رفتن به مطلب

رمان آخرین والِد| زهره مقدم کاربر انجمن نودوهشتیا


Z.mim
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

- بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم -

 

• آخرین والِد  •

زهره مقدم

* * *

ژانر: فانتزی/ تخیلی/ تاریخی/عاشقانه

خلاصه:   پنج اقلیم؛ پنج دنیای متفاوت که درکنار هم سرزمین قدرتمند آتلازار را تشکیل داده‌ و برای زیستن به گونه‌ای جدال می‌کنند. اما در گوشه‌ای از اقلیم پنجم، در پِتلیس، دختری موهای مشکی بلندش را شانه می‌کند بی‌آنکه بداند او، چیزی غیر از آنکه در آیینه می‌بیند است!

        

   

▫️صفحه نقد ▫️

▪️گالری▪️

______________________________________________


@ زری گل🌻 @ Atria

 

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 32
  • تشکر 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                  (1)

                                                               ---------
 

ضربه‌ای به در زده و با لبخند شومی، حضورم را به ملکه اعلام کرد. دامن حریر آبی رنگم با خشم در مشت قفل شدم مچاله شد. دلیل احضار بی‌موقع و ناگهانی ملکه را به خوبی می‌دانستم؛ جواب خودم را هم همینطور! پس از انتظار کوتاهی اجازه‌ی ورود صادر و در مجهز به صلیب بزرگ چوبی به روی خشمگینم گشوده شد. نور خورشید از تالار امپراطوری بر سالن انتظار تابید و گرمای ملایم آفتاب مهربانانه پوستم را نوازش کرد اما خشم مانند حصاری پولادین مانع از نفوذ آن به  قلبم می‌شد. با قدم کوتاهی وارد شده و متوقف شدم. فکم از فشار بی‌وقفه‌ی دندان‌هایم گز گز می‌کرد ولی با این وجود سرم را کمی خم کرده و به هیبت باشکوه و پر غرور ملکه‌ی سرزمین آتلازار تعظیم کردم. روی تخت آهنین امپراطوری نشسته و دنباله‌ی پیراهن سلطنتی‌اش تا چند پله‌ی زیرین کشیده شده بود. جام نقره‌ی محصور شده در حلقه‌ی انگشتانش را از لب‌های قرمز رنگش فاصله داد و سخاوتمندانه گفت:
- جلوتر بیا آلگِرا! خساست نکن؛ بزار تالار امپراطوری از انرژی درونیت مطبوع و دلپذیر بشه.
لبانم را بیشتر بهم فشردم تا مانع از زدن حرف‌هایی شوم که نباید و در سکوت از دستورش اطاعت کردم. در میان ستون‌های قطورِ سر به فلک کشیده و تزئین شده با پرچم‌های سرافراز آتلازار که در باد ملایم بهاری می‌رقصیدند حرکت  کرده و درست مقابلش ایستادم. با لبخند کوچک و موذیانه‌ای، درحالی که چشم‌هایش از دقت ریز شده بود، جرعه‌ای دیگر از جامش نوشید؛ سپس مطمئن لب زد:
- خودت می‌دونی برای چی اینجایی آلگرا. سکوتت رو بشکن!
خوشحالیِ مخفیِ مواج در صدایش اعصابم را بیش از پیش متشنج می‌کرد. جوشش غضب را در خون جاری در رگ‌هایم حس می‌کردم. سری تکان داده و گفتم:
- اینطور نیست بانوی من! مایلم که اوامر ملکه رو بشنوم.
لبخند از لبانش پر کشید و چشم‌هایش سخت و سنگی شد. معنی امتناعم کاملا آشکار و واضح بود. ندیمه‌ای را که مشغول پر کردن دوباره‌ی جامش بود کنار زده و محکم از جای برخاست. با این کار کلاغ‌های سیاهِ تحت فرمانش، سر و صدا کنان از گوشه و کنار تالار برخاسته و شروع به پرواز در فراز آسمان آبی بالای سرمان کردند. در حالی که دسته‌ای از موهای طلایی رنگش بر اثر ایستادن ناگهانی‌، روی بازوهای برهنه و سفیدش وول می‌خورد، پله‌هایی که جایگاه پادشاهی را مرتفع کرده بود، با طمانینه پایین آمد. نفرت را در تک تک حرکاتش حس می‌کردم؛ می‌دانستم که حسادت و طمعش بر سر قدرت بی‌پایان است و بالاخره جایی فوران خواهد کرد! سینه به سینه و چشم در چشمم ایستاد و پایین موهای بلند و مشکی‌ام را نوازش گونه به بازی گرفت. گستاخانه خیره‌ی چشم‌های طلایی رنگش شده و منتظر بودم تا چیزهایی که می‌دانستم را به زبان بیاورد! پس از مکث زیرکانه‌ای با تحکم گفت:
- من می‌خوام کنترل جادوگرای دربار به دست تو باشه. نگو که از شایعات بی اطلاعی.
صدای ناله‌ی استخوان‌های دست مشت شده‌ام به گوشم رسیده و تمام عضلاتم از خشم منقبض شد. چطور جرات می‌کرد؟ تنها قدرتش، پیوند زناشویی با پادشاه بود! با صدایی که سعی در کنترلش داشتم جواب دادم:
- بانوی اعظم به خوبی از پس این کار برمیان ملکه‌ی من نگران نباشید.
ناگهان جام نوشیدنی را با خشم جلوی پایم کوبید و فریاد زد:
- همه می‌دونن که قدرت‌های تو بیشتر از اونه آلگرا احمق نباش!
عصبانیت و ناراحتی‌اش، خشم و غمم را تسکین داد. فکر می‌کرد می‌تواند با تکیه بر قدرت من، رقیب خیالی‌اش را از میدان به در کند؟ تکان کوچکی به سرم داده و موهایم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. با آرامشی که سعی در عصبانی‌تر کردنش داشت جواب دادم:
- و همه هم می‌دونن که من کاملا به بانوی اعظم وفادارم.
پرواز کلاغ‌های بالای سرمان شدیدتر و گوش خراش‌تر شده بود؛ به خوبی می‌دانستم که از غضب ملکه عذاب می‌کشند و به دنبال راهی برای خلاصی می‌گردند اما من نمی‌گذاشتم! ملکه ناتوان از مجادله با من، رو به ندیمه‌ای که هنوز کنار تخت ایستاده بود کرد و فریاد زد:
- همتون گمشید بیرون.
صدایش در جیغ هراسناک کلاغی پیچید و بیشتر قدرت نمایی کرد. ندیمه‌ها و سرباز‌هایی که از خفقان حاکم بر فضا و بی‌قراری کلاغ‌های ملکه‌شان ترسیده بودند به سرعت اطاعت کرده و تالار را ترک گفتند. پوزخند، آرام و محو بر لبانم نقش بست؛ حتی نفس عمیقی که کشید هم نتوانست لرزش صدایش از کینه را مخفی کند:
- بهتره دیگه اینطوری صداش نزنی چون به زودی برکنار میشه و زمین رو از وجود نحسش پاک می‌کنم. توام تلاش نکن مقابل من باشی آلگرا؛ اصلا به نفعت نیست!
تنها یک کلمه در توصیفش وجود داشت: احمق! پوزخندم آشکار شد و شمرده شمرده یادآوری کردم:

- بانوی من. اگر خون آشاما در سکوت و منفعل گوشه و کنار این سرزمین زندگی می‌کنن و به خوردن حیوانات بسنده کردن فقط و فقط بخاطر عهدیه که با بانوی اعظم بسته شده؛ اگر ایشون خلع مقام بشن طلسم هم شکسته میشه و فکر می‌کنید کدوم شکارچی‌ای اجازه میده شکارش بر اون حکومت کنه؟
 

@ زری گل🌻

@ Atria

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 29

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                     (2)

                                                                                              ----------

کلافه از حرف‌هایی که بهتر از من بر درستی‌شان واقف بود، سرش را برای نشنیدن به طرفین تکان داد و ساده لوحانه خودش را قانع کرد:
- جادوگران دربار از قدرت کمی برخوردار نیستن آلگرا درثانی مثل اینکه فراموش کردی گرگینه ها تحت فرمان و در اتحاد با امپراطوری آتلازار هستن. مشکلی به وجود نمیاد.
سپس برای جلوگیری از شنیدن جواب کوبنده‌ام به سرعت از کنارم گذشته و همانطور که تقریبا به طرف در می‌دوید تاکید کرد:
-  نگران چیزی نباش و خودت رو برای جشن آماده کن؛ تو جادوگر اعظم خواهی بود!
او قصد کرده بود برای اثبات قدرتش در دربار، پنج اقلیم را به نابودی بکشاند؟ باید فوراً تمام جادوگر‌ان را برای تصمیم گیری در این مورد با خبر می‌کردم. جیغ بی‌پایان کلاغ‌ها نگاهم را به آسمان کشید؛ اینکه بعد از رفتن ملکه، همچنان بی‌قرار و وحشتزده پرواز می‌کردند، نشان از این بود که ترسشان نه از خشم ملکه، بلکه از حس چیز دیگری است! نگاهم را به پرچم قرمز رنگ و مثلثی آتلازار که طرح صورت یک گرگ روی آن طلاکوب شده بود سوق داده و زمزمه کردم:
- شاید حس یک آینده‌ی شوم!

***

سینی حاوی جام نقره را پیش رویم گرفت؛ بی‌آنکه نگاهم را ثانیه ای از "سیلین" که مرتب ورد را بر زبان کودکانه‌اش می‌راند و سعی داشت برگ کوچک پیش رویش را، بدون لمس دست از زمین جدا کند، بگیرم، دستش را پس زدم. همه‌ی همگروهی هایش به خوبی انجام داده و او تنها کسی بود که هنوز موفق نشده بود. صدای مارگارت درحالی که غرق در لذت از تماشای تلاش های سیلین بود گوش‌هایم را نوازش کرد:
- اون زیادی بازیگوشه!
نگاهم را روی صورت جدی و منتظر لورا، بانوی اعظم که مثل همیشه خودش شخصا آموزش را برعهده گرفته بود چرخاندم. موهای جو گندمی اش را پشت سر جمع کرده و صورت سفیدش، مثل همیشه خالی از هیچ رنگ مصنوعی‌ای بود. معلم ترسناکی بود! سیلین ناامید و هول زده از اینکه همه را منتظر گذاشته بود دست از تلاش کشید و نالید:
- شاید من جادوگر نیستم!
پاسخ همه سکوت بود! او فرصت داشت تا کاری که به او محول شده را انجام دهد و باید انجام میشد؛ نمی‌شودی وجود نداشت! کلافه دست به سینه زد و طلبکار به بانوی اعظم نگاه کرد تا عکس‌العملی از اعتراضش دریافت کند. لورا نگاه سردش را از او گرفت و رو به سایرین تاکید کرد:
-درسته! خوب نگاهش کنید؛ اون موجود ضعیف جادوگر نیست!
سپس نگاه تیزش را به صورت سیلین انداخت و ادامه داد:
-اولین نشونه یک جادوگر، قدرته! شما در درجه اول باید یک شخصیت قوی داشته باشید. آیا جادو به درد کسی که جرات استفاده ازش رو نداره خواهد خورد؟
با نسیم ملایمی که میان موهایم پیچید لبخند کوچک و محوی روی صورتم نقش بست. سیلین درحالی که حرص در صدای کودکانه‌اش موج میزد غرید:
- من ضعیف نیستم.
سپس کف دستانش را با نفرت به سمت برگ کوچک و ظریف مقابلش دراز کرد و ورد را بشدت از میان دندان‌هایش بیرون راند. برگ تکان کوچکی خورد و بی‌تعادل از جایش بلند شد و چندی بعد دوباره بی‌جان به زمین افتاد. سیلین ناامیدانه به لورا نگاه کرد که بی‌تفاوت همه را به کمی استراحت دعوت کرد. همه به سمت اقامتگاه به راه افتادند. نگاهم صورت شرمسارش را که سعی داشت از همگروهی هایش پنهانش کند، دنبال می‌کرد. به خوبی احساساتش را درک می‌کردم؛ از وقتی که خود را به یاد دارم، در تلاش برای دیدن تاییدی در نگاه مشکی بانوی اعظم بودم.
- خوشحالم که هنوز هم به دیدن این آموزشا علاقه نشون میدی!
با صدایش نگاه از سیلین که حال زیادی از ما دور شده بود گرفته و همانطور که به او ادای احترام کردم گفتم:
- البته که همیشه نکته‌ی جدیدی برای یادگیری هست اما الان برای چیز دیگه ای اینجام.
سکوتش نگاه مضطربم را به صورت استوار و آرامش کشاند. او بهتر از هرکسی می‌دانست از چه هراس دارم! نفس عمیقی کشیده و گفتم:
-بانوی من...
میان حرفم پرید و گفت:
- نگرانش نباش!
چرا نمی‌توانستم؟ مسرانه تر گفتم:
- امروز علناً مطرحش کرد!
آب دهان خشک شده‌ام را فرو داده و سکوتش را فرصت توضیح دانستم:
- امروز علناً احضارم کرد و اقرار کرد که چه نقشه ای توی سرشه؛ حتی تدارک جشن رو هم دیده! 
- پادشاه...
بی‌تاب مانع از ادامه‌ی حرفش شده و گفتم:
- اون حتی به خودش زحمت نمیده که مخفیانه عمل کنه! آشکارا داره نقشه ی قتل شمارو میکشه و برای مجمع جادوگران تصمیم میگیره. فکر می‌کنید پادشاه بخواد مانعش بشه؟ 
بی‌عجله نفس عمیقی کشید و قدم های کوتاهش را به سمت پشت سرم ادامه داد. به سمتش برگشته و از پشت خیره‌اش شدم؛ کنار دیوار سنگی که ارتفاعش تا کمرش می‌رسید ایستاد و به پرواز مرغان دریایی، زیر نور آفتاب تاخته بر دریاچه "تالی رِی" خیره شد. کاش می‌دانستم چه در سرش می‌گذرد. دهان باز کردم تا بهم ریختگی های ذهنی‌ام را بیشتر با او مطرح کنم که گفت:
- چی فکر میکنی؟!
از اینکه نظرم را می‌خواست، جریان خون در رگ‌هایم شدت گرفت. ناخودآگاه هیجان زده قدم کوتاهی به سمتش برداشته و گفتم:
- دستی که با قصد ضربه زدن به مجمع جادوگران دراز شده باشه، باید قطع بشه بانوی من! شاید باید به ملکه یادآوری کنیم که این کشور دقیقا توسط چه کسانی اداره میشه!
 

 

@ زری گل🌻

@ Atria

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 23
  • تشکر 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                      (3)

                                                                                            -----------

پس از اتمام جمله‌ام، تمام وجودم گوش شد تا جوابش را بشنود اما تنها چیزی که عایدش شد صدای موج‌های دور دریاچه تالی ری و جیغ‌های مرغان دریایی بود و سکوت و سکوت و سکوت!
می‌دانستم که باید فکر کند؛ نفسم را آه مانند از گلو خارج کرده و پس از تعظیم کوتاهی او را با افکارش تنها گذاشتم تا به کلیسا بروم. این صبر و سکوت نابجایش مانند ناخن‌هایی بلند بر کاسه‌ی مسی صبرم کشیده میشد و صدای ناهنجارش در سرم می‌پیچید؛ اینکه همواره در تدبیری برای آرام کردن ملکه بود نه فرو نشاندنش! صدای قدم‌های سبک و کوچک مارگارت پشت سرم اعصابم را تحریک می‌کرد. پس آن باله‌های طلایی رنگِ سبز شده بر کتف‌هایش به چه درد می‌خورد؟ پوست لبم را به دندان گرفته و ریز غریدم:
- راه نرو!
ثانیه‌ای بعد صدا متوقف شد. سکوتِ نوپای میانمان با صدای سیلین از پشت سرم شکسته شد:

- دلم برات تنگ شده بود!
صدای ریز و تخس پسرک، همیشه طلب‌کار و حق بجانب بود! در جایم متوقف شده و نفس عمیقی کشیدم تا کمی افکار مشوشم را سامان دهم. آرام به سمتش برگشتم. دستان کوچکش را جلویش درهم غلاب کرده و مظلومانه نگاهم می‌کرد. نیم نگاهی به مارگارت که حال با کمک باله‌هایش چند سانت از زمین فاصله داشت انداخته و با اشاره‌ی کوچکی به او اجازه‌ی رفتن دادم! اخیراً اصلا تحمل همراهی‌های همیشگی و مهربانانه‌ی او را نداشتم. سیلین با رفتن مارگارت، آزادانه‌تر احساساتش را بر زبان راند:
- کاش امروز اینجا نبودی!
لبخند محوی بر صورت آویزانش زده و گفتم:
- مگه دلت برام تنگ نشده بود؟
- چرا ولی دلم نمی‌خواست بفهمی چقدر ضعیفم!
این لحن ناسازگار را باور می‌کردم یا این چشمان غمزده را؟ روی زانو‌هایم نشستم تا هم قدش شوم؛ دستم را زیر چانه‌اش گذاشته و سرش را کامل بالا گرفتم:
- سیلین! اولین باری که من قرار بود این تمرین رو انجام بدم، یک شبانه روز طول کشید! بانوی اعظم کاملا منو به حال خودم رها کرده بود و همه‌ی دوستام به خوابگاه‌هاشون برگشته بودن و من تماماً به این فکر می‌کردم که من بی استعدادترین جادوگر آتلازارم!
ابروهایش از تعجب بالا رفت و بهت زده پرسید:
- واقعا؟!
دستم را از زیر چانه‌اش برداشته و ضربه کوچکی با انگشت اشاره به نوک بینی‌اش زدم:
-عین حقیقته! اما آدمای بزرگ اونایی نیستن که زود موفق میشن بلکه اونهایی هستن که تا موفق نشن دست از تلاش نمی‌کشن.
چشمان براق و تاریکش، هیجان زده در صورتم دو دو می‌زد. ناگهان دستانش را دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد. لبخندم عمیق‌تر شد ولی با این‌حال تشر زدم:
- به علاوه اینکه آدمای بزرگ از قوانین هم پیروی میکنن!
حلقه ی دستانش را تنگ‌تر کرد و گفت:
- ولی این اصلا عادلانه نیست؛ من نمی‌تونم دست از دوست داشتنت بکشم. حتما وقتی که بزرگ بشم می‌خوام با تو ازدواج کنم.
لبانم را بهم فشردم تا مانع از قهقهه‌ام شوم. دستانم را به دورش حلقه کردم و جسم کوچکش را در آغوش کشیده و گفتم:
- جادوگرا نمی‌تونن باهم ازدواج کنن.
- حتی اگر عاشق بشن؟
- سیلین! عشق برای جادوگرا ممنوعه!
- ولی این اصلا عادلانه نیست.
او را از آغوشم بیرون کشیده و خیره در صورتش گوشزد کردم:
- کارهای درست گاهی عادلانه نیستن اما نمیشه منکر درست بودنشون شد!
نگاه بازیگوشش را که آشکارا از شنیدن پند و اندرز خسته شده بود توی صورتم چرخاند. از جا بلند شده و گفتم:
- من دیگه باید برم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای متفکرش پرسید:
- ولی آلگرا! کی تعیین میکنه که چی درسته؟!
در جایم متوقف شدم. صدای ریزش در ذهنم جان گرفته و بزرگ تر میشد؛ گویی این جمله سوالی نبود که من بخواهم پاسخش را بدهم بلکه جوابی بود که خود به دنبالش بودم! چه کسی تعیین می‌کند که چه درست است چه غلط؟ شاید من!
تمام مدتی که در کلیسای باشکوه مرکزی مشغول دعا بودم، بارها و بارها کاری که در سرم بود را مرور کرده و باز از اول تکرارش کردم. کاری که نه تنها در قانون اساسی کشور ممنوع اعلام شده بود، بلکه در کتاب قوانین جادوگران هم نهی شده و انجام دهنده‌ی آن تا ابد اجازه ی استفاده از جادو را نداشت. صدای زنگ ساعت در فضای بزرگ و نیمه خالی کلیسا پیچید و از جای پراندم. نگاهم را به پنجره‌های کوچک و بی‌شماری که نور آفتاب را به داخل کلیسا راهنمایی کرده و روشنایی را عضو جدا نشدنی از این مکان کرده بودند انداختم؛ قوت آفتاب و هیاهوی ریزی که از حیاط شرقی به گوش می‌رسید، ظهر را نشان می‌داد. ندیمه ها مشغول آماده سازی ناهار بودند و طبق روال قبل از سرو آن را به کلیسا می‌آوردند تا با دعا پاک و مقدسش سازند. از روی نیمکت صیغل داده شده ی چوب بلوط برخاستم و نگاه مضطربم را به صلیب بزرگ نصب شده بر محراب انداختم؛ طرح صلیب را روی قفسه سینه‌ام اجرا کرده و لب زدم:
- لطفا کمکم کن!
- حدس می‌زدم این عطر خوش فقط مختص به غذا نیست!
صدایش رشته اتصال افکارم را پاره کرد. تشویشم را پنهان کرده و نگاه آرامم را به صورتش راندم. کُنت سِپتین فرمانده کل گارد سلطنتی؛ پیرمرد معتقدی که زیاد در کلیسا دیده میشد و هیچ زمانی را به یاد ندارم که زره جنگی‌اش را از تن خارج کرده باشد! با طلاقی نگاهمان بی‌درنگ سر فرو آورد و متواضعانه تعظیم کرد. در جوابش تکان کوچکی به سرم دادم که ادامه داد:
- سحر و جادو همیشه در نظرم دخل و تصرف در کار خداونده امیدوارم من رو ببخشید بانو اما هنوز بعد از این عمر ۶۰ ساله هم نمیتونستم بودن یک جادوگر در کلیسا رو هضم کنم.
چشمان خاکستری‌اش در آن صورت که دیگر رنگی به خود نداشت، به مرده ها می‌مانست. پیرمرد محترمی بود که هیچ چیز را خارج از کتاب مقدس باور نداشت و همواره در پی بحث‌های فلسفی بود!

 

@ زری گل🌻

@ Atria

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 22

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                                                  (4)

                                                                                       ------------

نگاه بی تفاوتم را از صورتش گرفته و همانطور که با قدم‌های آهسته و مطمئن از میان نیمکت‌های چوبی خارج می‌شدم پاسخ دادم:
- منبع تمام قدرت های جهان خداونده پس فکر نمی‌کنید جادو تجلی قدرت خدا باشه نه دخل و تصرف اون؟ و انسان‌هایی که دارای این قدرت هستند برگزیده های خداوندند که عجیب نیست گاهی به کلیسا بیان!
آهسته بامن که به سمت درب خروجی می‌رفتم همقدم شد و گفت:
- در این صورت شما جادوگران خودتون رو هم رده‌ی مسیح می‌دونید؟
موهایم را پشت شانه‌ام انداخته و متکبر تاکید کردم:
- در جهان هستی هرکس جایگاه خودش رو داره عالیجناب!
در مقابل در بلند و طلاکوب کلیسا لحظه ای توقف کردیم تا دربان برایمان بازش کرد سپس از کلیسا خارج شده و مطمئن نگاهش کردم تا اگر مخالفتی دارد ابراز کند! لبخند زورکی زده و به نشانه اتمام صحبت و خداحافظی تعظیم کرد. پوزخند محو و آهسته بر لبانم نقش بست؛ او بیش از این نمی‌توانست مخالفتش را علیه جادوگران مطرح کند و من عجیب از این قدرت مطلقی که به نفع ما در جریان بود لذت می‌بردم. به سمت اقامتگاهم پا تند کردم و تصمیم نهایی‌ام را گرفتم. من هرگز به هیچکس اجازه ی نفی این قدرت را نمی‌دادم؛ حتی اگر آن شخص، ملکه‌ی آتلازار باشد!

 ***
جلوی دامنم را با خشم چنگ زده و بر سرعتم افزودم. صدای قدم‌های مضطربم درآمیخته با خش خش دنباله‌ی پیراهن که به سرعت روی زمین کشیده می‌شد، سکوت ماخوف راهروهای پیچ در پیچ قلعه‌ی شمالی را درهم می‌شکست. نور ضعیف شمع‌هایی که از دو طرف، مسیر را روشن کرده بودند، با حرکت سریعم خاموش شده و پشتم را در تاریکی فرو می‌برد. عجله‌ای درکار نبود اما ترس، کنترل پاهایم را به دست گرفته و فرمان سرعت می‌داد؛ ترس از دیر شدن و عقب ماندن از ملکه! پس از پیچیدن در راهروی آخر، "مارگارت" درحالی که کنار در سالن جلسات نگهبانی می‌داد، با دیدنم فورا تعظیم کرد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قدم‌های بعدی را با غرور و احتیاط بیشتری بردارم. مقابلش ایستاده و چشمان قهوه‌ای مملو از ترسش را از نظر گذراندم.
- همه اومدن؟
با احترام سرش را به نشانه‌ی تایید کمی پایین انداخت و دقیق گزارش داد:
- تمام جادوگرانِ نماینده به همراه ملازمانشون از پنج اقلیم منتظر حضور شما هستن بانوی من.
نگاه از او گرفته و با ولع به نقش برجسته و نقره‌ای مارهای در هم تنیده شده بر در انداختم؛ گویی انتظار داشتم حضورش را از پشت درهای بسته هم حس کنم. گوی سرد و برامده از در را گرفته و سوالم را بر زبان راندم:
- و بانوی اعظم؟
دم محزونی گرفت و پاسخ داد:
- همچنان مشغول دعا هستن و کسی رو نمی‌پذیرن!
فشار انگشتانم بر گوی بیشتر شد و ترس به قلبم چنگ زد. لورا پس از آن مکالمه کوتاه به دیدار پادشاه رفته پس از آن هم از ملاقات با سایرین سر باز می‌زد. نمی‌دانستم توان قانع کردن جادوگران مغرور و با تجربه‌ی مجمع را دارم یا نه اما بیش از آن جای تعلل نبود. نفس عمیق دیگری کشیده و گوی را به سمت راست چرخاندم؛ با فشار کوچکی درها از وسط شکافته و به داخل باز شدند. همهمه‌ی ریز مواج بر سالن بزرگ و باشکوه جلسات، خوابید و بلافاصله سکوت حکم فرما شد.  با قدم‌هایی آهسته وارد شده و در طول میز طویل چوبی که صندلی‌هایش از دو طرف مزین به هم نژادهایم بود ایستادم. نور شمع‌های بی‌شمار آویخته شده از سقف و دیوارهای بلند کاخ، بر چهره‌های منتظرشان سوسو می‌زد و تشویش میانشان، کاملا واضح حس می‌شد. به خوبی می‌دانستند که پیک تشکیل جلسه‌ی فوری آنهم به صورت مخفیانه، بی علت به سویشان فرستاده نشده. کلمات پشت سر هم در ذهنم ردیف شده و برای بیرون ریختن از دهانم با یکدیگر جدال می‌کردند اما همچنان از این دعوت و این جلسه بدون اطلاع بانوی اعظم، نامطمئن بودم. صدای خش دار و پیر "لونا" جادوگر نماینده از سرزمین والیسوس قفل سکوت را درهم شکست:
- به ما بگو چه چیزی مارو تهدید می‌کنه آلگرای جوان! شک، برای قبل از ارسال پیک فوری به نمایندگان پنج اقلیم بود!
رنگ پریده‌ی صورتش شبیه به ساکنین بومی والیسوس یعنی خون آشام‌ها شده و چروک‌های بی‌شمارش نشان از عمر چند صد ساله‌اش می‌داد. نگاهم را بر تایید صورت سایرین گردانده و بالاخره لب باز کرده بک راست سراغ اصل مطلب رفتم:
- ملکه قصد داره بانوی اعظم رو خلع کنه!
سکوت مرگباری بر سالن خودنمایی کرد و این بار به دست "کاساندرا" از سرزمین گاتلاریس که متعلق به اقلیم جادوگران بود شکسته شد:
- حتی شخص پادشاه هم قدرت این کار رو نداره.
پوزخندی به صدای مطمئن و حق به جانبش زده و خیره در چشمان سیاه و کدرش، بدون ذره‌ای تعلل، ذهنش را از آسودگی خارج کردم:
- اما نه با طرح یک توطئه!
مکث کردم تا تاثیر دلخواهم را در صورت‌هایشان ببینم. سپس ادامه دادم:
- ملکه مدت‌هاست که در تدارک این توطئه و اثبات خیانت بانوی اعظم به قدرت امپراطوریه! اون سعی داره پادشاه رو قانع کنه که بانو سودای به دست گرفتن قدرت مطلق و سلب جایگاه ایشون رو داره و اگر موفق بشه... نه تنها بانوی اعظم اعدام میشه بلکه قدرت تمام جادوگران دربار به خطر میوفته! 
بهت زده به یکدیگر نگاه کردند و بالاخره ترسی که مورد پسند من بود در دل‌هایشان جاری شد و کم کم بستر برای مطرح کردن آنچه در سر داشتم فراهم میشد!

 

@ زری گل🌻  @ Atria

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Z.mim
☆ویراستاری dorsa_a☆
  • لایک 18

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                                                  (5)

                                                                                       ------------

 

 

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 16

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                                                  (6)

                                                                                       ------------

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 13

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                  (7)

                                                             -----------

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 11
  • تشکر 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...