رفتن به مطلب

رمان پیرانا | آیدا رشید کاربر انجمن نودهشتیا


Kaito
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: C

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: پیرانا

نویسنده: آیدا رشید

ژانر: پلیسی، عاشقانه

خلاصه: به پیرانا معروف شد و  عضو باند مافیا شد و به سرنخ‌های جدیدی رسید! قاتل زنجیره‌ای به آسودگی او را در دام خود انداخت! راهیِ یک جزیره شدند برای پیروز شدن؛ جزیره‌‌ای که در جای- جای آن معما وجود دارد! باید بفهمد؛ رابطه‌ی مافیا و قاتل زنجیره‌ای را بفهمد و پرونده را بسته کند حتی پرونده عشق را!

(فعلا مقدمه‌ای ندارد)

(وابسته به تعطیلات نودهشتیا)

صفحه نقد رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/6912-معرفی-و-نقد-رمان-دره-انقراض-aydarashidکاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

 

ویرایش شده توسط Ayda.r
☆بازنویسی☆
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • غمگین 2

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا

  • لایک 2
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت یکم

نگاه مرموزش را به درختانِ روبه‌رویش دوخت و دستان مردانه‌ و سفیدش را مقداری مشت کرد؛ صدای موج‌های دریا نه تنها آرامش خاصی به او منتقل نمی‌کردند، بلکه آزارش نیز می‌دادند.  پوست لبِ خوش فرم؛ اما سردش را که ناشی از سرمای پاییز بود، به دندان گرفت و کمی گزید. ستاره‌ها و ماه تا حدودی جزیره را روشن می‌ساختند؛ اما باز هم انسان به زور می‌توانست جلوی پایش را ببیند.

چشمان سیاهش را مقداری ریز کرد و زیرچشمی به دیوید که متفکر چشمان آبی‌اش را به شن‌های زیر پایش دوخته بود، نگاه کرد و با صدایی پرتحکم گفت:

- چرا به ما گفتن این‌جا بیایم؟ بقیه شرکت کننده‌ها کجان پس؟

دیوید با شنیدن صدایش، چشم از شن‌ها که مانند الماس می‌درخشیدند گرفت و به او دوخت؛ لب نازکش را مقداری به بالا هدایت کرد و سپس همان‌طور که با سربند سیاهش ور می‌رفت، با بی‌حوصلگی پاسخ داد:

- از بالا دستور دادن که وارد این جزیره‌ی لعنتی بشیم و اون تفنگی که قایم کردن رو پیدا کنیم؛ یکی از مراحل بازیه! 

کمی مکث کرد و پس از قورت دادن بزاق دهانش، به سخنش ادامه داد:

- آدریان حواست رو کاملاً جمع کن؛ خودت بهتر از من می‌دونی اون گروهی که تموم مراحل رو خوب تموم کنن و برنده بشن برای عضویت توی باند انتخاب می‌کنن!

نگاهی به ساعت سیاه مچی‌اش انداخت و سپس با جدیت گفت:

- به گفته‌ی خودشون فقط تا ساعت هفت صبح وقت داریم که اون تفنگ رو پیدا کنیم و درست راس ساعت هفت هلیکوپتر میاد و اگه ما تا اون‌موقع این‌جا توی ساحل نباشیم تا ابد توی جزیره می‌مونیم!

آدریان که تا حدودی این چیزها را می‌دانست، سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و دستی به ته ریش سیاهش کشید؛ اما دیوید به سوال اصلیِ او جواب نداده بود! زبانش را بر روی دندان‌هایش سفیدش کشید و به سوی دیوید چرخید؛ نگاهی به نیم‌رخ او انداخت و پس از بالا کشیدن دماغ قلمی‌اش که به خاطر سرما قرمز شده بود، پرسید:

- جواب سوال اصلیم رو ندادی!

همان که صدای آدریان به تار صوتی‌ او برخورد کرد، سریع نگاهش را از درختان روبه‌رویش گرفت و در چشمان آدریان که مانند ماه می‌درخشید خیره شد. منظور او را به خوبی نفهمیده بود؛ کدام سوال را می‌گفت؟ ابروی باریک و سیاهش را مقداری بالا انداخت که آدریان نیز متقابل ابرویش را به بالا هدایت کرد. دیوید دستی به صورت استخوانی‌ و سفیدش کشید و با لحنی که تعجب در آن موج‌ می‌زد، پرسید:

- کدوم سوال؟ آدریان ما فعلاً وقت برای سوال پرسیدن نداریم! الان ساعت ده شبه و ما هنوز هیچ غلطی توی جزیره نکردیم!

آدریان که از طرز سخن گفتن او خوشش نیآمده بود، دندان‌هایش را مقداری بر روی هم سایید و اخم ریزی کرد؛ سپس در دلش گفت:

- ای کاش هیچ‌وقت باهات هم‌گروهی نمی‌شدم دیوید!

کلافه نفسی کشید و با صدای نسبتاً ضعیفی دیوید را مخاطب قرار داد:

- میگم چرا بقیه شرکت کننده‌ها نیومدن؟

@ ..zAhrA..🌻

 

ویرایش شده توسط Ayda.r
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

دیوید لبانش را مقداری غنچه کرد و شانه‌ای بالا انداخت؛ همان‌طور که زیپِ کیف سیاه رنگش را که از شانه‌اش آویزان بود، باز می‌کرد، پاسخ داد:

- من دقیقاً از کجا بدونم؟ حتماً توی راهن!

پشت سر حرفش چشمانش را ریز کرد و پوزخندی بر روی لبانش نشان داد که آدریان را متعجب ساخت؛ خنده‌‌‌ی کوتاهی از غضب کرد و با لحنی پر از کنایه گفت:

- نکنه دوست داری زودتر به این‌ جزیره‌ی کوفتی برسن و برنده بشن؟ هان؟ 

آدریان با شنیدن حرف‌هایش دندان‌هایش را محکم بر روی هم سایید که صدایش تا مغزش رسید! نفس‌های پی‌در‌پی‌ای از عصبانیت کشید و زیرلب با صدایی ضعیف گفت:

- پسره‌ی به درد نخور! فقط بلده از این و اون ایراد بگیره.

دیوید که متوجه حرف‌های او نشده بود، ابروانش را محکم به هم گره زد و با شک پرسید:

- چیزی گفتی؟

آدریان شوکه شده از این‌‌که صدای او را شنیده است، چشمانش را کمی گرد کرد و بزاق دهانش را به سختی فرو فرستاد و پس از صاف کردن گلویش، به سوال او پاسخ داد:

- نه. 

دیوید که حرف او را باور نکرده بود و هنوز هم شک داشت، به اجبار سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و زیرلب گفت:

- که این‌طور.

پشت سر حرفش چراغ قوه‌‌ی سبز رنگش را از داخل کیفش که زیپش باز بود، برداشت و پس از روشن کردنش، نورش را به جلویش گرفت؛ آدریان نیز به تقلید از او، زیپ کیف سیاهش را که همانند دیوید از شانه‌اش آویزان بود، گشود و سپس چراغ قوه‌ی آبی رنگش را از داخلش برداشت؛ پس از روشن کردنش نورش را به روبه‌رویش گرفت و زیر چشمی به دیوید که با چشمان ریز جلویش را نگاه می‌کرد، نگاهی انداخت و سپس با صدای نسبتاً بلندی که او را از فکر بیرون بیاورد، گفت:

- هِی دیوید!

دیوید با شنیدن صدای او، نگاهش را از شن‌های ساحل گرفت و به آدریان که او را نگاه می‌کرد، دوخت. کنجکاو ابروی راستش را بالا انداخت و در جواب سخن او گفت:

- ها؟

آدریان با چندش چینی به دماغ کوچکش داد؛ چشمان ریز شده‌اش را بین دو چشم منتظر او به گردش درآورد و در دلش گفت:

- ها و زهرمار! یک ذره هم ادب نداره؛ بی‌تربیتِ حاضر جواب! از تو هم خلاف‌کار درمیاد آخه؟

در دلش پوزخندی زد و زیرلب با تمسخر گفت:

-  از بس با ادبی که سریع تو رو انتخاب می‌کنن دیوید!

کلافه نفس عمیقی کشید و مجدد به دیوید که با بی‌حوصلگی نگاهش می‌کرد، خیره شد؛ سپس با صدایی تقریباً ضعیف گفت:

-  با ادب بودنت من رو کشته!

مکثی کرد و ادامه داد:

- نمی‌خوای وارد جزیره بشی؟ چرا الکی توی ساحل موندیم؟

@ ..zAhrA..🌻

 

ویرایش شده توسط Ayda.r
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت سوم

دیوید پس از شنیدن کنایه او، دندان‌هایش را محکم بر روی هم سایید و دم عمیقی کشید تا به اعصاب خودش مسلّط باشد، سپس بزاق دهانش را برای از بین بردن  صحرای گلویش  قورت داد و پس از زدن یک نیش‌خند، گفت:

- نفهمی تو هم من رو کشته! 

آدریان با غضب پوست لبش را محکم به دندان گرفت و دستانش را مشت کرد؛ از شدت عصبانیت رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده بودند؛ امّا به خاطر تاریکی هوا دیده نمی‌شد. نفس عمیقی کشید و با صدایی خش‌دار غرید:

- جواب سوالم رو بده! کم حرف بزن؛ فَکِت یکهو درد نگیره، مراقب باش!

پشت سر حرفش پوزخندی زد و نگاهش را از چشمانش گرفت  که  دیوید در دلش هزاران بار او را لعنت کرد. زبانش را با حرص بر روی دندان‌های سفیدش کشید و همان‌طور که به سمت جزیره گام‌های کوتاهی برمی‌داشت، پاسخ داد:

- الان داریم می‌ریم؛ این هم جواب سوالت!

آدریان کلافه پوفی کشید و پس از دست کشیدن به موهایش که به همراه باد در هوا می‌رقصیدند، پشت سرِ دیوید با گام‌هایی بلند به راه افتاد. پس از این‌که به دیوید رسید، نفسی گرفت و همان‌طور که به ایرپاد سیاه روی گوشش دست می‌کشید، رو به دیوید گفت:

- اولین نامه راهنما کجاست؟

دیوید با شنیدن حرفش، در  ورودیِ جنگل ایستاد و متعجب به سمت آدریان چرخید؛ چشمانش را گرد کرد و نور چراغ قوه را به سمت صورت او گرفت که با برخورد نور به چشمانش، سریع دست خالی‌اش را به عنوان یک محافظ جلوی چشمانش گرفت و با عصبانیت رو به دیوید فریاد زد:

- هِی چراغ قوه رو بگیر اون‌ور؛ کور شدم لعنتی!

دیوید با فهمیدن اشتباهش، زیرلب اوپسی گفت و سریع نور چراغ قوه را بر روی شن‌های ساحل گرفت که آدریان پس از مطمئن شدن از دوریِ نور چراغ قوه،  دستش را پایین آورد و چندین بار پلکی زد؛ سپس در چشمان دیوید خیره شد و متعجب پرسید:

- چرا با شنیدن حرفم تعجب کردی؟

دیوید با دستش آرام بر روی پیشانی‌اش کوبید و پس از تکان دادن سرش به چپ و راست، با ناامیدی پاسخ داد:

- نمی‌دونم.

آدریان متعجب ابروانش را بالا انداخت، سرش را کمی به سمت شانه‌ی راستش خم کرد و با کنجکاوی و تعجب پرسید:

- چی رو نمی‌دونی؟ هوم؟!

دیوید کلافه پوفی کشید؛ دستش را درون موهایش فرو کرد  که صدای جغد به گوشش خورد؛ با تعجب سرش را به سوی اسمان هدایت کرد که چشمش به یک جغدی که در آسمان پرواز می‌کرد، افتاد، پس از نگاه کردنش، به آدریان که کنجکاو خیره‌اش شده بود چشم دوخت؛ بزاق دهانش را به سختی قورت داد و گفت:

- اصلاً نمی‌دونم چجوری قراره دنبال نامه‌ها بگردیم! مگه قرار نبود تو ازشون بپرسی؟ 

آدریان کم مانده بود از حیرت دهانش با زمین برخورد کند! حال باید چه می‌کردند؟ یعنی به همان آسانی باختند؟ مگر چنین چیزی ممکن بود؟ ناباور سری به چپ و راست تکان داد و همان که خواست جبهه بگیرد و فریاد بزند، صدایی از طریق ایرپادش در گوشش پیچید:

- صدام رو داری آدریان؟

@ ..zAhrA..🌻

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Ayda.r
  • لایک 8
  • غمگین 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...