رفتن به مطلب

داستان ترمه|ستایش خطیبی کاربرانجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان:  ترمه

نویسنده: ستایش خطیبی

ژانر:  عاشقانه، طنز 

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:  ترمه، دختردبیرستانی که یک رگ ایرانی  و  یک رگ کره  ای دارد باتمام شیطنت ها و خیالبافی های رنگ و دخترانه اش مجبور میشود بعد  فوتح پدرش بخاطر بیرون کردن آن و خواهرش توسط مادر و پدرخوانده اش از خانه، روی  پای خودش وایستد وبا تمام سختی  هایی که پیش رویش است بجنگد ولی روزی میرسد که مسیرش تغییر میکند، آن دختر با مقابله کردن به تمام فراز و نشیب های زندگی اش و مواظبت از خواهرش عاقل تر و بزرگ تر از سنی که دارد میشودو حالا باید در این مسیر جدید زندگی اش خودش را محک بزند!

مقدمه:

با اینکه دگر خستگی برای من

فقط یک احساس نیست

 یک سبک زندگیه!

ولی از قوی بودن خسته ام،

دلم یک شانه می خواهد

تا تکیه دهم به آن

و بی خیال همه دنیا

دلتنگی هایم را ببارم...!

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یک

با صدای زنگ همه با خوشحالی بلند شدیم وسایل هامون و جمع کردیم و گذاشتیم توی کیفمون و از کلاس زدیم بیرون  سانی ووک گفت: میگم بچه ها میاین بریم یه چیزی بزنیم؟

آرسا لگدی به سنگ جلوی پاش زد که سنگ پرت شد و گفت:

- کجا بریم مثلا؟ 

- نمی‌دونم بریم یه جایی نوشیدنی بزنیم، چطوره؟

سرمون و تکون دادیم و رفتیم سمت یکی از مغازه هایی که همه نوع نوشیدنی می‌فروختند و خب بین رسیدنمون یکم شیطنت و اذیت می‌کردیم از جمله این شیطنت:

سانی زد به بازوم سوالی نگاهش کردم گفت: اونجا رو نگاه کنار ایستگاه اتوبوس.

نگاهم کشیده شد  سمت ایستگاه هیچی نبود که! چرخیدم سمتش: چی میگی؟ چیزی نیست که!

زد پس کله ام و گفت: خنگول جون میگم کنار ایستگاه و نگاه کن، اون دختره رو ببین چجوری محو گوشیش شده.

دوباره نگاه کردم، دقت کردم دیدم راست میگه شیطانی نگاهش کردم دوییدم  تو مغازه ای که نزدیکش بودیم و دو سه تا بادکنک خریدم  و اومدم بیرون بادش کردیم و رفتیم سمت ایستگاه بادکنک ها رو کنار هم گذاشتم رو صندلی که دختره رو به روش وایستاده بود و خیلی ریلکس رفتیم روی یکی از صندلی ها نشستیم که مثلا اره ما هم منتظر اتوبوسیم، چند دقیقه گذشت و ما کلافه به دختره نگاه می‌کردیم و اون همینجوری واستاده بود و  تکون نمی‌خورد دیگه صبرم داشت لبریز میشد خواستم بهش بگم  بتمرگه که دیدیم خودش نشست و بادکنک ها ترکید که دختره شیش متر پرید هوا چشماش گرد شده بود و از ترس داشت نفس نفس می‌زد خیلی سعی کردیم نخندیم ولی پقی زدیم زیر خنده دیدیم داره می‌چرخه سمتمون که زود حرکت کردیم سمتش و با نگرانی الکی سعی کردیم آرومش کنیم و این حرفا، خداروشکر ضایع نشدیم.

دستام و گذاشتم تو جیبم و همون‌جور که داشتیم از پله های خیابون که ختم میشد به  همون جایی که نوشیدنی می‌فروختند  می‌رفتیم پایین رو بهشون گفتم: بچه ها میگم واسه فردا که تعطیلی‌ام میاید بریم کل روز و بگردیم؟

سانی:

- من که چهارپایه اتم.

به آرسا نگاه کردیم گفت: هرجا برید هستم دیگه چه انتظاری دارید که نیام!

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو

خندیدیم  و همزمان رسیدیم پایین که خوردم به یه چیزی چند قدم رفتم  سرم و آوردم بالا که... اوه لالا داداشمون چقدر دارای وجنات بالایی برخوردار هستند ماشاالله عه میخواد بره دیت فکر کنم چون دسته گل دستش بود، صداش که به کره ای حرف می‌زد من و به خودم آورد: خانم چیزیتون نشد؟

هواسم نبود و به ایرانی حرف زدم: 

- ها؟ نه داداش چیزی نشد  اوکی‌ام.

یکهو تند جلو دهنم و گرفتم پسره با ابرهای بالا رفته گفت:  تو... اهل ایرانی؟

عه! اینم که ایرانی حرف میزنه و البته دست و پا شکسته نه خیلی  روون صحبت کرد!

سرم و تکون دادم و گفتم: آره تو هم ایرانی هستی؟ 

سرش و به نشونه نه تکون داد:

- واسه همینجا هستم ولی خب ایرانی بلدم چون یک رفیق ایرانی دارم ازاون یاد گرفتم.

آهانی گفتم شماره ام و نوشتم رو کاغذ و دادم دستش و گفتم: خب خوشحال شدم از آشناییت داداش این شماره منه داشته باش هروقت نیاز داشتی بزنگ جَلدی رسیدم پیشت، عزت زیاد!

با چشم های گرد سرش و تکون داد، فک کنم از این همه پررویی من تعجب کرده، ردش کردم و رفتم سمت بچه ها داشتند می‌پرسیدند که چی شده و منم توضیح می‌دادم که یکهو یک فکری رسید به ذهنم لبخند شیطانی زدم تند برگشتم که دیدم نیست! انگار آب شده بود رفته بود تو زمین!

شونه انداختم بالا  و وارد سالن شدیم رفتیم سمت میز  و رو به دختری که پشت میز وایستاده بود گفتم: سه تا نوشیدنی همیشگی.

سرش و تکون داد و رفت تا آماده کنه، نگاهم چرخید دور سالن و بی حوصله خیره شدم به آدمایی که وسط می‌رقصیدند سانی گفت: بچه ها من می‌خوام برقصم میاید؟

جوری نگاهش کردم که فک کرد خره گفتم: آهان اونوقت با این لباس مدرسه میخوای برقصی؟

سانی:

- گیر نده دیگه بیاید بریم.

آرسا:

- ما نمیایم خودت برو برقص.

ایش گفت و رفت وسط رو پیست رقص و شروع کرد همراه یک عده رقصیدن.

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_سوم

سرمون و با تأسف براش تکون دادیم و از خدا خواستیم شفاش نده بیشتر بخندیم. نوشیدنی مون و آورد جرعه اول و خوردم که صدای یک پشه مذکر به گوشم خورد: خانم خوشگله شماره بدم پاره کنی؟

از گوشه چشم نگاهش کردم: ترجیح میدم با این فوکولت و قیافه ات سمت هیچ دختری نری پشه جون!

سوالی نگاهم کرد بلند شدم لباسم و درست کردم و نگاهش کردم گفتم: برو به جد و آبادت شماره بده.

اومد جلو تر یکم خواست جواب بده که پام پیچوندم دور پاش و زیر پایی دادم که با اونجاش خورد زمین و فکر کنم شکست چون داد بلندی کشید پوزخندی زدم کوله ام و انداختم دوشم و زدم بیرون رسیدم سر خیابون که دیدم آرسا و سانی صدام می‌کنند و می‌دوند دنبالم کلافه وایستادم  تا بهم برسند، بلاخره رسیدند سانی دولاشد و دست هاش وبه زانوهاش گرفت وگف: چخبرته؟ مگه سگ دنبالت کرده که اینجوری میدوی؟

- ول  کن توروخدا الان اصلا حال و حوصله ندارم فقط میخوام برم خونه بخوابم.

آسا:

-منم خسته شدم بریم خونه استراحت کنیم.

سانی سر تکون داد یک تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم خونه و من با همون لباس های مدرسه پریدم روی تخت و خوابم برد.

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

(پنج سال بعد)

-آهای چیکو بیا بغلم بدو.

دویید سمتم نشستم رو زانوهام وپرید بغلم خندیدم و سرش و نوازش کردم صدای آسا اومد: آسی پاشو بیا تلفن کارت داره.

بلند شدم و رفتم تو خونه گفتم: کیه؟

شونه انداخت بالا و لبخندی زد و رفت آشپزخونه گوشی و گذاشتم دم گوشم و گفتم: بله بفرمایید؟

صدای جان چی ووک توی گوشم پیچید: سلام عرض شد سرکار خانم!

خندیدم: علیک سلام چطوری؟

- خوبم یک خبردارم برات توپ.

با شک گفتم: برام کار پیدا کردی؟

- ماشالله بزنم به تخته هوشت خیلیه ها از کجا فهمیدی؟

- خب دیگ بیخودی شاگرزرنگ مدرسه نبودم که... حالا کجا هست یکم بگو.

- یکی از بوتیک های رفیقمه تازه افتتاح شده و نیاز به کارمند پاره وقت داره منم تو به ذهنم رسیدی چون دیدم دیپلمت و گرفتی و دیگه کاری نداری سرت هم خلوته تو رو پیشنهاد دادم گفت فردا باهم بریم ببینیم اوکی هستی یا نه.

- خیلی خوبه که ببین بهش زنگ بزن بگو هستم فقط من ساعت چندباید کار کنم.

- به من گفت ساعت شیش بعدازظهر تا دوازده شب.

- آها خب اوکیه مشکلی ندارم باشه فردا بریم کارها رو ردیف کنیم.

- باشه پس من الان زنگ میزنم بهش بهت اس میدم که کی بریم.

- باشه اوکی خداحافظ.

- خداحافظ.

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنج

 

گوشی و قطع کردم و گذاشتم روی میز و رفتم پیش آسا تو آشپزخونه تکیه دادم به اپن همونجور که سر چیکو رو نوازش میکردم آسا که داشت سالاد درست میکرد گفت: چیشده؟

-هیچ چی ووک برام کار پیدا کرده قراره برم ببینم چی میشه.

سرش و تکون داد و گفت: خوبه. منم فردا میخوام برم سرفیلمبرداری.

-کجا؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: میخوام برم ایران!

با خنده گفتم: اوهوع نه بابا ایول.

خندید و سرش و تکون داد سالاد و گذاشت سرمیز نشستم پشت صندلی و شروع کردیم به  خوردن.

****

جلوی در بوتیک وایستادم خطاب بهش گفتم: همینجاست؟

سرش و تکون داد وگفت: آره همینجاست، بیا بریم داخل.

خودش جلو حرکت کرد در باز شد و وارد شدیم ماشالله چقدر هم که شلوغه! با ورود ما پسری که پشتش به ما بود و داشت یکی از مشتری ها رو راهنمایی میکرد برگشت سمتمون که خشکم زد، نه... نه... نه این امکان نداره یعنی... یعنی خودشه؟

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شش

دستی تکون داد برای چی ووک و اومد سمتمون باهمدیگه دست دادن منم به نشونه احترام کمی دولا شدم و سلام کردم صاف شدم سرش و تکون داد و سلام کرد چی ووک گفت: خب داداش این همونیه که بهت گفتم خواهر من آرسا هستش. البته اسم اصلیش ترمه است، ایرانیه دیگه!

چپ- چپ نگاهش کردم که نیش اش و شل کرد نگاهم چرخید روی پسره و گفت: خب دیشب تو گفتی واسشون مهم نیست زمانش. حقوقشون هم از اونجایی که بوتیک سود خیلی خوبی داره ده هزار وون هستش.

تند گفتم: یعنی حقوقم به ایران میشه سیصد و چهل و خورده ای؟

پسره:

- مثل اینکه آره!

آهانی گفتم که سرش و تکون داد و گفت: حالا با این حال هرطور که مایل هستید.

- پس من با چی ووک حرف بزنم بهتون میگم.

سرش و تکون داد و رفت سمت مشتری هاش. یقه اشو گرفتم و کشیدم عقب گفتم: تو رفیق ایرانی این پسره ای و بهش فارسی یاد دادی؟

اخه این تحفه هم مثل من یک رگ ایرانی داره با تعجب گفت: آره تو از کجا میدونی؟

- به تو مربوط نیست برو بهش بگو میخواد کارش و شروع کنه.

هولش دادم سمتی که پسره بود یدونه دیوونه ای تو هم حواله ام کرد.

 داشتم بوتیک و دید میزدم که صدای پسره اومد: خانم  وانسونگ اگر میشه از الان کارتون و شروع کنید.

سرم و تکون دادم گفتم: بله حتما.

اون هم سرش و تکون  داد چی ووک گفت:  پس  من میرم رااون شب میام دنبالش.

از همدیگه خداحافظی کردند و چی ووک  رفت کیفم و گذاشتم توی اتاق مخصوص کارمندها و اومدم بیرون که رااون جلوم سبز شد آب دهنم  و صدا دار قورت دادم گفت: اگر میشه با من بیاید تا راهنماییتون کنم و یکسری چیزها رو یاد بدم.

سرم و انداختم پایین و تکون دادم برگشت و حرکت کرد سمت رگال ها منم پشت سرش به حرکت دراومدم نکات و راهنمایی هایی که نیاز بود و برام گفت و من هم توی یادداشت های مغزم نوشتمش. تا ساعت دوازده  شب اونجا بودم و کار کردیم راست میگفت انقدر مغازه اش معروفه که سود خوبی هم داشت این و از حرف هایی که با چی ووک که اومده بود دنبالم فهمیدم.

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفت

(چندماه بعد)

- خب چخبرها؟ اونجا بهت خوش میگذره؟باز رفتی اونجا و عشق و حال  دیگه.

سرش و تکون داد و گفت: آره جات خیلی خالیه. دیروز با بچه های تیم فیلمبرداری رفتیم گردش چهارباغ اصفهان و نشونشون دادم انقدر خوش شون اومده بود حد نداره به- به و چه- چه میکردن. وای مردمو نمیدونی چندتا کره ای مظلوم پیدا کرده بودند یکسره سوال میپرسیدند منمم که مترجم بودم فکم درد گرفته بود.

روده بر شده بودم از خنده گفتم: وای... وای خدا نفسم... بالا نمیاد آخ.

سعی داشت خنده اش و جمع کنه گفت: نخند آرسا دهن من آباد شده اونوقت تو میخندی؟

سرم و تکون دادم اشک هام و  بخاطر خنده زیادی پاک کردم که حرصش گرفت و ویدیو کال وقطع  کرد سرم و با خنده  و تاسف  تکون دادم گوشیم وگذاشتم  تو کیفم که در بوتیک باز شد و رااون اومد داخل تند بلند شدمم سلام کردم ولی دوباره برای بارهزارم بهم محل نداد و رفت سمت رگال آقایون مثل لاستیک که باد خالی میکنه نشستم سرجام خب به من چه؟ دفعه اول که تقصیر خودش بود میخواست به حرفم گوش بده تا درست رگال ها رو بچینیم و کلکل نکنه تا یکهو دوست دختر  شازده وارد بشه و ببینه من روی کولش هستم و بد برداشت کنه. دفعه دوم هم  خب اره تقصیر من بود من نباید از قصد اون همه چسب و میریختم رو سرش ولی خب این دفعه تقصیر نامزدش بود چون بعد اون دوبار باهم صمیمی شدیم و مثل دوتا دوست بودیم اومد و کلی حرف بهم زد وتحقیرم کرد که ناخودآگاه از فشار عصبی سیلی حواله اش کردم و از شانس قشنگم رااون اومد و دید. دختره هم از این اتفاق سواستفاده کرد و شروع کرد به دروغ گفتن و ننه غریبم بازی درآوردن! رااون بدون توجه به چهره بهت زده ام رفت سمت دوست دخترش و فقط به من گفت: برات متاسفم.

دلم شکست ازش درسته چندماه از ورودم گذشته ولی خب، بیخیال من از اولشم شانس نداشتم اگر داشتم که اوضاعم این نبود!

ویرایش شده توسط seta.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_هشت

با صدای شکم‌ام به ساعت مچی‌ آبی رنگم نگاه کردم ساعت نه و دوازده رو نشون میداد و  پنج ساعتی می‌شد که از وقت ناهارگذشته بود ولی من هیچی نخورده بودم، بلندشدم کیفم و برداشتم و رفتم طرف رااون  همون‌جور که سرم پایین بود گفتم: معذرت می‌خوام، من هنوز ناهار نخوردم میرم چیزی بگیرم میام؛ شما چیزی نمیخوای؟

سکوت کرد که گفتم: ولی به من گفتند آدمی که سکوت می‌کنه و هیچی نمیگه نشونه مثبت هستش!

با یک نمه اخم گفت: خیله خب، برو رستورانِ دوک‌بونگدا و هرغذای ایرانی که میخوای بگیر و بگو بزنه به حساب من.

خواستم حرف بزنم که چپ- چپ نگاهم کرد گفتم: اما آخه اینجوری که نمیشه من سهمِ...

رااون:

- همینی که من گفتم و انجام بده، بعد بریم پشت مغازه میخوریم!

درحدی لحنش دستوری بود که فقط باشه ای گفتم و از بوتیک زدم بیرون.

داشتم برمی‌گشتم سمت  بوتیک و بستنی که توی راه خریده بودم و می‌خوردم که رو به روی بوتیک سرجام استپ شدم، مغازه تعطیل شده بود! ولی آخه این وقت روز؟ رااون کجاست پس؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نه

بستنی ام و دادم دست چپم که غذا بود گوشیم و از تو کیفم درآوردم زنگ زدم به چی‌ووک بعد دو تا بوق جواب داد: بله ترمه؟

چندمدته گیرداده به این اسم صدام می‌کنه نمی‌دونم چرا، تند گفتم: سلام چی‌ووک میگم تو نمیدونی رااون کجاست؟ 

چی‌ووک:

- یعنی چی؟ مگه مغازه نیست؟

- من رفته بودم ناهار بگیرم برای هردمون الان وامدم دیدم در بوتیک بسته است و رااون هم نیست، تو نمیدونی کجاست؟

رااون:

- امروز اتفاقی نیوفتاد؟

- نه فکر نکن... واستا ببین یکی دو ساعت قبل داشتم با آرسا حرف میزدم، حرفمون که تموم شد اومد داخل بوتیک مثل همیشه بد عُنُق بود ولی ناراحت هم بود.

چی‌ووک:

- ببین الان یه لوکیشن برات می‌فرستم خب برو اونجا پیداش می‌کنی!

- باشه خداحافظ.

قطع کردم که بعد چند لحظه پیامی برام اومد باز کردم یه لوکیشن بود سمت دریا رو نشون می‌داد شروع کردم به دویدن تا زودتر برسم چون هوا داشت تاریک می‌شد؛ و من باید قبل تاریک شدن هوا اونجا می‌بودم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...