رفتن به مطلب

دلنوشته‌ی "تقدیم به آقای ال‌اس‌دی"🥀 | سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


...p𝐒ycho...
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

عنوان: تقدیم به آقای ال‌اس‌دی

𝑵𝒂𝒎𝒆: 𝑫𝒆𝒅𝒊𝒄𝒂𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑴𝒓 𝑳𝑺𝑫

♠️نویسنده: (سایکو)♠️
ژانر: عاشقانه، غمگین
𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: 𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏𝒕𝒊𝒄, 𝑺𝒂𝒅
خلاصه:
کی می‌دونست وقتی بعد از سه هفته از گوشه‌ی امنم بیرون زدم و پا به کتابخونه‌ی مرکزی شهر گذاشتم کسی رو دیدم که هرروز با یه دسته گل مریم به کتابخونه میاد؟ و اتفاقاً اون تندیس زنده آپولون مورد پرستش من میشه؟
𝓢𝓾𝓶𝓶𝓪𝓻𝔂: 𝓦𝓱𝓸 𝓴𝓷𝓮𝔀 𝔀𝓱𝓮𝓷 𝓘 𝓬𝓪𝓶𝓮 𝓸𝓾𝓽 𝓸𝓯 𝓶𝔂 𝓼𝓪𝓯𝓮 𝓬𝓸𝓻𝓷𝓮𝓻 𝓽𝓱𝓻𝓮𝓮 𝔀𝓮𝓮𝓴𝓼 𝓵𝓪𝓽𝓮𝓻 𝓪𝓷𝓭 𝓼𝓮𝓽 𝓯𝓸𝓸𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓮𝓷𝓽𝓻𝓪𝓵 𝓵𝓲𝓫𝓻𝓪𝓻𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓲𝓽𝔂, 𝓘 𝓼𝓪𝔀 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓸𝓷𝓮 𝓬𝓸𝓶𝓲𝓷𝓰 𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓫𝓻𝓪𝓻𝔂 𝓮𝓿𝓮𝓻𝔂 𝓭𝓪𝔂 𝔀𝓲𝓽𝓱 𝓪 𝓫𝓾𝓷𝓬𝓱 𝓸𝓯 𝓜𝓪𝓻𝔂𝓪𝓶 𝓯𝓵𝓸𝔀𝓮𝓻𝓼? 𝓐𝓷𝓭 𝓫𝔂 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓪𝔂, 𝔀𝓲𝓵𝓵 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓵𝓲𝓿𝓲𝓷𝓰 𝓼𝓽𝓪𝓽𝓾𝓮 𝓸𝓯 𝓐𝓹𝓸𝓵𝓵𝓸 𝓫𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓼𝓱𝓲𝓹𝓮𝓭 𝓫𝔂 𝓶𝓮?

مقدمه:
مو های مجعد به رنگ تاریکی شب، خالی در گوشه‌ی چشم چپ، دو شکلات تیله‌ای، بینی عروسکی که اتفاقاً قوس هم ندارد، دو خط گیلاسی و... درنهایت یک توهم!
اوژنی یا ناپلئون بنظر می‌رسیدی اما تو شیرین بودی، یک شیرینی که زندگانی را به کامم تلخ کرد و من نه فرهاد، بلکه مجنون شدم!
𝓘𝓷𝓽𝓻𝓸𝓭𝓾𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷: 𝓒𝓾𝓻𝓵𝔂 𝓱𝓪𝓲𝓻 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓸𝓯 𝓷𝓲𝓰𝓱𝓽, 𝓮𝓶𝓹𝓽𝔂 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓸𝓻𝓷𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓯𝓽 𝓮𝔂𝓮, 𝓽𝔀𝓸 𝓶𝓪𝓻𝓫𝓵𝓮𝓭 𝓬𝓱𝓸𝓬𝓸𝓵𝓪𝓽𝓮𝓼, 𝓪 𝓭𝓸𝓵𝓵'𝓼 𝓷𝓸𝓼𝓮 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓭𝓸𝓮𝓼 𝓷𝓸𝓽 𝓱𝓪𝓿𝓮 𝓪𝓷 𝓪𝓻𝓬𝓱, 𝓽𝔀𝓸 𝓬𝓱𝓮𝓻𝓻𝔂 𝓵𝓲𝓷𝓮𝓼 𝓪𝓷𝓭 ... 𝓕𝓲𝓷𝓪𝓵𝓵𝔂, 𝓪𝓷 𝓲𝓵𝓵𝓾𝓼𝓲𝓸𝓷! 𝓨𝓸𝓾 𝓵𝓸𝓸𝓴𝓮𝓭 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓔𝓾𝓰𝓮𝓷𝓮 𝓸𝓻 𝓝𝓪𝓹𝓸𝓵𝓮𝓸𝓷, 𝓫𝓾𝓽 𝔂𝓸𝓾 𝔀𝓮𝓻𝓮 𝓼𝔀𝓮𝓮𝓽, 𝓪 𝓼𝔀𝓮𝓮𝓽 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓶𝓪𝓭𝓮 𝓵𝓲𝓯𝓮 𝓫𝓲𝓽𝓽𝓮𝓻 𝓯𝓸𝓻 𝓶𝓮, 𝓪𝓷𝓭 𝓘 𝔀𝓪𝓼 𝓷𝓸𝓽 𝓕𝓪𝓻𝓱𝓪𝓭, 𝓫𝓾𝓽 𝓬𝓻𝓪𝔃𝔂!

ویرایش شده توسط صایکو

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

  نامه‌ی اول || نگاه ال‌اس‌دی

"سلام؟!"
نمی‌خوام بهت سلام بدم حتی توی اولین نامه!
الان فکر می‌کنی که بی‌ادبم؟ یا از این جامعه‌ی مزخرف دور افتادم؟
چنین قضاوت‌هایی نداشته باش؛ من سر این کلمه‌ی نحس پنجاه سیلی خوردم و هر پنجاه‌تا رو با شیش سال سن شمردم پس انتظار نداشته باشه به کسی که دوستش دارم بدترین کلمه‌ی عمرم رو بگم.
بگذریم...
امروز هم مثل سه هفته پیش اومده بودی.
به طرز عجیب و غریبی توجهم رو به خودت جلب می‌کنی اما این چیز خوبیه؟
وقتی از کنارت گذشتم متوجه شدم بوی گلها رو میدی، نمی‌دونم چه گلی اما بوی گلها رو می‌دادی و روی چهره‌ی من مثل احساساتم یه لبخند عجیب و البته محو نقش بسته بود.
حقیقتش رو بخوای  معتقدم هر بویی یه رنگ داره و رنگ تو سبزه!
نگاه عمیقت به قفسه‌ی صد و هشتاد و سه یعنی قفسه‌ی کتاب‌های روانشناسی، بوی یه جنگل خیس رو داره، احساس تابیدن نور خورشید از لابلای برگ درختا رو بهم القا می‌کنی و شبیه یه دریای کشف نشده‌ای هستی که انعکاس درختای جنگل و آسمون سرد زمستون اون رو مرموز جلوه میده.
برای منی که همیشه توی درس ادبیات نمره‌ی کامل رو می‌گیرم این توصیفات کمن اما سعی کن فعلاً با اینها سر کنی چون تقصیر من نیست که تو غیرقابل توصیف آفریده شدی!

ویرایش شده توسط Psycho.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر فعال

نامه‌ی دوم || آپولون 

روحی قدیمی، آفریده شده در لابه لای تارهای ویولن بتهوون!
گویا جوهر خلاقیت الهی در تنت چکیده،
خداوند زمان زیادی را برای خلق تو صرف کرده جانان من!
اگر یک شب بخواهی با نغمه‌ی خداگونه‌ات بخوانی یک عالم مست شراب نجوایت می‌شوند.
برای نقاشی شدن زیادی زیبایی بلکه
تو به دست میکلانژ تراشیده شده.
آپولون عصر جدیدی که خورشید با آتش سوزانش در وجودش می‌تازد بی‌شک تویی‌!

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

نامه‌ی سوم || فیلوفوبیا¹

امروز بیشتر بهت دقت کردم، انگشتای قشنگی داری و چشم‌های قهوه‌ایت رو دوست دارم.
از کنارت رد شدم، البته این رو هم بگم که تو بهم یه نگاه شاید عمیق انداختی؟
اشتباه برداشت‌ نکن، من رنگ هر نگاه رو می‌فهمم و نگاه تو بد یا معذب‌کننده نبود.
ممکنه متوجه نگاه‌های زیر- زیرکیم شده باشی؟ خدایا! خجالت‌آوره!
خنده‌دار هست که دیروز با اعتماد به نفس بالا می‌خواستم بهت اعتراف کنم؟ ولی بی‌خیال اعتماد به‌ نفس‌های من میان و میرن.
امروز چیز زیادی برای گفتن ندارم نمی‌تونم اون‌طور که دلم می‌خواد توصیفت کنم و چرا امروز رز سیاه همراه خودت داشتی من گل‌های مریمی که می‌خری رو بیشتر دوست دارم هرچند که اونها سهم من نیستن.
می‌دونی من خیلی می‌ترسم!
از این نمی‌ترسم که بهت بگم و رد بشم،
از این می‌ترسم که بفهمم کس دیگه‌ای پشت پرده وجود داره،
می‌ترسم یه روزی دنبالت کنم و به جایی برسم که کابوس‌هام رو زنده کنه...
من خیلی ترسوام!
از مردم می‌ترسم، از اجتماع می‌ترسم از تو و احساساتم هم می‌ترسم!

___________

1. فیلوفوبیا: عشق‌هراسی

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ی چهارم || اگزولانسیز¹

حالم بده،
نیاز دارم که برات بنویسم، نمی‌تونم روزها رو بشمارم تا تو بیای و دست به قلم بشم.
دارم عجله می‌کنم نه؟ متاسفم!
مثل پیرمردا دستام می‌لرزن.
لعنت، مسخره‌ست!
می‌دونی تو ال‌اس‌دی منی، همون روانگردان و سایکواکتیوی که حالم رو خوب می‌کنه، استفاده ‌کردنت آدرنالین خونم رو بالا می‌بره و دیوونه‌ام می‌کنه ولی آروم میشم.
این دردای لعنت شده نه کمرِ کالبدم فقط کمرِ روحم رو می‌شکنن!
من وجودم پر از کلمه‌ست ولی نه کلمه‌های قشنگ، پر از کلمه‌‌هایی که برای بی‌دردها یه سخره و چندتا تمسخر ولی برای کسایی که رنگ عذاب رو دیدن طعم دیگه‌ای داره؛ طعم تلخ نه، یه طعم شیرین که یکی درکت می‌کنه اما شیرینی‌شون انقدر زیاده که با هربار مزه کردن هاله‌ی خیسِ داخل چشمات کورترت می‌کنه!
توی لفظ عامم زیاده‌روی می‌کنم و در حال حاضر علاقه‌ام رو بهت نشون نمیدم.
عشق و علاقه‌ی من همین‌طوریه اروس²!
شوره... خیلی شور؛
انقدر می‌پرستمت که زده میشی...
انقدر تلخم که باعث حالت تهوع‌ات میشم...
الان یکی پیشمه که سعی داره باعث خنده‌ام بشه، اون خیلی بی‌نقصه!
فعلاً باید برم و براش بخندم، بشم همون دلقکی که با چندتا نقاب و کرم‌پودر خنده‌اش رو به رخ مردم میکشه تا بگه:
- "هی من حالم خوبه!"
خدانگهدار اروس.

______
1.   Exulnasis: به معنای این‌که انسان  دردی بکشه که نتونه توصیف کنه و دیگران توان درکش رو نداشته باشن

2. اروس: ایزد عشق در یونان باستان

@ Torkan dori  @ Sanaz87

ویرایش شده توسط سایکو.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ی پنجم || بُعد سایکو

بیشتر،
ازم بیشتر می‌خوان،
بیشتر و بیشتر!
انگار که قصد دارن خونم رو هم بمکن!
نگاه مردم مقابل من سریع رنگ عوض می‌کنه و
حرف‌های همه بوی تعفن میده.
می‌دونی ال‌اس‌دی مادرم یه الهه‌ست، الهه‌ی عذاب!
وقتی نزدیک کسی بشم بهم میگه طرف کسی نرم، وقتی بین آدم‌های بی‌مصرف جا نمی‌گیرم از دستم عصبانی میشه.
حساب دفعه‌هایی که خودم رو برای شیاطین زندگیم اثبات کردم از دستم در رفته؛ اونها سیر نمیشن.
برای تاریکی اطرافم نوار تزیین خریدم، خوشبختانه کسی متوجه ماهیتم نمیشه.
مبهم حرف می‌زنم؟ معذرت می‌خوام به من یاد ندادن حرفام رو واضح بیان کنم.
اوه! گفتم یاد ندادن؟ باید بگم اجازه ندادن.
چیزی که از جامعه متمایزم می‌کنه اینه که من از نفرت مردم به خودم تغذیه می‌کنم.
روح انسان نیاز داره که تغذیه کنه، از چیزی قدرت بگیره؛ گاهی اوقات با عشق، گاهی با محبت، گاهی با تقویت غرور اما خوراک من تنفره.
شنیدی توی جنگ جهانی مردم گوشت انسان می‌خوردن؟ چرا گوشت همدیگه رو می‌خوردن؟ تا نمیرن!
منم برای زنده نگه داشتن روحم تنها چیزی که در دسترسم بود رو بلعیدم؛ "نفرت"!
بعد یه مدت متوجه شدم مثل آدمای مازوخیسمی دوستش دارم،
خنده‌ام می‌گیره وقتی گلوله‌های ساخته شده از کلمات‌شون رو به سمتم شلیک می‌کنن و با انزجار نگاهم می‌کنن.

امروز می‌خواستم یکم از خودم برات بگم شرمنده که سرت رو به درد میارم؛ فردا قراره بیای، می‌خوام تا حد ممکن برای اومدن به پیشت بهترین باشم هرچند که چندان به چشمت نمیام ولی بی‌خیال من به‌جای هردومون دوستت دارم.

ویرایش شده توسط سایکو.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ی ششم || آسمان


دستت رو زده بودی زیر چونه‌ات و هر از گاهی روی نوک پاهات به آرومی چند میلی‌متری از زمین فاصله می‌گرفتی.
بین قفسه‌های قهوه‌ای که کتاب‌های قطورِ سبز و سفید داشتند با پالتوی قهوه‌ای رنگت صحنه‌ی ستودنی‌ای ساخته بودی.
برخلاف دفعه‌ی قبل گل مریم خریده بودی، خوشحالم که از روال قبلی خارج نشدی چون من به دیدن اون گلها عادت عجیبی دارم.
موهای اسپرسوییت همراه با چشم‌های شکلاتیت من رو وسوسه می‌کرد تا دستم رو داخل موهات ببرم؛ من تا به الان چنین تمایلاتی نداشتم، اگه به حریم خصوصیت تجاوز می‌کنم متاسفم ولی علاقه داشتن بدون عمل که چیزی بدی نیست؛ هست؟
با دقت به قفسه‌هایی که همیشه ازشون کتاب برمی‌داری فهمیدم که ژانر جنایی و فلسفی رو دوست داری و آم... یا به زبان ایتالیایی علاقه داری یا هم بلدی، چون از قفسه‌ی زبان و ادبیات ایتالیایی هم زیاد کتاب برمی‌داری.
یادم رفت بگم؛ مادرم دیروز نامه‌ی دومم رو دید، درسته که گفتم الهه‌ی عذاب اما زن خوبیه فقط گاهی حرف‌هایی می‌زنه که نمی‌دونه باعث تیکه- تیکه شدن من میشه!
واکنش خوب که نه... عالی‌ای داشت، فکر نکنم مادر همه این‌طوری باشن اما اون به علاقه‌ی من احترام کافی رو می‌ذاره البته بعضی وقتها حساسیت‌های عجیب و غیرمعقولانه‌ای هم نشون میده!
امیدوارم امروز مریض نشده باشی چون قطره‌های خیسِ کوچولو توی سقوط بین آدمها زیاده‌روی کردن؛ عجیبه ولی من معتقدم آسمون توی پاییز و بهار با معشوقه‌اش بحث می‌کنه، به‌نظرت معشوقه‌ی آسمون کیه یا چیه؟
شخصاً از خورشید خوشم نمیاد پس ترجیح میدم بگم ماه معشوقشه!

 

پ.ن: بیاین امروز روی تخت‌مون که ویوی بس جذابی داره دراز بکشیم و درباره‌ی کراش‌مون روی ال‌اس‌دی صحبت کنیم... @ Torkan dori  @ Sanaz87

ویرایش شده توسط سایکو.V

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ی هفتم || غافل‌گیری!

دوبار دیدار توی یه هفته!
خب، این باور نکردنی بود.
فکر کنم تنها جایی که بتونم داخلش راهم رو گم کنم کتابخونه‌ست، کتابخونه‌ی مرکزی.
البته این اولین‌باری بود که از گم کردن راهم خیلی هم راضی‌ام و امیدوارم آخرین‌بار هم نباشه!
اومده بودم تا کتابی که برای وقت تحویل دادنش دیر کرده بودم رو تحویل بدم و توی قسمت مطالعه یکم از کتاب دوره‌ی رُنساس نکته‌برداری کنم.
موقع برگشت اشتباهی وارد بخش پسرها شدم و خوشبختانه اونجا دیدمت.
شاید گستاخیه ولی باید این سوال بی‌جوابم رو بپرسم؛ برای پشت کنکوری یا دبیرستانی بودن یا حتی... دانشگاهی بودن یکم خب... خب سنت بالاست! برام سواله که چرا اومده بودی تا اونجا کتاب بخونی؟
هرچند که نتونستم کتابت رو ببینم چون محو چهره‌ات بودم و اون مذکرِ لعنتی که به یه سیم بلند شباهت داشت با نگاه آزاردهنده‌ی کنجکاوش باعث شد به خودم بیام و بعد از دادن یه فحش آروم زود از اونجا بیرون بزنم.
این خیلی ناراحت کننده‌ست که نتونستم بیشتر بمونم!
اکثر اوقات ترجیح میدم به سهمم قانع باشم ولی سر بعضی چیزها هم ممکنه زیادی حریص بشم از جمله دید زدن تو!
موهات رو رنگ کردی؟ چون سیاه شدن در حالی که موهای تو شکلاتی بودن!
اشتباه برداشت نکن لطفاً، تو در هر صورت زیبایی.
نسبت به هفته‌های قبل موهات کم پشت‌تر شدن و ضعیف‌تر به‌نظر میان.
عقل من بچگونه‌تره و تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه دکتر پوست و مو و شامپوی خوبه اما خب باز هم بگم تو در هرصورت زیبایی.

 

پ.ن: امیدوارم اتفاقی برای ال‌اس‌دی نیوفته!

@ Torkan dori   @ N1389

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ی هشتم || نقاش

امروز هم بودی!
خنده‌دار به‌نظر می‌رسه ولی اگه قرار باشه هرروز بیای من هم هرروز میام!
آره مرد هیچ‌چیزی نمی‌تونه جلوی من رو بگیره!
همراهت گل نداشتی؛ احتمالا فقط یکشنبه‌ها می‌گیری.
یکم گرفته به نظر می‌رسیدی اما نمی‌دونم چرا گاهی اوقات آروم لبخند می‌زدی.
امروز حق کتابخونه نداشتم ولی باید میومدم چون دیدن کتابها حس خوبی داره.
دست زدن به ورقها آرومم می‌کنه.
حسی بین خوب و بد دارم.
هورمون‌های نوجوونی خیلی افتضاحن هیچ‌وقت نمی‌فهمی که حالت چطوریه، از زندگی چی می‌خوای، دنبال کدوم هدفت می‌دویی یا اصلاً هدفی هم داری؟
عجیبه.
وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم می‌فهمم که تا الان به عنوان کسی که نابینا بوده زندگی کردم!
همه این‌طورین؟ نه، قطعاً نه.
وقتی بخونی به این فکر می‌کنی که چرا تا این حد صریح میگم "نه" درسته؟
خب من متفاوتم.
وقتی به خودم میام و نوشته‌هایی که برای تو می‌نویسم رو نگاه می‌کنم از فضا و زمان چندین مایل فاصله می‌گیرم.
"من اینها رو نوشتم؟!"
سوالی که توی ذهنم می‌پیچه.
چیزهایی رو بهت اعتراف می‌کنم که توی خلوتم به خودم هم نمیگم.
سوالات زیادی ازت دارم؛ شغلت چیه؟ کجا زندگی می‌کنی؟ از چه رنگی خوشت میاد؟
شاید آخری کلیشه باشه ولی من به‌شدت روی رنگها حساسم.
اگه کسی تو رو از دور ببینه حدس می‌زنه که یه... یه وکیلی!
من این‌طوری فکر نمی‌کنم چون فکر نکنم یه وکیل به کتابخونه بیاد و خیلی نوستالژی کتاب بخونه.
کاش یه نقاش باشی، آخه به‌نظرم نقاشها علاوه بر خلاقیت زیاد درک بالایی هم دارن.
فردا هم به امید دیدنت میام، امیدوارم که فردا هم بیای و اگه ندیدمت هم کی می‌دونه شاید اتفاقی راهم رو گم کردم و برای چند ثانیه رفتم سالن مطالعه‌ی پسرها!

ویرایش شده توسط Apollo.S

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

نامه‌ی نهم || pure/pleurer

این نامه رو وقتی می‌نویسم که شبه یعنی چند ساعت به دیدنت باقی مونده.
شبها انرژی عجیبی دارم، انگار که همه‌چیز رو می‌فهمم ولی "همه‌چیز" خیلی تلخه... خیلی- خیلی تلخ، انقدر مسموم و تلخ که می‌خوام با شدت سرفه کنم.
درد رو به خوبی استشمام می‌کنم، اون بیچاره‌ی ناخواسته شبها زیادی قابل لمس میشه.
درد پر اثرترین محرک حواس منه؛ الهام‌بخش‌ترین داخل مغزم و امیددهنده‌ترین!
دیدی یه عده‌ای درد دارن و یه حامی می‌خوان؟
مسخره‌ست؛ همه‌ی اطرافیان من درد دارن و حامی می‌خوان، یه تکیه‌گاه!
بعضی‌هاشون انقدری زخمین که برای هرروزشون یه تکیه‌گاه پیدا می‌کنن ولی تکیه زدن به اون لعنتی‌ها مثل اعتماد به شمعِ داخلِ انبار باروته!
می‌دونی دیگه چی از جامعه متمایزم می‌کنه؟ یکم طولانیه گفتنش.
برخلاف بقیه برای من تکیه‌گاهی نیاز نیست، در حدی با درد توی روحم دوستم که شخصاً تقاضاش کنم!
یکی میگه شبیه پیکوام! به احتمال زیاد نمی‌دونی کیه، نه؟ فلسفه‌اش طولانیه ولی بدون که اون اسطوره‌ی منه، اسطوره‌ای که زنده نیست تا جلوی چشم‌هام بشکنه!
من بدون تعصب چشم باز کردم؛ همه رو قشنگ دیدم، همه رو یکی دیدم، همه رو بی‌تقصیر دیدم، همه رو هم‌اندازه دیدم، من همه رو پاک دیدم و می‌بینم!
پیکو هم تعصبی نداشت و هیچ‌چیزی رو رد نمی‌کرد به‌خاطر همین دوستش دارم.
من به هر پاکی‌ای، به هر ناپاکی‌ای اجازه‌ی تکیه به درخت دردم رو میدم؛ بذار درختم آلودگی درد اونها رو بگیره من با اون کلمه‌ی سه حرفی رفاقت محکمی دارم.
من قول میدم اصلاً دم نزنم اِل!

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

نامه‌ی دهم || مغازه‌ی خودکشی

تو بودی!
تو اونجا بودی!
امروز فقط محض دیدنت اومدم و کاری نداشتم.
درباره‌ات به دوست‌هام تعریف کردم
ازشون پرسیدم که ممکنه کسی از بین من و تو آخر این داستان اعتراف کنه؟
تایید کردن اما نظرشون این بود که اگه قرار باشه کسی اعتراف کنه، اون تویی.
یکم مغرور،
شاید بی‌احساس
و در آخر فوق درونگرا!
تصوریه که ازم دارن.
درسته درباره‌ی تو نوشتم، دقیقاً مثل یه نوجوون خام اما من یه نوجوون خام نیستم.
اگه قرار باشه کسی به علاقه‌اش اعتراف کنه اون منم اِل!
ممکنه از دوست داشتنت بترسم و تپش‌های قلبم از وحشت زیاد بشه ولی به این هیجان علاقه‌مندم.
از یاد نرفته، کتاب مغازه‌ی خودکشی دستت بود.
اون کتاب مورد علاقمه اما متاسفانه فقط چند صفحه‌اش نصیبم شده.
عاجزانه، هم‌زمان دست به دامن محمد و مسیح میشم تا تابستون لعنتی هرچه سریع‌تر از راه برسه!
امکان داره از خودت بپرسی چرا به دوتا پیامبر چنگ می‌زنم؟ خب این شاید عجیب و غریب باشه اما توی ذهن من این‌طور نیست، من می‌تونم چندتا پیامبر رو هم‌زمان دوست داشته باشم.
چندتا ورق لای کتاب گذاشته بودی، وقتی برای برداشتن کتاب‌های ادبیات فارسی از کنارت گذشتم متوجه شدم که دوتا برگه‌ای آزمایشن.
کم- کم اونها دارن روانم رو زیادی درگیر خودشون می‌کنن.
امیدوارم اتفاقی برایت نیفته اروس
!

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

نامه‌ی یازدهم || دوستت دارم!

تصمیمم رو گرفتم، تصمیم آخر!
بهت میگم، من علاقه‌ام رو بهت اعتراف می‌کنم.
نمی‌خواستم دنبالت کنم یا هرچیزی چون در اون صورت اگه کس دیگه‌ای رو می‌دیدم باید قلبم رو خاک می‌کردم اما من ترجیح میدم یک‌بار شکست عشقی بخورم!
وارد فضای کتابخونه که شدم به مادرم اجازه ندادم باهام بیاد.
وقتی بهش گفتم خیلی قطعی می‌خوام به کسی که دوستش دارم اعتراف کنم خندید و تشویقم کرد ولی اون نمی‌دونست قصد من به کسی هست که حدود بیست و هشت یا سی سال داره!
طبق معمول خلوت بود.
وقتی دیدمت ضربان قلبم بالا رفت، خب از علاقه ضربان قلبم بالا نمیره من فقط از اون کلمه‌ی سه حرفی یه مقدار می‌ترسم.
تو انتهاترین قسمت ایستاده بودی و از دور هم می‌شد کتاب‌های قطور سبز، قرمز و قهوه‌ای رو دید.
قدم‌هام رو ناخودآگاه تندتر کردم.
ذهنم فریاد می‌کشید:
- هی احمق داری چیکار می‌کنی؟
قلبم ادامه می‌داد.
مقابلت که ایستادم نفس- نفس می‌زدم.
《من دارم چیکار می‌کنم؟!》
اما برخلاف افکارم دهنم رو باز کرد:
- من دوستت دارم.

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر فعال

نامه‌ی دوازدهم || دوستت دارم به توان دو!

مردم چه واکنشی به این حرف نشون میدن:
'دوستت دارم'؟
مخصوصاً وقتی یکی مثل دیوونه‌ها بپره جلوت، خدای من! حتی گاهی اوقات از خودم خجالت می‌کشم که چرا باید مثل دخترهای سیزده یا چهارده ساله برای کراشم نامه‌های خیالی بنویسم! البته بگذریم از این‌که من فقط سه سال از اون دخترا بزرگترم.
یکی از کتاب‌هات آروم سر خورد و روی مرمرهای سفید افتاد.
تنها صدایی که ازت در اومد یه چیزایی بین "ها؟!" و اوهوم" بود.
کسی توی مغزم درست مثل تارزان پرید و داخل اتاقش که رنگ مزخرف صورتی داره قایم شد، داد کشید و آخرش هم با یه صدای ناهنجار گفت:
- دیگه به این کتابخونه نباید بیام!
ولی لعنت باید میومدم چون این‌جا تنها جاییه که میشه همه‌چیز رو پیدا کرد!
و اما در آخر هم، یکی خیلی آروم و نامحسوس در حالی که کتاب راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب، دستش بود می‌خواست تو واکنش خوبی نشون بدی!
دوباره لب زدم:
- خب بذار باز هم بگم، من دوستتون دارم.

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...
  • کاربر فعال

ادامه‌ی نامه‌ی دوازدهم
.
.
.
تو لبخند آرومی بدون تمسخر زدی و گفتی:
- فکر نکنم سنم مناسبت باشه و عزیزم، تو که من رو نمی‌شناسی.
لحن پدرانه؟ مسخره‌ست!
درسته، درسته من تو رو نمی‌شناسم و سنت خیلی از من بالاتره.
سرم رو پایین انداختم، از اولش هم باید می‌دونستم کارم مزخرفه!
- متاسفم.
و بلافاصله رفتم اما از اعماق وجودم می‌خواستم حرفم رو قبول کنی.
از کتابخونه بیرون زدم، چه احمقانه!
به‌خاطر مشغول بودن پدرم منتظر موندم اما با گذشت نیم ساعت، باز هم نیومد.
حس کردم مایع خیسی روی بینی‌ام افتاد و بعد هم روی دستم، اوه! بارون.
دستی روی شونه‌ام نشست، ترسیدم، اون دست تو بود.
- دیدم که به یکی زنگ زدی، برسونمت؟
عصبانی شدم، توی ذهنم گفتم "من رو چی دست انداختی مردک؟"
ولی تنها چیزی که از دهنم خارج شد، یه "نه"عه عصبی بود.
کلافه شدی و چشم‌هات رو چرخوندی.
- جدا از هرچیزی تو یه بچه‌ای و این بارون هم داره بدتر میشه.
اخم کردم، من با پونزده سال و هفت ماه سن بچه‌ام؟
- نه ممنون.
ملایم‌تر گفتم ولیکن انگاری دست بردار نبودی‌.

کاش هیچ‌وقت توی ماشینت نمی‌نشستم و اون حرف‌ها رو نمی‌شنیدم.

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

آخرین نامه || مرگ!

تو گفتی بیست و هفت سالته و دو هفته‌ست که معلوم شده سرطان مغز داری، گفتی می‌دیدی که توی کتابخونه نگاهت می‌کردم، گفتی تو رو توی کتابخونه می‌بینم پس اگه اذیت میشم دیگه به اون‌جا نمیای!
گفتی و من بی‌حرف گوش دادم.
چرا این‌طوری شد؟ واقعاً باسرطانت مشکل نداشتم اما چرا زبون باز نکردم؟
می‌تونستی به‌جای گل مریم رزایی که دوستشون ندارم رو به کتابخونه بیاری، می‌تونستی هیچ‌وقت گل نیاری اصلاً... عجیبه اما می‌تونستی بمیری! من تا ابد عاشقت می‌موندم.
حالا می‌فهمم، من دیوونه شده بودم و هستم، دیوونه‌ی تو!
بعد رسیدن به خونه توبیخ شدم اما هیچ‌چیزی اهمیتی نداشت.
هفته‌ی بعد به امید دیدن تو و گل‌های مریمت دوباره اومدم، نبودی.
هفته‌ی بعد و بعدش، بعدتر و بعدها ولی تو هیچ‌وقت نیومدی و من بعد از دو سال دوباره برات نامه نوشتم، آخرین نامه برای شخصی نامعلوم که درست مثل توهم ال‌اس‌دی اومد و رفت.

.

.

.

پایان.

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...