کودکی نُه ساله که هیچ چیز از این دنیای خشمگین اطرافش نمی‌دانست اما روزگاری طوری برایش خواست که با آن سن کم تبدیل شود به وسیله‌ای برای برطرف کردن آتش خشم اطرافیانش! اطرافیانی که هیچ کدامشان حاضر نبودند سر به تنِ من باشد. 

از وسطِ همان وسایل آشپزخانه‌ی کوچک، و آن عروسکِ قشنگ با گیسوان طلایی و لبان قرمز بلند شدم و نمی‌دانم به چه جرمی تا زمانی که قشنگ خیالش را راحت نمودم که دیگر سر پا نخواهم شد مرا زد! زد و ندانست که آن دختر بچه‌ی نُه ساله روزی بزرگ خواهد شد و خواهد فهمید که تو به چه جرمی این‌گونه به آتش خشم کشیدی‌اش! و ای‌کاش خدا هزار برابرش را به سرت بیاورد. 

عروسکم پاره شد، اسباب بازی هایم شکستند، به دست همان مرد ظالم و ناشناس قصه.

مردی که هم پدربزرگ بود و هم مهلکه‌ی عذاب. حق بزرگ بودنت را با زور دستت به من فهماندی، اما غافل از اینکه همیشه در بر روی یک پاشنه نچرخیده و نخواهد چرخید! هرچقدر که تو بتازانی زمانی نیز خواهد رسید که خودم همان‌گونه که عذابم دادی، عذابت دَهم. 

با صدای مادرم دست از افکار مالیخولیایی‌ام کشیده و به نزدش رفتم. 

- جانم مامان. 

- کجایی؟ دو ساعته دارم صدات می‌زنم. 

- ببخشید، حواسم نبود. حالا چیکارم داشتین؟ 

- کاریت نداشتم خواستم ببینم کجایی. 

این هم از مادر ما، قشنگ معلوم بود که کارش را از یاد برده و نمی‌خواسته از موضعش کناره کشی کند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

Part4 

 

به نشانه‌ی تایید سری برای مادرم تکان دادم و به اتاقم بازگشتم و دفترِ شومِ خاطراتم را گشودم و باز هم دست بر قلم شدم تا بلکه بتوانم اندکی ذهنِ آشفته‌ام را آرام کنم. دستانم را به حالت ضربدر به رویِ میزِ کرم رنگم نهاده و سپس سرم را بر روی دستانم گذاشتم، که با این کارم موهایِ بافته شده‌ام به کنار افتاد و باعث شد که دردی نه چندان کم در اعماق سرم احساس کنم که باعث شد آخی از ته گلویم بگویم، به خیال اینکه فقط کشیدن موهایم باعث درد شده، اعتنایی نکردم و همانطور که سرم روی میز بود به خواب فرو رفتم. 

گاهی خواب، فقط بهانه‌ای می‌شود برای رهایی از دردهاییت، زخم هایت، مشکلاتت، و هر گزندی که در طول روز به وجود دردمندم وارد شده. 

با تکان دستی چشمانم را گشودم، و قامت مادرم را رو به رویم دیدم که با لبخندی بر لب در حال گفتن چیزی بود. صدایش را به درستی نمی‌شنیدم اما حدس میزدم که این جملات را به زبان می‌آورد: ″چرا اینجا خوابیدی؟ گردنت درد میگیره″ گردنم درد میکرد؟ نه، لااقل نه به اندازه‌ی سرم، سری که از شدت درد حس می‌کردم الان است که به انفجار برسد و موج انفجارش به گوش عالم و آدم برسد.

با اینکه چیزی از حرف های مادرم نفهمیدم، اما چشمی به زبان آوردم که مادرم هم راه خروج از اتاق را پیش گرفت و از دیدم خارج شد. من نیز گردن راست کرده و سپس دستی به صورتم کشیدم تا خواب آلودگی‌ از سرم بپرد. 

اواسط تابستان و مرداد ماه بود و چیزی به شهریور نمانده بود. همین‌طور نشسته بودیم که تلفن مادرم به صدا آمد، با دیدن نام مخاطبش چشمانِ مادرم از شدت تعجب گرد شد و زیر لب گفت: این چرا زنگ زده؟ 

تماس را وصل و شروع به صحبت با فرد ناشناس پشت خط کرد. زمانی که تماسش پایان یافت من را صدا زد: 

- تابان.

از لحن ناراحتش مشخص بود خبر خوبی نشنیده است.

- بله مامان جان.

- برو خونه‌ی مادربزرگت و بهش بگو که مادرش مریضه، طوری نگی نگران بشه مواظبت کن.

مات و مبهوت نگاهش کردم، چه از من می‌خواست؟ چگونه بگویم استرس به آن وارد نشود، نمی‌دانم.

لباس به تن کردم و به سمت خانه‌ی مادربزرگم که درست مقابل منزل ما بود رفتم، کلید بر در انداخته و از پله ها بالا رفتم و در را گشودم. صدایم را بر سرم انداختم و صدایش زدم.

- مادر جون، مادری، مادریم کجایی؟ 

- جانِ مادر، بیا تو اینجام. 

اینجایش همان بالای پشت بام بود، کارش این بود که همیشه عصر ها به آنجا برود. 

به سویش رفتم که دیدم باز همان‌جا نشسته است، به قدم هایم سرعت دادم و درست مقابلش ایستادم. 

- سلام مادریم

- سلام به روی ماهت، خوبی؟ 

- ممنون، شما بهتری؟ 

در ذهنم در حال دو_ دو تا چهارتا بودم که چگونه بگویم ماجرا را.

 

ویرایش شده توسط M.gh8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part5 

 

خوبم عزیزم بیا بشین اینجا ببینمت. کنارش نشستم و سرم را به زیر افکندم، حالت هایم را خوب می‌شناخت. 

- تابان، چیزی شده؟ 

- هان؟ نه، نه هیچی نشده.

- دروغ نگو به من. 

- خب مادری راستش، ننه آهو مریض شده.

عجب خبری هم دادم! 

لبخندی بر لب زد و: 

- می‌دونم. 

چه می‌گفت؟ می‌گفت می‌داند؟ می‌دانست و من اینگونه خودم را به هول و ولا انداخته بودم.می‌دانست و من انقدر خودم را به عذاب انداخته بودم. 

چشمانم از فرط تعجب گرد شد که بر زیر خنده زد و با دستانش بر روی زانویم کوبید و گفت: 

- خدا نکشتت قیافه‌ش رو ببین. 

- ها؟ یعنی می‌دونی؟ 

- معلومه که می‌دونم، اونم عمری ازش گذشته این مریضی ها واسش عادیه. 

- هوم خب پس منم برم دیگه. 

- بودی حالا.

تشکری کردم و به خانه‌ی خودمان بازگشتم. وقتی که رسیدم مادرم آمد و با همان لحن مضطربش شروع کردن به پرسیدن سوال های ریز و درشت، منم که بی حوصله با گفتن: ″ خودش میدونست″ سر و تهِ ماجرا را به هم آوردم و باز سرم را به درون گوشی‌‌ام فرو و شروع به نوشتن دلنوشته‌ام کردم، پس از آن به داخل انجمن نویسندگی‌ام رفتم و پارت را به اشتراک گذاشتم، حوصله‌ام سر رفته بود بنابراین به پیام رسان هم سرکی کشیده و یک سلام دادم، تنها کسی که با روی باز استقبال کرد فقط دختری بود که نام کاربریش آسمان بود با پروفایل دختری که افسار اسبی به دست دارد. با لحن مهربانش با من احوال پرسی کرد، بخاطر اینکه چیز زیادی از سایت نمی‌دانستم از او خواهش کردم که به پیوی رفته و راجب یک سری از کارها توضیحاتی به من بدهد، غافل از اینکه دخترک قرار است تبدیل شود به کل زندگی‌ام و محرم اسرار و دردهایم. از او خواستم تصویری از پوستر دلنوشته‌ام را آپلود کند، پس از آن اندکی زمان به صحبت کردن درمورد چیزهای مختلف گذشت، از هر دری حرف زدیم. از مقدمه دلنوشته تا شهر‌ها و فرهنگ‌های مختلفمان، اما ندانستیم روزگار ما را با وجود فاصله‌ی زیادی که بین‌مان بود، به هم از هر کسی نزدیک تر می‌سازد و قلب‌هایمان را سخت به هم پیوند می‌زند، به طوری که هیچ احدی نتواند آنها را از هم جدا کند، پس از کمی اختلاط سوالی از من پرسید اما گفت اگر دوست ندارم پاسخ ندهم، اما من کنجکاو شدم و از او خواستم سوالش را بپرسد، برایش سوال شده بود این امیری که در دلنوشته‌ی من در این مدت نامش نزد همه غلط انداز شده است و باعث شده افکار همه راجع به من به بیراهه کشیده شود کیست؟ دختر کنجکاو بالاخره پس از کلنجار سوالش را پرسیده بود، من هم با تمام صداقتم برایش تایپ کردم:

- من اصلاً عاشق نشدم و از اسم امیر خوشم میاد، به‌خاطر همین این اسم رو توی دلنوشته‌ام به کار بردم.

می‌دانستم باورش برای او بسیار سخت است که من همچین ریسکی کرده باشم و نزد همه مشکوک واقع شده باشم به‌خاطر علاقه به یک نام خیالی! گفت باورش نمی‌شود و من قسم خوردم تا بالاخره باورش شد امیری در کار نیست. از جا بلند شدم و برای رفتن به خانه‌ی مادربزرگ آماده شدم، به خانه‌ی مادربزرگ رفتم و دوباره سرم را در تلفن همراه مادرم فرو کردم، مشغول چت کردن با آن دختری که فقط یک اسم از او می‌دانستم بودم که تلفن منزل‌شان به صدا در آمد.

ویرایش شده توسط M.gh8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

Part6

مادربزرگ به سمت تلفن رفت و آن را به دست گرفت، به گوشش نزدیک کرد و " الو" گفت. گویی فردی که مشغول صحبت با مادربزرگ بود خبر ناگواری رساند، رنگ از رخ مادربزرگ پرید، با لکنت نالید:

- چ...چی؟ ن...ننه آهو فوت شده؟ ب...باشه ما سریع خود...مون رو می‌...رسونیم.

تلفن را بر جایش گذاشت، اشک‌هایش یکی پس از دیگری از دیدگانش فرود می‌آمدند، مادرم نیز اشک می‌ریخت، از جا بلند شد و به سمت مادربزرگ رفت. نگاهی به من که هنوز سرم در تلفن همراهش بود انداخت و چشم غره‌ای رفت، سریع با اسما خداحافظی کردم و تلفن را بر روی میز گذاشتم، مادربزرگ سریع به اتاق رفت و آماده شد، مادرم نیز لباس‌های بیرونش را پوشید و تلفنش را برداشت، مادربزرگ با عمویم تماس گرفت و از عمو خواست تا او را به روستا ببرد، چند دقیقه بعد عمویم جلوی در خانه‌ی مادربزرگ توقف کرد و مادر و مادربزرگم از منزل خارج شدند، مادرم قبل از بیرون رفتن رو به من کرد.

- دخترم برو خونه، من زود برمیگردم.

سری تکان دادم و به راه خروج را در پیش گرفتم. جلوی درب منزل‌مان رسیدم، کلید را درون قفل فرو کردم و درب را گشودم. از هال گذشتم و وارد اتاق شدم، هنوز هم باورم نمی‌شد ننه آهو فوت شده باشد، گویی همه چیز همانند کابوسی بود که انتظار داشتم جایی توقف کند، من از خواب بیدار شوم و مادرم را با لیوانی آب بالای سرم ببینم و مطمئن شوم تمام اتفاقات بدی که برایم رقم خورده بود تنها کابوسی هولناک بوده است اما تمام افکارم خیالات باطلی بودند برای گول زدن خودم! آهی کشیدم و وارد اتاق شدم، تلفن همراهم را به دست گرفتم و باز شروع به نوشتن دلنوشته‌ام کردم، دلنوشته‌ای که پشت هر کلمه‌اش درد و غمی نهفته بود و هیچکس نمی‌توانست فریاد درون کلماتی که می‌نوشتم را بفهمد. زهرخند کمرنگی بر لب نشاندم و باز غرق در خاطراتم شدم.

جلوی آن اسباب بازی فروشی‌ای که در بازار بود ایستادم، غرق در عروسک زیبایی که درون قفسه نهاده بودند شدم، یکی از رویاهایم این بود که روزی این عروسک را در آغوش بگیرم، با لجبازی پای کوبیدم و لبانم را به سمت پایین خم کردم و چشمانم را به حالت مظلومی در آوردم تا شاید دل مادرم برایم بسوزد و آن عروسک را برایم بخرد.

- مامانی اون عروسک رو برام میخری؟ ببین چه قشنگه، ببین موهاش زرده.

دوباره به عروسک نگاهی انداختم، فکر کردن به آن عروسک تمام وجودم را سرشار از خوشی می‌کرد، چشمانم برقی زدند و لبخندی بر چهره‌ی کودکا‌نه‌ام نهادم اما با صدای مادرم گویی تمام خوشی‌هایم پر کشید.

- نمیشه دختر، نمی‌تونم. آخه تو عروسک می‌خوای چیکار؟ اون همه عروسک داری.

با سخن مادرم اشک‌ از دیدگانم فرود آمدند، دستانم را مشت کردم و به چشمانم مالیدم.

- ولی مامانی، من اون رو می‌خوام. اگه این رو برام نخری نمیام خونه.

صدای حرص‌آلود مادرم در گوشم پیچید.

- نمیشه، نمی‌تونم بفهم بچه!

گویی حرف‌هایم را جدی نگرفته بود، اشک‌هایم شدت گرفت و صدای گریه‌ام بالا رفت، کنار ویترین نشستم و به آن عروسک زل زدم.

- مامان اگر این رو برام نخری نمیام خونه، همین‌جا میشینم! من این عروسک رو دوستش دارم.

مادرم زانو زد تا قدش هم‌اندازه‌ام شود، دست کوچکم را در دستش گرفت و فشار کمی به آن وارد کرد. کلافه نالید:

- آخه من چی به تو بگم بچه! بلند شو بریم بپرسیم قیمتش چنده! 

با ذوق از جا برخواستم و مادرم را در آغوش گرفتم.

- آخ جون، مرسی مامانی.

از آغوشش خارج شدم، بوسه‌ای بر گونه‌اش زدم که باعث شد لبخند کم‌جانی بر لبانش بنشیند، با هم وارد مغازه‌ی اسباب بازی فروشی شدیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

Part7

 

افکار بی سر و تهم را کنار زدم، نگاهی به اطرافم انداختم اما کسی نبود، سکوتی خفقان آور خانه را گرفته بود به طوری که انگار سکوت دستانش را دور گلویم می‌فشرد و هوا را برایم کم کرده بود. دستی به صورتم کشیدم، بلند شدم. 

اول از همه طرف های به جا مانده را شستم، خانه را جارو زدم، میز ها را دستمال کشیدم، همه چیز سرجایش بود و برق می‌زد. این کارها حدود دو ساعت طول کشید، پس از آن سراغ خودم رفتم صورت رنگ پریده‌ام و چشمانِ به گود نشسته‌ام اصلا ظاهر زیبایی نساخته بود خصوصاً با آن کبودی گوشه‌ی سرم! 

هیچ کدامشان مطابق میلم نبود. سر تا پایم را مشکی پوشاندم، درست شبیه بخت و اقبالم شده بود بختی که خدا از آن خبر داشت.

گوشی را برداشتم و با مادرم تماس گرفتم تا به دنبالم بیاید و من هم با خود آنجا ببرد. حوصله‌ی کسی را نداشتم اما اگر نمی‌رفتم خاله زنک های فامیل پشت سرم هزاران صفحه‌ی رنگارنگ ردیف می‌کردند بخاطر حفظ آبرویم هم شده بود باید می‌رفتم و این ماجرا را تحمل می‌کردم. 

در این مدت که مادرم می‌رسید به خواهرم پیام دادم که من تا شب نیستم و نگرانم نشود. 

***

وقتی به آنجا رسیدم بر خلاف تصورم همه جا غرق در سوکت بود، چند مرد دم در بودند و با اینکه هیچ‌کدام را نمی‌شناختم سلامی دادم و به سرعتم وارد حیاط شدم. آنجا خبر از کسی نبود، درب ورودی را که باز کردم موجی از بویِ حلوا و گلاب و زعفران در مشامم پیچید که برای من اصلا خوشایند نبود.

خودم را آماده کرده بودم که به هر دو مادربزرگم تسلیت بگویم هر چه نباشد مادر هر دویشان بود.  

اتاق نشیمن خالی بود، آن را رد کردم و وارد پذیرایی شدم که ماشاالله پر از آدم بود، سلام بلندی کردم که تمام کسانی که آنجا بودند سر شان را بلند کردند و نگاه گذرایی به من انداختند و جوابم را زیر لب دادند، به سمت مادری رفتم و بغلش کردم خدا بیامرزی در گوشش گفتم و از آغوشش جدا شدم که به محض اینکه رها شدم یک نفر محکم بغلم کرد.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

Part 8

 

مادربزرگم در گوشم گفت: 

- تابان، این خواهرمه 

با این حرفش تازه دو هزاری کجم صاف شد و من هم به طبع بغلش کردم. 

پس از دقایقی دست از بغلم کشید و با دماغی چین داده مادرم را خطاب کرد: 

- ناهید! دخترت با خودت مو نمی‌زنه، ولی تو خوشگلتری.

الان نمی‌دانم هر دویمان زشت بودیم یا من؟ ولی هر چه بود منظورش را نفهمیدم. با یک با اجازه خودم را به داخل آشپزخانه رساندم که البته آنجا هم دست کمی از آن بل بشویِ پذیرایی نداشت. همان‌جا نشستم و بشقاب هایی که آنجا بود را دستمال کشیدم، در حال و هوایم غرق بودم و وقتی سرم را بلند کردم کسی آنجا نبود، شانه‌ای بالا انداختم و از کابینت بشقاب های کوچکی آوردم و سبزی هایی که آن گوشه در آبکش بود را داخل بشقاب گذاشتم و برای تزیینش روی هر کدام دو تربچه‌ که به شکل گل در آورده بودمش گذاشتم. در حالی که داشتم چند استکان بالای ظرفشویی را می‌شستم زن عمویم وارد شد. 

- به‌به دیگه وقتشه شوهرت بدیم ها

زن عمویم احتمالا قصد مزاح داشت وگرنه چه کسی وسط مجلس عزا اینگونه حرف می‌زند؟

سرم را زیر انداختم و خودم را به نشنیدن زدم تا بلکه از این حرف‌ها نزند، اما باز هم ادامه داد.

- ماشاالله هم بر و رو داری، هم کار ها رو می‌کنی، وقتشه دیگه رفتنی بشی.

رفتنی شوم؟ کجا بروم؟ اصلا رفتن به کجا منظورش بود؟ خانه‌ی بخت؟ مرا چه به این حرف‌ها! 

- راستی.

- بله زن‌عمو

- مامانت گفت بری پیشش، کارِت داشت احتمالا.

- باشه میرم الان، مرسی.

شالم را روی سرم جمع و جور کردم و به سمت حیاط رفتم. مادرم را کنار قابلمه‌ای خیلی بزرگ دیدم و با تعجب سمتش روانه شدم.‌

- مامان

- بیا اینو بلند‌ کن بریم تو.

قابلمه را بلند کردم اما مطمئن بودم دو قدم نرفته زمینش می‌زنم. 

- دختر خاله صبر کن من بیام.

خدایا چرا من هیچکدام از این فامیل‌ هایِ تازه پیدا شده را نمی‌شناختم؟ 

هیچ حس خوبی به این پسر خاله‌ی مادرم نداشتم، نمی‌دانم چرا هر حسی که به کسی داشتم در آخر عین همان برایم نمایان میشد. کنار ایستادم تا قابلمه را به داخل آشپزخانه ببرند، من هم باز به داخل برگشتم، این فرد ناشناس عجیب برایم ترسناک بود، نوع نگاهش جوری بود که انگار تمام جوارحت را می‌بیند، طوری کنکاش‌گر نگاه می‌کرد که انگار دنبال چیزی در وجودت می‌گردد و من از این نوع نگاه‌ها بیزار بودم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 9

 

در گوشه‌ای ترین قسمت نشستم، دلم برای خواهرم تنگ شده بود همین چند ساعت کافی بود برای اینکه حسابی دلتنگش شوم.

- تابان.

- بله.

- بلند شو کمک کن سفره رو پهن کنیم. 

از جایم بلند شدم و سر سفره را گرفتم تا راحت‌تر پهن شود پس از اینکه سفره انداخته شد به دنبال وسایل سفره رفتم تا همه چیز آنجا باشد و فردا روزی کسی پشت سرمان چیزی نگوید. شام چلو گوشت بود و من اصلا هر چه که با گوشت درست می‌شد را دوست نداشتم بخاطر همین نشستم تا همه غذایشان را بخورند و سپس سفره را جمع کنم و به خانه‌ی خودمان برگردم و از شر این خاله زنک ها راحت شوم. 

- تابان.

- بله.

- برو از انباری ظرف بیار مهمون اومده بشقاب کمه.

از این همه امر و نهی خسته شده بودم و سرم در حد انفجار درد می‌کرد، اما چاره چه بود؟ مجبور بودم بمانم انباری پشتِ یک نیم دیوار بود و کسی هم به آنجا دید نداشت، حیاط هم خلوت بود.

درِ انباری را باز کردم و چراغ که را زدم، اولین چیزی که حس می‌شد بویِ خاکِ وسایل آنجا بود. از بین قفسه های آهنی بالاخره موفق شدم بشقاب ها را پیدا کنم.

 - تابان 

حس کردم قلبم در دهانم است. به پشت که برگشتم همان پسرخاله‌ی مادرم بود که عصری در حیاط دیده بودم. 

- نترس، منم.

خوب شد عرض اندام کردی که تویی وگرنه فکر می‌کردم جد بزرگم است که اینگونه من را ترسانده است.

- به ارواح خاک ننه نمی‌خواستم بترسونمت.

 - اشکال نداره،‌ با اجازه تون من برم مامانم منتظره

 - برو، ولی من حالا- حالا ها با تو کار دارم

 از آن انباریِ ترسناک خارج شدم، انگار اکسیژنی آنجا وجود نداشت. بشقاب ها را به سینه چسباندم و به سرعت وارد خانه شدم.

-‌ میزاشتی دو ساعت دیگه بیای.

- ببخشید پیدا شون نمی‌کردم.

- زود یه آب بزن بهش خاکش بره بعد بیار غذا بکشم یخ کرد.

همه را شستم و سپس به دستش دادم، غذا ها را در آن ریخت و به دستم داد که برای میهمان های تازه ببرم

-‌ بفرمایید.

- ممنون دخترم.

- نوش جون تون.

از صبح چیزی نخورده بودم و الان بخاطر رفت و آمدی که داشتم سرم گیج می‌رفت، حس می‌کردم تمام خانه دور سرم هول مدار صد و هشتاد و درجه در چرخش بود و زیر پایم خالی بود.

 شام خورده شد، ظرف‌ها شسته، خانه جارو و تمام وسایل سر جای خودش چیده شد. اما حال من اصلا سر جایش نبود، مطمئن بودم رنگم پریده و چشمانم از خستگی خط مانند شده است، اما مُصِر بودم و از پا نمی‌افتادم.

 مادربزرگم با همان لحن صدایِ خش دارش خطاب قرارم داد:

- خیلی زحمت کشیدی مادر.

- خواهش می‌کنم مادری کاری نکردم.

 - لوسش نکن فردوس حالا کوه نکنده یه چهار تا ظرف شسته.

یعنی این همه جان کندنم ارزش یک تشکرِ پا بر جا نداشت؟ یعنی تمامش وظیفه‌ام بود؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 10

بالاخره با هر رنج و عذابی که بود تمام شد و به خانه‌ی خودمان برگشتیم. به محض اینکه وارد اتاقم شدم خودم را بر روی تختم پرت کردم و برای دقایقی چشمانِ خسته‌ام را بستم تا شاید سر دردم اندکی آرام شود. در همان حال دنبال گوشی می‌گشتم تا به خواهرم بگویم که برگشته‌ام و نگران نباشد. 

-‌ مامان جان، بلند شو لباس عوض کن بعد بخواب.

کاش می‌شد همینظور که اینجا دراز به دراز افتاده‌ام بمانم و تکان نخورم ولی حیف که همه‌اش خیالی بیش نبود. لباسم را عوض کردم و نزد مادرم رفتم تا اگر کاری هست انجام دهم و اگر هم که نیست بخوابم.

- مامان.

- بله.

-‌ کاری داری انجام بدم؟ 

- نه، برو بخواب منم برای فردا تون ناهار درست کنم میام می‌خوابم.

- فردا؟ فردا چرا؟ مگه باز میری؟ 

- آره مراسم داریم دوباره تا شب هم اونجاییم.

- منم باید مثل امشب بیام؟

- نه، کجا بیای؟ همین امشب هم زیادی کار کردی.

- باشه؛ پس من رفتم بخوابم.

 

طبق معمولِ همیشه زودتر از همه بیدار شدم و دست و صورتم را شستم، زیر کتری را روشن کردم تا آبش به جوش بیاید و خودم هم مشغول آماده کردن صبحانه شدم.ساعت نزدیک به هفت و سی دقیقه بود که برادر و مادرم هم بیدار شد. بعد از انجام کار ها مادرم به همراه مادربزرگم به سمت خانه‌ی پدری حرکت کردند و من ماندم و حجم زیادی کار که باید انجام می‌دادم.تمام خانه را تمیز کردم، دیگر کاری نداشتم بنابراین دراز کشیدم و سراغ گوشی رفتم، با خواهرم حرف زدم وقت ناهار که شد با آنکه از دیروز چیزی نخورده بودم اما میلی نداشتم فقط بخاطر اینکه ضعف نکنم چند لقمه خوردم. سر دردم رو به افزایش بود، اهمیتی ندادم، تلویزیون را روشن کردم و یک فیلم برای دیدن انتخاب کردم در حین فیلم دیدن چای هم دم کردم تا مادرم که آمد بخورد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

ناخوانده ۱۱ 

 

استکان های خالی‌ از چایی که از قبل روی میز بود را یک به یک داخل سینی گذاشتم و به آشپزخانه بردم، اول خوب شستم و سپس خشک کردم و سر جایش گذاشتم. میوه های که داخل یخچال بود را در آوردم و در یک ظرف دیگر قرار دادم و برای میهمانان بردم، زمانی که درحال تعارف کردن بودم حس می‌کردم که تمام خانه در دور سرم همچون چرخ و فلک می‌چرخد. با هر زحمتی که بود کار را تمام کردم و نشستم، هر لحظه حالم بدتر میشد و من حتی دلیل این حالم را هم نمی‌دانستم. یک ″ببخشید″ کوتاه گفتم و به سمت دستشویی رفتم. حالم هر لحظه وحشتناک تر از قبل میشد و من هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد، یک آن انگار که کودکی در درونم خودش را روی فنر گذاشت و به هوا برد، دقیقا همچون فنری رها شده معده‌ام به بالا آمد. دست و صورتم را شستم و بیرون رفتم، مطمئن بودم که الان رنگ صورتم به زردی می‌زند و این خاله و خان باجی ها پشت سرم هزاران حرف می‌زنند اما برایم مهم نبود. داخل همان راهرویِ منتهی به دستشویی نشستم و سرم را روی دو زانویم گذاشتم.

- تابان، تابان، با توئم.

- بَ...بله چیزی گفتین؟

- دو ساعته دارم صدات می‌کنم، چرا اینجا نشستی؟

- شما برین منم میام.

پاسخم هیچ ربطی به سوالِ این پسرخاله‌ی تازه کشف نشده نداشت اما من می‌خواستم سرش از گردنم بیفتد، که نیافتاد.

- از وقتی اومدم حواسم بهته، انگار واقعا ناخوشی.

- نه چیزیم نیست.

اخم هایش را در هم کشید و انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تاکید تکان داد و گفت: 

- الان میرم، دو دقیقه بعد اومدی که هیچ اما اگه نیومدی خدمتت می‌رسم؛ خر فهم شد؟ 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناخوانده ۱۲ 

 

با آن تُن صدایِ آرام اما تندش هر کس که بود می‌ترسید. او رفت و من ماندم با بغضی که روی گلویم سنگینی می‌کرد و هر آن ممکن بود نفسم را بگیرد و برای همیشه نیست شوم. با هر مشقتی که بود دستم را به دیوار تکیه دادم و بلند شدم، حالم بهتر که نشده بود هیچ، بلکه بدتر هم شده بود. 

- تابان، دختر کجایی؟

صدایم در نمی‌‌آمد که بگویم اینجایم با همان صدایی که از فرط بغض و ناتوانی می‌لرزید جواب دادم: 

- این... اینجام.

- چِت شده؟

- هی... هیچی خوبم یه کم سرم گیج رفت.

- مطمئنی خوبی؟ چرا رنگت زرد شده و میگی خوبی؟

- نه هیچی نیست مامان، نگران نشو.

- پس بیا دیگه.

- چشم.

آخرین نگاهش را به من انداخت و رفت. حالم خوب نبود احساس خفگی تمام جانم را گرفته بود اما مجبور بودم بروم در جمع شان. 

- به‌به بالاخره تشریف آوردی.

لبخندی زورکی زدم زدم و با انگشت دستانم بازی کردم. 

- تابان دستت چیشده؟ 

دستم؟ از چه حرف می‌زدند؟ تکان هایی که به جانم وارد می‌کردند مثل این بود که انگار داخل مخلوط کن شده‌ای و راه فرار نیز ندارد. 

- با توئم! دستت چیشده؟

- ها؟ دستم هیچی نیست.

- پس چرا خون میاد؟ 

دستم خون می‌آمد حتی درد هم داشت و من اصلا متوجهش نشده بودم. باز هم مثل کودکی هایم به جانِ کنار انگشتم افتاده بودم و تا حد خونی شدنش کنده بودم، من کنده کارِ خبره‌ای می‌شوم، تواناییِ عجیبی در کندن دارم مثلا دل کندن، پوست کندن، زخم کندن و...

- مامان می‌شورم خوب میشه.

خوب می‌شد؟ مگر من می‌گذاشتم که خوب شود؟ محال بود. 

ساعتی بعد خاله‌ها همراهِ مادرم باز رفتند تا به کار های شامِ مراسم برسند و من ماندم کوله بار تنهایی و صد البته سکوتِ لذت بخشِ خانه. گوشه‌ای دراز شدم و نگاهم را به سقف دوختم، ترک های کوچکِ سقف همدم تنهایی هایم بودند، دوستانِ کودکی ها و الآنم بودند و به قوای سرما و گرما ها را با هم چشیده بودیم. اصلا میلی به اینکه بخواهم چیزی بخورم نداشتم به همین خاطر تلویزیون را روشن کردم از شانسِ زیبایم هیچ‌کدام از شبکه ها برنامه‌ای باب دل من پخش نمی‌کردند. هوا رو به تاریکی می‌رفت به خاطر اینکه پاییز بود هوا کمی زودتر از قبل تاریک میشد. 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...