رفتن به مطلب

رمان معشوقه‌ی دشت پلنگ، کاربر انجمن نودهشتیا


Nazmieh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان  : معشوقه‌ی  دشت پلنگ

نام نویسنده : nazmieh.f

 ژانر: عاشقانه ، هیجان انگیز،معمایی ، کمدی

 

🤩رمان معشوقه‌ی دشت پلنگ🤩

داستانی جذاب و متفاوت ،با ژانر عاشقانه، کل‌کلی و معمایی👽

و اما شخصیت‌های   داستان ...نگم براتون !!!😂😉

 دخترمون آیلان  یه دختر ساده و معمولی از یه ایل بزرگ قشقایی که زمستان امسال رو به دشتی پر رمز راز به اسم دشت پلنگ  کوچ کردن و  با هر اتفاقی تا مرز سکته میره🤪🤣( این دیگه زیادی  شجاعِ...)

اما پسرمون  یه شخصیت باحال ، زورگو و از خودراضی❤ 🥰🤩...  البته من فکر می‌کنم دچار دوگانگی شخصیتیه بچم🤣  تازه برگشته به ایل  و با وجود شخصیتش که یکم خرده شیشه داره نقش عزرائیل  آیلان  بخت برگشته رو ایفا می‌کنه 👹😈( البته اینو بگم   خود  آیلان  این اسم  براش گذاشته)

این رمان جذاب رو از دست ندید، اتفاقات جالبی قراره بیافته😘❤ 

ویراستار: @ Neda

ناظر: @ ترانه ۸۶

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((1))

به بسم الله می‌خوانم خدارا

زمشتی خاک آدم ساخت مارا

 

 

چندین سال دیگر

من  بوسه می‌زنم 

به دست‌های چروک شده‌ات 

به چین روی پیشانی و کنار چشمت 

به سپیدی کنار شقیقه‌هایت 

ب این دست لرزان 

من!

متعهدم به تصویری ک از تو ساخته‌ام 

نمی‌دانی! 

آخ تو نمی‌دانی عزیزه جانم!

چندین سال دیگر 

اینجا 

میان سینه‌ام 

تو زیبا ترین پیرمرد ِ دنیایی.

 

پارت اول: 

دستم رو به، صورت سایبان روی صورتم گرفتم و زیرلب غر زدم:

_ اه چه قدر گرمه!! مردیم بابا الله کریم بزار یه خورده  باد بیاد...

آسمون هم تکلیفش با خودش روشن نبود یه روز سرد بارونی،یه روز هم گرم و مرطوب. 

سر به زیر انداختم و قدم‌هام رو بلند برداشتم تا سریع تر به کنار رود برسم  نفس عمیقی کشیدم،  این راهی بود که هر روز چندین بار باید طی می کردم.

دمپایی آنا «مادر به زبان ترکی» رو پوشیده بودم انگشت‌های پام  از دمپایی بیرون زده بود و با هر قدمی که برمی‌داشتم شن‌های ریز  رو زیر انگشت‌هام حس می گ‌کردم سرم رو بلند کردم تا ببینم چه قدر دیگه فاصله دارم،   یه لحظه حس کردم انگشت‌هام بی‌حس شد و صورتم از درد مچاله شد.

کوزه رو از روی شونه ام پایین گذاشتم روی زمین نشستم و انگشت‌های پام رو توی دست گرفتم و فشار دادم تا دردش کمتر بشه  آب دهنم رو قورت دادم ،

دست و پاچلفتی نثار خودم کردم  که سنگی به این بزرگی رو ندیده بودم، به قول آنا به جای دوتا چشم خدا باید پنج ،شیش تا دیگه بهم می‌داد  تا جلوی روم رو بتونم درست و حسابی ببینم.

-  آیلان!!!

صدای خواهر بزرگترم، ترکان بود. دمپایی رو دوباره پوشیدم و از روی زمین بلند شدم .

بار اولم نبود هربار این دمپایی‌ها رو می‌پوشیدم ، زمین می‌خوردم.

آخه یکی نیست بهم بگه مگه مغزت معیوبِ دختر که دوباره این رو می پوشی ؟ دستمو محکم روی شلیته‌ام «دامن لایه ،لایه ورنگارنگ» زدم ،خاکی شده بود.

به طرف ترکان چرخیدم.

با اون روسری زرد و قرمز‌ش ،صورت آفتاب سوخته‌اش و ابروهای باریکش که درهم کشیده شده بود به طرفم می آمد.

-  چی شده  ترکان؟

کنارم ایستاد:

-  شاهین رو ندیدی؟

شاهین و شاهرخ، پسرهای ترکان بودند

- نه حتما با شاهرخ رفته با بچه‌های آرتاش«برادرم» بازی کنن.

ترکان سری برای تاکید حرفم  تکان داد کوزه رو برداشتم 

- دوباره خوردی زمین؟

چیزی نگفتم ادامه داد:

-  گناه به حال آنا چه قدر باید حرص تو رو بخوره بیست و دو سالته هنوز مثل دخترهای کوچک خودتو به درو دیوار می‌زنی، همینطوریش خواستگار درست و حسابی نداری وای به روزی که یه  خط هم روت بیوفته!

ابروهام و توی هم کشیدم بدون توجه بهش به سمت رودخانه رفتم .

با دهن کجی اداشو درآوردم

- فکر می‌کنه من ماشینم که میگه خط روت بیوفته انگار که خودش با شوهر کردن  اتم شکافته !!

شلیته رو بالا گرفتم و کوزه پر از آب کردم و روی شانه‌ام گذاشتم به آن طرف رود نگاهی انداختم.   

 چند روزی می شد که آلما رو ندیده بودم!آلما دوست بچگی و  پایه‌ی خرابکاری‌هام بود، چادر خانواده آلما آن طرف از رود برپا شده بود.

پاییز بود دشت پلنگ «از توابع استان بوشهر» هنوزم سرسبز بود و رود درمیان دشت، همانند تکه‌ی جواهری می‌درخشید. 

ما عشایری از  ایل قشقایی بودیم که هر سال درذفصول سرد به  این منطقه کوچ می‌کردیم چادرها به فاصله‌ی کم از هم برپا شده بود وذآغل مرغ و گوسفندان  کمی آن طرف‌تر  قرار داشت. 

کوزه را داخل چادر گذاشتم و به طرف آنا که مشغول گبه بافی بود رفتم. 

- آنا بیام کمک؟

آنا زنی پنجاه و سه ساله با صورتی چروکیده و دستانی زمخت و پینه بسته بود   که بیشتر روز درحال گبه بافی و قالی بافی بود 

- گَل جانوم...من سنه قوربان 

«بیا جانم... من به قربان تو»

لبخندی روی لبم نشست  چقدر این زن رو دوست داشتم کنارش نشستم و مشغول شدم دستان پینه بسته اش با سرعت درحال بافتن بود. 

- آنا  آلما را ندیدی؟

بدون این که نگاهم رو از ریسمان‌های رنگارنگ بگیرم گفتم:

- نه بیرون چادر ندیدمش.

- مادرش می‌گفت امشب خواستگار براش میاد.  

سرمو از تعجب بلند کردم:

- جدی ؟! به من چیزی نگفته بود.

بدون توجه به حرف من ادامه داد:

- پسر نورپاشا، تازه برگشته از شهر،  مهندسه!!

آهی کشید و ادامه داد:

-   کاش یکی هم برای تو پیدا میشد که سرش به تنش بی‌ارزه!

به صورتش نگاه کردم، انگار که تمام غصه‌اش فرستادن من به خانه‌ی بخت بود. راست هم می‌گفت دختر بیست و دو ساله داشت با اندکی خواستگار به درد نخور.

 ترکان را هجده سالگی و سلنا را بیست سالگی عروس کرده بود و حالا من براش قوز بالا قوز شده بودم. تا دیپلم با هزار التماس خوانده بودم آنا همیشه می‌گفت درس به درد دختر نمی‌خوره باید خونه داری و شوهر داری بلد باشه و من چقدر متنفر بودم از تفکرات سنتی و قدیمی خانواده‌ام،  دوست داشتم مانند دخترهای شهری دانشگاه برم ،مستقل باشم و برای خودم زندگی کنم.  

این اعتقادات بودند که همیشه رویاهامون رو به آتش می‌کشیدند .

یه  ساعتی به آنا کمک کردم همیشه نزدیک غروب دلم می‌گرفت  بلند شدم   چادر رو کنار زدم بیرون رفتم.

نسیم خنکی می‌وزید. لرز توی تنم افتاد، آفتاب داشت غروب می‌کرد،  بابا و مردان ایل در چادر کنار مشغول چُپُق، قلیان کشیدن بودنند.

روی سنگی پشت به چادر نشستم ،زانوهام رو بغل  کردم و به کوهی که مقابلم بود خیره شدم.  شکلش  با ،باقی کوه‌ها فرق داشت، رگه‌های قرمز و قهوه ایی که به صورتی زیبا  روی بدنه ی کوه شکل گرفته بود توجه هر آدمی رو جلب می‌کرد.

- زیاد بهش خیره نشو امواجش تو رو هم می‌گیره.

سرم رو بلند کردم و هاج و واج به مردی که روبه روم ایستاده بود، نگاه کردم. کی آمده بود که اصلا متوجه نشده بودم ؟

اخم کردم، تا حالا او را  ندیده بودم، احتمالا از چادر مردها بیرون آمده، استکان چایی که در دستش بود را به طرف دهانش برد و یک‌باره محتویات استکان رو نوشید.

لهجه نداشت احتمالا اهل ایل نبود.

با لحنی متعجب گفتم:

- امواج؟

بدون این که بهم نگاه کنه  روی سنگ کنارم نشست و استکان چایی رو زمین گذاشت و گفت:

- فکر کردم در موردش می‌دونی!!

به نیم‌رخش نگاه کردم، چند شاخه موی سفید کنار شقیقه‌ش توی ذوق می‌زد،  بهش می‌اومد سی رو رد کرده باشه!

-  در مورد چی؟

صورتش و سمت من چرخوند و فاصله‌ای که بینمون بود رو پر کرد.

و با لحنی ترسناک گفت:

-  طلسم کوه پلنگ!

صورتم بیشتر در هم رفت  ،خودمو عقب کشیدم.

به سمت کوه مقابل اشاره کرد و ادامه داد:

- این کوه، اسمش کوه پلنگه به خاطر  رگه‌های قرمز و قهوه‌ایی که روی بدنشه شباهت زیادی به پوست پلنگ داره توی این کوه یه غاره که به وسیله‌ی ارواح داخلش تسخیر شده البته  به وسیله‌ی یه طلسم بسیار قوی ‌!

چشماش و باریک کرد و ادامه داد:

- هرکس به کوه خیره میشه  انرژی که ازش ساطع میشه باعث میشه  روی اون فرد تأثیر بزاره.

به چشماش نگاه کردم زیاد از حد مشکی بود انگار که لبریز بود از خلاء!

 با اون ریش و  سیبیل پر پشتش   که تمام صورتش و گرفته بود ترسناک می‌زد.

هوا کم کم داشت تاریک می‌شد. 

نفسم رو توی سینه   حبس کردم، حس می‌کردم دارم با یه دیوونه صحبت می‌کنم تا جایی که من یادم میاد از بچگی فصول سرد به این دشت می‌آمدیم ولی تا حالا چیزی در این مورد نشنیده بودم.

شونه م رو بالا انداختم شاید بنده خدا یه چیزی کشیده حالش خوش نیست. شایدم می‌خواد با این چیزا وسایل سرگرمی خودش و فراهم بکنه خیلی از رهگذران با فکر این که ما عشایر هیچ اطلاعات و دانشی نداریم ما رو سر کار می‌گذاشتند،  با این فکر به طرفش براق شدم وبا لحنی خشمگین گفتم:

- بهتره این خزعبلات رو تحویل کسی بدی که اینجا بزرگ نشده باشه و باور کنه!

درحالی که اجزای صورتمو براش کج و کوله می‌کردم از روی سنگ بلند شدم.

ابروشو بالا انداخت و گفت: 

_بمون ،خوش می‌گذره.

خاک بر سر، داشت دستم می‌انداخت !خبیثانه نگاهش کردم و گفتم:

- من  با آدمای که این جاشون (با انگشت اشاره به سرم اشاره کردم )مشکل داشته باشه بهم خوش نمی‌گذره.

دندونام و با لبخند بهش نشون دادم.

چشمکی زد و گفت:

- دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

چشمام و باریک کردم و از حرص دندونام رو  روی هم فشار دادم،   به من گفت دیوانه؟!

داشتم تو سرم دنبال یه چیزی می‌گشتم تا شَتَکَش کنم که لبخندش پر رنگ‌تر شد.

-  زیاد فشار نیار این جات( به سرش ضربه زد )خالیه!

متقابل به مثل کرده بود  مرتیکه بی‌شعور!خودت کله پوکی !

به سرتاپاش با تمسخر نگاه کردم، موهاش روی پیشونیش ریخته بود و لباس محلی قهوه‌ایی و با کفش‌های براق پوشیده بود. کفشی‌های که اصلا مناسب دشت نبود پوزخندی  زدم و گفتم:

- ههه ...خندیدیم !!حالا می‌تونی بری.

اخم کرد.  باهوش هم  بود،  نامحسوس  بهش  دلقک گفته بودم، حقش بود!

تا باشه منو دست نندازه! بهش پشت کردم. 

صدای اعتراض آمیزش که منو پررو خطاب کرده بود بلند شد.

به طرف  چادر رفتم. مرتیکه انگار خوشش می‌اومد باهام لاس بزنه  تا از راس نگاهش خارج شدم.  محکم توی سر خودم کوبیدم و غریدم:

-  نفهم برای چی زبون تو زبون غریبه‌ها می‌کنی، دختره ی بی عقل!!

همیشه دست زبونم عاجز بودم انگار افسار گسیخته بود. سرم رو با حرص تکون دادم خداکنه کسی ندیده باشه.

هم صحبتی با فرد غریبه  مساوی با ملعبه شدن دست زنان بیکار و وراج ایل بود.

لبه‌ی چادر رو کنار زدن،  مردک دیوونه بود! کفشم  و در آوردم کنار ترکان که  داشت برای سلنا لباس می‌دوخت  نشستم، سلنا پنج ماهه باردار بود.  خودش ذاتأ تپل مپل بود وحالا با یه شیکم گرد و قلمبه بامزه تر از قبل شده بود.

یه لحظه دلم براش ضعف رفت  نتونستم جلوی خودمو بگیرم به طرفش رفتم و صورتش و یه ماچ آبدار کردم که  باعث شد دوتا فحش  ناموسی نصیبم بشه.

کنارش نشستم و دستم روی شکمش کشیدم و گفتم:

-  ای من به فدای تو کوچولوی خاله..

سلنا خودش رو کنار کشید.

- اینقدر به من دست نزن آیلان...حالم بد میشه.

چشمام و درشت کردم با لحن بچگونه‌ایی گفتم:

- ویار منو گرفتی؟

ترکان لبخند کمرنگی زد و گفت:

- بیا اینطرف امروز اصلا حوصله نداره.. 

- چیزی شده؟

به صورتش دقیق نگاه کردم سرخ شده بود:

-  گریه کردی؟

سلنا رو ازم برگردوند«

_ نه آیلان گریه برای چی؟

با شک به ترکان نگاه کردم، اون حتما می‌دونست، این خواهرهای منم مرموز شده بودند !

شونه‌ای بالا انداختم، خوب دوست ندارند بگن ولی من مطمئنم یه چی شده!

آنا وارد چادر شد جانمازش رو پهن کرد و قامت بست ،گوشیم رو برداشتم تا بازی کنم. ...

سلنا و ترکان چند دقیقه بعد هر کدوم به چادر خودشون رفتند. 

- آیلان پاشو سفره رو بنداز الانه که پدرت بیاد. 

سری تکان دادم بلند شدم. غذا کل گوش بود( دوغ تازه ایی که  حال جوشیدنِ رو داخل یک ظرف می‌ریزند و کره و نان محلی هم به آن اضافه می‌کنند)

بابا کنار سفره نشست و رو به آنا گفت :

- می‌دونی کی رو امشب دیدم ؟ 

-  آدلان رو؟

بابا متعجب گفت:

-  دیدیش؟

-  من که نه  آلیش دیدتش که داشته با ایلخان حرف می‌زده .

آنا اخماش و درهم کشید و ادامه داد:

- برای چی برگشته؟ مگه فرنگ نبوده؟ 

بابا ظرف  غذا  رو به طرف خودش کشوند و گفت:

-  الله و علم !امروز که دیدمش نشناختمش، شبیه پانزده سال پیشش نبود !! این کجا و آن دیوونه کجا؟

دیوونه؟!..نکنه دارن در مورد اون غریبه صحبت میکنند ؟ اسم ادلان رو تو این چند سال تک و توکی از بقیه شنیده بودم ولی خودش رو تا حالا ندیده بودم،  فقط چندسال پیش  از یکی از زن‌های ایل شنیده بودم که  ایلخان به خاطر یه اتفاقی اون  رو  خارج فرستاده.

آنا در جواب بابا چیزی نگفته بود و فقط غذاشو خورده بود.

سرمو روی بالشت گذاشتم و به پارچه‌ی سیاه رنگ بالای سرم خیره شدم فکرم درگیر بود. درگیر مرد عجیبی که زود خودمونی شده بود شاید واقعا دیوونه بود.

با یاد آوردی حرفایی که بهم زده بود دوباره حرص خوردم  شاید، نه !! حتما ،حتما دیوونه بود.

 

 

 @ Neda

@ ترانه ۸۶

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2

 پارت دوم:


_ ایلان ، ایلان پاشو دیگه مادر
آنا بود پتو رو از سرم کنار کشید، ملتمسانه گفتم:
_ یه ذره دیگه آنا...تو رو خدا!! الان بلند میشم
فکر کنم من اول کوالا بودم بعد تبدیل به  ادم شدم از بس که میخوابم
چشمام و بسته بودم که مبادا خواب از سرم بپره دوباره پتو رو روی سرم کشیدم ...هنوز دو ،سه دقیقه ی نگذشته بود که صدای شاهین باعث شد خواب به کل از سرم بپره
_ آله ،آله جونی
به سرعت نورسر جام نشستم که باعث شد صدای خنده آنا بلند بشه
_ اگه این فسقل بچه  حریف تو بشه
ایش بلندی گفتم ، دیگه نقطه ضعف منوهمه فهمیدن..  نوچ نوچ !!
شاهین هرکسو که میدید خوابه، اون و به شکل تشک ژیمناستیک تصور میکرد اونقدر رو اون آدم بپر ،بپر میکرد که  باید اون بد بخت رو با کاردک جمع میکردن البته در این موارد من یقین دارم  به خانواده باباش رفته مخصوصا اون عمه ی سلیته اش !!!  
شاهین به طرفم دوید و روی پام نشست . 

چشمام رو نیمه باز کردم  وخوابالود گفتم:
_ چی شده خوشگل خاله؟   

موهامو کشید تا سرم رو  پایین تر بیارم  میخواست گیره مو برداره به زور موهامو از لای انگشتاش بیرون کشیدم با همون زبون بچگونه اش گفت:
_ مام مام 《به مامانش می گفت مام مام 》میگه بیا بیرون برامون بخون
خمیازه ایی کشیدم  درحالی که چشمامو می‌مالیدم به آنا که داشت با تشت خمیر از چادر بیرون میرفت گفتم: 
_ چ خبره آنا؟ 
_ دو روز دیگه عروسی آلماست ،بچه ها جمع شدن توی دشت. 
ای جااانم! دیشب به آلما پیام داده بودم یه چیزایی سربسته بهم گفته بود

   معمولا تو مجالس زنونه من می زد م و می خوندم ،هم صدام خوب بود وهم دف بلد بودم  ...شاهین رو از روی پام بلند کردم 
موهامو شونه زدم  گیره روی موهام گذاشتم و سرپوش بلندی که از پشت  شبیه چادر بود روی سرم انداختم ، چادر رو کنار زدم مردمک چشمام توی دشت به دنبال دخترا  چرخید چه بوی خوبی میومد چند تا از زن ها ی  ایل دور هم جمع شده بودن... و داشتن تاپو می‌پختن 《نون سنتی که معمولا برای صبحانه تهیه میشود》دخترای جوون هم با فاصله ی کمی آلما رو دوره کرده بودن و هله هله میکشیدن آبی به صورتم زدم و دف رو برداشتم و به طرفشون رفتم.
آلیش  تا منو دید هله ی هله ی کشید و گفت:
_ بیا آیلان بیا  که قدمت خیره ...
_ برید کنار مطربتون اومد
صدای جیغ ودست بلند شد 
دخترا رو کنار زدم و وسط جمع وایسادم ...میخواستم فقط براشون دف بزنم اگه  وسط دشت میخوندم بابا و آرتاش زنده به گورم میکردن!
قبل از این که شروع کنم رو به جمع گفتم:
_ دخترا من دف میزنم شما شعر عروس رو بخونید 
ترکان_ خودت بخون آیلان تو قشنگ تر میخونی 
براشون پشت چشم نازک کردم وگفتم:
_ ن دیگه  بیشتر از این بهتون افتخار نمیدم 
آلما کفششو به طرفم پرت کرد 
_ بی خود عروسی   بهترین دوستته باید بخونی 
دخترا  با جیغ وسوت  براش خوندن:
_ عروس یکم حیا کن
                    دوماد  زیر ،زیرکی صداکن 
خم شدم سر مو نزدیک سر ترکان بردم 
_ بابا  و آرتاش بفهمن تو دشت خوندم قیامت میشه ها
ترکان_ مردا همراه ایلخان رفتن ده بالایی تا با رئیس پاسگاه صحبت کنن دیشب چند تا گراز تو دشت دیدن چند وقته حیوونا زیاد شدن 
سری تکان دادم و کمرم و راست کردم برای این  که توجه بچه ها به خودم جلب کنم  دو ضربه محکم روی دف زدم دخترا آروم شدن یه چرخ زدم و دف توی دستم جا به جا کردم و با ریتم شروع کردم به زدن و با عشوه رو به آلما خوندم:
_  ای عروس مهتاب ای مستیه میه ناب●♪♫
امشب با صد تا بوسه دومادو دریاب●♪♫

صورتمو جلوی آلما بردم اونم بدجنسی نکرد و بوسیدم ادامه دادم:
_حالا که با تو هستم دنیارو میپرستم●♪♫
نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم  تا کی؟  تا زنده هستم●♪♫ 
صدای جیغ و دست بچه ها بلند شده بود  زنای ایل که  تاپو می پختند هم از پختن دست کشیده بودن و  هله هله می‌کردند  با هر بیت میچرخیدم  وشلیته ام لایه ،لایه روی هم می‌افتاد  چندتا از دخترا هم بلند شده بودند و کنارم می رقصیدند 
امشب شب ماست سحر نداره●♪♫
این سرنوشت زیبا ببین چه کرده با ما●♪♫
همگی بگین ماشااله مبارکه ایشاله● 
صدای خندهای دخترا و هله هله ی زن ها توی کوه های اطراف منعکس میشد
دخترا آلما بلند کرده بودن ،  دورش میچرخیدن چه  همهمه ایی شده بود... عاشق عروسیامون بودم .
..  دف رو بالای سرم  گرفتم   وضربه ی محکم‌ترین  تری زدم   شاهین کنارم ایستاده بود ومدام گوشه ی لباسمو می‌کشید  سرمو نزدیک گوشش بردم  به بچه های هم سن سالش اشاره کردم تا بره باهاشون بازي میکنه میخواست دف رو ازم  بگیره  سرم و بلند کردم تا به ترکان بگم که این بچه  رو بگیره که حرف تو دهنم ماسید   وچشمام توی یه جفت چشم سیاه قفل شد

دخترا باهم ادامه ی شعر رو میخوندن:

 ای عروس مهتاب ای مستیه میه ناب●♪♫
امشب با صد تا بوسه دومادو دریاب●♪♫
حالا که با تو هستم دنیارو میپرستم...

این  مگه همراه مردها نرفته  بود؟؟ اینجا چی کار میکرد؟ 

 کنار یکی از چادرها ایستاده بودداشت سیگار می‌کشید ...کسی جز من متوجه حضورش نشده بود تا دید بهش نگاه میکنم  چشمکی زد وبه جمع اشاره کرد و ادای دف زدن و درآورد  ...اخم کردم  و روم ازش برگردوندم  مرتیکه  هیز  انگار بدش نیامده بود ،میگفت دوباره بزنم وبخونم منم بودم چهار تا حوری ،پری برام کنسرت اجرا میکردن خوشم می‌آمد  《 با یاد اوری چهره افتاب سوختمون یه عق تو دلم زدم واقعا هم چه حوری ،پریایی!!!》...همش تقصیر ترکان بود ...  ای تو گورت ترکان که به حرفت گوش ندم    !!!   وای که اگه آرتاش بفهمه  ...نکنه  آرتاش و بابا برگشتن؟ با این فکر سریع  برگشتم به پشت سرم نگاه کردم  هنوز آنجا ایستاده بود وداشت با تلفنش صحبت می‌کرد 

چشم چرخوندم ولی بابا و مابقی مردای ایل رو ندیدم ،نفس  حبس شده ام رو آزاد کردم ....اوف !! 

دف رو توی بغل   ترکان انداختم و به طرف اون مرد اشاره کردم ترکان با دیدنش اخماشو درهم کشید ..

ترکان _  این  اینجا چی  کار میکنه؟

کنارش نشستم 

_ میشناسیش ترکان؟

درحالی که خیره خیره نگاهش می کرد  گفت:

_   مگه میشه نشناسمش ،پسر ایلخانه ...

ایلخان  ریش سفید ایل بود.

مکثی کرد متفکر ادامه داد:

_آدلان  خان!! 

پس حدسم درست بود  این غریبه همون آدلان معروف بود که در نبودش،  حرفش همیشه به جای خودش  توی ایل جولان میداد

به طرفم نگاه کرد 

_ خیلی وقته اینجاست؟

_ نمیدونم !!منم چند دقیقه است  دیدمش...

ترکان سری تکان داد و درجواب شایلی که رو به من گفته بود چرا نشستی  گفت: 

_ آروم تر دخترا  مردا برگشتن

کم کم همه ی صداها  خوابید و زن ها دوباره مشغول شدن بلند شدم به طرف آنا رفتم و کنارش نشستم 

آنا داشت  کره روی تاپوها می مالید که با دیدنم قربون صدقه ام رفت  .

بی بی نور ظرف شکر رو به طرفم گرفت و گفت :

_ ماشالله ،بیا مادر ایشالله عروسی خودت .

خنده ی ریزی کردم و گفتم :

_ ایشالله  

با این حرفم نیشگون آنا نصیبم شد 

خو راست میگم دیگه حالا خوبه داره حرص میخوره رو دستش موندما

داشتم شکر ها را روی تاپو ها می‌ریختم که مردا از راه رسیدن .

بی بی نور رو به مردای ایل گفت :

_ بیاید که خوب موقع رسیدید تاپو ها آماده است.

سر بلند کردم ایلخان جلو تر از بقیه می امد  بی بی نور دخترا رو صدا زد که ظرف  نون ها رو بین ایل بچرخونن.

مردا درحالی که باهم حرف می‌زدند نزدیک ما نشستند 

ظرف شکر روی زمین گذاشتم  که آلما از پشت بغلم کرد 

آلما_ دورت بگردم ترشیده ی من 

ابرو هامو با تعجب بالا انداختم:

_ ذلیل مرده حالا من شدم ترشیده ؟ بزار مهر ازدواج بخور تو شناسنامه ات ، خشک شدنش بماند

شایلی کنارم نشست و خندید 

_ راست میگه دیگه آلما بد جور جو گیر شدی ها

آلما _ دارید حسودی میکنین؟ من که میدونم !!

 اومد روبه رومون نشست و زبون برامون در آورد 

نیشگون ریزی ازش گرفتم که صدای جیغ آلما و خنده های من و شایلی بلند شد 

شایلی دختر عمه ام بود ، یه دختر بامزه  و جیغ جیغو  که سه چهار سالی ازم کوچیک تر بود.

ترکان _ آیلان؟

چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم شاهین میخواست ظرف نون ها رو ازش بگیره اوف...خدا نصیب نکنه اینجور بچه ایی، وای که چقدر تخس بود 

ترکان _ بیا این ظرف و بگیر بگردون بین مردا

صدای گریه ی شاهین بلند شد

شایلی _ شاهین بیا ببین چی دارم 

ترکان _ ولش کن ، لج کرده ..

عصبی تر رو به من ادامه داد:

_ بگیر دیگه آیلان 

با بی میلی ظرف رو ازش گرفتم و غر زدم 

_ من خوشم نمیاد، اَه..دوباره ارتاش پاچمو میگیره .

اخم کردم ،ترکان بدون توجه به من، شاهین و بغل کرد و به طرف چادرشون رفت .

ظرف تاپو ها  رو بین مردها چرخوندم... اومدم ظرف به بی بی نور بدم که آرتاش صدام زد

به طرفی که بود نگاه کردم کنار آدلان و چند تا دیگه آقایون ایستاده بود 

_ جونم داداش؟!

با دست به خودشون اشاره کرد 

آرتاش_ اینطرفم بیار اگه صلاح میدونی!!

میخوام نیارم !!نگار این داداش ماهم  طلبکار بود ...ایش

به آدلان نگاه کردم داشت با مردی که کنارش بود صحبت می‌کرد  و به اطرافش توجه ی نداشت.

به سمتی که ایستاده بودن رفتم و ظرف رو مقابل آرتاش گرفتم

چند تا تاپو برداشت و با اخم گفت:

_ کسی دیگه نبود که دادن تو بیاری؟

منتظر جوابم نشده و آروم تر گفت:

_ بکش جلو اون بی صاحاب رو 

منظورش سر پوشی بود که روی سرم انداخته بودم  

 به زور چشمی گفتم  بازم جای شکرش باقی بود که حرف دیگه ایی بهم نزده بود... پوشش همه ی زن های ایل این شکلی بود نمیدونم چرا آرتاش اینقدر رو من حساسیت نشون میداد .

ظرف رو جلوی آدلان گرفتم،  دست از صحبت  با مرد کنارش کشید و بهم نگاه کرد 

 چند لحظه  ظرف به دست مقابلش ایستاده بودم !! چرا بر نمی داشت؟ اخم کردم و ظرف و جلوتر گرفتم وبد اخلاق گفتم :

_ بفرمایید 

دستشو جلو اورد که برداره ولی وسط راه متوقف شد 

سرمو بلند کردم چهر ه اش بد جنس شده بود با صدای آهسته ایی گفت:

_ بهت امیدوار شدم !!

مکث کرد به ارتاش نگاهی انداخت ...حواس ارتاش به حرفای چاووش بود 

ادامه داد:

_ قیافه ایی که نداری لااقل صدات خوبه .

ولبخند بزرگی به پهنای صورت زد .

این گیر داده بودبه من ...توی اون لحظه دوست داشتم با دوتا دستام خفه اش کنم 

تا اومد یه تاپو برداره  ظرف رو عقب کشیدم 

_ حتما بعلاوه ی روانپزشک پیش یه چشم پزشک هم برو اوضاعت زیاد خوب نیست

 لبخند روی لبش ماسید ابرویی بالا انداختم  و درحالی که  هنوز دستش  توی هوا معلق بود بهش پشت کردم و به طرف آلما و شایلی رفتم .

بی‌شعور  بهم تیکه می ندازه ،با اون ریش و پشمای زشتش..حیف این تاپو ها که این بی شخصیت بخوره ...والله.

 

@ Neda

@ ترانه ۸۶

ویرایش شده توسط Nazmieh
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...