رفتن به مطلب

داستان/دلبر بال و پر شکسته/السا بانو/ کاربرنودهشتیا


Elsa__f4_a
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

spacer.png

اسم:داستان: دلبر بال و پر شکسته

نویسنده: السا بانو.

ژانر: عاشقانه.

هدف: خالی کردن دردها.

ساعت پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه:

داستان درباره‌ی دختری به نام پرند هست؛ دختری از تبار درد غم و بغض. پرند با پسری در فضای مجازی آشنا شده و حالا عاشق اون آدم شده، ولی سرنوشت شوم برایش چیز دیگری رو رقم زده.

مقدمه:

 

به قول صادق هدایت:

« آدمیزاد یکه و تنها و بی‌پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می‌کند که زادبوم او نیست. با هیچکس نمی‌تواند پیوند و وابستگی داشته باشد، خودش هم می‌داند» .

 

ویرایش شده توسط Elsa__f4_a
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان: دلبر بال و پرشکسته

پارت-یک#

 

در اتاق رو باز کردم، واردش شدم. راه افتادم به سمت تخت، خودم رو روش انداختم. لپ‌تاپ رو از روی پاتختی برداشتم، وارد صفحه‌ای چتم با سانیار شدم؛  آخرین بازدیدش برای سه دقیقه پیش بود، همین باعث شد تا براش پیام بفرستم.

- سانی؟
همون لحظه جواب داد:

- جان‌ دل سانی؟

من هم که از شنیدن جوابش ذوق کرده بودم، نوشتم:

- خوبی عشقم؟(:
نوشت:

- فدات‌ شم! تو چطوری خانومی؟

پیام فرستادم:
- قربونت برم من هم خوبم، به خوبیت!

اون هم که روی من حساس، پیام فرستاد:

- خدانکنه دیوونه:[
خندیدم، گفتم:

- سانی کِی میای شیراز ببینمت؟ خیلی دوست‌دارم از نزدیک ببینمت!
همون لحظه نوشت:

- نمی‌دونم عشقم! خودم هم دوست‌دارم تو رو ببینمت. فعلاً فکر نکنم بتونم بیام شیراز ببینمت.

از این حرف‌هاش حرصم در اومد، گفتم:

- یعنی چی؟ میخوای بگی این‌قدر برات بی‌ارزشم که وقت نمیکنی بیای دیدنم؟ اصلاً من قهر!

با خوندن پیامم ویس فرستاد:

- پرند عشقم! از این حرف‌ها نزن ناراحت میشم به خدا! اِ عشقم کی گفته شما بی‌ارزشی؟ شما تاج سری! عزیزدلم گفتم فعلاً نمیتونم معنیش این بود که شرکت ممکنه بهم مرخصی نده، ولی بهت قول میدم زودیِ زود بیام دیدنت، حالاهم قهر نکن که طاقت قهرت  رو ندارم!

 از  شنیدن حرف‌هاش ذوق زده شدم. خواستم چیزی بگم که صدای مامان اومد؛ با عجله از اتاق بیرون اومدم. جواب دادم: 

- جانم مامانی؟ کارم داشتی صدام کردی؟

مامانم گفت:

- پرند عزیزم! ساناز زنگ زده باهات کار داره، بیا جواب بده مامان جان!

با شنیدن اسم ساناز ذوق زده از پله‌ها دویدم پایین، تلفن رو برداشتم؛ بدون این‌که بذارم ساناز حرفی بزنه شروع کردم:

- به، به ساناز خانم! چه عجب از این‌ورها؟ یادی از فقیر فقرا کردی بانو، خوبی ساناز خانوم؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان: دلبر بال و پرشکسته

پارت-دو#

ساناز باشنیدن حرف‌هام بلند خندید، گفت:

- خوبم عشقم، تو چطوری؟ فعلاً این حرف‌ها رو بی‌خیال! یک خبر توپ دارم برات.

با شنیدن صدای ذوق‌ زده‌ی ساناز، سرحال اومدم. گفتم:

- اِ چی هست این خبر توپ شما؟ بگو تا نمردم از فضولی!

اون هم با خنده گفت:

- شنیدم شب قراره براتون خواستگار بیاد. بانو این‌قدر غریبه شدم که به صمیمی‌ترین دوستت هم نمیگی خر؟

هنگ کرده گفتم:

- برای من؟ مطمئنی؟

ساناز با شنیدن صدای متعجب من گفت:

- وا؟ نه پس برای من میاد. خل‌ و چل عمه‌ات این‌ها قراره شب بیان خونه‌تون، نگو خبر نداری که خودم میزنم از وسط نصفت می‌کنم!

با تعجب گفتم:

- تو از کجا میدونی؟ نه عشقم این‌قدر درگیر سانیار بودم کلا از هیچی خبر ندارم.

با حرص گفت:

- خاک بر سرت پرند! هنوز عاشقشی دیوونه؟! آره بابا صبح مامانت داشت به مامانم می‌گفت من هم شنیدم؛ مثل این‌که به خواست آقاجونت قراره بیان خونه‌تون. حالا هم برو از مامانت بپرس، چیزی فهمیدی به من هم بگو!

بدون این‌که جوابش رو بدم، گوشی رو قطع کردم.
رفتم تو هال تا از مامان بپرسم.

رو مبل نشسته بود و داشت کتاب می‌خوند. جلوش ایستادم، گفتم:

- مامان!

بدون این‌که سرش رو از روی کتاب برداره گفت:

- جانم؟

حرفم رو ادامه دادم:

- ساناز چی میگه؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان: دلبر بال و پرشکسته

پارت-سه#

 کنجکاو نگاهم کرد؛ به معنای این‌که "بگو" من هم گفتم:

- یعنی چی که شب قراره برام خواستگار بیاد؟ در کتابش رو بست، گذاشتش روی میز. گفت:

- ای ساناز دهن لق! ببین پرند دخترم، من نمیذارم تو عروس اون‌ها بشی، برای همین هیچی بهت نگفتم گل مامان!

هه، هیچکس نمی‌تونست جلوی خواسته‌های آقاجون بایسته، برای همین گفتم:

- نه، مامان میشه چیزی بهشون نگی؟ آقاجون رو خوب می‌شناسی، هرچی که اون بخواد همون میشه. نمیخوام شما خودتون رو کوچیک کنید،  من حاضرم   زن امیر بشم.

منتظر جواب مامان نموندم، از پله‌ها بالا رفتم؛  وارد اتاقم شدم. چشمم به لپ تاپ افتاد؛ اشک‌هام روان شد. باید سانیار رو فراموش می‌کردم؟ آخه چطوری؟ فراموش کردن اون مساوی با مرگم بود، ولی خواسته‌های آقاجون باید اجرا بشه،   پس چاره‌ی دیگه‌ای ندارم.

حوله‌م رو برداشتم، رفتم حموم. دو ساعت تموم در حمام اشک ریختم و با خودم گفتم " کاش بابام زنده بود! اون نمی‌ذاشت آقاجون بهم زور بگه" ولی حیف!

وقتی از حموم بیرون اومدم، ساعت شده بود شش عصر! لباس‌هام رو از درون کمد درآوردم؛ گذاشتمشون روی تخت تا بعداً تنم کنم. حوله پیچ روی تخت نشستم.

صدای در اتاق بلند شد؛ می‌دونستم مامانِ! مگه به جز اون کس دیگه‌ای هم دارم؟ "بفرمایید" آرومی گفتم.
مامانم اومد تو اتاق، کنارم رو تخت نشست. برگشتم بهش نگاه کردم؛ به زنی که تموم این‌ سال‌ها با سختی و رنج بزرگم کرده بود.

لبخندی زد، یک دستش‌ رو دور کمرم حلقه کرد و من رو کشید تو بغلش،  سرم  رو

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان:دلبر بال و پرشکسته

پارت-چهار#

روی شونه‌اش گذاشتم، شروع کرد به‌حرف زدن:

- دلبر بال و پرشکسته‌ای، مادر چرا چشم‌های زیبات قرمزه؟ نبینم غصه بخوری!

سرم رو به‌شونه‌اش فشردم، اون‌هم حس کرد بهش نیاز دارم که من رو محکم‌تر بغل کرد.

حرفش رو ادامه داد:

- میدونی دلبر مامان! من تو این چندسالی که بابات رو از دست دادیم، خیلی سعی کردم جای خالیش رو برات پر کنم، ولی میدونم که موفق نشدم؛ مخصوصاً امروز بدجور جای خالیش احساس میشه.  اگه بود مطمئنن نمی‌ذاشت بابابزرگت تو رو مجبور کنه به ازدواج.

از شنیدن صدای بغض‌دار مامان حالم بد شد، پریدم وسط حرف‌هاش:

- مامانی این چه‌حرفیه؟ شما تموم این این سال‌ها جوری جای خالیش رو برام پر کردید که من حتی یک   لحظه هم احساس نکردم بابا نیست. لطفاً دیگه از این حرف‌ها نزنید! حالا هم بگید لباس‌ها بهم میاد؟ میخوام بهترین عروس دنیا بشم‌ها!

بعد تموم شدن حرفم به مسخرگی ابروهام رو انداختم بالا که باعث شد مامان بخنده و "دیوونه‌"ای نثارم کنه. لبخندی زد و گفت:

- قشنگن.

اتاقم رو ترک کرد.

درسته من داغونم ولی قرار نیست که حال مامانم رو بدتر کنم، برای خوشحالیه اون هم که شده، خودم رو شاد نشون میدم.

لباس‌ها رو پوشیدم، آرایش کمی کردم. از اتاق رفتم بیرون، ساعت هشت بود که زنگ در رو زدن؛ مامانم آیفون رو جواب داد، گفت: 

- بفرمایید!

من هم کنارش جلوی در ایستادم تا بهشون خوش آمد بگم.

اول آقاجون وارد شد، به من لبخندی زد، پشت‌سرش عمه و شوهرش اومدن بهشون سلام دادم.

عمه بغلم کرد، بوسیدم. با شوهرش هم دست دادم، پشت‌ سرشون امیر با دسته‌گل بزرگی تو دستش اومد تو، به من نگاه کرد، لبخندی زد.

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان:دلبر بال و پرشکسته

پارت-پنج#

من هم  به اجبار بهش لبخندی زدم. دسته‌گل رو ازش گرفتم، بدون این‌که بهش چیزی بگم وارد سالن شدم؛ اون هم پشت سرم اومد داخل.

دسته‌گل رو روی میز داخل گلدان شیشه‌ای درون آشپزخانه گذاشتم.
دستی به کت و دامن صورتی رنگم کشیدم و مرتبش کردم.

گلدان رو به دست گرفتم؛ رفتم به پذیرایی، روی میز جلوی مهمان‌ها گذاشتمش.
کنار مامان روی مبل دو نفره‌ نشستم.
آقاجون با اومدن من به پذیرایی شروع کرد به حرف زدن:

- خب بریم سر اصل مطلب، همان‌طور که همه‌تون در جریانید، ما امشب اومدیم تا پرند رو برای امیر خواستگاری کنیم و  چون در فامیل رسم داریم دختر پسرهایی که از بیست سال سنشون می‌گذره باید ازدواج کنند، حالا هم که پرند بیست و دو سالشه، امیرهم بیست و هفت سالشه، نمیخوام بیشتر از این مجرد بمونن؛ برای همین تصمیم گرفتم این دو رو به عقد هم دربیاورم و میدونم نه پرند مخالفه، نه امیر مخالفه. میخوام مراسم نامزدی رو بذارم برای  همین پنجشنبه، خب حرفی، چیزی دارید؟

هه، مگه کسی‌ هم جرئت گفتن چیزی رو هم داشت که می‌پرسی پدربزرگ؟ چه‌قدر سخته باورکنم پنج روز دیگه نامزدیمه. آخه چطوری سانیار رو فراموش کنم؟ همین‌طور در فکر بودم و متوجه‌ گذشتن زمان نشدم، با بلند شدن بقیه از جام پریدم.

آقاجون  بغلم کرد، پیشونیم رو بوسید، بعدش عمه اومد محکم بغلم کرد کنار گوشم گفت:

- خب عروس گلم! امیر فردا صبح زود میاد دنبالت برای رفتن به آزمایشگاه، بعدش هم باهم میرید خریدهاتون رو انجام می‌دید. راستی عمه جون برای انتخاب حلقه من و مامانت‌ هم باهاتون میایم، خب عزیزم من دیگه برم، یادت نره‌ها عمه جون!

سرم رو به نشونه‌ی "باشه" تکون دادم، اون‌هم گونه‌ام رو بوسید، از خونه بیرون رفتن. این‌جور که معلومه وقتی من تو فکر بودم تموم قرارمدارها رو گذاشتن، بهتر، حداقل کم‌تر عذاب میکشم. به محض خروج اون‌ها از خونه گفتم " من رفتم بخوابم، شب‌بخیر" منتظر جواب مامان نموندم. از پله‌ها دویدم بالا، وارد اتاقم شدم؛ در رو بستم، لباس‌هام رو کندم، خودم رو روی تخت ول‌ دادم. لپ‌تاپ رو از روی پاتختی برداشتم،    رفتم به صفحه‌ی چتم با سانیار؛ ده‌تا پیام ازش داشتم، شروع کردم به خوندنشون:

- پرند عشقم! کجا رفتی؟
- عزیزم چرا جواب نمیدی؟
- نگرانتم پرند! لطفاً جواب بده!
- پرند قهری؟
- یک خبر توپ برات دارم؛ پرند خانم جواب بده تا بگم!
- اَه کجایی تو دختر دیوونه؟
- اصلاً جواب نده، خودم میگم!
- پرندم قراره پنجشنبه بیام شیراز، باورت میشه؟
- راستی پرند آدرستون هنوز همون قدیمیه‌است؟
- همونی که یک‌بار دادی گفتی آدرس عمارت بابابزرگته؟

وای نه! من چطوری بهش بگم دقیق همون روزی که تو میای من نامزدیمه؟ اشک‌هام سرازیر شد. دارم روانی میشم، من بدون سانیار چطوری زندگی کنم؟ "خدا" آخه تا کِی باید زجر بکشم؟ بدون این‌که جواب پیام‌هاش رو بدم، لپ‌تاب رو گذاشتم روی پاتختی. چشم‌هام رو بستم تا خوابم ببره ولی مطمئن بودم تلاشم  بی‌فایده‌است. چطوری بهش بگم دارم ازدواج می‌کنم؟ من که میدونم اون چقدر من رو دوست داره، اگه بهش بگم روانی میشه.

از یک طرف جدایی از سانیار عذابم می‌داد، از طرفی دیگه فکر ازدواج با امیر بی‌خوابی  رو برام آورده بود. نمیدونم چطور خوابم برد.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستا:دلبر بال و پرشکسته

پارت-آخر#

 

(راوی)
              (روز نامزدی)
مادرش اون رو ساعت هفت بیدار کرد تا با امیر به آرایشگاه بره. بعد از آماده‌ شدنش امیر اومد به دنبالش و باهم رفتند به آرایشگاه.

لباسش، یک لباس شب دکلته‌ آبی کم‌رنگ بود. چون لباسش آبی رنگ بود؛ آرایشگر یک آرایش ملایم براش زد.
ساعت چهار بعدازظهر بود که امیر بهش زنگ زد و گفت بیاد پایین منتظرشه.

وقتی از در آرایشگاه بیرون اومد، چشمش به امیر افتاد؛ کت و شلوار مشکی رنگی به همراه پیراهن سفید و کروات آبی کم‌رنگی به تن داشت که با لباسش ست شده بود. با خود زمزمه کرد "کاش جای تو سانیار بود!" امیر با گرفتن دستش اون رو از فکر بیرون کشید، کمکش کرد تا سوار ماشین بشه، همان‌جور هم زمزمه کرد"اول باید به آتلیه بریم." خودش هم  سوار شد، ماشین رو روشن کرد؛ راه آتلیه رو در پیش گرفت.

***
تازه از فرودگاه بیرون اومده بود، آدرس عمارت آقای ستوده یا همون بابابزرگ پرند رو به راننده‌ تاکسی‌هایی که جلوی فرودگاه پارک شده بودن داد، گفت که به اون‌جا ببرتش.
چند روزی بود پرند نه جواب تماس‌هاش‌ رو می‌داد نه پیام‌هاش‌ رو می‌خوند. از ساناز سراغش‌ رو گرفته بود؛ اون هم بهش گفته بود چند روزی درگیره و حالش خوبه.
همین باعث شده بود تا کمی از نگرانی‌هایش کاسته‌ بشه.
از راننده خواست تا جلوی یک گل فروشی نگهدارد.
بعد از این‌که یک ‌دسته‌گل رزآبی و قرمز خرید، باز به راننده گفت تا به مقصد برساندش.
وقتی تاکسی به کوچه‌ای پرند این‌ها رسید؛ سانیار با دیدن کوچه‌ای چراغونی شده تعجب کرد، معلوم بود مراسمی چیزی قراره برگذار بشه.
ماشین نزدیکی‌های در عمارت نگهداشت، اون هم ازش پیاده شد. به‌دنبال کسی گشت تا بتونه ازش بپرسه این‌جا عمارت آقای ستوده هست یا خیر؟ ولی از شانس گندش از نزدیکی‌هایش پرنده هم پر نمی‌زد. راه افتاد و جلوی عمارت ایستاد، استرس زیادی داشت و به شدت عرق کرده بود. جلوی در که رسید، خواست تا از نگهبانی که داشت به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت سوال بپرسه، ولی اون پیشی گرفت ازش، گفت"بهتره هرچه زودتر بری داخل! مراسم شروع شده." با خود گفت"بهتره برم تو، شاید پرند رو پیدا کردم و سوپرایزش کردم." به محض پا گذاشتن به عمارت، باغ بزرگی رو جلوی خودش دید که به زیبایی تزئین شده بود. در همان لحظه چشمش به آلاچیقی افتاد که انگار مراسم عقد در اون‌جا داشت برگذار می‌شد.
به سمتش روانه شد، به سختی تونست جلوی آلاچیق بایسته و به کسایی که درونش حضور داشتن خیره بشه. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه:

- برای بار سوم می‌پرسم، عروس خانم آیا به بنده وکالت می‌دهید تا شما را به عقد دائم و همیشگی آقای امیر توکلی در بیاورم؟ چشم چرخوند تا عروس داماد رو ببینه. با صدای عروس خانم پاهاش به زمین چسبید و صدا مثل ناقوص مرگ در سرش پیچید:
- با اجازه‌ی کسی که الان باید کنارم باشه و نیست، بله!

دسته‌گل از دستش افتاد و پاهاش خم شد. چطور باید باور می‌کرد عروس اون مجلس پرند خودشه؟ بر روی زمین سقوط کرد چشم‌هاش بسته شد.
   
                /پایان/

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...