رفتن به مطلب

رمان مهلا|paradiseکاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)
زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"مبارکت باشه با آرزوی تلاش بیشتر"

به Paradise نشان " Great Support" و 60 امتیاز اعطا شد.

نام رمان:   مهلا

ژانرهای رمان:   تاریخی، تخیلی، عاشقانه

نام نویسنده:  Paradise 

ساعت پارت‌گذاری: (سه‌شنبه و جمعه هر هفته)

خلاصه: همه چیز طبق خواسته‌ی ما پیش نمی‌رود؛ ولی با تمام توانت به زندگی ادامه بده و هیچ‌وقت کم نیاور! زندگی  کارگردان خوبی است؛ اما تو بازیگری حرفه‌ای باش. 

مقدمه: گاهی باید زندگی آدمی هر چند ناخواسته دست‌خوش تغییراتی شود که شاید بر وفق مراد نیست؛ اما پایان خوشی را رقم می‌زند.

ویراستار: @ Negin jamali

ناظر: @ Saghar 2021

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱

با صدای خانم‌ جون از خواب بیدار میشم و با دهانی باز که ناشی از خمیازه‌ است، کش و قوسی به بدنم میدم.  دستی به موهای موج‌دارم می‌کشم و از روی تخت‌خواب بلند میشم. برس رو برمی‌دارم و به آینه‌ی میز آرایش چوبی ‌ام  نگاه می‌کنم.

من مهلا دختری با  پوست گندمگون، اَبروهای پهن و دخترونه، چشم‌های قهوه‌ای و موهای خرمایی رنگ مواج که تا اواسط کمرم میرسه. همین‌طور  که موهام رو برس می‌کشم در اتاق باز  میشه و خواهر بزرگ‌تَرَم همراه با پسر هفت ماهه‌اش داخل میاد.

سلام می‌کنم که جوابم رو با مهربونی میده و روی تخت جا می‌شینه. همین‌طور که به من  نگاه می‌کنه، میگه:

- میری دانشگاه؟

میگم:

- بله.

لیستی به دستم میده و میگه:

- این‌ها رو هم توی راه برگشتت واسم می‌خری؟

 لیست رو می‌گیرم و میگم:

- باشه!

یک کت  و شلوار مشکی رنگ با یک بلوز سفید رنگ می‌پوشم. یه کلاه  مشکی رنگ هم  سر می‌کنم  و کیف دانشگاه رو  برمی‌دارم. با یک خداحافظی از در خونه  خارج  میشم. سیمین دم در منتظرم وایساده و با هم راه می‌افتیم. هربار با آقاجونم بحث دارم؛ میگه با اتومبیل  برو  ولی من نمی‌خوام لذتی که در پیاده رفتن بهم دست میده رو  با چیزی عوض کنم؛ به همین‌خاطر دائما باهاش مخالفت می‌کنم و راضی به استفاده از اتومبیل نمیشم. این‌بار استثناء آقاجون خونه نیست و  من بدون  هیچ‌گونه مخالفتی بابت رفت و آمدم با سیمین، راهی دانشگاه هستم.

به دانشگاه که می‌رسیم سر کلاس می‌نِشینیم و استاد پس از این‌که سر کلاس میاد، مشغول توضیحات میشه و من هم از تمام حرف‌ها و توضیحات استاد می‌نویسم.  

***

بعد از اتمام درس‌ها با سیمین از دانشگاه خارج می‌شیم که اتومبیل شخصی آقاجون رو درب دانشگاه می‌بینم و با ناراحتی بهش نگاه می‌کنم. تا قبل از این، به هیچ‌وجه تصور نمی‌کردم بخواد اتومبیل رو دنبالم بفرسته.

سیمین هم با دیدن اتومبیل آقاجون دمغ میشه و بعد از این‌که با من خداحافظی می‌کنه، سریع‌تر میره! من هم با ناراحتی سوار اتومبیل میشم. اصلاً دلم نمی‌خواد این‌جوری بشه؛ هر چند که شده! پدر سیمین وضع مالی‌اش نسبت به ما ضعیف‌تر هست و  اتومبیل یکی از چیزهایی به شمار میاد  که ندارن؛ برای همین دلم نمی‌خواد هیچوقت جوری باشه که این تفاوت‌ها باعث ناراحتی‌اش بشه؛ اما آقاجون این موضوع رو درک نمی‌کنه و میگه اتومبیل ما که هست با هم برید؛ اما  سیمین هیچوقت با من همراه نمیشه!

@ Negin jamali

@ Saghar 2021

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲

با ناراحتی سوار میشم  و به سیمین  میگم که سوار بشه؛ اما اون قبول نمی‌کنه و سریعاً با خداحافظی از من جدا میشه. من هم  در رو محکم می‌بندم و با حالت قهر به رفتن سیمین نگاه می‌کنم. 

کاش آقاجون متوجه می‌شد که با این کارها بین من و بهترین دوستم جدایی می‌اندازه؛ اما هیچ‌وقت درک نمی‌کرد که شاید کسی غرورش بشکنه و آه بکشه و همین آه کشیدن‌ها باعث لرزش عرش خدا بشه.

به هر حال هر جوری که هست، مسیر خونه طی میشه و به  خونه می‌رسیم؛ خونه که عرض کنم بیشتر به عمارت  می‌خوره تا خونه.  من از حیاط رد میشم و از خدمتکاری که تند- تند پا به‌ پای من میاد، می‌پرسم: 

- آقاجونم  کجان؟

شیرین 《خدمتکار》میگه:

- ایشون توی سالن پذیرایی مهمون دارن.

جلوی در سالن می‌ایستم و می‌خوام وارد بشم که یک لحظه ایست می‌کنم.  دستم رو از روی دستگیره برمی‌دارم و به شیرین میگم:

- مهمون آقاجون که رفتن من رو صدا کنید.

شیرین جواب میده:

- چشم خانم.

به سمت اتاقم میرم و کیفم رو روی میز تحریرم می‌گذارم، دور اتاق راه میرم و دستم رو داخل جیب کتم فرو می‌کنم که کاغذی را در جیبم پیدا می‌کنم. کاغذ همون لیست خرید مادرم بود که قرار بود براش بخرم؛ اما فراموش کرده بودم. شیرین رو صدا می‌کنم و کاغذ رو به دستش میدم و میگم:

- شیرین جان، این رو بده آقا اسدالله بخره. من یادم رفته بخرم؛ خانم جون به این‌ها شدیداً احتیاج داره‌!

 شیرین خنده‌ی آرومی می‌کنه و میگه:

- چشم.

و از اتاق خارج میشه. روی تختم می‌نشینم و به آینه میز آرایشم که رو‌به‌روم هست نگاه می‌کنم. 

من، مهلا، دانشجوی رشته‌ی ادبیات، فرزند آخر خانواده‌ی یکی از بزرگان دوره‌های پهلوی هستم.  دو تا داداش و سه تا خواهر هستیم؛ من ته‌تغاری هستم و همه‌ی خواهر و برادرهام ازدواج کردن، خواهر کوچیکم همین دو سه ماه پیش سر خونه و زندگی‌اش رفته.

هیچ‌وقت از زندگی‌ای که داشتم ناراحت نبودم؛ اما دلم نمی‌خواد  که با نحوه‌ی زندگی‌ام کسی ناراحت بشه یا اختلاف طبقاتی با دوست‌هام به چشم بیاد؛ ولی اکثراً همه چیز طبق  میل من پیش نمیره و همین اذیتم می‌کنه. 

ویراستار:  @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳

لباس‌هام رو عوض کردم، کتاب هزار و یک شب رو برداشتم  و روی تخت دراز کشیدم؛ این کتاب رو سه بار خونده بودم و استاد خواسته بود یکی از داستان‌های هزار و یک شب رو  که خودش تعیین کرده بود، بازنویسی کرده و  با فکر و ایده‌ی جدید تغییراتی در اون ایجاد کنیم. داستانی رو که برای من انتخاب شده بود، خوندم.  

در حال خوندن بودم که در اتاق زده شد، کمی بعد شیرین داخل اومد و گفت: 

-  مهمون‌های آقاجونتون رفتن. 

- ممنون.

همراه با شیرین به سمت اتاق آقاجون رفتم و با در زدن وارد اتاق شدم. شیرین پشت در اتاق موند تا من برگردم.

-  سلام.

 آقاجون نگاه محبت‌آمیزی به من انداخت و جوابم رو داد:

- سلام بابا جان، بیا بشین.

 کنارش روی مبل  نشستم و با گوشه دامنم بازی کردم که آقاجون گفت: 

- چیزی شده بابا؟!

کمی فکر کردم، بعد نفسم رو بیرون دادم و گفتم: 

- آقاجون، چرا هر موقع میگم من دانشگاه رو پیاده میرم و برمی‌گردم توجه نمی‌کنید؟ من دلم نمی‌خواد این‌جوری با من رفتار کنید؛ حس می‌کنم بچه‌ی دو ساله‌ام که نمی‌تونه از خودش دفاع کنه.

آقاجون که متوجه شده بود منظورم چیه، گفت:

- من دلم نمی‌خواد تو اذیت بشی. بقیه‌ی خواهر و برادرهات هم همین‌جوری بودن.

- اما من دلم نمی‌خواد این‌جوری باشم. چرا باید دائم با یک نفر برم و بیام که مبادا اتفاقی بیوفته؟‌ اتفاق که بخواد پیش بیاد با همون شخصی  که دنبالم می‌فرستید هم اتفاق میوفته؛ پس بگذارید حداقل  دانشگاه رو خودم برم و بیام‌.

آقاجون از جاش بلند شد، چند قدمی ازم فاصله گرفت و گفت:

- باشه؛ حالا که این‌طور می‌خوای، باشه!

و بعد پشت میزش نشست و  خودش رو مشغول کرد. من هم از اتاقش خارج شدم  و همراه با شیرین به حیاط رفتم. 

عمارت آقاجون خیلی بزرگ بود، کلی آدم این‌جا زندگی  می‌کردن   و همیشه هم این‌جا پر از رفت و آمد بود.  هیچ‌وقت نشد یک‌بار خونه‌مون خلوت باشه و خانواده دور هم به راحتی جمع بشیم و بدون تشریفات غذا  بخوریم.

دلم می‌خواست حداقل یک روز هم که شده، مثل دوستم سیمین زندگی می‌کردم؛ اما هیچ‌وقت این اتفاق نمی‌افتاد.

با شیرین گوشه حیاط که کمتر رفت و آمد داشت نشستیم. خودش از حال گرفته‌ام فهمیده بود چی‌شده و الآن دلم چی می‌خواد که گفت:

- مهلا جان، حرص  نخور، درست میشه؛ قرار نیست که همیشه همین‌طور بمونه!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- کاش یک روز مثل خانواده‌های واقعی زندگی کنیم!

@ Negin jamali☆ویژه☆

@ Saghar 2021

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ویراستار

پارت ۴

یکم که توی حیاط نشستیم توی اتاقم رفتم؛ کتاب هزار و یک شب رو باز کردم و مشغول نوشتن شدم.  فک کنم حدود یک ساعتی مشغول  بودم که تمام شد.  با صدای در برگشتم که شیرین داخل سرک کشید و  گفت:

- بیام تو؟

خندیدم و گفتم:

- بیا دیگه. این کارا چیه می‌کنی؟

شیرین اومد داخل و گفت: 

- دوستتون سیمین زنگ زده! کار واجب داشت.

نگاهی به شیرین انداختم و گفتم:

- باشه عزیزم ممنون. الان بهش زنگ میزنم.

با شیرین بیرون رفتیم و من توی سالن به خونه سیمین اینا زنگ زدم تا ببینم چیکار داشته. 

سیمین سریع تلفن رو برداشت و قرار شد بریم کافه آقای سلطانی کار واجب داره و حتما باید من رو ببینه.

همینجور ک داشتم خداحافظی می‌کردم صدای آقاجون رو شنیدم که داشت با یکی از خدمتکارهاش حرف می‌زد؛ انگار می‌خواستن یه کار مهمی انجام بدن ‌که کسی نباید خبردار می‌شد. 

بی‌توجه به آقاجون از خونه خارج شدم و سریع خودم رو به کافه آقای سلطانی رسوندم.  روی همون میز دنج و همیشگی نشستم  تا سیمین هم برسه. 

نمیدونم چرا اینقدر استرس گرفته بودم و دائم پاهام رو به زمین می‌کوبیدم؛ با رسیدن سیمین نفس راحتی کشیدم. سیمین نشست و بعد سفارش به گارسون  سیمین شروع به حرف زدن کرد.

سیمین:‌  مهلا من دارم میرم از اینجا.

- کجا؟

سیمین: بندر.

- بندر؟ چرا؟

سیمین: خب اصالتا ما مال همون‌جاییم. کار آقاجونم هم که اینجا تموم شده  منم یه ترم دیگه بیشتر ندارم.

با این حرف سیمین  دمغ شدم، اصلا دلم نمی‌خواست بهترین دوستم رو از دست بدم. 

- کی می‌رید؟

سیمین: هفته بعد.

کلافه شده بودم. چای و کیکی که سفارش داده بودم رو خوردم و  با سیمین برگشتیم. نمیدونم چرا این رو پشت تلفن بهم نگفت.  

بعد از اینکه به خونه برگشتم  روی تخت نشستم و زیر گریه زدم. اصلا دلم نمی‌خواست سیمین بره،  بهش عادت کرده بودم. اون بهترین دوستم بود و تمام خاطرات بچگی تا به امروزم با سیمین بود و حالا با رفتنش تمامش نابود می‌شد. 

اینقدر گریه کردم که از شدت گریه خوابم برد.

ویرایش شده توسط Paradise
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...