رفتن به مطلب

رمان ناجوری | Mahdiye کاربر انجمن نودهشتیا


Mahdiye
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

« به نام خدا »

najoori_qxkf.jpg

نام رمان: ناجوری

نویسنده:  Mahdiye

ژانر: جنایی، عاشقانه، تراژدی

هدف: علاقه به نوشتن.

خلاصه:

در ظاهر همه چیز بر وفق مراد بازیکنی است که با تقلبی به قدمت بیست سال تمام مهره‌های جور را از هم جدا کرده و آن‌ها را با قاعده‌ی ناجور خود جلو می‌برد؛ اما درست لحظه‌ای که یک قدم با برد فاصله دارد، حریفی مقابلش می‌نشیند که تنها با یک مهره توان بهم ریختن بازی و جور شدن با تمام مهره‌ها را دارد.

در میان جدال پنهانی که بین چشمان دو حریف در جریان است، بهم ریختگی مهره‌ها آن‌ها را به ناجورترین شکل ممکن در زمین بازی می‌چیند. حال هر یک از مهره‌ها برای فرار از این ناجوری دو راه بیشتر ندارند؛ تقدیم برد به متقلب بازی یا حریفی که علت این ناجوریست.

این آوای قلب و منطق هر یک از مهره‌هاست؛ دیگر راه بازگشتی نیست، جورِ خود را در این ناجوری پیدا کنید!

مقدمه:

"اضافه میشه!"

نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/6937-نقد-و-بررسی-رمان-ناجوری-mahdiye11-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 201
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

نیم فصل اول: شعله‌ای در دل خاکستر

پارت اول

دستان ظریف، سفید و براق شده‌اش بابت استفاده از مرطوب کننده را پس از کنار زدن پرده‌ی حریر و سفید پنجره‌ی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیره‌های فلزی پنجره برد و هردو را به سمت خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر مژه‌های بلند و مشکی رنگش ربایشی خاص داشتند روی ستارگان پر نور آسمان بالای سرش چرخاند. نسیم خنکی وزیدن گرفت و همین که گیسوان موج دار و سیاهش را همراه چتری‌های کوتاه روی پیشانی‌اش به بازی گرفت، لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبان باریک، برجسته و صورتی رنگش جا خوش کرد. دست چپش را به آرامی بالا برد و خیره به هلال ماه، طره‌ای از موهایش را که به دست نسیم سپرده شده بودند دور انگشت اشاره چرخاند و با آرامش شقیقه‌اش را به تیزی دیوار کنار پنجره تکیه داد.

نگاهش را عقب‌تر از آسمان کشید و با دنبال کردن پرده‌ای که کنارش در اتاق تاریک به دست باد سپرده شده بود دوباره به ماه خیره شد. چنان غرق آرامش بود که سنگینی نگاه براق، مرموز و آبی پشت سرش را حس نکرد. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد که حتی متوجه ورود صاحب آن چشمان آبی به اتاقش نشده بود. اما تنها به فاصله‌ی یک پلک زدن از دنیای پر آرامشی که برای خود مهیا کرده بود، خارج شد. رعدی خوفناک در قلبش زده شد، وجودش را به ترس انداخت و آرامش آسمان مشکی چشمانش را با وحشتی تعویض کرد؛ رعدی که با نشستن دستی مردانه، کشیده و پوشیده از دستکش روی دهانش زده شده بود و نفس از او می‌گرفت.

نگاهش از روی هلال ماه زیر افتاد، ضربان قلبش بالا و بالاتر رفت، دستان لرزانش را برای جدا کردن دستی که روی دهانش نشسته بود، بالا برد و صوتی نامفهوم و ناله مانند از گلویش منتشر کرد؛ اما او که نگاه آبی و خونسردش را به هلال ماه دوخته بود و با آرامش و بدون عجله نفس دخترک را می‌گرفت، بی‌توجه به تقلای دختر برای رهایی با لذتی پنهان از بی‌نفس شدن دخترِ حبس شده در دستانش، نوک بینیِ سر بالا و کمی کشیده‌اش را با سر مدام در حرکتِ دخترک مماس قرار داد و عطر وانیل موهایش را استشمام کرد.

دخترک که برخلاف خونسردی جلاد پشت سرش کم مانده بود خود را ببازد، محکم‌تر از پیش به ساق دستی که در نظرش مردانه بود، چنگ زد و تنش را تکان محکمی داد؛ اما بی‌فایده بود. هر لحظه که بی‌نفس‌تر می‌شد، ضربان‌های قلب بیمار و دردمندش را در عین تند شدن رو به خاموشی می‌دید، انگار کسی که راه رفت و آمد نفس‌هایش را بند کرده بود قصد داشت از جسمش جسد بسازد و روحش را به سوی آسمان بفرستد.

خون به چهره‌ی مهتابی دختر هجوم برد، دست دیگر جلاد گلویش را هدف گرفت و پاهای لرزانش توسط پاهایی کشیده و بلند قفل شد و عملاً جز دستانش هیچ حرکتی از دخترک ساخته نبود، دستانی که لحظه به لحظه کم جان‌تر می‌شدند و اگر از وحشت ناگهانی و شوک نبود، دختر حتی توان حرکت دادن آن‌ها را که به شدت هم می‌لرزیدند، نداشت.

جلاد بی‌رحم که هیچ راه تنفسی برای دخترک باقی نگذاشته بود با لذت سر کج کرد، چشمان ریز شده و سردش را به آرامی بست و نفسی عمیق درست کنار شقیقه‌ی پر نبض او کشید. پلک‌های دخترک لرزید، عرق سرد نشسته روی کمرش، فشار ناخن‌های براق و بی‌رنگش روی ساق دستی که گلویش را هدف قرار داده بود، کم شد؛ اما به سختی خود را کنترل کرد، فشار ناخن‌هایش را بیشتر کرد و سعی کرد صدا بلند کند. کرد؛ اما انگار فراموش ذهن ترسیده‌اش شده بود، جز خودش هیچکس در خانه نیست و هیچکس هم قرار نیست سر برسد و او را از دست عزرائیلش که اصلاً نمی‌دانست کیست و چه دشمنی‌ای با او دارد، نجات دهد.

به خس- خس افتاده، صدای ناله‌هایش رو به خاموشی رفت و پلک‌هایش مدام در لرزش قرار گرفت و او مانده در یک قدمی مرگ، سرش ناخودآگاه به عقب کشیده شد و شقیقه‌اش از نوک بینی مرد رد شده زبری ته ریشی که تنها استخوان فک جلاد را پوشانده بود، حس کرد. تن دختر کم حال و درحال بی جان شدن روی سینه‌ی ستبر، محکم و لاغر جلاد رها شد و دستانش درحال جان دادن، لحظه‌ای به ساق دستان نشسته بر دهان، بینی و گلویش چنگ می‌زدند و لحظه‌ای پوست و گوشت دست عزرائیل را که زیر آستین بلند پالتویی مشکی و نازک پوشیده بودند، رها می‌کردند.

و لحظه‌ای بعد، زیر نگاه سنگین عزرائیلش، دستانش از روی دستان مردانه‌ای که نفسش را گرفته بود، زیر افتاد و تنش از حال رفته، چون پری که به خواب رفته باشد در آغوش مرد آرام گرفت. لبان باریک و برجسته‌ی جلاد باز مانده از هم، به رفت و آمد نفس‌هایش از راه دهان رضایت داد و با بالا کشیدن نگاه براق و ابروان مشکی رنگش، چشم چرخانده روی ستارگان اطراف هلال ماه به صوت کوبش‌های رو به ضعیف شدن قلب دخترک گوش سپرد که تنها صوت شکننده‌ی فضا میان نسیمی که موهای لخت و مشکی‌اش را به بازی گرفته، بود.

ریسک نکرد، منتظر لحظه‌ای ماند که بعد از آن دیگر صوت کوبش‌های قلب ترسیده و بیمار دخترک در گوشش نپیچد؛ اما درست ثانیه‌های انتهایی صدای سومی کنار صوت نسیم و تپش‌های قلبی که انتظار پایانشان را می‌کشید در گوش راستش پیچید و باعث شد تمرکزش را برای شنیدن صدای قلب دردمند و رو به خاموشی دخترک بالا ببرد.

- آخرین تیکه‌ی پازل رازان رو اشتباه جا انداختیم تا دیر نشده بندازش کنار!

فشار دستان جلاد روی گلو و بینی دخترک کم شد، حدقه‌ی چشمان مرموزش کمی درشت شد و خیره به نیم رخ بی‌رنگ دختری که در آغوشش رو به موت بود، به کلام بعدی صدای نسبتاً کلفتی که در گوشش می‌پیچید، گوش سپرد.

- با تیکه‌های پازل دختر کوچیکه گمراهمون کردن.

برای لحظاتی کوتاه سکوتی بینشان شکل گرفت سپس صدای شخص پشت خط با حالتی عصبی و غران بلند شد.

- کسی که دست روش گذاشتیم رامدخت ورهرامه.

فرصتی برای ادامه‌ی حرف‌هایش پیدا نکرد، مردی که تا لحظاتی پیش حکم عزرائیل را برای دخترک داشت، فرشته‌ی نجات شد و با همان خونسردی و آرامش قبل، هندزفری را از گوش درآورد و دستش نشسته زیر زانوان بی‌حس دخترک، او را از زمین جدا کرد و با چند قدم کوتاه به عقب تن او که چون پری بی‌جانی در لباس بلند سفیدش به خوابی عمیق رفته بود و ضربان‌های کند قلب بیمارش خبرهای ناگواری با خود داشتند را روی تختی که با پتوی نازک و صورتی رنگی پوشیده شده بود، گذاشت. سر دخترک را به آرامی روی بالش سفید و بی‌نقش و نگار قرار داد، خیره به چشمان بسته‌ی دختر، سر خم کرد و میان تلاشش برای شنیدن صدای ضعیف قلب پری کوچک مقابلش، هندزفری را به گوشش رساند و آهسته، خنثی و دستوری لب زد:

- شلوغش کن!

بلافاصله هندزفری را از گوش درآورد، تماس را پایان داد و دستکش راستش را از دست بیرون کشید. رو به دخترک کمی خم شد، صوت ضربان‌های ضعیفی به گوشش رسید و با لبانی باز مانده از هم، پشت دستش را به گونه‌ی سرد، سرخ و بی‌نهایت لطیف دخترک کشید و زمزمه وار طوری که صدایش تنها به گوش خود برسد، گفت:

- هی رامی!

گره‌ی محو و کمرنگی بین ابروهایش نشست، بیش از پیش خم شد و کنار گوش رامدختی که نیاز شدیدی به کسی داشت که به علائم حیاتی‌اش برسد، نفسی عمیق کشید و لب زد:

- سعی کن چشم باز کنی.

بدون از دست دادن لحظه‌ای و بدون این که مکثی کند، حرفش را زد و عقب کشید، دستش را در دستکش فرو کرد و با قدم‌های بلند و به دور از هرگونه عجله و اضطرابی از اتاق بیرون زد. چشم در راهروی تاریک نچرخاند و تنها با نگاهی به باریکه‌ی مسیر کوتاهی که از کنار در اتاق به سمت راست قرار داشت و انتهایش که چسبیده به زاویه‌ی دیوار اتاق بود با در چوبی سفید و کوتاهی پوشیده شده بود، از کنار ستون استوانه‌ای گذر کرد، به راست چرخید و درست از وسط راه پله رو به پایین قدم برداشت.

ده پله را که پایین رفت، مسیر نسبتاً کوتاهی را طی کرد و دستگیره‌ی در را پایین کشید، نگاهش چرخیده روی محوطه‌ی خاموش عمارت، قدم به بیرون گذاشت و پس از این که در عمارت را بست، از دو پله‌ی سفیدی که پنج قدم با ورودی فاصله داشتند، پایین رفت و با گذر از کنار حوض هشت گوشه‌ی وسط محوطه، به سمت در میله‌ای و سفیدی که سمت چپ عمارت قرار داشت و دو طرفش با گلدان‌های سنگی و سفید پر گل تزئین شده بود، قدم برداشت.

نگاهش چرخیده روی مرد قد بلندی که آن سوی در میله‌ای نگاه منتظرش را به انتهای مسیر جنگلی دوخته بود، در انتهای زمین سنگ‌فرشی محوطه قدم روی زمین صاف و آسفالت شده‌ی بیرون محوطه گذاشت، در میله‌ای را بست و بدون نگاهی به عقب، دستانش را در جیب شلوار فرو کرد، لبه‌های پالتوی بلندش با این حرکت عقب رفتند و با حس پخش شدن نور چراغ‌هایی میان درختانی که چند متری با ورودی فاصله داشتند، خونسرد به راست چرخید و قدم برداشته میان درختان بلند روی زمین پوشیده از چمن، صدای مردی که پشت سرش می‌آمد به گوشش رسید.

- پیداش می‌کنم.

نگاه آبی رنگش را بالا کشید، بی‌توجه به شنیدن صدای بلند افرادی که پشت در میله‌ای عمارت توقف کرده بودند و برای بیدار شدن باغبان سر و صدا می‌کردند، به آرامی لب زد:

- نیاز نیست.

دستش را به تنه‌ی درختی گرفت، پای پوشیده از پوتین‌های مشکی‌اش را به تخته سنگ بزرگی تکیه داد و خود را بالا کشید. روی زمین خیس و سبز تپه‌ی نسبتاً کوتاهی قدم زد، آهسته به عقب چرخید و چشمان ریز شده‌اش را به عمارتی که از آن دور شده بود و از همان دور روشن شدن تمام چراغ‌هایش را می‌دید، دوخت که مرد کنارش مسیر نگاهش را با چشمان نسبتاً بادامی، مشکی و نامطمئنش دنبال کرد و با کشیدن دستی به بینی کشیده و کمی انحراف دارش، لبان کوچکش را روی هم تکان داد و گفت:

- پیدات می‌کنن.

چشمان آبی و خونسردش را برای لحظه‌ای به سمت چشمان مشکی مرد کنار دستش کشاند و پس از لحظاتی مسیر دور شدن از عمارت را از سر گرفت و لب زد:

- نمی‌ترسم.

 

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 8

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

***

قدم‌های سست و مرددش را در راه باریکه‌ای که به موازات در اتاقش بود، برداشت و سر انگشتان بی‌رنگ دست منجمدش را به در کوتاه و سفید مقابل چسباند، آن را کمی هول داد و آب دهان فرو فرستاده، مقابل نرده‌ی کوتاه، چوبی و سفید ایستاده، نگاه نم دارش را به افراد حاضر در سالن طبقه‌ی پایین که زیر پایش بود، دوخت و بی‌اختیار دستش را به یقه‌ی بافت آبی کبریتی رنگش رساند مبادا رد کمرنگ دستی که شب قبل گلویش را هدف قرار داده بود، نمایان شده باشد.

بی‌توجه به درد و تیر کشیدن قلب ترسیده‌اش، لبان خشک و تَر نشده‌اش را روی هم فشرد و به دختر جوانی که چشمان سبز، درشت و وحشی‌اش را به مردی خوش پوش که مقابل پنجره‌ی سراسری با دستان فرو رفته در جیب محوطه‌ی بیرون را زیر نظر گرفته بود، دوخته بود، خیره شد و حینی که شانه‌اش بابت نفس- نفس زدن نامحسوس و ملایمش هر چند لحظه یک بار بالا می‌پرید، به کلام پر خشم دختر گوش سپرد.

- یه نفر تونسته وارد عمارت بشه، سعی کرده رامی رو نابود کنه و الان این خونسردی شما چه معنایی داره بابا؟

مردمک‌های لرزان رامی به مرد که با آرامش دستش را میان موهای جوگندمی و کوتاهش می‌کشید، دوخته شد و منتظر دستانش را کنار تنش مشت کرد تا صدای بم و خونسردش را بشنود؛ اما برخلاف آن چه انتظارش را می‌کشید، صدای پاشنه‌های کفش‌های زنانه‌ای به گوشش رسید و پس از لحظاتی زنی لاغر اندام که به لطف پاشنه‌های بلند کفش‌های سپید و براقش، قد بلند دیده می‌شد، خود را مقابل دخترک عصبی، روی مبل تک نفره‌ی سلطنتی سمت راست سالن رها کرد، ناخن بلند انگشت ظریف اشاره‌اش را به انتهای دسته‌ی فلزی و طلایی مبل کشید و خونسردانه تک ابرویی از ابروان باریک و کوتاهش را بالا انداخت و به جای مرد گفت:

- اشتباه نکن رازان!

شانه‌ی چپش را با ظرافتی خاص بالا برد، نگاه مشکی و مرموزش را به چشمان وحشی دختر مقابلش دوخت و پس از نشاندن لبخندی محو بر لبان باریک و سرخش ادامه داد:

- هیچکس به قصد نابودی رامی وارد عمارت نمیشه، زمانی که خشمت فروکش کنه متوجه میشی که قصد اون شخص نابودی تو بوده.

آرنج دست چپش را به دسته‌ی مبل تکیه داد، مشتش را به آرامی باز کرد و نگاهش را به سمت مرد چرخاند و گفت:

- خیلی خوش شانسی که دیشب اینجا نبودی.

رازان ناباور پوزخندی زد، دستی میان موهای لخت و خرمایی رنگش کشید، لب برجسته‌ی زیرینش را گزید و با حس هجوم ناگهانی خون به صورتش، بلند و حیران غرید:

- خوش شانس؟ فکر می‌کنی اگه دیشب کار رامی رو تموم می‌کرد، چه بلایی سرمون می‌اومد بانو؟

پیش از این که بانو فرصت کن پاسخ دهد، صدای مرموز و خونسرد مرد که نگاه سبز رنگش روی حوض لبالب پر شده‌ی وسط محوطه می‌چرخید، در سالن پیچید و نگاه هر سه شخص حاضر را متوجه خود کرد.

- بهتره بگیم رامی خوش شانس بوده.

مرد یقه‌ی پیرهن خاکستری رنگی که زیر کت مشکی ماتش پوشیده بود را صاف کرد، به آرامی به عقب برگشت و بدون نگاهی به چشمان خیره‌ی بانو و رازان، مستقیم چشم به چشمان نم دار رامی دوخت و باعث شد بانو و رازان متوجه حضور او شوند. لبان زاویه دارش را کمی جمع کرد، چشمانش ریز شد و بدون این که لبخندی بر لب بنشاند، گوشه‌ی چشمانش چین افتاد و با ملایمت رو به رامی ادامه داد:

- زبری ته ریشش رو حس کردی، پس مرد بوده و اون مرد هرکسی که بوده، باید بگم انقدر ماهر بوده که اگه الان زنده‌ای از خوش شانسیته دختر.

نگاه رامی تنها خیره به چشمان مرد ماند، پشت ساق پاهایش سفت شد و با یاد زبری ته ریش عزرائیلش و صوت نفس عمیقی که کنار شقیقه‌اش کشید، نفسش به شماره افتاد و سینه‌اش به سرعت بالا و پایین رفت. رازان سر چرخانده به سمت مرد و خیره به او که نگاه مستقیمش را به رامی دوخته بود، لب باز کرد و با تردید و شک گفت:

- شما به کسی شک دارید؟

مرد پاسخی به سوال رازان نداد، لبخند محو و مرموزی بر لب نشاند و گونه‌ی بی ریش و ته ریشش را از داخل گزید که این بار بانو نگاه از رامی گرفته، چشم به چشمان سبز و براق مرد دوخت و محکم صدایش زد:

- ایرج!

با صدای بانو، ایرج به خودش آمد و بالاخره نگاه از رامی گرفت، بدون توجهی به بانو نگاهش را به چشمان منتظر و مشکوک رازان دوخت و حینی که با خونسردی به عقب برمی‌گشت، لب زد:

- ندارم.

رازان دست به کمر و عصبی روی برگرداند، آب دهان فرو فرستاد و با قفل کردن چانه‌اش، زیرلب غرید:

- بخاطر من می‌خواستن به رامی آسیب برسونن.

بانو دستانش را درهم قفل کرد، نیم نگاهی به رامی که نگاهش هنوز خیره به ایرج مانده بود، انداخت و به کلام بعدی رازان که با صدای بلندتری در سالن پخش می‌شد، گوش سپرد.

- بانو درست میگه، امکان نداره کسی پیدا بشه که بخواد به رامی آسیب برسونه.

نگاه ایرج چرخیده روی تپه‌های سر سبزی که دورتر از عمارت قرار داشتند، چشم ریز کرده بابت برخورد نور خورشید، خونسرد و ملایم خطاب به رازان گفت:

- حساسیت زیادی نسبت بهش نشون میدی، دشمنت خیلی عاقله که دست روی نقطه ضعفت گذاشته.

چشمان رازان درشت‌تر شده، پوست لبش را عصبی و حرصی محکم کشید و با لبخند لرزانی، سری تکان داد و خیره به نقطه‌ای نامعلوم از پارکت‌های سفید، غران گفت:

- قسم می‌خورم پیداش می‌کنم، هرکی که باشه پیداش می‌کنم و گورش رو با دست‌های خودم می‌کنم.

آهسته به عقب چرخید، وحشی و تیز به ایرج نگاهی انداخت و با مشت کردن دستان لرزانش، انگار که خون مقابل چشمانش را گرفته باشد، با لبانی بهم فشرده شده، گفت:

- تاوان سختی داره، آزار رسوندن به خواهر من تاوانش فقط و فقط مرگه.

با زدن این حرف، زیر نگاه سنگین بانو به عقب برگشت و بی‌توجه به ورود زنی نسبتاً مسن که لیوان آب به دست وارد سالن می‌شد، قصد کرد بیرون بزند که زن لیوان آب را به سمتش گرفت؛ اما پیش از این که بتواند از رازان بخواهد جرعه‌ای آب بنوشد بلکه آرام شود، دست رازان محکم به ساق دست زن برخورد کرد و لیوان روز زمین هزار تکه شده، رازان بی‌توجه و عصبی در چوبی و سفید سالن را به هم کوبید و به سمت چپ چرخید تا از پله‌ها بالا برود.

رامی پس از هول دادن در کوتاه، وارد راه باریکه شد و قدم‌های کوتاه و سستش را به جلو برداشت و رازان که به تازگی بالای پله‌ها ایستاده بود، به سمت او برگشت و با دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ی رامی، آب دهان فرو فرستاده، سعی کرد بر بهم ریختگی اعصابش کنترل ایجاد کند سپس قدم‌های آهسته‌اش را به سمت رامی برداشت و همین که چانه‌ی او مقابلش لرزید و قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش آزاد شد، دستانش را زیر چانه‌ی او قرار داد، سرش را کمی خم کرد و نگاه ملایم و شیفته‌اش را به چشمان خواهرکش دوخت، لب باز کرد و با آرامش و لحنی بی‌نهایت نرم زمزمه کرد:

- هیچکس حق نداره اشک رامی کوچولوی من رو دربیاره.

سر انگشت شستش را به گونه‌ی خنک رامی کشید، قطره‌ی اشک او را کنار زد و با لبخند محوی ادامه داد:

- حتی خودش!

در ذهن درهم و پر درد رامی می‌چرخید که رازان طبق گفته‌اش، شخصی که شب قبل قصد کرده بود جانش را بگیرد را پیدا خواهد کرد و خونش را خواهد ریخت و همین باعث شد تن ظریف و بی‌حالش لرزی خفیف به خود بگیرد و رازان که این لرزیدن او را دید، تن او را جلو کشید و دستش نشسته روی شانه‌اش، رامی را در آغوش خواهرانه‌ی خود حل کرد و بوسه‌ای درست بالاتر از گوش او نشاند و زمزمه‌وار با لحنی محکم و مطمئن گفت:

- بهت قول میدم از این به بعد بیشتر مراقبتم.

چشمانش را بست، عطر شیرین و ملایم تن لرزان خواهرش را به ریه‌هایش کشید و مطمئن‌تر لب زد:

- قول میدم.

 

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط .Murphy.
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت سوم

رامی پلکی زد و با ریزش قطره‌ی درشت اشک بر روی گونه‌اش، دستانش را برای لحظه‌ای کوتاه دور کمر رازان حلقه کرد و چانه از شانه‌ی او فاصله داده، ملایم عقب کشید و لبخند رازان را بدون پاسخ گذاشت. دست رازان بلند شد، طره‌ای از موهای آشفته و آزاد رامی را پشت گوش زد، لبخندش را عمق داد و نگاه رامی را متوجه چال کنج لب خود کرده، پشت دستش را نوازشگرانه روی گونه‌ی خیس او کشید و زیرلب گفت:

- می‌دونم سخته؛ اما چون من کنارتم سعی کن لبخند بزنی.

سرانگشتان شستش را روی گونه‌های رامی گذاشت، چشمان سبز رنگش با دیدن لبخند کمرنگ و تصنعی رامی برق زد و ابرو بالا انداخته، شیفته و مهربان گفت:

- رازان با لبخندهای رامی زنده است، فراموش نکن!

از مصنوعی بودن لبخند رامی کاسته شد، حرف رازان سد ترس و بغض را درون قلبش شکست و رودی از آرامش در رگ‌هایش جریان گرفت. رازان دستش را روی شانه‌ی رامی گذاشت، او را آهسته به سمت اتاقش هدایت کرد و دلش سوخته برای رنگ پریده و سکوت سنگین او، دست دیگرش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو کرد و گفت:

- حالا حاضرشو، صبح وقت گرفتم باید یه سر به دکتر قلبت بزنیم.

رامی آب دهان فرو فرستاده، در سپید اتاقش را کمی هول داد و تنها سری به نشانه‌ی قبولی تکان داد. حس و حال بیرون زدن از خانه را نداشت؛ اما بیرون زدن را برای خود خوشایند می‌دید. مایل نبود خود را در اتاقی که شب قبل دیوارهایش شاهد خفه شدنش بودند، حبس کند. حوصله‌ی معاینه‌ی قلبش که از همان دیشب سر ناسازگاری برداشته بود را هم نداشت؛ اما می‌دانست فکر مراجعه به دکتر در سر رازان بیفتد، به خصوص برای قلب او، باید بدون حرف اضافه‌ای قبول کند چرا که رازان در این مورد کوتاه آمدنی نیست.

به سمت کمد دیواری‌هایی که به موازات ورودی در سمت چپ تخت قرار داشتند، قدم برداشت و با نگاهی به پنجره‌ی سمت راست، لرز نشسته بر تنش را کنار زد و به روی خودش هم نیاورد که برای لحظه‌ای تصویر گرفتاریِ خود را در دست جلاد بی‌رحم دید. بی‌میل در آخرین کمد را گشود، بدون هیچ حسی دست دراز کرد و پس از پوشیدن مانتوی کوتاه و مشکی رنگی بر روی همان بافت آبی کبریتی و شلوار پارچه‌ای هم جنس و هم رنگ مانتو، شالی ساده و آبی آسمانی رنگ بر روی موهای آزادش انداخت.

قدمی به عقب برداشت و با برخورد پشت ساق پایش به لبه‌ی تخت، به آرامی نشست و سر به چپ چرخانده، نگاهش را روی انعکاس تصویر چهره‌ی بی‌روحش در آینه چرخاند و منتظر رازان ماند تا برای رفتن صدایش کند. دستانش لبه‌ی تخت را در خود فشرده، چانه‌اش جمع شد و نگاهش زیر افتاده، از فکرش گذشت که چرا باید پس از این همه سال بدون آزار زندگی کردن، کسی پیدا شود و گلویش را جهت بی‌نفس ساختنش هدف بگیرد؟ اگر واقعاً هدف او نبوده و رازان بوده، یعنی تشخیص او از رازان به حدی سخت بود که جلاد متوجه نشود؟

سرش را محکم تکان داد تا از افکار مزاحمش خلاص شود. نفسی لرزان کشید، لبانش را تَر کرد و با رساندن دستش به قلب دردناکش، به آرامی برخاست و پس از این که نیم نگاهی به تصویر چهره‌ی درهم شده‌اش از درد در آینه انداخت، قدم‌های کوتاهی به سمت در اتاق برداشت و دستش نشسته روی دستگیره‌ی نقره‌ای، در را به سمت خود کشید و خود را از فضای خفه کننده‌ی اتاق بیرون انداخت.

همزمان با او، رازان در سپید اتاق خود را بسته، قدم‌های محکمش را در طول راهرو برداشت و در انتهای راهرو، روی پاشنه‌ی پا چرخیده به سمت راست، لبخندی با دیدن رامی بر لب نشاند و دستش بالا رفته، لبه‌ی شال مشکی رنگش را بر شانه انداخت و آستین پالتوی سرخش را در مشت کشیده، قدم به سمت راه پله برداشت و خطاب به رامی که به نقطه‌ی نامعلومی روی زمین خیره بود، گفت:

- غرق نشو عزیزم، بیا اینجا.

دستش را به سمت او دراز کرد و رامی نفسی گرفته، دست گرم رازان را در دست سرد خود قفل کرد و همراهش از راه پله پایین رفت. آخرین پله را که پایین رفت، سر بلند کرد و با نگاهی به چشمان عسلی و کمی درشت پسری که دستانش را مقابل خود درهم قفل کرده بود، دستش را آهسته از دست رازان که به سمت سالن می‌رفت، بیرون کشید و کنار پسر روی تک صندلی چوبی که از تنه‌ی درخت ساخته شده و کوتاه بود، نشست و پاهایش را در کفش‌های پاشنه بلند مشکی رنگش فرو کرد.

دست پسر که خیره به چهره‌ی بدحال و رنگ پریده‌اش بود و لبان باریک و زاویه دارش را بر روی هم می‌فشرد، به سمتش دراز شد و رامی با نگاه کوتاهی به دست پسر، بی‌توجه و بدون کمک گرفتن از او برخاست و از گوشه چشم نگاهی به خالکوبی گردن پسر که در نظرش تنها یک خط بی سر و ته بود، انداخت سپس با گذر از مقابل او که دستش را بالا برده، ناخن کوتاهش را بر ابروی مشکی و کوتاهش می‌کشید، در خانه را گشود و قدم بیرون گذاشت.

پسر نفسش را آهسته بیرون فرستاد، لبخند محوی بر لب نشاند و چانه‌اش را تکان داده، تار مویی مشکی که بر پیشانی‌اش ریخته شده بود، بالا فرستاد که رازان از سالن بیرون زد، نگاهی به پسر انداخت و حینی که به سمت در باز خانه قدم برمی‌داشت، گفت:

- چرا ایستادی هومن؟ زود باش، نمی‌خوام به شب بخوریم.

هومن سری تکان داد، در خانه را پس از خروج خود بست و سوئیچ ماشین را از جیب شلوار سرمه‌ای رنگش درآورده، دکمه‌ی بازگشایی قفل را فشرد و آستین راست پایین رفته‌ی پیرهن مشکی رنگش را بالا داد، نگاهی به رازان که در سمت شاگرد را باز می‌کرد، انداخت و در پشت سر راننده را برای رامی باز کرد. رامی نگاه زیر افتاده‌اش را بالا برد، دست به در ماشین گرفت و به آرامی روی صندلی جا گرفت.

چشمان هومن جمع شده از برخورد نور خورشید، پس از بستن در و رفتن به سمت در راننده، تنش را روی صندلی پشت فرمان رها کرد و نگاهی به باغبان خانه، پدرش حنیف که در باغ را باز می‌کرد، انداخت و استارت زد. با حرکت ماشین، رازان نیم نگاهی به رامی که خیره به درختان اطراف مسیر خاکی بود، انداخت و به جلو برگشته، اشاره داد هومن سرعتش را بالا ببرد.

ایرج که از پشت پنجره به خروج ماشین خیره مانده بود، با نشستن دستانی ظریف بر شانه‌اش، به خود آمد و سر به چپ چرخانده، لبخندی کمرنگ بر لب نشاند و به صدای مرموز بانو گوش سپرد.

- قیافه نگیر ایرج، فرصت نشد بهت بگم.

لبانش را کمی جمع کرد، دست به سینه کنار ایرج ایستاد و خیره به چشمان براق او، شانه بالا انداخت و بیخیال ادامه داد:

- اتفاقی هم که نیفتاد.

ایرج کوتاه سری تکان داد، دستانش را در جیب شلوار فرو کرد و لبخندش را عمق داده، چشمانش را کمی ریز کرد و زیرلب گفت:

- تو هنوز متوجه نشدی بانو؟

بانو تک ابرویی از کنجکاوی بالا انداخت و ایرج گوشه‌ی لبانش را پایین کشید و با لحنی به ظاهر خودشیفته و بامزه گفت:

- من خیلی زود متوجه میشم که چی رو ازم پنهون می‌کنی عزیزم؛ اما...

بانو لب به خنده باز کرد، نگاه از ایرج گرفت و کنجکاو لب زد:

- اما؟

ایرج افکاری که در ذهنش بالا و پایین می‌شد را سامان داد، رد لبخند کاملاً از روی لبش پاک شد و به نتیجه‌ی افکارش رسیده، پوست لب زیرینش را کوتاه کشید و آهسته گفت:

- این مدت مراقب رامی باش، خیلی زیاد.

بانو که ایرج را به خوبی می‌شناخت، خنده‌اش را محو کرد و نگاهش را با جدیت به نیم رخ او دوخت. اخمی کمرنگ بین ابروهایش نشاند و زمزمه کرد:

- چی توی سرته ایرج؟

ایرج لبخندی محو و یک طرفه بر لب نشاند، نگاهش را به چشمان بانو دوخت و لبخندش مرموز و پر شیطنت عمق گرفته، سری تکان داد و گفت:

- حتی از الان شروع کنیم.

مکث کوتاهی کرد، چشم چرخانده بین چشمان ریز شده و مشکوک بانو که سردرنمی‌آورد چه فکری در سر او است، کمی سر خم کرد و ماجرا را مرور کرد.

- یکی که من هم نمی‌شناسمش، قصد کرده دختر کوچیک خانواده‌ی ورهرام رو از بین ببره، چی باعث میشه که وسط راه عقب بکشه؟

بانو فکرش را چندان کش نداد و لب باز کرد حرفی بزند که ایرج ابرویی بالا انداخت و سریعاً گفت:

- نه بانو، کسی که با من وارد این بازی‌های خطرناک میشه، خوب می‌دونه اگه کارش رو تموم نکنه، کارش تمومه.

بانو آب دهان فرو فرستاد، گره‌ی اخمش را کور کرد و کلافه شده از این حالت گیجی که باعثش ایرج بود، لبانش را روی هم فشرد و گفت:

- همونطور که گفتم دنبال رازان بوده، حرف آخرت رو بزن!

ایرج آهسته سر تکان داد، دست چپش را از جیب شلوار بیرون کشیده، نیم نگاهی به محوطه‌ی آن سوی پنجره انداخت و عقب گرد کرد، قدم برداشته به سمت در سالن، صدایش را کمی بلند کرد و مرموز گفت:

- حرف آخر رو اول زدم، مراقب رامی باش عزیزم!

 

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 8

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت چهارم

با توقف ماشین مقابل کلینیک، دستش را به صندلی مقابلش تکیه داد و کمی خود را جلو کشیده، زیرلب خسته و پر تمنا گفت:

- می‌تونم تنها برم؟

رازان لبان صورتی رنگش را بر هم فشرده، نگاهش را با جدیت به چشمان مظلوم شده‌ی رامی دوخت و لب باز کرد پاسخ منفی بدهد که برای لحظه‌ای غرق سیاهی چشمان رامی شده، دلش نرم شد و رامی لبانش را کوتاه جمع کرد و زمزمه کرد:

- لطفاً!

رازان دم عمیقی گرفته و ناچار نگاهش را در خیابان چرخاند، پوشه‌ی کوچکی که حاوی مدارک رامی بود را به سمتش گرفت و مطمئن شده از امنیت اطراف، ابرو بالا انداخت و تنش به چپ متمایل شده، خیره به چشمان رامی با جدیتی که ملایمی خاص داشت، لب زد:

- منتظرت می‌مونم، مراقب خودت باش خب؟

رامی سری تکان داد و زیر نگاه خیره‌ی رازان، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. نگاه رازان بدون پلک زدن خیره به او ماند و پس از ورودش به کلینیک سمت راست خیابان، نگاهش را روی نمای سفید ساختمان پنج طبقه‌ی کلینیک چرخاند و خطاب به هومن که با سر انگشت اشاره روی فرمان ضرب گرفته بود، گفت:

- پدرت گفته بود دیشب خونه نبودی، کجا رفته بودی؟

هومن جا خوردنش از سوال ناگهانی رازان را پنهان کرد، شک را به وضوح در صدایش حس کرد و با خونسردی شانه بالا انداخته، نگاهش را به چشمان رازان دوخت و پاسخ داد:

- مسابقه داشتیم.

رازان لبخندی محو بر لب نشاند، نگاهش را به ماشین‌های درحال حرکت خیابان دوخت و لب زد:

- تو که کاره‌ای نبودی، مگه خواهرت اونجا نیست؟

نگاهی به سر تا پای هومن انداخت، لبخندش به نیشخندی مبدل شده، ابرو بالا انداخت و ادامه داد:

- واسه بزن بزن هم که روی فرم نیستی.

هومن بلافاصله پس از شنیدن این حرف به خنده‌ای آهسته افتاد، سر به سمت رازان چرخانده و نگاه براقش را به چشمان خندان او دوخت و گوشه‌ی لبش را گزیده، زمزمه کرد:

- شک کردنت معنا نمیده وقتی می‌دونی من کینه‌ای از ورهرام‌ها ندارم.

رازان نگاه از عسلی براق چشمان او گرفته، تک ابرویی بالا انداخت و لبان برجسته‌اش باز شده به لبخند، سرش را کوتاه کج کرد و زیرلب گفت:

- سطح فکریت برای تشخیص معنادار یا بی‌معنا بودن شک من خیلی پایینه هومن!

سعی کرد در ذهنش ربط و ارتباطی بین هومن و اتفاقی که برای رامی افتاد، ایجاد کند و در همان حال که ذهنش درحال حل مسئله بود تا اگر به سدی برخورد، یقه‌ی هومن را برای پرسش بعدی بگیرد، دم عمیقی گرفت و ادامه داد:

- همیشه که پشت هر ضربه‌ای، کینه نخوابیده!

نگاه جدی و سردش را به ورودی کلینیک که مقابلش روی پله‌ها افرادی در حرکت بودند، دوخت و گوشه‌ی لبش را گزید. هومن نگاه از نیم رخ غرق فکر او گرفت، احساس خطر کرده بود، گرچه به خود مطمئن بود؛ اما لحظه‌ای احساس خطر کرد و فرمان را در دستش فشرده، لب زیرینش را تَر کرد که رازان نفسش را آهسته بیرون فرستاد و لب زد:

- چطور دقیقاً شبی که اون اتفاق میفته، تو میری مسابقه و پدر بی‌خوابت شب رو زود می‌خوابه؟

چشمانش را کمی ریز کرد، لبخندی محو بر لب نشاند و زیرلب با لحن مشکوک و مرموزی پرسید:

- شاید هم هدف من نبودم، نه؟

هومن کوتاه و تصنعی خندید، سرش را کمی کج کرد و نگاهش خیره به ماشین‌های درحال گذر کنارش، پوست لبش را کشید و گفت:

- انگار فراموش کردی خانم رحمتی تا تاریکی هوا کنار رامی بوده، بهتر نیست به اون شک کنی؟

و با این حرف، باعث شد خوره به جان رازان بیفتد که احتمال دارد خانم رحمتی، زنی که هر دو هفته یک بار جهت نظافت به عمارت می‌رفت، ربطی به ماجرا داشته باشد یا حداقل آن که قصد ضربه زدن به خانواده‌اش را داشته، دیده باشد. نگاهش چرخیده روی افراد مقابل ورودی کلینیک، لبانش را کمی عصبی بر روی هم فشرد و به سختی این شک را از ذهنش بیرون کرد.

هومن با نیم نگاهی به نیم رخ او، فکری که در سرش بالا و پایین می‌شد را روانه‌ی زبانش کرد.

- بد نیست یه مدتی رو خیلی ویژه ازش مراقبت کنی.

رازان چشمانش را کمی درشت کرده، چشم غره‌ای به هومن رفت و به تمسخر خندید و لب زد:

- جداً؟ ممنون که گفتی، آخه خودم نمی‌دونستم بعد اون اتفاق باید از خواهرم مراقبت کنم.

هومن با جمع کردن کوتاه لبانش از پدیدار شدن لبخندش جلوگیری کرد و شانه‌ای بالا انداخته، نگاه براقش را بین چشمان پر غیظ رازان چرخاند و زیرلب گفت:

- منطقی باش! تو درگیر معامله‌ای، لازمه یه نفر تمام حواسش رو به رامی بده.

رازان پوزخندی زد، نگاهش را پر تمسخر و تیز به عسلی براق نگاه هومن دوخت و سر کج کرده با طعنه و شک گفت:

- لابد تو!

هومن نچ آهسته‌ای گفت، کلافه شده از شکی که از جانب رازان نسبت به خود حس می‌کرد، سری تکان داد و با اطمینانی که سعی داشت تردید را از او دور کند، گفت:

- من فقط پیشنهاد دادم، تأیید و قبول کردنش با تو.

رازان بی‌حوصله چشم از هومن گرفت، ابرو بالا انداخت و بدون هیچ تردیدی گفت:

- همین مونده با پیشنهاد یکی مثل تو، امنیت خواهرم رو فراهم کنم.

هومن نفسش را محکم و کلافه بیرون فرستاد، بی‌هوا دستش را پشت صندلی رازان گذاشت و کمی به سمت او خم شده، فرمان را در دست دیگرش فشرد و با لبانی بهم فشرده شده، زمزمه کرد:

- رازان! قبول کن نمی‌تونی تموم حواست رو بدی به رامی، اون کسی رو می‌خواد که چشم به هر حرکتش بدوزه.

رازان در دل اعتراف کرد که حق با هومن است، او نمی‌توانست با مسئولیت‌هایی که بر عهده داشت، تماماً حواسش را معطوف رامی کند؛ اما از آنجایی که جز خواهرکش هیچکس و هیچ مسئولیتی برایش مهم نبود، حاضر به پذیرش ریسک ورود فرد جدید به تیمش نبود. اگر هدف خودش بود، اگر خودش مورد حمله قرار می‌گرفت، حتی به مدتی تحت مراقبت بودن فکر هم نمی‌کرد؛ اما رامی برای او فرق داشت، انگار که از خودش هم باارزش‌تر باشد، مانده بود بین قید مسئولیت‌ها را زدن یا پذیرش ریسک ورود شخص جدید به تیم.

هنوز لب باز نکرده بود که مقابل چشمان خیره‌اش، رامی با خروج از کلینیک به پهلو چرخید و پس از گذر از بین مردم، در ماشین را باز کرد و روی صندلی پشت سر رازان جای گرفت. نگاهش از دست هومن که پشت صندلی رازان نشسته بود به چشمان خیره‌ی او به خود رسید و هومن که نگاه رامی را به چشمان خود دید، لب باز کرده، گلویش را آهسته صاف کرد و با نفسی عمیق به جلو چرخید.

رامی با کنجکاوی به تصویر چهره‌ی غرق فکر رازان در آینه بغل ماشین خیره شد، پشت چشمی برای اخم نشسته بین ابروهای باریک رازان نازک کرد و پوشه را کنار خود انداخته، سر به صندلی تکیه داد و با صدایی گرفته لب زد:

- مشکلی نبود.

 

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 8

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت پنجم

با بلند شدن صدای گرفته و خسته‌اش، رازان به خودش آمد و همین که هومن با فکری مشغول ماشین را حرکت داد، دستش را به لبه‌ی پنجره تکیه داد و سر به عقب چرخانده، خیره به رامی که بی‌حال و بی‌حوصله سر به صندلی تکیه داده و نگاهش را به مردم حاضر در پیاده رو دوخته بود، لب تَر کرد و پرسید:

- هیچ مشکلی؟

رامی که از شدت بی‌حوصله بودن بدخلق شده بود، ابروهایش را کمی درهم کرد و چشمانش را بسته، لبان ترک برداشته‌اش را تکان داد.

- یه بار گفتم رازان.

رازان که از از لحن رامی پی به بی‌حوصلگی او برد، به جلو چرخید و نگاهش خیره به مقابل، دست چپش را به سمت عقب دراز کرد و پوشه را برداشت. رامی با حس کشیده شدن پوشه، لبانش را روی هم فشرد و دم عمیقی گرفت. چشمانش را به آرامی باز کرد، کلافه از گرفتگی عجیبی که دور گلویش حس می‌کرد، دستش را بالا برد و از زیر شال رد کرده، یقه‌ی بافت را کمی کشید و اجازه داد هوا به گردنش برسد.

می‌توانست فشار دستی که دیگر وجود نداشت را دور گردنش حس کند، درمانده از این حس آزار دهنده، نفسش را نامحسوس بیرون فرستاد و میلش به تنهایی کشیده، نیم نگاهی به تصویر چشمان هومن در آینه که خیره به شلوغی خیابان مقابلش بود، انداخت و لب باز کرده کمی خش دار گفت:

- سریع‌تر برو!

هومن بدون این که نگاه از خیابان بگیرد، جای خالی یافته از میان دو ماشین با بالا بردن سرعتش گذشت و در همان حین زیرلب "روی چشمم" را خطاب به رامی گفت. خورشید گرچه مایل به غروب بود؛ اما آفتابش هنوز تیز بود و تیزی‌اش که درست بر چهره‌ی رامی تابیده شده بود باعث عذاب او بود. با حساسیت و کلافگی مشت ملایمی به شیشه زد و سرش به درد افتاده، روی صندلی دراز کشید، دست چپش را زیر سر جمع کرد و نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی از کف پوش‌های مشکی رنگ ماشین دوخت.

دست راستش نشسته روی گردنش، سعی کرد صوت بلند فضای خیابان را نشنیده بگیرد؛ اما با تلاش برای تمرکز و نشنیدن، صوت نفسی عمیق را درست کنار گوشش شنید و چشمانش را محکم بست. دستش از روی گردن بالاتر رفت، روی گوشش نشست و چانه‌اش به لرزش افتاد. هرچند از امنیت اطرافش آگاه بود؛ اما باز هم ترس به دلش افتاد و به سختی قدرتش را به کار گرفت تا ضربان‌های قلبش را کنترل کند.

مانده بود در این که چقدر زمان می‌برد ذهنش حادثه‌ای که برایش رخ داده بود را فراموش کند، چقدر باید زمان کش آید تا رد کمرنگ روی گردنش از بین برود و مجبور به پوشاندن گردنش نباشد؛ مانده بود و هیچ جوابی پیدا نمی‌کرد. یک کلمه درمورد حادثه حرف نزده بود، حالش خراب بود؛ اما میلی به صحبت کردن نداشت. می‌ترسید با حرف زدن در آن مورد، ترسش بیش از پیش شده و دیوانه‌اش کند. از طرفی با خود می‌گفت بگویم که چه؟ رامی به دنبال آرامش بود، آرامشی که می‌دانست حتی با محبت‌های رازان و بیان احساسات پر استرس و ترسش به دست نخواهد آورد.

ماشین که در انتهای جاده‌ای که میان دو کوه سرسبز و بلند قرار داشت، به روستای کوچکی با خانه‌های ساده و آجری رسید، رازان لبخندی بر لب نشاند و نگاهی به خورشید درحال غروب در آسمان بالای سر روستا انداخت و لب باز کرده، خطاب به رامی گفت:

- نمی‌خوای یکم روستای دوست داشتنیت رو ببینی؟ داریم ازش می‌گذریم.

چشمان رامی آهسته باز شد، لب باز کرد با بی‌حوصلگی پاسخ منفی بدهد که برای لحظه‌ای با شکل گیری تصویر چهره‌ی زنی میانسال و تنها مقابل چشمانش، پای راستش را از روی پای جمع شده‌ی چپش، به کف ماشین رساند و دستش بند صندلی رازان شده، چشم بین خانه‌های اطرافش که دو طرف راه خاکی بودند، چرخاند و زیرلب گفت:

- انتهای این خیابون بزن کنار.

رازان بدون این که نیاز باشد کمی فکر کند، قصد رامی را متوجه شد و صورت به نیم رخ چرخانده، با جدیت ابرو بالا انداخت و محکم گفت:

- نه، الان وقت سر زدن به گلی خانم نیست رامدخت.

رامی بی‌توجه خود را به سمت در ماشین کشاند و هومن ضربه‌ی آهسته‌ای به فرمان زده، لب باز کرد حرفی بزند؛ اما سکوت اختیار کرد و رازان که حرکت رامی را دید، درمانده از لجبازی خواهر کوچک‌ترش، دستی به پیشانی کشید و ملایم‌تر شد.

- عزیزم! لازمه یادآوری کنم دیشب چه اتفاقی افتاد؟

و با تأکید قبلی ادامه داد:

- بذار یه وقت دیگه.

رامی با یک دندگی، دست به دستگیره گرفت و چشم ریز کرده، زبان به جنگیدن برای بدست آوردن دقایقی آرامش پیش از رسیدن به خانه‌ای که هر احساسی را در آن تجربه می‌کرد جز امنیت باز کرد.

- نه؛ اما لازمه جای یادآوری قبل از رسیدن به اون خونه‌ی به ظاهر امنتون، یکم آرامش بهم بدی.

رازان با شنیدن پسوندی که رامی به خانه‌ی امن داده و خود را از اهالی آن خانه جدا کرده بود، پلک محکمی زد و ناچار اشاره داد هومن کناری توقف کند. کلافه شده بود، شاید اگر هرکس دیگری جای رامی بود، مشت محکمش را با خشم و بی‌طاقتی از حرف آمدن روی حرفش به گوشه‌ای می‌کوبید؛ اما رازان مقابل رامی تماماً خلع سلاح بود و این به هیچ عنوان دست خودش نبود، دستور قلبش بود. رازان؛ رامِ رامدخت بود!

دستگیره در دست رامی کشیده شد؛ اما به سبب قفل بودن درها، در باز نشد و رامی با لبخندی سخت و تصنعی، پلک محکمی زد که رازان انگشت اشاره‌اش را به سمت کلید بازگشایی قفل درها بالاتر از ضبط برد و اخم کرده، با ناچاری گفت:

- نمی‌تونم تنهات بذارم.

رامی کوتاه آمده، بلافاصله پس از باز شدن قفل، در را باز کرد و پای راستش را بیرون گذاشته، با برخاستن از روی صندلی پای چپش را کنار پای دیگرش گذاشت و در را محکم بست. نگاه چرخانده روی بدنه‌ی مشکی ماشین، جلوتر از رازان روی زمین خاکی راه افتاد و دم عمیقی گرفته، به سمت کوچه‌ی باریکه‌ی بین دو خانه‌ی آجری که حیاط پر گل و درختشان توسط نرده‌های چوبی به شکل ضربدر حبس حصاری شده بود، قدم برداشت و پس از طی کردن مسیری، قدمی بلند از روی گودال پر شده از آب کوچکی برداشت و دست گرفته به دیوار آجری، بی‌توجه به شنیدن صوت حرکت کردن ماشین، وارد کوچه‌ی انتهای راه باریکه شد.

بدون نگاهی به سمت چپ، نگاه ریز شده‌اش را روی خانه‌ی انتهای کوچه در سمت راست که چوبی بود و زیر آسمان غروب تنها با تک چراغی روشن بود، چرخاند و به آن سمت قدم برداشت. صدای قدم‌های رازان را پشت سرش نمی‌شنید؛ اما نگاه او که به فاصله‌ی چند قدم با دستانی فرو رفته در جیب پالتو و اخم کرده  پشت سرش راه افتاده بود را به خوبی حس می‌کرد.

دست روی نرده‌ی چوبی کشید، در کوتاهی که به شکل همان نرده‌ها بود را آهسته هول داد و وارد حیاط نسبتاً کوچک خانه شد. از زیر درخت خشکی که تنها شاخه‌هایش برایش مانده بود و سمت راست ورودی قرار داشت، گذر کرد و مقابل راه پله‌ی کوتاه چوبی ایستاده، پس از فرو فرستادن آب دهانش لب باز کرد صاحب خانه را صدا کند که با شنیدن صدای احوال پرسی از پشت سرش، چشم از در ورودی بالای راه پله که زیر نور تک چراغ آویز شده به سقف بالای در، سر به عقب چرخاند و با دیدن زنی که لباس بلند مشکی و گل دار به تن کرده بود، شال مشکی رنگش را دور گردن پیچیده و سبد چوبی روی شانه‌ی نحیفش را پایین می‌برد، لبش به لبخند کمرنگی باز شد و با نگاهی به رازان که لبخند بر لب احوال زن را می‌پرسید، قدم به سمت آن‌ها برداشت و گفت:

- سلام گلی جان!

لبخند روی لبان باریک و خشک شده‌ی گلی عمق یافته، سر به سمت رامی چرخاند و دست راستش را زیر سبد پنهان کرد و گفت:

- جان گلی فدای لبخندت مادر، احوالت خوبه؟ خوشی؟

رامی که متوجه شد گلی از حادثه‌ی دیشب بی‌خبر مانده، لبخندش را رنگ بخشید و حینی که به سمت او قدم برمی‌داشت، پاسخ داد:

- خدا نکنه، مگه میشه من شما رو داشته باشم و حالم خوب نباشه؟ خوشم، اون هم چه خوشی!

برق به چشمان میشی گلی نشست، لبخندش با لذت از شنیدن حرف رامی دندان نما شد و سبد از دستش توسط رامی گرفته شده، پشت دست راستش را نامحسوس به تنش چسباند و زیرلب خدا را بابت حال رامی شکر گفت. رازان از پشت سر نگاهی دقیق به دست گلی انداخت و با برگشتن رامی به سمتشان، اشاره‌ای با ابرو به دست گلی کرد و رامی کنار سبد روی پله‌ها نشسته، با اشاره‌ی رازان به دست گلی که لرزشی خفیف داشت، خیره شد و گلی به سمت خانه قدم برداشته، کف دست دیگرش را به گونه‌ی کک و مک دار و روشنش کشید و خطاب به رازان گفت:

- بشین مادر، بشین براتون چای بیارم، هوا خنکی می‌چسبه.

قصد فرار داشت؛ اما همین که آمد سبد پر شده از لباس را از کنار رامی بردارد و وارد خانه شود، مچ دست راستش اسیر دست رامی شد و او چشم ریز کرده، با نگاهی به لب گزیده شده‌ی گلی و لبخند کنجکاو رازان، سر کج کرد و با لحن شیرینی گفت:

- تو نمی‌تونی چیزی رو از ما مخفی کنی گلی!

 

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 8

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

گلی لب گزیده‌اش را رها کرد، چون لو رفته بود ناچار کوتاه آمد و اجازه داد دستش به زور رامی مقابلش بچرخد. رازان قدمی با کنجکاوی به جلو برداشت، کمی گردن کشید تا بفهمد علت گلی برای پنهان کردن دستش چه بوده که با چرخیدن کامل دستش، چشمانش همزمان با چشمان رامی گرد شد و لبان رامی باز مانده از هم، دلش از دیدن خون پخش شده دور زخم نشسته بر پشت دست لرزان گلی ضعف رفت و رازان نگاهی به نیم رخ گلی انداخت و گفت:

- این پنهون کردن داشت گلی؟!

رامی با چهره‌ای درهم،  بازوی گلی را گرفت و کمک کرد روی پله‌ی پایین‌تر از سبد بنشیند سپس دست او را روی زانوی خود گذاشته، ابروهایش را به هم گره زد و رازان بالای سر گلی ایستاده، لبانش را بر روی هم فشرد و گفت:

- خداروشکر زیاد عمیق نیست، چه بلایی سر خودت آوردی؟

گلی با خجالت سر به زیر انداخت و با سادگی و صداقت گفت:

- به شاخه گیر کرد، انقدر بخاطر خرج دوا و درمون پام به این دختر مدیونم که روم نشد حتی...

رازان دستش را بر شانه‌ی گلی گذاشت و لبخند محوی زد. رامی حرف گلی را تا انتها خواند و آگاه از این که زن مقابلش در خانه وسیله‌ای برای بستن دستش ندارد، لبه‌ی شالش را در دست گرفت و حینی که می‌کشید، با اخم و ناراحتی گفت:

- گفته بودم من هم جای دخترت، فراموش کردی؟

گلی خیره به پیچیده شدن تکه‌ای از شال رامی به دور دستش، دلش رفته برای محبت دختر مقابلش، نم اشک را با یاد دخترش به سختی از چشمانش کنار زد و تمام توانش را برای نلرزیدن صدایش به کار گرفته، لبخندی بر لب نشاند و گفت:

- ناراحت نشو مادر، تو فرشته‌ی نجات منی، جای دختر بی‌معرفتم حیفی.

رامی نیم نگاهی به نیم رخ گلی انداخت، چهره‌اش را که مغموم دید، گره‌ی ملایمی به پارچه‌ی شالش که دور زخم بسته بود، داد و برای تغییر مسیر بحث گفت:

- وسیله همراهم نیست، این باشه میگم هومن بیاد برات بهتر ببنده خب؟

گلی کوتاه سر تکان داد، لبخندی نثار نگاه رامی کرد و با تکیه‌ی دستانش به زانو، برخاست و حینی که پله‌ها را بالا می‌رفت، خم شد سبد را بردارد و پس از برداشتنش، ابرویی از ابروان باریک و کشیده‌اش را بالا انداخت و گفت:

- پس یه چای مهمون من باش مادر.

رامی لبخند کنج لب نشاند و لب باز کرد موافقتش را اعلام کند که رازان خیره به او، پیش دستی کرد و با نرمی و ملایمت گفت:

- هوا تاریکه، بهتره برگردیم خونه، باشه یه وقت دیگه.

گلی که انگار با این حرف رازان متوجه خاموشی آسمان شده باشد، کمی به سکوت ساکن بر فضای روستا گوش سپرد سپس در را باز کرد و با زمین گذاشتن سبد کنار در، دستی به نوک بینی کوچک و کمی پهنش کشید و گفت:

- خیلی خب، پس حداقل چند لحظه‌ای صبر کنید من الان برمی‌گردم.

رازان قبول کرد و همین که گلی در راهروی کوچک خانه به چپ چرخید و وارد اتاق شد، صدای پر گلایه‌ی رامی به گوشش رسید.

- یه چای بود دیگه، همش پنج دقیقه.

رازان نگاه جدی و محکمش را به چشمان مظلوم شده‌ی رامی دوخت، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و اجازه داد خود رامی جواب منفی را از این واکنشش بگیرد و چون کلافگی در چهره‌اش نمایان شد، رازان نگاهش را به گلی که از خانه خارج می‌شد، داد و با این چرخش نگاه، رامی اخم کرده با لبانی جمع شده، از روی پله‌ها پایین رفت و کنار رازان ایستاد.

گلی لبخند به لب، نگاه پر برقش را به چشمان رامی دوخت و پایین پله‌ها مقابل او ایستاده، روسری سپیدی که با گل‌های سرخابی رنگی تزئین شده بود به سمتش گرفت و با اشاره‌ای به شال روی سر رامی، لب تَر کرد و گفت:

- این باشه جای شال قشنگت که بخاطر من پاره شد.

اخم رامی به آرامی محو شد، در دل اعتراف کرد شیفته‌ی سادگی و محبت زن مقابلش است و دستش بلند شده، روسری را گرفت و خود را جلو کشید، همان دست را دور شانه‌ی گلی انداخت و چشمانش را بسته، برای آغوش مادرانه‌ی گلی ضعف کرد و زیرلب گفت:

- مراقب خودت باش، دفعه‌ی بعدی زخمی نبینمت خب؟

گلی کوتاه خندید، دستش نوازشگرانه روی کمر رامی حرکت کرد و زیرلب به نشانه‌ی قبولی "خب" گفت. رامی طبق عادت که چندان به حبس شدن طولانی در آغوشی مایل نبود، آهسته عقب کشید و لبخندش را به روی نگاه گلی پررنگ کرد. رازان دست پشت کمر رامی گذاشته، قدمی به عقب برداشت و با نگاهی به آسمان تاریک، لبخند به لب  رو به گلی گفت:

- ما بهتره بریم، هومن رو می‌فرستم واسه زخم دستت، شبت بخیر.

رامی تکیه به شانه‌ی رازان، پلک آهسته و پر آرامی به شب بخیر گفتنِ گلی زد و همراه رازان از حیاط خانه‌ی او خارج شد. دستش نشسته روی روسری، از لطافت و نو بودن پارچه‌اش غرق لذت شد و رازان او را همراه خود از راه باریکه گذراند و به چپ چرخیده، به سمت راه جنگلی انتهای جاده‌ی خاکی روستا هدایتش کرد و گفت:

- می‌خواستم به شب نخوریم.

رامی تکیه از رازان گرفت؛ اما رازان دستش را بالا برد و دور شانه‌ی رامی حلقه کرد، با ورود به راه خاکی بین درختان بلند و سر به فلک کشیده، تن رامی را به سمت خود کشید و لبخند محوی بر لب نشانده، زیرلب گفت:

- چند وقت دیگه بیست سالگی رو تموم می‌کنی، انقدر ناز و ادا برای چیه؟

رامی پشت چشمی نازک کرد، نگاهش را به انتهای مسیرشان که توسط نور چراغ‌های عمارت کمی روشن شده بود، دوخت و لب برچیده گفت:

- احتمالاً تا پنج سال دیگه باید تحمل کنی.

لبخند رازان عمق یافته، دم عمیقی کنار تار موهای بیرون زده از شال رامی گرفت و با کنجکاوی گفت:

- چرا پنج سال؟

رامی که انگار با گذراندن دقایقی کنار گلی به کل اتفاق تلخ دیشب را فراموش کرده، لبخندی پر شیطنت بر لب نشاند و گفت:

- آخه خواهرم با یه اختلاف پنج ساله از من همون ناز و اداهای من رو داره.

رازان به خنده افتاد، ابروهایش را بالا فرستاد و کمی بلند گفت:

- بیخیال! من رو کسی ناز بار نیاورده؛ اما تو بخاطر من خیلی لوس شدی.

رامی همانند رازان ابرو بالا انداخت، بار دیگر تکیه از او گرفت و با سرتقی شیرینی گفت:

- پس شاهکار خودته، تقصیر من نیست.

رازان نگاه براق و پر لذتش را به نیم رخ رامی که زیر نور ماه تازه در آسمان ظاهر شده، مشخص بود، دوخت و شانه‌ی او را در دست فشرده، سر خم کرد و زمزمه وار گفت:

- من عاشق این شاهکارمم!

لبخند بی‌اختیار روی لبان رامی جاخوش کرد، نگاهش را به چشمان رازان دوخت و نسیمی خنک از مقابل طره‌ای از موهایش را به بازی گرفته، به تقلید از رازان صدایش را زمزمه وار به گوش او رساند.

- دوسِت دارم!

هنوز نرسیده به در نرده‌ای باغ، رازان غرق لذت شده از کلام پر محبت خواهرش، لبانش را گونه‌ی او رساند و نفسی عمیق کشیده، عطر او را که تنها شخصی بود که رازان کنارش آدم دیگری می‌شد، به ریه‌هایش کشید و همراهش از در نرده‌ای گذشت و کم- کم از هم فاصله گرفتند، با دستانی قفل شده در هم به سمت ورودی خانه قدم برداشتند. رامی جلوتر از رازان که لحظه‌ای سر به عقب چرخاند و نگاهی به اتاقک کوچک انتهای باغ که زیر درختی بزرگ توسط تک چراغ پایه دار مشخص بود، انداخت، در خانه را باز کرد و وارد شد.

 

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط .Murphy.
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هفتم

رازان به جلو برگشته، پشت سر رامی در خانه را بست و لب باز کرد تا به رامی که منتظرش کنار ورودی ایستاده بود، حرفی بزند؛ اما با خروج هومن از سالن لبانش را به هم دوخت و ابرو بالا انداخته از یادآوری دست زخمی گلیِ دوست داشتنی رامی، نگاهی به رامی که با ورود او، قدم به سمت راه پله برمی‌داشت، انداخت و گفت:

- هومن! لطفاً تا نیم ساعت دیگه خودت رو به خو...

بلند شدن صدای بانو که با رد شدن رامی از مقابل درگاه سالن متوجهش شده بود و توقف رامی مقابل راه پله، باعث شد کلامش بریده شود و گوش برای شنیدن حرف‌های بانو تیز کند.

- خیالات رامی کوچولوی ورهرام رو برداشته که سر نترس داره و می‌تونه بعد اتفاق دیشب تا تاریکی هوا بیرون بمونه؟

رامی که با این حرف بانو، ناراحتی و استرسی که کنار زده بود را شدیدتر از قبل در وجودش حس کرد، پلک محکمی زد و نفسش را آهسته و بی‌صدا بیرون فرستاده، قصد کرد بدون زدن هیچ حرفی از پله‌ها بالا برود و وارد همان اتاق خفه کننده‌اش شود که برایش از وارد بحث شدن با بانو خوشایندتر بود؛ اما بانو که انگار از دوباره مرموز شدن ایرج کمی کلافه شده بود و حس می‌کرد ماجرایی در راه است، دستانش را به لبه‌ی مبل فشرد و برخاست، نیم نگاهی به ایرج که پا روی پا انداخته روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود و سر به صندلی تکیه داده چشمانش را بسته بود، انداخت و سکوت سالن را با صوت پاشنه‌های بلند کفش‌هایش شکست و پس از آن صدای ظریف خود را بلند کرد.

- قراره مثل همیشه رازان زبونت بشه؟ بیا اینجا دختر!

اخم بین ابروهای رازان نشست، لبانش را حرصی شده از گیر افتادن رامی در دام طعنه‌های بانو بر روی هم فشرد و دستش بلند شده، هومن را از مقابل خود کنار زد و همزمان با رامی که با غیظ و کلافگی قدم‌های رفته را به سمت سالن برمی‌داشت، به درگاه رسید؛ اما رامی که حرف دوم بانو به شدت اعصاب بهم ریخته‌اش را بهم ریخته‌تر کرده بود، دستش را مقابل رازان بالا برد و او را وادار به توقف کرده، خود جلوتر از او وارد سالن شد.

چشمان ریز شده‌اش به جدیت نگاه بانو دوخته شد و دستش به سمت او بالا رفته، به نشانه‌ی "چی؟" آن را تکان داد و رو به بانو که دست به سینه می‌شد، زیرلب گفت:

- فرمایش؟!

لحن گستاخ رامی باعث شد بانو بی‌اختیار تک ابرویی بالا بی‌اندازد و پوزخند بر لب بنشاند. رازان خونسردی خود را حفظ کرده، نگاهی به ایرج که حال انگشت اشاره به دندان گرفته، نگاه براقش را به رامی دوخته بود، انداخت و درست در دو قدمی رامی ایستاد. بانو قدمی به جلو برداشت، لبان باریک و سرخش را تَر کرد و دستی به یقه‌ی ایستاده‌ی بافت مشکی رنگش از روی گردن کشید و با همان جدیت قبل گفت:

- خوب گوش‌هات رو باز کن دختر!

مکثش چندان طولانی نشد و رو به رامی که با شنیدن لفظ "دختر" چانه قفل کرده بود، ادامه داد:

- همونطور که به نتیجه رسیدیم کسی کاری به تو نداره و هرکس که دیشب قصد کرده نفست رو بگیره، درواقع دنبال رازان بوده که تیرش به هدف نخورده.

رامی با یاد خفه شدنش، ناخواسته دستی به گردنش کشید و بی‌توجه به حس کمبود هوا، اخم کرده با نفس- نفس زدنی نامحسوس سر تکان داد و لب باز کرد حرفی بزند که بانو قدم دیگری به سمتش برداشت، تمسخر را به همان جدیت لحن قبل افزوده، با نگاهی به سر تا پای دخترک رنگ پریده‌ی مقابلش زیرلب گفت:

- اما از اونجایی که انگار حالیت نیست این بی‌کلگیت ممکنه رازان و ما رو توی چه دردسر و خطری بندازه، بهتره دختر خوبه‌ی خانواده‌ی ورهرام جای خواهرش یه وسیله واسه مراقبت از خودش بیرون ببره، البته...

پیش نگاه نم دار شده‌ی رامی نیشخندی بر لب نشاند و انگار که دلش خنک شده باشد، با رضایت از گزندگی کلامش ادامه داد:

- البته اگه بلد باشه چیزی دستش بگیره!

رازان برای لحظاتی کوتاه چشمانش را محکم بست، دستانش را پشت سر درهم قفل کرد مبادا حرکتی از او سر بزند و کلافه و عصبی از سکوت ایرج مقابل حرف‌های بانو، لبان بهم فشرده شده‌اش را باز کرد و زیرلب با تحکم بانو را صدا زد؛ اما توجهی ندید. نگاه بانو خیره به رامی بود، خیره به او که چانه‌اش جمع شده، گوشه‌ی لبانش کمی پایین کشیده شده از هجوم ناگهانی بغض به گلویش و لبانش هر از گاهی برای حرفی باز می‌شد؛ اما مانده بود چه بگوید.

آب دهانش را محکم فرو فرستاد، نگاهی به قدم جلو آمده‌ی بانو انداخت و شانه‌ی چپش را کوتاه تکان داده، لبانش را باز کرد و گرفته گفت:

- من...

بانو هردو ابرویش را بالا انداخت، کمی رو به او که تا شانه‌اش می‌رسید، خم شد و با نیشخند محوی لب زد:

- تو؟ آره تو!

مکث کوتاهی کرد و چون زبان رامی را بریده دید، دستش را بالا برد و انگشت اشاره‌اش را با تهدید مقابل چشمان نم دار رامی گرفته، چشمانش را کمی درشت کرد و محکم و جدی گفت:

- تو رامی، تو با وجود اتفاق دیشب باعث شدی زیر این آسمون تاریک رازان توی راه جنگلی همراهت بشه بخاطر دیدن یه زن تنها و افسرده.

گره‌ای کور بین ابروهای رامی نشست، دستش بی‌اختیار کمی بالا رفت؛ اما خود را کنترل کرد تا دست بانو را پس نزد سپس لب باز کرد و حینی که به سختی لرزش صدایش را کنترل می‌کرد، گفت:

- حق نداری درمورد اون صحبت کنی!

گرچه تمام تلاشش را برای حذف تزلزل از صدایش کرده بود؛ اما کنار تحکمی که به لحنش داده بود ذره‌ای لرزش خودنمایی می‌کرد و همان لرزش به دل رازان چنگ زد و کلافه لحظه‌ای نگاه به هومن که پشت سرش و خیره‌ی رامی بود، انداخت و قدمی جلو رفته، لب تَر کرد تا حرفی بزند؛ اما بانو مجال به او نداد، با همان لحن پر تهدید رو به رامی که سعی داشت با خیرگی به چشمان بانو، نم اشک را از نگاهش کنار بزند، گفت:

- بهتره تو هم یادت نره که حق نداری جون رازان رو فقط بخاطر این که خواهرته به خطر بندازی.

ایرج که برخلاف حس و حال متشنج آن‌ها، خونسرد و خنثی روی صندلی لم داده بود، انگشت اشاره‌اش را از دندان‌هایش جدا کرده، با ناخن روی دسته‌ی چوبی صندلی ضرب گرفت و خیره به رامی که مات حرف بانو مانده بود، به صدای محکم همسرش گوش سپرد.

- دیگه وقتشه یکم رامی، فقط یکم شرایط خانواده رو درک کنی و درست رفتار کنی، نه؟

لبان از هم باز مانده‌ی رامی به هم رسیدند، آب دهانش را فرو فرستاد و دل چرکین شده از زن مقابلش که سال‌ها بود حتی یک بار لب به سخنان محبت آمیز مقابلش باز نکرده بود، گوشه‌ی لبش را گزید و دستش کنار تنش مشت شده، رخ به رخ بانو ایستاد و زمزمه وار گفت:

- نه، من نه شرایط خانواده‌ی ورهرام رو درک می‌کنم نه قدرت درکش رو دارم.

پوزخندی کوتاه و یک طرفه بر لب نشاند، چشم ریز کرد و دستانش کمی باز شده از هم، با علم به این که نباید مقابل بانو ضعف نشان دهد، تمام غمی که از حرف‌های او به دوش می‌کشید را به سختی پشت نقاب سردی پنهان کرد و حرصی شده لب زد:

- اصلاً چی رو درک کنم؟ وقتی نه حتی می‌خوام که شما رو بفهمم.

زیر جدیت نگاه بانو، مرموز بودن نگاه ایرج و برق نگاه هومن، با چرخی کوتاه قدمی به عقب برداشت و اخم کرده صدایش را با اشاره‌ی دست به کل سالن بلند کرد.

- چرا باید شرایط زندگی و خانواده‌ای رو درک کنم که دلم نمی‌خوادشون؟!

نگاه رازان غم گرفته زیر افتاد و رامی قدمی به سمت بانوی عصبی برداشته، اخمش پررنگ شد و تقریباً فریاد زد.

- ترس، دروغ، نفرت، کثافت کاری؛ من این زندگی رو نمی‌خوام!

صدای بلند فریادش باعث شد خشم بانو دو چندان شده، فاصله‌ی دو قدمی را به یک قدم برساند و دستش بلند شده، قصد کند آن را به گونه‌ی رامی که به نفس- نفس افتاده از زور فریادش خیره به چشمانش مانده بود، برساند؛ اما رازان که تمام مدت برای دفاع رامی از خود عقب ایستاده بود، همزمان با بلند شدن صدای ایرج اخم کرده که با تحکم بانو را برای عقب کشیدن صدا می‌کرد، قدم به جلو برداشت و قصد کرد مقابل رامی بایستد تا از برخورد دست بانو به صورت او جلوگیری کند؛ اما پیش از این که فاصله‌ی بین بانو و رامی را پر کند، دست رامی بالا رفت و مچ دست بانو را محکم گرفته، مردمک‌هایش را که برخلاف سردی نگاهش دچار لرزش شده بودند، بین چشمان گرد شده‌ی بانو چرخاند و از میان لبان بهم فشرده‌اش با جدیت و تحکم لب زد:

- خیالات عزیزدل بزرگ ورهرام رو برداشته که رامی چون کس و کار نداره اون می‌تونه هر غلطی دلش خواست بکنه؟

 

ناظر: @ melika_sh

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هشتم

برخلاف نگاه مات و مبهوت بانو و رازان و نگاه دوباره پر رمز و راز شده‌ی ایرج، برق نگاه عسلی هومن شدت یافت و هرچند لبش به لبخند باز نشد؛ اما چین افتاده کنار چشمانش نشان از لبخند محوش می‌داد. گوشه‌ی لب رامی لحظه‌ای از نفرت و حرص چهره‌اش بالا پرید، دست بانو را پایین برده، آهسته به عقب هول داد و این بار او لب به تهدید باز کرد.

- سعی کن اصلاً هوس نکنی یه بار دیگه دست روم بلند کنی!

پشت به رازان با چشم غره‌ای به بانو، به سمت درگاه چرخید و با کنار زدن هومن از سالن خارج شده، قدم‌های سریع و محکمش را به سمت راه پله‌ی سمت چپ درگاه برداشت و پله‌های سپید مقابلش را دوتا یکی بالا رفت. نبض شقیقه‌اش سردردش را بیش از پیش می‌کرد و حتی با خروج از فضای اعصاب خورد کن سالن، آرامش نیافت.

در اتاقش را محکم به هم کوبید، روسری‌ای که گلی هدیه داده بود را روی تخت انداخت و مقابل میز سفید رنگش ایستاده، هردو دستش را لحظه‌ای پشت گردن قفل کرد سپس نگاهش را به تصویر چشمان مشکی خود در آینه دوخت و چهره‌اش از درد ناگهانی چپ سینه‌اش درهم شده، دست دراز کرد و ورق قرصی که کنار لیوان استوانه‌ای و شیشه‌ای روی میز افتاده بود را برداشت. لیوان را از پارچ نیمه پر شده از آب لبریز کرد و همراه قرص به سمت دهانش برد.

صدای بسته شدن در اتاق رامی باعث شد رازان به عقب برگردد و بخواهد با خروج از سالن به سراغ او برود؛ اما ناتوان از حرفی به بانو نزدن، عصبی به عقب برگشت و رو به بانو با جدیت و حرص لب زد:

- تمومش کن بانو، این رفتارت رو بعد از نوزده سال تموم کن!

گرچه آرامش نکرد؛ اما ترجیح داد ادامه ندهد و با گذر از مقابل هومن، حرصش را بر سر در سالن خالی کرد و آن را محکم به هم کوبید. آرام و قرار از دلش رفته، از ذهنش گذشت که بدون شک قلب رامی به درد آمده، نگران و مضطرب به سمت راه پله قدم برداشت که هومن سر کج کرد و با لبانی جمع شده به ظاهر بیخیال و خونسرد گفت:

- به نظرم الان بهتره تنها باشه، تا فردا آروم میشه؛ اما الان اگه سرا...

رازان که نتوانسته بود حرصش را بر سر بانو خالی کند، خونش از این اعتماد به نفس هومن که انگار کاملاً رامی را می‌شناخت و به اخلاقیاتش آگاه بود، به جوش آمد و عقب گرد کرده، چانه‌اش قفل شد و زیرلب محکم و عصبی گفت:

- به نظر منم بهتره جای این که من رو بیشتر به خودت مشکوک کنی، دهنت رو ببندی و گورت رو گم کنی.

هومن لبخندی که تمام مدت بحث بانو و رامی پنهان کرده بود را روی لب نشاند و انگار که با این لبخند خود را راحت حس می‌کرد، شانه‌ای بالا انداخت و حین عقب گرد به سمت در خانه، زیرلب گفت:

- بی‌ادب نشو خانم ورهرام! اگه مایلی اعصاب اون دختر رو بیشتر بهم بریزی، حرفی نیست.

و زمزمه وار طوری که رازان متوجه نشود ادامه داد:

- لعنت بهت!

دم عمیقی گرفته، زیر نگاه سنگین و مردد رازان دستگیره‌ی در را پایین کشید و از خانه بیرون زد. رازان آهسته به عقب چرخید، نگاهش را بالا کشید و به در اتاق رامی که سمت چپ راه پله کنار ورودی راهرو قرار داشت، خیره ماند و گوشه‌ی لبش را گزیده، در دل اعتراف کرد که باز هم حق با هومن است و حال نباید مزاحم تنهایی رامی شود. از خود پرسید برود چه بگوید؟ مسخره بود که از او بخواهد حرف‌ها و رفتارهای بانو را فراموش کند. چرا که بارها خواسته بود و هربار رامی قبول کرد؛ اما بانو دست از آزار او برنداشت.

نفسش را محکم بیرون فرستاد، به دیوار کنار در سالن تکیه داد و نگاهش چرخیده روی درگاه آشپزخانه درست مقابل سالن که کنار درگاه سالن غذاخوری قرار داشت، مغموم و گرفته با خود فکر کرد که احتمالاً با حرکت و حرف آخر رامی، بانو کوتاه که نمی‌آید هیچ، رفتارش بدتر هم می‌شود و علاوه بر آن سخت گیری‌اش روی او هم بیشتر خواهد شد. می‌دانست اگر بانو لجبازتر شود، محال است بتواند بخاطر رامی و مراقبت از او، قید مسئولیت‌ها و کارش را بزند. بانو به کنار، شک نداشت رامی هم که اگر بیشتر از بانو لجباز نباشد، کمتر هم نیست، دیگر ممکن نیست لحظه به لحظه او را کنار خود بخواهد.

لعنتی به هومن بابت این که هرگاه پیشنهادی داده، وضعیتی پیش آمده که او را مجبور به پذیرش پیشنهادش کرده، فرستاد و پلک محکمی زده، تکیه از دیوار گرفت و به سمت در خانه قدم برداشت. دستش نشسته روی دستگیره، گرچه هنوز تردید جانش را می‌خورد؛ اما در را باز کرد و نگاهش را بالا کشید. خیره شد به هومن که رو به حوض خم شده بود و دست در آب می‌زد، نگاهش را متوجه خود کرد و ناچار از خانه بیرون زد و بدون بستن در، قدم به سمت هومن برداشت.

کمر هومن با صاف ایستادن ناگهانی‌اش کمی به عقب متمایل شد، پای چپش را به لبه‌ی حوض تکیه داد و در همان حالت مانده، سر کج کرد و دستش نشسته روی پایش، نگاه ریز شده‌اش را به رازان که نزدیکش می‌شد، دوخت. رازان دست به سینه مقابل هومن ایستاد، اخمی بین ابروهایش نشاند و چشم چرخانده بین چشمان هومن که لبخند بر لبان او نشست و سرش را آهسته تکان داد، نگاهش بازیگوش شد و لب زد:

- چیه؟ شکت برطرف شده یا چون هنوز گورم رو گم نکردم اومدی سراغم؟

رازان قدمی نزدیک او شد، گوشه‌ی لبش را گزید و بی‌حوصله از خندیدن و لبخند زدن، سر تکان داد و گفت:

- بیخیال هومن، تو می‌دونی یه چیزی میگم از روی عصبانیته.

لبخند هومن عمق یافته، پلک تیک مانندی برای نگاه رازان زد و ملایم و آهسته گفت:

- می‌دونم، حرفت رو بزن!

نگاه رازان خیره به تصویر چهره‌اش روی امواج کوتاه آب حوض، بی‌اختیار لبخندی محو کنج لبش نشست؛ اما به ثانیه نکشید که با یاد حرفی که می‌خواست بزند، لبخندش از بین رفت و نفسش را بیرون فرستاده، لب تَر کرد و زیرلب گفت:

- هنوز بهت مشکوکم یادت نره؛ اما بانو رو هم می‌شناسم، بشنوه فکر کنار گذاشتن کار بخاطر مراقبت از رامی حتی برای یه مدت از سرم گذشته، نیش و کنایه‌هاش بیشتر میشه.

نگاهش تیز شده به هومن دوخته شد سپس پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد:

- تو هم که انگار خواهر من رو بیشتر از خودم می‌شناسی.

هومن تکیه‌ی پایش را از لبه‌ی حوض گرفت، قدمی به سمت رازان برداشت و سر کج کرده با همان لبخند قبل که هنوز روی لبش بود، زمزمه کرد:

- رازان! من بزرگ شده‌ی حنیف حمزه نژادم، مردی که یه محل سر اسمش قسم می‌خوردن.

لب زیرینش را تَر کرد، لحظه‌ای نگاهش را زیر انداخت سپس خیره به چشمان مردد رازان ادامه داد:

- نخوام پشت اسم بابام بایستم، تو واسه من دختر ایرج ورهرام نیستی.

ابروهایش بالا پریده، نگاهش مهربان بین چشمان رازان حرکت کرد و آهسته‌تر لب زد:

- تو شاید یادت رفته باشه؛ اما واسه من همون رازانی که همبازی بچگی‌هام بود.

با حس کاسته شدن تردید نگاه رازان، مطمئن و پر اطمینان سر تکان داد و لبخند به لب ادامه داد:

- من آدم آسیب رسوندن به رفیقم و عزیز رفیقم نیستم، حتی اگه اون من رو رفیق خودش نبینه.

تأثیر حرف‌هایش با لحن پر اطمینانش روی رازان به حدی بود که تردیدش کم شد و با فکر این که از شدت عشق و علاقه‌اش به رامی نسبت به همه حتی پدر و مادر و دوست کودکی‌اش مشکوک شده و حال با حرف‌های هومن به خود آمده، لبخندی تصنعی و کمرنگ بر لب نشاند، آب دهان فرو فرستاد و زیرلب گفت:

- شاید واقعاً به قول بابا حساسیتم روی رامی خیلی زیاده.

شانه‌ای بالا انداخت، مردد نسبت به نظر مثبت رامی و ایرج، سر تکان داد و با نگاهی به آب شفاف حوض ادامه داد:

- اگه به چشم همبازی بچگیم ببینمت، پیشنهادت خوبه؛ اما خودت نه، علاوه بر اون باید نظر بابا و رامی رو بدونم.

یک تای ابروی هومن بالا پرید، برق به چشمانش افتاد و لبخندش به تک خنده‌ای بی‌صدا تبدیل شده، سری به نشانه‌ی قبولی تکان داد و گفت:

- حله، لب تَر کنی آدم مناسبش رو سراغ دارم.

نگاه رازان متشکر و هنوز کمی مردد بین چشمان هومن چرخید، انگار از عمق وجود راضی نبود؛ اما خود را مجبور می‌دید، پس لبخند تصنعی را روی لبش عمق داد و "ممنون" را زمزمه کرد که هومن مشتش را با خنده بالا برد و لبخند رازان با این حرکتش به خنده‌ای کوتاه تبدیل شده، مشتش را به آرامی به مشت هومن کوبید.

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم

به آرامی لبه‌ی تخت نشست، پتو را در دستانش فشرد و نگاهش را از روی زمینی که با نور آباژور کنار تخت روشن بود به سمت پنجره‌ی مقابلش بالا کشید. از طرفی دلش می‌خواست سرش را در بالش فرو کند و بغضش را آزاد سازد؛ اما از طرف دیگر مایل نبود صدای گریه‌اش در اتاق بپیچد و حتی به گوش خودش برسد. نگاهش به هلال ماه که از پشت پنجره و پرده‌ی حریر سفید به صورت تار و محو مشخص بود، دوخته شد و دست راستش را به گردن رسانده، زنجیر نقره‌ای که روی گردنش نشسته بود را لمس کرد، دستش را پایین‌تر برد و پلاک نامی که بر گردنش آویخته بود را در مشت گرفت و همراه لمس کردن حروف کنار هم چیده شده، زمزمه وار گفت:

- رامش!

لبخند کمرنگ و تلخی روی لبانش جا خوش کرد، زنجیر را رها کرد و پشت دستش را به چشمانش کشید مبادا نم اشکی که نگاهش را تار کرده بود بر روی گونه‌اش سقوط کند. بینی‌اش را بالا کشید، دستانش را میان زانوانش در هم قفل کرد و لبخند تلخش را عمق داده، خیره به ماه لب زد:

- حتی نمی‌تونم بگم بهت نیاز دارم مامان.

لبخندش برای لحظه‌ای به تک خنده‌ای کوتاه و لرزان مبدل شد، نگاهش زیر افتاد و همزمان با لرزی خفیف که تنش را درگیر کرد، مانده در این که ممکن بود با حضور مادرش چه حسی داشته باشد، خنثی و مات ادامه داد:

- چون اصلاً نمی‌دونم بودنت چه شکلیه، چه حسی داره، با من چی کار می‌کنه.

خنده‌ی لرزانش دوباره به لبش بازگشت، سری تکان داد و درعین نارضایتی، به ظاهر راضی رو به آسمان زیرلب گفت:

- شاید خوبه، شاید اگه چیزی ازت یادم می‌اومد و دیرتر تنهام می‌ذاشتی، نمی‌تونستم جلوی ضعفم رو بگیرم.

قلبش فشرده شد، بغضش سنگین‌تر از پیش قصد کرد خفه‌اش کند که به سختی آب دهان فرو فرستاد و نگاه دلگیر و دلتنگش را از ماهی که میان آسمان خودنمایی می‌کرد، گرفت و بی‌اختیار آهی کشیده، تنش را آهسته روی تخت رها کرد و نیمه‌ی چپ صورتش را در بالش فرو کرد، گوشه‌ی بالش را در دست فشرد و نگاهش نم دار و گرفته خیره به نقطه‌ای نامعلوم، دلتنگ و مظلومانه لب زد:

- سهم من هم از پدر و مادر شده دلتنگی، انگار واسه حس خوب داشتن به کسی هم باید شانس بیاری.

لبخند محو و ریزی بر لب نشاند، ابرو بالا انداخت و بی‌صدا ادامه داد:

- منی که حسم شده دلتنگی بد شانسم یا دلتنگی که حس بده‌ی داستانمه؟

کمی فکر کرد، پلک‌هایش روی هم افتاد و دم عمیقی گرفته، تنش را روی تخت چرخاند و پشت به پنجره با اخمی کمرنگ زمزمه کرد:

- لعنت به مدار شانسی که دنیا دورش می‌چرخه.

خوابش نمی‌برد؛ اما نه می‌توانست از اتاق بیرون بزند نه می‌خواست که بیرون بزند، نه می‌توانست گوشه‌ای بنشیند و فکر و خیال کند و غصه بخورد نه می‌خواست که به غصه خوردن انتهای زمین دادن به افکارش حتی فکر کند؛ پس چشمانش را محکم بست و به سختی ذهن خسته‌اش را کنترل کرد، به شکم گرسنه‌اش بی‌اشتهایی را تلقین کرد و منتظر ماند همان چشم بستن او را به دنیای خواب نزدیک کند و در سیاهی پشت پلک‌هایش غرق شود.

در میان تلاش‌هایش برای فکر نکردن، فرو فرستادن بغض و به خواب رفتن، از خود خوابیدن هم می‌ترسید. تمام تلاشش را به کار گرفته بود که غرق دنیای بی‌خبری شود؛ اما از بی‌خبر ماندن در اتاقی که شب قبل اگر اهالی روستا به دادش نمی‌رسیدند شاهد مرگش بود، وحشت داشت و سعی می‌کرد وحشتش را پنهان کند.

لبانش را محکم روی هم فشرد، چشم بسته دستش را به لبه‌ی پتو را رساند و آن را تا بالای سرش بالا کشیده، خود را زیر پتو پنهان کرد و آهسته چشمانش را رو به سیاهی زیر پتو باز کرد. مردمک‌هایش دور تا دور سیاهی مقابلش چرخید و با حس کم آمدن نفسش، پتو را تا زیر چانه پایین کشید و دم عمیقی گرفته، پوست لب زیرینش را به دندان گرفت و مشغول کندن آن، با فکر به حرف بانو که گفته بود بلد نیست وسیله‌ای برای محافظت از خود در دست بگیرد، روی شکم افتاده، خود را به سمت دیگر تخت کشید و کمی آویزان شده، دستش را به زیر تخت برد و روی زمین به حرکت درآورده، با لمس دسته‌ای فلزی و حس سرمای آن، پوست لبش را رها کرد و آن چه را پنهان کرده بود، بالا کشید.

رو به سقف خوابید، لبانش را کمی جمع کرد و اخمی بین ابروهایش نشانده، چاقوی ضامن داری که خیلی قبل در روستا روی زمین پیدا کرده و برداشته بود را بین دستانش گرفت و کنجکاو و مصمم ضامن را کشیده، با صوت ریز آن ابرویی بالا انداخت و نگاهش را روی برق نوک چاقوی تیز چرخاند. انگار که دو نفر در سرش با در دست گرفتن چاقو به جنگ و جدال افتاده باشند، از طرفی فکر کرد که اصلاً چرا باید بترسد و چاقو را چک کند، حداقل اگر آن شخص برای تمام کردن کارش بازگردد، از دست این خانه و خانواده نجاتش می‌دهد؛ اما از طرف دیگر هیچ میلی به تجربه‌ی دوباره‌ی حادثه نداشت، علاوه بر آن در دل اعتراف می‌کرد که قصد ندارد به این زودی با این دنیا وداع بگوید، پس در تلاش برای مخفی کردن ترس و استرسش، چاقو را درست زیر بالش پنهان کرد و سرش را روی بالش فشرده، پوست اضافی که روی لبش مانده بود را با دندان برداشت و زیرلب گفت:

- امیدوارم این بار رو مجرم به صحنه‌ی جرم برنگرده!

هرچند از اهالی خانه دلگیر بود؛ اما به خود اطمینان داد که با وجود ایرج و رازان و حتی بانو دیگر اتفاق شب قبل نخواهد افتاد. تنها نبود و درعین این که مایل به بودن آن‌ها که تنهایی‌اش را از بین برده بودند، نبود؛ چون از ترس تجربه‌ی دوباره‌ی خفه شدن در دستان قدرتمند آن مرد دستانش منجمد و مردمک‌هایش لرزان بودند، خود را با وجودشان تا حد زیادی آرام کرد. از همین آرام شدن استفاده کرد و چشمانش را بست، آب دهانش را فرو فرستاد و لبانش کمی از هم باز مانده، از راه دهان نفسی گرفت سپس آهسته روی پهلوی راست چرخید.

دستانش مقابل صورتش روی هم نشستند، از برخورد نفس‌هایش به پوست دستش برای ساخت ذره‌ای آرامش از این که هنوز نفس‌هایش در جریان هستند، استفاده کرد و فضا را امن دیده برای خوابی کوتاه و بی‌دردسر، این بار بدون حس دلتنگی برای پدر و مادرش، بدون ترس از خواب و بدون درگیری با بغض و آثارش و نم اشک، تلاش کرد غرق سیاهی پشت پلک‌هایش شود.

هر عقربه شماری که خود را جلو می‌کشید، ضربان‌های قلب رامی نرمال و نفس‌هایش منظم‌تر می‌شدند. ساعتی بعد زیر نور چراغ خواب، رامی پا به دنیای تاریک و پر آرامش خواب و رویا گذاشته، هلال ماه در آسمان چون لبخندی آسوده و آرام از خوابیدن او، عمق یافت و دستگیره‌ی در اتاقش توسط دست ظریف و کشیده‌ی رازان پایین کشیده شد.

نگاه سبز رنگش ابتدا چراغ خواب سپس چهره‌ی غرق خواب رامی را که پشت به پنجره و چراغ خواب دراز کشیده بود را هدف گرفت. لبه‌های بافت کرم رنگی که بر تن داشت را به هم نزدیک کرد و دستش را زیر بغل برده، در اتاق را روی هم گذاشت و خیره به نیم رخ رامی به سمت چراغ خواب قدم برداشت. قصد کرد آن را خاموش کند مبادا نورش چشمان رامی را اذیت کند و بیدار شود؛ اما لحظه‌ای مکث باعث شد با خود فکر کند که امکان دارد تصور کند شخصی غیر از اهالی خانه برای بار دوم وارد اتاقش شده و خاموش شدن چراغ خواب هم کار اوست، پس لبان برجسته‌اش را روی هم فشرد و دستش را عقب کشید.

مایل بود کنار خواهر کوچکش بخوابد، او را در آغوش بگیرد و هم برای هم او هم برای خود آرامش فراهم کند؛ اما حتی می‌ترسید دستش را پیش ببرد و موهای مشکی و آزاد رامی را بر روی بالش لمس کند. ناچار همان بالای سرش نفسی عمیق کشید و عطر وانیل و شیرینی که در اتاق پخش شده بود را به ریه‌هایش کشید. با حس همان عطر که عطر مخصوص رامی بود، آرامش یافته و لبخند بر لبش نشسته، طره‌ای از موهای خرمایی روشنش را که روی صورتش ریخته شده بود، پشت گوش زد و ناتوان از نگاه گرفتن از رامی، دلش رفته برای آرامش چهره‌ی غرق خواب خواهرش، رو به در اتاق قدم برداشت و پیش از این که آن را ببندد، رو به رامی زیرلب گفت:

- خوب بخواب!

***

 

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط .Murphy.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم

نیمه شب زیر نور ماه، درست روی تپه‌ای که مقابلش عمارت ورهرام قرار داشت، ایستاد و گوش به سکوت اطراف سپرده، دست راستش را در جیب شلوار مشکی و تنگش فرو کرد و برای لحظه‌ای پوست لب بالایش را با دندان کشیده، نگاه آبی و همیشه براقش را روی عمارتی که جز چراغ‌های پایه دار باغ خاموش و غرق سکوت بود، چرخاند و دست دیگرش بالا رفته، تک دکمه‌ی باز پیرهن سرمه‌ای رنگش را لمس کرد سپس دستی به گردن کشید و سر به زیر انداخته، پاهای پوشیده از کفش اسپرت مشکی رنگش را رو به جلو حرکت داد.

همزمان با بالا بردن سرش، چشمانش کمی جمع شد و لبانش کمی از هم باز ماند. با حوصله و خونسرد از تپه پایین رفت و دست دیگرش را هم در جیب شلوار فرو کرد. قدم‌های آهسته‌اش را بین درختان بلند کنار دیوار باغ برداشت، انگار عجله‌ای نداشت و اصلاً برایش مهم نبود که کسی او را ببیند و مشکوک به علت حادثه‌ی شب قبل شود. از بین درختان گذر کرد و به میانه‌ی مسیر خاکی رسید، رو به در میله‌ای عمارت ایستاد، چشم ریز کرده فضای باغ را از نظر گذراند.

لحظاتی بعد، آگاه از این که نمی‌تواند مانند دفعه‌ی قبل عادی و نرمال از در خانه وارد شود، دو طرف گونه‌هایش را از داخل بین دندان‌هایش گرفته، با همان چشمان ریز شده و موهای لخت و مشکی رنگی که حال به دست نسیم سپرده شده و تارهایشان روی پیشانی روشنش به رقص درآمده بودند، قدم به سمت دیگر راه خاکی برداشت و از بین درختان سمت دیگر ورودی عمارت گذر کرده، به چپ چرخید و از تپه‌ای که تقریباً به دیوار عمارت نزدیک بود، بالا رفت و چون شناخت کامل از محیط عمارت ورهرام داشت، با پرشی کوتاه لبه‌ی دیوار را در دستانش گرفت و خود را بالا کشید.

بی‌توجه به خاک نشسته بر پیرهنش، نشسته بر لبه‌ی دیوار، تک ابرویی بالا انداخت و پس از این که اطراف را از نظر گذراند، دستش را به لبه‌ی دیوار تکیه داد و لبانش را روی هم فشرده، از لبه‌ی دیوار خود را جدا کرد و روی چمن‌های زیر دیوار فرود آمد. هرچند صدای برخورد کف کفشش به زمین به سبب پوشیده بودن زمین از چمن چندان بلند نبود؛ اما دو طرفش را همان نشسته نگاهی انداخت سپس آهسته برخاست و به راست چرخید، دستی به یقه‌ی بهم ریخته‌ی پیرهنش کشید، نگاهی به عقب انداخت سپس به سمت چپ که از مقابل راست عمارت می‌شد، چرخید.

قدم در راه باریکه‌ی کنار چمن‌ها گذاشته از کنار گلدان‌های سنگی که به فاصله‌ی ده قدم از درختان دور و نزدیک به راه باریکه قرار داشتند، گذشت و انتهای راه باریکه به دیوار تکیه داد و نگاهش را با دقت روی فضای مقابل ورودی عمارت چرخاند و به اتاقک کوچکی که آن سوی حوض و در میله‌ای میان درختان قرار داشت و تک چراغ بالای در ورودی‌اش روشن بود، خیره ماند. دست در جیب شلوار فرو کرد، کمرش را به دیوار تکیه داد و اخم کرده موبایل را که نور صفحه‌اش روی کمترین حالت ممکن تنظیم شده بود، بالا برد و شماره‌ای را از حفظ گرفت.

به دو بوق نکشید که تماس برقرار شد و صدای مردانه و نسبتاً کلفت و البته آشنایی به گوشش رسید.

- می‌تونم بگم هنوز دیر نشده و خودت رو به خطر ننداز؟

سرش را کوتاه کج کرد، ابروهایش بالا پریده، نگاهش را اطراف اتاقک چرخاند و با فکر این که احتمالاً کسی مراقب است، آهسته و خونسرد لب زد:

- نه؛ اما اگه مورد مشکوکی دیدی می‌تونی باغبون خونه رو یکم گیج کنی.

کسی که پشت خط بود، درست در جای اول مرد روی تپه ایستاد و نگاهش چرخیده روی عمارت مقابلش، سرش را با تعجب تکان و حیران و عصبی گفت:

- حکایت تو هم میشه مثل ملخک، جست نزن، بیا بیرون پسر!

لبخند محوی بر لبان مرد نشست، نگاهش را بالاتر از اتاقک کشید و از بالای درختان کوتاه انتهای باغ به مردی که موبایل به دست روی تپه ایستاده بود و تنها شانه و سرش برایش مشخص بود، خیره شد و با لحن مرموز و بازیگوشی زیرلب گفت:

- پس یه جست سوم هم دارم.

لبان کوچک و نسبتاً برجسته‌ی مرد بر روی هم فشرده شد، پلک محکمی زد و ناچار دست دیگرش را محکم در هوا و بی‌جهت تکان داد و غرید:

- کسری نیستم اگه جست سوم خودم گیرت نندازم.

لبخند محو مرد از بین رفت و موبایل را پایین برد. چسبیده به دیوار، سرش را بالا برد و نگاهش چرخیده روی پنجره‌ی اتاق مورد نظرش، پرده‌ی حریر سفید را شناخت و لب زیرینش را به دهان کشید. دستش را روی دیوار آجری حرکت داد و دستش را بلند کرد، لبه‌ی سنگی را که خیلی کم از دیوار فاصله داشت و از زاویه تا روی دیوار مقابل خانه کشیده می‌شد و پیچک دورش پیچیده بود و روی دیوار نما داشت را در دست گرفت، لبانش را روی هم فشرد و نوک کفشش چسبیده به فضای کم میان آجرها، رگ گردنش برجسته شد و دست دیگرش بالا رفت و به دیوار چسبید.

پاهایش را بالاتر برد و فشار تنش روی دستش که به لبه‌ی سنگ پیچک چسبیده بود و از شدت فشار کمی می‌لرزید، بیشتر شد. دست دیگرش را که بالا کشیده بود، بالاتر برد و تکانی به تن خود داده، لبه‌ی سنگی پنجره را گرفت و نفسش را لحظه‌ای آزاد کرد. پای راستش را از دیوار آجری جدا کرد و زانویش خم شده، آن را به لبه‌ی سنگی پیچک تکیه داد و دست دیگرش را هم بالا برد، تنش را به سمت پنجره بالا کشید و صدای آشنا و زنانه‌ای در گوشش طنین انداخت و با نشستن لبخند بر لبش مقابله کرد.

" حتی ضرب المثل رو دور می‌زنه، از دیوار راست بالا میره بی کنایه، بی مبالغه! "

قصد نداشت وارد اتاق شود؛ اما زمانی که روی لبه‌ی پنجره جای گرفت و آرنجش ناخودآگاه به پنجره برخورد کرد و متوجه شد که یکی از درهای پنجره باز مانده، فکر این که شاید این یک تله باشد را کنار زد و نگاهش چرخیده روی دخترکی که پشت به پنجره روی تخت به خواب رفته بود، پنجره را کامل باز کرد و پاهایش را به زمین اتاق رساند. نسیمی که وزیدن گرفته بود، پرده‌ی حریر را به بازی گرفت و او اجازه به بازی آن‌ها داد تا اگر در دام افتاد، بتواند از همان پنجره خود را بیرون بی‌اندازد.

نفس حبس کرد و نگاهی به در بسته‌ی اتاق انداخته، صوت نفس‌های منظم رامی به گوشش رسید و بدون ایجاد سر و صدایی به سمت تخت قدم برداشت. شنیدن صوت نفس‌های رامی برایش کافی بود؛ اما مایل بود با دیدن چهره‌ی او یا حتی حس عطر موهایش، اطمینان یابد که این دختر همان دختریست که شب قبل قصد کرده بود جانش را بگیرد.

لبانش خشک شده از هم باز ماند، خونسرد و آهسته کنار تخت متوقف شد و دستی به آستین پایین آمده‌ی پیرهنش کشیده، پشت دستش را به موهای مشکی ریخته شده روی بالش نزدیک کرد و با نگاهی به دور تا دور اتاق لب زد:

- خوبه که نفس می‌کشی دختر!

رسیدن دستش به موهای رامی باعث شد نگاهش را به نیم رخ او بدهد. ابرویی بالا انداخت، دم عمیقی گرفت و زمزمه وار گفت:

- من نمی‌خواستم به تو آسیبی برسونم.

دستش همراه نگاهش به سمت گردن رامی رفت و زیر نور چراغ خواب توانست رد کمرنگ دست خود را بر گردن او بشناسد. گوشه‌ی لبش را گزید، نگاهش بالاتر رفت و چرخیده روی نیم رخ سایه افتاده‌ی رامی، پس از مکث کوتاه ادامه داد:

- متأسفم!

تکان خوردن ملایم شانه‌ی رامی هم باعث مضطرب شدنش نشد، آهسته رو به او خم شد و بی‌اختیار نفس عمیق دیگری کشید و با حس عطر شیرین و آشنای موهای رامی، نگاهش را ناچار روی سر او چرخاند و کمی رو به گوش او خم شده، متأسف از این که نتیجه‌ی اولین قدم نامطمئنش آسیب رساندن به دختر مقابلش شده، لبانش نزدیک گوش او، نگاه زیر انداخت و خیره به رد دستش بر گردن او حینی که به صوت نفس‌های منظم رامی گوش سپرده بود، لب زد:

- لطفاً آروم بخواب رامی!

تکان شانه‌ی رامی که چهره‌اش کمی درهم شده بود، شدت یافت و بی‌خبر از وجود مردی که اگر چشم باز می‌کرد و او را مقابل خود می‌دید، بی شک روح از تنش جدا می‌شد، غرق خواب و کابوس به عقب چرخید و آرنجش روی تخت فشرده شده، دستش بی‌اختیار او که در خوابی عمیق به سر می‌برد روی شانه‌ی مرد نشست و رخ مهتابی و درهم از تجربه‌ی کابوسش مقابل رخ خونسرد و کمی متأسف مرد قرار گرفت.

نمایان شدن چهره‌ی رامی زیر نور چراغ خواب، خیرگی بدون پلک زدن نگاه آبی مرد را به دنبال داشت. درست نفهمید چه اتفاقی رخ داد، با خود فکر کرد شاید نسیمی که درحال وزیدن بود شدت یافته و باعث تکان خوردن چیزی در وجودش شده؛ اما علاوه بر این که نسیم را دیگر حس نمی‌کرد، عقلش رسیدن هوای خنک به درونش را رد کرد. لبانش کمی جمع شد، ابروهایش بالا پرید و قصد کرد عقب بکشد که دست رامی از روی شانه‌اش سر خورد و روی دستش که به لبه‌ی تخت چسبیده بود، رسید.

نگاهش لحظه‌ای زیر افتاد و با خیره شدن دوباره به رامی این بار کمی متعجب از حالت غریبی که وجودش را در لحظه درگیر کرده بود، دستش را کمی عقب کشید که با شنیدن صدای ناله‌ی نامفهوم رامی، نگاهش تیز شد و عوض این که مضطرب شود و عقب برود، به شدت یافتن ضربان‌های قلبش دقیق شد و حینی که سردرنمی‌آورد چه اتفاقی در وجودش درحال رخ دادن است که خونسردی همیشگی‌اش را برهم زده، لبان باریکش خارج از کنترلش لرزید و انگار که آن حس غریب مخدری آرامش بخش باشد، لبخند محوی به تکاپو افتاد تا کنج لبانش جای بگیرد.

بخشی از مغزش مات این حالت غریب و تازه، نفس حبس کرده قصد کرد عقب بکشد که برای لحظه‌ای نفسش از حبسی که برایش ساخته بود، فرار کرد و استشمام دوباره‌ی عطر شیرین رامی باعث شد حرکت دستش را متوقف کند و اجازه دهد همچنان لمس دست رامی باقی بماند و خود بار دیگر بی‌اراده خیره‌ی رامی شود. با خیره شدن دوباره‌ی نگاه آبی و ماتش به چهره‌ی غرق خواب و عرق کرده از کابوس رامی، قلبش با کوبشی شدید تکان خورد و انگار که حال غریب و خوشی در رگ‌هایش به جریان بیفتد، لبخند محوش به تک خنده‌ای مبهوت و پر آرامش تبدیل شد.

زمان انگار برایش متوقف شده بود، نگاهش مبهوت بین چشمان بسته‌ی رامی چرخید و نفس از بین لبان نیمه بازش به رفت و آمد درآمده، حس کرد دستی یقه‌اش را گرفته و او از عقب کشیدن و فاصله گرفتن عاجز مانده. پلک محکمی زد، سرش را سریع تکان داد و به قول خودش در ثانیه‌ای موقعیت را تازه کرد؛ اما ناتوان از محو کردن لبخندش که گاه به تک خنده و گاه به لبخند کمرنگی مبدل می‌شد، با شنیدن صدای آهسته و خفه‌ی رامی غرق خواب، ابرویش بالا پرید و نگاهش روی اجزای چهره‌ی دختر مقابلش چرخید.

- ترس... می‌ترس...

نگاهش خیره به پلک‌های روی هم فشرده شده‌ی رامی، دستش را ملایم از زیر دست او بیرون کشید و آهسته به سمت چهره‌ی او برد. آب دهان فرو فرستاد و محو چهره‌ی معصوم مقابلش، نوک زبانش را به پشت دندان‌های بالایش رساند و طره‌ای از موهای مشکی رامی را از روی شقیقه‌ی عرق کرده‌اش کنار زد. نگاهش می‌درخشید؛ اما خودش متوجه نبود و با نشاندن لبخند محوی بر لبانش به آن حس غریب و تازه در وجودش زمین داده، خود بی‌خبر از تغییراتی که درحال رخ دادن بود، زمزمه وار و ملایم گفت:

- داری کابوس می‌بینی، بیدار شو رامی!

 

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط .Murphy.
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 7

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت یازدهم

***

چانه‌اش از شدت ترسی که درحال تجربه‌اش بود به لرزش افتاد، حس خفگی در کابوس باعث شده بود تمام تلاشش را برای آزاد کردن خود از حبس دستانی که روی گردن و دهانش به قصد خفه کردن فشرده می‌شدند به کار بگیرد؛ اما نتیجه‌اش تنها تکان خوردن‌های پر لرزشش روی تخت بود و نمی‌توانست خود را از دست جلادی که پا به خوابش گذاشته بود، نجات دهد.

سرش را آهسته تکان داد، قطره‌ی عرقی که از روی شقیقه‌اش راه گرفته بود پایین ریخت و دستش بی‌اراده‌ی او به گردن پر حرارتش رسید. ضربان قلبش به شدت بالا بود، لباس به تن خیس شده از عرقش چسبیده بود و هرچند نفس داشت؛ اما خود را بی‌نفس حس می‌کرد. ناله‌ی آهسته و نامفهومی از بین لبان نیمه بازش بیرون جهید، رو به سمتی چرخاند و همزمان با بسته شدن چشمانش در کابوس، چسب پلک‌هایش از بین رفت و چشمانش تا آخرین درجه باز شدند.

برای لحظاتی نتوانست واکنشی نشان دهد؛ اما زمانی که صوت نفس‌های سریعش را شنید و کوبش‌های قلب بی‌قرارش را حس کرد، نفسی بلند کشیده سریعاً روی تخت نشست و ناخودآگاه سر به سمت پنجره، جایی که جلاد بی‌رحمانه قصد کرد جانش را بگیرد، چرخاند و آب دهان اندکش را فرو فرستاد. نگاهش چرخیده روی پرده‌ی سفید و حریر پنجره‌ی راست که به واسطه‌ی نسیم درحال تکان خوردن بود، مغزش چنان سوت کشید که صوت نفس‌ها و ضربان‌های شدید قلبش در آن سوت گم شد.

مغزش گرچه درگیر کابوس بود؛ اما به یاد آورد که آخرین بار پنجره بسته بود. لرز خفیفی به تنش نشست و حیران و ترسان از این که نکند دوباره کسی به سراغش آمده، سر انگشتان پاهای برهنه‌اش را به زمین رساند. رنگ لاک مشکی نشسته روی ناخن‌هایش، هارمونی جالبی با رنگ سفید پارکت‌های اتاق ایجاد کرد و رامی روی پاهایش ایستاده، قدم‌های لرزان و نامطمئنش را به سمت پنجره برداشت.

نفس حبس کرده، بی‌توجه به دردی که با چپ سینه‌اش درگیر شده بود، گوشه‌ی پرده را در دست سرد و لرزانش گرفت، نگاه درشت شده و متحیرش را زیر انداخت و با تکیه‌ی دست دیگرش به لبه‌ی پنجره، بیخیال قلقلک تار موهای چسبیده به گردن خیس از عرقش، آب دهان فرو فرستاد و فضای بیرون را از نظر گذراند. هرچقدر باز بودن پنجره برایش استرس آور بود، سکوت و خلوت فضای باغ خلاف آن قصد داشت آرامش را به جانش بازگرداند؛ اما همان دم که رامی قصد کرد عقب بکشد و پنجره را ببندد، افتادن سایه‌ای روی زمین باعث شد هردو دستش را به لبه‌ی پنجره تکیه دهد، چشمانش درشت شود و مردمک‌های لرزانش سایه را هدف بگیرند.

ضربان‌های قلبش آرام نشده، شدت بیشتری یافتند و ابروهای کوتاه رامی جمع شده از درد ناگهانی قفسه‌ی سینه‌اش و احساس تهوع، بدون این که پنجره را ببندد، به سرعت به عقب چرخید و با تصمیمی ناگهانی، بالش را کنار زد و پس از برداشتن چاقویی که زیر آن پنهان کرده بود، به سمت در اتاق دوید و خود را بیرون انداخت. تاریکی فضای خانه با نور چراغ‌های تزئینی وصل شده به دیوار دو طرف راه پله شکسته شده بود و رامی زیر نور چراغ‌های تزئینی، دست به نرده گرفت و پله‌ها را پایین رفت.

قدم‌های لرزانش را به سمت در خانه برداشت، کلید را در قفل چرخاند و قصد کرد دستگیره را پایین بکشد که لحظه‌ای مکث کرد و در همان لحظه صوت قدم‌هایی را نزدیک به در خانه شنید. پلکش پرید و حتی نفس هم نکشد تا با دقت بیشتری صدای قدم‌های شخص پشت در را بشنود. پیش از این که دستش از روی دستگیره سر بخورد، آن را محکم در مشت خیسش فشرد و نزدیک در متوقف شده، دم عمیقی گرفت و با فکر این که صاحب قدم‌های پشت در همان کسی است که سبب باز شدن پنجره‌ی اتاقش است، عقلش دستوری داد و لبانش را روی هم فشرده، دستگیره را بی‌صدا پایین کشید و اجازه داد نسیم خنکی صورت رنگ پریده‌اش را نوازش کند و مشغول بازی با تار موهای آشفته‌اش شود.

نگاهش خیره به سایه‌ی افتاده مقابل پله‌ها که متعلق به کسی بود که به دیوار سمت چپ پایین پله‌های مقابل ورودی تکیه داده، ماند و آب دهان فرو فرستاده، دسته‌ی فلزی چاقو را در مشت خیسش چرخاند، ترس در وجودش شدت یافت؛ اما عقب نکشید و کف پاهای برهنه‌اش عادت کرده به خنکی سنگ زمین زیر پایش، بی‌حواس از ترکیب شدن سایه‌اش با سایه‌ی شخص، پله‌ها را پایین رفت؛ اما پیش از این که بتواند به پشت دیوار برسد، سایه‌ی شخص تکان خورد و به سمتش چرخیده، ترس رامی چشمانش را کور کرد و دستش پیش رفته، یقه‌ی پیرهن تیره رنگ را در مشت لرزانش گرفت، او را به سمت خود چرخاند و تنش را محکم به دیوار کوبیده، مقابلش قد علم کرد و نوک تیز چاقو را زیر گلویش گذاشت.

چشمان عسلی رنگ مقابلش بین چشمان ترسیده‌اش چرخید، ابروهای شخص آشنا بالا پرید و دستانش را کوتاه به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و رو به رامی که نم اشک در چشمانش نشسته و به سبب لرزش دستش ناخواسته چاقو را به گردن مرد و درست زیر خالکوبی‌اش می‌فشرد، لب باز کرد و زیرلب گفت:

- منم رامی، من هومن.

نگاه خیس رامی روی اجزای چهره‌ی هومن چرخید، آشنا بودن او را تشخیص داد؛ اما عقب نکشید و با لرزش چانه‌اش صدای مرتعش، بغض آلود و عصبی‌اش را به گوش او رساند.

- تو... تو برای چی دم در خونه پرسه می‌زنی؟ کار... کار تو بوده؟ کار تو بوده!

دستان هومن دو طرف سر رامی نشست و بی‌توجه به تیزی روی گردنش، کوتاه سر خم کرد و ابرو بالا انداخته، صدایش با لحنی محکم و اطمینان بخش به گوش رامی رسید.

- فقط یه صدایی شنیدم، همین.

رنگ پریده‌ی رامی باعث مکث کوتاهش شد و فشرده شدن قلبش را در این مکث حس کرد. آب دهان فرو فرستاده، گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و نگاهش ملایم و پر ضعف قطره‌ی اشک سرازیر شده روی گونه‌ی رامی را دنبال کرد و ادامه داد:

- آسیب نمی‌زنم، من به تو آسیب نمی‌زنم.

رامی سر تکان داد، با آرنج دست هومن را پس زد و گریه‌اش را کنترل کرده، مشتی با دست آزاد به قفسه‌ی سینه‌ی هومن کوبید، چاقو را زیر گلویش کمی فشرد و با لبانی به هم چسبیده، لرزان و ترسیده غرید:

- داری دروغ میگی، خودت بودی، دوباره می‌خوای اذیتم...

هومن پلک محکمی زد، پشت سرش را آهسته به دیوار کوبید سپس رو به رامی خم شده، محکم و جدی و اخم کرده کلامش را برید و آن چه را که با تمام توان هر روز و هر لحظه پنهان می‌کرد، بر زبان آورد.

-  د اگه من بودم چرا باید بخوام بفهمم کدوم بی همه چیزی شبونه اومده نفسِ نفسم رو بگیره؟!

رامی متوجه نشد، انگار اصلاً نشنید و تنها از لحن محکم هومن پی به این که کار او نبوده، برد و به اشک‌های حبس شده در چشمانش مجوز ریزش داد. از کابوس دوم بیدار شده، دست لرزانش زیر افتاده، چاقو از دستش رها شد و همزمان با برخوردش روی زمین، عاجز و ناتوان از گذراندن این حال آزار دهنده، سری تکان داد و نالید:

- نمی‌دونم، کابوس دیدم، نمی‌دونم.

نگاهش روی گردن هومن حرکت کرد و با دیدن زخم گلوی او قلب در سینه‌اش فرو ریخت و به کابوس دیگری ورود کرد. سر انگشتان منجمدش بریدگی کوتاه و کم رنگ گلوی هومن را لمس کرد، چانه‌ی لرزانش جمع شد و زیرلب "وای" گفته، بینی‌اش را بالا کشید و نفس زنان، مضطرب و بغض کرده گفت:

- من... من اصلاً نفهمیدم چی شد، ب... ببخشید هومن.

هومن مانده در این که چه بگوید، چه کند که رامی از کابوس جدا شود، به خودش بیاید و به درک از شرایط برسد، لبانش باز و بسته شد؛ اما پیش از این که حرفی بزند، رامی دستانش را روی سینه‌ی او رها کرد، چهره درهم کرد از درد قلبش و ترسی که به جانش ریخته شده بود و البته شرمندگی، زبان باز کرد و سعی کرد رفتارش را توجیح کند.

- داشتم کابوس می‌دیدم، شاید الان هم دارم می‌بینم؛ اما دیدم که پنجره باز بود، بیدار شدم پنجره باز بود، صدا...

دست به سمت در خانه کشید، پشت گوش رفتن طره‌ای از موهای توسط دست هومن را حس کرد و ادامه داد:

- ترسیدم، فکر کردم تویی، یعنی فکر کردم... فکر کردم اون دوباره اومده آزارم بده، داشت خفم می‌کرد، جونم داشت... ببین!

ناتوان از توضیح دادن، "رامی" گفتن پر ضعف هومن را شنید؛ اما مچ دست او را گرفته، همراه خود قدمی از دیوار او را فاصله داد و سرش به دوران افتاده، لب زد:

- بیا... بیا پنجره بازه، ببین!

هنوز قدمی برنداشته، هومن لب زیرینش را محکم گزید و دلش آتش گرفته برای حالت مظلوم و ترسیده‌ی دختر مقابلش یا نه، دختر مورد علاقه‌اش، دستش را چرخاند و با آزاد کردن مچ دستش، ساق دست رامی را به سمت خود کشید، بدون کمک کردن از دست دیگرش، تن لرزان رامی را به آغوش کشیده، دستش را پشت سر او قرار داد و سر خود را کمی کج کرد، دستش پایین رفت و با فشردن شانه‌ی ظریف رامی، دم عمیقی گرفت و خطاب به او که انگار با این حرکت هومن از کاملاً از کابوس بیدار شده بود، گفت:

- بیدار شو رامدخت چیزی نیست، هیچی نیست.

بیدار شد، رامی بیدار شد و خجالت زده و عاجز، لرزش چانه‌اش را با تکیه به شانه‌ی هومن پنهان کرد. دستانش بی حرکت کنار تنش رها شده باقی ماند و قطرات اشک بر روی گونه‌اش پشت سر هم سرازیر شده، ابروهایش از ضعف و عجز درهم شد و لرز تنش رو به خاموشی رفته، آسوده از کابوس‌هایی که در خواب و بعد بیداری گذرانده بود، چشمانش را محکم بست و نالید:

- کابوس دیدم، فقط کابوس دیدم.

شاید اگر چشمانش را باز می‌کرد، می‌توانست علت کابوسش را ببیند، ببیند که چطور دست در جیب شلوار فرو کرده، پشت در میله‌ای باغ با پاهایی به عرض شانه باز شده، ایستاده و نگاهش بدون پلک زدن خیره به او که در آغوش هومن آرام می‌گرفت، بود. می‌توانست ببیند؛ اما ندید و او که خیره‌ی رامی مانده بود، ابرو بالا انداخته قدمی به عقب برداشت. لبخندی محو و یک طرفه بر لب نشاند، بینی بالا کشید و انگار که متوجه حس آغوش هومن شده باشد، تنها سرش را آهسته و متأسف آن هم به دلیلی که تنها خودش از آن خبر داشت، تکان داد و خیره به چهره‌ی معصوم و گریان رامی و با یاد عطر شیرین گیسوانش که خوشیِ لحظه‌ای را در دلش به جریان انداخت و حال همان عطر به مشام هومن رسیده، لبخندش کمی رنگ باخت و به نیشخندی مبدل شده، هردو ابرویش بالا پرید و مرموز لب زد:

- عجب!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت دوازدهم

همزمان با باز شدن چشمان رامی، مرد خونسرد و آهسته به چپ چرخید و قدم زنان از میان درختان گذر کرد. قطرات اشکی که پشت سر هم از چشمان رامی که حبس شده در هاله‌ی سرخی بودند، سقوط می‌کردند و پیرهن هومن را از روی شانه نم دار کرده بود را با پشت دست کنار زده، آب دهان فرو فرستاد و حینی که سعی داشت روی خود کنترلی ایجاد کند، حصار دستش را از روی شانه‌ی هومن برداشت و سر به زیر انداخت که هومن نفس حبس کرده، نگران از این که صوت بلند کوبش‌های شدید قلبش به گوش رامی برسد، به آرامی عقب کشید و سرش کمی خم شده، ابرو بالا انداخت و دستش را به زیر چانه‌ی لرزان رامی رساند و وادارش کرد نگاه خجالت زده و شرمنده‌اش را به چشمانش بدوزد.

- رامدخت!

دست سرد رامی بالا رفت، مچ دست هومن را حبس کرد و لرزش چانه‌اش با فشار آهسته‌ی دست هومن آرام گرفته، نگاهش از چشمان او به بریدگی کوچک گلویش که خط نازکی خون رویش مانده بود، خیره شد و صدایش مرتعش به گوش هومن رسید.

- میشه من رو تا اتاقم ببری؟

نگاه هومن مضطرب و بی‌قرار بین چشمان خیس رامی چرخید، در دل دعا می‌کرد او متوجه حس نشسته در نگاهش نشود و حینی که تلاش می‌کرد رفتارش را در حد پسر باغبان خانه حفظ کند، دستش را زیر انداخت و قدمی به عقب برداشته، آب دهان فرو فرستاد و با پریدن پلکش خفه و زیرلب گفت:

- آره... آره حتماً.

نگاه شرمنده‌ی رامی روی زمین چرخید و هومن چون متوجه خیره شدن نگاهش به چاقو شد، دستش را مردد بالا برد و با فاصله از کمر او قرار داد. قرار گرفتن شانه‌اش کنار سر رامی باعث شد او ناخودآگاه گوشه‌ی پیرهن هومن را در مشت کوچکش بگیرد و همراه او قدم به سمت در خانه بردارد. هومن نگاهی به عقب انداخت، کنار در ایستاد و با ورود رامی به خانه زیرلب گفت:

- من اون رو برمی‌دارم.

رامی تنها سرش را تکان داد. حال که متوجه موقعیت بود، لحظه به لحظه بیش از پیش خجالتش نسبت به هومن بیشتر می‌شد. در دل لعنتی به خود فرستاد و بی‌اختیار قدمی به هومن نزدیک شده، گوشه‌ی پیرهن او را بیشتر در مشت خود فشرد و پای برهنه‌اش را روی اولین پله گذاشت. هومن که متوجه بود ذهن رامی بیدار شده و اضطراب را از وجودش دریافت می‌کرد، لب تَر کرد و با نگاهی به بالای راه پله، زمزمه کرد:

- من تا صبح مراقبتم، چیزی برای ترسیدن وجود نداره خب؟

رامی تنها سرش را تکان داد، پشت در اتاقش هومن متوقف شد و در را کمی هول داد تا رامی وارد شود؛ اما رامی همراه قدم نهادن در اتاق، گوشه‌ی پیرهن هومن را کمی کشید و به نوعی خواهش کرد همراهش وارد شود. هومن نفسی عمیق و نامحسوس کشید، نگاهش را روی پنجره‌ی باز اتاق چرخاند و دستش بالا رفته، آرنج دست رامی را گرفت و کمک کرد روی تخت پشت به پنجره بنشیند.

رامی که با دیدن پنجره‌ی باز و پرده‌ای که هنوز درگیر نسیم خنک بود، نم اشک به چشمانش بازگشت و مظلوم و خفه انگار که سعی داشت کسی جز هومن صدایش را نشنود، لب زد:

- پنجره بازه، کابوس بوده یا واقعیت؟

هومن نگاهش را به سختی از پنجره‌ی باز مانده گرفت، دستانش را دو طرف سر رامی قرار داد و رو به او خم شده، ابرو بالا انداخت و دلش ضعف رفته برای نم چشمان مشکی و خسته‌ی او، سری تکان داد و مطمئن و پر اطمینان گفت:

- کابوس یا واقعیت گفتم مراقبتم، تو فقط نترس و آروم بخواب باشه؟

خجالت دوباره به چشمان رامی ریخته و ناچار به زخم گلوی هومن که زیر نور چراغ خواب مشخص بود، خیره شد. سرش را کوتاه کج کرد و انگشتان ظریفش دور مچ هومن حلقه زده، چانه‌اش به سبب سنگین‌تر شدن بغضش به لرزش افتاد و نالید:

- گردنت زخمه.

هومن دم عمیقی گرفت، نگاهش بین چشمان رامی چرخید و لبخند محوی کنج لبش جای گرفته، گردنش را از همان سمت که زخم بود، خم کرد و لبخندش را جان داده، زیرلب با لحن شیرینی گفت:

- یه چیزی این مواقع وجود داره به اسم فدای سرت، فدای سرت!

رامی که حس و حال لبخند زدن نداشت، این بار متوجه برق نگاه عسلی هومن شد؛ اما به روی خود نیاورد، آن را به حساب مهربانی‌اش موقع ترس او گذاشت و پلکی زده، نفسی گرفت و لب زد:

- معذرت می‌خوام هومن.

لبخند هومن عمق یافته، دستانش را با مکث کوتاهی زیر انداخت و لحظه‌ی آخر دست رامی را در دست فشرده، بلافاصله پس از رها کردنش سرمایی به تنش نشست و خیره به رامی که لبه‌ی تخت را در دستانش حبس می‌کرد، گفت:

- فاصله‌ی زمین تا پنجره زیاده، بعیده کسی بتونه از پنجره وارد بشه شاید...

مکثی کرد و نفسش را آهسته بیرون فرستاد، مقابل چشمانش رامی لبانش را روی هم فشرد و بینی‌اش را بالا کشید، به پهلو خود را آهسته روی تخت رها کرد و او نگاهش را به سمت پنجره چرخانده، گرچه تردید داشت؛ اما برای آسوده شدن خاطر رامی ادامه داد:

- احتمالاً یادت رفته درست ببندیش، باد یه لحظه شدید شده و بازش کرده.

رامی کف دستانش را به هم چسباند سپس هردو را زیر سر گذاشت، پاهایش را جمع کرد و با این حرکت او، هومن کوتاه خم شد و لبه‌ی پتو را در دست گرفت، آن را تا شانه‌ی رامی بالا کشید و از روی پتو همان طور خم شده، ضرباتی ملایم به شانه‌ی رامی زد و آهسته و نرم گفت:

- سعی کن بخوابی.

رامی آهسته پلک روی هم گذاشت، دم عمیقی گرفت و به ظاهر آماده‌ی خواب شده، لب زد:

- اما تو سعی کن بیدار بمونی.

لب هومن به لبخند باز شد، حال که رامی چشمانش را بسته بود، می‌توانست نگاه شیفته‌اش را با خیالی راحت و بدون لو رفتن روی اعضای چهره‌ی او بچرخاند. صاف ایستاد و دست راستش فرو رفته در جیب شلوار مشکی رنگش، دست چپش را که عجیب مایل بود پیش برود و طره‌ای از موهای رامی را که روی صورتش افتاده بود، کنار بزند، مشت کرد و قدم به عقب برداشته، نگاهش را از چهره‌ی رامی به سختی گرفت و خیره به پنجره، به آن سمت رفت و نسیم صورتش را نوازش کرد، چشمانش را از برخورد نسیم خنک کمی جمع کرد و پرده را در دست عقب کشیده، پنجره را بست و به عقب برگشت تا آهسته از اتاق خارج شود.

صدای آهسته‌ی بسته شدن در اتاق باعث شد رامی چشمان نم دارش را باز کند و پتو را تا چانه‌اش بالا بکشد. به آرامی رو به سقف دراز کشید، دستش کنار سرش، لبه‌ی پتو را در مشت خود فشرد و نگاه مضطربش چرخیده روی سقف، آب دهان فرو فرستاد و نفس عمیقی کشید. چهره‌اش کمی جمع شد، حس ضعف سراسر وجودش را در برگرفت و ابروهایش درهم شده، بار دیگر نفس عمیق کشید؛ اما جز عطر همیشگی خودش و رایحه‌ی تلخ ملایم عطر هومن هیچ رایحه‌ای در اتاق منتشر نشده بود.

با خود فکر کرد شاید حق با هومن است، ورود به اتاق از راه پنجره چندان کار راحتی نبود، علاوه بر آن اگر کسی از دیوار هم بالا می‌آمد، قطعاً نمی‌توانست پنجره را از بیرون باز کند. پس نظر هومن منطقی بود، احتمالاً باد وزیده و پنجره‌ای که او فراموش کرده بود قفلش کند، باز کرده بود.

کف دستانش را به تخت فشرد و نشست، به تاج تخت تکیه داد و دستانش را درهم قفل کرده، نگاهش را به تصویر چهره‌ی خود در آینه دوخت و فراری از نگاه کردن به پنجره، به این فکر کرد که هومن طبق حرفش تا صبح مراقبش است. یاد حرف هومن باعث شد زخمی که باعث و بانی‌اش خودش بود را به خاطر آورد و پلک محکمی زده، دستش را ناخودآگاه به گردن کشید و نفسش را محکم بیرون فرستاد.

"فدای سرت" گفتن هومن را پای این که برای کم شدن ترسش گفته بود، گذاشت و خواب را بر خود حرام دیده، نگاه عاجز و پر دردش را به انعکاس تصویر چشمانش در آینه دوخت و نالید:

- از مرگ فرار می‌کنم، با کابوس‌های بعدی چی کار کنم؟

دستی به پیشانی سنگینش کشید، خواب از سرش پریده، استرسش هنوز در وجودش مانده، ضعف به صدایش ریخته شد و ادامه داد:

- تاوان نیمه موندن کار عزرائیل رو هم من باید بدم؟

کلافه و خسته از این کابوسی که گذرانده بود و اتفاقات بعدش، هردو دستش را به صورت منجمدش کشید و زانوانش را جمع کرده، هرچند می‌دانست هومن مراقبش است و کابوس گذرانده؛ اما تصمیم گرفت بیداری بکشد و حداقل با کابوسی دیگر، وحشت را دوباره تجربه نکند مبادا بار دوم بلایی بر سر شخص دیگری آورد. لعنتی به خودش فرستاد، نگاهش را به سمت پنجره چرخاند و خیره به ماهی که پشت پرده به صورت تار مشخص بود، لبانش را روی هم فشرد و هومن رو به زمین خم شد، چاقو را برداشت و سرش را همزمان با بالا انداختن شانه‌ی راستش تکان داد، ابرویی بالا انداخت و لبانش کمی جمع شده، نگاهش را دور تا دور باغ چرخاند و لب زد:

- زخمی شدن از دست شیرین هم عالمی داره واسه فرهاد!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

پارت سیزدهم

***

سر انگشتانش را به گوشه‌ی آستین بافت سرمه‌ای رنگ با تزئین نوارهای نقره‌ای که زیر مانتوی مشکی، ساده و کوتاهش پوشیده بود، رساند و آستین‌هایش را به اندازه‌ای که از آستین مانتو بیرون بزنند، بیرون کشید سپس دست به سینه شده، نفسش را آهسته و بی صدا بیرون فرستاد و با تکان دادن سرش، خیره به مردی که با آرامش همیشگی‌اش کنار پنجره‌ی سراسری سالن روی صندلی چوبی نشسته بود، لب گشود.

- شما اون رو بهتر از من می‌شناسی بابا.

گوشه‌ی لبانش را پایین کشید، ابروهای باریکش را بالا فرستاد و ادامه داد.

- انگار انتقال لجبازی به هم خون بودن یا نبودن بی ربطه.

چشمان ایرج جمع شده از برخورد نور خورشید، تک خنده‌اش با سرفه‌ی ناگهانی از خارش گلویش همزمان شد. با تکیه دادن آرنجش به دسته‌ی صندلی، کف دستش را بر لبانش کشید سپس ابرو بالا انداخته، سر به سمت رازان چرخاند و نگاهش را به چشمان همرنگ چشمان خود دوخت. رازان قدمی به جلو برداشت، ناچار چهره‌ی همیشه جدی‌اش را پیش چشمان ایرج با خواهش رنگ آمیزی کرد و لب زد:

- بابا لطفاً، من حتی می‌ترسم یه قدم از خونه دور بشه و برخلاف فکرمون کسی قصد آسیب رسوندن به رامی رو داشته باشه.

پوست لبش را کوتاه کشید، حالت چشمانش را مظلوم کرد و با خواهش و تمنای بیشتری گفت:

- اگه کسی باشه که مطمئن باشم در نبود من مراقب رامی هست، خیالم تا حد زیادی راحته.

ایرج بی آن که نگاه از چشمان مظلوم شده و پر تمنای رازان بگیرد، از جا برخاست و دست راستش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو کرده، قدمی به سمت رازان برداشت و با لبخند محوی زیرلب گفت:

- برای همینه که بی ربط به هم خون من بودن یا نبودن، هردوتون لجباز هستین.

رازان برای لحظاتی به حرف او فکر کرد و زمانی که متوجه شد این کلام او در رابطه با حرف قبلی‌اش است، کوتاه و بی حوصله خندید که ایرج با نگاهی به گردش عقربه‌ی ساعت مچیِ استیلش، اشاره‌ای با سر به سمت درگاه سالن کرد و گفت:

- دیرت میشه.

رازان با اصرار اخم کرد و نالید:

- بابا! رامی چی میشه؟

نگاه ایرج چرخیده بین چشمان ملتمس رازان، کم آورده مقابل اویی که در دلش تنها دارایی خود می‌خواند، پلکی زد و با همان لبخند محو به ناچار گفت:

- اون با من.

لب رازان به لبخندی رضایتمند باز شد، کوتاه و خوشحال خندید سپس با قدمی به سمت ایرج، دستانش را دور گردن او حلقه کرد، بی اختیار پای او را زیر کفش اسپرت مشکی رنگش لگد کرد؛ اما بدون واکنشی، چشمانش را محکم بست و با ایستادن روی پنجه‌ی پا گفت:

- به جان رازان فقط کار خودته، دمت خیلی گرمه آقا ایرج ورهرام.

ایرج که در چهره‌اش هیچ حسی مشخص نبود، نفسش را آهسته بیرون فرستاد و با کج کردن سرش و نشاندن بوسه‌ای بر سر رازان از روی شال آبی رنگش، توجهش جلب شده به درگاه سالن و منتظر رد شدن شخصی که صدای پایش را می‌شنید، زیرلب گفت:

- خیلی خب، گفتم دیرت شد.

رازان لبخند به لب از ایرج جدا شد، با قدم‌های سریع به سمت مبل رفت و پس از برداشتن کیف مشکی رنگش، دستی برای ایرج تکان داد؛ اما پیش از این که قدمی به سمت درگاه سالن بردارد، با نمایان شدن رامی و گذر او که آستین پیرهن سفید دکمه دارش را روی ساق دست ظریفش مرتب می‌کرد، در جای خود ایستاد و نیم نگاهی که رامی از گوشه‌ی چشم به سالن انداخت را به جان خرید.

زیر نگاه ایرج و رازان، رامی روسری که از گلی هدیه گرفته بود را روی موهایش مرتب کرد، گوشه‌ی دامن بلند و زمینه سفیدش را که با گل‌های ریز و رنگی تزئین شده بود در دست گرفت و با کمی بالا کشیدن آن، کفش‌های اسپرت سفیدش را به پا کرد. حینی که سعی داشت به هیچ عنوان به اتفاقات پیش آمده فکر نکند، لبان صورتی رنگش را روی هم فشرد و مقابل در خانه ایستاده، دستگیره را در دست گرفت و لبخندی تصنعی و کوچک بر لب نشاند سپس با لحنی که به ظاهر انرژی خوب داشت، گفت:

- هیچ چیزی نمی‌تونه من رو یاد اتفاقات بد بندازه.

گرچه باوری به کلامش نداشت؛ اما با گفتن این حرف دم عمیقی گرفت و دستگیره را پایین کشید که باز شدن در همانا و محو شدن همان لبخند تصنعی و کوچک از روی لبانش همانا. هومن دست به سینه تکیه داده به ماشین، چشمان عسلی رنگش را با لذت خاصی در چهره‌ی رامی که زیر سایه پنهان شده بود، چرخاند و لبخندی بر لب نشانده، سر کج کرد و اجازه داد حس و حال خوشی که از دیدن دختر مقابلش به جانش تزریق شده بود برای او مشخص و قابل درک باشد. البته که مشخص شد؛ اما در کنار آن حضورش یادآور اتفاقات دیشب و حتی کابوسی که رامی دیده بود، شد.

رامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بی توجه به صدای مردانه‌اش که در سرش می‌چرخید و "فدای سرت" را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهره‌ی حنیف خیره شد و ریش سپید او را از نظر گذرانده، از خانه بیرون زد و به سمت او که کنار حوض ایستاده بود، حرکت کرد. سنگینی نگاه هومن باعث شد برای لحظه‌ای حین گذر از کنار ماشین به او نگاهی بی‌اندازد و زمانی که نگاهش را متوجه خود دید، اخمی بین ابروهایش نشاند و قصد کرد بدون گفتن حرفی به سمت حوض برود که هومن با کمرنگ کردن لبخندش، آهسته گفت:

- شب تونستی راحت بخوابی؟

ذهن رامی که با دیدن او حوالی شب قبل پرسه می‌زد، با این سوالش آغوش ناگهانی‌اش را همراه "نفسم" گفتنش یادآوری کرد؛ اما رامی بدون توجهی به او و سوالش، به سمت حنیف رفت و با نگاهی به چشمان او که همرنگ چشمان پسرش بودند، زیرلب تشکری کرد و خم شد، سبد چوبی و گرد پر شده از سیب‌های سرخی که حنیف برایش حاضر کرده بود را از لبه‌ی حوض برداشت. هومن که توجهی ندیده بود، برخلاف تصور رامدخت به خنده افتاد و لب زیرینش را از سکوت و تفکر دختر مورد علاقه‌اش گزید.

گردن به عقب چرخاند و نگاهی به سر تا پای رامی انداخته، نفسی گرفت و با کمترین صدا لب زد:

- من نتونستم!

رامی نگاهی به حنیف که بیل به دست گرفته و به سمت اتاقک خود می‌رفت، انداخت سپس با چرخشی به سمت هومن، چشم ریز کرد و هرچند به نوعی از نتوانستنش متشکر بود؛ اما رو به هومن که انتظار نداشت رامی صدایش را شنیده باشد، گفت:

- نباید هم می‌تونستی!

هومن که منتظر باز شدن زبان رامی بود، از هم کلام شدن دوباره با او و این حرفش چنان غرق لذت شد که اجازه نداد تعجب از شنیده شدن حرفش توسط رامی لحظه‌ای ذهنش را درگیر خود کند. لبش لرزید و لبخندی کوتاه لحظه‌ای نمایان سپس محو شد و او زیرلب کلام رامی را تایید کرد.

- نباید هم می‌تونستم.

رامی تک ابرویی بالا انداخته، دست چپش را دور سبد حلقه کرد و با قدم برداشتن به سمت هومن، بی توجه به نگاه خیره‌ی او، حینی که در تلاش بود شیفتگی نگاه عسلی رنگ مرد مقابلش را ندید بگیرد، سیب سرخی برداشت و به بینی‌اش نزدیک کرد، نفسی گرفت و لبخند از عطر سیب سرخ روی لبش جاخوش کرده، با خودش کنار آمد و مطمئن شد باید از او تشکر کند، پس سیب را به سمت هومن گرفت و با همان لبخند گفت:

- می‌تونه جبران شب بیداری و زخم گردنت باشه؟

نگاه منتظرش بین چشمان خیره‌ی هومن چرخید؛ اما او که تماماً محو رامی شده بود حتی نتوانست نگاهی به سیبی که به سمتش گرفته شده بود، بی‌اندازد چه رسد لب به گفتن حرفی باز کند. تنها لبخند رامدخت را از نظر گذراند و با ضعف رفتن دل و جانش، نفسی عمیق و نامحسوس گرفت و ضعف جانش را با حس عطر شیرین رامی بیشتر کرد. همزمان با فرو رفتن آب دهان رامی، گوشه‌ی لبان هومن لرزان کمی بالا رفت و چون به جای اول برگشت، دستش را بالا برد و آهسته سیب را گرفت.

رامی با حس آزاد شدن سیب از دستش، پیش از این که لو بدهد متوجه حس نگاه هومن و حتی نفس عمیقش برای حس عطرش شده، نفس حبس کرده روی پاشنه عقب گرد کرد و پس از این که چند قدمی از هومن دور شد، نفسش را آزاد کرد و پلک محکمی زد. مانده در این که اگر هومن به او علاقه داشت چطور تا دیروز حتی از نگاهش چیزی نمی‌فهمید، نیم رخش را به نگاه خیره‌ی هومن تقدیم کرده، قدم به سمت حوض برداشت و با زدن دستی به آب، قصد کرد به سمت در میله‌ای باغ قدم بردارد و هومن که خیره‌ی او مانده بود، به تصویر لبخند رامی که در ذهنش ثبت شده بود، فکر کرد و لبخندی محو بر لبش نشسته، سیب را آهسته بالا انداخت و با گرفتن دوباره‌اش کوتاه خندید و بی صدا لب زد:

- لبخندت برای جبران کافی بود لبخندم!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت چهاردهم

میم لبخندم را که بر زبان جاری کرد، در خانه برای بار دوم باز شد و این بار ایرج و به دنبالش رازان از خانه خارج شدند. رامی که با شنیدن صدای در توجهش به سمت آن‌ها جلب شده بود، مکثی به قدم‌هایش داد و پس از نگاهی به ایرج که یک نخ سیگار کنج لب گذاشته و با چشمانی جمع شده قصد داشت آن را روشن کند، چشم به رازان دوخت و از برخورد نور خورشید بر صورتش، ابروهایش را به در آغوش کشیدن یکدیگر دعوت کرد.

رازان دستی به شال آبی رنگ و ساده‌اش کشیده، عینک آفتابی را بر چشمانش گذاشت و با نگاهی به هومن که خیره به او، مشغول بازی با سیب بین دستانش بود، به سمت رامی که چند قدمی با ماشین فاصله داشت، قدم برداشت و مقابل او ایستاده، دم عمیقی گرفت و لبخندی نثار چشمان خنثی و بی حس رامی کرد. لب تر کرده، با همان لبخند مهربان، دستش را بالا برد و با کنار زدن طره‌ای از موهای رامی که گوشه‌ی صورتش قرار داشت، ابرو بالا انداخت و آهسته و ملایم گفت:

- مراقب خودت باش!

دست رامی ناخودآگاه بالا رفت و طره‌ی مویش را که رازان کنار زده بود، زیر روسری فرو کرد و در تلاش برای مبارزه با تیزی نور خورشید، گره‌ی اخمش را کمی باز کرد و لبخندی محو بر لب نشانده، سرش را تکان داد و بی صدا لب زد:

- باشه.

لبخند رازان عمق گرفت، برخلاف میل درونش قدمی به سمت ماشین برداشت و در همان حین با کشیدن آهسته‌ی بینی رامی، لب زد و رامی لبخوانی کرد.

- دوست دارم!

رامی تنها دستی به نوک بینی‌اش کشید و اجازه داد لبخندش پررنگ شود. گونه‌اش را از داخل گزید و همزمان با نگاه رازان به ایرج پیش از سوار ماشین شدن، نگاهی به هومن انداخت و چون نگاه او را که می‌چرخید تا سوار ماشین بشود روی خود دید، لبخندش کمرنگ شد و پشت چشمی نازک کرده، نگاه از هومن گرفت و باعث شد او برای مقابله با لبخند، لبانش را بر روی هم فشار دهد و با گفتن "با اجازه" رو به ایرج، پشت فرمان بنشیند.

گذر ماشین از مقابل رامی، باعث شد نگاهش به چشمان ایرج که آن سوی جای خالی ماشین ایستاده بود، دوخته شود. لازم به فکر نبود، به خوبی می‌دانست موضوع صحبت ایرج و رازان خودش بوده و از نگاه ایرج می‌خواند که حرف دارد. آب دهان فرو فرستاده، لبانش را روی هم فشرد و سبد به دست، قدمی به سمت ایرج برداشت و متقابلاً او هم با برداشتن قدمی به سمت رامی، فاصله را کمتر کرد.

نگاه رامی زیر افتاد، دست راستش را از لبه سبد جدا کرد و با عوض کردن جای چند سیب، تک ابرویی بالا انداخت و گفت:

- من باید یه سر به گلی بزنم.

برق چشمان سبز رنگ ایرج زیر آفتاب بیش از پیش شده، سیگار را بین انگشت اشاره و وسط گرفت و با تکان دادن سرش و بیرون فرستادن دود سیگار، اشاره‌ای به در باز باغ کرد و زیرلب گفت:

- ایراد نداره پدر و دختری یه سر بهش بزنیم؟

سوالش باعث تعجب رامی شد، او می‌دانست ایرج چندان اهل سر زدن به افرادی مانند گلی نیست؛ اما با پنهان کردن تعجبش و دریافت حس خوب از سر زدن پدر و دختری که ایرج گفت، لبخندی بر لب نشاند و حینی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان می‌داد، لب زد:

- نه ایرادی نداره...

مکث کوتاهی به کلامش داد و آن حس خوب در وجودش بیش از پیش شده، لبخندش عمق یافت و آهسته‌تر ادامه داد:

- بابا!

ایرج کمی خیره چشمان پر آرامش و براق رامی را نگریست سپس با روی زمین انداختن سیگار، آن را زیر پا له کرد و گلو صاف کرده، دست چپش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو کرد که با این حرکت لبه‌ی پالتوی نازک مشکی که بر تن داشت، کمی عقب رفت. دست راستش را لحظه‌ای پشت کمر رامی قرار داد و او را وادار به قدم برداشتن کرد. نگاهی به سر تا پای او که سر به زیر کنارش قدم می‌زد، انداخت و با صدایی خش دار زیرلب گفت:

- سردت نیست؟

گوشه‌ای از قلب رامی تکان خورده از توجه ایرج، نگاهی به اطراف انداخت و کنار او از در خانه گذشت. سری تکان داد و با نفسی عمیق، آهسته پاسخ داد:

- نه، هوا خوبه.

سپس بازدمش را نامحسوس بیرون فرستاد و ایرج بینی‌اش را بالا کشید، از گوشه‌ی چشم نگاهی به نیم رخ رامی انداخت و نفسی گرفته، سنگ ریزه‌ای را با نوک پوتین‌های مشکی رنگش از مقابل کنار زد و لبخندی محو بر لب نشانده، گفت:

- فهمیدی باهات حرف دارم، زیاد منتظرت نمی‌ذارم.

نگاهش را روی درختان اطرافشان چرخاند، گوشه‌ی راست لبانش کش آمد، لبخندی کمرنگ و یک طرفه کنج لبش جای گرفت و زمزمه کرد:

- بزرگت کردم، بی طاقتی.

رامی که زمزمه‌ی ایرج را شنیده بود، گوشه‌ی لبش را گزید و با نشاندن لبخند روی لبانش مقابله کرد. انتظارش زیاد طولانی نشد و همان طور که منتظر بود، ایرج با مقدمه‌ای که در نظر رامی از اصل مطلب استرس آورتر بود، شروع به صحبت کرد.

- وقتی حرف زدنت رو یاد گرفتی، سختت بود بگی رازان؛ اما بابا از زبونت نمی‌افتاد.

نگاه رامی روی سیب‌های درون سبد چرخید و آب دهان فرو فرستاده، بی‌اختیار چیزی در دلش تکان خورد و احساس راحتی‌اش از بین رفته، از شروعی که ایرج برای صحبتش انتخاب کرده بود، کلافه شد؛ اما ترجیح داد سکوت کند و به آخر صحبت‌های او برسد. ایرج دست دیگرش را مانند دست چپ در جیب شلوار فرو کرد، لبانش را به هم چسبانده، با نشاندن گره‌ای بین ابروهایش، نگاهش را همراه سرش زیر انداخت و گوشه‌ی لبش را گزیده، ادامه داد:

- وقتی زندگیت رو یاد گرفتی، سختت شد بگی بابا؛ اما رازان از زبونت نیفتاد.

لحظه‌ای مکث کرد و در جای خود وسط جاده‌ی خاکی میان درختان دو طرف جاده ایستاد. سر به سمت رامی کج کرد و نگاه منتظر و دلسوز او خیره مانده به چهره‌ی مرد مقابلش، ایرج سری تکان داد و با رها شدن تار مویی روی پیشانی‌اش، نگاهش را به چشمان مشکی رامی دوخت و زیرلب با لحنی محکم و دستوری گفت:

- الان به جایی رسیدی که باید خودت رو یاد بگیری، سختت بشه بگی بابا و رازان؛ اما توجه به نگرانی این دوتا از سرت نیفته.

نگاه رامی بین چشمان جدی و بی ملایمت ایرج چرخید، قدمی به سمتش برداشت و منظور او را تا حدی گرفته، عاجز از قبول کردن درخواست او، سری تکان داد و لب باز کرد حرفی بزند که ایرج ابرو بالا انداخت و دستش را کوتاه بالا برد، رامی را وادار به سکوت کرد و قدمی به سمتش برداشته، لب زیرینش را به دهان کشید و پس از لحظاتی آن را از زیر دندانش رها کرد، آب دهان فرو فرستاد و طبق عادت گلویش را بی صدا و سریع صاف کرد و صدایش با لحنی که نسبت به قبل ملایمت داشت، زمزمه وار به گوش رامی رسید.

- گفتی درک نمی‌کنی و ورهرام رو نمی‌خوای، درکت می‌کنم؛ اما بخوای یا نخوای بعد اسمت فامیلی من اومده.

رامی که با این حرف او کلافگی‌اش شدت یافته بود، نگاهش مضطرب و منتظر بین چشمان ایرج چرخید و همان دم که لب باز کرد بگوید "نه" ایرج پلک محکمی زد و ادامه داد:

- بد هم که باشه باز دختر ایرج ورهرامی، بد هم که باشه کسی که میاد بهت آسیب برسونه به ارتباط خونیمون کاری نداره، به درک تو و خواستن یا نخواستن تو کاری نداره.

صدای عاجز رامی بالاخره بلند شد و ایرج را "بابا" خطاب کرده، مکثی کرد و همین که دهانش برای ادامه دادن حرفش باز شد، دست ایرج آهسته بالا رفت و با انگشت اشاره خطی فرضی بر گونه‌ی او کشیده، لبخند نزد؛ اما گوشه‌ی چشمش چین افتاد و به جای "جانم؟" گفت:

- بابا؟!

رامی که با این حرکت ایرج، کنار کلافگی دچار حسی شیرین و نازآور شده بود، لبانش را کوتاه جمع کرد و با خواهش گفت:

- من نمی‌تونم، من رازان نیستم.

بالاخره ایرج به لبخندش اجازه‌ی نمایان شدن داد، ناتوان از عقب کشیدن دستش، نگاهش را به دنبال انگشت اشاره‌اش که نوازشگرانه روی گونه‌ی رامی می‌چرخید، فرستاد و با همان لحن دستوری گفت:

- باید بتونی رامدخت، باید توی جایگاه خودت بتونی!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت پانزدهم

لحن محکم و دستوری ایرج به رامی فهماند هیچ مخالفتی از جانبش پذیرفته نیست. نمی‌فهمید چه در سر ایرج می‌گذرد، به خود حق می‌داد، حتی بانو که سال‌های سال کنار ایرج زندگی کرده بود از تصمیمات و افکارش سر درنمی‌آورد، چه رسد رامدختی که حتی خودش را از خانواده‌ی این مرد نمی‌دید. نمی‌دید و به همین خاطر تمایل نداشت درگیر کارها و معاملات خانواده‌ی ورهرام شود، باز هم به خود حق می‌داد. رامدخت درگیر نشده مورد حمله قرار گرفته بود، با خود فکر کرد اگر درگیر شود که واویلا!

مقابل نگاه خیره و ناراضی‌اش، ایرج ابرویی بالا انداخت سپس چشم از رامی گرفته، به جلو برگشت و استرس رازان در ذهنش زنده شده، آب دهان فرو فرستاد و حرف آخرش را زد.

- اگه نتونی طاقت نمیاری، اگه نتونی بالاخره یه شب از راه می‌رسه که عزرائیل بهت رحم نمی‌کنه.

ذهن رامی بی‌رحمانه زیر یک ثانیه آن شب شوم را برایش یادآورد شد و او پلک محکمی از تپش‌های سریع قلب دردمندش در آن شب زده، دستش بی‌اختیار بالا رفت و به گردنش کشیده شد. آب دهان فرو فرستاد و دم عمیقی گرفت تا جلوی بالا رفتن ضربان‌های قلبش را بگیرد. ایرج که به خوبی می‌دانست با یادآوردی آن شب چطور حال رامی را بهم ریخته، چشمانش را کمی ریز کرد و در جای خود، پشت به رامی ایستاد و ادامه داد:

- لازمه یکی مراقبت باشه، مراقبت باشه تا هم جونت حفظ بشه هم خیال رازان راحت باشه.

نیم رخش را به راست چرخاند و تقدیم چشمان تازه باز شده‌ی رامی کرد. گونه‌هایش را کمی به داخل جمع کرد، گوشه‌ی چشمش از ارتباط قوی و پر محبت بین رازان و رامی چین خورد و لب زد:

- نه نیار هم واسه خودت هم واسه دل رازان، اون آخر هم واسه من که خودت می‌فهمی چی میگم.

چانه‌ی رامی از شدت ناراحتی و نارضایتی قفل شد. این که این بحث اینطور ذهنش را بهم ریخته بود را از چشم رازان می‌دید، حال به خوبی می‌دانست موضوع بحث ایرج و رازان چه بوده؛ مراقبت از او! از چشم رازان می‌دید، چون از کوتاه آمدن‌ها بین خودشان آگاه بود. ایرج مقابل رازان کوتاه می‌آمد، رازان مقابل رامی، رامی مقابل ایرج! شک نداشت رازان هم با علم به این که رامی نمی‌تواند مقابل ایرج بایستد و روی مخالفتش بماند، این موضوع را با او در میان گذاشته که موفق هم شد، زبان رامی برای مخالفت باز نشد که نشد.

هرچند از طرفی به نگران بودن رازان حق می‌داد، در دل اعتراف کرد که خودش هم مایل نیست بار دیگر آن حادثه تکرار شود؛ اما تمایلی هم به این که کسی قدم به قدم همراهش شود، نداشت. این موضوع برایش چندان مشکل نبود، مشکل اصلی رامی حرف اول ایرج بود؛ این که باید یاد می‌گرفت سختش شود دست ایرج و رازان را بگیرد، سختش شود و به جای پشت رازان ایستادن، کنارش بایستد. هنوز هم قصد واقعی ایرج را نمی‌دانست، باید منتظر می‌ماند تا خود او اولین حرکت را بزند؛ اما برایش قابل حدس بود که با توجه به اتفاقات اخیر، ایرج قصد دارد زمینه‌ی ورود او به کار را فراهم کند، کاری که رامی از آن فراری بود، فراری.

ایرج که متوجه شد رامی غرق افکارش شده، شروع به قدم زدن کرد و در تصمیمی ناگهانی و برای نشنیدن هرگونه مخالفت و حرفی، بحث را عوض کرد.

- دختر گلی هنوز پیداش نشده؟

رامی با این سوال او از دنیای بهم ریخته‌ی افکارش بیرون کشیده شد، نفسش را با ناراحتی محکم بیرون فرستاد و از پشت سر چشم غره‌ای به ایرج رفت که چون دیده نشد چیزی از حرصش کم نکرد. ناچار به دنبال او راه افتاد؛ اما هم‌قدمش نشد. پایش را محکم بر زمین کوبید و با قیافه‌ای درهم زیرلب پاسخ داد:

- نه.

به اجبار پاسخ دادنش که در صدایش کاملاً مشهود بود باعث شد لبخندی که مایل به خنده بود ناخودآگاه روی لبان ایرج جای بگیر که در کسری از ثانیه هم محو شد. سکوت را ترجیح داد مبادا رامی از حرص زیاد، لجبازی کند. برخلاف رامی که تصور می‌کرد حتی اگر لجبازی کند حریف ایرج نمی‌شود؛ او مطمئن نبود بتواند مقابل لجبازی و اصرار رامی سر حرفش بماند، پس سکوت را برگزید و اجازه داد رامی با افکارش درگیر باشد، نه با او!

با وزش نسیم خنکی، رامی سر بلند کرد و همزمان که باد طره‌ای از موهایش را به بازی گرفت، چشمانش را کمی جمع کرد و به خانه‌ی گلی که نزدیکش می‌شدند، خیره شد. نگاهش چرخیده روی نرده‌های چوبی دور محوطه‌ی کوچک خانه، با خروج گلی از خانه و نشستنش روی پله، میان افکار درهمش لبخند محوی زد و بی‌اختیار به سرعت قدم‌هایش افزود؛ اما پیش از این که از کنار ایرج گذر کند، بازویش اسیر دست او شده، لبخندش به یک باره از بین رفت و سر به سمت ایرج چرخاند.

نگاه ایرج چرخیده روی گلی که سینی استیل به دست مشغول گرفتن سنگ ریزه‌هایی از میان حبوبات بود، دم عمیقی گرفت و عقب‌تر از در ورودی، درست پشت درختی که باعث می‌شد مقابل دید گلی نباشند، توقف کرد و با کشیدن پوست گوشه‌ی لبش، نگاهش را به چشمان رامی دوخت و پس از مکثی کوتاه گفت:

- می‌دونی اسم دخترش چیه؟

رامی که هنوز درگیر حرف‌های قبل ایرج بود، بی حس و حال شانه‌ای بالا انداخت و لب زد:

- شیدا، شیدا حاتمی.

این را گفت و بی‌توجه به خیرگی نگاه ایرج، بازویش را از اسارت دست او آزاد کرد و به سمت ورودی خانه‌ی گلی قدم برداشت. آنقدر ذهنش از حرف‌های ایرج بهم ریخته و هنوز اتفاقی نیفتاده، استرس به جانش افتاده بود که فقط پناه بردن به گلی آرامَش می‌کرد. در دل تکرار کرد؛ مثل همیشه، مثل هر وقتی که از خانه و خانواده‌ی ورهرام به گلی پناه می‌برد و او بهتر از هرکس آرامش خاطر را به ذهن و جانش بازمی‌گرداند.

نگاهش خیره به نیم رخ گلی، همین که در نرده‌ای، چوبی و کوتاه خانه را باز کرد، سر گلی بلند شد و نگاهش باعث شد لبخندی تصنعی کنج لب رامی جای بگیرد. گلی لبخند رامی را با لبخندی دندان نما و پر محبت پاسخ داد و نگاهش به چهره ایرج برخورد کرده، اخم کمرنگ او را از نظر گذراند و به نشانه‌ی "سلام" سر تکان داد که متقابلاً پاسخش سر تکان دادنی از جانب ایرج بود.

با نشستن رامی کنارش، رو به سمت او چرخاند و لبخندش پررنگ شده، سینی را روی پایش جا به جا کرد و گفت:

- صبحت بخیر مادر.

رامی که نشستن کنار گلی، چون کودکی که مادرش را یافته و مایل است از ریزترین تا بزرگ‌ترین علت ناراحتی‌اش را بگوید و بغضی که با حضور مادرش بزرگ‌تر می‌شود را بشکند، لبخندش لرزید و سر به زیر انداخته، دم عمیقی گرفت و تمام تلاشش را برای حفظ ظاهرش به کار گرفت و با انرژی تصنعی گفت:

- صبح تو هم بخیر گلی، اومدم کل روز مزاحمت باشم.

حس خوب بودن رامی در وجود گلی جریان گرفت، با همان حس خوب دستش را بلند کرد و شانه‌ی ظریف رامی را فشرده، تک خنده‌ای روی لبش نشست و گفت:

- مزاحم؟ تو تاج سر منی.

رامی با حفظ لبخندش، آب دهانش را محکم و سریع فرو فرستاد و در دل بر سر خود فریاد زد که دلنازک نباشد سپس سبد پر از سیب را روی پله‌ی بالاتر گذاشت و گفت:

- این‌ها رو هم بگیر، هر وقت چیزی لازم داشتی بگو من برات میارم.

با حساسیتی که روی این زن داشت، دست چپش را کوتاه بلند کرد و ابرو بالا انداخته، ادامه داد:

- گلی پا نشی خودت تنها تا شهر بری‌ها، به من بگو با هومن...

نام هومن میان کلامش لحظه‌ای باعث مکثش شد و چون مکثش کمی طولانی شد، نگاه گلی را خیره‌ی خود کرد. گلو صاف کرد و اجازه نداد ذهن درهمش درگیر هومن و حس نگاه و کلامش شود، لب تر و حرفش را عوض کرد.

- به من بگو، خودم و خودت تنها میریم!

گلی لب زیرینش را گزید مبادا خنده‌اش بی‌اختیار او روی لبش بنشیند، نگاهش را زیر انداخت و متوجه ذهن درگیر رامی شده، حرفی نزد تا زمانی که خود رامی شروع به حرف زدن کند؛ اما رامی قصد حرف زدن نداشت، فقط دنبال آرامشِ گلی بود، آرامشی که با بلند کردن سرش و دیدن جای خالی ایرج، شروع به نفوذ به ذهن و جانش کرد.

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت شانزدهم

آرنج دست راستش را به لبه‌ی پنجره تکیه داد، کمی سر خم کرد و عینک آفتابی را بین انگشت اشاره و وسط گرفت و از روی چشمانش برداشت. با شنیدن زمزمه‌ی موسیقی از سمت چپش، آهسته گردن چرخاند و نیم نگاهی به نیم رخ هومن انداخت سپس مسیری را دنبال کرد تا به سیبی که هنوز در دست هومن بود، رسید. بی‌اراده ابروهایش را به یکدیگر نزدیک کرد، رو برگرداند و گوشه‌ی لبش را گزیده، همزمان با سبز شدن چراغ و حرکت کردن ماشین، لب تر کرد و گفت:

- برو محل قرار با یاوری، خودت لازم نیست باشی.

هومن دست راستش را از فرمان جدا کرد، به گردن کشید و با نگاهی به نیم رخ رازان، بدون هیچ حرفی تنها به نشانه‌ی قبولی سر تکان داد و فرمان را به چپ چرخاند. هنوز در همان لحظه که لبخند رامی را دیده بود، جا مانده بود و هنوز درگیر همان حس خوشی بود که نگاه رامی به جانش تزریق کرده و قلبش را لرزانده بود. با یاد عطر شیرین رامی، بی‌اختیار نفس عمیقی کشید که رازان را متوجه خود کرد و او که به اندازه‌ی کافی به هومن مشکوک شده بود و حساسیتش روی خواهرش باعث شدت یافتن این شک می‌شد، نگاه پر تمسخری به سیب درون دست هومن انداخت و لب به طعنه گشود.

- مراقب باش جای ضعف، بالا نیاری.

نگاهش چرخیده روی لبخند پر شیطنتی که کنج لب هومن جای می‌گرفت، تک ابرویی بالا انداخت و با جدیت ادامه داد:

- نه این که عطر هوای ماشین شیرین نیست و با حضور من برات از هر تلخی‌ای تلخ‌تر میشه.

هومن که با یک بار دیدن رامی اول صبح انرژی گرفته و سرحال بود و هیچ چیز حال خوبش را خراب نمی‌کرد، لبخندش را به خنده‌ی بی صدا و کوتاهی تبدیل کرده، سری به بالا و پایین تکان داد و به تأیید حرف رازان زیرلب گفت:

- البته!

رازان چشم غره‌ای به او رفت و ترجیح داد وارد بحث با هومن نشود، پس موبایلش را از روی داشبورد برداشت و با نگاهی به اعلان پیام‌ها، بی‌توجه موبایل را خاموش کرد و با آن روی پایش ضرب گرفت. هومن کمی سرعت را بالا برد و حینی که نگاهش را به سمت آینه بغل می‌چرخاند، بی مقدمه گفت:

- خواب دید یا نه، دیشب چاقو به دست از خونه بیرون زد و گفت پنجره‌ی اتاقش بازه.

نگاه رازان خیره به نیم رخ هومن، متوجه شد منظور هومن رامی است. آب دهانش را نامحسوس فرو فرستاد و گره اخم بین ابروهایش کور شده، استرسی که در دل داشت شدت یافت و هومن ادامه داد.

- گفتم شاید خوب نبسته، باد زده و بازش کرده؛ اما بعیده، به خصوص بعد از اون اتفاق.

این بار صوت نفس عمیق رازان به گوش هومن رسید و باعث شد او نیم نگاهی به رازان بی‌اندازد. لبانش را روی هم فشرده کمی جمع کرد و رازان چانه‌اش قفل شده، گوشه‌ی لبش را محکم گزید و موبایل را در دستش فشرد سپس بینی‌اش را بالا کشید و با تکان دادن سرش زیرلب گفت:

- سپردم بابا راضیش کنه یه نفر مراقبش باشه، با ما که کنار نمیاد.

آب دهان فرو فرستاد، پلک محکمی زد و زمزمه وار طوری که فقط خودش بشنود، ادامه داد:

- حتماً الان از دستم ناراحته.

هومن حینی که فرمان را برای ورود به کوچه‌ی سمت راست می‌چرخاند، از روی دقت و عادت لب بالایش را به دهان کشید سپس با بالا انداخت ابروهایش زیرلب پر اطمینان و دلداری گفت:

- نگران نباش، گفتم لب تر کنی آدمش رو واست جور می‌کنم.

نمی‌توانست نگران نباشد، رازان از بی‌توجهی بانو نسبت به رامی آگاه بود، از طرفی می‌دانست پدرش هم که مراقب رامی باشد، محال است بتواند با بیرون زدن‌های ناگهانی و بی‌خبر رامی، گاهی تنها ماندنش در خانه و لجبازی‌هایش در این موارد کنار بیاید و چشمش را به هر حرکت و قدم او بدوزد. دلش می‌خواست خودش تماماً در اختیار خواهرش باشد؛ اما نمی‌توانست، نه این که کارهای مهم‌تری داشته باشد نه، رامی از خودش هم برایش مهم‌تر بود؛ اما جنگ اعصاب و بحث‌های بعدش و البته اجبارهای پدرش مانع از این می‌شد که خودش مراقب رامی باشد.

ناتوان از کنار زدن نگرانی‌اش، نفسش را محکم بیرون فرستاد و همزمان با توقف ماشین مقابل خانه‌ای بزرگ و ویلایی با نمایی سفید و باغی پر دار و درخت، سر به سمت هومن چرخاند و با جدیت تمام گفت:

- همین امروز برو دنبالش، پیداش کن و یه قرار برای فردا بذار، باید ببینمش.

هومن تکیه به صندلی داد، ابروهایش را بالا انداخت و با کنجکاویِ تصنعی گفت:

- قرار؟!

رازان که متوجه مصنوعی بودن کنجکاوی لحن صدای او نشده بود، نگاهش را زیر انداخت و افکاری در سرش ردیف شده، سر تکان داد و گفت:

- فکر کردی کسی بدون تأیید من می‌تونه به خواهرم نزدیک بشه؟

رازان ندید؛ اما هومن پوزخند محوی بر لب نشاند و پس از لحظاتی نفسی گرفته، گوشه‌ی لبانش را پایین کشید و زیرلب گفت:

- خیلی خب، انجام شده بدون.

با فکر این که بحثشان تمام شده، دستش را به دستگیره گرفت تا پیاده شود؛ اما پیش از باز کردن در ماشین، رازان دست چپش را بالا برد، گوشه‌ی یقه‌ی هومن را گرفت و زمانی که او با تعجب و کنجکاوی سر به سمتش چرخاند، نگاهش را بین چشمان عسلی و خوش رنگ او چرخاند و آهسته با لحنی محکم زمزمه کرد:

- هومن! می‌خوام هربار که من نیستم قدم‌ها و پلک زدن‌ها، اخم‌ها و لبخندها حتی دم‌ها و بازدم‌هاش رو بشمره.

فکر هومن برایش مشخص نبود؛ اما متوجه لبخند کمرنگ هومن شد و خود را به ندیدن زده، کمی سر خم کرد و در نگاه سبز رنگش، خواهشی خاص کنار جدیتش نشست و حرف آخرش را زد.

- می‌خوام کسی که فردا می‌بینمش بدونه دارم جونم رو بهش می‌سپرم و اگه جونم آخ بگه، جونش رو میگیرم.

هومن که تنها خود از افکارش باخبر بود، لبخندش را پررنگ کرد و سری تکان داده، همزمان با پلک زدن تک ابرویی بالا انداخت و زیرلب آهسته و مرموز گفت:

- توی گفتن علاقه‌ی رازان ورهرام به خواهرش براش کم نمی‌ذارم.

رازان کوتاه و ملایم سر تکان داد، کمی خیره چشمان مرموز و براق هومن را نگریست سپس با خیالی که نسبت به چند دقیقه‌ی قبل آسوده‌تر شده بود، یقه‌ی هومن را آزاد کرد و کمی در جای خود جا به جا شده، با نگاهی به مرد کت و شلواری که مقابل در خانه‌ی سمت راستش ایستاده بود، چشمانش را کمی جمع کرد و گفت:

- فقط تا شب فرصت داری، یالا.

هومن نگاه از رازان گرفته، نیم نگاهی به مرد منتظر انداخت و با کشیدن دستگیره، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. نگاهی به انتهای کوچه انداخت، همزمان که در ماشین را با دست چپ می‌بست، دست راستش را به نشانه‌ی "سلام" برای مرد بالا برد سپس عقب گرد کرده، با دستانی فرو رفته در جیب به سمت انتهای کوچه قدم برداشت.

با گذرش از کنار ماشین، مرد جای او روی صندلی راننده کنار رازان نشست و رو به او سلام کرد؛ اما جوابی نگرفت. نگاه رازان از پشت سر به هومن خیره بود و فکرش حول و حوش رامی و اتفاقاتی که اخیراً برایش می‌افتاد، می‌چرخید. رازان ترسیده بود، از این که بلایی بر سر رامی بیاید، ترسیده بود و تا زمانی که کسی پیدا شود و از جانب رامی خیالش را راحت و البته علت ایجاد ترس درونش و اتفاقات اخیر را پیدا کند، این ترسش از بین نمی‌رفت.

مصمم‌تر شده برای یافتن کسی که علت بهم ریختگی در خانواده‌اش شده بود، با سر علامت داد تا مرد ماشین را به حرکت درآورد و خود خیره به هومن مانده بود که او سر به پایین کج کرد و با چرخاندش به عقب، نگاهی به چشمان خیره‌ی رازان انداخت سپس لبخندی مرموز بر لب نشانده، به جلو برگشت و زمانی که ماشین از کنارش با سرعت گذشت و پس از لحظاتی از کوچه خارج شد، موبایل را از جیب شلوار بیرون کشید، وسط کوچه ایستاد و نگاهش به دنبال سیبی که بالا می‌انداخت، بالا رفت و موبایل را به گوشش رساند.

لحظاتی صبر کرد و زمانی که تماس وصل شد، بدون این که منتظر حرفی از جانب شخص پشت خط باشد، لبخندش به تک خنده‌ای تبدیل شد و با گرفتن سیب در دستش، قدم به جلو برداشت و گفت:

- به ناجوری خوش اومدی رفیق!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هفدهم

با توقف ماشین مقابل در مشکی و میله‌ای بزرگ باغ خارج از شهری که توسط درخت‌هایی احاطه شده بود، نگاه میشی رنگ یاوری به نیم رخ بی حس و جدی رازان خیره ماند و پیش از این رسیدن دو مرد ورزیده و مشکی پوش به در، دست در جیب شلوار فرو کرد و کاغذی بیرون کشید، به سمت رازان گرفت و با نگاهی به باز شدن در توسط دو مرد، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- این لیست لوازمه، اگه همه چیز درست پیش بره من میمونم، بهتره پیش شما باشه.

رازان بدون نگاهی به او، دست بلند کرد و با گرفتن برگه و باز کردنش، چشمانش را از زیر عینک آفتابی روی نام لوازم که در برگه لیست شده بودند، چرخاند و زیرلب گفت:

- اگه همه چیز درست پیش بره؟

یاوری که ماشین را به حرکت درآورده بود و وارد باغ می‌شد، نگاهی به رازان انداخت و همین که کنار باقی ماشین‌ها، عقب‌تر از استخر کنار خانه‌ای با نمای آجری توقف کرد، رازان دست به دستگیره گرفت و حین پیاده شدن از ماشین، با نگاهی به چشمان یاوری لب زد:

- همه چیز درست پیش میره.

سپس بی‌توجه به یاوری که هنوز در ماشین نشسته بود، در را بست و بدون چرخاندن نگاهش روی محوطه‌ی اطراف، با کشیدن دستی به مانتوی تنش، قدم‌های محکمش را روی راه سنگ فرشی به جلو برداشت. یاوری به فاصله‌ی چند قدم از او به دنبالش راه افتاد و رازان نگاهش را زیر انداخته، گره‌ای بین ابروهایش نشاند و با گذر از مقابل پله‌های ورودی خانه، به راست چرخید و از کنار دیوار راه گرفته، نگاهی به باغچه‌های سمت چپش انداخت و بدون عجله به سمت پشت خانه حرکت کرد.

برگه را به صورت لوله در دستش چرخاند، با چرخیدن دوباره به سمت راست، قدم‌هایش را آهسته به سمت جلو برداشت و نگاهش چرخیده روی مردی که به فاصله‌ی بیست قدمی‌اش دست در جیب ایستاده، سر به سمت آسمان گرفته و دود سیگارش را بیرون می‌داد، لب زیرینش را تر کرد و عقب‌تر از مرد که با نزدیک شدنش متوجه او شده بود، توقف کرد و سر به سمت راست چرخانده، آب دهان فرو فرستاد و گره‌ی بین ابروهایش را باز کرد.

سرش را کمی بالا گرفت و صاف و سینه جلو داده، با جدیتی که همیشه در رفتار و حالات خود داشت، قدم روی اولین پله گذاشت و شش پله را پایین رفت سپس انگشت اشاره را از دور برگه‌ی لوله شده باز کرد، در چوبی زیرزمین را آهسته هول داد و سرش کمی کج شده، با قدمی به سمت جلو تک پله‌ی مقابل ورودی را پایین رفت و دستش بالا رفته، عینک آفتابی را با ملایمت از روی چشمانش برداشت.

بی‌توجه به سنگینی نگاه افراد حاضر در سالن زیرزمین، با خونسردی عینک را جمع کرد سپس نگاهش را بالا کشید و مستقیماً به مرد میانسالی که پشت میز چوبی قهوه‌ای رنگی آن سوی سالن درست مقابل ورودی و در رأس تمامی میزهای گرد اطراف نشسته بود و حینی که انگشت اشاره‌اش را دور لبه‌ی لیوان می‌کشید، با نگاهی ریز شده او را برانداز می‌کرد، چشم دوخت. چرخش انگشت مرد روی لبه‌ی لیوان متوقف شد و مرد جوان و گندمگونی که سمت راستش نشسته بود، آهسته خود را جلو کشید و خیره به رازان لب تر کرد و با لحنی پر تمسخر زمزمه کرد:

- این عروسک کوچولو طرف معامله هست؟!

مرد بدون این که نگاه از رازان بگیرد، لبخندی کمرنگ و یک طرفه بر لب نشاند، سرش را کوتاه کج کرد و رازان را به نشستن دعوت کرد. رازان برای لحظاتی تنها خیره به چشمان قهوه‌ای رنگ مرد ماند سپس لبخندی محو بر لب نشانده، بی‌توجه به نگاه افراد حاضر و نشسته دور میزها که همگی خیره به تک دختر جمعشان بودند، آهسته به مرد میانسال مدنظرش نزدیک شد. تک صندلی مقابل مرد در آن سوی میز را با پا کنار زد، مقابل میز ایستاد و با زیر انداختن نگاهش، برگه و عینک آفتابی را روی میز گذاشت.

مرد آهسته تکیه از صندلی گرفت، ابروهایش را بالا برد که با این حرکت خطوطی روی پیشانی روشنش نقش انداختند. آرنج‌هایش را به میز تکیه داد و با قفل کردن دستانش در هم، گونه‌هایش را در دهان جمع کرد و با همان لبخند کمرنگ گفت:

- انتظار خود ایرج رو می‌کشیدم یا حداقل...

نگاه خندانش برای بار دوم رازان را براندازد کرد و رازان که منظور او را به خوبی متوجه شد، لبخندش را پررنگ کرد، کف دستانش را به میز تکیه داد و لذت برده از خنکای چوب میز، کمی رو به جلو خم شد و چشمانش را ریز کرده، صدایش را آهسته و به ظاهر طوری که کسی نشنود به گوش مرد رساند.

- پدرم به هوش آدم‌ها بیشتر از جنسیتشون اعتماد می‌کنه.

خنده‌ی نگاه مرد که از بین رفت، رازان تک ابرویی بالا انداخت، زیر چشمی نگاهی به مرد جوانی که کنار دست مرد نشسته بود، انداخت و لبخندش عمق یافته، با نگاهی تیز و براق ادامه داد.

- و این دید، موفقیت هر آدمی رو تغییر میده.

مرد برخلاف حرص نشسته در چشمان مرد جوان کنارش، لبخندی بر لب نشاند و با تکان دادن سرش زیرلب گفت:

- اما درنهایت با دو دید متفاوت، دو طرف یه میز نشستیم.

رازان لبانش را کوتاه جمع کرد، سری تکان داد و صاف ایستاده، میز را آهسته دور زد و پشت سر مرد توقف کرده، دست راستش را پشت صندلی و دست چپ را لبه‌ی میز گذاشت، کمی رو به مرد خم شد و آهسته گفت:

- طرف معامله‌ای که هم سطحت نباشه یا مقابلت زانو زده یا بالای سرت ایستاده.

یاوری با این حرف رازان، دست در جیب کت کرد و خودکاری بیرون کشیده، رو به میز خم شد و آن را همراه برگه‌هایی مقابل مرد روی میز گذاشت. رازان لبخندش را یک طرفه کش داد، انگشت اشاره‌اش را روی برگه‌های مقابل مرد به حرکت درآورد و روی نام "ایرج ورهرام" مکث کرد، ضربه‌ای روی نامش زد و نگاهش چرخیده روی موهای جوگندمی مرد که با فشردن دندان‌هایش روی هم سعی داشت حرفی نزند، گوشه‌ی لبش را گزید و کنار گوش مرد زمزمه کرد:

- از زیر سایه‌ی رازان ورهرام بودن، پشیمون نمیشید آقای نریمانی.

سرش را کمی کج کرد و غرق لذت شده از سکوت مرد که خودش و حرف‌هایش باعثش بود، خودکاری که یاوری روی میز گذاشته بود را به سمت مرد کشید و با لحنی دستوری ادامه داد:

- امضا کنید!

زیر نگاه سنگین افراد حاضر در سالن زیرزمین که با چراغ‌های روی دیوارهای تیره و آجری روشن بود، خودکار در دست نریمانی تکان خورد و امضایی که پای برگه نشست، لبخند رازان را عمیق‌تر و چشمانش را براق و پر از موفقیت کرد. همزمان با جدا شدن نوک خودکار از برگه، در زیرزمین دیگری که در دورترین نقطه از زیرزمین آن باغ، در محله‌ای سوت و کور و قدیمی قرار داشت، نوک خودکار از برگه‌ی سفیدی که پر از خط و خطوط درهم بود، جدا شد و از دست دختری جوان روی میز فلزی و استیل افتاد.

چشمان نسبتاً درشت، خسته و قهوه‌ای سوخته‌ی دختر بالا کشیده شد و چون صوت قدم‌هایی را از سمت راست شنیده بود، سر به همان سمت چرخاند و منتظر ورود شخصی به راهرویی که در آن قرار داشت، شد. دستانش را که کمی خشک و زبر شده بودند به لبه‌ی میز گرفت و خود را همراه صندلی از میز فاصله داد، روی پاهایش ایستاد و با نگاهی به انتهای تاریک سمت چپ راهروی باریکی که توسط تک چراغی روشن بود، به سمت راست چرخید و دست چپش را تکیه داده به دیوار سفید راهرو که کنده کاری‌ها و خط‌های نامنظمی رویش خودنمایی می‌کرد، لبان برجسته و پوسته- پوسته شده‌اش را روی هم فشرد.

پس از لحظاتی؛ قامت مردانه و آشنایی بالای پله‌ها و ابتدای راهرو ظاهر شد و دختر نفسش را محکم بیرون فرستاده، تکیه‌ی دستش را از دیوار راهرو گرفت و پشت دستش را به بینی کشیده و استخوانی‌اش کشید، یک تای ابروهای کشیده و دخترانه‌اش را که مرتب نشده بودند، بالا انداخت و به میز تکیه داده، پاشنه‌ی چکمه‌های مشکی و ساق کوتاهش را بر زمین کوبید، دست به سینه شد و با نزدیک شدن مرد که خیره به او مانده بود، صدای خش دارش را بلند کرد.

- چه عجب داش هومن!

با توقف هومن مقابلش، پوزخندی بر لب نشاند و دم عمیقی گرفته، دست راستش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو کرد، یقه‌ی پیرهن دکمه دار و مشکی رنگی که بر تن ظریفش پوشانده بود را با حالت لاتی کشید و ادامه داد:

- چِشَم روشن، صفا آوردی مشتی.

هومن از لحن او سرش را کوتاه و متأسف تکان داد، انگشت اشاره‌اش را کمی محکم بر شقیقه‌ی دختر کوبید و با هول دادن سر او، بی‌توجه به پس زده شدن محکم دستش، ملایم و آهسته پرسید:

- تنهاست هیلا؟

هیلا سر به نشانه‌ی مثبت تکان داد و هومن ضربه‌ی آهسته‌ای به بازوی بی‌نهایت لاغر او زد و قدم به سمت انتهای راهرو برداشت که هیلا با کشیدن زبان بر لب زیرینش، دستش را به گردن کشیده‌اش رساند و حینی که پشت گردنش را می‌خاراند، خطاب به هومن کمی بلند گفت:

- طولش نده تو رو جدت، یاسر بو ببره این طرف‌ها پیدات شده، شصت تیر میاد حال من رو میگیره.

هومن انتهای راهرو بالای راه پله ایستاد و نگاهش چرخیده در فضای باریک و نیمه تاریک راه پله، با یاد یاسر که صاحب مکان بود و با او مشکل داشت، کمی مکث کرد سپس با پایین رفتن از اولین پله، صدایش را بلند کرد و گفت:

- جیگرش رو نداره.

پس از زدن این حرف از مقابل چشمان هیلا محو شد و او کلافه و بی‌حوصله از دردسرهای صاحب مکان، به سمت میز برگشت و با چک کردن عقربه‌ی ساعت مچی مشکی رنگ اسپرتش که به ده نزدیک می‌شد، خودکار را برداشت و نام هومن را روی کاغذ نوشت سپس آن چه را که جرئت ادا کردنش را مقابل خود هومن نداشت با حرص بر زبان جاری کرد.

- نیم رخ فیثاغورس!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هجدهم

از آخرین پله که پایین رفت، دستانش را در جیب شلوار فرو کرد و گوش‌هایش درگیر شنیدن صوت کوبش مشت‌هایی محکم بر کیسه بوکس شده، نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و قدم به جلو برداشت. پنجره‌های باریکی که نزدیک به سقف قرار داشتند، نور خورشید را از خود عبور داده و وسط سالن را روشن کرده؛ اما گوشه‌های سالن مربعی شکل در حالتی نیمه روشن فرو رفته بودند.

هومن از کنار ستون مربعی و پر از کنده کاری گذشت و درست وسط سالن ایستاده، سر به سمت راست سالن چرخاند و نگاهش را به مردی با اندام ورزیده و ورزشی که پشت به او، مشت‌های محکم و نیرومندش را به کیسه بوکس قرمز رنگ می‌کوفت، دوخت. قدمی به سمت مرد برداشت، کنار صوت ضربات مشت مرد، صوت نفس‌های سریعش را شنید و همزمان با لغزش قطرات عرق روی پیشانی، شقیقه و بدن مرد، چشمانش را کمی ریز شده به گرمکن مشکی رنگ و تقریباً کهنه‌ای که روی زمین کنار مرد افتاده بود، دوخت و پس از لحظاتی صدایش در سالن خالی پیچید.

- به رازان ورهرام گفتم پیدا کردنت رو انجام شده بدونه.

آب دهان فرو فرستاد و متوجه شدت یافتن ضربات مرد پس از شنیدن نام "رازان ورهرام" شده، گوشه‌ی لبش را گزید و ادامه داد:

- اما انگار الان باید به تو بگم، انجام شد!

لحظه‌ای مکث کرد سپس لب باز کرد حرف دیگری بزند؛ اما ناتوان ماند و قدم دیگری به جلو برداشته، دم عمیقی گرفت و با خم شدن به راست، از روی صندلی فلزی کنار ستون، بطری آبی برداشت و خیره به مرد گفت:

- بیست ساله دردی که می‌کشی رو با همه وجودم حس کردم داداش؛ اما...

سر به زیر انداخت، لب بالایش را زیر دندان گزید و با تکان دادن سرش، صدایش را میان صوت کوبش‌های مشت مرد به کیسه به بوکس به گوش او رساند.

- تا همین یه ساعت پیش مطمئن بودم؛ اما وقتی گفت واسه فردا قرار بذارم دو دل شدم، دو دل شدم واسه آخرین بار میگم بیا و یه بار دیگه بهش فکر کن!

قطره‌ی عرق از روی گردن مرد لغزید و از زیر رکابی جذب مشکی که بر تن داشت، گذشت و به اواسط کمرش رسید. مشت سرخ شده‌اش را با تمام قدرت به کیسه بوکس کوبید و بی‌توجه به سوزش بریدگی بالای ابرویش، گره‌ای کور میان ابروهایش نشاند و صدای هومن را شنید.

- محاله بذاری رامی آخ بگه؛ اما تهدیدش دنبالته، سایه به سایه.

نگاه هومن چرخیده روی موهای خیس از عرق و کوتاه مرد، بطری آب را در دستش چرخاند و با تکان دادن سرش بلندتر ادامه داد:

- واسه یکی مثل ایرج کاری نداره که خونت رو بریزه.

پایش را جلو کشید و در پنج قدمی مرد ایستاده، در بطری را باز کرد و با کشیدن پوست لبش، نفسی گرفت و گفت:

- قبلاً بهت گفتم...

انتظارش را نداشت؛ اما مرد کاملاً ناگهانی دست از مشت زدن به کیسه بوکس برداشت، پشت به هومن ایستاده، بند مشکی رنگی که دور دستش بسته بود را باز کرد سپس به عقب برگشته، نگاه وحشی، سرخ و مشکی رنگش را به چشمان عسلی رنگ هومن دوخت، چانه‌اش را محکم تکان داد و نفس زنان قدمی به سمت او برداشته، لبان نسبتاً برجسته‌اش را تکان داد و با صدایی گرفته و خش دار؛ اما محکم و بی ملایمت گفت:

- قبلاً هرچی گفتی بهت جواب پس دادم و اول هر حرف گفتم یادت نره، واسه همین که دقیقه نود نگی بکشم کنار چون اهل کنار کشیدن نیستم.

بندی که از دور دستش باز کرده بود را در مشتش جمع کرد، خم شد و با چنگ زدن گرمکنش از روی زمین، ادامه داد:

- ولی انگار یادت رفته و باید یادت بیارم.

مقابل هومن ایستاد، یقه‌ی گرمکن را در مشت سرخش فشرد و حدقه‌ی چشمانش را کمی درشت کرد، پلک لرزانی زد و با لبانی بهم چسبیده غرید:

- یه عمر تلو خوردن کف این خیابون‌ها بهم فهموند ترسناک‌تر از مرگ، زندگیه.

آب دهانش را از گلوی خشک شده‌اش فرو برد، ابروهایش را بالا انداخت و زیرلب گفت:

- ژانر زندگی من هم فراوحشته تو هم شاهد هر سکانسش، پس من رو از مرگ نترسون.

نگاهش خیره به چرخش چشمان هومن بین چشمانش، قدمی دیگر به سمت او برداشت و با لحنی مرموز، وحشی و عصبی گفت:

- جون کندن دیدم، لب جوب خوابیدن دیدم، کشیدن از نوع درد و موادش رو باهم دیدم؛ اما یه عقده روی دلم، یه آتیش که وجود منِ پنج ساله رو تا همین سن سوزوند، یه انگیزه، یه عشق، یه دختر...

مکثی به حرفش داد و صدایش را به نشانه‌ی تأکید کمی بلند کرد.

- یه دختر باعث شد خودم رو تا اینجا بکشونم و این زندگی رو بگذرونم.

مکث کوتاهی کرد، صوت گریه‌ی نوزادی در سرش پیچید و همان آتش دلش را برای بار هزارم سوزانده، با نشستن نم اشک در چشمان وحشی و سرخش با لرزشی خاص زمزمه کرد:

- من خیلی وقته مرد این زندگی شدم، درست از پنج سالگی.

هومن پلک محکمی زد، سر به زیر انداخت و او با تکان دادن محکم چانه‌اش از پیچیدن دوباره‌ی گریه‌ی نوزاد در سرش، چهره‌اش لحظه‌ای درهم شد و دردی در وجودش پیچیده، پوست لبش را محکم کشید و بی‌توجه به زخم شدنش، محکم و بدون لرزش گفت:

- من تموم ترس‌هام رو لای چوب سوزوندم تا زمستون‌های این زندگی رو تحمل کنم، تا برسه امروزی که بیای و بگی بعد این همه سوز و سرما به بهارت رسیدی.

مشتش محکم شده دور یقه‌ی گرمکن، دستش را بالا برد و انگشت اشاره‌اش را زیر چانه‌ی هومن قرار داد، او را وادار کرد خیره‌ی چشمانش شود سپس کمی سر خم کرد و با جدیت زیرلب گفت:

- من رو از کسی که زندگیم رو انقدر تلخ و ترسناک کارگردانی کرد، نترسون.

دستش کمی پایین رفته، ضربه‌ی ملایمی به تخت سینه‌ی هومن وارد کرد و ادامه داد:

- من رو از ریخته شدن خونم بخاطر کسی که بیست ساله منتظرشم نترسون.

هومن پشیمان و نادم سر بلند کرد و چشم بین چشمان او چرخاند؛ اما پیش از این که حرفی بزند، بطری از دستش کشیده شد، تنش کنار زده شد و مرد از کنار او گذر کرده گفت:

- اگه نیستی و خیال کردی کنار می‌کشم برو بهش بگو من کیم، بگو بازی دستمه، بگو کسی که به قصد عذاب بیشتر زنده به گورش کردین سر از خاک بیرون آورده.

دست‌هایش را در آستین‌های گرمکن فرو کرد، سنگینی نگاه هومن را که به سمتش چرخیده بود روی خود حس کرد؛ اما بی‌توجه به سمت راه پله قدم برداشت و مطمئن ادامه داد:

- اگه هستی به خواهر ناتنی رامدخت خبر بده، فردا شب رأس ساعت یازده مهمون ویژه‌ی مبارزم باشه.

همزمان که هومن لب باز کرد نامش را صدا کند، پا روی اولین پله گذاشت و حینی که آن‌ها را دوتا یکی بالا می‌رفت، بی‌توجه به پیچیده شدن صوت پرت شدن صندلی در سالن توسط هومن عصبی و پشیمان، لبان خشک شده‌اش را باز کرد و زمزمه وار گفت:

- من پشت صحنه زندگی همتون رو دیدم.

نفس گرفته، بطری را کمی در مشت خود فشرد و با لحنی محکم لب زد:

- من؛ بامداد برزگر!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت نوزدهم

لبان ماتیک صورتی خورده‌اش را از روی دقت در دهان جمع کرد، پشت به خانم رحمتی؛ زنی که عصر برای نظافت آمده و شام درست کرده بود، دست دراز کرد و از بین ظروف سمت راستش، بشقابی سفید و بی نقش و نگار برداشت و از برنج پر کرد سپس آن را گوشه‌ی سینی سفید و مستطیلی گذاشته، ظرف گرد دیگری برداشت و یک سیج جوجه در آن خالی کرد. کمی برنج زعفرانی روی برنج سفید ریخت و ظرف گرد را همراه لیوان پر شده از لیموناد در سینی گذاشت.

آستین‌های بلند بافت نازک قهوه‌ای رنگش را کمی بالا داد، لبانش را روی هم فشرد و آهسته سینی را با دو دست از روی میز بلند کرد که صدای خانم رحمتی به گوشش رسید.

- خانم غذا رو اتاقتون می‌خورید؟ می‌گفتید من حاضر می‌کردم.

رامی پشت چشمی نازک کرد، سری برای او تکان داد و پاسخی نداد، به سمت درگاه آشپزخانه حرکت کرد و قدم‌های کوتاهی به سمت راه پله برداشت؛ اما یک پله را هم بالا نرفت که از کمر رو به عقب کمی خم شد، نگاهی به خانم رحمتی که مشغول آماده کردن ظرف‌های سالاد شده بود، انداخت و عقب گرد کرد، روی پنجه‌ی پا به سمت در خانه حرکت کرد و بی سر و صدا آن را به سختی و با کمک آرنج باز کرد.

پس از پوشیدن صندل‌های مشکی رنگش آهسته از خانه بیرون زد و در را روی هم گذاشت. نسیم خنکی وزید و موهای باز و موج دارش را به بازی گرفت. با دقت از پله‌ها پایین رفت سپس به سرعت قدم‌هایش افزود تا زودتر به اتاقک انتهای باغ که متعلق به باغبان خانه، حنیف بود، برسد. از کنار حوض گذشت و با قدم نهادن در راه کوتاه سنگ فرشی از بین علف‌های کوتاه گذشت و مقابل در فلزی اتاقک، زیر نور تک چراغ بالای در ایستاد.

ناچار با نوک صندل به در ضربه وارد کرد و لبخندی کمرنگ بر لب نشانده، منتظر ماند تا حنیف در را به رویش باز کند. طولی نکشید که در فلزی توسط حنیف باز شد و همین که چشمان عسلی رنگش به چشمان مشکی و پر محبت رامی برخورد کرد، در را کاملاً باز کرد و تن لاغرش را کناری کشیده، سر به زیر انداخت و لب باز کرد حرفی بزند که رامی با عمق دادن به لبخندش چون دیگر نمی‌توانست وزن سینی را تحمل کند، پیش دستی کرد و با روی خوش گفت:

- شب بخیر بابا حنیف، زود این سینی رو از دستم بگیر الانه که بیفته.

حنیف که می‌دانست علت آمدن رامی با سینی غذای مورد علاقه‌اش به اتاقک چه است، لبخندی بر لب نشاند و حین گرفتن سینی گفت:

- لازم نبود دخترم، یه چیزی بود می‌خوردم.

رامی دست راستش را در جیب پشت شلوار یخی رنگش فرو کرد، قدمی به عقب برداشت و با افزودن رنگ بازیگوشی به لبخند و نگاهش گفت:

- فکر کن غذای مورد علاقت جلوی من باشه و بدون این که بدونم بهت رسیده از گلوم پایین بره.

کمی رو به جلو خم شد، ابروهایش را بالا فرستاد و با لحنی آهسته و پر محبت گفت:

- محاله.

سپس کوتاه و پر ناز خندید، به عقب برگشت و مقابل چشمان حنیف که با لبخندی محو او بود، حوض را دور زد و با دو به سمت در خانه دوید. در ذهنش این عادت رامدخت را مرور کرد و به یاد آورد که از سیزده سالگی، وقتی که متوجه شد علایق او چیست، هرگاه به دستش می‌رسید، برایش می‌برد و اظهار داشت اگر او نخورد از گلویش پایین نمی‌رود. رامی وارد خانه شد و حنیف همان کنار در ایستاده، دنباله‌ی محبت و توجه رامی را گرفته به کودکی‌اش رسید و به یاد آورد که چطور امکانات خود را در اختیار دیگر کودکان روستا قرار می‌داد، می‌بخشید، به کودکانی که به هر دلیلی نمی‌توانستند درس بخوانند حداقل خواندن و نوشتن یاد می‌داد و از همان سن کم مهر و محبتش را نثار کوچک و بزرگ کرد.

سرش را کمی بالا گرفت، نگاهش را روی ستارگان نشسته در آسمان شب چرخاند و لبخندش کش آمده، زیرلب گفت:

- شما هم دیدی با چه قلبی بزرگ شد آقا؟

بی‌اختیار با نقش بستن چهره‌ی مردانه‌ای در خاطرش، آهی کشید و سر به زیر انداخت. دست چپش را از زیر سینی جدا کرد و حینی که در اتاقک را می‌بست، لب زد:

- خدا رحمتت کنه بهادرخان.

در خانه که توسط رامی بسته شد، بانو مقابل راه پله ایستاد و نگاهش بین چشمان براق رامی چرخیده، قدمی به سمت سالن غذاخوری برداشت و خطاب به او با صدایی آهسته گفت:

- می‌گفتی خانم رحمتی می‌برد.

رامی آب دهان فرو فرستاد، دم عمیقی گرفت و آستین‌های بافت را پایین کشیده، به دنبال بانو وارد سالن غذاخوری شد و چون او آرام و ملایم حرف زده بود متقابلاً ملایمت و آهسته پاسخ گرفت.

- زیاد طول نکشید.

بانو نیم نگاهی به چهره‌ی او انداخت و سمت چپ ایرج که آرنج‌های دستانش را به میز تکیه داده و کف دستانش را به صورت می‌کشید، نشست و رامی طبق عادت از جای خالی رازان که سمت راست ایرج و مقابل بانو بود، گذشت و صندلی کنار صندلی خالی رازان را بیرون کشید و نشست. ایرج دستانش را درهم قفل کرده به گونه‌ی چپش تکیه داد و نگاهش خیره به رامی، پس از لحظاتی سکوت زیرلب گفت:

- شب هوای اینجا هنوز سرده، میری بیرون سرت رو بپوشون سرما نخوری.

همزمان با رامی که به نشانه‌ی قبولی سر تکان داد، در خانه باز و رازان وارد شد. کفش‌هایش را کنار در از پا درآورد، رو به خانم رحمتی که دست به درگاه آشپزخانه گرفت و "سلام" گفت، سرش را با لبخند تکان داد و با نگاهی به سالن غذاخوری قصد کرد از پله‌ها بالا برود که چون متوجه حضور اعضای خانواده در سالن شد، به سمت آن‌ها رفت و دست به کمر وسط درگاه ایستاده، ابرو بالا فرستاد و گفت:

- بی معرفت که میگن شماها هستین‌ها!

بانو لبخندی بر لب نشاند، رامی سر به سمت رازان چرخاند و خیره‌اش شد و ایرج خنثی و در ظاهر بدون هیچ حسی، قاشق را زیر برنج زد و آهسته گفت:

- زود خودت رو نرسونی بهت نمی‌رسه.

پس از این حرف، نگاهش را به چشمان رامی دوخت و لبخندی محو بر لب نشانده، ادامه داد:

- غذات رو بخور رامی!

نگاه رازان چون طرح لبخند روی لبش خندان شد و بین ایرج و رامی چرخید سپس به سمت میز قدم برداشت و صندلی‌اش را بیرون کشیده، روی آن نشست و با ابرو بالا انداختنی رو به بانو، بازیگوش و به ظاهر مشکوک گفت:

- خواب نمی‌بینم؟ این جو آروم توی خونه بین ما برقراره؟

بانو سری تکان داد و با خنده‌ای کوتاه لب زد:

- لوس نشو رازان!

ایرج لبخند محوش را حفظ کرد، نگاهش را به دنبال دست رازان که به قصد نوازش به سمت شانه‌ی رامی می‌رفت، فرستاد و برخلاف او که لبخندش عمق گرفت، خنده‌ی بانو به آرامی از بین رفت. نوازش دست رازان باعث لبخند رامی شد و او هم مانند رازان این جو آرام به مزاجش خوش آمده، نگاهی مهربان و خندان به ایرج انداخت و رازان به سمت او خم شده، دست دیگرش را به بازوی او رساند و همزمان با نوازش بازویش، لبانش را به شانه‌ی ظریف رامی رساند.

عجیب بود که پس از مدت‌ها میانشان آرامش برپا شده بود، شاید هم در ظاهر آرامش بود؛ اما برای رامی و رازان که هردو به نوعی محتاج زندگی آرام و به دور از بحث و تشنج بودند، ظاهری یا باطنی بودن این آرامش فرقی نداشت. شاید این احتیاجشان به چشم ایرج و بانو هم آمد که ایرج حرفی از معامله و کار نزد و بانو لب به کنایه باز نکرد. در ظاهر شاید با یکدیگر تفاوت داشتند؛ اما نیاز رامی و رازان مشترک بود، خانواده!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت بیستم

براش لاک قرمز رنگش را آهسته و با ظرافت روی آخرین ناخن بی رنگش کشید و بی‌اختیار نفسی گرفته، رایحه‌ی لاک را به ریه‌هایش کشید و چون برایش خوشایند بود، لبخند کمرنگی روی لبانش نشاند. براش را در لاک فرو کرد و آن را روی عسلی کنار تخت قرار داد. دستانش را بالا برد، نفسش رو رو به ناخن‌هایش بیرون فرستاد که با شنیدن صدایی از طبقه‌ی پایین، تک ابرویی بالا انداخت و نگاهش بی‌اختیار رنگ اضطراب گرفته به سمت ساعت روی میز عسلی چرخید.

نگاهش نزدیک شدن عقربه‌ی ساعت را به نیمه شب دنبال کرد و استرس در دلش نشسته، پاهایش را به زمین رساند و از روی تخت برخاست. آب دهان فرو فرستاد، کمی گردن کشید و خود را به پنجره نزدیک شد. دست راستش را بلند کرد، در دل خدا را صدا زد و آهسته پنجره را باز کرد. نسیمی که درحال وزیدن بود، موهایش را به عقب راند و رامی قدمی به جلو برداشته، زیر پنجره را نگریست و چون چیزی ندید، کمی بالا تنه‌اش را از پنجره بیرون کشید و گوش تیز کرد.

پس از لحظاتی با تشخیص صدای رازان که درحال صحبت با کسی بود، خیالش آسوده شد و نفسش را بیرون فرستاد. استرس دلش به یک باره از بین رفت و به داخل برگشت و پنجره را بست. پرده را کشید، به سمت تخت قدم برداشت و دوباره خود را روی تخت رها کرد. بخشی از وجودش قصد کرد ناله کند که حال شبانه با هر صدا باید خوف به دلش بیفتد؛ اما رامی فراری از زمین دادن به هر فکری که او را یاد آن شب حادثه می‌انداخت، گلویش را صاف کرد و لبانش را روی هم فشرد.

شک داشت؛ اما آهسته دستی به ناخن‌هایش کشید و چون رنگشان ثابت ماند، از خشک شدن لاک بر روی ناخن‌هایش مطمئن شد. نگاهش را از آینه‌ی مقابل تخت به چشمان خود دوخت. صوت جیرجیرک‌های باغ به گوشش می‌رسید و در ذهنش هیچ فکری بالا و پایین نمی‌شد. این برایش خوشایند بود؛ اما این که خوابش نمی‌برد کلافه‌اش می‌کرد.

نفسش را محکم بیرون فرستاد و قصد کرد پتو را بر روی خود بی‌اندازد که صدای قدم‌هایی و بعد صوت ضربات آهسته‌ای به در اتاقش باعث شد تک ابرویی بالا بی‌اندازد و "بفرمائید" بگوید. دستگیره‌ی در اتاق توسط رازان پایین رفت، نگاه سبز رنگش بالا کشیده و به رامی خیره شد، لبخندی روی لبان برجسته‌اش نشست و زیرلب گفت:

- تو هم خوابت نمی‌بره؟

رامی حینی که به تاج تخت تکیه می‌داد، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و پرسید:

- با کی حرف می‌زدی؟

رازان پس از بستن در اتاق، به سمت تخت قدم برداشت و لبخند به لب کنار رامی نشست. پتو را روی پاهایش انداخت، شانه به شانه‌ی رامی به تاج تخت تکیه داد و نگاهش را بالا کشیده، خیره به او با همان لبخند بازیگوش لب زد:

- هومن!

نام "هومن" را بر زبان آورد و لبخندش به تک خنده‌ای بی صدا مبدل شده، رامی با نشاندن خنده روی لبانش مبارزه کرد و بخشی از ساق دست رازان را بین ناخن‌هایش گرفت و گفت:

- به چی می‌خندی رازان؟

رازان اخمی تصنعی بین ابروهایش نشاند، دستش را عقب کشید و طره‌ای از موهایش را پشت گوش زده، خیره به رامی با لحنی بامزه زمزمه کرد:

- واضح نیست به چی می‌خندم؟

رامی لبانش را کمی جمع کرد مبادا خنده‌اش آشکار شود سپس رویش را برگرداند بلکه رازان دیگر حرفی از هومن نزند؛ اما رازان که انگار قصد داشت بحث را ادامه دار کند، ضربه‌ی آهسته‌ای به بازوی رامی زد و گفت:

- تو برداشتی یه سیب به این پسر دادی که صبح انقدر غرق رویا بود؟

پشت چشمی نازک کرد، لبخند هومن و بازی کردنش با سیب را به خاطر آورد و لب گزیده جهت جلوگیری از خنده، آب دهان فرو فرستاد و حینی که نگاهش را در اتاق نیمه تاریک که توسط چراغ‌های پایه بلند باغ روشن بود، می‌چرخاند، گفت:

- از ترس جونم گفتم نیاد، یاوری من رو برسونه سر معامله.

رامی در نهایت به خنده افتاد، نگاهش را به چشمان رازان دوخت و سرش را به بالش رسانده، زیرلب با یاد هومن گفت:

- ببخشید که نمی‌تونم از شدت دلبر بودنم کم کنم!

رازان قیافه‌ای متعجب و شیرین گرفت، این بار او بخشی از بازوی رامی را بین ناخن‌هایش گرفت؛ اما چون دلش نیامد، فشار نداد و سرش را به دستش تکیه داده، لبخندش را از خنده و اخم ترکیب شده‌ی رامی کش داد و گفت:

- فکر کرده من نمی‌فهمم، نمی‌دونه من انقدر عاشق خواهر کوچولوم هستم که هرکی دوستش داشته باشه، بی حرف و نگاه متوجه میشم.

خنده‌ی رامی به لبخند رسید، نفس عمیقی کشید و با نقش بستن تصویر چشمان عسلی رنگ هومن در ذهنش، آب دهان فرو فرستاد و دستانش را روی شکم قفل کرده، لب زیرینش را تر کرد و با صدایی آهسته گفت:

- بهش حسی ندارم.

حرکات نوازشگرانه دست رازان را روی موهایش حس کرد و از سکوت او متشکر شده، سرش را کمی به شانه‌ی رازان نزدیک کرد و با خودش و افکارش کنار آمده ادامه داد:

- اما انقدر خواهر بزرگه رو دوستش دارم که بخاطر از بین رفتن نگرانیش راضی به داشتن سایه بشم.

نوازش دست رازان بین موهای رامی به آرامی متوقف شد و پس از لحظاتی انگشت اشاره‌اش به حالت نوازش رو گونه‌ی لطیف او حرکت کرد، نگاه سبز رنگش بین چشمان زیر افتاده‌ی رامی چرخید و غرق لذت شده از ابراز علاقه‌ی خواهرانه‌ی رامی، آرامش به دل و جانش سرازیر شد و با نواختن بوسه‌ای بر پیشانی رامی زمزمه وار گفت:

- می‌دونی که نمی‌ذارم هر آدمی نزدیکت بشه، فردا شب میرم ببینمش و بفهمم اصلاً می‌تونه سایه‌ی خواهر من بشه یا نه.

مکث کوتاهی کرد، نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی دوخت و ذهن رامی درگیر دیدار با آن شخص شده، هرچند مردد بود؛ اما چون به خود حق می‌داد که او هم آن شخص را ببیند، آب دهان فرو فرستاد و با لحنی پر خواهش گفت:

- بذار من هم ببینمش.

نگاه رازان به سمت چهره‌ی رامی چرخید، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و بدون لحظه‌ای فکر با ملایمت گفت:

- محل قرارمون به روحیاتت و حال جسمیت نمی‌خوره رامی، اذیت میشی.

رامی اما چون خود را در این مورد محق می‌دید، با پافشاری خود را کمی بالا کشید، نگاه مظلومش را به چشمان رازان دوخت و چون استیصال را در چشمان او ایجاد کرد، چهره‌اش را تحت تأثیر مظلومیت و خواهش نگاهش قرار داد و لب زد:

- رازان! فکر کنم تأیید من هم برای حضور اون آدم توی زندگیم لازمه.

رازان که با یک نگاه مظلوم و لحن پر خواهش رامی خود را بی چاره در منصرف کردن او می‌دید، تنش را روی تخت رها ساخت و با کشیدن کف دستانش به صورتش زیرلب خطاب به خود گفت:

- وای که نفرین هرکس بهش نه گفتی مقابل رامی سرت میاد رازان!

رامی گوشه‌ی لبش را گزید، رو به سقف دراز کشید و نگاهش چرخیده روی سفیدی سقف، نفس عمیقی کشید و گفت:

- خیلی خب خواهش نمی‌کنم.

رازان با شنیدن این حرف، متعجب دستانش را از روی صورت کنار کشید و مشکوک به نیم رخ رامی خیره شد. رامی با حس نگاه رازان، لبخندی کمرنگ بر لب نشاند و نگذاشت تعجب رازان بیش از این طول بکشد.

- من باید ببینمش بدون خواهش، بدون مظلومیت.

سر به سمت رازان چرخاند، با لجبازی تک ابرویی برای نگاه عاجز رازانی که در دل به او حق می‌داد و تنها نگران وضع قلب او و روحیه‌ی ظریفش بود، بالا انداخت و صدای بازیگوشش را به گوش او رساند.

- باید!

لحن محکم و درعین حال بازیگوش رامی به رازان فهماند کوتاه آمدنی نیست، پس با این فکر که تمام حواسش را به او می‌دهد، خود را راضی کرد و چون خواهان ادامه‌ی بحث نبود، لبخندی پر شیطنت بر لب نشاند و همین که رامی رو برگرداند و قصد کرد بخوابد، دستانش را پیش برد و چون صدای خنده‌ی رامی از قلقلک دستان رازان بلند شد، خود رازان هم به خنده افتاد و زمانی که رامی قصد کرد با خنده خود را کنار بکشد، دست او به سمت خود کشید و با قهقهه گفت:

- صبر کن ببینم!

صدای بلند خنده‌هایشان از پنجره گذشت و به گوش هومن که زیر پنجره به دیوار تکیه کرده بود، رسید. او که صورتش با نور موبایل مقابلش روشن شده بود، چشم از پنجره گرفت و گوش به صوت خنده‌های رازان و رامی سپرده، محتوای پیامی که برایش ارسال شده بود را از نظر گذراند و پس از لحظاتی، آدرس و شماره تلفنی را در قالب یک پیام کوتاه برای مخاطب ارسال کرد. همزمان با ارسال پیام، صفحه‌ی موبایل را خاموش کرد و سرش را کمی بالا گرفته، پلک محکمی زد و نفسش را آهسته بیرون فرستاد.

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت بیست و یکم

***

آفتاب از پنجره‌ی قدی گذر کرده و سالن را تماماً روشن کرده بود به طوری که نیازی به روشن کردن چراغ‌ها نبود. پرده‌های کرم رنگ پنجره‌ها کنار کشیده شده و درخت سبز لیموی پشت پنجره را نمایان کرده بود. مبلمان نسکافه‌ای رنگ سالن زیر ملحفه‌های سپید پنهان شده و شاید تنها وسیله‌ی خانه که درحال کار کردن بود، ساعت دیواری قهوه‌ای رنگ بالای شومینه‌ی سمت راست سالن بود که صوت تیک و تاکش در صدای آواز خواندن مردی در حمام طبقه‌ی بالا گم شده بود؛ اما از گوش‌های تیز او که مقابل در قهوه‌ای سوخته‌ی ورودی ایستاده و نگاهش به لیموهای زرد رنگ درخت پشت پنجره‌ی مقابلش در آن سوی سالن بود، دور نماند و نگاهش را به سمت خود کشید.

گردن کشیده‌ی مرد به سمت راست چرخیده، نگاه آبی و براقش عقربه‌های ساعت را دنبال کرد و چون به دو ظهر رسید، اولین قدم را با پاهای پوشیده از پوتین‌های مشکی رنگش به جلو برداشت. نفس کشیدن در هوای خانه که از عطر خاک پر شده بود چندان برایش خوشایند نبود؛ اما اهمیتی نداد و با نگاهی به درگاه آشپزخانه که کنار راه پله در سمت چپش قرار داشت، به دنبال صدای مرد از پله‌ها بالا رفت.

دستانش را با خونسردی خاصی در جیب‌های شلوار تنگ و مشکی رنگش فرو کرد، آستین‌های بالا رفته‌ی پیرهن خاکستری تیره رنگش کمی پایین کشیده شد و روی ساعت مچی مشکی رنگش قرار گرفت. دست راستش در جیب شلوار مشت شده، حلقه‌های مشکی رنگش که در انگشت شست و اشاره کرده بود رد کمرنگی روی کف دستش انداخت و او بالای راه پله به راست چرخید و ابتدای راهروی کوتاهی که در دو طرفش دو در قرار داشت، ایستاد.

لبان باریکش را کمی جمع کرد، قدمی در طول راهرو برداشت و از دو در بسته‌ی اول گذر کرده، مقابل در نیمه باز سمت چپ ایستاد و ابروی راستش از بلندتر شدن صدای آواز مرد که برایش کمی آزار دهنده بود، خم شد. بدون این که دستانش را از جیب شلوار درآورد، با نوک کفشش کمی در را هول داد سپس قدمی به داخل اتاق برداشت.

نگاه آبی و خونسردش را آهسته دور تا دور اتاق چرخاند، پیشانی‌اش از بالا رفتن ابروهایش خط افتاد و تار مویی از موهای مشکی رنگش روی شقیقه‌اش سقوط کرد. کنار تخت بهم ریخته‌ی وسط اتاق ایستاد، از نبود پنجره در اتاق حس خفگی کرد و با صاف کردن بی صدای گلویش سر به چپ چرخاند و به در سفید و فلزی حمام که پشت روشور در راهروی کوتاهی قرار داشت، خیره شد.

مرد که بی خبر از او که پا به خانه‌اش گذاشته بود در حمام مشغول آوازخوانی بود، سرش را رو به عقب کج کرد و گردنش را به لبه‌ی وان تکیه داد. بخار پخش شده در حمام باعث لبخندش شد و موهای خیس و جوگندمی‌اش را با دست به عقب رانده، چشمان قهوه‌ای رنگش را با آرامش بست و لحظه‌ای آوازش را رها کرده، آب دهان فرو فرستاد و بلند گفت:

- عزیزم! ناهار حاضره یا هنوز خوابیدی؟

کسی که مخاطب سوالش بود، در اتاق حضور نداشت و او که بالای تخت ایستاده بود، نگاهش را از در حمام گرفته و روی بالش‌های سفید روی تخت چرخاند. با حس دیدن چیزی، لبانش را کمی جمع کرد و کنجکاو دست دراز کرد، تار مویی بلند و طلایی را بین انگشتان شست و اشاره بالا کشید و مطمئن از این که زمانی که وارد خانه شده، کسی حضور نداشته، به سمت حمام چرخید و قدم کوتاهی به آن سمت برداشت.

تار مو را دور انگشت اشاره پیچید، از مقابل روشور گذشت و نگاهش چرخیده روی شیشه‌ی مات در، انگشتش را خم کرد و دو ضربه به در وارد کرد. گویی شنیدن صوت ضربه به در برای مرد خوشایند بود که لبخندی پر شیطنت روی لب نشاند و دم عمیقی گرفته، رایحه‌ی خوش شامپو را به ریه‌هایش کشید و با صدای خش دار شده‌ای گفت:

- قفل در رو نزدم.

دستش را کمی بالا گرفت، تار مو را رها کرد و با همان خونسردی قبل، دستش را به دستگیره‌ی در رساند و آهسته پایین کشید؛ اما در را باز نکرد. لحظاتی مکث کرد، گونه‌هایش را به داخل دهان جمع کرد سپس در را با فشاری ملایم هول داد. بازوی راستش را به درگاه تکیه داد، نگاهش را روی چهره‌ی مرد که در وان نشسته و چشمانش را بسته بود، چرخاند و تک ابرویی بالا انداخته، صدایش را آهسته شنید.

- چرا حرف نمی‌زنی؟

بخار هوا برایش تهوع آور بود؛ اما اهمیتی نداد و وارد حمام شد. قدم‌های کوتاهش را به جلو برداشت و بالای سر مرد ایستاد. اخم کمرنگی بین ابروهایش نشانده، دست راستش را پیش برد و نوک موهای مرد را نوازش کرد که پاسخش لبخندی بود که بر لبان مرد نشست؛ اما همان دم که مرد قصد کرد چشمانش را باز کند، دستش را به صورت او رساند و همزمان که مرد ناگهانی چشمانش را گشود، سرش با فشاری از جانب مردی که برایش غریبه بود و پا به خانه‌اش گذاشته بود به درون آب فرو رفت و ناخودآگاه شروع به دست و پا زدن کرد.

دستان چروک افتاده‌ی مرد به مچ دست غریبه چنگ زدند، نگاه آبی رنگش دست و پا زدن مرد را نشانه گرفت و دستش به موهای مرد رسیده، آن‌ها را در مشت خود بالا کشید و چون مرد دهان باز کرد نفس بلندی بکشد، لب باز کرد و آهسته و خونسرد گفت:

- خوف برت نداره، قصدم کشتنت نیست.

مرد نفس زنان لب باز کرد با صدایی بلند حرف بزند که غریبه با لبانی جمع شده، نچ گفت و بار دیگر سر مرد را در آب فرو کرد. لحظاتی مکث و بعد، موهای مرد را محکم بالا کشید و او را در دوراهی نفس گرفتن یا فریاد زدن از روی درد گذاشت.

- می‌خوام کاملاً دوستانه با هم صحبتی داشته باشیم.

ابروهایش بالا پریده، لبه‌ی وان نشست و خیره به نفس- نفس زدن مرد، گوشه‌ی لبانش را پایین کشید و آهسته گفت:

- نگو که به نظرت روشم دوستانه نیست!

چشمانش را کمی درشت کرد، دور تا دور حمام کوچک را از نظر گذراند و با باز شدن لبان مرد برای حرف زدن، آهی کشید و همزمان که با دست دیگر پیشانی خود را می‌خاراند، سر مرد را در آب فرو کرد و با صدای بلندی رو به مرد که دست و پا می‌زد و وحشت کرده بود، گفت:

- لازمه یکی از هزارتا معامله‌ی کثیفت رو برام بهم بریزی.

چانه‌اش را تکان محکمی داده، سر مرد را وحشیانه بیرون کشید و سر خم کرده نزدیک نیم رخ مرد، از میان لبان بهم چسبیده‌اش محکم و بی ملایمت گفت:

- لازمه طرف معاملت رو توی دامم بندازی.

موهای مرد را کشید و رو به چهره‌ی درهم شده‌ی او زیرلب ادامه داد:

- ضمناً واسه این که دورم نزنی، توی دامم میفتی تا وقتی اونی که می‌خوام رو جایگزین خودت کنی.

مرد دستانش را بالا برد و مچ دست غریبه را محکم گرفته، دندان‌هایش را از کشیدگی موهایش روی هم فشرد و ترسیده غرید:

- تو کی هستی؟ از... از جون من چی می‌خوای؟

نگاه آبی و براقش روی چهره‌ی از درد درهم شده‌ی مرد چرخید، لبانش را کمی جمع کرد و موهای او را رها کرده، دستش را به حالت نوازش روی سر مرد کشید و پس از نفسی عمیق لب زد:

- چه اهمیتی داره؟ تو از من به عنوان کسی که جونت توی دست‌هاشه یاد کن!

سرش را بیش از پیش خم کرد، نگاهش خیره به مردمک‌های لرزان مرد که روی دیوار سفید مقابل می‌چرخید، کنار گوش او با صدایی مرموز و بی نهایت آهسته گفت:

- نمیگم به سرت نزنه فرار کنی، چون هر جهنمی بری توی مشتمی.

غرق لذت شده از بی نفسی مرد و ترس چهره‌اش، نگاهش روی چشمان بسته شده‌ی او چرخید و با لحنی آهسته‌تر گفت:

- اما به نفعته اونی که می‌خوام رو دو دستی تقدیمم کنی.

انگشت اشاره‌اش را آرام پشت گردن مرد کشید، لبخندی محو و مرموز بر لب نشاند و با لحنی که وحشت را به دل مرد می‌انداخت، زمزمه کرد:

- چون سرت حسابی روی بدنت نشسته.

زبان به گوشه‌ی لبش کشید، از روی لبه‌ی وان برخاست؛ اما همان خم شده، کنار گوش دیگر مرد ادامه داد:

- حیفه!

کلامش تماماً بوی تهدید می‌داد و مرد با حس تهدید کلامش، لرزی به تنش نشست با شنیدن صوت بسته شدن در حمام، به لرزش چانه‌اش اجازه‌ی نمایان شدن داد و آب دهان فرو فرستاده، نفس‌هایش از شدت اضطراب شدت یافت و لبان از ترس خشک شده‌اش باز شد و زمزمه وار با صدایی لرزان غرید:

- لعنت بهت ورهرام.

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت بیست و دوم

نوازش براش رژگونه‌ی صورتی ملایم روی گونه‌هایش باعث شد لبخندی کمرنگ بر لبان باریکش که به واسطه‌ی برق لب کمی نمای برجسته داشتند، بنشیند. مژه‌های بلند و ریمل خورده‌اش را بر هم زد و به سادگی آرایش چهره‌اش خیره ماند. هرچند موج موهای مشکی و بلندش تا حد زیادی زیر روسری مشکی رنگش پنهان شده بود؛ اما آزادی موهایش از زیر روسری موج جذابی از موهایش را به نمایش گذاشته بود.

دستش را بالا برد و طره‌ای از موهایش را که روی صورتش افتاده بود، عقب راند و اجازه داد فرقی که از وسط باز کرده بود، صورتش را قاب بگیرد. دم عمیقی گرفت و عطر شیرینی که همیشه روی لباس‌هایش ماندگاری داشت را به ریه‌هایش کشید. دست دیگرش را از روی پای پوشیده از شلوار مشکی رنگش برداشت، به میز تکیه داد و از روی صندلی برخاسته، چند قدمی به سمت تخت برداشت و گوش‌هایش درگیر شنیدن صوت پاشنه‌های کوتاه چکمه‌های نو و مشکی رنگش شده، رو به تخت خم شد و پالتوی کوتاه قرمزش را برداشت و روی مانتوی کوتاه مشکی و ساده‌اش پوشید.

دستانش را در جیب پالتو فرو کرد، نگاه آخر را در آینه به خود انداخت و با شنیدن صوت ضربه‌ی ملایمی به در اتاقش، نگاهش را به آن سمت چرخاند و خیره به رازان که در را تا نیمه باز کرده بود، گفت:

- من حاضرم.

رازان با نگاهی به سر تا پای رامی، لبخند محوی بر لب نشاند و دستش را به نشانه‌ی این که دنبالش برود، تکان داد. یقه‌ی پالتوی بلند خاکستری رنگی که بر تن کرده بود را صاف کرد، دستانش را در جیب‌های کوچک مانتوی مشکی و کوتاهش فرو کرد و از پله‌ها پایین رفت. پایین پله‌ها به راست چرخید و وسط درگاه سالن ایستاده، نوک کفش اسپرت خاکستری، سفید و ساق دارش را بر زمین کوبید و خطاب به ایرج که روی صندلی همیشگی‌اش کنار پنجره نشسته و به صفحه‌ی لپ تاپ مقابلش خیره بود، گفت:

- کاری با من ندارید بابا؟

ایرج تنها سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و رازان با نگاهی به کل سالن آهسته پرسید:

- مامان کجاست؟ خوابید؟!

ایرج سر بلند کرد و با نگاهی به چشمان رازان به رامی که پشت سر او ایستاد، خیره شد و با تکان دادن سرش به نشانه‌ی مثبت گفت:

- طول نکشه.

رازان زیرلب "چشم" گفت و دست رامی را به دنبال خود کشید، در را باز کرد و دست پشت کمر رامی قرار داده، او را به بیرون هدایت کرد سپس خود از خانه خارج شد و در را بست. نگاهش را بالا کشید و با نگاهی به هومن که چشمانش خیره‌ی رامی مانده بود، از پله‌ها پایین رفت و حینی که ماشین را دور می‌زد، گفت:

- جای چشم چرخوندن، ماشین رو راه بنداز!

رامی از پشت سر رازان گذشت و هومن به عقب چرخیده، نگاهی به چشمان رازان انداخت و برخلاف تصور او که خیال می‌کرد با لبخند بازیگوش هومن رو به رو می‌شود، سرش را بی‌حوصله و متفکر تکان داد و پشت فرمان نشست. رازان تک ابرویی بالا انداخت، در پشت سر شاگرد را باز کرد و به رامی علامت داد بنشیند سپس خود کنار راننده روی صندلی جای گرفت و هومن که از ظاهرش هم درگیری ذهنی‌اش مشخص بود، ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

نگاه رامی بی‌اختیار به سمت آینه وسط ماشین کشیده شد، کلافگی هومن را حس کرد و لبانش جمع شده، با نگاهی کنجکاو و مظلوم اخم‌های درهم هومن را از نظر گذراند. سنگینی نگاهش برای هومن قابل حس بود، به همین خاطر نتوانست ابروهایش را نزدیک یکدیگر نگه دارد و حکم به محو شدن اخمش داد. سرعت ماشین را کمی بالا برد و دستی به صورت کشیده، از نگاه کردن به آینه فرار کرد و نفس عمیقی کشید.

رازان بی‌توجه به او و حالات کلافه‌اش، صفحه‌ی موبایلش را روشن کرد و به عدد سی که مقابل ده نشسته بود خیره شد سپس با نگاهی به جاده‌ی مقابلش که به سبب نور چراغ‌های ماشین روشن شده بود، صفحه‌ی موبایل را خاموش کرد و سرش را به صندلی تکیه داد. رامی نیز بی‌اختیار با این حرکت رازان، سرش را صندلی تکیه داد و چون حس کرد پس از پشت سر گذاشتن روستا سرعت ماشین بیشتر شده، دستش را به لبه‌ی پنجره گرفت و آهسته گفت:

- آروم برو لطفاً!

این بار نگاه هومن به سمت آینه کشیده شد،  سرش را تکان داد و بی حرف سرعت ماشین را کم کرد. نگاهش از نارضایتی، کلافگی، دلخوری و تردید پر بود؛ پر بود و رامی همه را از عسلی چشمان هومن تشخیص داد و همچنان به چشمانش اجازه داد از آینه به او خیره باشند. فکر هومن حول و حوش بامداد پرسه می‌زد و رامی به حسی فکر می‌کرد که در دل هومن بود و در دل او نه. آنقدر فکر کرد که خودش خسته شد و با چشم چرخاندن به سویی دیگر بار سنگینی نگاهش را از روی دوش هومن برداشت و راحتش کرد.

ذهن هومن طوری درگیر بود که حتی لذت سنگینی نگاه رامی را در وجودش حس نکرد. ذهنش درگیر بود؛ درگیر بامداد، درگیر مبارزه‌ی او و درگیر رازان و رامی که شاهد مبارزه‌اش می‌شدند. رازان چندان برایش اهمیتی نداشت؛ اما از حضور رامی راضی نبود و این نارضایتی نه به سبب علاقه‌اش که بخاطر انتظار بامداد بود، بخاطر قلب مریض رامی، بخاطر بامدادی که شک داشت با دیدن او، در مبارزه شرط را برنده شود.

در نهایت پس از بیست دقیقه، ماشین را در کوچه‌ی ساکت و خلوتی در منطقه‌ای از پایین شهر پارک کرد و همزمان با خاموش کردنش، خطاب به رازان گفت:

- مطمئنی لازمه رامی بیاد؟

رازان نگاهی به چشمان نگران و کلافه‌ی هومن انداخت و پاسخ را به خود رامی سپرد و رامی، اخم کرده از این سوال هومن، تکیه‌ی خود را از صندلی برداشت و حینی که همزمان با رازان در ماشین را باز می‌کرد، گفت:

- بهتره درمورد چیزی سوال کنی که بهت ربط داره.

رازان پیاده شد و با کنجکاوی نگاهی به کوچه‌ی تاریک انداخت. پای راست رامی به زمین نرسیده، مچ دست چپش اسیر دست هومن شد و با برگشتن به سمت او، اخم بین ابروهایش را نثار نگاه خیره‌ی هومن کرد و صدای ملایم؛ اما محکم و مردانه‌اش را شنید.

- بهم ربط داره.

رامی تکان کوچکی به دستش داد؛ اما هومن او را به سمت خود کشید و با بالا انداختن ابرویی آهسته‌تر از پیش با جدیت حرفش را عوض کرد.

- بهم ربط داری!

رامی دست از تلاش برای آزادی دستش برداشت، هومن طاقت خیرگی نگاه او را از دست داد و دستش را رها کرد، رو به جلو برگرداند و رامی هنوز محو کلام هومن مانده بود که رازان با نگاهی به نیم رخ هومن، دستش را به سمت رامی دراز کرد و با این حرکت نگاه او را به سمت خود کشید. رامی چشم از نگاه رازان گرفته، کمی خیره سر زیر افتاده‌ی هومن را نگریست سپس دستش را به دست رازان سپرد و از ماشین پیاده شد.

در که توسط رازان بسته شد، فرمان در دست هومن فشرده شد و سرش را بلند کرد، نگاهش را از پشت سر به رامی دوخت و همزمان که او نیم نگاهی به سمتش انداخت، لب زیرینش را تر کرد و با یاد بامداد زمزمه کرد:

- بهش ربط داری!

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت بیست و سوم

آب دهان فرو فرستاد، ابروهایش را کمی به یکدیگر نزدیک کرد و لب زیرینش را گزیده، سری تکان داد و حینی که پیاده می‌شد، در دل آخرین جمله‌اش را تکرار کرد. دکمه‌ی قفل سوئیچ را فشرد، به سمت رازان و رامی که منتظر ایستاده بودند، حرکت کرد و با اشاره‌ی دست به رازان علامت داد وارد راه باریکه‌ای شود که انتهای راه پله‌ای فلزی قرار داشت.

رازان با کنجکاوی کمی گردن کشید سپس اولین نفر وارد راه باریکه شد، هومن گوشه‌ای ایستاد و رامی با نگاهی به او، دستانش را درهم قفل کرد و به دنبال رازان حرکت کرد. فضای راه باریکه توسط تک چراغ بالای در فلزی که بالای راه پله قرار داشت، روشن شده بود. به واسطه‌ی نور همان چراغ، رازان از روی گودال کوتاهی که در آن آب جمع شده بود، پرید و رامی را متوجه گودال کرد.

دست رازان نشسته روی نرده‌ی فلزی سفید و زنگ زده، پا روی اولین پله گذاشت و با بالا رفتن از شش پله به راست چرخید و از چهار پله‌ی دیگر بالا رفت سس مقابل در فلزی ایستاده، نوک انگشتانش را به آن تکیه داد و با فشاری آرام، در را باز کرد. همین که از سکوی کوتاه مقابل در پایین پرید، صدای بلند تشویق و فریادهایی مردانه به گوشش رسید و متعجب مانده، دستش را عقب کشید و به رامی کمک کرد از سکو پایین برود.

رامی که مانند رازان از شنیدن صوت تشویق و فریاد متعجب و کمی ترسیده بود، بی‌اختیار دست رازان را رها کرد و لبه‌های پالتویش را به یکدیگر نزدیک کرد. هومن در فلزی را بست و از سکو پایین پرید، اشاره‌ای به راه پله‌ی انتهای راهرو کرد و زیرلب گفت:

- تا چند دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه.

رازان اخمی بین ابروهایش نشاند، لبانش را روی هم فشرد و تعجبش را از بین برده، با دستانی فرو رفته در جیب پالتو به سمت راه پله که برخلاف روشن بودن راهرو در تاریکی اندکی فرو رفته بود، قدم برداشت. رامی با نگاهی به هومن که پشت سرش ایستاده بود، به دنبال رازان تقریباً دوید و هومن دست راستش را در جیب شلوار فرو کرده خود را به آن‌ها رساند.

میانه‌ی راه پله مردی با اندامی درشت و ورزیده مقابل رازان ظاهر شد و او با همان اخم، خونسردی‌اش را حفظ کرد و به پهلو ایستاد تا مرد رد شود؛ اما رامی با دیدن سر و صورت خونی و خشمگین مرد، ناخودآگاه به دیوار چسبید و نگاه مضطربش بدون پلک زدن خیره به مرد ماند. هومن با نگاهی به چهره‌ی پر استرس رامی، کمی خود را جلو کشید و مانع از برخورد بازوی درشت مرد به شانه‌ی رامی شده، نگاه او را متوجه خود کرد و زیرلب گفت:

- راه بیفت!

رامی آهسته سرش را تکان داد، آب دهان فرو فرستاد و پله‌ها را همراه رازان بالا رفت؛ اما چون به بالای راه پله رسید، دعا کرد ای کاش هرگز پا به آنجا نمی‌گذاشت. راهرویی که در آن میز فلزی قرار داشت و پشت میز هیلا نشسته بود، پر از پسران و مردانی بود که همگی مشغول بحث با صدای بلند بودند و دود سیگار بعضی هوای راهرو را خفه کرده بود. رامی حساس به بوی سیگار، قفسه‌ی سینه‌اش را با دستش فشرد و بی‌اختیار نفس حبس کرد.

رازان به میز هیلا رسید، نگاهی به او که بی‌توجه مشغول نوشتن چیزی در برگه بود و در دست دیگرش تراول‌هایی را تکان می‌داد، انداخت و با نگاهی به هومن، ترجیح داد خود سکوت کند و هومن حرف بزند. نگاه رامی با کنجکاوی و استرس روی چهره‌های خندان و درهم افراد حاضر در راهرو چرخید، با برخورد کسی به شانه‌اش بی‌اختیار کمی از جا پرید و هومن که متوجه شد از برخوردش ترسیده، دستش را ناخودآگاه روی شانه‌ی دیگر او گذاشت و رو به هیلا خم شده، صدایش را بلند کرد تا میان صوت بلند بحث افراد دیگر به گوش او برسد.

- چند دقیقه تا مبارزه بامداد مونده؟

هیلا با شنیدن صدای هومن، سر بلند کرد و نگاهش چشمان رازان را هدف گرفته، آب دهان فرو فرستاد و بلند گفت:

- شازده خانوم‌ها رو ببر داخل، دندون رو جیگر بذارن تا ده دقیقه دیگه.

سپس دستش را به سمت مرد هیکل درشتی که راه ورود به زیرزمین را سد کرده بود، کشید و فریاد زد:

- آهای احمد آرنولد! راه باز کن مهمون‌هامون برن تو.

احمد که چون صاحب باشگاه ورزشی بودنش او را "احمد آرنولد" صدا می‌زدند به سبب بالا بودن صدای اطراف متوجه هیلا نشده بود، بی‌توجه مشغول دیدن شلوغی سالن زیرزمین شد که هیلا صدایش را عصبی بالاتر برد.

- هوی! کاهگل که لگد نمی‌کنم گاگول.

رازان نیم نگاهی به چهره‌ی متعجب و درهم رامی انداخت، گونه‌اش را از داخل گزید مبادا بخندد و احمد که این بار متوجه هیلا شده بود، سر به سمت او چرخاند و چون رازان و رامی را دید، نیاز به پرسش سوالی ندید و سعی کرد راه را برای آن‌ها باز کند. رازان جلوتر از رامی و هومن به سمت احمد رفت و رامی که نسبت به او قدم‌های محتاط‌تر و آهسته‌تر برمی‌داشت، دیرتر به راه پله رسید و وقتی رسید، از فشرده شدن ناگهانی جمع پله‌ای به بالا عقب رفت که برخوردش به تخت سینه‌ی هومن باعث توقف کاملش شد.

هومن ناچار با ملایمت دستش را روی کمر رامی قرار داد و دنباله‌ی نگاه او را گرفت تا به مردی رسید که بریدگی روی گونه‌اش همراه خون پاشیده شده بر چهره‌اش خودنمایی می‌کرد. هومن پلک محکمی زده، سرش را کوتاه خم کرد و لب گشود بلکه با حرفی رامی را به حرکت وادارد که رامی آهسته به پهلو چرخید و با حس غریب بودن و اضطراب دستش را بند گوشه‌ی پیرهن هومن کرد.

دست هومن بالاتر رفت، شانه‌ی رامی را گرفت؛ اما هنوز فشاری برای نزدیک کردن او به خود نداده، رامی سرش را زیر چانه‌ی هومن پنهان کرد و صدای مردانه‌اش را کنار گوشش شنید.

- می‌خوای بریم بیرون؟

رامی همچنان که نگاهش روی چهره‌های عصبی، خشمگین و گاه خونی می‌چرخید، سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و با نگاه به دنبال رازان گشت. هومن لبانش را روی هم فشرده، پیش از این که مردی مبارز و عصبی به راه پله برسد، رامی را همراه خود کناری کشید؛ اما چون کمی دیر جنبیده بود، شلوغ شدن ناگهانی فضای راهرو باعث شد برای حفظ رامی کنار خود، حلقه‌ی دستش را دور شانه‌ی او تنگ‌تر کند.

رامی دست دیگرش را بالا برد، روی سینه‌ی هومن قرار داد و هم قدم با او به سمت رازان که با نگاه‌های هرازگاهی به عقب، به سمت زاویه‌ی خلوت سالن نزدیک می‌شد، رفت. رامی ناخواسته سر به عقب چرخاند و چانه‌اش مماس با شانه‌ی هومن، ابروهایش را بالا فرستاد و نگاهش را روی همان مرد مبارز و عصبی که حتی ریش روی صورتش هم کمی از خون قرمز بود، چرخاند و کمی بلند خطاب به هومن گفت:

- پناه بر خدا! شب‌هایی که خونه نیستی، از این زیرزمین وحشتناک سردرمیاری؟

هومن که سرش را برای شنیدن صدای رامی خم کرده بود، گردن صاف کرد و با نگاهی به رازان کمک کرد رامی از سکوی چسبیده به زاویه‌ی دیوار بالا برود و در همان حال با جدیت گفت:

- از رازان جدا نشو تا من بیام، رامی من رو ببین!

رامی روی سکو نشسته، پاهای آویزانش را کمی تکان داد و ناراضی از آنجا بودن، چشم بین چشمان هومن چرخاند و او انگشت اشاره‌اش را بالا برد و گفت:

- خطرناکه، بچه نشی جایی بری‌ها!

رامی که حس کرد هومن با او چون کودکی که هر حرکتی از او ساخته است، رفتار می‌کند؛ ابروهایش را درهم کشید و تنها سرش را به نشانه‌ی قبولی تکان داد. هومن که درست مانند حس رامی در آن لحظه او را چون کودک محبوب خود می‌دید، بی‌اختیار بازویش را کمی فشرد و حینی که نگاهش را به سمت و سویی دیگر می‌چرخاند، قدمی از رامی دور شد و زمزمه کرد:

- باریکلا!

با دور شدن هومن، رازان نگاهش را خیره به حرکات رامی کرد و او بی خبر از نگاه رازان، اجازه داد بهم ریختگی درونش چهره‌اش را تحت تأثیر قرار دهد. گوشه‌ی چشمانش چین خورده از درهم شدن چهره‌اش، دستش را به گردنش کشید و تار موهای چسبیده به گلویش را جدا کرد سپس دستش را به قفسه‌ی سینه‌اش رساند و همان طور که نگاهش روی چهره‌های افرادی که دور تا دور سالن حلقه زده بودند، می‌چرخید، دم عمیقی گرفت و سعی کرد هیجان محیط روی ضربان‌های قلبش بی اثر باشد.

رازان که متوجه بهم ریختگی درون او شد، طوری که رامی متوجه آگاهی او به حالش نشود، خم شد و از کنار بطری‌های آب روی صندلی چسبیده به سکو، یکی را برداشت و ابتدا از باز نشدنش اطمینان یافته سپس آن را به سمت رامی گرفت و او نیز از خدا خواسته، بطری را گرفت و گلوی خشک شده‌اش را تر کرد.

 

ناظر: @ melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر