رفتن به مطلب

دلنوشته‌‌ی هیهاتِ وجود| آسمان، کاربر انجمن نودهشتیا


.Aseman
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام آفریدگارِ وجود

نامِ دلنوشته: هیهاتِ وجود
نویسنده: Aśma,N
ژانر: تراژدی، عاشقانه
هدف:...
ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: همه چیز از دریغ کردن وجودت شروع شد، هرگز ندانستی با دریغ خود از من چه مصیبتی بر سرم نازل کردی. آن‌قدر حرف‌هایم را در دلم انباشته کرده‌ام و حالم را پشت نقاب بی‌خیالی پنهان کرده ام که دیگر ایستادگی برایم ناممکن شده است آن قدر کلمات را در ذهنم محبوس ساخته‌ام که درد سوزناک‌شان امانم را بریده است، قدرت کلمات آن‌قدر بسیار است که سکوت دیگر چاره ساز نیست...
آری...من دیگر سکوت را جایز نمی‌دانم..
این کوه از درون شکسته است..
بگذار اندکی فوران کند..
شاید آرام بگیرد..
شاید، گدازه‌های محبوس قلبش رها شوند..
شاید وجودش اندکی آرام شود..
و دوباره همانند گذشته..
محکم و استوار بایستد..

 

ویرایش شده توسط .Aseman.

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت اول•

•فراغ•

کاش نمی‌گشودی رویاهای بافته‌ شده‌ام را
کاش خنجر بی‌توجهی در قلبم فرو نمی‌کردی
کاش دریغ نمی‌کردی وجودت را از من 
کاش این فراغ را پایان می‌دادی
فراغ، چه کلمه‌ی آشنایی!
این کلمه را بهتر از هرچیزی درک می‌کنم
فراغ چه بود؟قبل از بودنت کلمه‌ی فراغ را نمی‌شناختم، تو آمدی و سپس با رفتنت معنای اصلی فراغ را به تک- تک سلول‌هایم تحمیل کردی. ذره-ذره فراغ را با تمام وجود احساس کردم. رفتنت وبرجای گذاشتن خاطراتت در قلبم یک درد بود، احساسات ویران شده‌ام دردی بدتر...
از درد نگوییم، درد کلمه‌ای بود که هرگونه می‌خواندیمش فقط یک معنا داشت، در هر زاویه نگاهش می‌کردیم فقط یک معنا می‌داد، در هر حرف و سخنی فقط و فقط سعی در تثبیت یک چیز داشت، کلمه‌ی "درد" فقط رنج و سختی را فریاد میزد، هیچ ایهامی در این کلمه‌ی تک‌معنا وجود نداشت، درست همانند واقعیت.
تو خود را از من دریغ کردی..
این جهان شاد بودن را از من دریغ کرد..
دریغ! کاش می‌شد کسی هم فراغ را دریغ می‌کرد..
دوری را دریغ می‌کرد، درد را دریغ می‌کرد، بغض را دریغ می‌کرد...
کاش هرچه بود و نبود را میشد دریغ کرد به جز آرامش مطلق...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت دوم•

•قهقهه•

 

شنیده‌ای که می‌گویند:

اگر قهقهه بزنی به غم دچار می‌شوی؟

آخر من که قهقهه نزدم، هر بار به تبسمی بسنده کردم، هربار تنها لبخند بی‌جانم به چشم می‌آمد، گویی زندگی قهقهه زد و فلک خندید، تمام غم‌های عالم سرازیر شد در وجود. قهقهه زد و قطره‌های اشک ریخت، خندید و قلب لرزید، وجود غرق در آتش شد، قهقهه زد و...

همیشه قهقهه نشان از خوشی نبود

 گاه از سر ناچاری بود

گاه هم برای روح خسته و قلب زخم‌آگینی بود 

که نهان مانده بودند

آن‌قدر از سمت مغز سرکوب شده بود

که دلش اندکی سبک شدن می‌خواست

اشک و بغض دگر در این میان کارساز نبود

قهقهه به میان آمد، صدایش بلند شد

آن‌قدر بلند که گوش فلک کر شد از خنده‌های بلند

خنده‌هایی که بیشتر به نعره شبیه بود تا خنده

بیشتر به درد شبیه بود تا آرامش

بیشتر به فراغ شبیه بود تا...

معنای اصلی‌اش این بود:

قهقهه: سخت خندیدن.

گاه سخت می‌شود خندید بر غم های روزگار

آن قدر سخت که این خنده‌ها تبدیل به تیری می‌شوند

و با تمام قدرت در قلب فرو می‌روند

تیری که زهرِ حقیقت مرگِ تدریجی را به تک- تک سلول‌هایت

تحمیل می‌سازد

و آنجاست که همه چیز غرق در چیزی به نام تباهی می‌شود...

گوش فلک

از این خنده‌های بلندی که نامش قهقهه است

پر شده

اکنون فلک نیز اندکی آرامش می‌خواهد

آرامشی از جنس خموشی...

 

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت سوم•

•تعریفِ وجود•

 

"شازده کوچولو گفت:
- آدما وقتی تنها میشن کجا میرن؟
روباه جواب داد:
- تو خودشون! "
شازده کوچولو راست می‌گفت، گویی وجود من را تعریف می‌کرد!
تنها شدم، در خودم فرو رفتم، آنقدر در وجود پژمرده‌ام غرق شدم که هیچ نفهمیدم، هیچ ندانستم چه می‌گذرد در اطرافم،حسی برایم نمانده بود، در لا‌به‌به‌لای وجودم دقت کردم، گویی قلب و تمام رگ‌های تو در تویش با آن تپش‌های نامنظم به تار باریک امید زنده‌اند که هر لحظه ممکن است پاره شود و همه چیز غرق در تباهی گردد، مغزی که اکنون قدرت خود را از دست داده و مطیع قلب شده است دیگر توان اندیشیدن ندارد، بغض اندر گلو همانند سنگ بزرگی راه نفس کشیدن را مسدود ساخته و وجود را خمیده ساخته است، چشم‌ها را نگفته‌ام؟ آن‌ها هم خسته‌اند، خستگی‌ مبهمی که دلیلش را نمی‌دانند، فقط می‌دانند آن‌قدر خسته‌ اند که می‌توانند تا آخرین روز جهان پلک بر هم بگذارند، بدون هیچ ترسی سیاهی را بر سپیدی چیره سازدند.
به این می‌گویند وجودِ مجهول...
نه! این‌گونه‌ شدنی نیست...
باید کاری کرد!
این حالتِ خنثی بی‌فایده‌ است
گاهی لازم است در خود غرق شوی
تا از تمام خلاء ها و حال وجودت خبردار شوی
لازم است اندکی بیاندیشی در درون نَهانت
و زخم‌های کهنه و تازه‌ی وجودت را ترمیم سازی
تنها به مادیات نیندیش...
چیزی مهم‌تر از آن وجود دارد
به نام روح...
در درون بیاندش، اما تا حدی که غرقش نشوی! ...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت چهارم•
•تباهی•

عقربه‌های ساعت نیز به سختی تکان می‌خورند، گویی آن‌ها هم دیگر توان چرخیدن ندارند، همه چیز بوی خستگی می‌دهد، بوی پژمردگی و بوی غم در همه جا پیچیده است، دیگر توان ایستادگی نیست
دیگر تحملی وجود ندارد
دیگر اشکی برای ریختن وجود ندارد، اشک‌ها تبدیل به کلماتی می‌شوند و انباشته می‌شوند در دلی زخم‌آگین. هر قطره اشکی که از دیدگان فرود نمی‌آید، تبدیل به سخنی می‌شود، کوبانده می‌شود در قلبی که توان ایستادگی برایش نمانده و تَرَک دیگری میزند بر آن، علم نیز شکستن قلب را ثابت کرده است، دگر چه را مخفی می‌کنی؟ اینکه دلت را شکاندند و مهر خموشی زدی بر دهانت تا مبادا حرفی از آن خارج شود و دیگران به سخره بگیرند باورهایت را؟ حرف‌هایی که از ته قلبت رجوع می‌کنند به دهانت را حرف‌های پوچ بدانند؟ خود را سرکوب کردی برای هیچ، گاه هیچ می‌شود همه چیز، می‌شود تمام وجودت، بود و نبودت بند یک هیچ می‌شود که خود هم نمی‌دانی چیست اما وقتی به خود می‌آیی می‌بینی وجودت غرق شده و دلی برایت نمانده، آن‌قدر خسته می‌شوی که دلت تنها خموشی می‌خواهد، خموشی‌ای مطلق. گاه نفس کشیدن برایت چنان دشوار می‌شود که آرزو می‌کنی کاش بخوابی و پس از آن بیدار شدنی در کار نباشد. تنها دلت می‌خواهد در گوشه‌ی تاریکی بنشینی و به هیچ نیندیشی تا مبادا فکرت باز برود سمتش، سمت دلیل غم‌ها و غصه هایت...
این روزها زندگی کردن سخت ترین کار دنیا شده.
آن‌قدر سخت که حس می‌کنی در ازای تک- تک نفس‌هایت داری کوه سختی بر دوشَت حمل می‌کنی، و آنگاه است که بند- بند وجودت غرق در چیزی می‌شود به نام تباهی...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

•پارت پنجم•

•ما استواریم!•

زیر خروارها خاک غم مدفون شدیم

اما هیچ گاه ندانستند که ما بذر بودیم و جوانه زدیم

رشد کردیم و تنومند شدیم با غم‌هایمان

پر و بال گرفتیم با دردهایمان

سایه افکندیم بر تمام جهان با حرف‌هایمان 

با کلمات رشد کردیم و به تاراج بردیم تمام اندوه‌هایمان

مانند یک درخت ایستاده‌ایم، تن به تسلیم نداده‌ایم

مقابله کردیم در برابر طوفان‌های سهمگینی که

قصد سست کردن ریشه‌مان را داشتند

ما، تا ابد استواریم! قوی شده‌ایم، گرگیم، باران را بدجور دیده‌ایم...

ما، تا ابد استواریم! ایستاده‌ایم، خم نخواهیم شد در برابر هیچ مصیبتی...

ما، تا ابد ایستاده‌ایم برسر باورهایمان، با تمام وجود پا می‌فشاریم بر حرف‌هایمان، تا مبادا سوز سرد زمستانی به تاراج ببرد شاخ و برگ‌هایمان را...

ما دختریم!

ایستاده‌ایم

هیچ گاه خم نخواهیم شد!

راستی قانون زندگی‌مان است...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

•پارت ششم•

•راهِ ناتمام•

می‌دانی؟!
گاهی بدجور دلم می‌گیر، نه از تنهایی، نه از غم، دلم از نبودن می‌گیرد، از دور بودن، دلم از بی‌رحمی روزگار می‌گیرد، آخر مگر مرتکب چه خطایی شدیم؟!

این زمین گِرد است، چرخیدیم و چرخیدیم اما به مبدا که در واقع همان مقدصمان بود نرسیدیم! هرچه رفتیم و گذشتیم باز هم راه ناتمام دیدیم، لب به دندان فشردیم و ننالیدیم از طولانی بودن راه زندگی. باز گذشتیم و رفتیم. همه چیز را در دلی که گنجایشش محدود بود انباشتیم غافل از آنکه این دل هم روزی پُر میشود و روزی دگر توان نگهداری از حرف‌هایی که با سکوت سرکوب شدند را ندارد، همان سکوت‌هایی که هنگام غم پیشه کردیم همه و همه به کلماتی تبدیل شدند و در دل کوبانده شدند، دل پر شد از کلمات ریز و درشت، دگر توانی برای نگاه داشتن درونش نمانده بود ناچار کلمات را به حنجره هدایت کرد و آنجا دوباره تبدیل به سخن شدند و بیرون فرستاده شدند تا شاید اندکی دل آرام گیرد، اما غافل از آنکه رد و اثر غم تا ابد در ماندگار و حک شده بود.

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت هفتم•

•تندیس طلاییِ تو•

از کاهی کوه ساختیم 
که ارزش کوه بودن نداشت
از کوخی* کاخ ساختیم
که ارزش کاخ بودن نداشت
از آدمی تندیس طلایی ساختیم در رویاهایمان
که ارزش نگاه هم نداشت
مقیاس ارزش‌مان نگاه بود
و اغراق می‌کرد در تمام کاه‌های سبکی 
که کوهی سنگین و استوار از آن‌ها ساختیم
تمام کوخ‌های چوبینی که
کاخ‌های طلا از آن‌ها مجسم کردیم
به آدمی که ارزشش را نداشت
بیهوده بها دادیم
اما ندانستیم تمامش جز اغراق هیچ نیست
تندیس طلایی که از در ذهنم تو ساخته بودم را شکاندم
خورده‌هایش تیز بودند، قلبم را خراش دادند اما نابود کردم هرچه بود و نبود را...
 گویی مغز هم به خانه‌تکانی نیاز دارد، گاهی لازم است کتاب‌های غم را از قفسه‌‌های ذهن بیرون بیندازی و نگاهی به صفحات چرکینش کنی، دوباره در ذهن مرور کنی تا تجربه‌ای شود که دوباره اشتباهات را تکرار نکنی، گاهی لازم است بعضی کتاب‌هایی که در کتابخانه‌ی ذهن هستند را بسوزانی، خاکستر‌هایش را برداری و جایی از آن دوردست‌ها در حفره‌ای ناپدیدش کنی. کتاب یادت از همان هاییست که باید بسوزانمش، تک- تک کلماتش را تبدیل به خاکستر کنم و در چاله‌ای خاک کنم تا مبادا دوباره در هوای ذهنم پراکنده شوی. در آن لابه‌لای قفسه‌های عریض و طویل
 کتابی بود که تو بی‌توجه از آن گذشتی
 ناخوانده ماند و غمگین غرق شد.
 کلمات را درون خود حل کرد، 
 و در صفحه‌های ساده‌‌ی وجودش غرق شد
 آن کتاب
"من" بودم...

 

*کوخ: خانه‌هایی که با نِی و چوب ساخته می‌شوند.

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

•پارتِ هشتم•

•چرتکه‌ی زندگی•

چرتکه‌ی زندگی عجیب نامرد است

غم‌ها را می‌افزاید بر یک دیگر

آن‌قدر که انباشته می‌شوند و تبدیل به بغض می‌شوند

غم‌ها از چشمان می‌بارند اما دل را سبک نمی‌کنند

غم‌ها ماندگارند...

چرتکه‌ی زندگی عجیب در خراب کردن حالمان تبحر دارد

عجیب در ضرب کردن مشکلات استعداد دارد، آن قدر مشکلات را ضرب کرد و افزود و افزود، که حسابشان از دستان بی‌روح ما که هیچ، از دستان خودش هم دررفته است...

چرتکه‌ی بی‌وفای زندگی آن چنان ما را در غم غرق کرد که ندانستیم غصه‌ها به ما افزوده شدند یا ما به جمع غم‌ها اضافه شدیم... کاش بلد بود اندکی هم از بار غصه‌های روی دوشمان کم کند، قدری شادی چاشنی لب‌های بی‌روحمان کند. قدری آرامش را در چشمان کم‌سوی‌مان پدیدار کند..

اما حیف و صد حیف

که این چرتکه‌ی زندگی

بد رقم می‌زند روزگارمان را

گویی با ما سر لج دارد

که ناروا ما را به غم واداشته است...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارتِ نهم•

•ناگفته‌ها•

 

زیباترین ها نگفته می‌مانند

تلخ‌ترین ها هم نگفته می‌مانند

هرچیز به حد زیادش نگفته بماند بهتر است

داستانِ عاشق‌ترین ها نگفته می‌ماند

همانند کلامی که منتظر بودم از تو بشنوم

که آن هم نگفته ماند...

نگفتی و من در حسرت شنیدن آن حرف‌ها از زبان تو 

سوختم و خاکستر شدم

دیگر چیزی از من باقی نماند

دیگر کودکی نبود که کودکی کند...

چشمان مشکینی که برق شوق در آن رقصان بود دیگر با دمع‌های شور مزین شده بود...

مچاله شدن قلبش را به چشم دید

آن هم بخاطر حرف نگفته‌ای

که هیچ گاه از دهانت خارج نشد

و هیچ‌گاه بازگشتی نبود که تباهی وجودم را منهدم کنم

و بر قلب زخمینم مرهم فراموشی بزنم...

خورشید را باید زمانی که در آسمان است و نورش را به جای- جای آسمان می‌افکند تماشا کرد، در هنگام تاریک شدن هوا تماشای خورشید بی‌فایده است...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت دهم•

•دومینو•

در دومینوی زندگی گم شده‌ایم

گویی هرگز وجود نداشته‌ایم

میان مشکلات خود را رها ساخته‌ایم

و چه بیرحمانه روزها می‌گذرند و شب‌های دلگیر فرامی‌رسند

و باز هم می‌گذرند بدون اندکی شادی...

بدون هیچ هدفی تنها روزها را می‌گذرانیم 

و بی‌وقفه برای رسیدن به مقصد نامعلوممان در مسیر زندگی قدم می‌گذاریم

در روزهای پراز مسئله و مشکلاتمان هرگز به دنبال روزهایی بهتر نبودیم، هرگز نجنگیدیم برای آنچه می‌خواستیم، هدف‌هایمان را رها ساخته‌ایم و خود را به دست روزگار سپرده‌ایم تا فلک هرآنچه می‌خواهد را با بی‌رحمی برایمان رقم سازد

اینگونه نمی‌شود! باید کاری کرد

باید خود را از تنگنای تسلیم نجات داد

باید رها ساخت هر آنچه سبب توقف می‌شود...

باید آینده را آن‌چنان که دلخواه است ساخت وگرنه فلک تو را میان چرخش‌هایش رها می‌سازد و تو میمانی و گذشته‌ای پر از حماقت!

در دومینوی زندگی

باید زیرک بود!

باید آن‌گونه که دلخواه است

ساخت بازی زندگی را...

 

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت یازدهم•

•دیده‌ی سوزان•

 

<<ازتو به جز عذاب چه آورده ام به دست؟!

هربار می‌نویسم و می‌پرسم از خودم...>>

 

از تو به جز عذاب چه جا ماند در قلب خون‌بارم؟ تنها زخم‌های انتظار بر روح خودنمایی می‌کنند و دمع در دیده...

چشمان من دیگر برقی ندارند

نگاه نکن به این دیدگان!

بد می‌سوزانند تو را

به آتش می‌کشند وجودت را

محبتی در این دو گوی نیست

ننگر به این چشمان!

در این دیده هیچ نمی‌بینی جز غم و انتظار

گویی میان آسمان دلگیرش

قطره‌های بارانِ اشک، جا مانده‌اند میان اغبرار

غم‌ها در میان حایلی پوشیده شدند در استتار

چه شد کودکی‌مان؟ کجا رفتند خنده‌های بچگی‌مان؟

همه را سیلابی برد

سیلابی سهمگین و پر از زخم سایه افکند میان دریای زندگی‌مان

گویی آرزوهای کوچکی که همانند ماهی در دریای زندگی می‌زیسته‌اند را سیلابی با خود برد... 

خروشید بر سر شادی ها و کُشت تک- تک لبخند‌هایمان را...

چه بود آن سیلاب؟

که بود آن سیلاب؟

تنها دو گویِ مشکین بود که قلب دریا را به هم کوباند و ماهی هایش را به چپاول برد...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارتِ دوازدهم•

•منِ بدون تو•

 

تو گناهی نداشتی

فقط دلت اینجا نبود!

گناه ها از آن من بود

چون تا به خودم آمدم

دلم دیگر سرجایش نبود!

دلی نبود که خوش باشد به زندگی کردن!

این منِ بدون دل بیهوده‌ است، پوچ است، این منِ تو خالی بی‌هدف در صحرای برهوت مغزش قدم برمیدارد که تو را بیابد، این منِ بی‌هدف زندگی‌اش را شخم زده به امید اینکه در لا‌به‌لای زندگی‌اش از تو ردی بیابد، اما تو تنها در آرزوهای تباه‌ شده‌اش خودنمایی می‌کنی. 

فلک تقاص چه را دارد از ما پس می‌گیرد؟ 

تقاص یک عمر انتظار؟ یا آرزوهایی که هیچوقت حقیقی نشد؟

گردانه‌ی روزگار بد می‌تازاند، بد بر زمین می‌کوبد و خورد می‌کند آمال و رویاهایمان را...

چه ماند از ما جز تباهی و نیستی؟ چه ماند از رویاهایمان حز حسرت؟ از شادی‌ مان چه ماند؟ تنها لبخندی تلخ که بر تمام شان سرپوشی بی‌انتها می‌گذاشت...

 

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت سیزدهم•

•تنگنای مرگ•

به‌خاطر یک سیب رانده شدیم از بهشت

رانده شدیم از خوشی، تا لیاقت‌مان سنجیده شود!

بخاطر یک سیب وارد امتحان امتحانی دشوار شدیم...

افتادیم درون گوی دَوَری‌ای که از شرق تا غرب، از شماب تا جنوب، هیچ جز بی‌رحمی نداشت، قدم به قدمش درد و رنج بود، هرچقدر می‌کوشیدیم بر آرزوهایمان باز هم سر جای اول بودیم، نقطه‌ی پایانمان جایی نبود جز همان نقطه‌ی آغاز... 

میان این آغاز و پایان راهی دشوار بود، بودنت این تنگنای مرگ را دشوار تر ساخته بود... گویی میان این راه سخت تو مردابی بودی که لحظه‌ به لحظه بیشتر مرا درون یاد خود فرو می‌کشاندی...

قدم گذاشتیم بر این گوی تا شاید پایان‌مان خوش شود، از خاک بودیم، به سوی خاک رانده شدیم و به خاک سپرده شدیم، گویی تنها چیزی که معنای وفاداری را درک می‌کرد خاک بود که هیچ جا تنهایمان نگذاشت، هرگز رفتن بلد نبود، وجودمان از خاک بود وجود خاک هم از ما... 

اما من این‌گونه نبودم!

وجودم از تو بود، اما وجود تو، گویی از من رانده شده بود...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...