رفتن به مطلب

نرگس صرافیان طوفان^^


ماهی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زمان زیادی گذشت تا به من ثابت شد؛ آدم‌ها زمانی دیگر به کسی علاقه‌ای ندارند که او را واقعا از یاد برده‌باشند، از او حرف نزنند، ننویسند و حتی به ذهنشان نرسد که بگویند دوستش ندارند‌.

آدم‌ها زمانی واقعا از کسی گذشته‌اند که از او قطع امید کرده و او را از دایره‌ی حواس و افکارشان خارج کرده‌باشند‌.

آدم‌ها گاهی برای دریافت توجهی دوباره، از فراموش کردن و نخواستنِ آدم‌ها حرف می‌زنند.

اگر فراموش کرده‌بودند و نمی‌خواستند که حرف نمی‌زدند!!!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی داشتم روزهای سختم را بدون یاریِ آدم‌ها پشت‌سر می‌گذاشتم و هیچ‌کس را برای مساعدت و دلگرمی نداشتم فهمیدم؛ من در نهایتِ ضعفم، قدرتمندم، در نهایت شوخ‌طبعی‌ام، قاطعم، در نهایت بی‌طاقتی‌ام صبورم و در نهایت شکنندگی‌ام ادامه‌دهنده‌ام. من در نهایتِ اضطرابم آرامم، در نهایت محدودیتم بلند پروازم و در نهایت پناهندگی‌ام پناه‌دهنده‌ام.

من در سخت‌ترین لحظات، خودم را محک زدم، دورتر ایستادم و به خودِ به استیصال رسیده و ادامه‌دهنده‌ام نگاه کردم و دلم خواست او را بغل بگیرم. او که به انتهای خط طاقتش رسیده‌بود و همچنان داشت امیدوارانه ادامه می‌داد، که نا امید می‌شد، بغض می‌کرد، خسته می‌شد، کنار می‌کشید، اما خیلی زود خودش را آرام می‌کرد، به خودش دلداری می‌داد، اشک‌های خودش را پاک می‌کرد، بلند می‌شد و با نگاهی رو به جلو، ادامه می‌داد.

من در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام، خودم را شناختم و قول دادم بیشتر حواسم به خودم باشد. من همیشه بیش از توانم جنگیده‌ام. هرکس جای من بود همان ابتدای راه برای همیشه تسلیم می‌شد و در نقطه‌ی امنی از زندگی‌اش برای همیشه پناه می‌گرفت.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منِ عزیزم! صبور باش

خدا حواسش به همه چیز هست، او ما را ناامید نخواهد کرد.

جسور باش، ادامه بده، لبخند بزن، محکم بایست! درخت‌ها زمین را محکم می‌کنند و امید، ما را‌...

بگذار امید در تو ریشه بدواند و خاک ذهن و روان تو را استحکام ببخشد، بگذار جوانه‌های اکنون، شاخه‌های خشکیده‌ی فردات را بارور کنند. بگذار کودک ترسیده و بی‌پناه درونت به خدای مهربان خودش پناه ببرد و آرام بگیرد. باور کن، باور کن هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفتد. نگرانی و اندوه‌های ممکن و ناممکن را از خودت دور کن و صبور باش و ببین خدایی که همیشه با نام و عشق به او آغاز کردی و به مرحمتش امید داشتی، چگونه برایت معجزه خواهدکرد. صبور باش و نگاه کن...

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

این‌که به دل بگیری، اندوهگین شوی، اعتراض کنی، توضیح بدهی یا به دنبال رد و اثبات باشی فایده‌ای ندارد.

وقتی پخته شده‌ای که بشنوی، ملیحانه لبخند بزنی، بلند شوی، فراموش کنی، به راه خودت ادامه بدهی و کار خودت را بکنی.

وقتی پخته شده‌ای که حرف‌ها و قضاوت‌ها را مانند یک رویداد طبیعی ناگزیر، به رسمیت بشناسی. مثل بادی که می‌وزد و بارانی که می‌بارد و تو نه متوقف می‌شوی، نه اعتراض می‌کنی، چرا که می‌دانی برای تغییر آن‌ها، مطلقا کاری از تو ساخته نیست.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در دل تاریک‌ترین قسمت‌های اتوبان، چراغ‌ جلوِ ماشین‌‌مان خراب شد. باید مسیر را هرجور شده طی می‌کردیم تا به مقصد برسیم. ماشین‌ها با سرعت از کنارمان رد می‌شدند و ما ناگزیر بودیم آهسته و با ملاحظه حرکت کنیم. آرزو می‌کردیم کاش کسی جلوتر از ما و آرام حرکت کند تا ما از نورش برای حرکت استفاده کنیم. این خواسته‌ی زیادی نبود، اما آن‌لحظه برای ما تمام چیزی بود که از جهان می‌خواستیم.

 

در زندگی عین این داستان اتفاق می‌افتد؛ آدم‌ها گاهی در تاریک‌ترین لحظات زندگی‌شان، بدون نور، وسط مسیرهای صعب و ناگزیر گیر می‌افتند و ما آن ماشین‌های بی‌تفاوتیم که با سرعت از کنارشان عبور می‌کنیم.

 

چه خوب اگر کمی چراغ راهشان باشیم تا از تاریکی عبور کنند و به نور برسند.

چه خوب اگر از دردهای آدم‌ها بی‌تفاوت عبور نکنیم و گاهی هم نور جهانِ کسی باشیم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرام باش ماهِ من ! درست می شود ...

نه هیچ شبی ، و نه هیچ زمستانی دائمی نیست !

آفتاب می تابد ،

شاخه ها جوانه می زنند و تمامِ شکوفه های در انتظار ؛ متولد خواهند شد ...

هیچ ابری تا همیشه در مقابلِ مهتاب ، نمی ایستد و هیچ ماهی تا همیشه در حصار ، نمی مانَد ،

که حصار ؛ جای ماه ، آسمان ؛ جای سیاهی و باغ ؛ بسترِ شاخه های خشک و سرمازده نیست !

نور ، سپاه سیاهی را می درد ؛ حتی اگر به قدرِ روزنه ای باشد ،

و بهار ؛ هزار هزار زمستان را سبز می کند ،

روزهای سخت ، رو به پایان است ماهِ من ؛

آرام باش ...

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی من به خودم بابت تمام این سال‌ها و هر آنچه که به مکافات تجربه کردم و هر آنچه که به دست آورده‌ام، افتخار می‌کنم. چون بار زندگی روی شانه‌های من بود، چون تنهایی باید می‌جنگیدم و تنهایی باید به دست می‌آوردم و تنهایی باید بابت نرسیدن‌هام اندوهگین می‌شدم. چون بدون پشتوانه دوام آوردم و بدون تسلی زخم‌هام را بستم و بدون حمایت بارها و بارها از زمین سرد ناامیدی برخاستم.

من به خودم افتخار می‌کنم که جنگجوی تنهای میدانِ زمخت زندگی‌ام بودم، افتخار می‌کنم که فقط از خودم توقع داشتم و خودم برای خودم بس بودم.

من به خودم افتخار می‌کنم که گوشه‌ای ننشستم و فقط نخواستم. من خواستم، بلند شدم، ایستادم، قدم برداشتم، دویدم و برای خواسته‌هام جنگیدم. بارها زمین خوردم، شکستم، باختم، سقوط کردم، اما دوباره ایستادم، با هیولای دردها و محدودیت‌ها و نشدن‌ها مقابله کردم و برای احتمالات مأیوس‌کننده‌ای که بود، سری نترس داشتم.

من به خودم افتخار می‌کنم که صبور بودم، جسور بودم، غیور بودم و برای نبرد با مشکلات و دردهام پر شور...

من به خودم افتخار می‌کنم که متعهدانه پای همه چیز ایستادم و تسلیم محدودیت‌های جهانم نشدم و حالا حتی کمترین دستآوردهام را عاشقانه دوست دارم، چون فقط منم که می‌دانم برای داشتنشان، چه رنجی از سر گذرانده و چه تاوانی پرداخته‌ام.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما برای نجاتِ هم، طنابی داشتیم، به استحکام مهربانی، به ضخامت همدلی و به طول شعور.

ما گاه‌ به گاه و بی‌آنکه آگاه باشیم به اینکه داریم چه می‌کنیم؛ همدیگر را نجات می‌دادیم. ما نمی‌دانستیم یک مهربانی کوچک، چه تاثیر عمیقی دارد بر روزگار آدم‌ها، ما نمی‌دانستیم گاهی یک لبخند ساده، آدمی را نجات می‌دهد، ما نمی‌دانستیم گاهی یک ستایش، یک قدردانی، یک آغوش و یک همدردی، چه رنگی می‌پاشد به جهان سیاه و سفید آدم‌ها و لبخند زدیم و مهربانی کردیم و ستودیم و قدردان بودیم و به آغوش کشیدیم و غریق‌نجاتانی شدیم که نجات دادند، بی‌آنکه تن به آب زده‌باشند...

آدم‌ها هر کدام در گوشه‌ای از جهانشان، در محاصره‌ی مشکلات و دردهایی ناگزیر، دست و پا می‌زدند. کافی‌ بود کمی بیشتر مهربان باشیم تا آن‌ها را از عمیق‌ترین اقیانوس‌های اندوه بیرون بکشیم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

این را برای تویی می‌نویسم که نیاز داری بخوانی، که نیاز داری کسی تو را بفهمد و به تو حق بدهد. تویی که مهم نیست چقدر آدم اطراف خودت داری، اما احساس تنهایی می‌کنی، احساس می‌کنی آن‌طور که باید، دیده نمی‌شوی، از تو قدردانی نمی‌شود، دوست داشته نمی‌شوی.

این کلمات را برای تو می‌نویسم، برای تویی که این لحظه نیاز داری کسی با تو حرف بزند:

عزیزم! حق داری خسته باشی، چون زیاد تلاش کرده‌ای و در شرایط سختی دوام آورده‌ای و هیچ‌کس را برای همراهی نداشتی. اما فراموش نکن که آدم‌های جهانت بد نیستند، آن‌ها هم دغدغه‌های خودشان را دارند، گاهی خسته‌اند، گاهی بی‌حوصله، گاهی دورند، گاهی غمگین. و اینکه احساس می‌کنی آن‌طور که باید دوست داشته‌ نمی‌شوی را پای این بگذار که آنان یا بلد نیستند درست ابراز کنند، یا فرصتش نبوده یا اشتباه برداشت کرده‌ای یا اصلا به درک که زیاد دوستت ندارند و حواسشان جای دیگری‌ست، تو کار خودت را بکن، خودت را دوست داشته باش و هیچ مرحله‌ای از زندگی‌ات را معطلِ دوست‌داشتن‌ها و قدردانی‌ها و ابرازها نکن و بی‌وقفه به پیش برو، مرحله به مرحله ادامه بده و قله‌های محال جهان خودت را فتح کن.

ببین! به هیچ اتفاق و هیچ رفتاری زیاد دقت نکن! اینطوری خودت اذیت می‌شوی و خودت از همه چیز عقب می‌مانی.

سعی کن خونسرد، آرام و منطقی، به رشد و تعالی خودت فکر کنی و تمام افکار سطحی و بی‌اهمیت را از ذهنت بیرون بریزی که تفاوت آدم‌های موفق، از ذهنشان آغاز می‌شود. آدم‌های موفق، به اینکه کی چی گفت و کی چه‌کار کرد و کی چرا گفت و کی چرا رفت، فکر نمی‌کنند.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دارم ادای خوب‌ها را در میارم

درگیر بازی‌های تلخ روزگارم !

 

بر چهره لبخندی و شوقی سرخوشانه

اما به بوطیقای اندوهی دچارم

 

حالم شبیه شهر تاریک است و باران

هرچند، این دیوانگی را دوست دارم

 

شاعر شدم، غم را به فرزندی بگیرم

شاعر شدم خود را به غم‌ها می‌سپارم

 

از آسمان، خورشید را گویا بگیری؛

از من اگر این زخم‌های بی‌شمارم

 

آن‌سوی دنیا جنگ و خونریزی، من اینجا؛

خود را به‌جای کودکانش می‌گذارم

 

هر بار راهی هست تا بغضم بگیرد

غم‌ها در آورده دمار از روزگارم

 

این بغض‌های کال، آخر می‌کشاند؛

تا مرز اضمحلال و استیصال، کارم

 

حالم شبیه تک نهنگی کنج ساحل

اما من این دیوانگی را دوست دارم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصمیم گرفته‌ام آرام باشم، دقت نکنم، متوقع نباشم، سخت نگیرم، ببخشم، نرنجم، به دل نگیرم، بگذرم، از یادببرم. تصمیم گرفته‌ام قضاوت نکنم، لبخند بزنم، مهربانی کنم، از کوره در نروم، صبور باشم، جسور باشم و گذرا به همه چیز نگاه کنم.

تصمیم گرفته‌ام بروم، بدوم، ببینم، بشنوم، بشناسم، سفر کنم، حرف بزنم، انجام بدهم، بیاموزم، تجربه کنم و در حسرت هیچ خواسته‌ای نمانم.

تصمیم گرفته‌ام برایم مهم نباشد، بی‌تفاوت باشم، توجهی نکنم، توضیحی ندهم، توضیحی نخواهم، تفسیری نکنم و سر به راه و خوش‌بین باشم.

تصمیم گرفته‌ام بعد از این، جهان را رنگی‌تر و آدم‌‌ها را مهربان‌تر و اتفاقات را سطحی‌تر از آنی ببینم که بخواهند غمگینم کنند.

من آرامم، من می‌خندم، من می‌بخشم، من به دل نمی‌گیرم، من حق می‌دهم، من قضاوت نمی‌کنم، من توضیح نمی‌دهم، من بیش از اندازه فکر نمی‌کنم، من صبورم، من جسورم، من از رابطه‌ها و اتفاقات و آدم‌ها آسیبی نخواهم‌دید.

من با آرامش گام بر خواهم‌داشت،

من با حال خوب‌تری خواهم‌زیست.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به کیهان بدون خودت فکر کن،

به کهکشان بدون خودت فکر کن،

به این سیاره بدون خودت فکر کن،

به این قاره بدون خودت فکر کن،

به این کشور بدون خودت فکر کن،

به این شهر بدون خودت... می‌بینی؟ ما آنقدرها هم بخش اعظمی از این جهان هستی نیستیم که نبودنمان به چشم بیاید و کار دنیا لنگ بماند بدون حضور ما. غصه‌ی چی را می‌خوری؟ تا هستی و وجود داری لذت ببر و زندگی کن و رویاهات را محقق کن و آرام باش و به بعدش فکر نکن، به بعدِ هیچ چیز...

تو دوبار متولد نمی‌شوی و دوبار روی این سیاره پا نمی‌گذاری که اگر یادت رفت این‌بار را زندگی کنی، فرصت دیگری داشته‌باشی.

تا هستی و برای زیستن و دیدن و بوییدن و شنیدن و داشتن «هیجان» داری، زندگی کن... این تنها کار عاقلانه و نخستین رسالتی‌ست که باید روی شانه‌های خودت احساس کنی.

بی‌شک آنان که درست زندگی نکرده‌اند، نمی‌توانند برای جهان هم کاری از پیش ببرند. درست زندگی کن و از زندگی‌ات، لذت ببر و در کنار آن، آدم خوبی برای این سیاره باش و اگر قرار نیست نبودنت دنیا را تکان بدهد، بگذار تا هستی، بودنت احساس شود و حضورت حال چند نفر را بهتر کند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

منِ سرزنشگرِ درون، بانیِ نیمی از رنج‌های آدمی‌ست. منی که درون کالبد آدمی نشسته و راه و بیراه، انگشت اتهام به سمت خودش می‌گیرد و انگار که خنجری را در زخم عمیق و کهنه‌ای نگه داشته و با هر حرف و اشاره و اتفاقی، آن را وسط زخم می‌چرخاند و هربار روان آدمی را ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌کند.

باید از یک جایی به بعد جسارت به خرج داد، مقابل این منِ سرزنشگر ایستاد، این خنجر کهنه و زنگار گرفته را از دستانش گرفت و فریاد زد: «بس کن! همیشه من مقصر نیستم و همیشه اشتباه از من نیست و همیشه یک سرِ افتضاحاتِ به بار نشسته، به من نمی‌رسد! لزومی ندارد به هر بهانه‌ای مرا متهم کنی و لزومی ندارد اینقدر به خودم سخت بگیرم و لزومی ندارد با هر اتفاق و پیشامدی رنج بکشم!» 

باید از یک جایی به بعد با منِ سرزنشگر درون مقابله کرد و بخش عظیمی از روان را از آسیب‌های عمیق و مدام او نجات داد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای رسیدن به آرامش:

- قبل از هرچیز، هیچ‌چیز را به خودت نگیر، مگر اینکه مستقیما تو را خطاب قرار بدهند، زیاد جبهه نگیر و زیاد اهمیت نده و زیاد توجه نکن، بگذار آدم‌ها فرصت کنند تعارضات درونی خودشان را حل کنند، تو لبخندی بزن و راهت را ادامه بده، به هر حال این جهان توست و این تویی که باید آن را آرام نگه داری.

- به سلامتی‌ات زیاد اهمیت بده، هر چیزی را نخور، هرچیزی را ننوش، هرچیزی را نبین، هرچیزی را گوش نکن و به هرچیزی اهمیت نده. تعادل برقرار کن، به اندازه بخور، به اندازه بنوش، به اندازه ببین، به اندازه بشنو، به اندازه حرف بزن و به اندازه اهمیت بده. کم یا زیاد در هرچیز، آسیب زننده‌است و این آسیب‌ها، آدم را بی‌قرار می‌کند.

- زیاد دقت نکن، در هیچ‌چیز، در هیچ‌کس. دقتِ زیادی آفت عمر و جان آدمی‌ست.

- می‌خواهی آرام باشی؟ آرام آرام تلاش کن، آرام آرام حرف بزن، آرام آرام راه برو و آرام آرام زندگی کن.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش در انتهای این مسیر، کسی منتظرم باشد.

آنقدر خسته‌ام از دویدن و تلاش کردن و ادامه دادن‌های پیاپی که نیاز دارم حس کنم چیزی تا پایان راه نمانده. نیاز دارم حس کنم کسی در انتهای این مسیر، در انتظار من ایستاده و برایم آغوش باز کرده.

نیاز دارم حس کنم رسیدنِ من برای کسی اهمیت دارد، که می‌رسم، می‌بینمش، چشمانم از خستگی سیاهی می‌رود و خودم را در آغوش امنش می‌اندازم.

کاش کسی در انتهای این مسیر ایستاده‌ و مشتاقانه تمام تلاش‌های مکرر و بیش از توان مرا دیده‌باشد.

کاش فقط یک‌ نفر باشد که باور داشته‌باشد؛ من فرق می‌کنم با آنانی که سواره به مقصد رسیده‌اند. منی که تمام راه را با پاهای زخمی و بی‌طاقتم می‌دویدم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پیغام برای توست، برای تویی که نیاز داری کسی خستگی‌های تو را درک کند و سختی‌های انکار ناپذیر مسیری که در آستانه یا میانه‌ی آن ایستاده‌ای را به رسمیت بشناسد.

من خستگی‌های تو را می‌فهمم، و به تو بابت گریز ناخواسته‌ای که به بیراهه‌ی رکود می‌زنی حق می‌دهم. می‌فهمم در بزنگاه دغدغه‌ها و رنج‌های اجتناب‌ناپذیر جهانت ایستاده‌ای و سختی‌ها تو را بی‌تاب کرده، می‌فهمم چقدر دلت برای یک خیال خوش و یک ذهن آسوده و یک کنج راحت تنگ شده، می‌فهمم چقدر دلت می‌خواهد ادامه‌ی مسیر را به کسی بسپاری و کنار بکشی و خودت را راحت کنی. اما از تو می‌خواهم به چند سال بعدت فکر کنی؛ به راهی که پایان یافته و رویاهایی که محقق شده‌اند و تویی که از خودت بابت تلاش به موقعی که داشتی قدر دانی می‌کنی.

می‌خواهم بدانی یک چیزهایی اگر به وقتش اتفاق نیفتند، دیگر به هیچ دردی نمی‌خورند. پس بلند شو، خودت را جمع و جور کن، تمام توانت را به کار بگیر و تمام قد برای هدفت تلاش کن.

به زودی به مقصد می‌رسی و می‌بینی که ارزشش را داشته و چه خوب که جا نزدی.

این پیغام برای توست، برای تویی که در دوراهیِ ادامه دادن و تسلیم شدن ایستاده‌ای؛

لطفا به خاطر خودت ادامه بده...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما نیاز داریم کسی را دوست بداریم، نه برای خودمان، که برای بقای تمام خوبی‌های باقی‌مانده‌ی روی زمین. دوست داشتن، روح آدمی را متعالی نگه می‌دارد و به او قدرت بی‌نهایتی می‌بخشد برای زیستن و برای خوب زیستن. 

دوست داشتن، جهان را قشنگ‌تر می‌کند، آسمان را آبی‌تر، خورشید را درخشان‌تر، ماه را تابان‌تر و آدمی را مهربان‌تر.

دوست داشتن، نیروی شگرفی را در وجود آدمی بیدار می‌کند و انگیزه‌های بسیاری را.

آدمی که کسی را بی‌اندازه دوست دارد، بی‌اندازه مشتاق می‌شود به زیستن، بی‌اندازه در دلش امید دارد و بی‌اندازه حضورش حالِ جهانِ حوالی‌اش را بهتر می‌کند.

آدمی که کسی را دوست دارد، انسانِ امن‌تری‌ست و انسانِ مهربان‌تری‌ست و انسان امیدوارتری‌ست و انسان موفق‌تری.

بی‌توقع، بی‌چشم‌داشت و حتی شده بی‌‌ابراز؛ کسی را دوست بدارید... آدمی با بال‌های دوست داشتن است که پرواز می‌کند.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی من از آشنا شدن با هیچ انسانی پشیمان نیستم، حتی کسانی که به من زخم زدند. حتی کسانی که برای من پیام‌آور رنجی عظیم شدند، مرا شکستند یا احساسات مرا به بازی گرفتند. من از آشنا شدن با هیچ انسانی و از افتادن هیچ حادثه‌ای غمگین نیستم، من تمام گذشته‌ام را در مسیر امروز بودم و آدم‌ها و اتفاق‌ها، پازل‌وار کنار هم قرار گرفته‌بودند تا منِ امروز و امروزِ من را بسازند. چرا غمگین باشم از چیزی که مرا ساخته؟ از انسانی که با بدی‌های خواسته یا ناخواسته بانیِ رشدِ من بوده و زخم‌هایی که مرا قوی‌تر کرده. چرا پشیمان باشم از گذشته‌ای که خوب یا بد، برای من درس‌های بسیاری در خود داشته. چرا کلیت پازل حیاتم را ستایش کنم و تکه‌های آن را نفی؟ تکه‌هایی که اگر نبودند، من ناقص می‌ماندم و به آرامش و کمال، نزدیک نمی‌شدم. من همه‌تان را بخشیده‌ام، خواه با کلامی دیواره‌ی احساسم را خراشیده‌باشید، خواه با رفتاری، زخمی عمیق روی روحم به یادگار گذاشته‌باشید که هرچه مرهم گذاشته‌ام، بهبود نیافته. من شما را بخشیده‌ام و با پذیرشی عمیق نسبت به بخش‌های ناگزیر زیستن، دارم زندگی‌ام را می‌کنم و لبخند می‌زنم به تمام آنچه که از سر گذرانده‌ام، با وجود همان زخم‌ها و دردهایی که به کرات اتفاق می‌افتند... و زندگی همین است، تو ماهر ترین هم اگر باشی؛ محال است به قله برسی و هیچ آسیبی ندیده‌باشی..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگار عزادارِ عزیزی شده‌باشم

انگار جهان، بعد تو، آرام ندارد!

ای مرگ بر این گردش ایام نگون‌سار

وین دهر که از خنده‌ی تو وام ندارد

این نسل دلش را به چه خوش داشته‌باشد؟

گویا که غزل، بعد تو فرجام ندارد

ای نور زمان، شمس‌ترین سایه‌ی عالم

بعد از تو روا چیست؟جهان، کام ندارد... 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک دردهایی را نمی‌شود گفت، گفتنی نیستند و نشان دادنی نیستند و توضیح دادنی؛ ولی مزمن‌اند و طاقت‌سوزند و جان‌فرسا. یک دردهایی به چشم نمی‌آیند و سوی چشم را می‌گیرند و سوی زیستن را می‌گیرند و دمار از آرامش آدم در می‌آورند. یک دردهایی بی‌درمانند و چسبیده‌اند به شاهرگ حیات آدم و جداشدنی نیستند. باید با آن‌ها سر کنی، باید با آن‌ها کنار بیایی، باید آن‌ها را به رسمیت بشناسی. یک دردهایی آنقدر ریشه‌دار و آنقدر کهنه و آنقدر عمیقند که پاره‌ای از حیات انسان شده‌اند و آدمی در مواجهه با آن‌ها، محکوم است به مدارا... آدمی محکوم است، دردهای عادت شده و ادامه‌دار را به عنوان بخش‌های طبیعی حیات، به رسمیت بشناسد. یک دردهایی جان آدم را به لب می‌رسانند و آنقدر پذیرفته و آنقدر محترم‌اند که جسارت نمی‌کنی به آن‌ها اعتراض کنی و جسارت نمی‌کنی از آن‌ها حرف بزنی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ميشه امید داشت، میشه به بهبود فکر کرد، میشه نجات داد، ولی گاهی اوقات جوری در محاصره‌ی مشكلات و آدم‌ها و شرایط نابسامان قرار داری که هر اقدام و تلاشی، بی‌فایده‌ست. انگار در یک کشتی نشستی که تمام کفِش سوراخه و آخرین تلاشت برای نجات، کشیدن بادبان‌هاست. اما می‌دونی که داری تقلای بیهوده می‌کنی و نجاتی در کار نیست، می‌دونی که غرق شدنت قطعیه، مگر اینکه کشتی‌ت رو عوض کنی، یا دل به آب بزنی و با تمام توانت به پیش بری و خودت رو به یک ساحل امن برسونی. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنجکاو باش... چه اشکالی دارد؟ از همه چیز سر در بیاور و همه چیز را تجربه کن و دنبال رویاهات برو و از هیچ چیز نترس. اصلا تو را آورده‌اند اینجا که تمام جزئیات آشکار و پنهان جهان را ببینی و بشناسی و تجربه کنی!  باید بی‌هیچ وابستگی و هراسی با آدم‌های تازه‌ای آشنا شد و تجربه‌های تازه‌ای کسب کرد و سفرهای بسیاری رفت و آماده‌ی مواجهه با خطرها و ناشناخته‌های بسیاری بود. باید گاهی هم واقعیت گریز بود و درک مفهوم جهان را به هیجانات و احساسات سپرد و از منطق به دور بود. باید زیاد سخت نگرفت، باید گذشت و فراموش کرد و در لحظه زیست و از مکانی به مکان دیگری و از اتفاقی به اتفاق دیگری و از یادی به یاد دیگری در حالِ گذار بود. همه‌اش یک بار که بیشتر عمر نمی‌کنیم! چرا فعال و کنجکاو و ماجراجو نباشیم؟ چرا دیوانه نباشیم و نخندیم و لذت نبریم و گاهی فارغ از تمام جهان، در جغرافیای خیالات نفس نکشیم و گونه‌ی هنجارگریخته‌ای از انسان نباشیم؟! همه‌اش که یک مرتبه بیشتر عمر نمی‌کنیم! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای من سخت‌ترین کار جهان، آشنا شدن با آدم‌های تازه‌ است. نیروی صمیمیت و گریز از صمیمیتِ درونم به نبرد با هم و با من بر می‌خیزند و من گیر می‌افتم وسط کشمکشی عموما بی‌نتیجه و با دستانی خالی و منصرف و ناامید بر می‌گردم. من دوست دارم با آدم‌های تازه‌ای آشنا شوم، من دوست دارم احساسات و افکار و دیدگاه آدم‌های متفاوتی را بشناسم، من دوست دارم با آدم‌هایی شاید امن‌تر و مهربان‌تر و آگاه‌تر از آدم‌هایی که تاکنون شناخته‌ام حرف بزنم و احتمالا پنجره‌های تازه‌ای به جهانم باز کنم و نور بیشتری به ذهن و احساسات یخ زده‌ام بتابانم، اما می‌ترسم. من از آدم‌های تازه و آشنایی‌های تازه می‌ترسم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ‌وقت نخواه جای کسی باشی، هیچ‌وقت از دور به قضاوتِ جهان کسی ننشین، احساس کسی را قضاوت نکن و هیچ‌وقت اندرون خودت را با بیرون دیگران مقایسه نکن. تو که نمی‌دانی همان قهرمانِ روئین‌تنی که در ذهنت از آدم‌ها ساخته‌ای، روزانه چندبار زمین می‌خورد و چندبار آهوی چموش بغض‌هاش را لبه‌ی حوض تحملش سر می‌برد و خون دل می‌نوشد و خون می‌گرید به حال خودش؟ تو که نمی‌دانی درون یک آدم ظاهرا «آرام و خوشبخت» چه بلوایی برپاست! تو که نمی‌دانی سپاه اندوه تا کجای وجود یک آدم پیش رفته و چند منطقه‌ از روان و جانش را تسخیر کرده! تو که نمی‌دانی می‌شود خندید و آرام بود و از درون رنج کشید! نخواه جای آدم‌ها باشی، جای هیچ‌کس! حتی همانی که دارد آرزوهای تو را زندگی می‌کند... برای هرکس سهم اندوهی‌ هست و جهان بدون اندوه نمی‌شود! تو نزدیک به کوه دردهای خودت ایستاده‌ای و آن را بزرگ‌ترین می‌بینی و کوه دردهای دیگران از دوردست‌های تو، به چشمت ناپیداست و گم است و ناچیز، وگرنه موفق‌ترین آدم‌های زمین‌ هم دردها و مشکلات لاینحلی دارند برای نگفتن و ابراز نکردن و یک‌تنه بار آن را به دوش کشیدن... درد برای همه هست، فقط بعضی‌ها در کنار آمدن با درد، مهارت بیشتری پیدا کرده‌اند و در مواجهه با اندوه، پوست‌کلفت‌تر شده‌اند. مثل پیرزنی که فرزند جوانش را از دست داده و دیگر هیچ‌چیز این جهان، حتی مرگ هم شگفت‌زده‌اش نمی‌کند.  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الآن بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم به این‌که یکی باشد که باشد و باشد و باشد و عمیقا عاشق و همراه من باشد... با من بخندد، بامن فیلم ببیند، موزیک گوش کند، برقصد و به غلظت، دیوانگی کند و برای دیوانه نبودنم، دنبال تبصره و دلیل نگردد. الآن بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم کسی را داشته‌باشم که به حرف‌هام گوش کند و به احساسات و عواطف قریب‌الوقوع من، مشتاق باشد. الآن بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم کسی محکم در آغوشم بگیرد و پیشانی‌ام را ببوسد و دست روی موهام بکشد و پناهانه و مهربانانه بگوید: «غصه نخور، همه چیز درست می‌شود، نشد هم خودم درستش می‌کنم، تو بخند.» و بخندم... الآن بیش از هر زمان دیگری «پناه» می‌خواهم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...